۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

نگاهی به تاریخ ایران باستان؛ بخش شانزدهم پادشاهی وَره تن و گودرز


وره تن یکم (۴۰ تا ۴۵ میلادی)


گودرز دوم ( ۴۱- ۵۰ میلادی)


آرته بان سوم  که شاهنشاهی ایران را شکوهی دوباره بخشیده بود  در سال ۳۸ میلاد در گذشت . اما با درگذشت او ایران در آرامش باقی ماند زیرا که  رم دریافته بود که نبرد با پارت ها دادوستدی آمیخته با بیم است و چنین بود که کالیگولا  امپراطور رم با همه  آنکه با آرته بان   پیمان صلحی  بسته بود هنوز می کوشید  تا توازن  نیروهایش را با ایران پاسداری نماید. چنین بود  که اوبا خریداری مَهینان پارت و بر دوش گرفتن بار مالی شورش ها درکشورهای زیر فرمان پارت پیاپی دشواری می آفرید.   

جوزفوس در گزارشی شتابزده رویدادهای پس از مرگ آرته بان را به بسیار کوتاه  نوشته است و شاید ازهنایش نوشته ی اوست که تاریخ دو پادشاه برادر، پسران ارته بان سوم، وره تن و گودرز، آنچنان که شاید وباید به بررسی نیامده است. افزون بر آن تاکیتوس نیز با همه ی آنکه تاریخ نویس برجسته و با بیزشی  ریزبین است به افسردناکی بس سوگیرانه بسوی رم تاریخ خود را نگاشته است.  از دید او پادشاهانِ بربرها، که  این واژه یست که مورخان یونانی  برای رسانیدن ناچیز انگاری و بی فرهنگی ایرانیان به کار میبرده اند، همیشه خونخوار و سنگدل و نابخرد گزارش شده اند. هرچند هنگامیکه این مورخین به شرح رویدادها  دوران پادشاهان آرش آکیان میپردازند  بزرگواری ها و بخشش ها و نشان های فرهنگ والا ی آنانرا نادیده می انگارند.  حتی مورخان روزگار نو مانند راولینسون نیز نمی توانند خود را از بندهای پیش داوری و سوگیری های نادرست  رها کنند. آنان هرگز از خونخواری و سنگدلی امپراطوران رم در گزارش های  خود از نبردهای رم با پارت دم نمی زنند. در بخش پیشین ما از  تالارهای شکنجه ی تیبریوس گفتیم و دراینجا می باید بگوییم که کالیگولا که در کاپری شاهد آن شکنجه ها بود و گفته شده است خود در قتل تیبریوس دست داشت در دیوانگی خونخواری  بر او پیش دستی کرده بود و دوران دهشت او دهشتناکتر و بربرانه تر بود. از دادگری و فرهنگ او همین  نمونه بس، که  هنگامیکه او به تماشای اعدام گلادیاتورها  به تماشاگاه (کلوزیوم) میرفت، اگرکه  شمار  اعدامیان ناچیز بود دستورمیداد که تنی چند از تماشاچیان را برای کشته شدن به میدان آورند . بربریت او در رفتارش با خواهرهایش و مادرش  در توان دریافتی انسانی نمی گنجد . امروزه پلیدی های او را برخی به بیماری اسکیتزوفرنی و برخی دیگر به بیماری سفلیس مربوط می دانند. وشگفت اینست که سنا و ارتش رم نه تنها این ددمنشی ها را  تاب می آورد که بل در آن رفتارها همدستی داشت. به هر روی جزفوس می نویسد:       
پس از آنکه آرته بان درگذشت   پادشاهی خود را به پسرش وره تن* وانهاد. وینک این وره تن به نزد ایزاتس آمد  و اورا برانگیخت که به سپاه او به پیوندد و او را که برای نبرد  با رم آماده میشد  یاری دهد.  اما او نتوانست که وی را متقاعد کند. زیرا که ایزاتس به خوبی از نیرو و  توانمندی رم آگاهی داشت و برآن بود که وره تن تلاشی ناشدا پذیر  را بر خود گمارانده است (...) اما پادشاه پارت از رفتار او برآشفت و بی درنگ با او به نبرد شد .اما هیچ بهره ازین  جنگ نبرد  زیرا خداوند همه امید او بست زیرا که پارت ها که قصد اورا دریافتند و اینکه او مصمم به نبرد با رمی هاست او را کشتند و پادشاهی را به برادرش گودرز* وانهادند. او نیز به زودی در توطئه ای بر ضد او کشته شد و برادرش والاگاث به پادشاهی رسید که دو استان  ازکشور خویش را به دوبرادرش از یک پدر داد، ماد را به برادر بزرگش پاک هور و ارمنستان را به تیردات.
با همه ی اینکه این گزارش جوزفوس  بسیار مبهم و نادربرگیرِ  همه ی رویدادها ی این دورانست  اما در آن نکته هایی هست، که همانگون که خواهیم  دید، بر گزارش تاکیتوس  که گز ارش سرشارتریست می افزاید . از گزارش تاکیتوس چنین بر میاید که پس از مرگ آرته بان در سال ۳۸ میلادی پادشاهی پارت می باید به پسر بزرگش وَره تن  رسید . اما برادرش گودرز  براو پیشدستی نمود وبر تخت پادشاهی نشست او می نویسد:
تاج و تخت در پاسداری نبود . و گودرز در میان ستمگری های بیشمارش مرگ برادرخود، آرته بان، و همسر و فرزند او را باعث شد و زینروی دیگران را بیم درگرفت و وَره تن را فرا خواندند. او با چابکی همیشگیش  مسافتی بیش از پانصد کیلومتر  را در دو روز طی نمود و گودرز  غافلگیر شده را دهشتزده  به گریز وادار نمود و او  به جز سلوسیا همه ساتراپی های نزدیک را با اراده ای استوار بزیر فرمان آورد.  و این نه به اندیش  نفع خویش که بل بیشتر به خشم از رفتار شهر سلوسیا بود که  بر پدرش  ناوفاداری نموده بود، اما او با محاصره ی آن شهر نیرومند  برخود زیان آورد زیرا که آن شهر در پس  رودخانه ای  در پناه بود و باروهای سخت داشت و توشه ی بسیار  . و درهمان گاهان گودرز سپاه خودرا با نیروهای   داهه و هیرکان توانمند ساخت و پیکار با وره تن از سرگرفت او محاصره ی سلوسیا را رها نمود و به دشتهای باختر به کارزار شد.

