۱۳۹۶ تیر ۹, جمعه

تاریخ نووایی (مدرنیته) در ایران - بخش دوم بحران گرجستان با فرید نوین





شاهزاده عباس میرزا

پس از به اجرا نهادن  پیمان۱۱۹۳ تهران  (۱۸۱۴ م) دوران دخالتها و نفوذ  انگلیس در ایران آغاز گردید. انگلیس  ازین پیمان دوهدف داشت  نخست  استفاده از قدرت دفاعی ایران  برای پاسداری از مرزهای هندوستان و به این منظور  افسرانی به ایران اعزام داشت تا  با آموزش انضباط و شیوه های نوین نبرد ارتش ایران  را برای این مقصود بر پادارند . دو دیگر انگلیس برآن بود که نفوذ خود را در ایران برتر از همه ی قدرتهای اروپایی و تا سرحد استعمار پیش برد. و البته این امر موجب آزردگی و چالش  ازسوی روسیه بود.

و چنین بود که روسیه نیز با ایران رفتاری ناشایست وبی آذرم در پی  گرفت و در همان حال برآن شد تا فتحعلی شاه را به نبرد با  افغانستان و بازگرفتن هرات تحریک نماید و هنگامیکه شاه در این بازی درگیر نشد و   آشکارا  داشت که نمی خواهد دشمنی  انگلیس را برانگیزد روسیه مسبب تنشی گردید که به فرجام به جنگ منجر شد.

 پس از شکست اندوهناک ایران از روسیه،  نبردهای عباس میرزا در سالهای  ۱۲۱۱ تا  ۱۲۳۶ (۱۸۳۲ تا ۱۸۵۳ )در خراسان برای باز گرفتن هرات شاید پیشدرآمدی برای رویدادهای مشروطه بود. هرات در این هنگام  زیر فرمانروایی کامران میرزا  پسر محمود شاه دُرّانی از دست نشاندگان ایران بود.  

پیشرفتها و پیروزی های  عباس میرزا در خواباندن شورش یزد  و سپس کوشان و به ویژه آزادی سه هزار برده ی شیعه  در پس دیوارهای  سرخس،  که به نوشته ی سرپرسی سایکس مرکزی بود برای خرید و فروش برده،  تا اندازه ایی اعتماد به نفس ایرانیان را باز گردانده بود. این پیروزی موجب شد که خان خیوه  پنج هزار زندانی سالور، به بهای سری ده تومان،  به آوند باج  بپردازد؛ که عباس میرزا آنان را به پاسداری کاروان های بازرگانی بر گمارد. او همچنین خان خیوه را از درگیری در تجارت برده بازداشت و بر  او باج سالیانه ئی مقرر داشت و قرار شد که هرگاه که نیاز باشد  گردان سواره نظامی را برای یاری  به سپاهیان او گسیل دارد.  روسیه ی تزاری پس از پیروزی هایش  برآن بود که اگر  ایران بر هرات چیره شود، به دنبال آن کابل و قندهار را نیز به تصرف خواهد آورد و آنگاه هنایش روسیه  برای رخنه به افغانستان افزوده خواهد شد و  این به زیان انگلیس خواهد بود که می باید بخش بزرگی از نیروهایش را در گیر دفاع از مرزهای هندوستان نماید. از سوی دیگر اگر انگلیس برای رهایی هرات  نیرو می فرستاد آنگاه ایران ناچار می شد که از روسیه کمک بخواهد که باز بر هنایش روس در ایران می افزود.
  
ناپلئون در دوران رانشوران پنج نفره Le Directoire  که بر فرانسه فرمان میراندند،  در ۱۰۷۷ (۱۷۹۸ م.)  بر مصر چیره شد.  سِر ریچارد ولزلی  Richard  Wellesley   فرماندارِ کل انگلیسی هندوستان، برادر دوک ولینگتون که به فرجام ناپلئون را در نبرد واترلو شکست داد، که نگران آن بود که زمانشاه  دُرّانی پادشاه افغانستان  به تحریک فرانسوی ها  ممکن ست به هندوستان  اندرتازد،  گروهی از  کارشناسان  خود را در زیر فرماندهی  سروان جان ملکلمِ  John Malcolm  بلندپرواز و فریبکار را برای درخواست یاری از ایران  به در بار فتحعلی شاه قاجار فرستاد.  

نگرانی ولزلی بی پایه نبود، زیرا  سلطان فتح‌علی خان تیپو، پادشاه میسور، که از پشتیبانی  فرانسوی ها در زمان  لوئی شانزدهم  برای چالش با انگلیسها  برخوردار بود،  اینک که با انقلاب فرانسه و سرنگونی بوربون ها  پشتیبانی فرانسه را از دست داده بود. او در ۱۱۶۶ (۱۷۸۷ م) فرستادگانی به  نزد سلطان  عبدالحمید اول، امپراطور عثمانی، گسیل داشته بود و از او  تقاضای یاری  نموده بود برای  نبرد با  "کمپانی هند شرقی"، که در گشته ئیک  (واقعیت) به آوند نام مستعار دولت انگلیس در هندوستان  به کار برده میشد. اما ترکیه عثمانی که هنوز از شکست خود از امپراطوری اتریش  نفس تازه نکرده بود و از سوی دیگر به کمک انگلیس در تئاتر اروپا برای پیشگیری از دست درازی روسیه نیاز داشت از کمک به سلطان تیپو سرباز زد.

سلطان فتح‌علی خان تیپو

ناپلئون در نامه ئی  از مصر  به سلطان تیپو فرمانروای سرزمین  میسور درهند، که در مسقط یک  بنگاه بازرگانی و یک کارخانه برپا ساخته بود و کشتی های بازرگانی خود را در فصل های خاموش در آنجا به لنگر می انداخت، اطمینان میداد که بزودی فرانسه برای کمک به او نیرو خواهد فرستاد.  اما در مسقط بود که جاسوسان انگلیس  نامه ی ناپلئون را درربودند. و سلطان تیپو هرگز از متن آن  نامه آگهی نیافت.  با این همه تیپو از زمانشاهِ افغان  خواسته بود که با یاری یکدگر  به نبرد با انگلیس برخیزند.
   
با همه اینکه سلطان تیپو  در پائیز  ۱۱۷۷ (۱۷۹۸م) در سریگاپاتام کشته شده بود،  ولزلی میدانست که وزیر علی  و دیگر سردمداران هندی نیرومند و حتی راجاهای هندو  با زمانشاه در تماسند  و از اینرو بود که او به مهدی علی خان  پیشکار هندی کمپانی در بوشهر، که اینک وانمود به شهروندی ایران می نمود، دستور داد که "کاری کند تا دربار ایران زمانشاه را دائما در زیر فشار بدانسان  داشته باشد  که اورا از بازگشت به هندوستان باز بدارد، اگرچه بدون هیچ اقدام  قطعی رزمجویانه". پیروزی  این راهکار از همان نخست قطعی به دید میامد ، زیرا زمانشاه با بلاهت  به وزیرش دستورداده بود که فرستاده یی نزد حاجی ابراهیم کلانتر وزیر بزرگ  فتحعلی شاه  گسیل  دارد تا از او بخواهد که  شاه می باید خراسان را به افغانستان واگذارد! 

 طبیعی بود که فتحعلی شاه جوان از این پیام گستاخانه  برآشوبد و  چنین بود که در پاسخ به او نوشت که سر آن دارد که مرزهای غربی ایران را به دوران شاهنشاهی صفویه بازگرداند. و این بدان معنی بود که افغانستان به همراه کابل و قندهار و هرات به دامان مام میهن می باید باز  گردد.  فتحعلی شاه می اندیشید که در دستهایش کارتهایی برنده  را دارد. زیرا دوبرادر زمانشاه محمود و فیروز  در دربار او پناهنده بودند. در ۱۱۷۷ (۱۷۹۸م) او این دو را به افغانستان باز گرداند تا بر علیه زمانشاه بپا خیزند، اما اینان نتوانستند کاری از پیش ببرند.


زمان شاه درانی


چنین بود که فتحعلی شاه  خود به میدان نبرد شتافت. او نخست به خراسان رفت  و فرمانداران شورشی را گوشمالیی سخت داد . در این هنگام بود که فرستاده ی زمانشاه هراسان به پوزش خواهی  نزد  او آمد و به سربفرمانی دستور فتخعلی شاه را پذیرفت  که می باید  برادرانش را با آذرمی در خور در افغانستان بپذیرد. 

از سوی دیگر  انگلیس که از آشتی میان افغانستان و ایران در واهمه بود، مهدی علی خان پیشکار کمپانی انگلیس در بوشهر را برای دوبهم زنی به ایران گسیل داشت.  او با نامه هایی به دربار بر سر  برانگیختن تنشی مذهبی  میان شیعه و سنی بود  و  در نامه هایش مدعی بود که زمانشاه هزاران  نفر از همدینان شاه را به سرزمین هایِ زیر فرمانِ کمپانی فراری داده ست. او  همچنین ادعا می نمود که فرماندار کل انگلیس لرد ولزلی از زمانشاه هراسی ندارد زیرا همگان ازتوان  آتشبار توپخانه ی انگلیس آگاهند و میدانندکه چگونه فقط هفتصد نفر سرباز "دلیر" انگلیسی توانسته اند بیش از سیصد هزار سرباز سراج الدوله را قلع وقمع  نمایند!

در پائیز  ۱۱۷۸ (۱۷۹۹ م) مهدی علی خان با هدایایی گرانبها دیدار شاه آمد و توانست شاه را به ادامه ی چالش با زمانشاه برانگیزاند. پس از موفقیت مهدی علیخان در برانگیختن شاه  لرد ولزلی سروان جان ملکلم را به سفارت ایران فرستاد.  این سروان جوان که همانگونه که خواهیم دید در مسیر تاریخ سیاسی ایران نقشی پلید داشت، گروهی از نیروهای فرانسه را در حیدرآباد خلع سلاح نموده بود  و با لرد ولزلی به سرینگاپاتام در تازیده بود 

 بر پایه ی دستور کار ولزلی ملکلم نخست می باید فتحعلیشاه را ترغیب نماید که از فشار خود بر زمانشاه نکاهد  و دو دیگر  آنکه  از نفوذ فرانسه در ایران پیشگیری نماید.  و     در ۱۱۷۹ (۱۸۰۰م) با  صرف هزینه های هنگفت و ارمغان هدایای گرانبها ( از جمله دو تکه الماس بزرگ برای شاه ) با حاج ابراهیم خان کلانتر وارد مذاکره شدو به انجام فتحعلیشاه پذیرفت  که با زمانشاه از در آشتی درنیاید مگر آنکه او از سرکشی در برابر انگلیس باز ایستد   و  انگلیس در برابر پیمان کرد  که  در صورت  حمله ی  افغانستان یا فرانسه به ایران، مهمات و اسلحه به شاه  فراهم رساند.  اهمیت این پیمان تا بدانجا بود که کارل مارکس در یاداشتهایش نوشت:
ناپلئون در شرق  نیز  در توطئه بود: "پسرهایِ ادارِه جاتی"  کلکته از   اتحاد فرانسه، ایران و افغانستان به لرزه افتادند. از اینرو بود هیئتی را زیر فرمان سروان ملکلم به ایران فرستادند! هزینه ی این کار زرادخانه يی از پول بود؛ او از " شاه تا شتربان" ؛ باخود  همه چیز را "آورد". و پیمان زیر، را در تهران  امضا نمود، پادشاه ایران می باید همه ی فرانسوی ها را از ایران بیرون اندازد، هرگونه حمله به هندوستان را کاهش دهد، و با اسلحه با آن رویارویی نماید، اگر لازم باشد، همه ی اداره ی دادو ستد خارجی را به انگلیس واگذار نماید.   
در  بهمن ماه ۱۱۸۰ (۱۸۰۱م)  نخستین پیمانی بازرگانی و سیاسی میان دولت فتحعلی شاه و ملکلم  به امضا رسید. سده ی نوزدهم با این پیمان رخنه ی دوران نووایی را به ایران آغاز نمود. 



آفند روسیه به باروی باکو

بحران گرجستان

همانگونه که دیدیم فتحعلیشاه جوان در آستانه ی  سده ی نوزدهم ۱۱۷۶ (۱۷۹۷م) به پادشاهی ایران رسید و  خویشتن را با دو بحران روبرو دید‌ که نا همانند با نا آرامی های تاریخی گذشته اینک بخشی از تنش ها در معادلات پیچیده ی موازنه قدرت در اروپا شده بودند . این دو بحران یکی بحران افغانستان بود و دیگری بحران  گرجستان . 

در آستانه ی سده ی نوزدهم هرسه پادشاهان ایران، روسیه و گرجستان به تازگی برتخت پادشاهی نشسته بودند؛   کاترین بزرگ، تزارینای روسیه،  در۱۱۷۵  (۱۷۹۶م) دیده بر جهان بر بست و پسرش تزار پاول علیرغم خواسته ی مادرش که نوه اش الکساندر را به جانشینی خود برگزیده بود بر تخت امپراطوری روسیه نشست.  یک سال پس از آن، پس از کشته شدن نابهنگام شاه آقا محمدخان قاجار، فتحعلی شاه  به یاری حاج ابراهیم کلانتر، بزرگ وزیر، در ایران پادشاه شد و  باز یک سال پس از آن، ارکل دوم (هراکلیوس)  پادشاه گرجستان در ۱۱۷۷ (۱۷۹۸م) ، که تاج پادشاهی خودر ااز نادرشاه گرفته بود درگذشت  و پسرش گرگین (گیورگی دوم) به پادشاهی رسید .  مسیر سرنوشت بلند مدت ایران  در دوران نووایی، چنانکه خواهیم دید، با راهبردهای این سه پادشاه تازه کار در شرایط بحرانی دوران ناپلئون پدیدار شد.  


خان نشینهای قفقاز در بحران گرجستان
قفقازِ مادها  و هخامنشیان و آرش آکیان و ساسانیان  در آغاز سده ی شانزدهم به دیگر بار در زمان شاهنشاهی صفویه به ایران بازگشته بود.   صفوی ها سرزمین قفقاز را به  چهار بیگلربیگی ( استان)  بخش نموده بودند - تبریز، چخارسادا - شیروان  و قره باغ. اما با آفند محمود افغان و آشفتگی پس از آن این سرزمین را صحنه ی تاخت و تاز امپراطوری های روسیه و ترکیه عثمانی  نموده بود.   نادرشاه در سال ۱۱۱۴ خورشیدی ( ۱۷۳۵ م)  پیمان گنجه  را با  روسیه  امضا نمود که بموجب آن نیروهای روسیه از خاک ایران  بیرون می شدند.  و  امپراطوری ترکیه عثمانی در ۱۱۱۵ (۱۷۳۶ م)  فرمانروایی ایران را بر  تفلیس، گنجه  ایروان ، نخجوان  و  سزمینهای قره باغ از جمله شیروان پذیرفته بود.

 با این همه، خانها و بزرگانِ  گنجه و قره باغ که به شاهنشاهی  صفویه وفادار مانده بودند پس از  باز گشتشان  از گردِهمآیی بزرگان و مهینان ایران در دشت مغان، به دعوت نادر ناخشنود بودند.  و پس از آنکه در دی ماه ۱۱۱۴ (۱۷۳۶ م) ،  آن گردهمایی پیشنهاد نادر را برای نشستن بر تخت شاهنشاهی ایران  پذیرفت خان های قفقاز در تماس با یکدگر بر آن شدند که در برابر شاهنشاهی  او ایستادگی نمایند و پادشاهی را به دودمان صفوی باز گردانند. 

همینکه نادر از این توافق آگاهی یافت   فرمان داد که همه ی زمینداران مسلمان  و خانواده هاشان  به خراسان تبعید شوند در میان این تبعید شدگان از همه پرآوازه تر  پناه علی خان از  تبارجوانشیر  بود  که نیاکانش همواره در تلاش برای بدست آوردن فرمانروایی  قره باغ و گنجه  از دست زیاداغلوهای قاجار در ستیز بودند. پناه علی خان از خراسان گریخت و در کوهستانهای قره باغ با یاری دیگرِ خانهای هوادار صفویه پرچم شورش بر علیه نادر شاه را برافراشت. 

  چنین شد که نادر شاه بر آن شد تا ساختارِ قدرتِ خان نشین هایِ صفویِ قفقاز را دگرگون سازد.  او  در سال ۱۱۱۸ (۱۷۳۹م)  تهمورث نیای گرگین شاه  را که در  نبرد هندوستان از خود بس دلیری و جانفشانی نشان داده بود به آوندِ خان گرجستان برگمارد. اما هنگامیکه در ۱۱۲۲ (۱۷۴۳م) او را به دربار فراخواند، تهمورث در هراس از ینکه شاید شاه براو خشم آورده باشد همسرش را بجای خود به گفتگو با او  فرستاد. نادرشاه با همسر او  به مهربانی و خوشبرخوردی بسیار رفتار نمود و نه تنها هدیه های بسیار به او ارزانی داشت، که بل خان نشین های تبریز و گنجه و ایروان را  در زیر فرمان تهمورث  نهاد. نادر که به ارکل پسر تهمورث بسیار  دلبسته بود  در ۱۱۲۳ (۱۷۴۴م) او را به پادشاهی کاخِتی  برگزید و  پدرش تهمورث را پادشاهی کارتلی را بر گمارد.


  پس از  کشته شدن نادر در۱۱۲۶ (۱۷۴۷م) ایران را آشفتگی فرا گرفت و تبار جوانشیر به سرکردگی  ابراهیم خلیل خان پسر پناه علی خان از خراسان به قره باغ باز گشتند.     در این هنگام خان نشین های قفقاز  به ستیزه با یکدگر بر خاسته بودند . تهمورث  و پسرش،  که بااندر تازیِ  لزگی های داغستان و دیگر  خان نشین ها  روبرو شده بودند توانستند آفندهای ‌آنان به گرجستان را  واپس زدند. پناه علی خان و پسرش بر خانهای مقری، تاتِو،  قره قلیز ِ قره باغ،  کفان در  زنگه زور و نخجوان چیره آمدند.  مرزهای قره باغ اینک در شمال  رود کور و  خان نشین گنجه  بود . در جنوب رود ارس،  و در شرق  در برخورد رودخانه های کورا و ارس  و  در غرب به خان نشین نخجوان بسته می شد.    

در ۱۱۳۹ (۱۷۶۰م) ارکل پدرش تهمورث را از پادشاهی بر انداخت و او را به روسیه  تبعید  نمود و پادشاهی  گرجستان شرقی را با اتحاد کارتلی و کاختی  برپا ساخت. پنج فرمانروای ارمنی قره باغ   که مِلیک خوانده می شدند  در نیمه نخست سده ی هیجدهم اتحادیه ی  ملیکهای خمسه را تشکیل دادند که در بر گیر ملیکهای زیرین بود؛ 

  • حسن-جلالیان ها که ملیک های کاتولیکوی گندزاسر بودند،
  •  آوانیان ها یا آِگانیان ها که میلکهای دیزک در جنوب بودند،
  •  دوپیان ها که در دوشاخه ی بگلریان ها یا ابُویان ها ملیک های گلستان در شمال بودند.
  •  شاهنظریان ها که که ملیکهای واراندا در جنوب بودند و سر انجام 
  • جبرائیل ها که ملیکهای جرابرت بودند   

 ایران چوخور-سادا را به دوبخش ایروان و نخجوان تقسیم نمود در  نیمه ی دوم سده ی هیجدهم   ارمنستان شرقی به نام خان نشین ایروان ، نخجوان و گنجه خوانده میشد . در شمال آذربایجانِ صفوی،  خان نشین های شکی،  قره باغ و کوبا بسیار توانمند شده بودند. 

آشفتگی های پس از کشته شدن نادر شاه  به افزایش نفوذ دولت ترکیه عثمانی منجر شده بود. در  ۱۱۴۴ (۱۷۶۵ م)  پناه علی خان جوانشیر،  خویشتن  را خان  شوشا-قره باغ خواند و عادل شاه  برادر زاده و جانشین نادر با صدور فرمانی   او را به آوند خانِ  قره باغ  شناسایی نمود  . اگرچه تلاشهای آغازین پناه علی خان،  برای گسترش فرمانروایی خود در قره باغ، با  ایستادگیِ خان هایِ  شیروان و شکی و ملیکهای ارمنی روبرو شد،  و آنها حتی توانستند  باروهای او را ویران سازند ؛  اما سر انجام  پناه علی خان و پسرش ابراهیم خان از تنش میان مِلیکهای خمسه بهره گرفتند، برخی از آنها را کشتند و برخی دیگر  را به ایران  و گنجه و گرجستان  گریزان نمودند. در ۱۱۳۶ (۱۷۵۷م)  پناه علی خان جوانشیر ‌ بارویِ  پر آوازه یِ شوشی بنام "پناه آباد"  را ساخت.  

