۱۳۹۵ دی ۶, دوشنبه

نگاهی به تاریخ ایران باستان: بخش دهم - آفند اسکندر مقدونی- ۳۲۳-۳۳۴ پیش از میلاد







پس ازبر فرازایی فیلیپ دوم در یونان، ایزوکراتیس به سوگواری از نبردهای ویرانگر دولت-شهرهای یونان با یکدگر، به رزم انگیزی  آنان را به پیکاری بزرگ  با بربرها“ برای آرمان یونان بزرگ  فرا می خواند. ایزوکراتیس در  گفتاک  خود برآن بود که تنها نبرد با ایرانیان و به تاراج کشیدن سرزمینشان می تواند یونانیان را از بی نوایی رهایی دهد  و صلحی پایدار مَرآنان را فراهم آورد.  و پای برین میفشرد که جنگیدن یونانیان با یکدگر  برسر چند دانگ زمینِ سترون  ابلهانه است آن هم درهنگامیکه آن همه  دارایی های بیکران ایران چشم براه آنانست تا که به یغما گرفته آیند. او در ۳۴۶ پیش از میلاد به فیلیپ دوم چنین اندرز میداد:
هنگامیکه به آنچه که در پندارم است  می اندیشم،  چنان درمی یابم که آتن  تنها بدینسان می تواند به آرامش دست یابد که اگر همه شهرهای بزرگ یونانی دشمنی باهم را به کناری نهند و پیکارشان را بسوی آسیا بکشانند و می باید برنامه ریزی  چنین کارزار  چنان باشد که بتوانند از بربرها به همانسان بهره  کشند که آنان در اینک بر آنند که از یونانیان بهره کشند.  برنامه ای کزین پیشتر من در گفتاک  خویش،  پانگریکوس (یونانن  بزرگ)،  از آن سوی داری  نموده ام.(...)
با چنین پندارست که من برآن شده ام  که با تو سخن گویم (...) که بر تو تنهاست که دست سرنوشت توان   داده است که نمایندگانی به سوی هرکس که بخواهی بفرستی(...)  و افزون برآن تو آنچنان توانمندی و نیرومندیی بدست آورده ای که دیگر هیچ  یونانی  را با آن مایه ی برابری نیست واین هردو بخودی خود ابزاری برای  "وادارساختن" و  "برانگیزانی" اند. ومن براین باورم که آنچه را که هم اکنون پیشنهاد میکنم به این هردو نیاز دارد. زیرا که  می خواهم بتو پیشنهادکنم که به  فرمانروایی شهرهای متحد یونانیان درآیی  و  پیکار یونانیان را با بربرها رهبری نمایی. و  انگاه که با یونانیان درکاری  "برانگیزانی"  بکارت میاید وچون به رویارویی با بربر ها درآیی   "وادارسازی" برایت پر بهره خواهد بودت و این  آرمانِ  همه ی گفتاک منست. 
فیلیپ اسکندر را  در ۳۴۰ پیش از میلاد به سمت نائب السطنه رسمی خویش در مقدونیه منصوب نمود وارسطو را به آموزگاری او گمارد به این امید که  او با اندیشار خشک   یونان بزرگش  اندیش آن جوان را سرشار نماید . ارسطو گزاره ی این اندیشار را  در کتاب سیاستش بدین شیوه آشکاری داده بود:
نژاد یونانی هم دلاورست و هم هوشمند؛ وزین روست که همچنان آزاد مانده ست و  دارای بهترین گونه ی حکومت است  که  توان فرمانروایی بر همه دیگران را دارد تنها اگرکه فقط  یک قانون اساسی می داشت (ونه مانند اکنون که هر شهر برای خود قانون اساسیی جداگانه دارد)
واین بدان معنا بود که ارسطو می خواست همه ی دولت شهرهای یونان در زیر یک قانون اساسی باهم یگانه شوند وین یگانگی برهمه جهان آن روزگار فرمان براند. این ارسطو بود که میکوشید به اسکندر این باور را تلقین کند که   شهرهای مختلف یونان می توانند در زیر یک قانون اساسی و با داشتنِ آرمانِی مشترک برای نبرد با امپراطوری ایران، جنگها و دشواری های اقتصادی دائمی شان را چاره کنند. جزوه های درسی ارسطو که برای تدریس به اسکندر فراهم شده بود نشان میدهند که برای اتحاد یونان آنچنان که بتواند بر همه دیگران فرمانروایی نماید آن کشور میبایست سازمان دهی پر هنایش وکارای ایرانیان را برگزیند که این ساختاربه پادشاه ایران امکان میداد تا با دورترین نقاط کشورش  در یک روز رسانه گری نماید.   متنی  که او در جزوه ی درسی کیهان شناسیش  برای اسکندر نوشت چنین بود:
 شکوهمندی  کامبیز و خشایار وداریوش در  اندازه یی بزرگ ازپیش برنامه شده بود وتابه بلندی های والایانگی  و گران ارجی میرسید. گفته میشود که شاه خودش در شوش یا اکباتان میزیست و از دید همگان پنهان بود در کاخ های شگرفش با دیوارهایی  درخشان از زر و سیم عاج  از هرسو و دنباله ای از دروازه ها و برجهای دروازه که  به چند هزار گام از هم فاصله داشتند و سخت سازیده شده با درهای برنزی ودیوارهای بلند. 
در برون این دیوارها مهتران و بزرگان والا در رده هاشان در پیرامون پادشاه بودند تنی چند  به آوند نگهبانان  گارد   و همباشان  با خود پادشاهند و تنی چند دیگر نگهبانان  دیوارهای بیرونی اند  و اینها را  گارد و نگهبانان- شنفت تاران میخوانند تا که خود پادشاه که دهاگ و خدایگان خوانده می شود بتواند همه چیز را ببیند و همه چیز را بشنود.  جدا از اینها آنها هستند که به مأموریت مالیات گمارده شده اند، فرمانده هان نبردند و سرکردگان شکار وآنها که ارمغان های آمده به شاه را دریافت می دارند ودیگران که هرکدام گمارشی ویژه را  به فراخور بایستگی شان میرانند.  
همه ی امپراطوری آسیا، که از غرب  محدود به هلسپونت و از شرق محدود به رود ایندوس است  به ملتهایی تقسیم شده اند که هرکدامشان در زیر فرماندهی سپهبدان، ساتراپ ها و شاهان دست نشانده اند که همگی بندگان  شاهنشاه اند با درباریان و پاسداران و پیام رسانان و افسران-نشانه ده. 
و چنان بسامانه بود این آرایش و بویژه وستگاری پیام رسانی فروزشگاه ها ی آتش که همیشه  آماده ی پرتوافکنشی بدنبال هم برای گرفتن پیامی ازدوردست ترین  مرزهای امپراطوری تا  شوش و اکباتان  بودند و چنین بود که پادشاه  در همان روز از همه ی رویدادهای آسیا با خبر بود.

ارسطو
فیلیپ پس از پیروزی درهم شکننده اش بر آتن و متحدانش در کارونیا، در  ۳۳۸ پیش از میلاد به بهره برداری از تبلیغات  پان هلنیستی  گسترده و بس حساب شده ای پرداخت  و  پیمان داد که نبردی کین خواهانه ای را  با ایران  آغاز خواهد نمود. یکسال پس از آن  در 337 پیش از میلاد  اونمایندگانِ همه دولتهای یونان  را به نشست رایزنی (سیندریون)  فراخواند و این آغاز اتحادیه یِ کورینث بود و دولتهای شرکت کننده  موظف بودند که، به محض تقاضا،   به نسبت میزان رأی هایشان وشمار نمایندگانشان در نشست، سپاهی و رزمناو به دولت فرازمند یونان فراهم آورند.  آن  رایزنگاه  بنابر پیشنهاد فیلیپ بیدرنگ به ایران آگهداد جنگ داد و او را به آوند فرازمند (هِجِمون) و اَبَرفرمانده  نیروهای یونان برگزید.

وابستگان نزدیک به ارسطو مانند هرمیاس وکالیستِنِزکه   راهبردهای اندیشار پان هلنیستی اورا در یونان گسترش میدادند در دربار فیلیپ بس هنایش گذاربودند. گرچه آنها از این آگاه بودند که باهمۀ اینکه اندیشار یونان بزرگ برای یونانیان بس دل انگیزمینماید اما  براستیک، با در دید گرفتن تبارگرایی شهرهای یونان و دشمنی هاشان باهم، به کنش آوردن آن اندیشار کاری ساده و آسان نخواهد بود.

 و البته امید برپایی یونانی بزرگ حتی  برای سخنرانان سیاستمداری   مانند دِمونستِنِزهم، که فیلیپ مقدونیه را تهدیدی برای یونان در شمار میاوردند، هنوز   آرمانی شگرف بود و چنین بود که آنها اصرار می ورزیدند که این  آتن  و نه مقدونیه ست که می باید نقش نهادین ی رهبری یونان بزرگ را برعهده گیرد. دِمونستِنِز دریک سخنرانی خود  گفته بود:
من برآنم که آرتخشرخش دشمن مشترک همه ی یونانیان ست. و با این همه بر پایه ی این دیدگاه بر شما  پافشاری نمی ورزم که به تنهایی و بدون داشتن پشتیبانی به پیکار با او برخیزید. چرا که من  درمیان  شهرهای یونانهیچ  دوستی مشترک یا دو جانبه ئی را نمی بینم. و حتی برخی ازین شهرها به پادشاه بیشتر باور دارند تا به هم نژادان یونانی خویش. هنگامیکه بَروَندهایی اینچنین بچشم پدیدارند  ، به باورمن ، منافع شما ایجاب میدارد که  تنها میباید به هنگامی جنگ را آغازنمائید که  بهانی بجا و دادورانه  داشته باشید و خودرا کاملا برای همه چیز آماده کرده باشید  و این میباید بنیان  همه ی کارکرد های شما باشد.
 حتی هرودوت  در  آرزوی برپایی یونان بزرگ  از گفتگوی  خشایار شاه و اسپهبدش مَاردن (مار= تندرستی،   دَن = شادی؛  ،  به یونانی مَردُنیوس) بهره میگیرد تا از ستیزه جویی یونانیان  با یکدگر خرده گیری نماید:
و بااین همه ، به من گفته شده ست که این یونانی ها  با بلاهت ویک دندگی،   به احمقانه ترین شیوه،  به جنگیدن بایکدگرمعتادند . چون تا جنگ آگهداد میشود آنها به دنبال یافتن هموارترین و زیباترین میدان ها درسرزمین شان میگردند  و در آنجا گرد هم می ایند و با هم می جنگند. ودر سرانجام حتی پیروزمندان جنگ نیز با تلفات زیاد به خانه بر میگردند و من از شکست خورده ها دیگر هیچ نمی گویم چون آنها به همگی درهم میشکنند. مطمئناً چون همه شان به یک زبان سخن میگویند باید بتوانند بسوی یکدیگر جارچی و پیام اور بفرستند و درگیری هاشان را بطریقی دیگر غیر از جنگ  چاره نمایند و یا  در بدترین صورت اگر آنها واقعاً باید با یکدگر بجنگند حداقل باید خودرا تا آنجا که می توانند نیرومند کنند و بعد به پیکار درگیر شوند.
براستیک   همانسان که  بریانت پیشنهاد می کند؛  از 412 پیش از میلاد " همه ی شهرهای مهم  یونان بر یکدگر سبقت می جستند تا از رایانه های مالی و پشتیبانی سیاسی ایران برخوردار شوند. و هیچکدام دلیلی نداشتند که از تجاوزگری ایران در هراس باشند. پادشاهان ایران از مرزهای شاهنشاهی (فَن ایمپری) خویش، همانند رم پس از مرگ اگوستوس؛  خشنود بودند و بر این آماج بودند که فرمان خویش را بر آسیا ومصر روا دارند وبس خواستار آن بودند که تنشهای داخلی میان شهرهای یونان را در زیر آوند "آزادی و خود مختاری  همۀ شهرها چه بزرگ و چه کوچک" گسترش دهند. اگرچه اندیشار  یک اختلاف طبیعی میان  یونانی ها و بربرها به آسانی می تواند به گزافه گویی گراید زیرا که برای یونانی های سده ی چهارم پیش از میلاد، حتی برای ایزوکراتیس، این  تنها ایرانیان نبودند که  بربر دیده میشدند مقدونیه ای ها هم بربر بودند. (...) واین آنها بودند نه ایرانی هاکه آزادی یونان را تهدید می نمودند."   


 در چنین حال وهوایی بود که  در فاصله زمانی میان درگیرشدن خانواده ی فیلیپ در کشمکمشی تلخ در باره ی جانشینی  وسپس رویداد قتل او، آینده ی اسکندر به آوند جانشین فیلیپ   به خطر افتاد. این تنش دشمنانۀ خانوادگی  با آشکاری قصد ازدواج فیلیپ برای ششمین بار آغاز شده بود او می خواست این بار با برادر زاده ژنرال کارآزموده اش آتالوس، که کلُئوپاترا نام داشت، ازدواج نماید. 

 هنگامیکه فیلیپ از مادراسکندر، آُلیمپیا ، جدا شد  و او را متهم به داشتن رابطه ئی نا مشروع نمود این بحران ژرف تر شد. تا انگاه هیچکس گمان نمی برد که موقعیت اسکندر به آوند شاهزاده ی تاجدار ونخستین فرزند شاه   می تواند به پرسش گرفته شود. ولی رویدادها بسرعت این روال را دگرگونی دادند و به ویژه هنگامیکه خود  فیلیپ به این شایعه دامن می زد که اسکندر شاهزاده ای نامشروع است.