  همانگونه که در بخش پیشین دیدیم شورش سلوسیا  در زمان آرته بان دوم با یاری مالی رم آغاز شده بود و اینک وره تن بناچار برای رویارویی باسپاه گودرز  دست از محاصره ی سلوسیا برکشید.  به گزارش تا کیتوس هنگامیکه  سپاهیان وره تن در برابر سپاهیان گودرز به صف آرایی پرداختند گودرز برادرش را از کشف توطئه ای در سطح کشور با خبر نمود. تاکیتوس در باره  چگونگی این توطئه هیچ نمی نویسد  و این امر به  نیروی انگار راولینسون پروا داده است که داستانپردازی نماید که " مهین فرماندهان هردوسپاه بر آن بوده اند که  هردو برادر را سرنگون و تاج و تخت را به  پادشاهی  نو عرضه کنند " و این به خرد نمی گنجد زیرا که اگر مهینان دو سپاه به چنین توافقی رسیده بودند سرنگونی دو برادر کاری دشوار برایشان نمی بود. و به هر روی پس از  آنکه  گودرز پادشاهی وره تن را پذیرفت  به  حداقل  می باید توطئه گران را کیفر میداد و تاریخ نویسان رم  که همیشه نشان داده اند که بسیار مایلند در باره ی سنگدلی و بی رحمی این کیفرها قلم فرسایی نمایند در این باره خاموشند. 

اما راستیک اینست که  توطئه ای در میان دوسپاه نباید بوده باشد که بل احتمال بزرگتری هست که گودرز از توطئه ای که در رم  برنامه ریزی و تأمین مالی شده بود خبر میداد و توافق گودرز با وره تن که  در گزارش تاکیتوس آمده ست نشان میدهد که او همچون پدرش ارته بان بسیار  فرزانه و میهن دوست بوده است. تاکیتوس  در باره ی آن توطئه و توافق دو برادر چنین می نویسد:
در این احوال فرماندهان پارت  برای نبرد آماده می شدند و آنان به ناگهان با کشف یک توطئه ی ملی، که گودرز آنرا به برادرش آشکاری  داد، معاهده ای را به انجام رسانیدند.  آنان نخست به بی اعتمادی با یکدگر دیدار نمودند و سپس با دستهای راستشان به یکدگر دست فشردند و در برابر مهراب  سوگند یاد نمودند که به کین خواهی از دشمنانشان بپردازند و هرکدام به آن دیگری امتیازی بدهد. وره تن به نگاهداری تاج پادشاهی سزاوار شناخته شد و گودرز برای اجتناب از هرگونه یاری بخت به رقابت با او  به دوردست هیرکانیا رفت. 
 چنانکه از ین متن برمیاید براستی گودرز امتیازی بزرگ از برادرش نگرفت و رفتن او به هیرکانیا از اینروی بود که  همانگون که خواهیم دید از شورش های ساتراپی های شرق که با پول رم تامین مالی می شد  جلوگیری نماید. 