پناه علی خان در ۱۱۴۲ (۱۷۶۳م) پسرش، ابراهیم  خلیل خان، را به جانشینی برگزید و خود و بشیراز رفت و دوسال بعد در آن شهر درگذشت و پیکرش را به قره باغ باز گردانیدند.  ابراهیم  خلیل خان توانست  قره باغ را  به جایگاه قدرتمندترین خان نشین قفقاز  برساند. او ماندگاران ملیک های ارمن را فرمانبردار خود ساخت و با  ارکل پادشاه گرجستان  پیوندهای دوستی و خویشاوندی بر قرار نمود و نفوذ قره باغ را به نخجوان ، زنگه زور و گنجه گسترده ساخت. 

 کاترین بزرگ، روشنوایی و مدرنیته در قفقاز

کاترین بزرگ امپراطور روسیه  که  میخواست خویشتن را در اروپا به آوند خودکامه ئی "روشنوا"    Enlightened autocrat  بشناساند  و  با دیدرو و ولتر "فیلوزوف" های فرانسوی دوست بود، بر سر آن بود که امپراطوری خود را گسترش دهد  و به آن چهره یی اروپایی دهد.  از اینرو بود  که  در ۱۱۵۳  (۱۷۷۴ م)  نیروهای روس به خان نشینِ تاتارهای کریمه اندر تاختند و در ۱۱۴۱ (۱۷۶۲ م)  آن  سرزمین را به روسیه اندر پیوستند. در ۱۱۶۲ (۱۷۹۳م) ارکل دوم پادشاه گرجستان در پیمانی در گئرگفسک  Georgefsk با ژنرال پاتومکین خویشتن را دست نشانده ی امپراطور روسیه کاترین خواند. بنا به نوشته ی اوهانس جوکجیان  Ohannes Geukjian در این هنگام برنامه ئی برای ایجاد یک دولت خود مختار ارمن از پیوند خان نشین های ایروان، نخجوان، گنجه، و قره باغ به کاترین بزرگ عرضه شده بود  ولی نه روسها و نه ارمن ها هیچ اقدامی برای پیوستن  قره باغ و گنجه نکردند!  

در این هنگام بود که شاه آقا محمدخان قاجار  بنیانگذار دودمان پادشاهی قاجار  برای بساماندادنِ گرجستان  در ۱۱۷۴ (۱۷۹۵م) چنان که شیوه ی او بود  صاعقه سا به قفقاز اندرتاخت.  و در سر راهِ  خود به تفلیس  شوشا را محاصره نمود و گرچه نتوانست  ابراهیم خلیل خان جوانشیر  را بزانو آورد در قره باغ ویرانی بسیار ببار آورد. شاه آقا محمدخان سپس  تفلیس  را تاراج و  ویران نمود . 

 آفند ۱۱۷۵ (۱۷۹۶م) روسیه به قفقاز در پی نقشه  یی بود که کاترین در سر داشت تا ایران و ترکیه ی عثمانی را تسخیر نماید. در۱۱۵۹ (۱۷۸۰ م)  کاترین، ژنرال الکساندر سوروف  (Алекса́ндр  Суво́ров   (Alexander Suvorov   را به اشتر خان فرستاده بود تا نقشه یی  برای نبرد و تسخیر خان نشین های ایرانی قفقاز طرح نماید.   و چنین بود که حمله ی  ۱۱۷۴ (۱۷۹۵م) شاه آقا محمدخان قاجار به تفلیس، و ویران نمودن ‌ آن شهر و  درخواستهایِ پیاپی مِلیک های ارمنی از کاترین برای کمک، او را برآن داشت تا نقشه یی را که از سوی یکی از ژنرالهای روس برای تسخیر  تمامی ایران و چین به  او عرضه شده بود  به اجرا نهد. 

بر پایه ی آن نقشه روسیه با گردآوری توشه و مهمات در تزاریتسین و اشترخان با آفند همزمان دریایی و زمینی  نخست شهرهای در بند، باکو  و رشت را تسخیر و سپس  از سوی رشت نیروهای زمینی روس بسوی تهران پیشروی مینمودند. در این هنگام مشاوران کاترین بر آن بودند  که دریای مازندران  می باید صحنه ی نخستین  برنامه ی گسترش امپراطوری روس گردد.


فرماندهی سپاه روس به سوروف پیشنهاد شد اما او از پذیرفتن این فرمان شانه خالی نمود و چنین بود که کاترین در بهمن ۱۱۷۴ (۱۷۹۶ م) کنت والرین زوبوف    Валериан  Зубов را به فرماندهی نیروهای روسیه در قفقاز بر گزید.  زوبوف دستورداشت که به جای پیشروی از راه های کوهستانی  حمله ی خویش را  از کرانه های هموار دریای مازندران بسوی باکو آغاز نماید.  او می باید اِرکِل  را بر تخت پادشاهی گرجستان باز مینشاند و با بزیر فرمان آوردن گرجستان از‌ آن سرزمین به آوند پایگاهی برای آوردنِ فشار به ایران و ترکیه ی عثمانی بهره می گرفت. سپس او می باید با  حمله ی همزمان دریایی و زمینی به بندر انزلی  و بندر استرآباد (بندر ترکمن)، سه استانی را که امپراطور پِترِ بزرگ در   ۱۱۰۱ (۱۷۲۳م)  به روسیه پیوست کرده بود ،  به دیگر بار به آن کشور باز میگردانید.  برپایه ی این نقشه  روسیه سپس به یاری ترکمن ها  پادشاهی قاجار را بر می انداخت  و از استر آباد بسوی خیوه در شمال خراسان می تاخت . 


ارکل دوم پادشاه گرجستان



زوبوف پس از ورود به تفلیس برای آنکه از  وفاداری  گرجی ها  مطمئن باشد،   از ارکل خواست که شاهزاده یِ جانشین خود گرگین، و پسرهای محبوبش یولان و اسکندر را از همسر دومش شهبانو دارجان،  به گروگان گیرد.  آنگاه او باسی هزار سپاهی در اردیبهشت ۱۱۷۵ (۱۷۹۶م) از کیزلیار  پیشروی خود را  بسوی دربند آغاز نمود.  خان دربند، شیخ علی خان هیجده ساله، در برابر آتشبار توپ های او  چاره ئی بجز  تسلیم نداشت. در پترزبورگ پیروزی زوبوف به خوشبینی جشن گرفته شد.  اما بزودیدشواری های ناشی از برنامه ریزیی ساده انگارانه با آشکار گشتنِ کمبود توشه و مهمات  و کشتی در اشترخان،  پدیدار شد . گرجی ها که قرار بود به نیروهای  زوبوف  آذوقه برسانند  بسیار کند و آهسته در کار بودند. و ایرانی ها با نبردهای چریکی خود از کوهستانها  راه های آذوقه رسانی را بر نیروهای او بریده بودند  تا بدانجا که زوبوف  برای پاسداری راه های ارتباطی در گردنه های کوهستانی ناچار بدرخواست افزایش سپاه از پایتخت شد .  

 با اینکه زوبوف توانست باکو را در تیرماه و گنجه را در دیماه تسخیر نماید  اما اینک با درازایی روبه افزایش  راه های ارتباطی رسانیدن آذوقه و مهمات  پر از بیم و سخت دشوار شده بود.  از سوی دیگر برنامه ی بلندپروازانه ی او نه تنها چیرگی  بر کناره های دریای مازندران بود که بل می باید به اصفهان میرسید، و باهمه اینکه امروزه این نقشه خنده آور و باورنکردنی می نماید،  اسکندرِ کبیر روسی می بایست که در مدت پنج سال پس از چیرگی بر اصفهان کنستانتینوپل (استانبول) را تسخیر نماید و امپراطوری روس را از دامنه های کوه های تاروس در ترکیه تا کوههای زاگروس گسترش دهد!  

کاترینِ بزرگ که  با همه معشوق های بسیارش مانند اورلوف که به او یاری داد تا همسرش پیتر را بکشد و بر  تخت امپراطوری بنشیند و یا گریگوری پاتومکین که به او در گسترش امپراطوری یاری داد، و دیگران،  هنوز شیفته ی روشن وایی Enlightenment بود  و  به دیدرو "فیلوزوف" فرانسوی بهانه می آورد که: 
 شما در همه ی برنامه های اصلاحیتان،   تفاوت میان جایگاه های ما را فراموش می کنید: شما روی کاغذ کار میکنید، که همه چیز را به نرمش و سازگاری می پذیرد، و هیچگونه مانعی، چه دربرابر انگار شما، و چه دربرابر قلمتان به وجود نمی آورد، در حالیکه منِ امپراطریس بیچاره یی هستم که می باید روی پوست مردمان ، که بس بیشتر حساس است و بس حساسیت دارد کارکنم
  هنگامیکه کاترین در۱۱۴۶ (۱۷۶۷م) در سفری بر روی رودخانه ولگا به شهر سیمبیرسک (اولیانوسک امروزی) در آسیای مرکزی رسیده  بود .   درباره ی قوانین اصلاحاتش که بر پایه ی باور به  «عقلانیت» و «خردِ- بخود-وا»  باید در بر گیر همه مردم  می شد  به ولتر"فیلوزوفِ" دوستِ دیدرو  می نوشت که: 
" این قوانین که در باره اش بسیار گفته می شود، هنوز کامل نیستند... خواهش می کنم که  در دید داشته باشید که آنها هم برای آسیا و هم اروپایند: و چه اندازه میان آنها تفاوت هست: در آب وهوا، مردم، آداب ورسوم و حتی اندیشه ها. من سرانجام اینجا در آسیا هستم؛  که چه بسیار مشتاق بودم که با چشمان خودم اینجا را ببینم. در این شهر بیست گونه مردم مختلف  کنارهم زندگی میکنند که  کمترین شباهتی به هم ندارند. ما برایشان، به  هرروی، جامه یی خواهیم دوخت که مناسب همه شان باشد،
 کاترین اما هرگز  در برنامه های پاتومکین و زوبوف برای گسترش امپراطوری روسیه  به بخردی و شدایی پذیری آنها نیندیشیده بود و در دوران امپراطوری او بود که  سِرف داری به نهادی تبدیل شد که براستی  هیچ تفاوت با بردگی  نداشت و قانون  او بود که به  اربابان  پروا میداد تا  بتوانند سرف ها یشان را کیفرهایی سختتر بدهند. و برپایی دهناد سرف داری روسیه، در قفقاز بر رنج و سختی کشاورزان خان نشین ها  بسیار افزود.

کاترین بزرگ در ۲۷ آبان ۱۱۷۵ (۱۷۹۶م) درگذشت و جانشین او تزار پاوِل که با همه ی سیاستها و عیاشی های مادرش مخالف بود، والرین زوبوف،  را که برادر پلاتون زوبوف آخرین معشوق کاترین بود، از قفقاز  به روسیه فراخواند. تزار پاول  اندکی پس از برفراز شدن بر تخت پادشاهی پیام ویژه ئی را با گودویچ Gudovich   فرستاده ی خود برای شاه آقا محمدخان قاجار گسیل داشت که تا هنگامی که  او دیده ئی آزمندانه  بر  سرزمینهای شمالی دو رودخانه ی کورا  و ارس دوخته باشد و با روسیه  رفتاری دشمنانه  در پیش گرفته باشد  در امنیت نخواهد بود .  اما  پاول پادشاهی آقامحمدخان  بر ایران را، در جنوب آن دو رود، می پذیرفت و آذرم می نهاد و امید به پیوند دوستی با او داشت.  اما آقا محمدخان مردی نبود که به  نامه ی تهدید آمیز پاسخ بنویسد  ، او یکسال بعد در پاسخ، صاعقه آسا به قفقاز در تازید واین بار ابراهيم خليل خانِ جوانشیر که هرگونه  ایستادگی در برابر او را ناممکن میدید به داغستان گریخت.  آقا محمدخان بر شوشا چیره شد، اما سه شب پس از پیروزیش در چادرش بدست خدمتگذاری گرجی و دو تن از همدستان او کشته شد.


تزار پاول و  بحران گرجستان

تزار پاول پس از نشستن به تخت امپراطوری روس در صدد بود که از پخش اندیشارهای انقلاب فرانسه پیشگیری نماید و از اینرو با صدور فرمانهایی ورود کتابهای خارجی   و مسافرت به  خارج از روسیه را ممنوع نمود. او همچنین  نیروها ی روسی که مادرش کاترین به گرجستان فرستاده بود را فرا خواند.  

اما در سوم  آبان ۱۱۷۷ (۱۷۹۸) کنسول روسیه  در بندر انزلی  میخایلو  اِسکیبینِوسکی  (Михайло Скибиневский (Mikhaylo Skibinevsky در گزارشش به شورای دولت  در زیر آوند "بررسی کوتاهی از بازرگانی روسیه با ایران  با  ریز بینی بسیار در پاسخ به اینکه چرا  بازرگانی روسیه به ایران رو به کندی و ایستایی نهاده است:  دست درازی های ایران  را به شهرهای  ماورای قفقاز و ناآرامی های شهری درون ایران را از  عوامل بازدارنده ی تجارت خوانده بود.  اسیکیبینِوسکی   درگزارشش به این برایند رسیده بود که  بهترین  هوده برای  روسیه برقراری امنیت در منطقه ی قفقاز  و دریای مازندران ست زیرا بخش بزرگی از صادرات روسیه  از این  مسیر به بازارهای خرید فرستاده می شود .      

از سوی دیگر تزار پاول که تصمیم مادرش کاترین را در رویارویی با ناپلئون  ملغی نموده بود  اینک میدید  که ناپلئون نیروهای خود را در شرق مدیترانه با اشغال جزیره های یونان  و پیوست نمودن جمهوری ونیز  به آوند سرزمین زیر فرمان فرانسه بس افزایش داده است  و اینک قدرت فرانسه تا مرزهای امپراطوری ترکیه فرا شده است . 

پاول نگران از اینکه ناپلئون ممکن است اینک مستقیماٌ به بالکان حمله نماید، در سوم خرداد ۱۱۷۷ (۱۷۹۸ م) به  دریادار اوشاکف  فرمان داد که از ورود هرگونه ناو فرانسوی به دریا ی سیاه جلوگیری نماید.  و سپس در  ۱۴ شهریور ۱۱۷۷ با بستن پیمانی با امپراطوری ترکیه، که بر پایه ی آن ترکیه به روسیه اجازه میداد تا ناوگان دریای سیاه خودرا به دریای مدیترانه  واردکند، و از سوی دیگر  پیمان میکرد که از ورود ناوگان هر قدرت اروپایی دیگر به دریای سیاه از راه تنگه ی داردانل  پیشگیری خواهد نمود، بر اهمیت  استراتژیک قفقاز  بس افزود.    

پس از اینکه ناپلئون به مصر، که  سرزمین زیر نفوذ ترکیه بود، اندرتاخت روسیه و ترکیه به هم نزدیکتر شدند  و با یک پیمان پنهانی، در ۱۲ اسفند ۱۱۷۷ (۱۷۹۹)  برآن شدند که با عملیات مشترک خود جزایر یونان را از چنگال ناپلئون به در آورند.  در این هنگام بود که ناپلئون چنانکه خواهیم دید فرستادگانی به دربار فتحعلی شاه فرستاد با این برنامه که از راه ایران  به  هندوستان مستعمره ی هند حمله نماید.  ازسوی دیگر فتحعلی شاه قاجار  یکی دو یادداشت محترمانه برای تزار پاول ارسال داشته بود که حاکی از آن بود آغاز دو پادشاهی نو در روسیه و ایران  فرصتی مغتنم برای بهبود روابط دوکشور فراهم آورده ست.

روسها باورشان این بود که فتحعلی شاه چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ نظامی قدرت آنرا ندارد که  منافع روسیه را  به خطر اندازد.   تجربه های بی ثباتی ایران در هشتاد سال گذشته نشان میداد که شاه جوان ایران می باید با چالش گران متعددی  برای ادامه پادشاهی خود درگیر شود  تا  پادشاهی خود را استوار دارد.  و  همچنین اینکه  او دلواپس  چالشی جدی از سوی  زمان شاه دُرانی، حکمران افغان است که  بر شمال شرقی سرزمین او ادعا دارد .

 تزار  در دستور به مأمورینش  از فتحعلی شاه به آوند سردار و نه شاه و  با نام  پیش از تاجگذاریش "بابا خان" یاد میکرد و از آنها می خواست که با   "فرمانروایان  دیگر ایران مانند سردار باباخان" رفتار کنند،  زیرا  برای او قتحعلی شاه تنها یکی در میان چند تنی بود که بر نقاط مختلف ایران حکم میراندند. بر پایه گزارشی  از ژنرال کوالِنسکی در گرجستان، ارتش فتحعلی شاه  دشوارزده و به سنگینی بزرگ است و در اولین فرصت ممکن ارتش او را  سرنگون خواهند نمود . گزارشهای دیگر می نوشتند که موقعیت او کمتر از آنچه که ادعا  میکند شاهانه ست و بزودی  ممکن ست سرزمینش را از دست بدهد.   و دیگر از گزارش ها میگفتند که ارتش قاجار ، جدا از اینکه می تواند بگونه يی بالقوه عامل بی ثباتی سیاسی باشد،  از بینوایانی تمرین نکرده، بی وسایل، و بی انضباط  تشکیل شده است که براحتی با اتش شماری اندک از سپاهیان روس نابود می شوند.  

اینک تزار پاول مانند کاترین  بر آن شده  بود که گرجستان  سنگ زیربنایی  سیاست قفقازیِ روسیه است بنابر این می خواست که خانهای قفقاز  را  به زیر فرمان گزجستان روس قرار دهد  و می خواست که خان های همسایه قفقاز در هزینه های دفاعی گرجستان سهیم شوند.  او همانند ژنرال پاتومکین، ارمنی ها را متحدینی با ارزش برای رسیدن به آرمانهای روسیه میدانست و به ویژه می خواست با دادن زمین و اعتبار و پاداش های نقدی و  خود مختاری محلی آنها را از خان نشین ها همسایه به گرجستان جذب نماید تا  از آنها برای تحکیم دفاع و اقتصاد  آن پادشاهی استفاده نماید .

پاول  با پیشنهاد پیتر سیمونف  رئیس دانشکده ی تجارت روسیه موافق بود که روسیه هم  می  باید همانند  برخی از کشورهای اروپایی در جنوب شرقی آسیا، که دارای ایستگاه های پرسودآور بازرگانی هستند، ایستگاه هایی  همیشگی  در بندر انزلی  برپا نماید و از آنجا با ایران به داد و ستد بپردازد، به همانسان  که سایر کشورهای  اروپایی با هندوستان دادو ستد میکنند! تزار به ژنرال سواره نظامش ولادمیر اورلف نوشت: 
انگلیس ها در هندوستان بنیادهای بازرگانیی دارند ، که یا با پول و یا با اسلحه بدست آورده اند، هدف اینست که همه ی آنها را نابود کنیم و حکمرانان سرکوب شده ی  هند را آزادی بخشیم و آنها را به خود جذب نمائیم تا به همان اندازه به روسیه وابسته باشند  که به انگلیس هستند و تجارتشان را بسوی ما بچرخانیم ....    

چنین بود که تزار پاول برآن شد که گرجستان را کاملاٌ به روسیه  پیوست کند تا  که تمامی گوده ی دریای سیاه را در زیر نگهبانی داشته باشد و به ایران اجازه ندهد که از ماورای قفقاز برای یاری دادن به ناپلئون بهره برد.

همانگونه که  دیدیم ارکل  پادشاه گرجستان که تاج پادشاهی خودرا از نادرشاه افشار گرفته بود در ۱۱۷۷ (۱۷۹۸م) در گذشت .وگرگین پسرش به جانشینی او بر تخت پادشاهی نشست ، اما از همان آغاز پادشاهی با چالش زن پدر خود شهبانو دارجان و پسرانش یولان و اسکندر  که برادران ناتنی او بودند روبرو شد. شاه ارکل زیر هنایش شهبانو دارجان وصیت نموده بود که پس از مرگش پادشاهی به پسر بزرگش گرگین برسد و پس از مرگ او، به یکی  از  برادران ناتنی او،  از فرزندان شهبانو، که هنوز زنده بود  باید برسد. گرگین بر آن بود که این وصیت نامه بزور بر پدرش تحمیل  شده  و بنابر این بی ارزش است.

شهبانو دارجان و پسرانش یولان و اسکندر روسها را بس دشمن می داشتند و به  باور شهبانو دوستی با روسیه برای گرجی ها جز رنج و ستم چیزی به همراه نداشت.هنگامیکه کوالنسکی در نامه ئی توهین آمیز به فتحعلیشاه در ۱۱۷۹(۱۸۰۰ م) از او خواست که از هرگونه ادعا بر گرجستان دست بردارد . اسرایی را که شاه آقا محمدخان  در ۱۱۷۴(۱۷۹۵ م) باز گزداند و بابت خسارات به روسیه غرامت بپردازد.