 و این دوران در خور نگرشی دقیق است زیرا پژوهش رویداد های این دوران که اسکندر و مادرش را به شرکت در قتل فیلیپ برانگیخت به ریشه یابی علت ها و هدفهای جنگ تبلیغاتی اسکندر در نبردش با ایران کمک می نماید و همچنین پرتوی بر این معما می افکند که چرا اسکندر به هرچیز ایرانی  دلبستگی بسیار داشت.


کشته شدن فیلیپ مقدونیه در جشن ازدواج دخترش با برادر همسرش الیمپیا ، الکساندر پادشاه اِپیروس
به افسردگی می باید گفت بسیاری از مورخین که در سالهای نوجوانی  باآشنایی به اسکندر شیفته ی شخصیت این رزمنده ی جهانگیر شده بودند  واز او برای خود قهرمانی ساخته بودندهرگز نتوانسته اند در پژوهشهایشان خویشتن را از این دام دلبستگی رها کنند و رویدادهای دوران اورا بدون سویگیری به بیزش آورند. به همانسان که ارنست بادیَن مینویسد:
این روندار پاره ئی از برداشت همگانی در باره ی اسکندربزرگ است که ویلیام تارن (نویسنده اسکندر بزرگ) برجسته ترین نماینده ی آنست (اگرچه به هیچ وجه او تنها نمون برای این روندار نیست) این برداشت نه تنها پژوهش و بررسی دوران فرمانروایی اسکندر را ازدیدگاه تاریخ سیاسی ناممکن ساخته است، که بل به تقریب  آنرا (برای بسیاری از پژوهشگران)  حتی تصورناکردنی نموده است (...) ولی این پیشه ی یک مورخ نیست که یک رهبر موفق نظامی را در هاله ای از شیفتگی آرمانخواهانه نشان دهد و نیزهمچنین  اگر که مورخی این هاله را بزداید  توهینی به مقدسات نخواهد بود . کمبود و ناچیزی منابع به اندازه ی کافی بیزش و پژوهش جدی را با دشواری روبرو می نماید. به هر روی اگر پرسشهایی درست پرسیده شوند آغاز به پدیداری پاسخهایی میکنند و این دلیل آنست که ما برخی ازپرسشهای ناراحت کننده را میپرسیم با این امید که پرتوی از روشنی را بر پویایی رویدادهای تاریخی این دوران بیفکنیم.

چنین ست که ما درین پژوهش از جشن ازدواج فیلیپ و همسرششم اَش کلُئوپاترا آغاز میکنیم که اسکندرخود در میان میهمانان بود. در اینجا بود که ژنرال اتالوس، عموی عروس، جام خویش به شادباش بلند نمود با  این آرزوکه از این همسری "جانشینی مشروع برای تخت پادشاهی" زاده شود.  و در آنک اسکندرِ خشمگینانه  دشنه از نیام برکشید وبسوی او جهید با بانگی بلند که "پس من که هَستم، تو ای خوکِ پلید، تو می پنداری که من که هستم- یک زنازاده؟"  آتالوس پیاله ی شراب خویش را بسوی او پرت نمود و فیلیپ که در این هنگام به کلی مست بود  شمشیر برکشید و بسوی پسرش حمله برد، اما پایش گیر کرد و به رو بر زمین افتاد و اسکندر به نیشخندی خشمگین   در حالیکه از تالار جشن بیرون میشد گفت " به مردی بنگرید که می خواهد از اروپا به آسیا فراتازد اما حتی  توان گذاراز کرسیی تا به کرسی دیگر را ندارد!"

و بدین هنگام بود که مادرش اُلیمپیا به دربار برادرش، الکساندر یکم، پادشاه اِپیروس پناهنده شد وپسرش اسکندر به اِلیریا گریخت. و آنها در تبعید ماندند تاکه دِماراتوس میانجیگری نمود و اسکندر به مقدونیه بازگشت و به نشان آشتی و نیک انگاری  فیلیپ دخترش کلئُوپاترا را، از همسرش الیمپیا، به زناشویی با الکساندرِ اِپیروس نامزد نمود.



سپاهیان مقدونیایی فیلیپ
فیلیپ در جشن زناشویی دخترش با آلکساندراِپیروس کشته شد. هنگامیکه او به  میدان بزرگ جشن اندر شد  به گارد نگهبان خود دستور داد تا بکنار روند و ازاو فاصله گیرند تا او بتواند در میان پسرش اسکندر و دامادش الکساندر راه برود. هنگامیکه آنها از درون راه زیر زمینی به میدان جشن اندر میشدند ، کُشنده ای بنام پوسانیاس که در سایه ایستاده بود  با دشنه ئی آخته بسوی فیلیپ جهید  و براوزخمی کشنده زد.  او سپس به سوی اسبهایی از پیش آماده گریخت اما گاردهای اسکندر،ونه گاردهای فیلیپ ، آماده بدنبال او دویدند و بی درنگ اورا در همانجا کشتند که شاید این یکی ازنشانه هاست  که اسکندر دربرنامه ریزی برای کشتن فیلیپ دست داشت وازین روی بود که پوسانیاس در جا کشته شد تا نتواند آشکارکند که سرکرده ی برنامه ریزان کشتن فیلیپ که بوده ست.

درنشانه ای دیگر از کارکردی بس گمان بر انگیز، الکساندر دیگری ، پسر آروپوسِ لینسِستیس، بی درنگ در همانجا بانگ برداشت که اینک شاهزاده اسکندر پادشاه نوی مقدونیه است. واین شگفت مینماید زیرا الکساندرلینسستیس و دو برادرش چندی پس از آن از سوی اسکندر رسماً متهم به شرکت درقتل فیلیپ شدند. با این حال اگرچه دوبرادر ازین سه برادر به تیغ دژخیم سپرده شدند برادر سوم که همان آلکساندر لینسِسستیس بود بخشوده شد به این بهان که او نخستین کس بود که پادشاهی اسکندر را اعلان نموده بود و اسکندر در ارج نهادن بر الکساندربس فراتر رفت و او را از همباشان ویژه ی خویش نمود و بر او بس افتخارهای والای نظامی عرضه داشت. الکساندر لینسِستیس نخست به فرماندهی ارتشی در تراس منصوب شد و سپس فرماندهی نیروهای سوارِتسالی را بر عهده گرفت ودر این مقام بود که اسکندر را در نبرد با ایران همراهی نمود. 

اسکندر حتی پس از دریافت رسانه ای،  در رابطه  با شرکت الکساندر لینسستیس در توطئۀ برای کشتن او  به رفتاری بس گمان برانگیز دست یازید. و آن  رسانه  ازسوی پارمینیون، یک ژنرال کهنسال و ارجمند  مقدونی برای او بود با این پیام که او  توانسته ست یک آشنگر(جاسوس) ایرانی بنا م ساسان (به یونانی سیسینس) را دستگیر وازاو در زیر شکنجه اعتراف بگیرد که الکساندر لینسستیس در نقشه ای برای قتل اسکندر با پشتیبانی مالی داریوش سوم پادشاه ایران دست داشته است.  اما اسکندر که در این گونه موارد با قاطعیت عمل مینمود و خیانت کار را بی درنگ به کیفر میرساند در این مورد از خود  به گونه ای تردید نشان داد و به ساخت وپاختی پیچیده که برای سه سال طول کشید دست زد و بفرجام خون بسیار از وفاداران مقدونیایی خویش بریخت که در میان قربانیان نه تنها خود پارمینیون و پسرش فیلوتاس بود که بل همه ی خانواده شان وبستگانشان.

اگرچه، چنین می نماید، که اسکندر درین هنگام ازافشای رازش  بس بیمناک بود  چون میدانست که آن خیانتکار؛ الکساندر لینسستیس ، در باره ی توطئۀ پشت پرده ی نقشه ی قتل فیلیپ بسیار میداند، و بنابراین  می تواند با آشکار کردن  دانسته هایش به سختی برسزاواربودن قانونی او به پادشاهی لطمۀ جبران ناپذیرزند، و آن هم در هنگامی بس حساس که او به فاصله ئی بسیار دور از مقدونیه در نبرد با بیگانگان بود.  و آنچه که بروخامت این جریان  می افزود این بود که الکساندر لیسنتیس  داماد آنتی پاتر، نایب السلطنه ای بود که اسکندر خود برای مقدونیه برگزیده بود تا در غیاب او چرخهای حکومت رابگرداند. و گرکه آنتی پاتر آگهی میافت که اسکندردر نقشه قتل فیلیپ دست داشته است چه آسیب ها که او با داشتن  چنین اطلاعاتی  می توانست  براو فرا آورد. 

دو ژنرال کهن سال فیلیپ، انتی پاتر و پارمینیون با یکدیگر رابطه ئی دوستانه داشتند و دیدوروس از شایعه ئی گزارش میدهد که آنتی پاتر در توطئه ئی به قصد جان اسکندر شرکت داشته است. او می نویسد"کشتن پارمینیون وپسرش فیلوتاس در دل دوستان اسکندر دهشتی بزرگ پدید آورد."  بگزارش پلوتارخ هنگامیکه انتی پاتر آگهی یافت که  اسکندر پارمینیون  را کشته ست : گفت "اگر پارمینیون به قصد جان اسکندر توطئه کرده باشد دیگر به چه کسی میتوان اطمینان نمود؟ وگرکه او توطئه نکرده بود اینک چه باید کرد؟"

در  پاسخ  به پیام پارمینیون درباره ی  گزارش توطئه الکساندر لینسستیس  می باید به رفتارمحتاطانه و شگفت انگیز اسکندر توجه داشت . او پاسخ به این پیام را آنچنان حساس یافته بود که حاضر نبود ازآن  نوشته ای ماندگار بماند و بنابراین از فرستاده ئی مخفی و بس مورد اطمینان   خواست که پاسخش را به حافظه بسپارد . در این پاسخ  او به پارمینیون  دستورمی داد که الکساندر را به بند درگیرد  اما از کشتن او پرهیزدارد تا در باره ی کیفر داد او خودش مخفیانه  به بیزش پردازد .

هرچند علیرغم احتیاط بیش از اندازه خویش اسکندر هنوز بس نگران آن بود که الکساندر به پارمینیون چه  گفته است  و پارمینیون به آنتی پاتر، پدرزن آن خیانتکار،   درباره ی شنیده  هایش ، در باره ی  دست داشتن اسکندر در قتل فیلیپ، چه  ها گفته است.  و چنین بود که او از مامورانش در اردوگاه خواست که از نزدیک مراقب فیلوتاس پسر پارمینیون باشند چون منطق او این بود که اگر پارمینیون از چیزی با خبر شود به  بی گمان باید آنرا با پسرش  بگونه ای در میان  نهد. فیلوتاس که در میان همباشان نزدیک به اسکندر بود از نوجوانی با او دوست بود  و فرماند ه یی شده بود هشیار، کاردان ، مورد احترام و بس پرهنایش   که خویشتن  را درمیان همباشان اسکندربه ارجمندی  برجسته ساخته بود وینک چنین کسی مورد سوئِظن بود.  دیودوروس کشتن فیلوتاس را "کنشی به دون مایگی"  می خواند که با خوی نیک اسکندر "کاملاً بیگانه" بود.

در 332 پیش از میلاد  کراتروس یکی از افسران اسکندر توانست  آنتیگون معشوقه ی فیلوتاس را مجاب به همکاری برای گزارش دادن آگهی های آشنگری درباره ی او گردد . به نوشته ی پلوتارخ:
فیلوتاس بسیار بی احتیاطانه سخن میگفت و غالباً از اسکندر بگونه ای حقارت آمیز یاد میکرد و این گاه از سر خشم بود و گاه از سرخودنمایی.

 درین هنگام فیلوتاس مخالفت خویش   با احساسات سوگیرانه  و علاقمندانه  اسکندر به ایران را از آنتیگون پنهان نمی داشت و او همچنین بس بر اسکندر به خاطردیدارش از نیایشگاه آمون  که درانجا خویشتن را از تبارفرزندان آمون اعلام نموده بود خرده میگرفت.

احساسات سوگیرانه به ایرانِ  اسکندرآنچنان  برای همباشان مقدونی او آزاردهنده  بود که یکی از گاردهای شخصی او، دیمنوس، با پشتیبانی تنی چند از گاردهای دیگر برآن شدند که وی را به قتل برسانند. فقط شش ماه پیش از آن  اسکندر خویشتن را شاهنشاه بزرگ ایران  خوانده بود و آئین های درباریش را به نهادهای پرشکوه ایرانیان دگرگونی داده بود و افسرپادشاهی ایران را با خوشه پرهای راست ایستاده بر سر می نهاد و   دیگرنشان های پادشاهی  را به بر گرفته بود.