به هر روی در این هنگام در رم کالیگولا در توطئه ای به قتل رسیده بود و کلادیوس (۴۱ تا ۵۴ میلاد) که  در خانواده اش به خاطر  لنگیدن یکی از پاهایش و کندی زبان به هنگام سخن گفتن و خنده های ناهنجارش به دلقکی شناخته میشد و شاید به این روی از کشتارهای کالیگولا جان به تندرستی  دربرده بود به امپراطوری رسید. بگزارش سوتونیوس زندگی نامه نویس او، کلادیوس بیماراندیشه بود و بسیاری از تاریخ نویسان مانند گیبسون او را از ابله ترین امپراطوران می شناسند.  پس از مرگ کالیگولا گارد پاسداران رم The Praetorian Guard، او که از تبار سروران رم نبود را به امپراطوری برگزیده بودند. وزینروی بود که درمدت چهارده سال امپراطوریش اوبیش از هر چیز به بقای خویش می اندیشید و نگران از توطئه برای سرنگونیش بود. سنگدلی او در کیفرداد را از سادیسم  دانسته اند.  ۳۵ سناتور و ۳۰۰ نفر از والاتباران رم  برای همدستی در شش توطئه ی جدا از هم برای  سرنگونی کلادیوس  در طول ۱۴ سال زمامداریش  اعدام شدند.       

 بسیاری از تاریخ نویسان  مانند تاکیتوس، سوتونیوس و پلینی از هرزگی بیمارگونه ی همسرش مسالینا گزارش داده اند.  پلینی از مسابقه ای میان مسلینا و روسپیان رم گزارش میدهد که او با همبستری با  ۲۵ نفر در مدت ۲۴ ساعت برنده شد. در سال ۴۸ میلادی هنگامیکه کلادیوس از سفر مذهبی خود برای دادن قربانی به اُستیا بازگشته بود به او اگهی دادند که مسالینا با تازه ترین معشوقش سناتور گایوس سیلیوس ازدواج نموده است . به نوشته ی تاکیتوس:
من آگاهم که این ماجرا در شهری که همه جور چیز ها را آزمون کرده و از هیچ چیز ابا ندارد به افسانه پردازی مینماید  که هر آدمی بتواند به آن اندازه احساس امنیت کند، و حتی بسیار بیشتر  که در روز مشخصی با شاهدانی که بر پیمان ازدواج مهر گذارند و کسی که نامزد وزارت است با همسر امپراطور  برای ادای سوگند به ازدواجی قانونی نزد هم آیند. و زن گوش فرا دهد به صیغه ی عقد،  و چادر بی اندازد و در برابر آسمان قربانی کند و سپس هردو بامیهمانانشان به شام  عروسی روند و یکدگر را درآغوش گیرند وببوسند و به سرانجام  شب را باهم در حجله بگذرانند.  اما من از خود براین ماجرا هیچ نیفزوده ام و هرچه که گزارش میدهم یا از پیشینیان شنیده ام و  یا در گزارش هاشان خوانده ام
  حتی اگر در این گزارش ها گزافه گویی شده باشد یک نکته آشکار ست و آن اینکه مسالینا و سیلیوس برآن بودند که کلادیوس را سرنگون نمایند تا پسر بچه ی  او بریتانیکوس  را برتخت نشانند. و پس از آشکارایی توطئه اشان کلادیوس سردرگم وگیج بود که چه باید کرد . واین نارکیسوس بود که به سرخود مسالینا و سیلیوس را اعدام نمود. 

به هر روی   رمِ کلادیوس در شرایطی نبود که با وره تن و گودرز به چالشی آشکار برخیزد . کلادیوس که  به تاریخ نویسی علاقه ای زیاد داشت و خود تاریخ درازی از رم را نوشته بود آنقدر میدانست که نبرد با پارت به بهره ی امپراطوری رم نیست و تنها می  توان به کمک پادشاهان دست نشانده ی رم در آسیای کهتر از گسترش شاهنشاهی ایران پیشگیری نمود.