 وزیر بزرگ  فتحعلشاه حاج ابراهیم کلانتر  هرگونه اقدام روسیه را برای دست نشانده ساختن گرجستان مخالف قوانین بین المللی  میدانست زیرا بر پایه پیمان های پیشین مرزهای میان دوکشور مشخص شده بودند و گرجستان  تفلیس  و کاختیا متعلق به ایران بود. او  در پاسخ نوشت ؛
 از زمانی که که کره ی خاک به چهار بخش  تقسیم شد گرجستان کاختی و تفلیس از آن ایران بوده است  و در زمان شاهان پیشین  ساکنان آن همواره در خدمتگذاری  و فرمانبردار آنها بوده اند و هرگز از آنِ قلمروِ روسیه  نبوده مگر در هنگام  شاه ارکل ... که در زمان آقا محمد خان به این خیال افتاد که سر فرمانبرداری از فرمانروای همیشگیش بردارد و بر سر دشمنی با ایران شود. اما   پیمان نامه ی   شاه ارکل را چه اعتمادی  سزاوار است؟ برای نمون اگر یکی از مردمی که در مرز روسیه است  خود را از سر هوی و هوس تابع ایران بخواند و با این کشور پیمان امضا کند آیا چنین پیمان  هیچ ارزشی دارد؟  او به هیچ وجه نمی تواند خودرا زیر قیمومیت ایران نهد ... اینک، سپاس خدای راست ، که فرمان  تاجور شاهنشاهی کاملاٌ استوار گشته است  و همه خان ها و حاکمین  و فرماندهان به آن  گردن  نهاده اند .
و همانگونه که دیدیم فتحعلی شاه با امضای پیمانی با سروان جان ملکلم ( که بعدها ژنرال شد)  توانست انگلیس ها را وادار به پرداخت ۲ میلیون روبل  و ۱۲ هزار قبضه تفنگ برای مقابله با نفوذ فرانسه در ایران نماید . انگلیس بر سر‌ آن بود که از ایران به آوند اهرمی برای فشار بر  روسیه و ترکیه عثمانی بهره برد و از یکسو از خطر تجاوز روسیه به هندوستان پیشگیری نماید و از سویی دیگر بازاری برای کالاهای خود در ایران داشته باشد. البته  از دید انگلیس، ایران می توانست از خطر مزاحمت و بلند پروازیهای  زمان شاه درانی در افغانستان برای نیروهای  انگلیس بکاهد.

فتحعلیشاه و حاج ابراهیم خان کلانتر بی درنگ بر پایه ی پیمان خود با  سروان ملکلم انگلیس ، ایستگاه بازرگانی روسیه را در جزیره ی آشوراده در کناره دریای مازندران در استرآباد، در دماغه ی گرگان، بستند و با این راهکار  ناخشنودی خود را ازسیاست تزار پاول در گرجستان نشان دادند. 

 گرگین که  بیمار و ناتوان بود از روسها تقاضای کمک نمود . گرگین با تهدید به اینکه  از  ایران  پناه خواهد خواست کوشید. تا  تزار  پاول را  به بر پایی یک  پایگاه همیشگی  روسیه د رگرجستان برانگیزاند.  او در نامه یی در ۱۱۷۷ (۱۷۹۸م)   به فتحعلی شاه پس از اظهار تاسف از شورش ارکل بر علیه شاه آقا محمدخان قاجار نوشت:
از  حقیقتِ پیدا در گاه-نوشتهای کهن و گواهه هایِ  دولتِ صفوی، من میدانم که  تفلیس از آن ایران  و دست نشانده ی کشورگشایان قزل باش است. من خویشتن را یکی از خدمتگزاران و وابستگانِ  دولت والاجاه عِلّیه شاه ایران  میدانم . 
 تزار پاول نیروهایی برای کمک  به ارکل گسیل داشت.   او همچنین  سفیری به ایران فرستاد تا از فتحعلی شاه  بخواهد  که " از دخالت در امور پادشاه  کارتلی"  خودداری نماید. روسها همچنین سفیری بنام پتر  کوالِنسکی را  به نزد گرگین فرستادند. گرگین از تزار پاول خواست که وصیت پدرش را مردود شمارد  و برپایه بند سوم پیمان  گئورگیِوسک از جانشینی  پسرش  داویت   که در ارتش روسیه  بادرجه  سرلشگری  خدمت میکرد پشتیبانی نماید. 

کوالِنسکی سفیر روس از بیماری و ناتوانی گرگین سوء استفاده می نمود، همه ی نامه های او را باز می نمود. گرگین او را به سمت معاون نخست وزیر برگزیده بود و این بسیار غریب بود که سفیر یک کشور خارج در عین حال در   گرداندن آن دولت نقش رسمی داشته باشد.  سر انجام  ژنرال لازارف  که  به فرماندهی نیروهای رزمی روسیه در گرجستان  گمارده شده بود اندکی پس از ورودش دریافت که کوالنسکی فرمانروای راستین گرجستان است. لازارف با نوشتن نامه يی به سن پترز بورگ در خواست برکناری او رانمود. اگرچه کوالنسکی برای مدتی کوتاه برکنار شد اما نفوذ روسیه بر جای ماند .

در این هنگام دولتمردان روسیه  برآن بودندکه روسیه میباید در سیاست خارجی خود در برابر فرانسه  تجدید نظر کند.  از دید آنان امپراطوری های انگلیس و اتریش  با بر انگیختن  دشمنی میان روسیه و فرانسه به بهره ی خود زیانهای بسیار بر روسیه تحمیل نموده بودند.  و حال آنکه  روسیه می توانست با کمک ناپلئون به ذخایر هندوستان دست درازی نماید. از این روی بود که سیاست تزار پاول رفته رفته به دوستی با ناپلئون  گرائیده شد. 

 برپایه ی برنامه ی سیاستمدار روسی فئودور روستوپچین Фёдор  Ростопчи́нقفقاز به آوند سرزمینی  استراتژیک برای آغاز حمله ی مشترک فرانسه و روس به مستعمرات  انگلیس در هندوستان   بسیار مورد نیاز بود . گزارش های دیگر منابع روس  براهمیت استراتژیک قفقاز  برای ترابری میان دریای سیاه  ودریای خزر تأکید داشتند و بنابرین روسیه  می بایست با تمام نیرو در برابر خواستهای ایران در باره ی برگرداندن گرجستان ایستادگی نماید. 

تزار پاول برای دریافت اطلاعات بیشتر در ماه مهر ۱۱۷۸ (۱۷۹۹)  کنت آپولوس موسین - پوشکین Граф Аполло́с Му́син-Пу́шкин را  برای بررسی امکانات معدنی  کارتلی  و کاختیا به گرجستان اعزام نمود. پوشکین در گزارش خود نه تنها همبستگی های اقتصادی و نظامی میان دو کشور را ستود  که بل از پیوستنِ کاملِ گرجستان بروسیه پشتیبانی نمود  زیرا در اینصورت روسیه می توانست معادن طلا و نقره ی گرجستان را استخراج نماید و از قفقاز به آوند ایستگاهی بازر گانی برای دادو ستد با هند بهره برد.

 نارضایان گرجستان اخبار دست درازی ها و چشمداشتهای روس را به دربار ایران گزارش می نمودند و چنین شد که فتحعلیشاه در نامه یی به گرگین به او دستور داد که پسر بزرگش داویت را به آوند گروگان به در بار ایران بفرستد. پیمان گئورگیوسک Treaty of Georgievsk را پاره کند  و روسها  را از گرجستان بیرون کند . فتحعلی شاه ده هزار سرباز را به آذربایجان گسیل داشت  تابرای حمله به گرجستان آماده باشند.  اسکندر برادر گرگین  به اردوی  ایرانیان پیوست . فتحعلی شاه  به او لقب خان  داد و پیمان داد که از پادشاهی او پشتیبانی خواهد نمود. اسکندر  خود به گردآوری سپاه پرداخت  و  با مادرش  و برادرانش وختانگ ، میریان و کاتولیکوس آنتونی  برای برپاخیزی شورشی در گرجستان در تماس بود .    

در این هنگام بود که گرگین با ارسال نامه ئی به تزار از اوخواست که گرجستان را به روسیه پیوند دهد و پادشاهیی محدود  را در خانواده او پاس دارد. تزار پیشنهاد او ر ا پذیرفت و گرگین در ۱۶ آذر ۱۱۷۹ (۱۸۰۰م) پیامِ پر آوازه ی خود را  اعلام نمود که "سرزمین ما  از آن  اعلیحضرت  امپراطور ست و ما تا  آخرین قطره ی خونمان به  آن سوگند  خورده ایم" 


کاترین بزرگ، تزار پاول و تزار الکساندر


 اما روستوپچین  نخست وزیر تزار به شورای دولتی روسیه اعلام داشت که تزار پاول هم اینک تصمیم خود را به الحاق گرجستان به روسیه گرفته است و شورا را گزیری نیست مگر که از این تصمیم پشتیبانی کند . شورا روز ۲۶ آذر ۱۱۷۹  (۱۸۰۰م) گزارش پوشکین زیر آوند "فرصتها و منافع یکی شدن گرجستان و دولت روسیه را شنود". شورا اعلام نمود:
... با توجه به انکه پادشاه فرمانروا ... بسیار  بیمار است، و  اینکه برادرانش شاهزاده داویت را به جانشینی او نپذیرفته اند و نمی خواهند اورا بپذیرند. و گرجستانی ها در زیر فشار و عدم امنیت از سوی همسایگانشان هستند ... در چنین شرایط این سرزمین در خطرست . از اینرو،  برای آنکه با مرگ شاه گرگین  آشفتگی و شورش بر نخیزد که به ایرانیان و ترکها و دیگر طایفه ها کوه نشین همسایه فرصت دست درازی دهد و برای پیشگیری  از زیان عدم امنیت در مرزهای روسیه ....ضروریست که گامهای نخستین و  راه کارهایی درست برگزیده شود که  اعلیحضرت  امپراطور، به آوند پاسدار این سرزمینها، ...  از برایشان ازحقی سرشار برخور دارند.     
گرگین در ۷ دی ۱۱۷۹ (۱۸۰۰م)  جان سپرد.  یولان برادر ناتنی او که بر پایه ی وصیت نامه ی پدرش ارکل می باید پس از گرگین به پادشاهی میرسید  از سوی فتحعلی شاه پشتیبانی میشد. او از شاهزادگان و مهینان گرجی هوادار خود خواست که  برج و باروهای گرجستان را  به تصرف آورند. از سوی دیگر داویت پسر گرگین، که نامه های پشتیبانی از ۲۲ شاهزده ی گرجی  و اسقف  شهر نکرسی  را  داشت،  از تزار درخواست یاری نمودهنگامیکه آگهی مرگ گرگین به سنت پترزبورگ رسید ، تزار "پیوستِ پادشاهی گرجستان را با روسیه "   اعلام نمود.  بر پایه ی این  اعلامیه  روسیه سرزمین کارتلی- کاخِتی را به کلی در امپراطوری روس پیوست  می کرد تا که  به مردمان  اطمینان  دهد  که آرامش و وامنیت و ثبات  در آن سرزمین آشفته نخواهد گردید  و  گرجستان را از دست درازی  دشمنانه ی همسایگانش پاس خواهد داشت؛ زیرا که"رده های رهبران و همگی مردم گرجستان برای پناه بسوی ما شتافته اند" . پاول به شهروندان تازه ی خود دلگرمی میداد که  دولت روسیه  "همه ی حقوق ،  امتیاز ها، و دارائی هایی که قانوناٌ از آن هر"  طبقه از مردمان است محترم خواهد  شمرد.  با این فرمان، تزار پاول  اینک خویشتن را به فرمانروای مستقیم گرجستان بدل نموده بود .  روسها به داویت  وانمود کرده بودند که  پس از برپایی آرامش در گرجستان  پادشاهی را به او باز خواهند گرداند. 

در ۲۸ دی ۱۱۷۹ (۱۸۰۱م) تزار پاول  به ژنرال کارل  فن کنورینگ Carl von Knorring  دستورداد که اعلام کند بدون اجازه ی روسیه   هیچکس نمی تواند نامزد جانشینی یا  شه پیا  (نائب السلطنه) باشد. ژنرال کنورینگ همه ی شاهزادگان و مهینانِ گرجستان را در ۲۳ فروردین ۱۱۸۱ (۱۸۰۲م)  برای ادای سوگند وفاداری به تفلیس فرا خواند و البته نمایشِ سنگین نیروهای روسی در گرداگرد تالار سوگند در کاتدرالِ سیونی Sioni Cathedral و در همه ی پیرامون شهر این نکته را آشکار میداشت که آزادی گزینشی در کار نیست،  چنانکه یکی دو تن  گرجی که واژِشی دلیرانه نشان دادند بیدرنگ  دستگیر شدند.
  
شاهزاده یولان و برادرش پرنواز  به نزد نیروهای اسکندر  در ایمرتیا گریختند. یولان فرستادگانی برای درخواست کمک به  خان های سرزمینهای ایرانی قفقاز مانندجوادخان زیاد اوغلی قاجار فرماندار گنجه ، ابراهيم خليل خان جوانشير قراباغ و دیگران گسیل داشت.  ابراهیم خلیل خان  جوانشیر به پشتیبانی از یولان بر علیه روسها بپا خاست.

 تزار پاوِل  در۳ فروردین ۱۱۸۰ (۱۸۰۱ م)  بدست درباریان و فرماندهانش خفه شد و فردای آنروز پسرش الکساندرِ اول که در توطئه برای سرنگونی پدرش  دست داشت بر تخت امپراطوری روس نشست. او بی درنگ یکی پس از دیگری فرمانهای سختگیرانه پدرش را لغو نمود ،‌ و در درازای یک ماه با پخش فرمانهای امپراطوری   (ukases) افسران و کارمندان اخراجی را به کارشان بازگرداند،  صادرات را آزاد کرد،  زندانیان سیاسی را بخشود، انجمن ها  و نهادهای  بسته شده را پروای کنشکاری داد و  از  زیاده روی نیروهای شهربانی  و پاسدار کاست. 


حاج ابراهیم کلانتر، اعتمادالدوله

 جان ملکلم گناه هزینه های گزافی را که برای  بستن پیمان با ایران  پرداخته بود به گردن سختگیری های حاج ابراهیم کلانتر، اعتمادالدوله ،  در مذاکره می انداخت و ازینرو دولتمردان انگلیس از بودن او در کنار شاه خشنود نبودند.  از سوی دیگر حاج ابراهیم که مقام و منزلت والا و پر قدرتش او را بس مغرور ساخته بود  جرأت آن یافته بود تا از شاه در برابر  ملکلم  و مأمورین او انتقاد نماید .  هنگامیکه مزدوران فارس  گواهه های ناوفاداری او  را به  فتحعلی شاه گزارش دادند، شاه  در ۱۱۸۰ (۱۸۰۱م)  کشتن او را به همراه همگی خانواده اش از کوچک و بزرگ  فرمان داد.   به نوشته ی صدر التواریخ :

غرور و کفران نعمت بر او افزود. در مجالس غیاب و حضور و نزدیکی و دور  به سخنان درشت آغاز نهاد وتقبیح شخص سلطنت نمود. در این اوان   شاهزاده حسینقلی میرزا در فارس  به فرمانروایی رفته  اسم ایالت به او و رسم ایالت با میرزا محمدخان بیگلربیگی  شیراز پسر بزرگ حاج ابراهیم خان صدر اعظم بود...  جمعی از هواخواهان  و دبیران مازندرانی بواسطه ی ارادت با جناب میرزا محمد شفیع  از اطراف و اکناف  در کار حاجی ابراهیم اعتمادالدوله  سعایت کردند و در حضور خاقان مغفور از سخنان درشت او روایت کردند.   

تزار الکساندر و بحران گرجستان 

پس از کشته شدن  تزار پاول ‌ داویت  درنامه ایی  به تاریخ ۱۹ فروردین ۱۱۸۰  به تزار الکساندر اول   از اوخواست که  بر طبق پیمان  پدرش تزار پاول  رفتار نماید و پادشاهی او را بپذیرد چند روز  پس از آن شهبانو دارجان نیز نامه ئی به تزار جدید نوشت  و از او خواست که او و خاندانش را از کینه جویی های داویت پاسدار باشد. شهبانو از تزارالکساندر می خواست که  وصیت نامه ی ارکل را پاس بدارد و پسرش یولان را  به پادشاهی برگزیند و به او یادآوری میکرد که  تزار پاول داویت را سزاوار پادشاهی ندیده بود. از سوی دیگر  سه فرستاده ی گرجستان بدربار الکساندر از او خواستند که شاهزاده ئی گرجی را به  شه یاری امپراطوری در قفقاز بر گمارد.    

  سر انجام تزار الکساندر در آگاهنامه ی (مانیفستو) ۲۱ شهریور ۱۱۸۰ خود  پادشاهی های کارتلی و کاخِتی در گرجستان شرقی را  از آن  روسیه   شناخت و در برنامه یی برای اندر آمیختَنش به روسیه،   آن سرزمین را به پنج استان روسی (uezdy)  بخش   نمود و همگی آنها در زیر فرمان ژنرال کارل کنورینگ  سرفرمانده ی روسی جبهه ی قفقاز  در تفلیس قرار داد. 
  
به گزارش موریل اتکین Muriel Atkin در کتابش روسیه و ایران ۱۸۲۸-۱۷۸۰:
 الکساندر ارزش بیشتری بر اطلاعات  ارامنه  می نهاد تا گرجی ها بویژه از آنرو که  بسیاری از گرجی ها  از  فرمانروایی نادرست روسها شاکی بودند.  دانیل، نامزد مقام کلیسایی   "کاتولیکوسِ اچمیادزین" که از سوی  روسها پشتیبانی میشد  و دیگر ارامنه ، به ویژه آنانی که بستگانی در ایران داشتند و یا با ایرانیان در داو ستد بودند پیاپی به مقامهای روس  اطلاع رسانی می نمودند . در ۱۸۰۸ تزار الکساندر  مدال سنت آن  درجه یک را به دانیل اعطا نمود.

 فتحعلی شاه فرماندهی نیروهای ایران را به پسرش عباس میرزا داده بود که شاه پیا (نائب السلطنه) و فرماندار کل آذربایجان  بود.  او تمرین های  نظامی و سامان دهی ارتش بشیوه ی اروپا یی را آغاز نموده بود  و به نوشته ی سرپرسی سایکس؛ "شاهزاده برای آنکه بر تعصبات هموطنانش غالب شود    یونیفرم ارتش  اروپایی  میپوشید  و خود هر روزه در تمرین های نظامی شرکت می نمود." 




عباس میرزا پس از  آنکه  ناپلئون وانمود داشت که به یاری ایران خواهد آمد سربازان را زیر  آموزش فرانسوی ها قرار داد و پس از آنکه از  آنها سر خورد سربازانش را  زیر آموزش انگلیس ها آورد به نوشته ی سر پرسی سایکس:
این کوشش که ایرانی ها را  بر راستاهای اروپایی  تمرین دهند ، اگرچه در خور آفرین بود ولی در ویرانی کشورشان سهم داشت. قدرت نظامی ایران  همواره  بر پایه سواره نظام های ایل هایش بود که  با چالاکی خویش  می توانستند گرداگرد یک نیروی  نظامی، صحرایی  بر پا سازند و  بر شمار کمتر  نیروهای سواره دشمن آفند آورند و همیشه دور از دسترس  پیاده نظام کندرو باشند . این چنین بود نیرویی  که نادر شاه  را  پس از حمله های درخشانش و شکست ترکها به دهلی رساند و هیچ چیز، مگر این شیوه، نمی تواند امید آن داشته باشد که  یک ارتش اروپایی را به شگفت آرد.      
تزارالکساندر مانند پدرش پاول  ایران را کشوری بی ثبات  و  در گیر جنگ های داخلیِ پیاپی میافت،  که همواره  برای زمانی کوتاه کسی را که از همه ی هماوردنشان نیرومندترست به فرمانروایی پدیداری میدهد  و بنابراین او فتحعلی شاه را مانند یکی از خان های خودکامه ی محلّی در شمر میاورد و اگر فتحعلی شاه می خواست به گرجستان حمله آورد الکساندر امیدوار بود که با کمک دیگر خانهای قفقاز او را سرکوب  خواهد نمود. بباور او فتحعلی شاه یک  " دشواری آوری"  بود که میباید بر سر جایش نشانده شود. 

بنابراین  تزار الکساند به ژنرال کنورینگ فرمان داد که  پس از دیدن  اولین نشانه از قصد حمله ی نیروهای شاه، او می باید بیدرنگ ایروان را تسخیر نماید  حتی اگر هم گرجستان هدف حمله بعدی شاه نباشد.  زیرا این راهکار تضمینی بود بر این که  فتحعلی شاه هیچگونه پیروزی بدست نخواهد آورد که بتواند او را گستاختر نماید.
   