 خبرچینی از آن توطئه آگاهی یافت و ازآن پرده برداشت.  او ادعا می کرد که پس از آگاهی به توطئه  کوشیده بود تا فیلوتاس را از آن با خبر نماید تا  به اسکندراعلام خطر نماید.  اما چون فیلوتاس دردادن این آگهی  کوتاهیکرده بود  آن خبرچین توانسته بود یکی از پیام رسانان شاه را مجاب تماید تا که اورا به پنهان نزد اسکندر برد تا خود مستقیماًً  خبر آن توطئه را  با او در میان نهد. و این بهانی به اسکندر داد تا فیلوتاس را از میان بردارد. و آن چنین بود که چون خواستند سردستۀ توطئه گران، دیمنوس را دستگیر کنند او ایستادگی نمود  و کشته شد و اسکندر بر فراز جسد اودر برابر گردهمایی سپاهیان مقدونی  فیلوتاس را به بازجویی خواند و او را متهم به همدستی با  توطئه گران نمود و خواستار اعدامش شد. 


بگزارش پتُولِمی، یکی از همباشان اسکندر، فیلوتاس نخستین بار در مصر بقصد جان اسکندر توطئه چیده بود.  وشاید این شایعه را ساخته بودند تا به فرجام  زمینه را برای  گنهکاریافتن فیلوتاس بیشتر پذیرفتنی بنمایانند.  همانگون که رابین فاکس می نویسد:
در جریان فیلوتاس، تا انجا که میدانیم تنها چند حقیقت منسجم وجود داشت که خبرچینان می توانستند دریافتشان دارند.  آنها نمی توانستند بدانند که او درتوطئه دست داشته است، زیرا در آن صورت  خودشان از او نمی خواستند که به اسکندر اعلام خطر کند. (...) اگر فیلوتاس براستی در توطئه دست داشت   از اینکه خبر چینان نخست با او  تماس گرفته بودند بس خوشنود می بود وانرا از یاری بخت نیک میدانست زیرا می توانست ترتیبی دهد که خبر چینان را خاموش سازند و یا حداقل پیش از آنکه خبرچینان   اسکندررا اگاهی دهند به سرعت بیشتر به قصدشان عمل کنند.
اسکندر محاکمه ای فرمایشی برای فیلوتاس  ترتیب داد و در ان نامه ای باز شده از پارمینیون به پسرش را نشان داد که نوشته بود:
نخست مراقب خودت و یارانت باش - چنین است که می توانیم به مقصودمان برسیم
با اینکه فیلوتاس بربیگناهی خویش اصرار می ورزید دادگاه نظامی اورا گناهکار شناخت . اما اسکندر هنوز کاملاٌ راضی نشده بود. فیلوتاس را به زیر شکنجه ای هولناک کشیدند که سه تن از دوستان صمیمی اسکندر هفاستیون، کراتروس و کونئوس مجریان آن بودند و شکنجه فیلوتاس را شکست  به همانگون که  میتواند هر کس دیگر را و او اعتراف کرد که او وپدرش میخواستند اسکندر را بکشند زیرا که ادعای او به اینکه پسر آمون ست بی شرمانه ست.  بگزارش کورتیوس اورا سنگسار نمودند و به گزارش آریان اورا با نیزه ها شان سوراخان نمودند.



اندکی پس ازآن اسکندر برآن شد که هنگام آن رسیده ست که ژترال کهن سال پارمینیون را پیش از آنکه  از خبر کشته شدن پسرش آگاه شود از میان بردارد  بگزارش کریستوفر بلاکوِل:
اسکندر یکی از همباشان خویش را به تن پوش عربها دگرریخت نمود و او سواره بر شتر بسوی اکباتان شتابزده تازید با دونامه که اجازه می دادند پارمینیون بدون محاکمه اعدام شود. پیام رسان مسافتی نزدیک به 1200 کیلومتر در بیابان را با گامهایی  تند و تب زده  به پیمود و در روز یازدهم به  پیش از رسیدن هر خبر در باره ی اعدام فیلوتاس به اکباتان رسید 

پیام رسان اسکندر پُلیداماس دوست پارمینیون بود که می باید دونامه را با خود می اورد یکی برای پارمینیون که با مهر فیلوتاس بسته شده بود  و دیگری برای ژنرالهای زیر دست پارمینیون از سوی الکساندر. پُلیداماس  نوشته ی اسکندر را به ژنرالها داد و صبح فردا با ژنرالها بدیدار پارمنیون رفت و ابتدا نامه ی ساختگی فیلوتاس را به پدر داد در همانحال که پارمینیون  نامه را می خواند. ماموران اسکندر با گردن زدن کار آن ژنرال پرارج را ساختند .

اعدام پارمینیون خشم سربازان او را بر انگیخت . همه گرداگرد جایگاه فرماندهی او گرفتند و گفتند که  می باید قاتلین  را  به انها واگذارند. گرچه  پس از انکه  پیام اسکندر بر انان با  آوایی بلند خوانده شد که پارمینیون  و فیلوتاس قصد کشتن اورا داشته اند غائله خوابید.



اسکندر تخت زرین شاهنشاهی  را برگزید و افسر شاهنشاهی و کمربند و ردای شاهانه  را ببر کشید . درون سراپرده اش  پانصد سپر دار ایرانی  به نگهبانی ایستاده بودند و در یاری به انها یکهزار کماندار باختری در تن پوشهای سرخ اتشین  و سرخ نارنجی  و آبی شاهانه ایستاده بودند و پانضد گارد جاویدان در پشت انها با تن بوشهای  یاشکوه  ترمه خود نمایانه  با نیزه هاشان که در ته همانند انار کنده کاری شده بود   ایستاده بودند  و در بیرون از سراپرده هنگ پادشاهی فیلها با 1000 سپاهی مقدونی و 10000 گاردجاویدان رده ی پائین  و 500 برگزیده ی بنفش پوش. مغها ، همسران عیش،  کارکنان  و راهنمایان دوزبانه به ایفای نقش چشمگیر  200 سال گذشته خویش ادامه میدادند .

با  چنین شکوه، اسکندر و دربارش   پدیداری برونی پادشاهی ایران  را  به کار میاوردند. هنگامیکه آنها در باغ خویش ،  تکیه زده بر تخت های آراسته ، بار عام میدادند آنها پیشینه یی ایرانی  را دنبال مینمودند که به سالیان دراز در روا بود. تخت پادشاهی  و سراپرده ی بارعام ریشه های ژرفی در ایران گذشته داشت  به همانگونه که  بخورهای عطر اگین که در کناره ها می دودیدند . دیدار کنندگان در برابرش به رسم ایرانی  به پا می افتادند و او بر ارابه های برگزیده که نماد پادشاهی  و چیره گری بود و با گروه اسبهای سپید وسنگین مادها که نمادی آشاوان برایشان بود سواری مینمود . همچون پادشاهی ایرانی او دوجشن زادروز میگرفت و با آتش شاهنشاهی ویژه ی خود به آذرم گرفنه میشد. درباریان شرقی مَر روان سترگ اورا قربانی می نمودند و حتی خوی شرابخواری سنگین او پیوسته به آن لازمه بود که در ایران از برتری های شاهانه شمرده می شد-- رابین لین فاکس  

بنا به  گزارش دیودوروس پس از اعدام پارمنیون ارتش او تصفیه شد و کورتیوس گزارش میدهد که نامه های سپاهیان بازو بررسی  میشد شاید به این خاطرکه از پخش اخبار این فضاحت جلوگیری کنند. و به پایان، ماموران اسکندر در کشورِ دِرِنگائه ارتش مقدونیه را متقاعد نمودند که تقاضا ی محاکمه الکساندر لینسستیس، که برای سه سال در بند مانده بود، را بنماید و  چنین می نماید که او بدون هیچ محاکمه در پروفاتسیا اعدام شد. (کورتیوس، جوستین، دیودوروس، آریان) 

خونریزیی که در پسآمد به زیر پرسش آوردن سزاواری اسکندر به پادشاهی، در رابطه با شرکت او در قتل فیلیپ،  رخداد با  کشته شدن پارمینیون، فیلوتاس، آلکساندرِ لینسستیس و بستگان آنها پایان نیافت . در پائیز328 پیش از میلاد در شب نشینی شام و می خوارگیِ اسکندر  در مارکند در سُغد تنی چند از همباشان اسکندر اورا پسر زئوس-آمون خواندند و از پدرش فیلیپ به نیشخند ومسخرگی یادنمودند  واین خشم کلیتوس، یکی از سواران همباش   در زیر فرماندهی فیلوتاس  که  از زمان فیلیپ  درخدمت سپاه مقدونیه بود، را به شدت برانگیخت واوآغاز به تحسین از فیلیپ نمود.  و چون اسکندر روی درهم کشید ، کلیتوس از او پروا خواست تا بتواند آزادانه سخن گوید وگرکه این پروا را اسکندر از او دریغ می داشت او می پرسید "پس چه فایده از اینکه  آزادگانی را که شجاعت آن دارند که انچه دردل  دارند را به آشکارا بگویند به میهمانی شام فراخوانی؟" و سپس آنچه در دل داشت را بدینسان آشکار کردکه :"درباریان ایرانی بردگانی بیش نیستند که تنها تنپوش سپید و کمربند پادشاهی تورا بندگی میکنند، نه تورا"
این خون مقدونی ها و زخمهای آنهاست که تورا بزرگ ساخت تا به آنجا که  ازترکه ی فیلیپ   به بُرٌی و خویشتن را پسر آمون بخوانی
آشکارست که با بیادِ انداختن  اسکندر از این که پدر راستین او می باید فیلیپ باشد کلیتوس به نقطه ی  حساسی از روان او انگشت نهاده بود. زیراکه با شنیدن این سخن ها اسکندر که در آن هنگام از میخوارگی به مستیی سنگین فرو بود گاردهای نگهبان خویش  پتولمی و پردیکاس را بکنار زد و نیزه ای بر قلب او پرتاب نمود و اورا درجا کشت.

و پیش از آنکه به بیزش خود ادامه دهیم این نکته را هم بگوئیم که مارکند  (به یونانی ماراکاندا، در گزارش آریان) همان سمرقند امروزست . "کند" به معنای شهرو آبادی ست مانند تاشکند ، اورته کند (یکی از روستاهای شهرستان بوکان در استان آذربایجان غربی)  ، اُرتکند (درکلات نادری که آبشار آن مشهورست) وروستای کن در تهران همه ازاین واژه ند.  و مار به معنای تندرستی ست و از اینروست که بیمار به معنای ناتندرست است . 



اعدام فیلوتاس پسر پارمینیون - نگاره ی فلمیش  (1475-1450)
پرسش این است که در کشتن فیلیپ  براستی چه کسی دست داشت؟ وآیا او براستی در گناه پدر کشی دست داشت؟  پلوتارخ در گزارش خود می نویسد کسانی هستند که الکساندر را  متهم به شرکت در توطئه  قتل فیلیپ می نمایند.
زیرا گفته شده ست که هنگامیکه  پوسانیاس پس از ستمی که بر اورفته بود با اسکندر دیدار نمود و از سرنوشت خویش مویه کرد. اسکندر بندی از سروده ی مِدِه آ را بر اوبخواند. " به دهنده ی عروس، داماد و عروس".
که  در ین سروده ی یوری پیدیس، کرئون پادشاه تِب به مده آ می گوید:
چنین  شنیده ام که تو تهدیدمی کنی
به دهنده ی عروس، داماد و عروس
که بر ما گزندی آوری 
ودر این سروده ی رازآلود که اسکندر برای برانگیختن  پوسانیاس به قتل فیلیپ برخواند دهنده ی عروس آتالوس بود و داماد پدرش فیلیپ ، و عروس  کلئوپاترا . جاستین به جزئیات بیشتری در باره ی امکان توطئه  ی پدر کشی الکساندر پرداخته ست.
حتی چنان باور میشده است که اولیمپیا مادراسکندر پوسانیاس را به قتل فیلیپ برانگیخت و اسکندرخود از اینکه پدرش کشته خواهد شد  بی خبر نبود، که  اولیمپیا کمتر از پوسینیاس تشنه به کین توزی از ستمی که براورفته بود نبود چه ازجدائیش از فیلیپ و چه از اینکه او کلئوپاترا  را براو ترجیح داده بود. ودر مورد اسکندر (...) گفته شده ست که او از اینکه برادرناتنیش با او برای تخت پادشاهی برقابت برخیزد در هراس بود.
 اولیمپیا بدون تردید برای فرار قاتل اسبهایی را اماده ساخته بود  و هنگامیکه   از مرگ فیلیپ آگاهی یافت  بر سر پوسانیاس ، هنگامیکه او را بر صلیب کشیده بودند، تاجی زرین نهاد  و چند روز پس ازآن گفته شده ست که او جسد پوسانیاس بسوزانید و خاکستر آن بر پیکربیجان شوی خویش پخش نمود و برای او آرامگاهی  در همانجا ساخت.
او کلئوپاترا، همسرتیره بختِ فیلیپ،  را واداشت تا که،  پس از اینکه نخست دخترش را برروی زانوانش کشت، خویشتن را بدار آویزد و شمشیری را که فیلیپ با ان کشته شده بود، زیرنام  میرتِل که نام خود  اولیمپیا در زمان کودکیش بود، به ارمغانِ  نیایشگاه آپولو آشاوان نمود. وین همه کارها را آنچنان به آشکارا کرد که گویی از این در هراس بود که این به اندازه ئی بسا روشن نباشد که اوست که در نقشه ی قتل فیلیپ  دست داشته ست. 
پرسش کلیدی این ست که آیا نیشخند پر طعنه ی آتالوس در باره ی نامشروع بودن اسکندر پایه ای بر حقیقت  استوان داشته بود؟  آیا پدر اسکندر براستی فیلیپ بود؟  اگراو پسرفیلیپ نبود  انگاه تنشهای میان اسکندر وفیلیپ تا اندازه ی زیادی دریافت شدنی و قابل فهم ست. مورخین باستان گزارش می کنند که مادر اسکندرپیش از ازدواج آبستن او بود و چنین مینمایاند که فیلیپ و اولیمپیا هردو داستانی پرداز شده را ساخته بودند تا این حقیقت ناخوشآیند را پنهان دارند. چنان که پلوتارخ گزارش می دهد:
شبی پیش از به رفتنشان به بستر زناشویی، اولیمپیا به رویا دید که آذرخش تندری بر پیکرش افتاد و آتشی بزرگ  برافروخت وشعله های آن پراکنده به هرسو شد و سپس خاموش گشت. و فیلیپ  یک چند پس از آنکه ازدواج نمود به رویا دید که رِحَم همسرش را با مُهری بسته بود که نگاره ی آن مُهر، اگر که به خیال آید، نگاره ی یک شیر بود و برخی از پیشگویان  در تعبیرآن رویا به فیلیپ اندرز دادند  که میباید همسر خویش را از نزدیک زیردید خویش   نگاه دارد
از گزارش پلوتارخ چنین بر میاید که اولیمپیا پیش از ازدواجش با فیلیپ آبستن بود و این با نماد بسته شدن رِحَم  اَش به مُهر رسانیده شدست.  اندرز پیشگویان به فیلیپ که از نزدیک او را زیر نگاه خود داشته باشد نیز آشکاری دهنده ست.  همانگون که پیتر گرین گزارش میدهد:" چنین پیشنهاد شده ست که بزرگان بارگاه فیلیپ  نگران برآن بودند که  شاهزاده ی جانشین می باید از خون پالوده ی مقدونی باشد و  شاه را به آن  وادار نمودند.