چنین مینماید که در توافق میان وره تن و گودرز ،  درسالهای ۴۰تا ۴۵  میلادی او به برادر کوچک خود اطمینان خاطر داده بود  که   برنامه ریزی پدر را  برای دسترسی به کرانه های مدیترانه ی هخامنشی دنبال خواهد نمود. به هر روی  پس از این توافق، به گزارش تاکیتوس، وره تن به سلوسیا بازگشت و شورش  هفت ساله ی آن شهر را  در سال ۴۶ میلادی  خوابانید.

  همانگون که در بخش پیشین دیدیم در توافق میان آرته بان سوم با ویتلیوس در کرانه ی فرات، آن ژنرال رمی که از سوی کالیگولا به گفتگوی صلح آمده بود پذیرفته بود  که میترادات پادشاه دست نشانده ی تیبریوس در ارمنستان که برادر فرازمان پادشاه ایبری (گرجستان)  بود می باید برکنار گذارد و چنین بود که  به فرمان کالیگولا  میترادات دستگیر و از ارمنستان به رم آورده شده بود و آرته بان یکی از پسران خود را به آوند گروگان به رم فرستاد.  و چنین بود که برای نخستین بار از زمان تیبریوس  ارمنستان به فرمانروایی فدرال پارت پیوست.

 به هر روی  کلادیوس امپراطور جدید رم برای  پیشگیری از تازش َورَهران میترادات را از بند آزاد نمود   و به یاری  لشگر دژکوبه ی رم  باروها و دژهای ارمنستان را برفراز تپه ها را درهم کوبید به سوی آن کشوردر تازید. کوتیس پادشاه ارمنستان کهتر که با وره تن همیار بود توانست برای چندگاهی از پیشروی آنان جلو گیری نماید ولی با رسیدن قوای کمکی رم ایستادگی او درهم شکست. 

بگزارش تاکیتوس، وره تن  که سر در شور باز گرفتن ارمنستان نهاده بود نخست به سرکوبی شورشیان در ساتراپی های بزرگ پرداخت  . ازگزارش جوزفوس چنین می نماید که او سپس به نزد ایزاتس پادشاه دست نشانده ی پارت  در آدیابن Adiabene  (در کردستان عراق)  که به دین یهود  گرویده بود آمد  و اورا برانگیخت که به سپاه او به پیوندد اما نتوانست که وی را متقاعد کند.  چنین پیداست که ایزتس هنگام را برای آفند به رم پذیرا نمی دید. زیرا که ویبیوس مارسوس Vibius Marsus   فرماندار رُمی سوریه،  در حال سازمان دهی تازه ای به آسیای کهتر بود و پادشاهان کشورها ی دست نشانده ی رم نمی خواستند که او به کیفر یاری دادن به پارت از سرزمینشان بکاهد و آن سرزمین ها رابه همسایگان دهد. به  هر روی مارسوس از تازش  وره تن  به یاری کشورهای دست نشانده ی رم درآسیای کهتر  پیشگیری نمود. 

و چنین بود که وره تن  از سرخشم   با ایزتس به نبرد شد.  اما باروهای آدیابن بس سخت و استوار بود و رخنه بدان ناممکن.  در اینجا تاکیتوس به نادرست می نویسد که چون گودرز از توافق خود بر پذیرفتن پادشاهی  وره تن پشیمان شده بود به رزم با او آمد ولی شکست خورد ولی اگر چنین بود از اینکه بر گودرز پس از شکست چه آمد هیچ نمی گوید ولی میدانیم که گودرز آنچنان نیرومند بود که به سر انجام پس از کشته شدن وره تن پادشاهی به او رسید و ازسوی دیگر میدانیم که    گودرز همانند با پدرش آرته بان رابطه ی دوستانه و نزدیکی با ایزتس داشت وچنان که  خواهیم دید ایزتس در هنگام پادشاهی گودرز  به او یاری بسیار میدهد . پس داستان تاکیتوس ناهماهنگ می نماید. راولینسون که شاید خواسته است به این ناهماهنگی سامانی دهد دیگر بار به خیال پردازی  داستانی ساخته است که درستی های گزارش تاکیتوس  را نابسامان تر نموده است . 