تزار الکساندر همچنین بر این باور بود که با نمایش  نیروی سهمگین روس در قفقاز، خان های آن سرزمین درخواهند یافت که اتکا به نیرویی دیگر برای آنان اشتباه بزرگی خواهد بود. او  به ژنرال پاول تسیتسیانف   Павел Цицианов  Pavel Tsitsianov فرمان داد که  چنان  بسامانی و  دادوری در گرجستان  برپادارد که مردم خان نشین های همسایه همانگونه مزایا را تقاضا نمایند 
  ... می باید طبیعتاٌ ساختوست  امور غیرقابل فهم آنجا (گرجستان) را روشن کنید  و بارفتاری ملایم  اما دادورانه  و همچنین   کاملاٌ محکم  بکوشید که اعتمادشان را،  نه تنها  در مورد گرجستان که بل  همه ی دولتهای همسایه اش؛ که فقط به دیدن قدرت بیرحمانه ی ایران خو کرده اند،  را برای دولت روسیه بدست آورید. زیرا آنها هر گونه اقدام دولت، که بر پایه دادگری  و قدرت باشد، را به آوندِ ، به اصطلاح،  ماورای طبیعی  میگیرند.
تزار الکساندر همچنین سیاست پدرش پاول را در برتابیدن عملیات کشتی های مسلح ایرانی در دریای خزر را تا زمانیکه با کشتیرانی روسیه  مزاحمتی فراهم نیاورند رد نمود . آرمان او افزودن بر گنجایش ناوگان بازرگانی روسیه به اندازه ئی بود که دیگر نیازی به هیچ کشتی بازرگانی ایرانی در آن دریا نباشد.  او در پاسخ به بسته شدن ایستگاه بازرگانی روس در جزیره آشوراده از سوی ایران  به سرلشگر تسیتسیانف در روز یکشنبه ۲۸ آذر ۱۱۸۱ (۱۸۰۲ م)  فرمان داد که کشتیرانی در دریای مازندران را منحصراٌ به روسها  پروا دهد.  بر پایه ی این فرمان خان نشین های قفقاز  هنوز می توانستند از کشتی های ماهیگیری خود  استفاده نمایند ولی نه از اینرو "که این حق را دارند که بل  به این خاطر  که نان به این خان نشین ها با  کِرژیم ها (قایقهای بزرگ  دریا نورد با کفی هموار) رسانیده می شود که بیشتر به قایق میمانند تا به کشتی ".

تزار  الکساندر  می خواست که همه ی خان نشین ها قفقاز سیاستهای هوادار روس را در پیش گیرند.  به ویژه او به فرماندهانش دستور داد که خان نشین های شکی، شیروان و باکو می باید به زیر قیمومیت روسیه در آیند  تا روسیه از لحاظ رساندن مهمات به گرجستان  "از راه های دشوار میان کوه های قفقاز  بر حذر باشد" .  الکساندر همچنین دستورداد که در گنجه و ایروان پادگانهایی  بر پا شود تا  به آوند سپر دفاعی قفقاز در برابر نیروهای  فتحعلیشاه بکار آیند زیرا در مرزهای قفقاز به باور او هیچ مانع طبیعی وجود نداشت که  از شتاب پیشروی نیروهای ایران  بکاهند.

 تزاربر پایه یِ، گزارش های تسیتسیانف، چنین باور داشت که به در بند کشیدن قفقاز به زیر مهمیز روس آسان و بی آسیب خواهد بود. و قفقازیان  که  با رنگ ولعاب  فرهنگ  اروپایی  آشنا شده اند با آغوش باز نیروهای روس را خواهند پذیرفت  و از ایرانِ مادر که اینک پیر و فرتوت و درمانده ست دست خواهند کشید ، اما بزودی دریافت که پیوندهای این سرزمین ناگسستنی است و باهمه خشونت ها وخونریزی ها و بیش از ده سال نبرد در چهار جبهه نتوانست  پیوندهای این سرزمین را با فزهنگش بگسلد.

ژنرال تسیتسیانف و نبردهای قفقاز


ژنرال پاول تسیتسیانف


 زنرال پاول  تسیتسیانوف که در خانواده ای از  اشراف پناهنده ی گرجستان به دنیا آماده بود، به زودی نام گرجي «تسيتسی شويلی» Tsitsishvili را به   تسيتسيانوف تغییر داد و چنانکه خواهیم دید همانند  بسیاری از مهاجران کشورهای  فقیر به اروپا،  به گونه ئی بیمار گون می خواست که  وانمود کند که اروپایی شده است.  او از هر چیز "آسیایی" و یا "ایرانی"  بیزاری نشان میداد و برایش این دو  واژه  یکی بودند و  از آنها برای ناسزا گفتن و توهین کاربرد می گرفت. و همواره چنان سخن میگفت که گویی او  سخن گوی تمدن اروپایی در آسیای منحرف و فاسد است، به کوتاه سخن او از نخستین پیشگامان غربزدگی  در سرزمینهای ایرانی بود. 

نخستین مأموریت تسیتسیانوف در قفقاز در زمان امپراطوری کاترین بزرگ بود که او به همراه ژنرال والرین زوبوف در ۱۱۷۵ (۱۷۹۶م) به گرجستان اندرشد تا از حمله ی شاه آقا محمدخان قاجار به کین خواهی به پردازد. در خور توجه است که تسیتسیانوف تنها ژنرال بیدادگر و ستمکار روس نبود. همراهان دیگر او مانند پتر بوتکف و الکسیس اِرمِلوف که بعدها سفیر روسیه در ایران شد و کوتلیاروسکی که در نبرد اسلاندوز در ۱۱۹۱(۱۸۱۲م) بر نیروهای ایران پیروز گشت و ایوان گودوویچ که جانشین تسیتسیانف بود نیز دستکمی از وحشیگری ها و خشنونت ها   و بیزار ی های او از ایرانیان نداشتند. کنت آلکساندر تورماسف Алекса́ндр Торма́сов -Aleksander Tormasov باور داشت که قفقازیها نمی توانند بخردانه بیاندیشند " نیرو و دهشت ، نیرو و دهشت تنها می تواند تأثیر گذار باشد، زیرا مردم اینجا نمی توانند خوش-قلبی را درک کنند. "

  یکی از آوندهای رسمی تسیتسیانف در ارتشِ روس، بازرسِ Испохдор جبهه ی قققاز بود.  قققازیها "اینسپیاکتر"  را که همان inspector است را "ایش پوخ دور"  می خواندند که‌ معنای آن در ترکی " این  پخ است " بود.  ناسزاگویی های بیشمار او به هرچه که شیوه ئی آسیایی داشت،  همواره یا برای متقاعد نمودن مافوق هایش بود و یا برای ترساندن و خوارنمودن  و کوبیدن کسانی که با دیدگاه او موافق نبودند.   در نامه های مانده از او  به فراوانی از  ناسزاهایی  مانند "گنداب ایرانی"و  یا "وحشیگری آسیایی"  دیده میشود.  او منشِی دورو  و پلید  داشت ایرانیان را به فریبکاری متهم می نمود و با این همه  خود از فریب و نیرنگ و ریا هیچ ابایی نداشت. او در نقشه ی دغلکارانه و نابکارانه ییِ  برای سرنگونیِ شیخ علی،  خانِ دربند-قبه،  از  یکی از کارکنان  اطلاعاتی روسیه در سنت پترزبورگ خواست که با نماینده ی شیخ علی دیدار  و برای کاهش سوءظن او به دروغ قول برکناری رقیبش مصطفی خان شیروان  داده شود. تسیتسیانوف در توجیه این دغل بازی به تزار الکساندر  میگفت که: "به خان های ایرانی هرگز نمی توان اطمینان کرد زیرا هیچ ملتی از ایرانی ها در دغل بازی و بی دینی سر تر نیست !"   

در آن هنگام برخی از شاهزادگان گرجستان در سن پترزبورگ، پایتخت تزار  بودند و از سختگیری های  تسیتسیانوف به تزار  شاکی بودند و این موجب نگرانی بسیار او شده بود. تزار الکساندر که به برتری تمدن روس  به تمدن ایران اطمینان داشت  به تسیتسیانوف پیشنهاد نمود که خان های  دست نشانده ی قفقاز را باید واداشت که باج های خان نشین های خود را  شخصاٌ به  سنت پطرزبورگ  بیاورند، تا با دیدن شکوهِ  پایتخت به ارزش تمدن روس پی ببرند. تسیتسیانف  که از  آمدن خان های ایرانی به پایتخت دهشت داشت و از آن میترسید که   خان ها با  رفتار پسندیده ی خویش هنایشی خوشایند درتزار را  برانگیزند و از  ستم های او شکایت  نمایند، به  اعتراض  گفت، که  از این راهکار هیچ بهره یی  ببار نخواهد آمد،  زیرا شکاف  میان منش مسلمانان و منش روسها  بسیار ژرف و گسترده ست .

تسیتسیانف می خواست به  تزار بفهماند که ایرانی ها مردمی  فاسدند و بنابراین  سزاوار  رفتار وحشیانه ی او می باشند. و از اینرو بود که  به تزار میگفت؛ ایرانیان وحشیانی بیش نیستند و تنها راه رفتار با ایشان آنست که  آنها را ازسهمگینی نیروهای روس به دهشت انداخت. بنابراین برای سی سال آینده،  تا هنگامیکه ایرانی ها آغاز به فهمیدن ارزشهای فرهنگ روسیه نمایند،  چاره ئی نیست مگر آنکه مسلمانان قفقاز، که شهروندان تازه ی روسیه شده اند، را  با سیاستهایی خشن روبرو نمود  تا درآنان بیمی پر دهشت در باره ی جان و مال شان  برانگیزانده شود، زیرا "در میان آسیایی ها هیچ چیز  مانندِ هراس، که از عواقبِ طبیعیِ  قدرت نمایی است،  تاثیر گذار نیست."     

پس از ورود ژنرال تسیتسیانف به قفقاز در  ۱۱۸۲ ( ۱۸۰۳م)  روسیه بر شمار نیروهای  خود و خشونت وحشیانه اش افزود. فتحعلیشاه که  پادشاهی خویش را استواری داده بود اینک با داشتن دوازده  هزار قبضه تفنگ بر پایه ی  پیمانش با انگلیس خود را آماده برای نبردبا روسیه می یافت.

 روسیه در مدتی کوتاه درفاصله یِ میان تصمیم گیری تزار پاول برای اندر پیوست دادن گرجستان  به روسیه و فرستادن تسیتسیانف به قفقاز،  ناموفقانه کوشیده بود تا با گفتگو سه خان نشین ایرانی گنجه ، نخجوان و ایروان را به  زیر قیمومیت خود آورد.  ژنرال کنورینگ  که از سوی روس  در این گفتگوها شرکت داشت نمی توانست دلیل عدم همکاری خان ها را دریابد و عدم توافق آنانرا  به بدطینتی  آنان تعبیر می نمود  و از سوی دیگر خان ها که به نیت های  شوم روسیه پی برده بودند هیچ نرمش از خود نشان نمی دادند.   بر آیند این گفتگوها افزایش تنش و نا خشنودی بود.

 خواسته یِ  سه خان، ایروان (محمدخان قوانلو ایروانی) و گنجه  (جوادخان زیاده اوغلو) و نخجوان (کلبعلی خان کنگرلوی دُنبلی نخجوانی)،  این بود که روسیه بدون آوردن فشار برای گسیختن فرهنگی آنان از ایران، آنها را در برابر هجوم  خودکامگی دلبخواهانه ی ایران، ترکیه یا خان نشین های همسایه پاسداری نماید .   تنشِ میانِ خان نشین های نخجوان و ایروان با پاشای کارس در ترکیه یِ عثمانی آنانرا نیازمند به یاری روسیه  نگاهداشته بود اما از یکسو بر پایه ی تجربه های پیشین شان،  محمدخان قوانلو و کلبعلی خان دُنبلی میدانستند که به روسیه نمی توان اعتماد داشت، و از سوی دیگر روسیه نمی توانست معادلات موازنه ی  اروپایی نیرو را  برهم زند و بخاطر این دو سرزمینِ خان نشین با امپراطوری  عثمانی درگیر شود.   با این همه، ژنرال کنورینگ همواره از پاشای عثمانیِ کارس پشتیبانی می نمود و حتی هنگامیکه نبرد میان نخجوان و کارس در گرفت او نیروهای خود را به یاری پاشای عثمانی فرستاد و در نتیجه نخجوان  صدها تن  کشته دادند. 

جوادخان زیاد اوغلی، خانِ گنجه، که در هنگام حمله ی آقا محمدخان قاجار به تفلیس به او یاری رسانده بود، با دوراندیشی میکوشید تا در میان فرازونشیب هایِ دشوار قفقاز آرامش خان نشینی خود را پاس دارد. روسها به خاطر دلبستگی های او به ایران به او بی اعتماد بودند و از اینرو بود که  پس از كشته شدن آقامحمدخان و به اندر پیوستن گرجستان به روسیه،  جوادخان زیاد اوغلی برای دلجویی از آنان با فرستادن پيامهايی به تفليس  امیدواری به برپایی پیوند دوستی کرده بود.  تسیتسیانف برآن بود که چون گنجه در زمانی  زیر فرمانروایی گرجستان بوده است، اینک که گرجستان به روسیه پیوسته است گنجه نیز میباید به روسیه به پیوندد. و این زیر بافت ادعای او بر گنجه بود.   

تسیتسیانوف  هنگامیکه نیروهای عباس ميرزا در آذر ماه ۱۱۸۲ (۱۸۰۳م) به  سوی قفقاز در حرکت بودند با فرستادن پیامی از جوادخان زياداوغلی خواست تا مانند ديگر  خانهای قفقاز به  زیر فرمان نیروهای روسيه در آید.  وی در پیامی به جوادخان  ادعا داشت که  گرجستان سرزمین نیاکان اوست  که از زمان ملکه تامارا  در۱۲۱۳ - ۱۱۸۵ میلادی دربر گیر  گنجه بوده ست. و ازسوی دیگر چون جوادخان در  ۱۱۷۵(۱۷۹۶م)  پیمان  سر به فرمانی به روسیه  داده است گنجه بخشی از گرجستان است و جوادخان  می باید  باج سالانه یی برابر با ۲۰ هزار روبل به روسیه  بپردازد. واین در  حالی بود که  بنا به پذیرش خود تسیتسیانوف در آمد گنجه در آخرین سال حکومت جوادخان فقط   ۱۶۴۳۰ روبل بود. درپاسخ جوادخان دلیرانه نوشت، که نیاکانش از جمله عباسقلی خان،  از فرمانروایان گرجستان بوده اند.  و پیمانی که او در ۱۷۹۶ در برابر نیروهای کاترین امضا نموده بود بزور بر او تحمیل شده بود چون نیروهای ایران در دوردست بودند او چاره ئی بجز امضا نداشت و با این همه کاترین او را رسما به آوند خان گنجه شناخته بود ولی سپاس خدای را که اینک  نیروهای ایران آماده اند تا به کمک او بیایند.  


 تسخیر باروی گنجه


در دی ماه ۱۱۸۲ (۱۸۰۳م)  نيروهای  ژنرال تسيتسيانوف گنجه را  به محاصره کشیدند . تسیتسیانوف، به دیگر بار به آوند سخنگوی حس مسئولیت فرهنگ  "روشنوای اروپایی"، در پیامی به جوادخان  نوشت: " بر پایه ی آداب اروپایی و دینی که من به آن باورداشته ام " به شما پیشنهاد میکنم  که  با تسلیم شدن خود می توانید از خونریزی پیشگیری نمایید. جوادخان پاسخ داد که برای پیشگیری از خونریزی بهترست که او به محاصره ی گنجه پایان دهد، در این هنگام تسیتسیانوفِ غربزده، به مذاکره  پایان داد، زیرا که به گفته ی او ؛ "در هیچ یک از نوشته ها در باره یِ رفتارِ پسندیده یِ اروپایی، ادامه ی این گفتگو  در  خور پذیرش نیست!".   بیگمان تکرار پیاپی اصطلاحاتی مانند "روش اروپایی"، "منش اروپایی"، "شیوه ی اروپایی"  در پیامهای این مهاجرگرجی از یک گره ی روانی خود-خوار بینی داستان میکرد.  

جوادخان بی درنگ فرستاده یی با درخواست کمک به دربار فتحعليشاه  گسیل داشت. شاه نيرو هايی به فرماندهي سعيد خان دامغانی و پهلوان صحاف سمنانی را روانه ی گنجه كرد .  اما پیش از رسیدن نیروهای ایران روسها که آب را بر شهر را بسته بودند  با توپ هایشان گنجه  را تا سپيده دم زير آتش گرفتند و بر آن آفندی مرگ بار آوردند.  مردمان گنجه دلیرانه جنگیدند. جواد خان در دفاع از برجهای شهر زخمی شد و سرانجام  خود و پسرش حسينقلی و همسرش سروناز خانم ،  و بنا به گزارشهای ایرانی سه هزار تن از مردم گنجه کشته شدند، بگزارش شمار روسها  کشته شدگان میان ۱۵۰۰ تا ۱۷۵۰  تن  بود. تسیتسیانوف به افتخار الیزاوت ، همسرِ تزار الکساندر ، نام گنجه را به الیزاوت پُل تغییر داد. 

تسیتسیانوف در گزارشی برای نخست وزیر تزار الکساندر ورونتسو Алекса́ндр Воронцо́в کوشید تا بخرادنگی  عملیات خودرا در گنجه توجیه نماید. او از اینکه توانسته بود با هجوم خود افسانه ی رخنه ناپذیری برج و باروی گنجه را در هم شکند احساس سرافرازی می نمود؛ به گزارشِ وی اگر که او پیش از هجوم بر برج و باروی شهر  به محاصره گنجه پایان میداد  "این به باور من کاری نابجا می بود زیرا که از شوکتِ توانایی روسیه در چشمان همسایگان  می کاست، زیرا که آنها تنها  بر پایه ی هراس از نیرومندی رفتار می کنند ." این بود نخستین نشانِ  "عقلانیت" مدرنیته درایران! تسیتسیانوف در گزارشِ خود چنین ادامه میداد؛ " این هجومِ خوشبختانه، نمونه ئی از برتری اخلاقی رو سها بر ایرانی ها و  روحیه ی  باورداشت  به پیروزی ست که من به آوندِ نخستین‌ آرمانِ خود  درمی شمرم که می باید در میان سربازانمان پرورش دهم و برافروزانم ."

نمونه ی دیگری از این خرد و اخلاقِ اروپاییِ نیمه یِ نخستِ سده یِ نوزدهم  از رفتار تسیتسیانوف  با جعفرقلیخان دُنبلی خویسکی،    خانِ  خوی،  در جنوب رود ارس، آشکار می شود.  او  که به خاطر مخالفتش با فتحعلی شاه  از کار بر کنار شده بود از تسیتسیانوف در خواست یاری نمود تا  بر آن خان نشین  همچنان فرمانروا بماند .   تسیتسیانوف که می خواست بر ایروان حمله آورد  به جعفرقلی خان پیشنهاد داد   که با نیروهایش از رود ارس بگذرد و به دیدارش بیاید. اما جعفرقلی خان در هنگام تعیین شده  نتوانست در  میعادگاه حاضر شود، زیرا که قرارگاهش در مرز عثمانی به زیر محاصره ی ترکهای عثمانی گرفتار شده بود. همسر جعفرقلی خان،  که خواهرِ  محمد خان قوانلو بود و نزد او در ایروان پناه گرفته بود،  نامه ئی به پوزش به تسیتسیانوف نوشت و دشواری شوهرش را در نیامدن  توضیح داد . ژنرال با همه یِ‌ اینکه می دانست او راست میگوید، و خود در گزارشش به تزار به آن گواهی داد، در پاسخ نوشت؛ که  خانم شما دروغ میگویید و شوهرتان خائن است، و با  ناسزائی در باره ی خیانتکاریِ ایرانیِ برادرش، نامه اش را با این  نشانه  از در خور اعتماد نبودن او پایان داد که؛ "اضافه بر این ، بر پایه ی آداب اروپایی، زنان را در کار مردان دخالت نمی توان کردن. و اگر چنین رسمی در آسیا هست، بر من بس ناپسندیده و زننده می نماید! "  

در خان نشین  ایروان تسیتسیانف برای یکسال با محمد خان  نامه نگاری داشت و از او می خواست  که  به قیمومیت روسیه درآید، و اجازه دهد یک پادگان روس در ایروان برپا شود، و باج سالانه یی به روسیه پرداخت شود.  محمد خان به امید فرارسیدنِ نیروهای عباس میزا این دست و آن دست میکرد، و ژنرال روس برای این تاخیر در پاسخگویی باج سالانه یِ پیشنهادی را  به صد هزار روبل در سال، که به پول آن روز مالیاتی هنگفت بود،  افزایش داد. سرانجام تسیتسیانف برآن  شد که نبرد با او را آغاز نماید. پس از چند روز نبرد در  پیرامون اچمیادزن که نیروهای ایروان با دلیری جنگیدند. دو طرف به سو ی شهر ایروان روی کردند  روسها ایروان را  به محاصره کشیدند.   و در این هنگام  بود که نیروهای عباس میرزا فرا رسید و روسها را به محاصره درکشید.

سربازان ایرانی  توانستند راه های مهمات رسانی را بر روسها ببندند  و نیروهای مستقر در باروی شهر در برابر حمله های تسیتسیانوف را واپس زدند. در همین هنگام  هواداران یولان که از سوی فتحعلیشاه  پشتیبانی میشدند  در گرجستان شورشی  بر علیه روسها برپا نمودند.    پنج تن از شش ژنرال همراه تسیتسیانوف که چگونگیِ نبرد را ناگوار دیدند پیشنهاد نمودند که محاصره ی ایروان به جایی نخواهد رسید و می باید عقب نشست روسها بناچار بسوی  گرجستان با  دشواری بسیار  باز گشتند.