اسکندر خودش هم شاید آگاه بود که فیلیپ پدر واقعیش  نیست و از اینرو خویشتن را با تبار "ئی ئِسید"  مادرش شناسایی می نمود.  بگزارش الیزابت کارنی(2006):
نمی باید درشگفت شد از اینکه زنان ئی ئِسید به ویژه در دربار پر رقابت مقدونیه خود و فرزندانشان را به تبار آشیل ادعا مینمودند .
اسکندر پس از نوجوانی چنان که خواهیم دید خویشتن را از تبار پرسئوس  خواند و نه  آشیل و  با این همه  در پدرسالاری یونان و مقدونیه او، بگزارش آریان، در نخست خویشتن را با افتخاراز نسل نئو پتولموس پدر اولیمپیا  می شناسانید. از سوی دیگر داستان کنجکاو بر انگیز   کالیستینزِ ساختگی را داریم و روایت سوریه ای آنرا  که در آن اسکندر پسر فرعون نکتانبوست که با نقشه ریزی ماهرانه توانسته ست با اولیمپیا همبستر شود .


فرعون نِکتانِبو دوم ، موزه ی آگوست کستنر ، آلمان


ما در بخشهای گذشته درباره ی وانمودانگیزی (پروپاگاندا) کاهنان مصربردشمنی با چیره گران ایرانی مانند کامبیز  سخن گفته ایم  واین کاملاً محتمل ست که داستان شیفتگی اسکندردرنوشتۀ کالستینزساختگی هم در واقع پروپاگاندایی بر دشگاری با آرتخشرخش سوم باشد.  همانسان که فیلدزو فلِچر گزارش داده اند حتی اسکندر بزرگ هم گفته ی افلاطون را به خاطرسپرد که  "حکومت بر مصر بدون پشتیبانی کاهنان برای هیچ  پادشاه ممکن نیست."

در بخش پروپاگاندای  شیفتگی اسکندر چنین می خوانیم که هنگامیکه  اسکندر از شهر موثون به نزد پدر بازگشت مردانی رابا تن پوش بربرها (ایرانی ها) دید و پرسید:
"این مردان که هستند؟"  و انها گفتند: "آنها ساتراپهای داریوش هستند" اسکندر پرسید: "برای چه  به اینجا آمده اند؟" و آنها پاسخ دادند:" آنها آمده اند تا باج مرسوم خود را از پدرت باز ستانند."اسکندرپرسید "ازسوی چه کسی آنها به اینجا فرستاده شده اند؟"   و آنها پاسخ دادند "از سوی پادشاه ایران، داریوش"  اسکندر ادامه داد"چرا آنان باج می خواهند؟"   وانها پاسخ دادند  " برای سرزمین داریوش"
آنگاه پدرش با خشنودی بسیار دریافت که اسکندر به ساتراپها گفته ست که پدرش باج را نخواهد پرداخت. پس از کمی افسانه پردازی که دور ازشدایی مینماید  داستان چنین دنبال میشود:
سپس پیام آوران داریوش  نزد او آمدند به همراه نامه ایی و تازیانه ای چرمین و یک گوی و صندوقی پراز زر . اسکندر نامه باز نمود و خواند:" من، شاه شاهان، از خاندان خدایان،  که بر تخت پادشاهی خدای خورشید، میترا، نشسته ام ، و با خورشید برفراز میشوم، داریوش، خود که خدای هستم،  به بنده ام الکساندر چنین فرمان میدهم، اندرز من بتو اینست که دست بازکشی و به نزد پدر و مادرت بازگردی، که از بندگان منند. وبر زانوی مادرت، اولیمپیا بنشینی زیرا که در سن تو هنوزیک کودک نیاز به اموزش و پرورش وشیرخوارگی دارد. آز اینروست که به همراه این نامه من برایت تازیانه ای چرمین ، یک گوی و صندوقی پر از زر فرستاده ام. که از میان آنها انکه را که می خواهی برگزینی : یا تازیانه را که نشان آنست که هنوز نیاز به درست رفتاری داری،  یاکه گوی که بتوانی با همسالانت بازی کنی و با رفتار کودکانه ی خود ادای سر دسته ی راهزنان دهشتناک را در نیاوری و شهرها را به بیم نیآوری.  زیرا اگر که همگی جهان باهم شوند نمی توانند نیروی ایرانیان را درهم شکنند.  چراکه اندازه ی سپاهیان من به بسیاری دانه های شن ست که در خور شمارش نیست.   و من صندوقی پر از زر برایت فرستاده ام  تا اگر هیچ نداری بتوانی به آن دزدان همراهت آنقدر بدهی که بتوانند به روستاهاشان بازگردند و زندگی کنند. وگرکه سربفرمان ننهی  من مردانی سنگدل برای دستگیریت می فرستم زیرا که بخت باتو یاری نخواهد نمود که به بند سربازان من درنیایی و چون ببند اُفتی به آوند پسر فیلیپ کیفر نخواهی دید که بل همانند یاغیان جانی و نابفرمان و سردسته راهزنان به صلیب کشیده خواهی شد. (...)
 فردای آنروز اسکندر به آن نامه پاسخ نوشت. اودر نامه اش لحنی پر طعنه  ازین دست داشت که"این شرم شرمهاست  که چنین پادشاه بزرگی چون داریوش که باچنین نیروی سترگی پشتیبانی میشود وبر تخت پادشاهی خدایان  تکیه میزند به بندگی فروتنانه و ناچیز یک نفر، اسکندر  نگرانست". اونوشت:
چرا به من نوشته ای که این همه زر و سیم را در خزانه ات اندوخته داری؟ که ما از آن باخبر شویم به شیفتگی برای  دستیابی به آن زر گستاخانه با تو به نبرد درآئیم که دارائی های تورا ازآن خود نمائیم؟ زیرا که اگرمن برتو چیره وپیروز شوم هم در میان هلنی ها و هم در میان بربرها نامی و بزرگ شناخته خواهم شد زیراکه من شاهنشاه بزرگ، داریوش را کشته ام . اما اگر تو مرا شکست دهی هیچ کار مهینی نکرده ای زیرا تنها همانگون که خود نوشته ای تنها یک راهزن را شکست داده ای.
اسکندر سپس  تعبیر خودرا از هدایای نمادین داریوش پیشنهاد نمود. برای او تازیانه به این معنا بود که او می تواند  فرمانبران از داریوش را ببردگی گیرد ، گوی به معنای فرمانفرمایی او به جهان بود و  صندوق زر  را به این طالع نیک گرفت  که با شکست داریوش  او به افتادگی باج  بِده آش خواهد شد.

این نکته مهین است که یاد آورشویم  که نکتانبوی دوم  فرعون مصر که از ارتخشرخش سوم، اخاس (338-357 پیش از میلاد) در پلسیوم در دهانه ی دلتای نیل در 343 پیش از میلاد شکست خورده بود از متحدان یونانی ها بود  که پس از شکست به تِب پایتخت نوبیا گریخت.    که در روایتهای گوناگون شیفتگی اسکندر،  که راستیک های تاریخی را با تبلیغات داستان پردازانه می آمیزد،  به نوشتۀ    کالیستِنزساختگی گزارش میشود که نکتانبو پس از شکست فیلیپ دوم در هلسپونت از ارتخشرخش سوم  به دربارفیلیپ در پلایِ  مقدونیه  میرود و اولیمپیا همسر اورا بار دار میسازد.
یک نمون ازاین روایت  می نویسد:
شاه فیلیپ از همسرش بچه دار نمی شد و چون می باید به دورددست برای نبرد ی بلند مدت میرفت   همسرش را به خود خواند وبه او گفت " به این هشدار که اگر تو پس از آنکه من از کارزار بازگشتم  برایم پسری نیاوری هرگزدیگربا من همبستر  نخواهی شد.
نکتانبو که  به ریخت جادوگری راه خویش رابدربار فیلیپ گشوده بود  در پاسخ به اولیمپیا که از او میخواست:
نشان های زادش من و فیلیپ را بخوان که چنین به نهان گفته میشود که  هنگامیکه او از نبرد باز میگردد  مرا به کنار خواهد گذاشت و همسری دیگر خواهد گرفت.
 به او گفت که  این شایعه درست ست و داوخواه می شود که به او یاری نماید  تا از جدایی او از فیلیپ   پیشگیری نماید.  و به اولیمپیا اندرز میدهد که می باید با خدایی به پیکر آشکار شده همبستر شود و از او ابستن شود و پسر اورا بپروراند.
 و چنین بود که نکتانبو سرای شهبانو را ترک نمود  و از بیابان برخی از گیاهان را که میدانست رویا پرورند گردآوری نمود و از آمیزۀ آنها معجونی پخت. (...) درهمان شب  اولیمپیا  در رویا خویشتن را دید که در آغوش آمون بزرگترین خدایانست.  و چون آمون از بستر او برخاست  تا برود به او گفت  " ای زن در رِحَم خویش اینک تو فرزند پسری را بارداری کز برای تو کین توزی خواهد گرفت." (...)
و چون اولیمپیا از خواب بیدار شد  از فرزانگی آن جادوگر به شگفت  آمد و گفت" من آن خدا که گفتی رابه رویا دیدم وینک می خواهم که با او همبستر شوم .  و این برتو گمارده است  که به من آگهی دهی  که در چه هنگام او مرا باردار خواهد ساخت تا من به همگی آماده ی پذیرایی داماد باشم" و نکتانبو پاسخ داد " در نخست بانوی من  آنچه تو دیده ای تنها رویایی بیش نبود. اما همان خدای را که در خواب دیده ای  برای همبستری با تو خواهد آمد. به من پروا ده که در نزدیک تو در این اطاق بخوابم تا که هنگامیکه آن خدای به بر تو میاید  تو نهراسی" و او پاسخ داد " ای پیامبر تو براستی به فرزانگی سخن گفتی من کلید اطاقم را بتو می دهم  و اگر من همبستر و باردار شوم تو را به آوند پیشگویی راستین ارجمند خواهم داشت و با تو چنان خواهم رفتار نمود که گویی تو پدر آن پسری(...)
 شکم او در حال بالا برآمدگی  بود  واو پرسید : "ای پیامبر، من به فیلیپ چه بگویم هنگامی که او بازمی گردد و می بیند که من باردارم؟" و او پاسخ داد" هیچ مترس، بانوی من زیرا که آمون خدای بزرگ درین باره بتو یاری خواهد داد او به رویای فیلیپ در خواهد شد و او رااز آنچه که در سرنوشت اوست و رخ خواهد داد  آگاهی خواهد داد. و  برتو از او  پرخاش و بازجویی و کیفری نخواهد شد 


نشان هیروگلیف آرتخشرخش یکم  ( دست راست) دربرابر آمون-مین  (دست چپ)  نگاره ای از سنگ نبشته ای  در وادی حمامات . سال پنجم  پادشاهی ارتخشرخش یکم -   سالهای پایانه ی خاندان بیست و هفتم فراعنه مصر 
اگرچه اینگونه داستان پردازی  و وانمودانگیزی پرتوافکن روشنایی نیست بر اینکه چرا فیلیپ براستی تصمیم گرفت که اسکندر را از جانشینی خود برکنار گذارد و او را نامشروع بنمایاند، ولی هنوز ازاین احتمال  آگهی میدهند که کاهنان نیایشگاه های مصر داستانی درست را در باره ی تبار راستین اسکندر پیچ و تابی سردر گم داده باشند . گزارش نامه های داریوش  به اسکندر نیز حتی اگر نامه هایی واقعی نباشند از این دیدگاه درخور توجه است که به آشکاری در باره ی گرایش داریوش به آیین میترا در آن سخن رفته است و همانگون که در بخش پیش گفتیم شاهان هخامنشی پس از ارتخشرخش یکم این گرایش را در سنگ نوشته های خویش به آشکار نشان داده اند. به هر روی همانسان که پیتر گرین می نویسد انگیزه ی فیلیپ دردگرگون  نمودن برنامه ی جانشینی خویش آشکارست:
به راستیک یک آنگیزه و تنها  یک آنگیزه  فیلیپ را برآن داشت تا بکند آنچه  را کرد، چه آن کار درست می بود و یا که نه ، وآن اینکه اسکندرو آولیمپیا در توطئه ای خائنانه برای سرنگونی او دست داشتند. هیچ دلیل دیگری نمی تواند حتی آغاز به داشتن   منطق  نماید. وگر این چیزی بود که در فکر آن شاه بود، کارکرد او  به آسانی در خور دریافت میشود.
ولی اینک این پرسش برخاسته می شود که آیا فیلیپ دلیلی با ارزش برای  بدگمانی خویش داشت ویا به سخنی دیگر آیا اسکندر براستی می خواست پدرش را سرنگون نماید؟  و چرا فیلیپ با اندیشار رابطه ی نامشروع اولیمپیا وناسزاواری اسکندر به تخت پادشاهی بازی میکرد؟ کلیدی که می تواند به یافتن راه حل این معما  یاری دهد دلبستگی  روان بیمارانه ی اسکندر به ایران و پادشاهان ایران بود.