از گزارش تاکیتوس  و رویدادهای آینده  چنین پیداست که گودرز چون با ایزتس هم پیمان بود  به میانجیگری برخاسته بود و از وره تن می خواست که چنین هم پیمانی با ارزش چون ایزتس را از دست ندهد. به ویژه در این هنگام  که تبارهای سکاهای امپراطوری کوشان در این سوی رود سند در درنگیان و آریا و سگستان به تاخت و تاز پرداخته بودند. چنین می نماید که وره تن سخن برادر را بخردانه یافت و به دیگر بار با سپاهش به  یاری گودرز شتافت و به گزارش تاکیتوس، او آن شورش هارا در شرق کشور تا رود سند سرکوب نمود و به پیروزی های درخشانی دست یافت. تاکیتوس می نویسد: 
در همین هنگام گودرز که پشیمان از توافق خود در از دست دادن پادشاهی بود به مَهینان پارت روی آورد که فرمانبرداریشان همیشه در زمان صلح مایه ی آزردگیست. وره تن بسوی او به رود چاریندا تازید  و  در نبردی سخت بر گذرگاه آن رود  بر گودرز به  کلی پیروز شد  (؟!).  او سپس  در دنباله ای از نبردهای موفقانه  همه ی تیره های رزمنده ساکا ها را، تا رود سند که مرز میان داهه و آریا بود، شکست داد. در آنجا بود که پیروزی هایش به پایان رسید زیرا پارت ها گرچه پیروز بودند  دیگر در نودی برای درگیری های دوردست تر نبودند. در برآیند وره تن پس از برپاداری یادمانهایی برای به یادداشت نیروی او و این راستیک که هیچگدام از آرش آکیان ها، پیش از او، از آن ملتها باج نستانده بود، با غرور و رفتاری خود پسندانه در باره ی مردمانش بسوی آنان بازگشت و آنان اورا به هنگام   شکار به ننگینی کشتند و او شاهزاده ئی  بود جوان اما بسی نامور که اگر  میکوشید که  به  همان اندازه که  در دل دشمنانش هراس می افکند   دل مردمانش را بدست آورد از میان پادشاهان پیشین تنها تنی چند توانستندی تا با او برابری کرد.
 با کشته شدن وره تن در سال ۴۰ میلادی  رم بر این خیال بود که به نوشته ی  تاکیتوس رَوندار فرمانروایی پارت ها در آشفتگی شده است  زیرا در میان   مهینان و بزرگان پارت در باره ی  برگزیدن جانشین پادشاه سر سازگاری نبود.   بسیاری تمایل به گودرز داشتند  و تنی چند به تشویق  پولی رم یکی ازز نوادگان فره آرت (چهارم)، به نام مهردات که در نزدشان  به گروگان  بود، را شایسته ی پادشاهی میدانستند.  گودرز اما به هشیاری  بر این چالش ها فائق آمد  و   در سال ۴۱ میلاد  به  شهریاری رسید و به گزارش تاکیتوس به ستمگری و سنگدلی (؟!) فرستادگانی با گمارشی پنهانی به رم فرستاد که مهردات باید آزاد شود تا بر تخت پادشاهی پدر بنشیند .

از گزارش تاکیتوس چنین پیداست که گودرز با همه ی چالش ها و تنش ها  توانست با اراده ای  استوار  کشور را به آرامش رساند. واینک هنگام آن بود که   پاسخی در خور به  رِشوِه های  رم برای بر انگیختن شورشها و ناآرامیها داده شود .

رمی ها هرگز درجه ی میهن دوستی ایرانیان را در نمی یافتند و اینکه پادشاهان پارت حاضر بودند که فرزندان خود را به گروگان دهند تا مرزهای کشور را در امان دارند برای آنان درخور فهم نبود از اینروست که آنان تعبیرهای شگفت انگیزی از این رفتار ارائه  میدادند برای نمون به ادعای تاکیتوس:
 میان پارت ها و ما (رم) دوستی دیرینه ای بود که بر پایه ی اتحادی میان دولتها  بود و ما می باید از متحدان خود پشتیبانی میکردیم که در نیرومندی با رم هماورد  بودند و با اینهمه آنها به احترام به ما،  ما را  پیش کِسوت میداشتند.  پسران پادشاه به آوند گروگان به ما داده شده بودند که هنگامیکه ایران از فرمانروایی بر خود فرسوده میشد شاید میتوانست به امپراطور و سنا روی آورد تا از آنان پادشاهی بهتر دریافت دارد که به منش و خوی رم آشنا باشد (؟!).

  گودرز آگاه بود  که رم برآنست که مهردات را بر تخت پادشاهی ایران بنشاند و چنین بود که در پیرامون سال ۴۱ میلادی پس از کشته شدن کالیگولا  در رم گودرز با  پنج پادشاه در آسیای کهتر  (شاید به میانه گیری ایزتس پادشاه آدیابن) رابطه برپا نمود و آنان را به شورش بر علیه رم برانگیخت. هرود اگریپا Herod Agrippa که پدرش هرود پادشاه یهودیه و اورشلیم   اورا به گروگان به رم فرستاده بود  و پس از مرگ پدر به پادشاهی رسیده بود این پیشنهاد را پذیرفت  چراکه هیچکدام از پادشاهان دست نشانده ی رم از مالیاتها و باج های روز افزون امپراطوران بیماراندیشه ی رم خشنود نبودند.   

هرود اگریپا در سال ۴۳ میلادی پادشاهان کماجن، اِمِسا ، ارمنستان کهتر  ،  پونتوس و برادرش هرود پادشاه کالسیس  را به همآیشی در شهر تیبریا فراخواند . اما ویبیوس مارسوس، فرماندار سوریه به ناگهان به  دیدار اگریپا در تیبریا آمد. شاید آگهی چینان به او هشدار داده بودند و شاید که آمدنش پیشامدی بیش نبود. به هرروی آگریپا آنچنان عادی رفتار نمود که گویی هیچ رخداد مهینی روی نداده است و او را با خود به نشست پادشاهان برد و چنان وانمود که این میهمانیی بجز برای آشنایی بیشتر  در میان آنها نیست.

 اما مارسوس در میافت که پونتوس و ارمنستانِ کِهتر  در مرزهای ارمنستان هستند  و کماجن با پارت هم مرز ست.  و این دیدار از راهبردی برای برنامه ریزی پیکار نشان دارد. آنچه که بر نگرانی  مارسوس  می افزود این بود  که در زمان توطئه ی سجانوس بر علیه تیبریوس امپراطور پیشین رم  آگریپا خود به کالیگولا گزارش  داده بود که  عمویش آنتیپاس پادشاه گالیلی (جلیل)  به کمک مالی آرته بان سوم پادشاه پارت در ان توطئه دست داشته است .و هنگامیکه کالیگولا در یافت که آنتی پاس  برای گردآوری هفتاد هزار سپاه پیاده رزم افرار  فراهم نموده  است،  او را به گاول تبعید نموده بود. واینک بوی آن میامد که اگریپا خود با پارت ها در تماس است.

و چنین بود که مارسوس بر این باور شد که اگریپارا نیز سر شورش است . وزین روی او بدون  مشاوره بارم به چهار پادشاه دست نشانده فرمان داد تا به کشورهای خود بازگردند و اگریپا که ازین رفتار مارسوس  خشمگین بود از  کلادیوس امپراطور تازه ی رم خواست که مارسوس را از فرمانداری سوریه برکنار نماید اما یکسال بعد در سال  ۴۴ میلاد رم به نیمه استقلال یهودیه پایان داد و آن کشور را به  امپراطوری خود ضمیمه نمود  ودرهمانسال آگریپا در ۵۵ سالگی در گذشت. هرچند برنامه ی گودرز در این باره به جایی نرسید اما  پشتیبانی مالی او به فرازمان پادشاه ایبری (گرجستان) برای  تازش به ارمنستان  بارآورشد، و رهادام پسر فرازمان  به ارمنستان آفند برد و عمویش میترادات پادشاه دست نشانده ی رم را سرنگون نمود.  همانگون که باربارا لویک  می نویسد فرماندار  بی کفایت سوریه یومیدیوس کواردراتوس  نتوانست از پادشاه دست نشانده ی رم  دفاع کند وتنها از رهادام خواست که تاج و تخت را رها کند.  فرماندار کاپادوک جولیوس پائلیگنوس  که میخواست به میترادات یاری نماید نیرویی به اندازه ی کافی نداشت . کوادراتوس  مجبورشد که تاجگذاری پادشاهی را که بر علیه رم بپا خواسته بود بپذیرد.  اگرچه او لشگری رابه فرماندهی  هلویدیوس پریسکوس  به ارمنستان فرستاد ولی هنگامیکه گودرز به رم دراین باره اعتراض نمود او آن لشگر را فراخواند. سرانجام آنچه که کوادراتوس کرد این بود که لشگری را در یوروپُس استقرار دهد تا از تازش گودرز به سوی سوریه پیشگیری نماید.  