تسیتسیانوف  در گزارشش به تزار گناه عقب نشینی را بگردن ژنرالهایی که نمی خواستند بجنگند و همچنین برشانه ی محمدخان قوانلوی ایروانی نهاد. به گزارش او "نابودی این  خان خیانت کار"  برای  افتخار روسیه و موقعیتِ استراتژیک  روسیه در قفقاز   اهمیتی بنیانی  دارد. به گزارش او  مقصر اصلی این  "بی آبرویی"  پرنس ولکونسکی بود  که نتوانسته بود به موقع مهمات  وآذوقه را به نیروهای روسی در  ایروان برساند.  اما او در گزارش خود  در باره ی اینکه  این  نیروهای ایرانی بودند که راه های ارتباطی  را  بستند و به  پرنس ولکونسکی  اجازه ندادند که مهمات و آذوقه را به نیروهای روسی در  ایروان برساند هیچ نمی گفت و به  همینسان، در باره ی اینکه این ایستادگی نیروهای محمدخان در ایروان بود که اورا  از فرستادن نیروی کمکی برای خواباندن شورش در گرجستان  بازداشت  خاموش مانده بود. 

روسیه  اینک  آبروی خود را در قفقاز از دست داده میدید و  ایران اینک به دیگر بار به آوند پشتیبانی نیرومند  برای خان نشین ها شناخته میشد و افزون برآن  خونریزی ها و ستمگری های تسیتسیانوف انگاره ی ناخوشایندی از منش اروپایی را بر پاساخته بود.  برای  باز یابی  آذرم  برباد رفته ی نیروها ی روسی  تسیتسیانوف  برآن شد که  می باید به  اقدامی شگفت آور دست یازد ،  و بر آن شد تا باگشودن جبهه ییِ  دور از انتظار در داخل ایران از فشار نیروهای عباس میرزا در  تئاتر قفقاز بکاهد، تا برای نیروهای خود این امکان فراهم آید که به خان نشین های قره باغ،  شکی و شیروان  حمله نماید.

از اینروی بود که تسیتسیانوف،  سرلشگر زاوالیشین  را با بیش از هزارو سیصد تن سپاهی  با کشتی ها ی ناوگان  کاسپین  روس از بندر اشترخان  برای تسخیر گیلان به بندر انزلی فرستاد. او به همزمان  نامه ئي  توهین آمیز و سرشار از تهدید به فتحعلی شاه نوشت،  که اگر شاه با شرایطی که  به پیش می نهد مخالفت نماید گیلان را از ایران جدا خواهد نمود  و به روسیه پیوست خواهد داد. او  برای آنکه شاه را به هراس درافکند بر آن شد  که نقشه ی پیشین  زوبوف را در پیشروی بسوی تهران دو باره بکار اندازد چراکه بباور او اگر تزار پاول نیروهای زوبوف را به روسیه باز نمی خواند  او می توانست تهران را تسخیر نماید! بنا بر فرمان او  پس از آنکه زاوالیشین بر  رشت چیره می شد  می باید از دامنه های البرز بسوی قزوین پیش براند و پس از  آنکه شاه  وادار میشد که به شرایط روس گردن  نهد، زاوالیشین می باید دو پادگان روسیه را در کرانه های لنکران و تالش برپا نماید و سپس  به تسخیر باکو بشتابد. 

عباس میرزا،  بیدرنگ  گردانی را به همراه توپخانه  در زیر فرماندهی یکی از پسرانش جهانگیر میرزا راهی گیلان نمود. نیروهای جهانگیر میرزا در  کرانه های خزر با سپاه  زاوالاشین  درگیر شده و آنان را وادار به عقب‌نشینی نمودند. نیروهای دریایی روس  در این در گیری در گیلان  بس بی گدار به آب زده بودند و هزینه ی سنگینی برای برنامه ریزی ناشیانه ی خود پرداختند. برای نمون ، حتی کشتی های آنان از لنگر گیری در  بندر انزلی ناتوان ماند و از سوی دیگر  ایستادگیِ دلیرانه یِ  مردم گیلان  و نرسیدن آ‌ذوقه آنانرا به گریزی خفت آور واداشت.

در این هنگام دسیسه های انگلیس در افغانستان خاطر فتحعلیشاه و عباس میرزا را بخود مشغول داشته بود،   از اینرو بود  که عباس میرزا  که نگران مرزهای خراسان بود  از شکست مفتضحانه ی تسیتسیانوف بهره نگرفت تا کار قفقاز را تمام کند.  انگلیس که می خواست از پیروزی ناپلئون  در روسیه پیشگیری نماید با روسیه وارد مذاکرات صلح و اتحاد شده بود و فتحعلیشاه با تصمیمی هوشمندانه برآن شد که می باید نیروهایش را برای نبرد در خراسان و افغانستان آماده نگاه دارد. انگلیس به ویژه از اینکه ایران سلاح هایی را  که برای نبرد با افغانستان دریافت نموده بود در کارزار با روسیه بکار گرفت  بس ناخشنود بود و از اینرو دیگر حاضر نبود به ایران اسلحه بدهد.  از سوی دیگر با مرگ زمانشاه در ۱۱۷۳ (۱۸۰۰م) انگلیس  دیگر نیازی به یاری ایران نداشت 


در این هنگام یکی از افسران تسیتسیانف  در سرزمین سلطان الیسو (یکی از خان نشین های کوچک در دامنه کوه قفقاز) کشته شد. او در نامه ئی شگفت آور به آن سلطان، از کینه ی بیمارگونه اش به ایران   پرده برداشت:  
سلطان بی شرم با روحی ایرانی -  پس تو هنوز جرأت  میکنی به من نامه بنویسی !    روحت سگ،   خرِنفهم،    فکر می کنی می توانی مرا  با تعارف های پرطمطراقت فریب بدهی  بدان که تا هنگامیکه رعیت وفادار امپراطور من نشده ئی  من فقط آرزودارم  چکمه هایم را با خون تو بشویم.  
 هرچند نامه ی او به  خان قره  باغ در ۱۱۸۳ (۱۸۰۴ م)   تا این اندازه به ناسزا گویی آلوده نیست،  با این همه دربر گیر این تهدید ست که ابرازِ "شجاعتِ"  خان گنجه، جوادخان، به بهای خونش تمام شد و سپس بالحن تحقیرآمیز خود نوشت:  "امیدوارم عالیجناب  نخواهید که از او پیروی کنید و بل باید از این قانون کلی  پیروی کنید که ضعیف باید  تسلیمِ قوی بشود  و در برابر او خیال گستاخی  به سر نزند  .... آیا هرگز شنیده اید که در هیچ کجای دنیا  عقاب با یک مگس گفتگو کند ".

  در بهار   ۱۱۸۴ ( ۱۸۰۵ م) تسیتسیانف توانسته بود از دلواپسی عباس میرزا  و فتحعلی شاه در باره ی خراسان و افغانستان بهره گیرد و خانهای قره باغ (ابراهیم خان جوانشیر) ،  شکی ( سلیم خان شکی  ) و شیروان (مصطفی خان شیروانی) را وادار  نماید تا به پذیرفتن قیمومیت  روسیه  تن درنهند. 

 او متن  این تسلیم نامه ها را خود دیکته میکرد و خان های قفقاز را وادار به امضای آنها می نمود، و سپس در گزارش های دروغ و فریبکارانه اش به تزار الکساندر چنین وانمود میداشت  که خان ها با رضا ورغبت خواستار آنند که برای برخورداری از پشتیبانی روسیه  سرزمین هایشان  را به  آن کشور پیوسته گردانند.  و حال آنکه رفتار او چه با خان ها و چه با خان نشین ها آنچنان وحشیانه و بیدادگرانه بود که  هرکدام از خان ها اگر که توانش را داشتند با او درگیر میشدند. در این هنگام بود که فتحعلی شاه، ابراهیم بیگِ باکویی  برادرزاده ی خان باکو را با نقشه ئی ریزکارانه  برای پایان بخشیدن به بیدادگری های تسیتسیانف به  باکو فرستاد.

  جهانگيرميرزا در "تاريخ نو" درباره ی  کارکردهای فرمانداران ایرانی  درسرزمینهای اران و شروان در  برابر دولت روسيه  می نویسد
بعضی از اعيان را كه طاقت مهاجرت بود مثل سلطان احمدخان قبه ولد شيخعليخان و مصطفی خان شيروانی و حسينقلی خان بادكوبه و مهدی خان ولد ابراهيم خليل خان قراباغی و اقرلوخان گنجه ولد جوادخان قاجار حاكم گنجه و سليم خان حاكم شكی كه سابق بر اين در ايام جنگ و نزاع به توهمات بي جا كه از اين دولت ابد مدت كرده بودند پشت به دولت . . . نموده و يك فوجی از لشكر روسی را به ولايت خود برده بر رعايای اسلام و بر جان و مال خود مسلط نموده پريشان و پشيمان شده مهاجرت اختيار نموده در سنوات سابقه روی به اين دولت عليه آورده بودند و حضرت نايب السلطنه به اذن و اجازه ی پادشاه جهان هر يك از ايشان را با كسان و توابع خود در ولايات قريه به ولايت ايشان جای گير و ساوری و سيورغال مرحمت فرموده بودند.
 باید در دید داشت که در این هنگام گروهی از دولتمردان پرنفوذ روس پیوسته کردنِ بزور سرزمین های قفقاز را به امپراطوری خود به صلاحِ کشور نمیدانستند زیرا که این امر مستلزم افزایش هزینه هایی گزاف دفاعی بود و  در شرایط بحرانی اروپایِ دوران ناپلئون، تسخیر قفقاز موقعیت استراتژیک  روسیه را در برابر امپراطوری های ترکیه ی عثمانی و اتریش به  خطر می انداخت. هنگامیکه تسیتسیانف از انتقادهای این دولتمردان باخبر شد به اطرافیان خود میگفت: 
من سه سال است که  در اینجا در یک جنگ پنهانی درگیر  شده ام  و در اعلامیه ی اعلیحضرت هیچ دستور کاری برای من مشخص نشده است و من کاملاٌ سرگردانم که چه دلیلی را باید برای به دست آوردن این سرزمین ها ی تازه  به امپراطوری روسیه ارائه کنم.
تزار الکساندر،  که  سیاستمداری دوراندیش بود، و فرزانگی  او از کارکردها و واکنشهایش  در برابر ناپلئون به‌ آشکاری  پدیدارست،   به تسیتسیانف فرمان داده بود تا بکوشد تا دوستی و اعتمادخان های  قفقاز را به روسیه جلب نماید، اما تسیتسیانف که فکر میکرد تزار در باره ی قفقاز و مردمانش  از آگاهی کافی برخوردار نیست و بس در این باره ساده اندیش است، در گزارش خود به ریاکاری می نوشت که: "این خان ها  به ما اطمینان دارند  و از ما هیچ  هراسی  در دل ندارند و فکر نمی کنند که  ما در پی انتقام جویی از آنها هستیم."  و تزار که به ژنرال کار کشته ی خود باورداشت خشنود از اطاعت و خدمتگذاری خان ها بود به آنها درجه ی سرلشگری روسیه میداد و برایشان مقرری سالانه  تعیین می نمود. و هنگامیکه برخی از ندانم کاری ها و جورورزی های او آشکارشد، تسیتسیانف در دفاع از خود در باره ی شدت عملش گفت:  که اعمال اینگونه روشها در‌آسیا ضروریست و او نمی خواسته است که خاطرِ رئوف اعلیحضرت  را با گزارش واقعیت هایِ تسخیرِ قفقاز آذرده سازد.

به هر روی پس از آنکه ابراهیم بیگ به باکو آمد.  خان باکو، حسینقلی خان باکوئی  با ارسال پیامی به تسیتسیانف، او را برای امضای قرار داد تسلیم و پیوستن خان نشین خود به امپراطوری روسیه به باکو دعوت نمود.   ژنرالِ زودباور  روس به سرمستی و گردنفرازی از این پیروزی در روز اول اسفند ۱۱۸۴ (۱۸۰۶ م) به سوی باکو شتافت و برای اینکه  به تزار نشان دهد که  تسلیم  این خان نشین به رضایِ خاطر و داوطلبانه بوده است باخود  کسی را به جز دوسه نفر  به همراه نبرد. هنگامی که وی برای امضای  پیمان به کناره ی دیوار  باروی باکو رسید  ابراهیم بیگ و مأمورینش، تسیتسیانف و همراهانش را به گلوله بستند.  ابراهیم بیگ سپس  بی درنگ سر او را از بدن جدا و با خود به دربار فتحعلی شاه در تهران برد. سعید  نفیسی از منورالفکران دوران دیکتاتوری رضاخان در گزارش این رویداد نوشته است:
"حسینقلی خان نقشۀ خائنانه ای کشید و چون قرار گذاشته بودند که تنها و با دو سه تن از همراهان خود بروند وی ابراهیم خان عم زادۀ خود را همراه برداشت و چون از شهر بیرون آمدند و به ژنرال سیسیانوف رسید و بنای گفتگو را گذاشتند ژنرال روسی با اطمینان تمام گرم گفتگو بود و متوجه خطری نبود و همین که حسینقلی خان اشاره کرد ابراهیم خان با تفنگی که در دست داشت تیری از پشت سر به او زد و گلوله از سینه اش بیرون رفت و به روی در افتاد و سر او را فوراً بریدند و با کمال عجله به تهران به دربار فتحعلی شاه فرستادند و با کمال شتاب به تهران آوردند و فتحعلی شاه در موقع ورود آن سر بریده به سلام نشست و شهر تهران را چراغان کردند و چون به منتهای شتاب آن را به تهران آوردند از آن روز در زبان فارسی مثل شد که مرگ سراشپختر می آوری؟" 
پس از کشته شدن تسیتسیانف  نیروهای روس در قفقاز دچار آشفتگی و نابسامانی شدند و  کارآیی  رزمیشان  کاستی گرفت . ابراهيم خليل خان جوانشیر، خان قره باغ که پس از آفندِ شاه آقامحمدخان قاجار  و چیرگیش  بر شوشی،در ۱۵ خرداد   ۱۱۷۶ (۱۷۹۷م) هراسان  به داغستان  گریخته بود، پس از  کشته شدن آقامحمدخان و  پادشاهی فتحعلی شاه قاجار،  به شوشی بازگشته بود، و از سویی، برای بهبود رابطه با شاه جوان قاجار،  پسر خود را به دربار  او فرستاده و دخترش را  به همسری فتحعلی شاه داده  بود، و از  سویی دیگر   چون از قدرت دولت روسیه ی تزاری در هراس بود به لشگرکشی ایران به قفقاز روی خوش نشان نمیداد.

او یکسال پیش از کشته شدن تسیتسیانف  در ۱۱۸۴ (۱۸۰۵م) با امضای پیمان نامه ئی  با روسها خان نشین خود را در زیر پشتیبانی ان کشور قرارداده بود و نیروهای قره باغ  را برای کمک به روسیه به  پل خداآفرين فرستاده بود تا از پیشروی  قواي عباس ميرزا به شمال رودخانه ارس پیشگیری نماید.  باكيخانوف در باره ی پیمان او باروسها چنين نوشته است: 
سردار روس در كنار رود كرك با ابراهيم خليل خان قراباغي ملاقات كرده، او به موجب عهدنامه، به دادن هزار اشرفي بر وجه خراج هر ساله و تخصيص مملكت خود به دولت روسيه متعهد و پانصد نفر سالدات براي حمايت خود برده، در قلعه شوشی جای داد. به خود او [ابراهيم خليلخان]، چين جنرال ليطانط و پسرانش محمدحسن آقا و مهدي آقا، چين جنرال مايوری و به خانلار آقا، چين بولكوونيكی، از دولت امپراطوری عنايت گرديد.... 
 ابراهيم خليل خان در حالي كه خود را تحت قيموميت روسها درآورده بود درب قلعه (شوشی)را به روي او (سيسيانوف) . . . مفتوح داشت و ايشپخدر دو روزی توقف كرده و يك نفر از مايوران  افواج روس را به انتظام آنجا مشخص نموده خود روی به صوب گنجه گذاشت.
  در نبردی شش شبانه روزه ئی كه در نزديك  باروی شوشی  میان  نیروی عباس ميرزا و روسها رخ داد نیروی ابراهيم خليل خان  نقشی مهم ایفا نمود. اما پس از کشته شدن تسیتسیانف  و واپس نشینی نیروهای روس او با نوشتن نامه يی در ۱۲ خرداد ۱۱۸۵ (۱۸۹۶ م) به عباس میرزا تقاضای کمک برای بیرون راندن گردان روسی قفقاز را نمود. 

اما جعفرقليخان نوه ی  بلند پرواز ابراهيم خليل خان  كه از نقشه ی نیای خود برای اخراج گردان روس آگاه شده بود، اين ماجرا را به   فرمانده گردان  ليانويچ آگاهی داد  و  گردان روس که نگران جان خود بود در۱۰ خرداد ۱۱۸۶  با راهنمايي جعفرقلی خان بر سر ابراهيم خليل خان  ریختند  و او را با یکی از همسرانش، یکی از دخترانش و پسر کوچکش کشتند. و مهدی قلی پسرش را به جانشینی او برگزیدند و  هرچند اندکی بعد او را وادار  به فرار به ایران نمودند.


کشمکشهای  نخستین نبرد ایران و روس۱۱۹۲- ۱۱۸۳(۱۸۱۳-۱۸۰۴) برای هفت سال ادامه داشت وسرانجام به پیمان گلستان منجر شد. ارتش روسیهِ،  ارتشی ناکارآمد بود و افسرانش  به ویژه در تئاتر قفقاز از کیفیتی پائین برخوردار بودند . برای برخی از آنان  مأموریت   قفقاز جنبه ی کیفر برای بی انظباطی ها شان را داشت. همه ی خان ها میدانستند که پیروزی های روسیه زود گذر ست و پس از آنکه چندگاهی از پیروزیی گذشت یکی از خان نشین ها بپا خواهد خاست و آن پیروزی  را به وارون خواهد گردانید. اما دلبستگی خان نشین ها به ایران باور نکردنی و دائمی بود  و روسها در گزارش هاشان می نوشتند "تقریباٌ همه ی سرنشینان باکو جاسوسان ایرانند. "   هنگامیکه ژنرال گودویچ  به عباس میرزا  گفت " رودخانه های کورا و ارس و ارپا   یک راستا  را پدید میاورند که خداوند آفریده ست  تا مرز میان دو کشور قدرتمند را تعیین کند." عباس میرزا بود که  پاسخ داد :  "برای هرکس با هوشی سالم ... و اندک بهره از خرد" پیداست که این گفته  یاوه ست،  زیرا روسیه  بزور براین سرزمین ها غالب شده است.

ژنرال گاردان، هارتفورد جونز و جان ملکلم

میرزا ابوالحسن خان شیرازی 

 در  بهمن   ۱۱۷۹ ( ۱۸۰۱  م) فتحعلی شاه با  سروان جان ملکلم انگلیس  پیمان سیاسی و بازرگانی را امضا نموده بود که او را سرآسوده میداشت که در برابر حمله ی روس در قفقاز  از کمک انگلیس بر خوردار خواهد شد،  اما  هنگامیکه دو رویی انگلیس که با روسیه بر ضد ناپلئون پیمان  بسته بود  بر او آشکار شد، او رو بسوی ناپلئون آورد. 

در دیماه ۱۱۸۳، هنگامیکه نیروهای ایران در دروازه های ایروان به جنگ بودند. شاه  سفیری را  به همزاه پیامی برای ناپلئون که اینک بر تخت امپراطوری نشسته بود به سفارت فرانسه در استانبول روانه نمود. دراین نامه شاه از او می خواست که  باهم به جنگ در برابر روسیه بپردازند و امیدوار بود که به نمایندگان امپراطور  در ایران خوش امد گوید و از اودرخواست میکرد افسرانی برای آموزش فناوری آتشبار  توپخانه  به ارتش او گسیل دارد.  در بهار ۱۱۸۴ ناپلئون با فرستادن دو فرستاده یکی پس از دیگری نامه هایی برای شاه فرستاد . در نامه ی نخست  که با آمِده ژوبر Amédée Jaubert، که به  زبان فارسی سخن می توانست گفت او به شاه اندرز میداد که به انگلیسها اعتماد نکند  زیرا آنها "ملتی سودا گرند، که درهندوستان جان و تخت پادشاهی فرمانروایان را به دادو ستدند. "  دومین نامه که با افسری ارتشی بنام الکساندر رومیو  Alexandre Romieu فرستاده شد  او در باره ی امکان کمک نظامی قول میداد. هرچند در اکنون تنها هدف هردو فرستده این بود. که  "در باره چندو چون ایران توانایی ایران،  شخصیت و قدرت پادشاه و کارآمدی وزرایشگزارش  دهند. رومیو همچنین  می باید به سنجشی می پرداخت از چگونگیِ و  توانایی  افسران ایرانی و اینکه  آنها تاچه اندازه گوش به فرمانند. 