 در  پیرامون 351  پیش از میلاد،هنگامیکه اسکندر پنج ساله بود،  بگزارش آریان، ارتخشرخش سوم پیمان دوستیی را با فیلیپ دوم  امضا نمود.  به دلیل این عهد نامه بود که هنگامیکه آتن  هیئت نمایندگیی به ایران فرستاد تا از ارتخشرخش تقاضای پشتیبانی بر علیه فیلیپ نمایند، به گزارش دموستنز او از دادن پشتیبانی سرباز زد. چند سال ازآن پس، اسکندر نوجوان فرستادگان ارتخشرخش را در پلا، پایتخت مقدونیه، ملاقات نمود. بگزارش پلوتارخ
هنگامی که او هنوز نوجوانی بیش نبود از فرستادگان پادشاه ایران در غیاب پدر پذیرایی نمود و با آنها به گفتگویی  درازاندر شد و با خوش برخوردی خویش به آنها بس هنایش نهاد و پرسشهایی کز آنان نمود بس دور از کودکانگی  و ناپختگی بود. ( زیرا او از آنها در باره ی درازای راه هایی که آمده اند و چگونگی  گذرگاه ها به درون آسیا، و در باره ی خوی و رفتارپادشاه ایران و واکنش او دربرابر دشمنانش  و اینکه چه نیروهایی را می تواند به میدان پیکار با خود بیاورد پرسید.)  و آنان درشگفت به تحسین او شدند و با نگرش به توانایی او برآیندشان چنین بود که همه ی ناموری فیلیپ در مقایسه با آرمان بزرگ و پیشرو پسرش به هیچ است.
 اسکندر در 330 پیش از میلاد آغاز ببر کردن جامه ی ایرانی نمود. بگزارش پلوتارخ  شاه در آن سال شیوه ی  تنپوش  بربر ها را برگزید و او برین توجه دارد که درنخست اسکندر  دربرابر شرقی ها و همباشان خویش چنین پدیدار میشد  اما پس از یک چند او درسواری و بار عام خویش نیز با جامه ایرانی  حضور میافت.  اِفیپوسِ اُلینتوس که معاصر با اسکندر بود  می نویسد که هرروز  اسکندر شنلی (کالامیس ) بنفش ببرداشت  بر روی پیراهنی (کایتان)که در میان سفید بود  وکلاهی مقدونی (کاوسیا) که بر آن نیمتاجی بود . بگزارش دیودوروس  اسکندر نیمتاجی به سر میداشت و  تن پوشی که بخشی از آن سفید بود با کمربندی ایرانی و تاریخ انرا چنان مینماید که به  تراز با 330 پیش از میلاد میداند.  اِراتوستِنِسِ سیرِن  جامه ی اسکندر را آمیزه ای از  بخشهایی ایرانی و مقدونی  توصیف می کند و می نویسد او جامه ی پارسی را بر تن پوش ماد ترجیح میداد ( و یا آنچه که اینک  پژوهشگران "جامه ی سواری" و یا "جامه ی سواره نظام"  می خوانند) زیرا او افسر مادها (تیارا) و کندیس (تن پوشی با آستین های بلند) و اَنَخی رید (شلوار) نمی پوشید و این با گزارش دیودوروس و پلوتارخ همراهست.


 



نکتۀ در خور نگرش اینجاست که فیلیپ در دیدار اسکندر و فرستادگان پادشاه ایران حضور نداشت و آشکار نیست  که چرا هیئت ایرانی پذیرفت که با شاهزاده ی نوجوان مقدونی  دیدار و گفتگو نماید.  کنجکاوی اسکندر در باره ی ایران و خوی و رفتار شاه  و آمادگی فرستادگان ایرانی برای گفتگو در باره ی این موضوعات نشان های افزوده ای هستند   برای این گمان که شاید ارتخشرخش سوم آن فرستادگان را تنهابرای دیدار آن پسر فرستاده بود  و غیبت فیلیپ در آن دیدار تنها جنبه ی ادب و آذرم  نسبت به شاهنشاه داشت تا که فرستادگان  او بتوانند به راحتی با اسکندر گفتگو کنند و از حالش جویا شوند.  و تحسین و ستایش  سفرای او از اسکندر لحن چاپلوسانه ی درباریان ایران را دارد. و به یقین  گفته های کوچک کننده  و تحقیر آمیز در باره ی  فیلیپ که پادشاه میزبان آنان بود به خوشایند گویی های  مرسوم دیپلماتیک نمی ماند.

به راستیک، اسکندر آنچنان مشتاق رابطه یی شخصی با ایران بود که هنگامیکه ساتراپ کاریا پیخس دار ( پیخس = هوشمندی ، از روی گمان به چیزی پی بردن؛ به یونانی پیکسوداروسمی خواست آرهیدِئوس برادر ناتنی  اسکندر را   به دامادی خویش بپذیرد او هنرپیشه ای بنام تسالوس از اهالی کورینث را به نزد ساتراپ فرستاد تا  اورا   متقاعد کند که دخترش را به او نامزد کند و نه به برادر به  هوش چالیده اَش . اینکه گفته شده که این  فکر را اولیمپیا  وتنی چند از دوستان اسکندر در سر او گذاشتند  تا  حیله ی فیلیپ ، برایجانشین نمودن آرهیدِئوس   بجای اسکندر،  را خنثی سازند؛ چندان به خرد درست نمی آید. چراکه  اگر هم پیخس دار دخترش را به اسکندر میداد سخت است که باورکنیم که  آن ازدواج   فیلیپ  را وادار مینمود تا نقشه ی خود را برای جانشین کردن آرهیدِئوس تغییر دهد.






شیدایی اسکندر و شاید شیفتگی روانی بیمارگونه ی او نسبت به ایران نیاز به شناسایی و توضیح دارد . خواندن مداوم کتاب "اموزش کورش بزرگ"  نوشته ی گزنفون یا  نوشتۀ دیگر او "راه پیمایی ده هزار نفر (آناباسیس، گذر به بلندی ها) " و کوشش او که از کوروش دنباله روی کند میتواند کلیدهای روانشناسی  مهینی برای فهمیدن رفتار غریب کودکی رهاشده  در تلاش باز یافتن ریشه های خانوادگی خود باشد. یونیپیاس مورخ و سوفستایی در کتابش زندگی  سوفستایی ها پیشنهاد میکند  "اسکندر بزرگ ، بزرگ نمی شد اگر گزنوفونی وجود نداشت."

به نوشته ی پیتر گرین ، گزنفون   در کتابش آناباسیس  که داستان راهپیمایی  او با ده هزار سرباز یونانی کرایه ایست بزرگداشت تابناکی برای کوروش جوان برا ی نبرد با برادرش آرتخشرخش دوم فراهم نموده ست. 
راه پیمایی که به ، نشانایی بسا ،  با مقایسه با کورش بزرگ آغاز میشود.گزنفون چنین گزارش می کند که  آن جوان هخامنشی  منشی بس شاهانه داشت  و بیش از هر ایرانی دیگر از هنگام   خود کورش بزرگ سزاوار پادشاهی بود .  
اسکندر احساس بستگی و پیوندی نزدیک با خاندان شاهان هخامنش از کورش بزرگ تا شهبانو سیسی گام ( سیس = اسب چابک   سیسی گام = با گامی چون اسب چابک ؛ سیستان از همین واژه ریشه دارد و درنزدیک سیستان منطقه آرام اسپان بوده ست؛ به یونانی سیسیگامبیس) داشت   بگزارش آریان:
آریستو بولوس  می نویسد که اسکندر آرامگاه کوروش ، پسر کامبیز، را چنان یافت  که به دستبرد دزدان  دچار امده بود وین کنش بی آذرم و شرم آور مر اورا بس رنجیده خاطر ساخت  آرامگاه  در باغ پاسار گارد  ساخته شده بود  .و درختانی از انواع گوناگون در گرداگرد آن کاشته شده بود. با نهرهای آب و بیشه ای با چمنزاری با طراوت (...) 
 اسکندر همواره قصد داشت  که پس از پیروزی بر ایران از آرامگاه کوروش  دیدن کند وینک  هنگام   این دیدار  دریافت که همه چیزمگر یک نیمکت و تابوت  رابرده اند.  حتی مانده های جسد پادشاه از بی آذرمی بدور نمانده بود چراکه دزدان درب تابوت را برداشته بودند و جسد را به بیرون افکنده و کوشیده بو دند تا تابوت را تکه تکه کنند تا از وزن آن بکاهند تا بتوانند آنرا با خود ببرند اگرچه در این کار موفق نشدند و بناچار بدون آن آرامگاه را ترک نمودند (...)
 آریستو بولوس  به ما میگوید که او خود از اسکندر  فرمان گرفت  که آرامگاه را کاملاً تعمیر تماید  و میباید  تابوت را باز سازی نماید و  مانده های جسد را در تابوت نهد و  درب آنرا  ببندد . همه ی صدمه ها به تابوت می باید درست می شد و نیمکت می باید با نوارهای تازه نو میشد و هر چیز دیگر در آرامگاه می باید  با چیزهایی  دقیقاً بهمانند  چیزهای نخست آراسته میشد و سر انجام  در ورودی به داخل اطاق آرامگاه می باید با دیوار ی سنگی  بسته می شد  و روی آن گچ کشیده میشد و بر روی گچ مُهر پادشاهی میخورد.
شاهنشاهی ایران در هنگام پادشاهی داریوش سوم اخاس

شیفتگی اسکندر به کوروش آنچنان بود که اوحتی به کسانی که در یکی از نبردهای کوروش بزرگ به او یاریی جانانه  نشان داده بودند پاداش داده بود. برای نمون  این تبار"یاوران" بود درآرام اسبان (به یونانی آریماسپیان ) بنزدیک درانگیانا (سیستان) کوروش  نام این تبار را به یاوران تغییر داد زیرا آنان   به هنگامیکه   درپیکاری در کناره ی کویر آذوقه سپاه کوروش   به ته رسیده بود با سی هزار گاری با  توشه بار به  یاری اَش شتافته بودند. به بزرگداشت وفاداری این تبار به کوروش  اسکندر پس از این همه سالیان به آنها پولی فراوان داد و از همه مالیاتها معافشان داشت و این همه را آریان و کورتیوس و دیودوروس گزارش کرده اند.

 به باور فریا استارک:
همگنی میان گزارشهای آریان و پلوتارخ ازسرگذشت اسکندر با "آموزش کوروشِ" گزنفون  آنچنان  پرشمارست که نمی توان آنهارا بسادگی از تصادف گرفت. ستایش اسکندر از کوروش گزارش شده ست- احساس اضطراب او به هنگام دیدار  آرامگاه: پریشان خاطری او از دستبرد دزدان به آنجا؛ پاداش او به "یاوران" و مراقبت او در پیروی از پیشینه ی پادشاهان باستان؛ همه نشان از این دارد که اسکندر "آموزش کوروش" را به دقت خوانده بود آنچنان که بسیار از پاره های آن  رابه آسانی می توان در سرگذشت او به نوشته ی آریان و کورتیوس دید.