 گودرز  برای  خنثی نمودن نقشه کلادیوس  برای بر تخت پادشاهی نشاندن مهردات شاهزاده ی پارتی که در رم  میزیست  در سال ۴۹ میلادی فرستادگانی به کلادیوس گسیل داشت و بازگشت مهردات را از سوی مَهینان پارت  درخواست نمود . به گزارش تاکیتوس پیام فرستادگان  گودرز چنین بود که:
  ما از پیمان اتحادمان  نا آگاهیم و به اینجا نیامده ایم که از شورشی در خاندان آرش آکیان خبر دهیم. به راستی که پسر بونون، نوه ی فره آرت در نزد شماست که  به خاطر او ما را  در برابر خودکامگی گودرز امید ایستادگی است، که آن هم بر مَهینان پارت و هم بر مردمان به یک اندازه ناگوار ست. هم اکنون برادرها، نزدیکان  و خویشاوندان دور او با کشتار از میان رفته اند و زنان باردار و کودکان خردسال به جمع قربانیان گودرز پیوسته اند. و درهماندم ناتوان در کشور و ناپیروز در جنگ او  از سنگدلی   پرده ای  ساخته است برای پوشاندن سستی و کاستی خویش.
 و چنین می نماید که این همه ترفندی بود که مهردات را به ایران بکشانند. به گزارش تاکیتوس در پاسخ به این درخواست کلادیوس  در آغاز از عظمت رم سخن گفت و از منش بردگی پارتی ها . او خویشتن را با جایگاه ایزدی آگوستوس مقایسه نمود که پارت ها از او تقاضای پادشاه نموده بودند و او بونون را برای پادشاهی به پارت فرستاده بود اما  فراموش کرد که از تیبریوس  نام ببرد که او نیز پادشاهانی مانند فره آرت، که در راه بازگشت به ایران درگذشت، و تیردات رابه پارت فرستاده بود. کلادیوس به مهردات که در آن نشست حضورداشت رو کرد و گفت "که به پادشاهی خود   نه همچون فرمانرواییِ  یک خودکامه  بر بردگانش ،  که بل مانند فرمانروایی در میان  هم شهر وندان خود بنگرد. و دادگری و بخشش پیشه کند زیرا که ایرانیان بربر به آن دلبسته اند زیرا از آنها  بهر کمی  داشته اند." سپس او به فرستادگان پارت روی نمود و  بر پسر خوانده ی  جوان رم، مهردات، آفرین فراوان گفت بخاطر پرهیز گاریش که تاکنون نمونه بوده است. "با این همه شما می باید با هوسهای پادشاهان بسازید و انقلاب پی در پی زیان آورست . رم از شکوهمندی سرشارست و به آن اوج رسیده است  که خواستار آنست که ملل بیگانه نیز  از آرامش وصلح لذت برند" او سپس کایوس کاسیوس را که فرماندار سوریه بود مأموریت داد که شاهزاده ی جوان را تا مرز ایران در کرانه ی رودخانه ی فُرات همراهی نماید.

کاسیوس مهردات را تا زوگما که گداری برای گذشتن از کرانه ای  به کرانه ی دیگر  فرات  داشت همراهی نمود ودر آنجا به انتظار بزرگ مَهینان پارت و  پادشاهِ عرب، اگبار ( به عربی أبجر)  پادشاه  Osrhoen --(اُسروهن ، لاتین شده ی  خسروان، به عربی مملكة الرها العربية)  ماندگار شد. او به مهردات اندرز داد که خوش آمد گویی بربر ها  را دوامی نیست  و هر درنگی می تواند نشانه ی ناوفاداری باشد. اما شاهزاده ی سبکسر به گزارش تاکیتوس آن اندرز را نادیده گرفت و با اَبجر  که با گودرز هم پیمان بود، روزگاری چند را به خوش گذرانی در اِدِسا گذراند.

و سپس با آنکه کارن از فرمانده هان مهین پارت آنها را به میانرودان فراخواند، که  از آن راه ورود شان  به ایران سریع تر میبود، مهردات راه  دشوار ارمنستان  را برگزید آن هم در هنگامی که زمستان تازه در آغاز بود.   شاید در رم  کلادیوس تاریخ دان به آنها از اشتباه  کراسوس  در تازشش به ایران هشدار داده بود که او با گزینش میانرودان و نرفتن به سوی ارمنستان اشتباهی بزرگ کرده بود اما اینک روزگاری دیگربود. 


ایزاتس پادشاه آدیابن
ابجر پنجم پادشاه خسروان، به عربی مملكة الرها العربية  

به هرروی هنگامیکه سپاه مهردات خسته و کوفته از بلندیهای پوشیده از برف  ارمنستان به دشت سرازیر شدند نیروهای کارن به آنها پیوست و باهم از تیغریز (دجله) گذرنموندند و به کشور ادیابن  رسیدند  که پادشاهش ایزاتس به مهردات پیمان پشتیبانی داده بود اگرچه او نیز به پنهان  هم پیمان با گودرز بود.  آنان در گذارشان بر شهر نینوا کهن ترین شهر آشور چیره گشتند.   و دراین هنگام بود  که ایزتس پادشاه  یهودی ادیابن و  اُبجر پادشاه  مسیحی عربها  که هم پیمان با گودرز بودند سپاه او را با لشگریان خود ترک گفتند و اورا به خود  واگذاشتند. و این نشان  دیگری از دادگری و روشن اندیشی پارت هاست که هم یهودیان و هم مسیحیان  همسوی با او بودند.    

به هر روی تاکیتوس  در باره ی ترک  نمودن این دو پادشاه از سپاه مهردات به تلخی می نویسد : آنان  "  با نشان دادن وجه مشخصه ی ناوفاداری هم میهنانشان، یکبار دیگر آزمون گذشته را تایید نمودند که بربرها بیشتر ترجیح میدهند که از رم پادشاهی تقاضا کنند تا که او را نگاهدارند" و مهردات که نیروهای  کمکی خود را از دست داده بود به هر روی درنبرد با گودرز شکستی سخت خورد . تاکیتوس می نویسد که پرهاک یکی از  رایزنان پدر مهردات به او خیانت کرد و اورا بزنجیر به پیش گودرز فرستاد. گودرز اورا به سخره گرفت که "تو نه از آرش آکیانی  و نه از خویشاوندان من که بل بیگانه ای و از رمی ها". و گوشهای اورا ببرید به یادبودی از بخشش اش و از این که او ننگی بر خاندان ماست و راولینسون در شگفت از اینست که چرا گودرز کیفر خیانت اورا چنین سبک داد.  

 با همه ی اینکه تاکیتوس ودیگر تاریخ نویسان  در این باره خاموشند این پیروزی  براستی پیروزی پارت بر رم بود زیرا همانگونه که دیدیم  کلادیوس  فرماندار سوریه کایوس کاسیوس را به همراه مهردات فرستاده بود واین پیروزی به آن اندازه مهین بود که گودرز در بیستون  سنگ انگاره ای از آن بر جا نهاده است.

چندی پس از آن گودرز در سال ۵۰ میلادی  بیمارشد و  در گذشت  و بونون پادشاه ماد برای مدتی کوتاه به پادشاهی رسید که پادشاهیی آرام و بی حادثه بود  و پس از او پادشاهی به پسرش والاگاث رسید.


   سنگ انگاره ی یادمان گودرز بر بیستون  









    • وَرَه تن: ورهران یا ورهرام   را جوزفوس فلاویوس  Bardanes  بردانس و تاکیتوس vardanes وردانس  می نویسند. واین همان وِرِثِرِینگنای اوستا ست که به نادرست برخی ورثرغنه نوشته اند . در فارسی امروز بهرام است و در زبان ارمن وارتان . در سانسکریت वृत्रहन् ، ورتراهن  vRtrahan و  वृत्रह ، وَتراها vRtraha به معنای پیروزمند ست . در بهرام یشت که از متن های میترا باورانست که به اوستا وارد شده  در یشت ۱۴ وِرِثِرِینگنا به آوند " بسیار نبرد افزار دار"  و " برترین نیرومند رزمآورد "  که "به برتری  چیره میشودستوده شده است. و در مهر یشت  می خوانیم که وِرِثِرِینگنا همراه همیشگی میتراست.
    • گودرز:  در پارسی گو به معنای  دلیر و پهلوان  و مهین و در سانسکریت गुण گونا به معنای نیک، عالی ، شیوایی ، کیفیت خوب در زبانهای ریشه ای هندو اروپایی(PIE )  از ریشه ی ghedh-  به معنای شایسته،، سزاوار در آلمانی ریشه ای *gothaz به معنای شایسته که در آلمانی بالایه کهن  guot و در آلمانی امروز gut و در انگلیس کهن  god  بر وزن خود به معنای ارجمند و خواستنی  و در انگلیسی امروزه good ، و ارز به معنایی ارزش و بالایی و  در سانسکریت  आर्ष ارسا به معنای  متن های مقدس ودا  و وابسته به رسیس ها که به فرشتگان میمانند و در ریشه ای آلمانی *us-risanan به معنای بالا رفتن  و در گوتیک urreisan به معنای ایستادن  و در انگلیسی کهن risan  به معنای برخاستن پس گودرز = والا گشته به نیکی و آشکاری دلیری و یا ارجمند به نیکی


    ------------------------------------------------------------------------------------
    Creative Commons License
    This work is licensed under a Creative Commons Attribution-No Derivative Works 3.0 Unported License.

    هیچ نظری موجود نیست:

    ارسال یک نظر