میرزا  محمد رضا قزوینی و آمِده ژوبر در دیدار با ناپلئون در فینکنشتاین

سفیر فتحعلی شاه میرزا محمد رضا قزوینی پیمان فینکشتاین Treaty of Finkestein را با ناپلئون در اردیبهشت ۱۱۸۶ (۱۸۰۷ م) بست که بر پایه ی آن ناپلئون گرجستان را از آن ایران می دانست و به ایران تعهد می داد که از هر گونه کوشش برای وادار نمودن خروج نیروهای روسیه از گرجستان باز نخواهد ایستاد، و در برابر ایران پیمان میکرد که بر علیه انگلیس وارد نبرد میشد و بازرگانی خود را با آن کشور قطع می نمود و به سپاه فرانسه اجازه ی عبور بسوی هندوستان میداد.  همچنین بر پایه ی آن پیمان می باید هیئتی نظامی از فرانسه برای سامان دادن به ارتش و برقراری روابط بازرگانی به ایران بیاید . 


ژنرال کلود-ماتیو گاردان

فتحعلی شاه  امیدوار بود که با پیمان  فینکنشتاین  می تواند گرجستان را به ایران باز گرداند؛ اما تنها سه ماه بیش از امضای آن پیمان نگذشته بود که ناپلئون با تزار الکساندر پیمان صلح تیلسیت را امضانمود، و این هنگامی بود که ژنرال کلود-ماتیو دو گاردان Claude-Matthieu de Gardane  فرانسوی بسوی ایران حرکت کرده بود. ژنرال گاردان با هیئت سی تا هفتاد نفره ی نظامی خود در آذر ماه ۱۱۸۶ (۱۸۰۷ م) میلادی به تهران وارد شد و پیمان فینکنشتاین را به اجرا نهاد.  ناپلئون در این هنگام میکوشید تا میان فتحعلی شاه و تزار پاول میانجیگری نماید، اما شاه  به این میانجیگری روی خوش نشان نداد. 
نامه ی عباس میرزا به ناپلئون بناپارت

دولت انگلیس و کمپانی هند شرقی در کلکته که از پیمان فینکنشتاین بسیار  آسیمه و نگران  شده بودند، هر دو  فرستادگانی به ایران گسیل داشتند، که این ناشیگری دیپلماسی بس خندانه می نمود.  دولت انگلیس در لندن  سر هارتفورد   جونز Sir Hartford Jones را به سفارت فرستاد.  و کمپانی هند شرقی، یعنی دولت انگلیس در هند، جان ملکلم را که اینک به درجه ی سرتیپی ارتقا یافته بود به سفارت در ایران فرستاد.   به  نوشته ی سر دنیس رایت (سفیر انگلیس در زمان محمد رضا  پهلوی): هارتفورد جونز، که برای بیست سال کارمند کمپانی  هند شرقی در بغداد و بصره  بود دوبار به ایران سفر نموده و زبان فارسی را فراگرفته بود، بسیار اشتیاق داشت که به آوند  فرستاده ی  انگلیس به ایران بیاید.

فتحعلی شاه نخستین در خواست کمک از انگلیس را به او  در هنگامیکه  هنوزنماینده ی کمپانی  در بغداد بود فرستاده بود.  برخی از مدیران کمپانی، که از ولخرجی های گزاف  جان ملکلم  در مأمویت اولش به ایران نا خشنود بودند، هنگامیکه   هارتفورد جونز در  ۱۱۸۵(۱۸۰۶ م)   به هندوستان   سفر کرد  از مأمویت او پشتیبانی می نمودند.  جونز توانست به دولتمردان  انگلیس بقبولاند؛ که نمی توان از شاه توقع داشت  که با نماینده یِ "کمپانی" مذاکره نماید  و چنین بود که او را به مقام سفیر "پادشاه" ارتقا  دادند وبه او لقب بارون  دادند-- البته بارونی کوچک. 

 درهمان هنگام جان ملکلم  نیز که بسیارشایق به بازگشت به ایران بود در کلکته به ساخت و پاخت پرداخته بود و به این  برتری خود  پا می فشرد که او در ایران بس شناخته شده است و ازسوی دیگر آرتور ولزلی فرماندار کل پیشین انگلیس در هندوستان که اینک به لندن بازگشته بود، و  لرد مینتو فرماندار جدید انگلیس، در کلکته، از او پشتیبانی می نمودند.

رقابت میان دولتمردان انگلیس در لندن و در کلکته موجب شد که این هر دو تن  به سفارت برگزیده شوند. اگرچه فرمایندگان در لندن و کلکته ، این را می یافتند که چنین  دوتاییِ آشپز  آبستن دشواری و سرگردانی بسیارست. اما شاید در هراس از آنکه تارسیدن هارتفورد جونز به ایران کار از کار گذشته باشد و  ناپلئون به آنچه که می خواهد دست یافته باشد،  مینتو، ملکلم را زودتر از جونز به ایران فرستاد، و این بلافاصله موجب تنش و برخورد میان فرماندار کل و ملکلم از یکسو و هارتفورد جونز و هوادارانش از سوی دیگر شد.

چنین بود نووایی و مدرنیته ی اروپایی عصر روشنوایی!   به ویژه آنکه ملکلم و مینتو  بهترین کوششهای  خود را برای از میان بردن اعتبار جونز  در چشم ایرانیان به کار میگرفتند! در نامه ئی که لرد مینتو به ملکلم نوشت؛ از اینکه  لندن هارتفورد جونز را به سفارت فرستاده است،  ابراز ناخوشایندی نمود، اما از ملکلم خواست که باتوجه به حس میهن پرستی اَش  این مأموریت نابهنجار را از سوی دولت انگلیس در هندوستان بپذیرد، زیرا به نوشته ی او "سفرای فرانسه در ایران پیش آهنگان ارتش فرانسه در آن کشورند "  و بزودی نیروهای فرانسه به سوی ایران سرازیر خواهند شد. با این همه این هارتفورد جونز بود که با همه ی اینکه از ملکلم ناکارآمدتر گرفته میشد در مذاکرات با ایران موفق از کار در آمد و این ملکلم  بود که کارش به جایی نرسید. 

در هنگامیکه  هارتفورد جونز با کشتی از پُرت ماوث انگلیس  بسوی دماغه ی امید نیک در حرکت بود، ملکم با کشتی دیگری  با گروهی کوچک از افسران اروپایی و به همراه  هنگی مرکب از پانصد ملوان هندی  از بمبئی  به بوشهر  وارد شد.  به نوشته ی جان ویلیام کی نویسنده زندگینامه ی جان ملکلم، انگلیس با فرستادن او توپهای جنگی خود را در زیر پرده ی هیئتی دیپلماتیک پنهان کرده بود. خود ملکلم هم در نامه اش به لرد ولزلی  مینوشت که بر سر آنست که از همان  آغاز ورودش به ایران برخوردی خشن با فتحعلی شاه داشته باشد زیرا هرگونه تعظیم و تکریم به شاه موجب آن خواهدشد که فرستادگان ناپلئون به او بگویند که انگلیس از اتحاد فرانسه و ایران دچار دهشتزدگی شده است و این موجب بر باد رفتن آبروی نیروهای انگلیس خواهد شد.

ملکلم در روز یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۱۸۷  (۱۸۰۸م)  به بوشهر رسید و به بیدرنگ پیزلی، یکی از افسرانش را با پیامی تهدید آمیز؛ مبتنی بر اینکه اگر شاه  ژنرال  گاردان  و همه ی فرانسوی ها را از ایران  اخراج ننماید با عواقبی شوم  روبرو خواهد شد، بسوی تهران روانه نمود. ملکلم همچنین اعلام نمود که  تا هنگامیکه  شاه به این مهم نپرداخته باشد او خود از سفر به تهران و گفتگو در باره ی هر پیمان تازه سر باز خواهد زد. و البته فتحعلی شاه هم که بیدی نبود که به چنین بادها بلرزد، بی درنگ پیشنهاد اورا رد نمود. 

به دستور شاه از  ورود پیزلی به تهران  جلوگیری شد و به ملکلم فرمان فرستاده  که اگر پیامی دارد نخست با استاندار فارس در باره ی آن مذاکره نماید.  ملکم خشمگین و سرخورده از اینکه  سفرای فرانسه می توانند با دربار شاه در رابطه باشند و او تنها اجازه دارد از طریق استاندار با ایران وارد مذاکره شود تصمیم به کین جویی گرفت . اما دولت انگلیس  پیشنهاد کینه توزانه ی  او را مبنی بر  اشغال جزیره ی خارک  با شش هزار سرباز هندی، که لرد مینتو به او  قول فرستادنشان را داده بود، مخالفت نمود. ملکلم  بدون آنکه پایش را از بوشهر فراتر نهاده باشد، دست از پا درازتر در تیرماه به هندوستان بازگشت . 

هارتفورد جونز با گروهی یازده نفره از اروپائیان که برخی از آنان در بمبئی به او پیوسته بودند و برخی دیگر مانند منشی اَش جیمز موریه، نویسنده ی حاج  بابای اصفهانی ،  دو پیشخدمت سويسی  و دیگران از انگلیس با او آمده بودند،  با هدایایی، که در گرانبهایی دست کم از هدایای ملکلم در سفر اولش به تهران نداشت،  به ایران وارد شد و از بختِ همراه، آمدنش مصادف بود با امضای پیمان تیلسیت  در تیرماه ۱۱۸۶ (۱۸۰۷ م)  میان ناپلئون و تزار الکساندر و  دشواری نیروهای فرانسه در اسپانیا که به ناپلئون اجازه ی  کارزار به پشتیبانی ایران در قفقاز را نمی داد. 

اگرچه ژنرال  گاردان افسری بسیار منش ور و کاردان بود اما ناتوانی فرانسوی ها در یاری رساندن به حمله ی روسها در ایروان در  آبان ۱۱۸۷ فتحعلی شاه را بسیار ناخشنود داشته بود.  و دیگر هارتفورد جونز را نیازی چندان  به برانگیزاندن شاه برای بیرون راندن فرانسوی ها نبود زیرا شاه اینک خود از یاری آنها  سر خورده بود  و اینک  جونز با اختیارات کامل  از سوی پادشاه انگلیس با فراهم آوردن پول و اسلحه به یاری آمده بود.


سر هارتفورد جونز


جونز در اواخر تیرماه ۱۱۸۸ (۱۸۰۹ م) به تهران وارد شد   و در ظرف چند روز مذاکراتش را که در شیراز آغاز نموده بود با پیشنویس پیمان دوستی و یگانگی Preliminary Treaty of Freindship and Alliance که با وزیر بزرگ تازه ی فتحعلی شاه، میرزا محمد  شفیع بندپی مازندرانی، آصف الدوله، امضا نمود به نتیجه رسانید. 

انگلیس ها، که در برخوردهایشان با هندی ها به خوی سربزیر و فرمان پذیر آنها عادت نموده بودند، گستاخی و گردن فرازی  ایرانیان  را خوشایند نمی داشتند. هارتفورد جونز از همان ابتدای ورودش به ایران متوجه ی بزرگ منشی و غرور ایرانی ها شده بود و بنابر گزارش جان ویلیام کی  John William Kaye  او با توهین و ناسزا و قلدر بازی خود را  به تهران رسانیده بود.  رفتار او برای ایرانیان مبادی آداب و تعارف می باید براستی شگفت انگیز می بود. 
کی در باره ی  مذاکرات جونز با میرزا شفیع در تاریخ افغانستان  می نویسد، هنگامیکه  میرزا شفیع وی را متهم به دغلبازی نمود:
جونزدیگر تاب بردباری نداشت... او به آن وزیر که بس شگفتزده شده بود گفت که او پیرمردی خرفت و کله پوک است که جرأت می کند چنین واژه هایی را در برابر نماینده ی  پادشاه انگلیس بکار گیرد و هیچ چیز مگر آذرم  به پادشاه ایران جلوی او را نمی گیرد که مغز اورا به دیوار بکوبد.  جونز  در گزارش کار  مأموریت خود می نویسد:" من برای  هماهنگی  گفتار و کردار با اندکی خشونت  او را به دیواری که در پشت او بود هل دادم و شمع ها را با لگد به زمین انداختم و در تاریکی از اطاق بیرون رفتم و سواره به خانه برگشتم  بدون آنکه هیچ کدام از ایرانی ها جرأت آن داشته باشند که جلوی عبور مرا بگیرند "

 بر پایه ی بند نخستِ پیشنویس پیمان دوستی و یگانگی،  هدف این پیشنویس آن بود که  "بنیانی بشود  برای برپاییِ پیمانِ  نهایی   Definitive  خالصانه و ابدیِ دوستی و اتحادی  بی شائبه"  در میان دو کشور! 
  
 بر پایه ی این پیشنویس شاه همه ی پیمانهای پیشین با هر "قدرت اروپایی"  را  "صفر و تهی" قلمداد می نمود، و بر شانه میگرفت که از خاک ایران به  هیچ نیروی اروپایی اجازه ی حرکت بسوی هندوستان را ندهد.  و همچنین "از ورود به هرگونه در گیری دشمنانه با اعلیحضرت  پادشاه بریتانیا و یا حرکتی آبستن از صدمه و زیان  به  سرزمین هندوستان"  اجتناب نماید . و  اگر  افغانستان و یا هر قدرت دیگر به هندوستان حمله نمود یاری نظامی فراهم آورد. در برابر دولت انگلیس پیمان  یاری نیروهای انگلیس را،  به گونه ی، "یارانه ی مهمات جنگی، مانند توپ، تفنگ و غیره  و افسران" لازم برای  اخراج هر قدرت  اروپایی متجاوز فراهم آورد حتی اگر خود  انگلیس با کشور متجاوز پیمان صلح  داشته باشد. و افزون برآن انگلیس پیمان میداد که در تنش و درگیری میان ایران و افغانستان دخالت ننماید مگر  آنکه هر دوسو از انگلیس درخواست میانجیگری نمایند. انگلیس بنا بود ۱۲۰ هزار لیره  استرلینگ (برابر با ۱۶۰ هزار تومان) سالانه به ایران، تا زمانیکه جنگ با ناپلئون ادامه میداشت، بپردازد، که البته هیچ از آن مبلغ را به بهانه های گوناگون نپرداخت.
     
جونز پیشنویس پیمان  را برای تصویب به لندن فرستاد تا به صورت پیمان نهایی در آید. موریه  با میرزا ابوالحسن خان شیرازی، اولین سفیر قاجار به لندن فرستاده شد تا  پرداخت آن مبلغ را ادعا نماید -- این در خور توجه است که موریه در نوشتن داستان حاجی بابای اصفهانی از شخصیت میرزا ابوالحسن خان  الهام گرفته بود . در هنگامیکه این مذاکرات در لندن ادامه داشت دولت انگلیسی هندوستان، ونه دولت انگلیس در لندن،  که از شکست مذاکرات ملکلم  و موفقیت  جونز  آذرده بود  برآن شد که با وجود آنکه فرستادن دوباره ی  ملکلم به ایران بر اعتبار هارتفورد جونز لطمه میزد او  را بار دیگر به ایران روانه کند.  

به گزارش سر دنیس رایت قصد دولت انگلیس در هندوستان آن بود که ملکلم را به جای جونز بگمارند و به این ترتیب  کلکته را به دیگر بار مسئول امور ایران بشناسانند  و آبروی  از دست رفته ی کمپانی هند شرقی را باز بگرداند. و دو دیگر آنکه  ملکلم مأموریت داشت که تا می تواند اطلاعات جاسوسی در باره ی ایران فراهم آورد زیرا رویدادهای اخیر به آنها نشان داده بود که چه کم در باره ی ایران میدانند. 


کمپانی هند شرقی (یا دولت هندوستان) تا به آن حد با سفارت هارتفورد جونز مخالف بود که دکتر اندرو جوک را به   محل اقامت  ملکلم در بوشهر فرستاد  تا  آنجا را برای ورود او آماده سازد  و تاهنگام  ورود ملکلم از منافع انگلیس پاسداری نماید اما هارتفورد جونز در برابر این عملیات ایستادگی نمود و حاضر نشد که سزاواری فرماندارکل هندوستان را برای کنار گذاشتنش  بپذیرد.  

ملکلم با گروهی از افسران کارکشته در کمپانی هند برای سومین بار  در  ماه بهمن ۱۱۸۸ (۱۸۱۰ م) به بوشهر وارد شد و بسوی تهران  روانه شد.  اما دولت انگلیس با فرستادن  سِر گور اوسلی Sir Gore  Ouseley  از تنش میان ملکم و جونز پیشگیری نمود. ملکلم که دریافت  امیدی برای سفارت او در ایران نیست پیش از بازگشت به هندوستان  به بغداد سفر نمود. او به درخواست جونز شماری از افسران خود را برای آموزش سپاه  ایران بر جای گذاشت، و پس از بازگشت به بمبئی آغاز به نوشتن تاریخ بزرگ ایران در دوجلد  نمود. 




جان ملکلم


وزیر خارجه ی انگلیس در نامه ئی به هارتفورد جونز پس از بازگشتش به انگایس تقدیر نمود و نوشت  که پادشاه انگلیس خدمات او را در  برانگیختن: "پادشاه ایران  به ردکردن  پیشنهاد موذیانه ی فرانسوی ها ... و تحمل و میانه روی شما را در موقعیت خفت آوری که دولت هندوستان برایتان پیش آورد"  تقدیر میکند، ولی  با این همه نه به جونز پاداشی  عطا شد و نه او به مسئولیتی دیگر برگمارده شد. جونز که امیدوار بود که به فرمانداری بمبئی، که بعدها در۱۲.۹- ۱۲۰۶ ( ۱۸۳۰-۱۸۲۷ م) به ملکم داده شد، برگزیده  خواهدشد، پس از  چندی به  تلخی و افسردگی بازنشسته شد.   

در ۱۲۱۲ (۱۸۳۳ م)  هارتفورد جونز با نام جونز بریدجز Jones Brydges کتاب فارسی  "دودمان قاجار" را به انگلیس بر گردان نمود و یک سال پس از آن یاداشتهای  مأموریت  خود را در ایران  به چاپ رسانید که در آن به تلخی  از رفتار ملکلم و فرماندار کل گلایه داشت.  به نوشته ی  سرپرسی سایکس:
 آنچه که  در آینده  در زمره ی بهرداشت  interest ماندگارِ  در سیاست انگلیس  گردید   از سوی ملکم در ۱۱۸۵ ( ۱۸۰۶ م)   چنین تعریف شده بود "انگلستان با نگاهداری و افرایش قدرت  ایران به گونه ی مانعی بسوی هندوستان از منفعت  آشکارا و بزرگی  برخوردار خواهد بود."  بیش از سی سال پس از آن، دولت انگلیس  به دولت روسیه یاد آور ی  می نمود که "بریتانیای بزرگ ایران را  برای امنیتِ  هندوستانِ انگلیس به آوند مانعی در برابر  حمله ی  هر قدرت اروپایی می بیند. با این دید دفاعی،  بریتانیای بزرگ  پیمان اتحاد با ایران را بسته است  و آرمان این  اتحاد این بوده است که ایران می باید، نا وابسته به فرمان خارجی  و در حال صلح با همه ی همسایگانش با بریتانیای بزرگ دوستانه رفتار نماید."
 والبته سر دنیس رایت در باره ی اینکه بریتانیای بزرگ همواره از هر موقعیت به زیان ایران و به نفع خود سوء استفاده میکرد خاموش است. حتی چنین می نماید که در دعوای زرگری میان هارتفرد جونز و ملکلم انگلیس برای تصویب پیمان نهائیش تا سال۱۱۹۹ (۱۸۱۴م)   آنقدر به این دست و آن دست نمود، تا ایران  پیمان گلستان را با  روسها   سال ۱۱۹۸ (۱۸۱۳ م) میلادی امضا نماید تاکه انگلیس  وادار نباشد که به کمک ایران بیاید. 

پیمان گلستان     
انگلیس که از پیشروی نیروهای ناپلئون بسوی روسیه نگران بود در روز شنبه ۱۰ مرداد ۱۱۹۱ (۱۸۱۲ م) در اورِبروی Orebro سوئد پیمان صلح و اتحاد Treaty of Peace and Union  را با امپراطور الکساندر روسیه امضا نمود، که بر پایه ی آن هرگونه اختلاف و عدم تفاهم میان دوکشور پایان یافته تلقی میشد و حمله ی هر کشور به  هرکدام از آن دو به مثابه ی حمله به دیگری تلقی میشد.   روز دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۱۹۱ (۱۸۱۲ م)  نیروهای ناپلئون وارد مسکو شد.  


سِر گور اوسلی

در این هنگام سِر گور اوسلی که با میرزا ابوالحسن خان شیرازی در بهار ۱۱۹۱ (۱۸۱۲م) به ایران آمده بود تا مقام سفارت را از هارتفورد جونز  تحویل گیرد  به عباس میرزا فشار میاورد که به جنگ با روسیه خاتمه دهد.  او بند دوم پیمان نهایی  را بدین سان باز نوشت که اگر ایران از سوی یک قدرت اروپایی   مورد آفند قرار گیرد و از انگلیس یاری بخواهد،  دولت هندوستان  یا لشگری بیاری خواهد گسیل داشت و یا مبلغ دویست هزار تومان خواهد پرداخت، مشروط به آنکه  این مبلغ  برای هزینه های نظامی در زیر نظر سفیر انگلیس خرج شود. همچنین انگلیس مبلغ ششصد هزار تومان را، که  بر پایه ی پیشنویس پیمان باید تا آن هنگام پرداخت  می نمود، می باید بر پایه ی این پیمان نهایی اکنون پرداخت می نمود به افزون بیست  اَرّاده توپ و سی هزار تفنگ. 