 احساس گرم وپر محبت اسکندر در باره ی خاندان شاهنشاهی ایران دوسویه و بس ژرف بود. به گزارش کورتیوس و دیودوروس مادر داریوش سوم، سیسی گام پس از آگاه شدن از مرگ اسکندر رو بسوی دیوار نمود و خویشتن را از  اندوه سوگ او با گرسنگی بکشت.  در باره ی نخستین دیدار اسکندر با سیسی گام  چنین می نویسد. 
کسی به نزد مادر و همسر داریوش آمد و به آنها گفت که اسکندر از پیگرد داریوش پس از ستاندن رزم ابزار او باز گشته است.  به شنیدن این خبر گریه و زاری بلند در میان زنان برخاست و دیگر بندیان به  مویه بدانان پیوستند  و آوای سوگ انچنان بلند بود که شاه آن شنید و  یکی از دوستانش، لئوناتوس، را فرستاد که آن مویه خاموش کنند و سیسی گام را اطمینان دهند که داریوش هنوز زنده ست  و اسکندر مر آنان را رفتاری پسندیده خواهد داشت.  وصبح فردا او به نزد آنان  خواهد شد  تا مهربانی خویش را با کُنش خویش آشکار نماید.  و چون آن بانوان در بند این خبرِ  دور ازچشمداشت و خوش  را بشنفتند  از گریستن باز ایستادند و اسکندر را به آوند خدای  درود گفتند.
و چون پگاه آمد شاه با ارجمندترین از دوستان  خویش، هِفاستیون،  بنزد بانوان شد وآن دو همچون یکدگر جامه ببر داشتند وگرچه هفاستیون بلندبالاتر وزیباروی تر بود و سیسی گام پنداشت که او پادشاه ست و بر او سر فرود آورد. و چون دیگرباشندگان به او نمانا دادند و اسکندر را به دست  نشان نمودند سیسی گام به شرم شد اما او این روند بُبرید وگفت : "هیچ مهین نیست مادر زیرا که براستی او نیز اسکندرست"  وبا خطاب کردن آن بانوی کهن سال به آوند "مادر"، این مهربان ترین  بَروَند ها او پیمان دلجویی  به آنان داد که دمی پیش  نفرین زدگانی بیش نبودند. و سیسی گام را اطمینان داد که اورا به آوند مادر دوم خویش خواهد پذیرفت و بی درنگ به همآنسان که برزبان آورده بود رفتار نمود.
اسکندر اورا به گوهرهای شاهانه بیاراست و  اورا به ارجمندی پیشین اَش باز آورد و براو آذرمی  ببرازا رواداشت. و همه ی ندیمه گان و خدمتگزاران پیشینش را که داریوش به او داده بود بازگرداند و  ازآنها کم که نکرد که بل بر شمارشان هم افزود.  او پیمان داد که برای زناشویی دخترانش بیش از آنچه که داریوش قول داد بود خواهد پرداخت  و گفتۀ خویش  داد که  پسر اورا همچون فرزند خویش خواهد پرورد و  او را به آذرمهای برازنده ی شاهانه نشان خواهد آورد.  و آن پسر را به نزد خویش خواند و ببوسید  زیرا که دررفتار او نشان ناهراسیدن دید، که اپسرک  هیچ دهشتزده نبود. و او روی به هفاستیون نمود وگفت  که این پسر در شش سالگی دلیری افزون بر سالهای عمرش نشان میداد،  و  بس دلاور تر از پدرش می بود.  ودر باره ی همسر داریوش او گفت که چنان خواهد نمود که ارجمندی اوهمچنان  ماندگار بماند و هیچ چیز را ناسازگار با شادمانی های پیشینش نخواهد یافت.


کورتیوس نگاره ای  مردسالارانه و بیاد ماندنی از نیروهای داریوش سوم هنگامیکه از بابل به پیکار در میشدند تصویر میکند .   پرتو آفتاب بر زرینه ها و سیمینه ها و گوهرها که  هزاران ارابه ها  و جنگ افزارها وسپاهیان  را می آراست بازتابی درخشان داشت. آن همه شکوه بر سپاهیان ایران " گونه ای  برازندگی زنانه  میاورد که از توانایی رزمیشان می کاست"

 ابراز مهر و محبتی بدین سان به خاندان شاهنشاهی  در تضاد کامل با زشتخویی ها و دد منشی هایی  بود که غالباً اسکندر از خویشتن نشان میداد.  به راستیک پیکره ی بارز و درخور نگرش از گواهه ها وجود دارد که نشان میدهد که او مردی بسیار سنگدل بود. برای نمون هنگامیکه او به فنیقیه اندرآمد   از کشتاربیرحمانه ی ارتخشرخش سوم در سیدون تقلید نمود. به نوشته ی مارکو:
همچون ارتخشرخش آخاس در پیشتر از او ، اسکندرکه بر آن بود تا از آن شهرشورشی نمونی بسازد با  چیره شدگان به  خشونت رفتار نمود. ازآنان که  درنبرد تایرکشته نشدند(...)  شش هزارتن به دژخیم کشته شدند و سی هزارتن ببردگی فروخته شدند. و برای  کین توزیِ کشته شدن زندانیان مقدونیه ای دوهزار جوان در کناره ی دریا به چلیپا کشیده شدند وپیکرهای مصلوبشان به آوند یادآوریی دهشتزا ازکیفری که مقدونیه می تواند داد به ماندگار نهاده شد. 
اوتب راهم به همگی ویران نمود. دیودوروس و کورتیس گزارش می دهند که گرچه پارس شهربدون هیچ ایستادگی  سربفرمان فرود آورد بسیار از ایرانیان کشته شدند  و بسیار از ایشان خودکشی کردند. پلوتارخ می نویسد:
در این کشور، سپس، چنان که آشکارگردید،  از به بندشدگان کشتاری بزرگ شد زیرا اسکندر خود نوشته است که  بر این اندیشه که به سود او خواهد بود فرمان داد تا همه ساکنینِ (پارس شهر) کشتار شوند.
رفتاروحشیانه ی او بسوی دوست زمان کودکیش فیلوتاس و پدر او پارمینیون وهمچنین کشتن کلیتوس از گواهی های  آشکار شده ی روان بیماراوست. هنگامیکه در یک گشت شکاری دوست بیچاره ی او، هرمولوس، به گرازی وحشی  پیش از اوشمشیر زد. اسکندر خشمگنانه دستور داد که او را به تازیانه بندند و اسب اورا از او گرفت. و چنینست که رفتار پر مهر او به خاندان شاهنشاهی شگفت انگیز می نماید.



ارابه رزمی یونانی

به نوشته ی پلوتارخ؛ کلیتوس از اینکه اسکندر ریشه های مقدونیایی خویش را فراموش کره بود آزرده بود و هم ازین راستیک که اسکندر اجازه میداد که ایرانی ها ژنرالهای مقدونی را که در برخی از نبردها شکست داده بودند به سخره گیرند. او می نویسد:
میخوارگیی سنگین هم آنک آغاز شده بود که برخی به خواندن آوازی پرداختند، که کسی بنام پرانیکوس (و یا بگفته ی کسان دیگر، پیِریو) آنرا به آهنگ آورده بود به این قصد که تنی چند از فرماندهان را که در نزدیک آن هنگام از بربرها شکست خورده بودند یه شرم آورند و به سخره گیرند. واین  به کهن سالان در آن شب نشینی  برخورد و به سروده سرا و آوازه خوان ناسزا گفتند اما اسکندر و کسانی که نزدیک او نشسته بودند از شنیدن آن دلشاد بودند  و به خواننده گفتند که به آواز ادامه دهد. دراین هنگام کلیتوس کاملاً مست بود و چون طبعی تندخو و یک دنده داشت بسیار خشمگین شد و گفت این نشاید که به مقدونیایی ها در پیش بربر ها و دشمنانشان  اهانت شود در حالیکه آنان  بهتر از آنهایند که دارند میخندند حتی اگرکه اخیراً بخت پیروزی نداشته بودند. 
   
کشته شدن کلیتوس بدست اسکندر
گزارش آریان نیز همپن ست. اگر چه تاکید او برآنست که "کلیتوس به آشکار مدت زمانی دراز بود که از دگرگونی رفتار اسکندر به کنشی که بیشتر برازنده  به بربرها بود دلزده و آزرده بود."  و این نیز از  سخنهای گلایه آمیز کلیتوس که پلوتارخ بازگو نموده ست پیداست:
او گفت "حتی همینک، اَیا اسکندر ما را گزیری نیست. زیرا که ما چنین هزینه ی سنگینی  برای رنجبری هایمان می پردازیم و ما آنهایی را که تا به اکنون مرده اند را خوش به نود میخوانیم که مرده اند و ندیدند که  مقدونیایی ها را با چوب و چماق ایرانی  بزنند و یا که بایدپیش از آنکه به پادشاهمان  نزدیک شویم  از ایرانی ها اجازه بگیریم. 
 و مهین تر از همه چیز آنکه، آریان به  ماشه ای روانی اشاره دارد  که می تواند فرزند خوانده ای را به آزار آورد تا خشم خویش شلیک کند. هنگامی که تنی چند از حاضرین کوشیدند که با گفتن اینکه دستاوردهای فیلیپ " نچندان بزرگ و نچندان شگرف بود" آنها را کوچک شمارند. کلیتوس دیگر نمی توانست جلوی خشم خویش بگیرد و با ادای آذرم به دستاوردهای فیلیپ  همه ی آنچه که اسکندر کرده بود را به ناچیز گرفت:
اسکندر دیگر از آن بیش نتوانست مستی و بی ادبی کلیتوس را تاب آورد و   خشمناک ازجای بر جهید بسوی او اما هم پیاله هایش اورا از آفند به او باز داشتند . اما کلیتوس از دشنام به اسکندر دست نکشید تا که اسکندر به فریاد نگهبانان را به نزدیک خواست و چون هیچ کس از او فرمان نبرد او یه شِکوِه گفت که اینک به جایی رسیده است همانند داریوش به هنگامی که به ساز ( به یونانی بسوس) او و همراهانش را دستگیر نموده  بود و آنچه که اینک بر او مانده  تنها نام پادشاهی ست.  و برخی گفته اند که او نیزه ی کوتاه یکی از نگهبانانش را برگرفت  و بر کلیتوس فرود آورد و او را بکشت و برخی دیگر  گفته اند که با  درازنیزه ی یکی از گاردهایش اورا کشت.  



کوتاه نیزه و  دراز نیزه مقدونی

این ارسطو بود که خواهرزاده خود کالیستنز را به همراه اسکندر به آوند تاریخ نویس نبرد او با ایران فرستاد و چنین پدیدار ست که  او براین گمارده شده  بود که آرمانخواهی یونان بزرگ را در اسکندر زنده نگاهدارد و  علاقه مندی اورا به  ایران که یونانی ها "مادگرایی" مینامیدند بزداید. ارمانگرایی کالیستنز به یونان بزرگ را بسیاری از پژوهشگران  گزارش داده اند  (Pearson 1960, Hamilton 1969,  Pédech 1984, Prandi 1985, Bosworth 1990, Devine 1994) زیرا که  او تاریخ نبرد اسکندر را به آوند پیکاری برای آرمان   یونان بزرگ نوشته  است.  آریان گفته ای از اورا بازگو می کند که  بس اشکار ی دهنده ی  گمارش اوست .او گفته است که او در بستر نبرد ایران قرارگرفته بود تا برای اسکندر پیشینه اش را بسازد.  وچنین مینماید که اسکندر از او چندان خوشش نمی آمد چون بنوشته ی پلوتارخ:
اسکندر در باره ی او گفت:- " من از مرد  خردمندی بی زارم کز برای خویشتن بیخرد است."  
بگزارش کورتیوس  روفوس در 327 پیش از میلاد اسکندر ضیافتی داد که نه تنها سران مقدونی و دوستان یونانی اش دعوت شده بودند که بل گروهی از اشراف ایران نیز از مدعوین بودند و غرض از این ضیافت آن بود که سنت ایرانی  پروسکینِسیس یا بپا افتادن به ستایش در برابر شاهنشاه را  به هموطنان خویش معرفی نماید. و بگزارش پژوهش تروسدل  براون (1949) قرار اینچنین گذاشته شده بود که در ابتدای ضیافت اسکندر از میهمانی بدر شود  ودر غیاب او کلئون  چشمداشت اسکندر را با میهمانان در میان نهد.

بگزارش آریان از این رخداد، هنگامیکه اسکندر به ضیافت اندر شد،  از جامی جرعه ای بنوشید و آن جام را  به دست یکی از میهمانان داد تا آن میهمان پس از نو شیدن جرعه ای  در برابر او به ستایش به پا افتد و سپس بوسه ای از او دریافت دارد. هنگامیکه ان جام,  دست بدست، به  کالیستنز رسید  او از جام بنوشید اما از اجرای پروسکینسیس سر باز زد.  اسکندر که  در حا ل گفتگو با هفاستیون بود این نابفرمانی او ندید اما هنگامیکه کالیستنز برای دادن بوسه به او نزدیک شد یکی از میهمانان بنام دمتریوس اعتراض نمود که او بوسه می خواهد بدون آنکه نخست به پا افتاده باشد  و چون اسکندر این شنید از دادن بوسه به او سر بزد. کالیستنز بجای خویشتن بازگشت اما به سخره گفت که "بسیارخوب  به یک بوسه گِداترمن به سر جایم میروم "

وزان گاه روزهای مانده از زندگی کالیستنز به شمارش درآمد. هنگامی که توطئه ی نگهبانان جوان مقدونیایی اسکندر بقصد جان  او آشکار شد و آنان زیر شکنجه به گناهشان اعتراف نمودند همگی  به استواری  دست داشتن کالستینز را درآن توطئه  انکار نمودند.اگرچه پتولمی و آریستوبولوس  گفته اند که او در توطئه دست داشت. کالیستنز دستگیر و اندکی پس از آن به دژخیم سپرده و کشته شد.

اسکندر در بستر مرگ ، کار ژان ایل رستوت سده ی هفدهم میلادی


 مورخ یونانی آریانِ نیکومدیا  در کتاب آنا باسیس (گذار به بلندی ها) خود به نامه ای از داریوش به الکساندر اشاره می کند که درآن از دوستی فیلیپ و اتحاد او با ارتخشرخش سوم آخاس یاد آوری شده ست. چنین می نماید که  این تنها گواهه ی پیمان دوستی  میان آن دو است که از  قیچی سانسور آرمانخواهان یونان بزرگ بدر شده است.  افزون بر آن در پاسخ اسکندر به داریوش که از او درخواست نموده بود که او می باید "همسر ومادر و فرزندانش را از بند رها سازد"  اتهام هایی شگفت انگیز در باره ی خیانت داریوش به ایران و فیلیپ آمده است. اسکندر در پاسخ خود می نویسد:

پدر مرا قاتلینی کشتند که تو در نامه هایت در باره شان به آشکاری ابراز سرفرازی نموده  بودی که تو خود آنانرا برای ارتکاب آن جرم  استخدام کرده بودی . تو به نا دادوری و غیرقانونی تخت پادشاهی ایران را تصاحب نموده ای و بنابراین بر علیه کشور خود جرمی مرتکب شده ای  تو به یونانی ها اطلاعات نادرست درباره ی من فرستادی به این امید که آنهارا با من دشمن کنی  تو کوشیدی که برای  یونانی ها پول بفرستی  و ماموران تو دوستان مرا  به فساد کشیدند و تلاشیدند تا صلحی را که من در یونان بپا ساختم از هم بپاشند- و سپس ازاین بود که من به کارزار باتو آمدم.
 چرا اسکندر پیشنهاد میکند که "تو به نا دادوری و غیرقانونی تخت پادشاهی ایران را تصاحب نموده ای" آن هم به ویژه در پاره ای از نامه  که گلایه از  کشتن پدرش میکند.( و می باید گفت که همه ی مورخین باستان همداستانند که داریوش در قتل فیلیپ هیچ دست نداشت ). داریوش سوم که نام او به هنگام تولد آرتا شاتا بود، به گزارش دیودوروس نوه ی برادر ارتخشرخش سوم ، استوان  (به یونانی اُستانس )بود . پدر او آرَش آم (به یونانی آرشاما) با سیسی گام  دختر ارتخشرخش دوم نیمان ازدواج نموده بود . داریوش دلاوری چشمگیری، به آوند فرماندهی  پر هنایش ، در نبرد ارتخشرخش سوم با کادوسی ها از خود نشان داده بود و از اینرو ساتراپی ارمنستان به   به او پاداش شده بود. پس از پادشاهی آرش (به یونانی آرسس)  او به مقام همباش با شاه  فراز یافته بود و مسئولیت  راندن خدمات پُست شاهنشاهی به او واگذار شده بود . داریوش سوم با شاهزاده استاتیر (استا=دژ، تیر= ایزد باران؛ به یونانی استاتیرا) ازدواج نموده بود که حاصل آن پسری بود بنام اخاس که اسکندر اورا به فرزند خواندگی پذیرفت.

آیا می توان پنداشت که در آن نامه اسکندر به  پشتیبانی خواجه بَغا در پادشاهی داریوش سوم اشاره میکند ؟ وین بَغا بود که ارتخشرخش سوم و پسرش آرش پادشاه را با زهر کشت.  بَغا به پیشگیری آرش را کشت  زیرا شاه جوان بجای آنکه به گونه ی یک آدمک  به دستورکارهای او گوش فرا دهد می خواست آزادانه راهبرد ها ی خویش را به کنش نهد . و چنین بود که بَغا پس از زهر دادن به آرش داریوش سوم را به پادشاهی رسانید. اما داریوش سوم هم پادشاهی مستقل بود و هنگامیکه بَغا از او هم نومید شد و پیاله ای از زهر برایش آورد داریوش قصد او دریافت  و  وادارش نمود که آن  چام زهرآلود را خود بنوشد.

بنابرین از نامه ی اسکندر چنین بر میاید که او داریوش را  تلویحاً متهم به کشتن پدرش می نماید " که تو به یاری بَغا ارتخشرخش  سوم و آرش را کشتی و تخت پادشاهی را به بیداد  و غیر قانونی تصاحب نمودی"  و البته همه این ماجرا را شاید که جاسوس مقدونیه منتور به دربار فیلیپ گزارش نموده بود. ولی به هر روی از لحن دو پهلوی اسکندر در نامه اش چنین بر میاید  که او خویشتن را جانشین قانونی ارتخشرخش سوم میداند. آیا اعتباری مر این گزاره را میتوان قائل شد؟


داستان اسکندر در داراب نامه ی محمدین حسن ابوطاهر ترسوسی
شاهدخت ناهید مقدونیایی همسر تازه عروس داراب پسر بهمن و مادر آینده ی اسکندر  باز پس فرستاده می شود به پدرش فلیاقوس  (فیلیپ) به خاطر بوی ناخوش دهانش درحالی که آبستن اسکندرست

در ادبیات و  تاریخ های پارسی داستانهایی هست که اسکندر را شاهزاده ای ایرانی می شناساند .اما این داستانها از سوی آیین ذرتشت که اسکندر گجسته را دشمن ایران می داند همیشه مردود شناخته شده و بویژه در زمان ساسانیان به شدت سانسور شده اند.

هنگامیکه ارسطو از اعدام برادرزاده ی خویش کالیستینز آگاهی یافت به این برایند رسید که ایران دوستی  اسکندر به نقطه ای رسیده است  که می باید متوقف شود  . در همین هنگام به گزارش جاستین  آنتی پاتر    پس از آنچه که بر دوستش پارمینیون و پسرش فیلوتاس رفته بود برای زندگی خویش در بیم بود وگرچه اسکندر اورا احضار نموده بود ، او بجای خویش پسر ارشدش کاساندر را در 323 میلاد به نزد اسکندر فرستاده بود. کاساندر هنگامی که آیین  پروسکینسس را  تما شا نمود  آنرا بسیار خنده آور یافت . و به نوشته ی پلوتارخ " او نمی توانست خویشتن را از خنده باز دارد. زیرا او به آیین های یونانی پرورش یافته بود و هرگز هیچ چیز پیش از آن   به مانند آن ندیده بود" اسکندر از خنده ی او  به خشم امد و "موی سر او  با دو دست به وحشیانه گرفت  وسر او  به سختی  به دیوار کوبید"  هنایش این بی رحمی از آن پس همیشه در روان کاساندر ماندگار ماند و به نوشته ی پلوتارخ:
هنگامیکه کاساندر به پادشاهی مقدونیه رسیده بود و سرور یونان شده بود  روزی در پیرامون دلفی راه میرفت و به تندیس ها می نگرید،  ناگهان چشمش به تندیس اسکندر افتاد و از دیدن آن چنان به  دهشت  افتاد که پیکرش تکان خورد وبه لرزه درآمد  و  نزدیک به  بیهُشی شد  و زمانی دراز بگذشت تا او آرامش خویش بازیافت.
پس از این که آنتی پاتر شنید که بر سر پسرش چه آمده بود با ارسطو که خواهرزاده اش کالیستنز را اسکندر اعدام نموده بود همداستان شد که اسکندر را می باید از میان برداشت. این ارسطوی فیلسوف بود که زهر استایکس را   به سخن پلوتارخ  چنینآماده ساخت:
آب سرد مرگ آسای از صخره های نزدیک نونارکیس راپالایش بداد همچون شبنمی شکننده و آنرا در سُم مادیانی نهاد زیرا که هر ظرف دیگر را آن یخ زدگی فاسد می کرد و با خورندگی خود به درون هر ظرف رخنه مینمود
 کاساندر آن زهر را باخود به بابل آورد . و ایولاس برادرش که پیاله دار اسکندر بود آنرا به او نوشانید و زهر اسکندر را در  چندروزی کارگر افتاد و کشت (Arrian, Plutarch, Pliny, Dio Cassius, Boissevain, Migne, M. Plezia 1948, Düring 1957). پژوهش های دانش امروزین نشان میدهند  که شاید ارسطو استریکناین  بکار برده است (در نخستین بار،  برپایه ی تاریخ گیاهان تئوفراستوس،  در 1978  مایلنسزاین پیشنهاد را نمود).


اسکندر در بستر مرگ کار کارل تی فن پیلوتی سده ی نوزدهم میلادی
اسکندر همه ی کتابهای ذرتشتیان را سوزانده بود. در دوران ساسانیان دوداستان کاملاً متناقض در باره ی اسکندر پدیدار آمد یکی روایت به گزافه منفی که برآمده از منابع ذرتشتی  مانند ارده ویراف  نامک  و بن دهش بود   که اورا " گجستک" یا نفرین شده می خواند که آئین ذرتشت را به تباهی کشاند و ایران را  ویران ساخت  ودو دیگر  داستانی شاید به گزافه مثبت از منابع مهر آئینان میترائی.


روایت ذرتشتیان را میتوان در ارده ویراف نامک یافت که می نویسد:
هنگامیکه ذرتشت  دین را دریافت نمود ، آنرا در جهان به پراکنید، تا سی سده به فرجام رسید. سپس روان پلید و نفرین شده ی اهرمنی   اسکندر رومی را که در مصر میزیست به فریفت تا که در دل مردمان بر آئینشان گمان آفریند و او بر ایران زمین با ویرانی بسیار و گزند و دشواری  فراز آمد. او شهریار ایران را با این همه بکشت ودربار و فرمانروایی را نابود و ویران نمود .
ویا در دینکرد که می نویسد:
و مَر چیرگی کیش ایران‌شهریان را به کُنش اسکندر ستمکار زشت‌سرشت چنین آسیب آمد،که آنچه به دژنبشت  اندر بود بسوخت و آنچه به گنج شیزگان اندربود به دست رومیان افتاد و   با یادگیری از گفت و شنفت ودیده هاشان به یونانی برگردان شد
ویا در بن دهش  که می نویسد:

و زان پس  اندر خدایگانی دارای دارایان، کی سر (در پهلوی =قیصر) اسکندر از روم به اندرتازید و ایران‌شهر بگرفت و شاه دارا  بکشت و همه تخمه ی پادشاهی و مغانی و مهترانی ایران‌شهر را نابودکرد و بس از آذر های ورجاوند را خاموش کرد. زند مزدیسنا را  به روم برد و اوستا بسوخت و ایران‌شهر را میان نود تن از شاهزادگان بخش کرد

ازدیگر سوی، در بسیاری از روایتهای میتراباوران ومهربانان همانند فردوسی ، تبری، بلعمی، امیرخسرو دهلوی، نظامی، دینوری ، گردیزی و دیگران اسکندر را از تباری ایرانی و برخی اورا فرزند داراب (ارتخشرخش سوم)  واولیمپیا (با نام میترایی ناهید یا آناهیتا)خوانده اند که به نادرست اورا دختر فیلفوس (فیلیپ) ونه همسر او شمرده اند. در تبری اسکندرو داراب برادران ناتنی هستند.  

بربنیان  خوانشی از برخی از این گزارشها، مانند تبری و فردوسی و بیرونی، چنین مینماید که هنگامیکه ارتخشرخش سوم نبردخویش را با آتن آغاز نمود  فیلیپ دوم پادشاه مقدونیه به آوند پیمان دوستی و وفاداری اولیمپیا را به دربار او فرستاد. اینگون ازدواجهای سیاسی تا سده ی نوزدهم میلادی در دربارهای اروپا نیز به چشم می خورد. واین رویداد می باید در زمان انعقاد پیمان  دوستیی باشد که آریان از آن سخن راندست. اگرچه اندک زمانی پس از آن فیلیپ که بس بلند پرواز بود و شیوۀ  زندگیی بسیار پرشکوه  و پر هزینه ای  همچون دربار ایران را تقلید مینمود و افزون بر آن به دست اندازی ها و کشمکش های گسترش خواهانه یی در گیر بود که خزانه اش را تهی میداشت از دادن باج سالانه اَش به ارتخشرخش ناتوان مانده بود و ارتخشرخش  به جستجوی بهانی برای نبرد با اوبود تا اورا به اندازه اش آورد. وزینرو بود که اولیمپیا  را کینک بار دار شده بود به بهانه ی بوی ناخوش دهانش به دربار فیلیپ بازپس فرستاد .  پس از بازگشت به دربار فیلیپ ، اولیمپیا اسکندر را بدنیا آورد و فیلیپ شاید از بیم ارتخشرخش  اورا به فرزندی پذیرفت و زینروی بود که کم وبیش  همه ی درباریان مقدونیه میدانستند که اسکندر شاهزادۀ همخون  با آنان نیست.

  شاید اگر این خوانش درست باشدبسیاری از دشواری های تاریخ درباره ی اسکندر چاره می شود.  و می توان دریافت که چرا آتالوس به هنگام  جشن ازدواج فیلیپ با خواهرزاده اش کلئوپاترا  اسکندر را شاهزاده ای نامشروع خواند و چرا اسکندر خویشتن را با تبار مادرش شناسایی می نمود و سپس خویشتن را از تبار پرسئوس که به باور یونانیان از نیاکان ایرانیان بودند می خواند و چرا به کوروش بزرگ شیفته بود و چرا  به ایران دلبستگی داشت. به آوند فرزندی رها شده در درباری بیگانه پریش روانی  او و احساسات تند و کنش های ناهموار ش  و فراز ونشیب های رفتاری و بی ثبات  او که موجب کشتن وفادارانی مانند کلیتوس و دیگران شد  و گاه به گاه تمایل او به خود کشی در خور فهم می شود. همچنین در میابیم که چرا او به خاندان پادشاهی ایران شیدایی میورزید سیسی گام را مادر می خواند و سیسی گام اورا آنچنان دوست میداشت. ویا چرا تن پوش ایرانی ببر می نمود  و می خواست که سپاهیان مقدونی نیز ریخت و رفتاری ایرانی پیش گیرند. که این موجب شورش و نا خشنودی آنان گشت و  به تباهی جان او سرانجام گرفت  و چرا ارتخشرخش فرستادگانی برای دیدن او به دربار فیلیپ فرستاد و چرا او به مصر درشد تا از کامبیز تقلید کندو بسیار دیگر از اینگون گواهه ها.

البته، پیوند میان مقدونیه وایران به ژرفا ریشه داشت. به راستیک در 512 پیش از میلاد به نوشته ی هرودوت یک فرمانده ایرانی"هیئتی مرکب از هفت تن از بزرگان ایران را ،که همچون خود او از پیشینه ای ارجمند در اردوگاه ارتش برخوردار بودند ، به مقدونیه فرستاد . آن هیئت  به نزد  آمینتاس شدند تا از او برای پادشاه خویش داریوش درخواست زمین و آب نمایند" و چنین شد که پادشاه مقدونیه آمینتاس یکم (495-540 پیش از میلاد) دست نشانده  وباجگذار داریوش شد.

پسر آمینتاس، الکساندر یکم (454-498 پیش از میلاد) به آوند فرستاده ی فرمانده ی ایرانی ماردن(مار=تندرست ، دن= فریاد شادی، به بونانی ماردنیوس) کنش نموده بودو پیام اورا که در برگیر پیشنهادهایی برای صلح بود به آتن عرضه داشت و بر آنان  اصرار ورزید که آن پیشنهادها بپذیرند.  وچنانکه در بخشهای پیشین دیدیم اسپارت ها از شنیدن خبر پیشنهاد صلح خشایارشاه به آتن نگران ودر هراس  شدند و فرستاده ای به آتن گسیل داشتند که به گذارش هرودوت به آنان گفت " اچازه ندهید که زبان چرب ونرم الکساندر شما را  در باره ی  پیام ماردن بفریبد  او تنها همان میکند که از او انتظار می توان داشت که  خود سالاری همچو او  البته که با خودسالاری همچو شاه همدستی می کند.  اما چنین رفتاری  از شما به دوریک است ، حداقل اگر که خردمند باشید . زیرا که حتما باید بدانید کین بیگانگان را نه درستی هست ونه باورپذیری". به گزارش مورخ  بیزانتینی سده ی نهم میلادی سین سلوس  الکساندر یکم زمین و آب به خشایار شاه داد و این به معنای آنست که به خشایار شاه باج می پرداخت. خواهر الکساندر  بنام گیگائه  به همسری فرمانده ایرانی بابَر ( به یونانی بابریس) در آمد. به کوتاه سخن در همه ی دوران نبرد ایران وهلن در 479-490 پیش از میلاد  مقدونیه دست نشانده ایران بود و تماس میان بزرگان مقدونیه و خاندان شاهنشاهی و ازدواج های میان شاهزادگان ایرانی و اشراف مقدونیه بسیار رایج بود.
وزین روی بود که پناه جویان ایرانی غالباً مقدونیه را  برای اقامت بر میگزیدند زیرا فضای فرهنگی و همگانگی آن بسیار به ایران مانند بود و حکومت پادشاهی آن و نهادهای شهروندی آن بر الگوی ایرانی سوارشده بود . برای نمون  در پیرامون سال 352 پیش از میلاد آرتا بازو ساتراپ فریگیا در هلسپونت پس از سرکوبی شورشش به دست ارتخشرخش سوم،  به همراه برادرزنش مِمنون به در بار فیلیپ پناهنده شدند. از دیگر پناهندگان خانواده ی بزرگ آرتا بازو بود که در میانشان برسین بود که پس از 333 پیش از میلاد معشوقه اسکندر شد و دیگر از پناهندگان ساسان ( به یونانی سیسینس) بود که همانگونه که در  پیش  دیدیم در ماجرای الکساندر لینسِستیس  بگناه توطئه بقصد جان اسکندر  به بند پارمینیون شد . بنابراین ازدواج اولیمپیای مقدونیایی با آرتخشرخش چندان هم ناممکن نمی توانست باشد.
  
 شماری از پژوهشگران از این داستان آگاهند اما آنرا به سرسری رد می کنند برای نمون رابین لین فاکس می نویسد:
  ایرانی ها بعدها داستان اسکندر را در میان  سرگذشت شاهانشان جای دادند با این داستان که اولیمپیا به دربار ایران راه یافته بود وپادشاه ایران با او همبستر شده و سپس اورا به مقدونیه باز پس فرستاده بود زیرا دهانش بویی افسردناک داشت.
او سپس این داستان را بدینگونه درخور پذیرش نمی یابد که:
  ایرانی ها  میگویند که هیچ کس هنوز نتوانسته پدر یا مادر خویش را بکشد و هرگاه چنین به دید آید که جنایتی اینچنین رخ داده ست  باز رسی اجتناب ناپذیر به اثبات خواهد رسانید که آنکه در این ماجرا پسر خوانده شده یا ناپسری بوده ست و یا پسری بوده است  از پیوندی ناشایست. زیرا به باور آنها "این نااندیشیدنی است که پدرومادری راستین هرگز بدست پسری راستین کشته شود"  برای ایرانیها،   از دیدگان  یک یونانی، یرپایه یک اصل انسانی ،  مشارکت اسکندر  در قتل پدر غیرقابل اندیشیدن است.
این منطق البته آنچنان  استوانی ندارد که در خور پذیرش باشد ولی حتی اگر هم منطقی درست می بود باید گفت که در روایت ایرانی اسکندر با شرکت در توطئه قتل فیلیپ پدرکشی نکرده ست زیرا او پدر راستینش نبود.

و گرکه به بررسی درستی داستان نکتانبِوی بپردازیم باید در نگرش داشته باشیم که اودر 343 پیش از میلاد  هنگامی که اسکندر سیزده ساله بود از ارتخشرخش سوم در پلیسیوم شکست خورد و از مصر گریخت بنابراین میتوان باورداشت که داستان شیفتگی اسکندر در نوشته ی کالیستنزساختگی نوشته ای  همانند دیگر داستانهای وانمودانگیزانه  زیر هنایش کاهنان مصر در دشمنی با ایران بوده ست.



گذشتن اسکندر از استرانگا از دست نوشته ی شماره 424 در کتابخانه  مجمع ماکیتاریست  ، سن لازاریو ، ونیز
 منابع نخستین ما  مانند آریان ،کورتیس و جاستین بهم همگنند که رفتن اسکندر به مصر به این امید بود که راستی را درباره ی تبار خویش بیابد. به نوشته ی آریان: 
الکساندر آرزوی شهرت پرسئوس و هراکلس را داشت که خون این هردو  در رگهایش جاری بود وهمانند افسانه ای که می توان رد آنرا تا تبار زئوس پیگیری نمود او نیز احساس میکرد که بگونه ای از تبار آمون است.
و گر باز بیاد آوریم که به باور یونانی ها پرسئوس نیای پارس ها بود  و هراکلس پسرخوانده ی آمفی تریون ، نوه ی پرسئوس بود باز می بینیم که آرزوی اسکندر در فراتر شدن از دستاوردهای پرسئوس شاید به ناخودآگاه  تلاشی بود برای پیوند به ریشه ها خانوادگیش (آریان و استرابو).  

به راستیک، بدان سان که هرودوت می نویسد:
تا هنگامیکه پرسئوس، پسر زئوس و دانائه، از سیفیوس پسر بلوس دیدار نمود و با دختر او اندرومِدا ازدواج نمود و از او دارای پسری شد بنام پِرسِس (که او را در آن کشور باقی نهاد زیرا سیفیوس ازخود فرزندپسری نداشت) وآن ملت از این پرسِس نام پارس را بخودگرفت.
و باز هم جالب است که بدید داشته باشیم که خشایارشاه نیز بر این داو بود که از تبار پرسئوس است  بگزارش اشمیتز (1855)  جارچی خشایار در آرگوس گفت:
مردم آرگوس به سخن خشایار شاه گوش فرا دهید:  ما براین رای ئیم که  پرسِس که او از نیاکان خویش در میشمریم   پسر پرسئوس بوده ست که مادرش دانائه و  آندرومِدا دختر سیفیوس؛  پس ما تبارمان از شماست.
و باز می بینیم  که شاید دلبستگی اسکندر به پرسئوس از خواست ناخودآگاه او به بازگشت به ریشه های ایرانیش حکایت میکرد. اشمیتز  ازین فراتر میشود و می نویسد:
براستی  افلاطون ( در  آلسیبیادس)  گفته است که هراکلیدائه و هخامنشیان  در میان پارس ها از یک ریشه اند. بر این حساب هرودوت خشایار شاه را به این داو میدارد که خویشاوند آرگوسی هاست  زیرا که به برابر آنها از پرسِس گذشته دارد به همانند پرسئوس، خورشید ، که  در زیر اوست که ایرانیان تبار خویش را در میشمرند.  پرسئوس همان میترا بود که غار آشاوان  او به شیوه ی پرسئوم بود.
 با این نگرش که مادر خشایارشاه دختر کوروش از میترا باوران بود می توان دریافت که چرا هنایش میترا رفته رفته در میان هخامنشان فزونی گرفت تا آنجا که جایگاه میترا  در هنگام ارتخشرخش دوم تا اهورا مزدای ذرتشتیان بر فرازآمد. اما اینکه اسکندر به آوند  شاگرد ارسطو بتواند براستی خویشتن را فرزند زئوس تصور کند و به  نزد بزرگترین خدای مصر، آمون در شود تا پدر خویش را در او بیابد اندیشاری پوچ و یاوه است-  حتی اگرهم مادرش از خردسالی اورا شستشوی اندیشه به این باور داده باشد

هرچند این بخردانه شداست که اولیمپیا خشمگین از شیوه ی رفتار فیلیپ با او به پسرش در باره ی نیاکان نیرومند پارسیش داستانها گفته باشد.که او فرزند پادشاه میترائی ارتخشرخش سوم است و چنین است که رفتن او به مصر وقربانی نمودن برای آپیس در واقع پیروی از کنش   کامبیز برادر آتوسا که خود فرعون مصر بود واز نیاکانش به شمار میامد بودو بگفته ی جاستین قصد اسکندر از سفر به مصر پالایش نام مادرش  بود و اینکه  برای خویشتن پیشینه ای از خدایان بیاورد و بیاد بیاوریم که کامبیز همچون دیگر فراعنه از خدایان مصر شناخته میشد.

از سوی دیگر خدای ترکیبی آمون-را  که همگن با خدای خورشید میتراست و نشان آمون، گاو،   با آیین کشتن گاو در میترا باوری  پیوند دارد. حتی پلوتارخ هم نتوانسته است که در گزارش سفر اسکندر به مصر خویشتن را از یادآوری کامبیز بازدارد . به گزارش او اسکندر از نشان پرواز پرندگانی درشت پیکر پریشان شد  اما پیشگویان مر اورا اندرز دادند که به راهش ادامه دهد وآن مورخ  این نشان را به طالع کامبیز پیوند می زند که "ناپدیداری در شنزار بدانگون که در درازمدتی   پیش بر لشگر کامبیز رخ داده بود."

به هر روی پادشاهی اسکندر بر ایران  همه یازده سال بیش نبود -- از 334 پیش از میلاد  که در نبرد گرانیکوس پیروزشد تا 323 پیش از میلاد که در گذشت. و در این یازده سال بیشترین هنگام او به نبرد گذشت و چنین است که داوش برخی از مورخان مانند جان گوستاو درویسن که  برانند او فرهنگ وزبان یونان را در ایران  بزرگ به پراکنید چندان  اعتبار ندارد. البته    شهرهایی مانند اسکندریه و آنتیوک  و سلوکیا  شهرهایی بودند یونانی ولی دیگر فرمانروایان جهان نیز  در طول تاریخ شهرهایی برپاداشته اند ولی هیچگاه شهر سازی موجب دگرگونی زبان وفرهنگی بومی نشده است. از سوی دیگر با تنش میان مقدونیایی ها و دیگر یونانی ها به ویزه آتنی ها  همیشه از دوفرهنگ جدا نشان داشته است و اینکه مقدونیایی ها  همۀ   نهادهای حکومتی خویش   را از ایران  الگو کرده   بودند  را بسیار از پژوهشگران پذیرفته اند. و فراموش نباید نمود که فرمانروایی هخامنشیان بر مقدونیه کم وبیش برای دوسده درازا داشت  و از اینرو  دریافت این که اسکندرو جانشینانش فرهنگ یونانی را در آسیا گسترش دادند دشوارست. و ادعاهای نویسندگانی مانند جان کی (2001) درباره ی تمدن هندو یونانی و هنایش گرفتن کیش بودا یی از هلن  ویا تندیس بودا  از آپولو بس گزافه می نماید.
__________________________________________________________



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر