۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

نگاهی به تاریخ ایران باستان: بخش پانزدهم پادشاهی آرته بان سوم



آرته بان سوم (۱۰ تا ۳۸ میلادی)
 همانگونه که  در  بخش پیشین دیدیم فره آرت آک و مادرش شهبانو ثئا موزای ایتالیائی پادشاه ایران فره آرت چهارم را با بکار آوردن زهر کشتند. اما پس از آنکه فره آرت آک با نام شاهنشاهی فره آرت پنجم  بر تخت پادشاهی نشست، بزرگ مَهینان پارت  از آنکه آنان همچون دست نشاندگان رم رفتار می کنند به ویژه پس از آن که  فره آرت آک با پیمان صلحی  که با گایوس نوه ی امپراطور رم اگوستوس  بست گسترش فرمانروایی رم   به ارمنستان را بدون چون و چرا پذیرفت بر او و مادرش ثئا موزا شوریدند و از آگوستوس خواستند که بونون پسر بزرگ فره آرت چهارم را که نزد او به گروگان بود به ایران باز پس فرستد.

اما بونون نیز که اینک پس از سالها زندگی در رم به فرهنگ و مَنش رمی ها  خوی کرده بود خشم پارت ها را آنچنان بر انگیخت  که  در سال ۱۱ میلاد بر او شوریدند  و آرته بان سوم ، که  پادشاه آتروپاتان ماد بود، را به شاهنشاهی برگزیدند.


اما براستی آرته بان سوم که بود ؟ بگزارش تاکیتوس آرته بان  از خون آرش آکیان بود و در داهه بزرگ شده بود:
 Artabanus, Arsacidarum e sanguine apud Dahas  adultus   
اگرچه تنی چند از پژوهشگران مانند  اسکور (۱۹۲۳) ، Schur  برآنند که او تنها از سوی مادر از آرش آکیان  بود  و برخی  مانند مارکارت (۱۹۰۱)، Marquart و اسکاتکی (۱۹۹۱)، Schottky براین باورند که او از سوی پدر  از مادهای آتروپاتان بوده است . تاکیتوس همچنین برآنست که آرته بان از نژاد اسکیثی ها بود  (Scythas inter eductum) و این می تواند درست باشد زیرا پارت ها  در داهه با اسکیثی ها خویشاوندی داشتند. آرته بان پادشاهی دلیر، خردمند و فرزانه بود و به همین دلیل بود که نخست آتروپاتان های ماد (آذربایجان) او را به پادشاهی  خود خواندند و سپس پارت ها ی سر خورده از بونون او را به پادشاهی خود برگزیدند.


آرته بان پس از پذیرفتن پادشاهی پارت با سپاهیان آتروپاتان ماد بر بونون در پارت درتازید. اماسپاهیان بونون نخست بر او  پیروز آمدند. اما آرته بان دلسرد نشد و به آتروپانِ ماد بازگشت و سپاهی بزرگ گرد آورد و به دیگر بار بر بونون درتازید و این بار او را شکست داد  و به پیروزی به  تیس پاون (تیسفون) اندرشد وتاج شاهنشاهی بر سر نهاد.

بونون اما به ارمنستان گریخت . و در ارمنستان  آریوبرزن دوم در سال ۴ میلادی درگذشته بود و پس از او پسرش آرتاوازاد سوم که ناهمانند به پدرش دادگر و خردمند نبود  ارمنها را به شورش آورد و پس از انکه او را درسال ۶ میلادی  کشتند، اگوستوس امپراطور رم  تیگران  پنجم را بپادشاهی آنان برگمارد.  اما ارمن ها  که پادشاه دست نشانده ی دیگری از رم را بر نمی تابیدند بر تیگران پنجم هم شوریدند و اورا سرنگون کردند  و  چنین بود که تیبریوس بونون را که بتازگی از تیس پاون گریخته بود به پادشاهی ارمنستان برگزید . 

اما آرته بان سوم  رم را تهدید به نبرد نمود زیرا که نمی خواست در همسایگی خود پادشاه  دست نشانده ی رم، آنهم شاهزاده ای  از  آرش آکیان داشته باشد. و رم که پس از نبردهای دراز مدتش  با مردمان بومی ایلیریوم و شکست بزرگش در آلمان بس ضعیف شده بود  از تهدید ارته بان سوم به هراس افتاد و بونون را از ارمنستان بیرون کرد و به نزد فرماندار  رُمی سوریه، کِرِتیکوس سیلانوس فرستاد و  او در کشمکش هایی در کرانه ی رود پیراموس  کشته شد.  

 تیبریوس که درسال ۱۴ میلادی به امپراطوری رسید ه بود ژنرال کاردان و هوشمندی، بنام جرمانیکوس، را به فرمانروایی  همه ی استانهای آسیائیش در شرق هلسپونت برگمارد. جرمانیکوس در سال ۱۸ میلادی به پایتخت ارمنستان، ارتخشتارا، درآمد و  شاهزاده ای از کشور پونتوس  بنام زنو zeno ، که سالها در ارمنستان به سر برده و به فرهنگ و خوی مردم ارمن آشنا گشته بود، را با تأیید بزرگان آن کشور بر تخت پادشاهی ارمن نشانید و خود بر سر او دیهیم* پادشاهی نهاد و زنو نام شاهانه ی آرتخشیا  Artaxias را برخود برگزید.


آرته بان از کارآیی تهدید خود و وادار نمودن رم به برون راندن بونون خشنود گشت اما با همه آنکه  گزارشهای هشدار گردآوران ایران در رم  در  سالهای دهه ی ۲۰  میلادی به او آگهی میداد که رم در نابسامانی و آشفتگی بسیار ست  او  به خود غره نگشت و با شکیبایی به سامان دادن  امنیت و اقتصاد کشور پرداخت .  اما در رم پس از کشته شدن جرمانیکوس فضای  سیاسی خفقان آور و دهشتناک  گشته بود وکشت و کشتارهای بی رویه و محاکمه های فرمایشی ساخت وَست  فرمانروایی آن کشور را آشفته  وازکارایی نظامی اَش بس کاسته بود.  

داستان این بود که تیبریوس   برادر زاده ی خود جرمانیکوس   را به جانشینی خود برگزیده بود .  و جرمانیکوس که با پیروزی هایش در نبرد با آلمانها  درنزد مردم بسیار محبوب شده بود از غرور سرشار گشته و رفتاری امپراطورمأبانه درپیش گرفته بود و از سوی دیگر مردمان رم بر تیبریوس کهن سال خرده و ایراد می گرفتند که او  ناهمانند  به آگوستوس که خود به نبرد در مرزها میرفت  دیگر دل ستیزه در مرزهای دور آسیا را ندارد و همه ی وقت  خود را در سنا به گفتگو های بی ثمر می گذراند. 

تیبریوس که به محبوبیت جرمانیکوس رشک می برد اورا  درسال ۱۸ میلادی به آسیای کِهتر فرستاد که در نا آرامی وشورش بود و او پادشاهان شورشی کاپادوک و کماجن راشکست داد. و این پیروزی ها او را  خیره سرتر نموده بود و چنین بود که هنگامیکه او به ناگهان  درسی و سه سالگی  در  آنتیوک  درگذشت ،  بسیاری از مردمان رم برآن بودند که  تیبریوس  در کشتن او دست داشته است . و آنچه  که بر درست بودن این گمان می افزود این بود که فرماندار سوریه، بنام پیزو،  که متهم به همدستی در قتل جرمانیکوس بود بگونه ای مرموز هنگامیکه  به انتظار دادرسی بود  درگذشته بود و تاریخ نویسانی چون تاکیتوس مرگ او را  نیز کار تیبریوس میدانند که می خواست هیچگونه شاهدی در ماجرای قتل جرمانیکوس برجای نماند. 

تیبریوس در سال ۲۴ میلادی همه ی تصمیم گیری های حکومت را به سجانوس بلند پرواز منتقل نموده بود و خود در کاپری به عشرتی بی بند بار بود. چهره و بدنش از تاولهای چرکین با بوی گند پوشیده شده بود و او در تالارهای شکنجه کاخهای خود بیمارگونه از دیدن رنج و زخم و درد و شنیدن مویه های قربانیان خود شادمان میشد. سجانوس از سوی دیگر با محاکمه ی بزرگان و سردمداران رم به اتهامهای ساختگیِ مانند ناوفاداری و خیانت به رم  ایجاد هراس  می نمود و بر قدرت خویش می افزود تا آنکه در سال ۳۱ میلادی بر آن شد که تیبریوس را سرنگون کند و خود زمام امور رم را بدست گیرد. اما خبر چینان به تیبریوس جریان توطئه او را گزارش دادند و تیبریوس جلسه ی سنا را فرا خواند که در آن فرمان  کیفر مرگ سجانوس  بر سناتورها خوانده شد.

تیبریوس

پس از اعدام سجانوس، محاکمه ها و کین توزی های دهشتناک تیبریوس آغاز شد و به نوشته ی تاکیتوس:
اعدامها اینک بر خشم او انگیزه ای بود و او فرمان مرگ همه زندانیانی را داد که متهم به همکاری با سجانوس بودند. از کودک و پیر، زن و مرد،  توانمند و بینوا، به تنهایی یا به توده،  کشته ها بی شمار بودند.  نزدیکان و خانواده ها اجازه نداشتند  که نزدیک به جسد قربانیان شوند و یا بر آنها بگریند و یا حتی به مدتی بلند نگاهشان کنند . جاسوسان در گوشه و کنار بودند که اندوه هر سوگواری را گزارش می نمودند و هر جسد رو به گندیدگی را تا برودخانه ی تیبر  دنبال    میکردند  و آنجا تا هنگامیکه آنها را شناور  میکردند و یا به کرانه می افتادند  هیچکس جرأت نداشت  که آنها را بسوزاند و یا لمس کند.

تیبریوس که  همه فرزانگی خویش را از دست داده بود و همیشه در هراسی بیمارگونه دهشتزده بود در کاپری به هرزه گری ها ی تن بارگی با خردسالان بود.  

آرته بان سوم همه ی این سالها را  با شکیبایی و فرزانگی به سامان دادن کشور پرداخت و  مرزهای شرقی کشور را آرامش داد و بر اعتبار پادشاهیش افزود. و بس دشواری ها را چاره کرد و  با پیروزی هایش امنیت بازرگانی و کشاورزی را رونق داد و اینک نا آرامی ها و نبردهای رم در  آسیای کِهتر که داد و ستد بازرگانی را دچار فرسودگی و آشفتگی کرده بود و مانعی برای رشد درآمدهای ایران شده بود نیاز به چاره داشت   و چنین بود که  آرته بان همانند پادشاهان پیشین پارت میترادات و هوردات به این برایند رسید که می باید رم را از آسیای کهتر برون  راند و مرزهای مدیترانه ای ایران را باز پس آورد. 

در چنین گذشتارها بود که در  سال ۳۴ میلادی هنگامیکه پادشاه دست نشانده ی جرمانیکوس در ارمنستان، آرتخشیای سوم،  در گذشت؛ آرته بان سوم برآن شد که زمان برون راندن رم از آسیا  فرارسیده است .  او با سپاه نیرومند خویش به ارمنستان درتازید و پسر بزرگ خویش آرش آک را بر اورنگ پادشاهی ارمنستان نشانید.  

آرته بان سوم سپس در ادامه ی برنامه ی به دقت اندیشیده و حساب شده ی خود فرستادگانی را به رم گسیل داشت و   به آوند پیش درآمدی برای نبرد ، فرمان داد که همه گنجینه هایی را که بونون  در  هنگام گریزش با خود به رم برده بود  باید به ایران باز گرداند و به رم آگهداد داد که می باید نیروهای خود را از سرزمینهای ایرانی که زمانی به هخامنشی ها  تعلق داشته است فراخواند زیرا که او جانشین راستین کوروش و ارتخشرخش است.  کاسیوس دیُو اگرچه ازین تهدید آرته بان هیچ نمی گوید اما از گزارش او پیداست که نیروهای آرته بان در آسیایِ کهتر تا کاپودوک پیش رفته و برآن چیره شده بودند. 

تیبریوس که در آن شرایط نابسامان رم براستی در  موقعیتی نبود که بتواند با آرته بان روبرو شود به ویتلیوس فرماندار بی کفایت و خوش گذران و سورچران سوریه  فرمان داد که با آرته بان از در دوستی دراید. بگزارش جوزفوس:
بیش از آن اینکه، تیبریوس نامه ای به ویتلیوس فرستاد و به او دستور داد تا با آرته بان پادشاه پارت  از در دوستی در آید. که برای چندگاهی بود که  آرته بان دشمن او بود و او را به دهشت می افکند زیرا که او ارمنستان را از وی گرفته بود، وینک ترس ازین بود که او از آن هم  فراتر  رود. و به ویتلیوس فرمان داد که  نمی باید به آرته بان هیچ اعتماد کنی مگر آنکه به تو گروگان دهد و به ویژه پسرش  را. 
ویتلیوس، پس از دریافت نامه ی تیبریوس، با پیشنهاد هدیه های بزرگ پولی پادشاهان ایبری و آلبانی را متقاعد نمود که بدون درنگ به نبرد  با آرته بان  روند  و گرچه آنان این پیکار را خود نمیکردند  با این همه  از سرزمین های خود راهی به اسکیثی ها دادند  و دروازه ی کاسپین را بر آنان گشودند  و آن سپاهیا ن را به آرته بان رسانیدند. پس ارمنستان به دیگر بار از پارت ها گرفته شد و کشور پارت  پر از جنگ شد و والاترین مردانشان کشته شدند. و همه چیز در میانشان به آشفتگی رسید و پسر پادشاه خود را در آن جنگها با ده ها هزار نفراز سپاهیانش کشته دادند. ویتلیوس همچنین مبالغ زیادی پول به خویشاوندان پدر آرته بان و دوستانش فرستاد و تقریباً با دادن آن رشوه ها کشته شدن او را خریداری نمود. و هنگامیکه آرته بان دریافت که توطئه ای که به قصد جان او شده است اجتناب ناپذیرست زیرا آن طرح را بزرگان ریخته اند و شمار آنان بسیار است و بدون تردید  آن توطئه را  هنایشی خواهد بود ، -هنگامیکه او شمار آنان را که به او وفادار بودند سنجید و به همین گون شمار آنان را که  در هم اکنون خائن شده بودند  اما به نیرنگ هنوز وانمود به وفاداری میکردند  و محتمل بود که در آزمونشان بسوی دشمن بروند، او بسوی استانهای بالایی گریخت و سپس در آنها  سپاه بزرگی  از داهه و ساکا فراهم ساخت  و با دشمنانش به پیکار شد و کشورش را بازبدست آورد. 
 جوزفوس در این گزارش خود چندان به جزئیات نپرداخته است اما از گزارش های دیگر چنین بر میاید که رم  فرازمان Pharasmanes  پادشاه ایبریا در گرجستان کنونی را برانگیخت تا به ارمنستان  در تازد و او  به گزارش  کاسیوس دیُو با پرداخت  زر به یکی از نوکرا نِ  آرَش آک،  پسر آرته بان سوم، او را با زهر کشت  و برادر خویش میترادات را با پشتیبانی رم به پادشاهی ارمنستان  گمارد. 

آرته بان در سال ۳۵ میلاد  هوردات پسر دیگرش را به پادشاهی ارمنستان  برگمارد و او به  آن کشور در تازید و به کین خواهی، قاتل برادرخود را اعدام نمود .  چنین بود که فرازمان با سپاه بزرگی از ایبری ها و سپاهیانی از سَرمتی ها که از  دروازه ی کاسپین به میدان جنگ آورد  هوردات را به پیکار فراخواند  . هوردات اما هیچ متحدی نداشت و فرازمان همگی  راه های رسیدن کمک به او را  در کوهستانهای ارمنستان بسته بود. 

هوردات برآن بود که تا رسیدن نیروهای کمکی  پیکار  با فرازمان را به تعویق اندازد.  اما  نیروهای فرازمان با درشتگویی و ناسزا پیوسته آنانرا  از نبرد هراسان می خواندند به پیکار برمی انگیختند  و سواران پارت که تاب آن ناسزاها نداشتند بر هوردات  فشار آوردند که جنگ را آغاز نماید. پس در نبردی که درگرفت بگزارش تاکیتوس فرازمان توانست  با نیزه ی خویش کلاه خوود هوردات را بشکافد ولی سپاهیان پارت با دلاوری او را در میان گرفتند و نجاتش دادند اما بزودی شایعه ی نادرست مرگ او در میان لشگریان پارت پیچید و چنین بود که آنان شکست خوردند.

ارته بان سوم به کین خواهی پسرش به سوی ارمنستان شتافت و به نوشته ی تاکیتوس با همه اینکه ایبری ها به جنگ در ناهمواری ها ی ارمنستان آشنا بودند نمیتوانستند که از پیشروی او جلوگیری کنند و از ین روی بود که ویتلیوس با سپاه بزرگی از رم  بسوی میانرودان و پایتخت پارت به حرکت آمد ودیگر برای آرته بان چاره ای نبود مگر آنکه با شتاب بسوی میانرودان باز گردد .

اما  اوضاع داخلی پادشاهی پارت اینک آشفته شده بود.به گزارش تاکیتوس تبلیغات ویتلیوس پارتی ها را متقاعد نموده بود که بخاطر شکستش در ارمنستان از او رویگردان شوند و چنین بود که  بزرگان پارت که آرته بان را از آرش آکیان راستین  نمی دیدند سر به شورش برداشتند و‌ ارته بان که تنها مانده بود با تنی چند از وفا دارانش  بسوی دوردست اسکیثی ها که در کودکی در میانشان بزرگ شده بود به داهه گریخت.   دیُو در گزارش خود می نویسد:
در همین هنگامها آرته بان پارتی، پس از مرگ، آرتخشیا، ارمنستان را به پسرش آرش آک داد و تیبریوس  هیچ واکنش به کین جویی نشان نداد. او بر کاپادوک آفند آورد  و حتی با پارت ها به سرسختی رفتار می نمود. از این بود که آنها بر او شوریدند  و فرستادگانی به تیبریوس گسیل داشتند و از او پادشاهی از پارت را که در دربار خویش نگاه میداشت تقاضا نمودند. او نخست فره آرت پسر فره آرت (چهارم) را فرستاد . اما پس از آنکه او در راه درگذشت  تیردات را فرستاد که از تبار پادشاهان بود. و برای آنکه پادشاهی اورا به آسانی هرچه بیشتر به اطمینان رساند  او از میترادات پادشاه ایبری  خواست که به ارمنستان درتازد تاکه ارته بان را به یاری  پسرش بسوی ارمنستان  بکشاند.  واین دقیقاٌ همان بود که شد . با این همه تیردات برای اندکی فرمانروایی نمود  زیرا ارته بان به یاری اسکیثی ها او را به آسانی برون راند.
به هر روی اینک رم برای رویارویی با آرته بان راه چاره را در برپایی تبلیغات یافته بود و ناخشنودی بزرگان پارت به آنها سر نخی را نشان داده بود  چنین بود که رم نخست فره آرت پسر فره آرت چهارم را به آوند پادشاهی ارمنستان و ایران فرستاد زیرا که همانگونه که دیده ایم؛  آرته بان تنها از سوی نیای مادری از آرش آکیان بود و از سوی پدر او از مادهای آتروپاتان بود و زینروی تبلیغات رم آرته بان را  را ناسزاوار به تخت پادشاهی ایران قلمداد میکرد زیرا که به گفته ی آنان او براستی  از آرش آکیان نبود  و پادشاهی حق فره آرت پسر فره آرت چهارم  بود  وچون او در  راه بیمار شد و درگذشت ، تیرداد پسر او و نوه ی فره آرت چهارم را به پارت فرستاده بودند.  والبته آن تبلیغات نادرست بود زیرا که او از سوی مادر از آرش آکیانان بود و هنگامیکه بزرگان پارت پادشاهی پارت را به او تقدیم داشتند این پذیرفته بودند که او از آرش آکیانست.  

بسیاری از  پارت ها به وفاداری با پادشاه پیشین شان  فره آرت چهارم  اینک از نوه ی او تیردات  پشتیبانی می نمودند  و  چنین شد  که  شهرهای نیسِفوریوم در سوریه و آنثِموزیاس در نزدیکی های بندر چارآتخش در میانرودان که هردوشهر را سلوکی های مقدونیایی   بر پا نموده بودند وفاداری خود به تیردات را اعلام داشتند. از شهرهای پارتی هالوس در آسیریا و آرتمیتا در شرق میان رودان به او پیوستند.  تبلیغات گسترده ی رم از گزارش سالنوشت های کرنلیوس تاکیتوس به آشکاری هویداست.  او در باره ی آمدن تیردات می نویسد:
سلوسیا، شهری نیرومند با باروهای دِژسان  که هرگز به بربر گرایی نیفتاد بود (تا کیتوس می خواهد بگوید که شهر سلوسیا در آنسوی تیسفون بر دجله هرگز فرهنگ ایرانی را نپذیرفته بود)، و به بنیانگذار آن شهر سلوکوس وفادار مانده بود اینک به بیشترین چاپلوسی و تملق گویی افتاده بود (   plurimum adulationis Seleucenses induere). مجلس سنای شان از سی سد شهروند که به سنجش فرزانگی و توانمندی شان برگزیده شده بودند،  بر پا بود و مردم عادی مجلس خود را داشتند. هنگامیکه این هردو گروه با هم هماهنگند  بیزاری خود را از پارت ها نشان میدهند،  اما هنگامیکه آنها با هم در تنش اَند و رهبران هر گروه درخواست یاری برای خویش و بر علیه رقبایشان میکنند نیروی کمک کننده که برای یاری به یک گروه آمده است هردو گروه را سرکوب می کند. و چنین جریانی اخیراً در دوران پادشاهی ارته بان رخ داده است که او  برای نفع خویش مردم را در زیر فرمان مَهینان نهاد. به راستیک، حکومت مردمی  همیشه با آزادی همسان است درحالیکه فرمانروایی تنی چند  رفته رفته به  رفتار دمدمی مزاج پادشاهان  می ماند.
سلوسیا اینک آمدن تیرداد را باهمه ی آذرمی که بر شاهزادگان کهن روا میداشت و با همه ی نوآوری های این روزگاران جشن گرفت. و در همان حال دشنامها بر آرته بان خروار میشد، که براستی از سوی مادرش یک آرش آکیان بود  اما در همه چیز دیگر چیزی فاسد شده بود. تیرداد فرمانروایی سلوسیا را به مردم داد و  با همه ی اینکه او  دونامه از فرمانداران دو استان بسیار نیرومند دریافت نمود که به او التماس میکردند کمی درنگ نماید او  بزودی پس از آن پادشاهی خویش را آغاز نمود .  این دو فرماندار فره ارت و هیربد بودند و چنین پیداست که بهتر می بود که او   اندرز  مهینانی با آن همه نفوذ  را می پذیرفت . اما او سر آن داشت که به تیس پاون (تیسفون) پایتخت شاهنشاهی در شود. اما چون آنان روز به روز آمدن خودرا به تعویق می افکندند سورن، با موافقت و حضور بزرگان، به نهاد آیینی پارت ها، دیهیم پادشاهی را بر سر تیرداد نهاد.  
همانگونه که پیداست. به نوشته ی تاکیتوس مردم سلوسیا از آرته بان آزرده بودند زیرا فرمانروایی آن شهر را به مَهینان اولیگارش  (primores) واگذار نموده بود و اینک با آمدن تیرداد به کمک رم مردمان عادی  (plebs) شادمان بودند که قدرت به دست آنان باز گشته است و این پیداست که تبلیغات رم  برآن بود تا تیرداد را در میانه ی مردم محبوب سازد. ویتلیوس چون دید که مردمان از آمدن تیرداد چنین شادمانند و به او می پیوندند گمارش خویش را به فرجام رسیده دید و با سپاهش به سوریه بازگشت. 

اما چنانکه پیداست تیس پاون (تیسفون) ایستادگی میکرد و تیرداد نمی توانست به آن اندرشود . زیرا بیشتر مردمان در آن شهر  از پارت ها بودند و حال آنکه در سلوسیا هنوز بسیار از یونانیان می زیستند و این خود نشانگر دادگری آرش آکیانست که هرگز آن شهر را از سر نشینان یونانیش تهی نکرده بودند. و چون تیرداد نمی توانست به تیس پاون اندر شود برآن شد که تاج گذاری خود را به رسم آرش آکیان در سلوسیا بر گزار کند. و نکته اینجا ست که اگر این گزارش تاکیتوس درست باشد، کسی از خاندان سورن بر سر او دیهیم پادشاهی نهاد و البته این همان سورن سردار نامی نیست که کراسوس را در کراهه شکست داد. و همانگون که پیداست رم در تبلیغ  گسترده ی خود برای بر حق شناختن پادشاهی تیرداد از هیچ نکته ی باریک غافل نمانده بود.

البته طرفداران آرته بان نیز خاموش نمانده بودند و آنان به مردم پادشاهی بونون را بیاد می آوردند که تا چه اندازه در فرهنگ رم غوطه ور بود. تا بدانجا که به جای اسب مانند آنها بر تخت روان ، تختی که همچون تابوت سپاهیانش بدوش حمل میکردند، از جایی به جای دیگر میرفت.  به گفته ی هیربد (به لاتین  Hiero ) اینک دیگر نیروی شاهنشاهی ایران در خاندان آرش اکیان  نمانده است که پادشاه  پسرکی  زن نما ست که شایستگی شمشیر ندارد و همه نیرو  در قبیله ی  عبدالقیس  گرد آمده ست.
 tum Hiero pueritiam Tiridatis increpat, neque penes Arsaciden imperium sed inane nomen apud imbellem externa mollitia, vim in Abdagaesis domo.

 که عبدالقیس خزانه دار و همه کاره ی تیرداد جوان بود. شاید بهتر آن باشد که این پاره از گزارش تاکیتوس را به همگیش برگردان نمائیم او می نویسد: که  تیرداد:
  بی درنگ به قلب کشور  و به نزد دیگر تبارها  شد و بر آنان که از یاری دریغ کرده بودند و از خود ایستادگی نشان نداده بودند فائق آمد و تا آخرین تن آنها را به فرمانبرداری از خود واداشت.  و با محاصره دژی که در آن آرته بان خزانه  و همسران خود را نگاه میداشت به آنها وقت داد تا از پیمانشان با او دست کشند.  فره آرت و هیربد با دیگران که در جشن تاجگذاری شرکت ننموده بودند،  برخی از ترس و برخی از رشک به عبدالقیس، که بر دربار پادشاه تازه فرمان میرانید،  وفاداری خود را بسوی آرته بان برتافتند.  آنها او را در هیرکانیا، پوشیده از پوشاکی چِرکین و ژنده یافتند که حتی خوراک خود را با تیروکمان فراهم می نمود. او نخست احساس بیم نمود که شاید فریبی در کارست اما هنگامیکه آنان سوگند یاد نمودند که آمده اند تا او را به تخت پادشاهی باز گردانند. روحیه اَش بازگشت و پرسید که این دگرگونی ناگهانی از چه روست. و آنگاه هیربد به ناسزا گویی از سالهای  نوجوانی تیرداد   پرداخت که:    اینک دیگر نیروی شاهنشاهی ایران در خاندان آرش اکیان  نمانده است که پادشاه  پسرکی  زن نما ست که شایستگی شمشیر ندارد و همه نیرو  در قبیله ی  عبدالقیس  گرد آمده ست.
 آرته بان  که پادشاهی آزموده بود، میدانست که مردمان برا ی آنکه در دوستی ناراستند ادای تنفر در  نمی آورند . او در بازگشت خود درنگ نمود تا نیروهای کمکی از اسکیثی ها فراهم آورد  و سپس به شتاب بازگشت ، زیراکه توطئه ی دشمنان و نا پایداری دوستان را پیش بینی می نمود و چون می خواست که محبت مردم را به خویش جلب کند او حتی پوشاک ژنده ی خویش را از تن بدر نکرد و  در برابر هر نیرنگ و یکرنگی و هرچه که براستی  می توانست سست پیمانان را جذب و وفاداران را باوفاتر سازد سر به فروتنی  خم نمود. 
 اینک او با سپاهی بزرگ به نزدیکی های سلوسیا رسیده بود، در حالیکه تیرداد آسیمه از شایعه ها  بود و سپس از آمدن  خود پادشاه. او بر سر دوراهی بود و تردید که آیا به رویارویی او شود و یاکه درنگ نماید و جنگ را به تاخیر اندازد. 
از اطرافیان او آنها که به نبرد متمایل بودند  از او تصمیمی سریع را درخواست داشتند و می گفتند که لشگری  که   نابسامان است و فرسوده از راه پیمایی دراز حتی دل آن ندارد که براستی سر به فرمان بدارد واینان آنانند که به تازگی خائن و دشمن  به پادشاهی  بوده اند که اینک دررکابش  میایند. 
اما عبدالقیس  توصیه نمود که به میانرودان عقب بنشینند. که در آنجا در پس رودخانه می توانند متحدانشان ارمن ها و ایلامیان و دیگر دوستانشان  را  از پشتشان به یاری بخوانند  و سپس با تقویت متحدین  و سپاهیانی که یک ژنرال رمی برایشان فراهم خواهد آورد بخت خویش را در نبرد آزمون خواهند نمود. این اندرز پذیرفته  شد زیرا که عبدوالقیس  بیشترین نفوذ را بر تیرداد داشت   و تیرداد در رویارویی با بیم بس بزدل بود. اما عقب نشینی آنان به گریز می مانست. و عربها از نخستین فراری هاشان بودند و سپس دیگران یا راه خانه گرفتند و یا به اردوگاه آرته بان پیوستند، تا که  تیرداد و تنی چند از پیروانش بالاخره به سوریه رسیدند و  همگیشان به حداقل از شرم  فرار از خدمت رها شدند. 
  دشواری های آرته بان  اما هنوز به پایان نیامده بود زیرا ویتلیوس مردمان یونانی سلوسیا را  به شورش بر انگیخت  و آنها در سال ۳۶ میلادی سر  به شورشی برداشتند که ۶ سال به طول انجامید.  

 در ۳۷ پیش از میلاد،  در سالی که تیبریوس  امپراطور رم درگذشت. آرته بان  به دیدار ویتلیوس  که به این سوی فرات آمده بود رفت. بخردانه چنین می نماید که ویتلیوس به این دیدار آمده بود تا اطمینان یابد آرته بان را سر آن نیست که از در گذشت تیبریوس بهره گیری نماید. کاسیوس دیُو  هنگامی که درباره ی کشته شدن ویتلیوس  به دست مردم  و کشیده شدن جسدش در خیابانهای رم و شاید برای بزرگداشت  در سوگ  او در باره ی  دیدار  او با آرته بان به گزافه گویی  می نویسد که:
 او آرته بان پارتی را با آمدن ناگهانی خود هنگامیکه نزدیک به فرات بود دهشت زده نمود واورا به دیداری خواند و واداشت که در برابر  تندیس آگوستوس و گایوس قربانی کند و پیمان آشتی که به نفع رم بود با او ببندد و حتی یکی از پسرانش را به گروگان به رم دهد.
ویتلیوس


و البته راستیک این بود که ویتلیوس،  مردی بسیار پرخور و تنبل و میگسار و فربه بود، و کسی نبود که آمدنش به فرات آرته بان را به دهشت بیاندازد و اینکه ویتلیوس او را  وادار نمود که در برابر تندیس سزارها قربانی نماید به واقع نمی نماید.   گزارش سوِتِنیوس در باره ی این رویداد نشان میدهد که آرته بان هرگز  از تیبریوس نمی ترسید  ودر باره ی او بزبان دیپلماتیک سخن نمی گفت. گزارش  سوِتِنیوس چنین است: 
آرته بان ، پادشاه پارت، که همیشه در ابراز بیزاری و خوار انگاری به تیبریوس  رک و راست بود، خود به داوخواهانه  دوستی کالیگولا را خواستار بود. او  به همایشی با فرماندار جمهوری که از فُرات فرا آمده بود  شرکت نمود وبه شاهین رم  و نشان ها و تندیس سزارها ادای آزرم نمود.
درگزارش جوزفوس که به سوتنیوس نزدیکترست نیز  درباره ی  دیدار آرته بان و ویتلیوس هیچ نشانی از تنشی میان آن دو  و وادار ساختن ارته بان به قربانی نمودن  در برابر تندیس سزار به دیده نمی آید. و اینکه جرج راولینسون نوشته است که" آرته بان، با این رفتارهای سرسپردگی، که معنای آنها را شاید خود کاملا نمی فهمید، به یقین  اعتبار میهنش را پایین آورد  و  سَروَری رم را پذیرفت چیزی که  هیچ پادشاه دیگر در هیچ زمان دیگر نپذیرفته بود "  یاوه ای بیش نیست زیراکه فروتنی و ادب از آداب آزرم ایرانیان است. و آرته بان تنها ادب دیپلماتیک خود را نشان داده بود.   

به هر روی گرچه در هنگام آن  دیدار تیبریوس درگذشته بود، جوزفوس دیدار آرته بان و ویتلیوس را بر پایه ی دعوت تیبریوس قلمداد می کند و این البته ممکن است درست باشد؛  به این معنی که شاید  تیبریوس  از آرته بان دعوت به پیمان آشتی نموده بود اما هنگامیکه همه ی ترتیب ملاقات داده شده بود او درگذشته  بود. در آن شرایط بحرانی در رم هنگامیکه تیبریوس نگران از توطئه های همدستان سجانوس بود این بخردانه نمی نماید که او را از ین دعوت  سر جنگ بوده باشد. هرچند برخی از پژوهشگران برآنند که جوزفوس به اشتباه از تیبریوس نام برده و منظور او امپراطور بعدی گایوس (کالیگولا ) بوده است. به هر روی جوزفوس می نویسد:
هنگامیکه تیبریوس این چیزها را شنید، او خواستار آن شد که با آرته بان به پیمان دوستی درآید؛ و بر پایه ی دعوت او، آرته بان آن پیشنهاد را به مهربانی پذیرفت. آرته بان و ویتلیوس به  فرات رفتند و بر پلی که بر روی  رودخانه زده شد هرکدام با گاردهای نگهبان خود گام نهادند و در میانه ی پل با یکدگر دیدار نمودند. و هنگامیکه  با بَروَندهای صلح توافق نمودند هِرود (پادشاه دست نشانده ی رم در یهودیه) چادر با شکوهی در میانه ی آن گذار برپاساخت و ضیافتی  برای آنان فراهم ساخت. آرته بان همچنین، نه چندان دیرتر  پس از آن،  پسر خویش داریوش را به آوند گروگان با هدایای بسیار فرستاد. (..) 
به افسوس اما هیچکدام از این گزارشگران نمی گویند که کالیگولا دربرابر گروگان گیری داریوش به آرته بان چه امتیازاتی داد. اما چنین پیداست که رم پذیرفته بود که میترادات پادشاه دست نشانده ی تیبریوس در ارمنستان برکنار شود و چنین بود که به فرمان کالیگولا میترادات دستگیر و از ارمنستان به رم برده شد  و  برای نخستین بار در سالها رم از فرمانروایی بر ارمنستان دست کشید.  افزون برآن، در آن پیمان با ویتلیوس بدون گمان در باره ی روابط اقتصادی وبازرگانی که مورد توجه پارت ها بود نیز می باید بندهایی بود زیرا همانگون که  نیلسون دِبِووا می نویسد : "پارتها زیرکی ویژه ای در یافتن پیمان هایی داشتند که به بهره هر دوسوی پیمان بود ودر منش ورفتارشان ویرانگری نابخردانه هیچ نبود و همیشه بهره ها ی بروندهای صلح را دریافت می نمودند و می توانستند از آن سود گیرند."

آرته بان یکسال بعد در ۳۸ میلاد دیده بر جهان بربست.


برخی از واژه ها
دیهیم : به معنای نیم تاجی است که پادشاهان هخامنش و پس از آنها جانشینان  اسکندر بر سر می نهادند و در سانسکریت  दयते  دیاتِ به معنای دفاع و محافظت است و از ریشه  दे  د،  یا  *de در زبانهای  ریشه ای هند و اروپایی PIE به معنای  بستن است مانند دیوار،  به یونانی  diadema دیادما است از ریشه ی diadein است که به معنای بستن از دو سوست. در لاتین  diadema ، در فرانسه diademe و در انگلیسی diadem است 






    _________________________________________________________________________________


    هیچ نظری موجود نیست:

    ارسال یک نظر