اما همینکه خبر  تسخیر و آتش سوزی مسکو، در مهرماه ۱۱۹۱ (۱۸۱۲ م)  به  عباس میرزا رسید او بی درنگ با حمله به  لنکران و ارگوان  آن دو شهر را باز پس گرفت  اما در آذر ماه  نیروهای روس در زیر فرماندهی ژنرال پیتور کوتلیارِوسکی Пётр  Котляревский - Pyotr Kotlyarevsky   در اسلاندوز به پیروزیی بزرگ دست یافتند. در این پیروز البته کمک های اطلاعاتی سر گور اوسلی،  که از پیمان اتحاد روس و انگلیس آگهی یافته بود، نقشی پر اهمیت داشت. او   افسران انگلیسی را از نیروهای ایران بیرون کشیده بود و در نتیجه  از قوه ی آتشبار توپهای ایران بسیار کاسته بود.  

 سِر گور اوسلی که  پیش از سفارتش به ایران مترجم میرزا ابوالحسن خان شیرازی  نخستین سفیر ایران در انگلیس  بود فارسی را بسیار خوب صحبت می کرد . او در مذاکرات صلح میان روسیه و ایران،  میان فرمانده ی کل روسی قفقاز نیکلای ریتشچِف  Николай Ртищев - Nikolay  Rtishchev و  نماینده ی ایران میرزا ابوالقاسم  قائم مقام  شرکت داشت.  اوسلی در سفری به تفلیس  از شرایطی که می باید به ایران تحمیل شود آگاهی یافت.  و آنها را در پیمان گلستان گنجاند.
روسیه در ۱۱۹۱ (۱۸۱۲ م) پیمان بخارست را با ترکیه عثمانی امضا نمود و سرزمین های قفقاز متعلق به ترکیه را به آن کشور باز گردانید و در ۸ مهرماه ۱۱۹۲ (۱۸۱۳ م) پیمان گلستان را به میانجیگری انگلیس با ایران امضا نمود و مرزهای ایران بر پایه ی "درباش و در اکنون" status quo ad presentum تعیین شد. ایران از هرگونه ادعا بر داغستان و گرجستان دست کشید و استانهای ابخازیا، ایمریتیا ، مینگرلیا و گروسیا را ازدست داد و خان نشین های قره باغ، گنجه، شکی، شیوان، دربند، کوبا، باکو، و برخی از بخشهای تالش و لنکران رسماٌٌ به روسیه ملحق شد. روسیه حق در یانوردی تکتایانه را در دریای مازندران به دست آورد این پیمان چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ اقتصادی به نغع روسیه بود . مرزهای آن کشور تا کرانه های غربی دریای مازندران گسترش یافت ، بازارهای ایران را بر واردات کالاهای روسی گشوده شد و به روسیه پرواداده شد تا در امور سیاسی ایران مداخله نماید.

چنین بود که برای دومین بار در طول دوازه سال یعنی از زمان نخستین پیمان آفند و پدافند با انگلیس یاری آن کشور به ایران در برابر تجاوز روسیه پوچ و بیهوده پدیدار گردید. فتحعلی شاه پیمان گلستان را پیمانی نهائی و قطعی نمی دانست و باور نمی داشت که آن همه سرزمین را به این آسانی از دست داده باشد. از سوی دیگر سر گور اورسلی برای فریب ایران نیکلای ریتشچِف نماینده ی همه اختیار روسیه را ترغیب نموده بود تا در قرارداد الحاقی جداگانه تعهد نماید که شاه می تواند از تزار روسیه در خواست بازپسگیری برخی از سرزمین هایش را بنماید. این قرارداد الحاقی بس موجب خشم دولتمردان روس بر ریتشچف شد.

و چنین بود که پس از تصویب پیمان گلستان شاه پیمان نهایی دوستی و اتحاد با انگلیس را در تهران در ۴ آذر ۱۱۹۳ (۱۸۱۴ م) امضا نمود از سوی دولت انگلیس هنری الیس Henry Ellis آن پیمان را امضا نمود که بر پایه ی آن ایران اجازه نمی داد هیچ قدرت اروپایی از خاکش بسوی هندوستان لشگرکشی نماید. همچنین ایران از نفوذ خود بر خان های بخارا و خیوه و کوهکند بهره می بایدگرفت تا آنها نیز از پیشروی نیروهای اروپایی بسوی هندوستان پیشگیری نمایند. این پیمان می باید تا ۱۲۵۳ (۱۸۵۶م) بر پا میماند

از این هنگام بود، که بر پایه ی پیمان تهران، مرزهای میان روسیه و ایران می باید "با پذیرش انگلیس و روسیه و ایران تعیین میگردید" .   در صورت بروز جنگ ایران و انگلیس می باید به یاری یکدگر می شتافتند. انگلیس بجای فراهم آوردن سپاه هرساله ۲۰۰ هزار تومان برابر  با ۸۳ هزار لیره استرلینگ به ایران یارانه می پرداخت، البته مشروط  بر اینکه  ایران آغاز به جنگ نکرده باشد .  در صورت بروز جنگ میان انگلیس و افعانستان شاه  ارتش ایران را در اختیار انگلیس می نهاد  اما در صورت نبرد میان ایران و افغان  انگلیس از مداخله  خودداری مینمود و تنها در صورت تقاضای دو طرف به میانجیگری می پرداخت. پس از این پیمان بود که انگلیس هیئت دیپلماتیک دائمی در ایران نگاه میداشت.

پس از ۱۱۹۴ (۱۸۱۵ م)  انگلیس که می خواست رابطه ی خود را با روسیه   باروسیه بهبود دهد پیمان تهران را مایه ی دردسر میافت. و البته هیچگونه فشاری بر روسیه برای باز گرداندن استانهای قفقاز وارد نمی آورد. از سوی دیگر با پیمان تهران، ایران را از آغاز جنگ با روسیه بر حذر میداشت و چنین بود که، چنان که خواهیم دید،  برای خود این بهانه را دست و پا کرده بود که بتواند با ادعای اینکه آغاز کننده ی جنگ ایران بوده است از پرداخت هر گونه یارانه خود داری نماید و از سوی دیگر رفته رفته  بسیاری از  افسران توپخانه را  که  برای یاری  ارتش ایران  گمارده بود واپس کشید. به نوشته ی هنری ویلوک Henry Willock،  کاردار سفارت انگلیس در ایران، در سالهای  ۱۲۰۵ -۱۱۹۴(۱۸۲۶-۱۸۱۵م) درسیاست انگلیس:
... هیچگونه تلاشی  برای  نگاهداری نفوذ افزاینده ی  انگلیس در دربار تهران به کار نیامد و هرگونه  مخالفت با  دیدگاه های معمول روسیه به شدت منع میشد. از ۱۸۱۸ چنین به دید میاید  که مهمترین هدف دولت انگلیس  جلوگیری از هرگونه موضوع گفتگوی ممکن بود  که از عملیات مأمورین روسیه در این کشور  برمیخاست 
 فتحعلی شاه  میزا ابوالحسن  خان را در  زمستان ۱۱۹۴( ۱۸۱۵ م)  به همراه هدایایی گرانبها؛ مرکب از چندین اسب عربی و بردگان حبشی  و دو فیل،  به سفارت به نزد تزار الکساندر در  سنت پطرزبورگ  فرستاد. ابوالحسن خان در مذاکراتش با نسلرد  Nesselrode در خواست نمود، که بر پایه ی  قرارداد الحاقی، روسیه به حد اقل بخشی از سرزمین های بزور گرفته شده را باز پس دهد.  در پاسخ  به او گفته شد که تا  بررسی دقیقی از خطوط مرزی هیچ تصمیمی در این باره گرفته نخواهدشد. و پس از چنین بررسی تصمیم آن کشور  با فرستادن سفیر ویژه یی از روسیه به دربار شاه  ابلاغ خواهد شد. 

روسیه سپس  ژنرال  الکسی  ارملوف Алексе́й Ермо́лов - Aleksey Yermolov  فرمانده ی مخوف  نیروهای روس در گرجستان و قفقاز را به سغارت  فوق العاده  به ایران  گسیل داشت. چنین به دید میاید که تزار الکساندر با فرستادن ارملوف براستی می خواست با صرف کمترین هزینه پیوند آشتیی با فتحعلی شاه برپا نماید، چرا که او به  ارملوف دستورداده بود با بررسی دقیق خطوط مرزی آیا می توان تغییراتی  جزیی به سود ایران را پذیرفت . اما باز پس دادن سرزمینی در مقیاس بزرگ ناممکن بود . در دستور کار ۳۵۰۰ کلمه یی ارملوف همچنین چهار هدف دیگر در مذاکره تعیین شده بود:

  •  گشودن ایستگاه های بازرگانی در گیلان و استرآباد  
  •   اعلام بیطرفی هر کدام از  دو کشودر صورت در گیر شدن طرف دیگر در یک جنگ 
  • کاهش، و به سر انجام، از میان  بردن نفوذ انگلیس در ایران 
  •  بر پاسازی هیئت دیپلماتیک دائمی روسیه در تهران 

ارملوف در پائیز ۱۱۹۵ (۱۸۱۶م) به تفلیس وارد شد  و پیش از ورود به تهران از خطوط مرزی بازدید نمود  و از گزارش  ۱۹ دیماه ۱۱۹۵ (۱۸۱۷ م)  او به تزار آشکارست که او حاضر نبود حتی وجبی از خاک اشغالی را باز پس دهد. او می نویسد:
چهره ی خشم آلود من همیشه به  آشکاری نشان میداد که من چه حس می کنم، و هنگامیکه من از جنگ سخن می گفتم، من  خودرا همانند مردی وانمود میکردم  که آماده است تا با دندانهایش گلوی  آنها را بخاید. شوم بختانه برای آنان   من دریافتم که چه اندک این رفتار برایشان ناخوش آیند است، ودر نتیجه  هرگاه که استدلالی منطقی برایم دشوار بود، من به دهن بندِ  درنده ی وحشی ام، پیکر غول آسا و هراسناک، و حنجره ی پر قدرتم تکیه میکردم - زیرا آنان مطمئن بودند که کسیکه می تواند چنین پر غرش فریاد بکشد  می باید که دلیل خوب و بایسته يی داشته  باشد.    
ژنرال الکسی ارملوف
 اگرچه  ارملوف  در گفتگوی خود با شاه بس فروتنانه و چاپلوسانه رفتار می نمود  و او را ار نوادگان چنگیز جهان گشا می خواند. به هر روی رفتار  خشک و انعطاف ناپذیر او  موجب شد که مذاکرات بجایی نرسد . ایرانی ها بازگشت خاک میهن را شرطی بی برو برگرد  sine qua non میدانستند  و چنین بود که مذاکرات  به شکست انجامید.  ارملوف  در خاطراتش به تلخی می نویسد:
به تو، ایرانی، که جرأت آن ندارد تا زنجیرهای شرم آور بردگی  را که فرمایندگان تشنگی ناپذیر و آزمند براو بسته اند؛ جائیکه دون مایگی مردمش شرافت انسانی را نابود میکند و اندیشار حق را از او میگیرد،  جائیکه  وظیفه ی هر انسان  چنین تفسیر شده که می باید سر تسلیم برده وار در برابر آقایش فرود آورد؛  جائیکه  ‌آئینش  آموزش کارهای اهرمنی میدهد و  کارنیک را پاداشی نیست -  به تو من نفرت خودم را تقدس می دهم و لعنت  خودم را بر تو می فرستم  و سقوط تو را پیش بینی می کنم.
 تنها موفقیت ارملوف در مذاکرات بر پايی هیئت دائمی دیپلماتیک در ایران بود که برای آن  سیمون مازارویچ  Семён Мазарович, Simon Mazarovich  را برگزید. مازاروویچ  و منشی ودستیارش الکساندر گریبادف  Алекса́ндр Грибое́дов, Alexander Griboyedov در فروردین ۱۱۹۸ (۱۸۱۹م)  وارد تهران شدند  

 هنری ویلوک کاردار سفارت انگلیس در باره ی مازاروویچِ ونیزی الاصل در نامه یی به جیمز موریه می نویسد:
مازاروویچ در گفتگوی خصوصیش با عالیجنابان انگلیسی  بسیار رجز می خواند؛  او میگوید ما باید در این کشور نفوذی رهبرانه داشته باشیم همانگونه که شما در هندوستان چنان نفوذی را دارید. ایران می باید از آن پس پادشاهش  را از ما بگیرد... او بسیار  خواستار  محبوب شدن در میان  بزرگان است، و خیلی هم زیادی؛  برای موفقیت در ایران این رفتار بدرد نمی خورد،  رفتاری بسیار فروتنانه   در اینجا  خواری  بر انگیز ست و نه احترام آور . او مردی بسیار خوش برخورد و خوش خوست و روابط ما باهم بسیار خوبست.  پادشاه  زیاد خوشش نمی آید که از خیلی نزدیک مورد مراقبت روسها باشد و خواسته است که آقای مازاروویچ در تبریز اقامت گزیند و من بسیار  درشگفتم که او این را پذیرفته است.
در این هنگام بسیاری از سربازان روس که شرایط زندگی سخت در قفقاز  را بر نمی تابیدند به ایران می گریختند، و عباس میرزا که به  توانایی رزم آوریشان ارزش می نهاد آنان رابرای آموزش سپاهیان خود استخدام میکرد و هنگ نزدیک به هزار تن سپاهی جنگ آزموده را در  لشگر خود از فراریان روس، به نام هنگ بهادران،  به فرماندهی سرکار استواری روسی  از  نیژینی نووگراد بنام  سامسون ایکوولف  مکینتسف     Самсо́н Я́ковлевич Маки́нцев  که در ایران بنام سامسونخان شناخته میشد، تشکیل داده بود. 

ارزش تبلیغاتی این هنگ روسی ورزم آوری آنان از آبروی  ارتش روس می کاست و در تضعیف روحیه ی آنان نقشی مهم داشت، تا آنجا که فرماندهان  روس در گرجستان بارها بیهوده تلاش ورزیدند تا با فشار بر دولت ایران، برپایه ی بندی در پیمان گلستان،  در باره ی بازگشت اسرای جنگی،  این هنگ را منحل و سپاهیانش را  به روسیه باز گردانند.  روسها کوشیدند تا برخی از این سپاهیان را  با دادن پول  و قول عفو از مجازات، راضی به بازگشت نمایند. الکساندر گریبایدوف، دستیارِ کاردارِ روس مازاروویج، که  میهن پرستی دو آتشه بود و ازاینکه مازاروویچ، که در اصل ایتالیایی بود، در این باره بردباری نشان میداد بس ناخشنود بود. 

گریبایدف گفتگویش با عباس میرزا را در باره ی سربازان فراری روس چنین گزارش داده است:


گریبایدف (گ): والاحضرت، استدعا می کنم اجازه دهید من سربازان را ببینم تا از آنها بشنوم  مأمورین شما چگونه از آنان بازجوئی میکنند.
عباس میرزا (ع): مأمورین من آنچه را که باید بکنند می کنند، نیازی به این نیست که شما پیششان بروید.
گ: من واقعاٌ فکر می کنم که هر آنچه آنها می کنند بگونه ئی درست نیست. هنگامیکه مأمورین شما آنها را در هیئت می بینند، آنها با پیشنهاد پیاپی عیاشی، زن بارگی و شراب خواری  به آنها آغاز می کنند؛ هنگامیکه ما پیداشدیم آنها شرم زده  خود را از ما پنهان کردند.  به هر حال ما می توانیم به میدان برویم و با آنها در باره بازگشت به سرزمین پدری گفتگو کنیم. سپس شما فرمان  دادید که ... برخی سربازان هنگ که قرارگاه  مرا ترک میکردند و دستگیر شده بودنند را  باید به نزد شما بیاورند. من صورتی از نامهایشان را دارم، اما آنها هرگز به دیگر بار پدیدار نشدند حتی اگر شما دستور میدادید...  چهار تن از مأمورین شما بهترین تلاش خودشان را می کنند که خدا میداند که چه کار و من حتی اجازه ندارم که به آنها نزدیک شوم.
ع : آن استخر را می بینی؟ پر از آبست و اگرچند قطره از آن بگریزد چندان از آن کم نخواهد شد . همین راهم میتوان درباره ی روسهای من گفت.
گ:  اما اگر آن چند قطره بخواهند که به استخر بازگردند - چرا باید جلوشان را گرفت؟
ع: من جلوی روس ها یی را که می خواهند به میهن شان برگردند نمیگیرم.
گ: من به آشکاری این را می بینم؛ با این وجود، آنها در بندند، آشفته اند و بهشان اجازه داده نمی شود که نزد ما بیایند.
ع: در روسیه بیایند که چه بکنند؟ به من بگویند و من آنهایی را که می خواهند بروند به شما باز می گردانم.
گ: شاید این خواست والاحضرت  باشد ولی ملازمین شما رفتاری دیگرگون دارند ؛ آنها  به دیگر بار دارند با دادن قول زر و نامه های بی امضا آنها را که هم اکنون در اختیار شمایند تشویق به ماندن می کنند.
ع: این برخلاف واقع است؛  شمائید که مردم مرا به شورش برمی انگیزانید درحالیکه همه ی رعایای من به درستی رفتار می کنند.
گ: آیا والاحضرت مایلند که ببینند؟ من با خودم چند نامه ی بی امضا از مأمورین شما دارم
ع: من از آنها خبر دارم؛ این کار بدستور من انجام شده است. 
 گ: این براستی مایه ی تاسف است. من فکر میکردم که این بدون اطلاع شما بوده ست. شما میفرمائید که از ما ناراضی هستید زیرا ما به نادرست رفتار می کنیم. کجا؟ ما چه کاری را نادرست انجام داده ایم؟ لطف بفرمائید و به ما بگوئید.
 ع: شما بهشان پول میدهید و همه گونه داستانها را  توی گوششان نجوا می کنید
گ: خودتان از آنها بپرسید که اگر ما حتی یک سکه ی زر به آنها داده باشیم. ما نمی توانیم در گوششان نجوا کنیم در همه کوچه هایی که به قرارگاه ما متصلند نگهبان گمارده شده که ما  را بسته دارند تا نه تنها نتوانیم که نجوا کنیم که بلکه حتی با هیچکس دیگر هم نمی توانیم به صدای بلند سخن بگوئیم.
ع: چرا شما مانند انگلیسی ها رفتار نمی کنید؟  آنها  آرام و ملایمند. من از آنها بسیار راضیم.
گ:  ما نه از انگلیسی ها و نه از هیچکس دیگر تقلید نمی کنیم.
این گفتگو برای مدتی ادامه داشت و سپس در پایان عباس میرزا با بازگرداندن هفتاد سپاهی روس  به گریبایدف موافقت می کند. گریبایدف از او می خواهد که عده ای دیگر از سپاهیان را که در بند هستند نیز آزاد کند. در این هنگام عباس میرزا سامسون خان روسی یا همان سامسون ماکینتسف Samson Makintsev فرمانده ی "هنگ بهادران" را احضار می نماید تا صورتی از نام این سپاهیان، که گریبایدف به او داده ست، را بررسی نماید. گریبایدف با دیدن چهره ی این سپاهی روس که از دید او یک خائن است  به سرحد خشم میاید.
من... اعلام نمودم که نه تنها این شرم آورست که این  خوک نابکار ملازم کسی باشد که بل شرم آورتر این ست  که اورا در برابر یک افسر و عالیجناب روس آورد.  والا حضرت چه  خواهند گفت  اگر که فرمانروای ما یک ارمنی فراری از ایران را برای گفتگو با ایشان اعزام کنند؟ 
شاهزاده: او نوکر من ست. 
گریبایدوف:  اگرکه او سردار شما هم که باشد برای من مهم نیست؛  از دید من او یک خوک رذل و بدذات است که باید از چشم من دور بماند. 
به نوشته ی گریبایدف عباس میرزا در این هنگام بسیار خشمگین شد، "و شروع به گفتن هر چیز بی معنی بمن نمود و من نیز به او به همانگون پاسخ  گفتم و او برآن شد که دیگر  هیچ نمی خواهد بامن کاری داشته باشد و ما از هم جداشدیم".

 به گزارش ویلوک کاردار سفارت انگلیس به کسلرای وزیر خارجه انگلیس، عباس میرزا به مازاروویچ از گریبایدوف شکایت نمود  و از او خواست که دیگر گریبایدف را به ملاقات او و وزرایش نفرستد . 

با این همه عباس میرزا  به گریبایدف  اجازه داد تا با ۷۰ نفر از روسهای  هنگ بهادران  به تفلیس بازگردد و برای آنها  شش اسب  فرستاد و دو افسرسوار را برای راهنمایی همراهشان نمود. او پیش از رهسپاری روسها  به شیوایی و مهربانی با آنها سخن گفت  و از آنها خواست که به تزار همانگونه  با دلبستگی خدمت کنند که به او میکردند، و از گریبایدف خواست که اطمینان یابد که در روسیه با آنان به نیکی رفتار شود. یک از سپاهیان  روس بی تاب شد و در آخرین لحظه  با گریه خود  را به پای او انداخت وگفت که نمیداند چگونه شد که به او ناوفاداری نموده است و به هنگ بازگشت. گریبایدف نوشت "دلم می خواست او را تکه تکه کنم".   

ارملوف از این موفقیت گریبایدوف بسیار خشنود شد  و از سنت پترز بورگ برای  او درخواست مدال نمود. اما وزارت خارجه ی روسیه پاسخ داد که "یک مأمور رسمی  نمی باید رفتاری بدان شیوه داشته می بود". سرنوشت سپاهیان بازگشته ی روسی چندان خوش نبود. مازاراویچ در نامه یی پوزش خواهانه به او نوشت:
گریبایدف عزیز من، من می بینم  که هیچ  آسیبی  برنخاست مگر اینکه من نتوانستم برای سپاهیانت همه ی آسودگی که می خواستم برایشان درخواست کنم را بدست آورم... در این کره ی خاکی هرگز نمی توان شاد بود.
 به نوشته ی مورخ روس  میلیتسا نچکینا Militsa Nechkina  در باره ی گریبایدف می نویسد؛  "برای ناتوانیش  در نگاهداری قولی که داده بود آشکارست که سرنوشت  آنان در روسیه بسیار ناگوارتر  از آن بود  که در نخست پذیرفته شده بود." خود گریبایدف در دفتر یادداشتهایش می نویسد: "بازگشت زندانیان:  مذاکره در باره ی زندانیان: دیوانگی  و اندوه ". 

در مرداد ۱۱۹۹ (۱۸۲۰م)  گریبایدف آگهی یافت که سروان ادوارد ویلوک، برادر هنری ویلوک کاردار سفارت انگلیس، پس از سفری به گرجستان  دو سرباز  فراری روسیه را برای خدمت در هنگ بهادران با خود به تبریز آورده ست. گریبایدف بی درنگ نامه ی پرخاش  آمیزی به کاردار سفارت انگلیس نوشت و سروان ویلوک و گماشته اش را متهم نمود که سربازان روسیه را تشویق به فرار نموده اند . هنری ویلوک در دنباله یی از نامه پراکنی به کلی این اتهام را رد نمود.

گزارش ویلوک به لندن در باره ی این ماجرا از  "رفتار شتابزده و عصبی" و"احساسات بیتابانه" ی گریبایدف و " واکنش خشونت بار و بی ملاحظه" و "اخلاق زود آذرده ی" او سخن رفته است و این البته با گواهه های دیگر روسی در باره خوی او سازگارست . 

جنگ ایران و عثمانی

پس از آنکه یونانی ها در اسفند ماه  ۱۱۹۹ (۱۸۲۱م) بر علیه امپراطوری عثمانی بپا خاستند روسها در نخست بی سویه گی  در پیش گرفتند اما هنگامیکه  ترکها تحریم کشتیرانی  بر علیه یونان را برپا ساختند  بهره داشتهای اقتصادی روسیه به خطر افتاد در مرداد ۱۲۰۰ (۱۸۲۱م) روسیه سفیر خودرا از  دربار عثمانی فرا خواند.

عباس میرزا که از راهکارهای ترکیه ی عثمانی در قفقاز خشمگین بود به تزار الکساندر پیشنهاد یاری در جنگ با عثمانی را داد با این امید که بتواند روسیه را به اتخاذ تصمیمی سودمند برای ایران در تنشهای مربوط به پیمان گلستان وادار نماید. اما تزار در نخست به این پیشنهاد روی خوش نشان نداد. زیرا الکساندر و نسلرد نمیخواستند موازنه ی قدرتهای اروپایی را در این هنگام با نبرد با عثمانی به خطر افکنند و به نظر میرسید که فراخواندن سفیر از استانبول اثری مثبت داشت. زیرا ترکیه از ایجاد مزاحمت  برای کشتی رانی  روسها دست برداشت.

اما ارملوف فرماندار نظامی روسیه در گرجستان از هراس اینکه ترکیه عثمانی و ایران بر پایه ی اشتراک دینی در اتحادیه یی بر علیه روس اندر ایند در پیامی به تاریخ یکشنبه ۱۰ تیرماه  ۱۲۰۰ (۱۸۲۱م)  به مازاروویچ دستور داد:" می باید راهکارهایی را برای پیشگیری از یکچنین  برآیندی در پیش بگیرید". او پیشنهاد نمود که به عباس میرزا گفته شود که او با به دست آوردن سرزمینهای قفقازِ ترکیه یِ عثمانی می تواند آبروی از دست رفته ی خود را بازخرید نماید. 
به گزارش هنری ویلوک بتاریخ  ۱۲۰۴ (۱۸۲۵م):
 شاهزاده ی , ولیعهد [عباس میرزا] ، در این زمان...، ازسوی آقای مازارویتز [مازاروویچ] زیر فشار برای برپایی جنگ قرار گرفت. اگرچه روسیه کارکرد پیشکار خود را در  آنجا انکار نموده است اما در باره ی چنین واقعیتی هیچ تردیدی نیست. نامه ی او  در این باره به من رسانده شده  که مهر او بر آن خورده است. من آنرا ترجمه و به وزارت خارجه فرستاده ام.     
گریبایدف چند سال بعد هنگامیکه به مقام وزیر مختار تام الاختیار  روسیه در تهران ارتقاء یافته بود و جنگ میان روسیه و ترکیه در گرفته بود، در چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۲۰۷ (۱۸۲۸م) در نامه یی به ژنرال ایوان پاسکه ویچ،   Ivan Paskevich - Ива́н  Паске́вич می نویسد:
وزارت  امور فوق العاده ی خارجه ی خواب آلوده را به هم بزن. مستقیماٌ به خود امپراطور بنویس، و عقیده ات را در باره ی عباس میرزا به او بده- به این معنی که این فکر خوبی ست که او را بر علیه ترکها مسلح نمود، من بدون گرفتن اختیار از مافوق هایم نمی توانم این کار را بکنم. من در ۱۸۲۱  عین این کار را با موفقیت انجام دادم  و بخاطرش از سوی نسلرد توبیخ شدم، اگرچه امرلوف کاملاً از من پشتیبانی نمود. ممکن است این بارهم همانگون بشود. تو به من آفرین میگویی و لی شیطان مرا تکه تکه خواهد کرد .
 در خاطرات  ژنرال  موراویف  که  پس از چیرگی بر کارس در ترکیه عثمانی نام او به  نیکلای موراویف- کارسکی Николай Муравьёв-Карсский - Nikolay Muravyov-Karsky تغییر یافت  در  گزارش گفتگویی در ۱۳ بهمن ۱۲۰۰(۱۸۲۱م) با گریبایدف در تفلیس  می نویسد که این مازاراوویچ ونیزی،  که دست عباس میزرا را به نشانه ی سپاس می بوسید، نبود که عباس میرزا را با  به جنگ با عثمانی ها بر انگیخت که بل گریبایدف بود که با بی اعتنایی وانمود میکرد روسیه به یاری ایران بی نیازست. موراویو می نویسد: گریبایدف:
...  در میان  گفتگویمان  در باره ی رفتار مازاروویچ و اینکه چگونه شیوه ی کارکرد او از احترام مقامش، و بالنتیجه از احترام به امپراطور، میکاست با من  صحبت کرد. هنگامیکه پیامهایی از پترزبورگ دریافت شد که به دربار ایران آگهی میداد که ترکها  با رفتارشان موجب ناخشنودی امپراطور  گشته اند و مارا به جنگ برانگیخته اند، باید به عباس میرزا آگهی داده میشد که امپراطور مایلست که همه ی دولت ها بدانند که اونه به خاطر گسترش امپراطوری، که بل به خاطر عملیات ناروای ترکها   نسبت به اوست که می خواهد واکنش نشان دهد.  گریبایدف به نزد عباس میرزا رفت  و به او گفت که امپراطور بدنبال پیدا کردن متحد نیست که بل می خواهد اورا از واقعیت بیاگاهاند.  عباس میرزا از این  چنین فرصت به اشتیاق آمد و پیمان داد که پنجاه هزار سپاهی  را به میدان کارزار با ترکها خواهد فرستاد، که چنین نیز کرد.  روز بعد مازاروویچ، او را در باغ دیدار نمود و در باره همان موضوع بااو به گفتگو پرداخت، اما بجای آنکه از تشریفات  پیروی کند، از عباس میرزا خواست که با ما متحد  بشود و هنگامیکه عباس میرزا  موافقت خود را اعلام داشت، او از سر سپاسگزاری  دست او را گرفت و بوسید. اینست سزای به کارگرفتن یک خارجی در خدمت کشورمان.  
پژوهشگران تاریخ برآنند که براستی این ارملوف  بود که عباس میرزا را به جنگ با ترکیه عثمانی فریب داد. به هرروی نیروهای عباس میرزا با ترکیه بدون پشتیبانی روسیه وارد جنگی شد که موجب تلفات بسیار به نیروهای هر دو سو شد.  و سرانجام بدون رسیدن به هیچ نتیجه، جنگ با میانجیگری انگلیس در تیرماه ۱۲۰۲ با امضای پیمان ارض روم به پایان رسید. وزیر دارایی روسیه ، گوریف،  باحواله ی یک میلیون روبل سیمین   با هم امضایی  نسلرد  به عباس میرزا  برای هزینه ی نبرد با  عثمانی موجب شد که گریبایدف  نشان شیر خورشید  در جه ی دوم  را از ایران دریافت نماید.  

 در این هنگام دولت تزار میکوشید که  بازرگانی اروپا بسوی ایران را از راه های ترکیه عثمانی به سوی  دریای سیاه در قفقاز و از آنجا به تبریز بکشاند در برآیند میزان بازرگانی میان روسیه و ایران در سالهای  ۱۱۹۴(۱۸۱۵م)  تا ۱۱۹۹ (۱۸۲۰م) به میزان سیصد در صد از  یک میلیون و هشتصد هزار روبل  به چهار میلیون و دویست و پنجاه هزار  روبل  افزایش یافت.  به موجب فرمان ۱۶ مهر ۱۲۰۰ (۱۸۲۱م) در همین راستا   تعرفه های گمرکی ترجیحی   ده ساله به نرخ اندک پنج درصد برای واردات هرگونه کالا به گرجستان، افزون بر سیاستهای دیگر تشویق سرمایه گذاری  برپا شد .

 در این هنگام ارملوف سادیست  و مخوف با ویرانگری و سوزاندن خرمن و برون راندن قفقازیان  از روستاهاشان ، کشتار گروهی مردان و آسیب های وحشیانه به زنان سر آن داشت که به قفقاز  هویتی روسی دهد. همانگونه که او خود نوشته ست: 
خواسته ی من اینست که دهشت نام من برتر از زنجیرها و باروها از مرزهایمان پاسداری نماید،  اینست که دستور من برای بومیان قانونی گزیر ناپذیرتر از مرگ باشد. رفتاری پدرانه در دید آسیایی ها نشانه ی ضعف تلقی میشود وبخاطر انسانیت است که من به ناشکیبانه سختگیرم. یک اعدام  صدها تن روس را از نابودی  و هزاران مسلمان را از خیانت نجات میدهد. 
هرچند گریبایدف بعدها از نتایج عملیات سفاکانه  و بیدادگرانه ی ارملوف درس عبرت گرفت و کوشید تا در مناطق اشغالی روسیه قانون و داد را بر پا نماید، اما در این هنگام هنوز از جنایت های ارملوف،  که ادعای روشنگری و روشنوایی داشت، پشتیبانی می نمود. برای نمون؛  گریبایدف بود که او را ۹ بهمن ۱۱۹۷ (۱۸۱۹م)  "مردی شگرف" می خواند و  می نوشت که ارملوف: "شورشیان را با اسلحه سرکوب می نماید، بدار می آویزد، دهکده هاشان را به آتش میسوزاند. اما چه می توان کرد؟  من با برخی از کارهای خودسرانه ی او قانوناٌ موافق نیستم، اما باید بیاد  داشت که او در آسیاست- در اینجا حتی کودکان نیز خنجر میربایند..." . اما در ۱۶ آذر  ۱۲۰۴ (۱۸۲۵م)  هنگامیکه  خونریزی های ارملوف  را در چچن    می دید نوشت: "ستیزه یی با آوای طبلِ روشنوایی بر علیه آزادی مردم کوهستانها و جنگل ها" و درباره ی سرنوشت اندوهبار مَهینان و خان های دلیر آن دیار که دلیرانه در برابر ارملوف ایستادگی می نمودند می نوشت: " دو تن در حضور من گلوله خوردند، بقیه برای کیفر به بند شدند یا به  ضرب و شتم  شکنجه شدند؛  به تنی  ... بدار آویخته در آنسوی رودخانه برخوردکردم که به آرامی در باد تکان می خورد؛..."   و چنین برآیند می گرفت که:" عملیاتی برپایه ی  دهشت  و گروگانگیری تنها برای مدتی ممکن است: تنها دادوری بسیار موشکافانه مردم  سرکوب شده را در زیر پرچم  فاتحین به آشتی خواهد آورد. "


پیر اَمِده ژوبر، Pierre Amédée Jaubert فرستاده ی ناپلئون  در کتابش سفر به ارمنستان و ایران   Voyage en Arménie et en Perse در باره ی دیدارش با عباس میرزا می نویسد:
Je voulus d'abord le féliciter au sujet des succès qu'il venait d'obtenir sous les murs d'Érivan; mais il baissa les yeux, porta la main à son front comme un homme affecté par un triste souvenir, puis il m'adressa la parole à peu près en ces termes : « Étranger, tu vois cette armée,  cour et tout cet appareil de puissance. Ne crois pas cependant que je sois heureux. Eh! comment pourrais-je l'être ? Semblables aux flots irrités de la mer qui se brisent contre des roches immobiles, tous les efforts de mon courage ont échoué contre les phalanges des Russes. Le peuple vante mes exploits ; moi seul je connais ma faiblesse. a Qu'ai-je fait pour mériter l'estime des guerriers de l'Occident ? Quelles villes ai-je conquises ?  Quelle vengeance ai-je tirée de l'invasion de nos provinces? Je ne puis sans rougir jeter les yeux a sur l'armée qui m'environne. Que sera-ce lorsque j'aurai à me présenter devant mon père? La renommée m'a appris les victoires des armées françaises. J'ai su que le courage des Russes ne leur, a opposé qu'une résistance vaine. Cependant une poignée d'Européens, tenant toutes  mes troupes en échec, nous menace sans cesse de nouveaux progrès; et l'Araxcs, ce fleuve qui jadis coulait tout entier au sein des provinces persanes, prend aujourd'hui sa source dans une terre étrangère, et va se perdre dans une mer couverte des vaisseaux de nos ennemis. (...)
Durant le peu de jours que je passai dans le camp d’Abbas Mirza, j’eus des occasions fréquentes de m’entretenir avec ce prince et d’apprécier la justesse de son esprit. Loin de se diriger vers des objets frivoles, ses questions avaient toutes des choses importantes pour but. Quelle est me disait il, un jour, la puissance qui vous donne une si grande supériorité sur nous ? Quelle est la cause de vos progrès et de notre constante faiblesse ? Vous connaissez l’art de gouverner, l’art de vaincre, l’art de mettre en action toutes les facultés humaines, tandis que nous semblons condamnés à végéter dans une honteuse ignorance et qu’à peine nous songeons à l’avenir. L’Orient serait il donc moins habitable moins fertile moins riche que votre Europe ? Les rayons du soleil qui nous éclairent avant d’arriver jusqu’a vous seraient ils moins bienfaisants ici que sur vos têtes et le Créateur qui dans sa bonté diversifia tous ses dons aurait il voulu vous favoriser plus que nous ? Je ne le pense pas. Parle étranger, dis moi ce qu’il faut faire pour régénérer les Persans. Dois je, comme ce tzar moscovite qui naguère descendit de son trône pour visiter vos villes, dois je abandonner la Perse et tout ce vain étalage de richesses ou plutôt faut il en m’attachant aux pas d’un sage aller m’instruire de tout ce qu’un prince doit savoir ? …
  من میخواستم در نخست به او تبریک بگویم برای پیروزی اخیرش در زیر دیوارهای ایروان: اما او نگاه به پائین انداخت، دست به پیشانی  کشید همانند مردی که خاطره ئی اندوهناک  را به یاد آورده ست. او سپس به من  چیزی  نزدیک به این گفت: "بیگانه، تو این سپاه، این دربار، و همه این دیوانسالاری قدرت را می نگری. اما چنین گمان مدار که من مردی خوشنودم. آه! چگونه می توانم شاد باشم؟  که همانند امواج خشمگین دریا که در  برخورد با صخره های ایستا درهم میشکنند، همه ی تکاپوی دلیرانه ی من در برابر گردان های روسیه شکست خورده اند. مردمان به دستاوردهای من آفرین میگویند اما تنها این منم که به ناتوانیم آگاهم. من چه کرده ام که سزاوارستایش رزم آوران غرب باشم. بکدامین شهر ها چیره شده ام؟  برای کیفر به اندرتازی به استان هایمانچه کینی توزیده ام؟ من نمی توانم نگاهی بدون شرم به سپاهیانی که در پیرامون منند بیفکنم.  هنگامیکه می باید به پیشگاه پدر پدیدار شوم چه خواهدشد؟ من از آوازه ی پیروزی های فرانسه آگاهم. میدانم که همه دلیری روسها در برابر آنها  بجز ایستادگیی بیهوده نبوده ست. با این همه مشتی از اروپائیها، همه ی سپاهیان مرا  در کیش نگاه داشته اند وبدون آنکه  سر آن داشته باشند که بس کنند  ما را به پیشرویی فراتر تهدید می کنند . و ارس آن رودخانه که در دل استانهای ایران بود اینک از زمینهای دشمن سرچشمه میگیرد و بدریایی میریزد که  با کشتی های دشمن پوشیده شده ست " (...) 
 در چند روزی که در اردوگاه عباس میرزا به سربردم بخت هایی پر شمار برای گفتگو با این شاهزاده و ارزیابی سرشت دادور او را داشتم.  او از گفتگوهای بیهوده دوری میجست و پرسشهایش همه  مهین از برای آرمانش بودند . روزی از من پرسید:   این توان چیست که اینچنین شما را بر ما برتر ی داده است؟ و این چه انگیزیست که پیشرفت شما و ناتوانی همیشگی ما را ببار میاورد؟ شما هنر فرمانروایی را، هنر چیره شدن را و هنر  آنکه همه ی فرنود های انسانی را به کارگیرید میدانید، و  حال آنکه چنین به دید میاید که ما گیاهوارانه به ناآگاهیی شرم آور نفرین شده ایم و تنها گاه به گاه  مارا سر آینده اندیشی می اُفتد. آیا شرق کم آبادتر، کم بارورتر و کم نواتر از اروپای شما خواهد گردید؟ آیا پرتو  خورشید که پیش از رسیدن به شما  برما  برمیفروزد، بهره ی کمتری برما خواهد داشت تا برفراز سر شما؟ و آفریدگار که ازنکویی  ارمغان هایش را پخشار  می نماید  بیش از ما بر شما مهر میورزد؟ نه من چنین  انگار نمی کنم. به من بگو،  بیگانه! به من بگو، برای باز زیوی ایرانیان چه می باید کرد؟ آیا  می باید مانند آن تزار مسکو که برای دیدار شهرهای شما اریکه ی پادشاهی اَش را رها کرد من نیز  ایران را و  همه ی این نمایش پوچ دارائی را رها کنم  و یا که خود را به گامهای پیر فرزانه يی وابسته کنم که به من بیاموزد همه ی آنچه را که یک شاهزاده باید بداند ؟... 
نبرد  با روسیه عباس میرزا را به اهمیت فناوری مدرن آگاه ساخته بود و چنین بود که او برای نووایی ارتش خود به انگلیس و فرانسه  دست یاری دراز نموده بود او همچنین در ۱۱۹۰  (۱۸۱۱م) دانشجویانی برای  آموختن پزشکی،  شیمی، علوم، توپ سازی و نقاشی به انگلیس اعزام نمود . در میان آنها میرزا صالح بود  که در یادنامه هایش چگونگی کارکردهای دولت انگلیس  را به ریز بینی کاوش نمود ه ست و درباره ی آزادی مردم انگلیس سخن میگوید . میرزا صالح   در انگلیس در رشته ی زبان در س خواند   و پس از بازگشت به مترجمی پرداخت .  او همچنین فناوری چاپ را آموخت و با خود یک دستگاه فشار چاپ را به همراه آورد  و نخستین روزنامه ی ایران   در  ۱۱۹۸(۱۸۱۹م) انتشار داد اگرچه عمر این روزنامه به درازا نکشید . در این هنگام شماری کتاب در باره ی امور نظامی  ترجمه و چاپ شد. پس از به اجرا نهادن  پیمان۱۱۹۳ تهران  (۱۸۱۴ م) دوران دخالتها و نفوذ  انگلیس در ایران آغاز گردید.  و این همچنین  سر آغاز دوران نوایی و غربزدگی در ایران  بود 

(ادامه دارد)




  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر