۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

آوازهای عاشقی ج. آلفرد پروفراک


الیوت که باهمه نوآوری هایش در نووایی به پیشینه و سنت آذرم می نهاد و به ارزش تاریخی هنر باورمند بود در نوشته اش "سنت و استعداد فردی" Tradition and the Individual Talent به این برآورد بود که " سروده سرا می باید آگاهی گذشته را، به ویژه دستاوردهای گذشته ادبی را،‌ گسترش داده یا به دست آورد. نووایی الیوت بر بنیاد پیشینه استوارست که در آن هومر و اوید و دانته و شکسپیر هرگز از دیده پنهان نمی مانند . او در آن نوشته می نویسد:
  (سنت) در نخست، در برگیر دریافتی تاریخی ست،  که می توانیم آنرا برای  هرکس که پس از بیست و پنج سالگی  به سروده سرایی ادامه می دهد  نا ممکن از  به دورانداختن اش  بدانیم؛ و  دریافتی تاریخی در برگیر یک بینش است، که نه در باره ی گذشتگی گذشته است، که بل در باره ی  هستن آن در اکنون است؛ دریافت تاریخی یک نویسنده را وادار می نماید  که نه تنها  به هنگام سرودن نسل خود را در مغز استخوان خود داشته باشد که بل می باید با احساسی در باره ی همه ی ادبیات اروپا  از هومر و همه ی ادبیات کشور خود   هستنی همزمان داشته باشد و در سامانی همزمان سروده شود.  
در "آوازهای عاشقی ج. آلفرد پروفراک" ایلیوت  به خواننده اش  هشدار می دهد  که این سروده درباره ی عشقی سنتی نیست. نخستین کلید دریافت خود همین آوند سروده است که در آن "J. Alfred Prufrock" یک نام خیالی طنز آلود است، زیرا الیوت خواستار انست که پیوندی ناخودآگاهانه میان "prude" که به معنای زاهدنمایی و دوری گزینی از هوسهای جسمانی است با پوشیدن " frock" که لباسی زنانه است را برپاساز سازد. (نام نخستین این سروده "پروفراک در میان زنان" Prufrock Among the Women بود.) در این سروده  الیوت شماری از باره های  سروده ی خود در باره قهرمان سازی و  اَختگی مردان در دنیای مدرن را بر ملامی کند.  وی این سروده را در سال ۱۹۰۹ در حالی که دانشجوی دوره ی والایی در دانشگاه هاروارد بود نوشت (هرچند او در چند سال آینده آن را باز سازی نمود و به فرجام این  به اصرار اَذرا پاند بود که   هریت مونرو  ویراستار مجله ی شعر  این سروده را در ۱۹۱۵ به چاپ رسانید)، در آن هنگام او نامش را "T. Stearns Eliot " امضا می نمود و "استرنز" در املاهای گوناگون به میانای سختگیر و خشکخو است.


سروده ی آوازهای عاشقی جی. آلفرد پروفراک  با پیشدرآمدی از گفته ی "گوئیدو دا مونته فلترو " Guido da Montefeltro در بخشی ازسروده ی دوزخ Inferno دانته (۶۶ -۲۷.۶۱) آغاز می شود که: "اگر چنان می اندیشیدم که پاسخ من به کسی است که در هیچ هرگزی به جهان باز خواهد گشت، این شعله را دیگر پرتوی نمی ماند..." مونتِه فلترو که در آتش سوزان دوزخ برای همیشه گرفتارست داستان زندگی ننگین و شرم آور خود را به دانته از این روی بازگو می نماید زیرا که به این گمانست که او هرگز به جهان زندگان بر روی زمین باز نخواهد گشت.



جی. آلفرد پروفراک، شاید مردی ست میانه سال،  که رفته رفته سرش رو به طاسی است . او شاید از روشنفکرانی ست که در بند تردید و بی اطمینانی گرفتار آمده و خواننده ی سروده را که شاید خود اوست به گردش وپرسه در دوزخ شهری مدرن دعوت می کند. او  فلانور Flâneur شارل بودلر را به یاد میاورد که در بلوارهای تازه ساز پاریس  در هنگام امپراطوری ناپلئون سوم  پرسه میزد و با شیفتگی نظاره گر بپاخاستن شهر مدرن بود.  اما پروفراک صحنه خیابانی را توصیف می کند که در ته شهرست با میهمانخانه های ارزان یکشبه و مردانی که به اغذیه فروشی هایی آنچنانی میروند تا باخوردن حلزون به توانایی  خود برای همخوابگی با زنان خود فروش بیفزایند.    ومدرنیته در گردهمایی زنانی   که درباره ی  میکل آنژ هنرمند دوران رنسانس حرف می زنند رخنه کرده ست. الیوت در سروده ی خود این بند را در باره ی زنانی که در باره ی میکل آنژ حرف می زنند چندین بار تکرار می کند. این بند ها را براستی از سروده سرای سده ی نوزدهم فرانسه ژول لافورگ Jules Laforgue به وام گرفته است.
Dans la pièce les femmes vont et viennent
En parlant des maîtres de Sienne 
 که گویی صحنه ایست در دوزخ مدرن که تا به ابد تکرار می شود. او دود زردفام و مه را که همانند گربه یی  درشب به جستجوست دربیرون از خانه ها ی محله یی که یاد آور لندن است توصیف می کند.    به خود دلداری میدهد که اینک هنگام کشتن وقت است. زیرا که چه بسیار از عمر او صرف پاسخگویی به پرسشهای بالا دست ها یش شده است . در سروده ی الیوت وزن و گام و آهنگ از مهینی ویژه بر خوردارست که برای نمون در برگردان سروده ی لافورگ  در بالا دیده میشود که برای داشتن قافیه  در برگردان آنگلیسی Michelangelo را جانشین maîtres de Sienne یا به انگلیسی Masters of Siena می نماید تا با Come and go هم قافیه شود. (استادان نقاشی در سینا در هنگام رنسانس کسانی بودند مانند Sassetta, Giovanni di Paolo,  Matteo di Giovanni, Benvenuto di Giovanni )  به هر روی میانا یا معنی  سروده ی پروفراک را می باید از کنارهم نهادن شمار زیادی تصویرهای به ظاهر نامربوط باز سازی نمود. زیرا که در جهان نووا و مدرن  پیوندهای منطقی از هم گسیخته اند و به آنها دیگر باور نمی توان داشت.

با هوده است که در دید خود داشته باشیم که سروده سرایی الیوت با روبرو شدن او با کتاب آرتور سیمونز Arthur Symons زیر آوند "جنبش نمادگرایی در ادبیات " The Symbolist Movement in Litrature و با آشنایی با سروده سرایان نمادگرای فرانسوی همچون آرتور رمبو، پال والرین ، تریستان کوربیه و به ویژه ژول  لافورگ به ژرفایی  رسید. برای الیوت سروده های لافورگ گونه یی رستاخیز بود که  گذار سروده سرایی اورا جهت داد زیرا  که لافورگ شیوه ی شیفته گرایی رمی  Romantic style را به کنار گذاشته بود و  به جای زبانی شیفته و شوریده با بکار بردن زبان کوچه و متلک، با هوشمندیِ زبانی کنایه آمیز را برای آفرینش صحنه هایی تصویری  درسروده هایش به کار می برد . تا آنجا که الیوت در نوشته اش زیر آوند"بازتابی در سروده سرایی همزمان" Reflections on Contemporary Poetry  در ۱۹۱۹ نوشت که:  لافروگ به او  "شدایی های شاعرانه ی ابزار های سخن خودم را" آموخت و آنها را "از بسته یی از احساسهای دست دوم به هستن یک آدمی" دگرگون نمود.

 برای خواندن  ودریافتن سروده های الیوت نیاز به آن نیست که خواننده به فرهنگ گسترده ی الیوت دسترسی داشته باشد اما آگاهی از این فرهنگ دریافت خواننده را از سروده ی او ژرفتر می نماید. برای نمون پس از انکه او مه ی زردفام لندن را توصیف می نماید می نویسد:"و راستی را که هنگامی خواهد رسید/ برای دود زرد که در درازای خیابان سُر می خورد / تا پشت خویش را بر شیشه های پنجره بساید" در این پاره او  سروده ی از اندرو مارول  Andrew Marvell بنام "به دلدار نیرنگ بازش"  To His Coy Mistress را به یاد خواننده می آورد، که دلدار شاعر به  ادا، ناز  می نماید و با وانمود به بی میلی، وقت گذرانی می نماید  و سروده سرا میگوید: "اگر که  سهم ما از جهان و هنگام به اندازه بود/  این همه ادا، نازنین، گناهی نمی بود". اما برای پروفراک در دنیای مدرن چگونگیِ "هنگام"  واژگونه شده است . در دنیای نااطمینانی ها و تردید ها که همچون دود زرد در خیابانهای شهر گسترده میشود این دلدارِ پروفراک نیست که ناز می کند، که بل این خود اوست که درنگ می کند  ودر گمانست و بی تصمیم. زیرا که این بهای اندیشیدن است که می باید پرداخت شود.

بی تصمیمی پروفراک بی تصمیمی انسان جهان مدرن است که همه معیارهای راستی را با دسترسی به دانش   از دست داده است.  الیوت می نویسد: "وهنگامی برای همه ی کارها و روزهایی که دستهایی / بالا می روند و پرسشی را در برابرت می نهند ." او به سروده ی "کارها و روزها"    Ἔργα καὶ Ἡμέρα از هزیود سروده سرای یونانی  نگاه  می گیرد که می سراید:
زیرا خدایان ابزارهای زیوش را از مردم پنهان داشته اند. وگرنه به آسانی می توانستیددر یک روز کار کنید تا بتوانید به اندازه یی کافی برای همه ی سال داشته باشی؛ . به زودی سکان کشتی خود را بر روی دود خواهی نهاد ، وکشتزاری را که با گاو و قاطر نیرومند آماده ساخته بودی به هدر خواهدشد. 
براستی پیداست که سکان کشتی پروفراک اینک بروی آن دود زردفام است که گسترده شده. و بی تصمیمی او که در وآژ با ناز دلدار مارول است ناشی از اندیشه ی اوست زیرا در آن سروده ی هزیود می خوانیم که زئوس از اینکه پرومته آتش دانش را از نزد خدایان ربوده و به آدمیان ارزانی داشته است خشمگین است.
 پسر ایپه توس، از همه نیرنگ بازتر ها  نیرنگ بازتر،  تو خشنودی که مرا فریب دادی و آتش را از نزد من ربودی، نفرین بزرگ بر تو  ‌وآدمیان خواهد بود اما من  بر آدمی بهای آتش را خواهم نهاد که پتیاره یی خواهد بود که دلهاشان را شادی خواهد بخشید در  همان دم که به نابودی خود پرداخته اند. 
هر چند چنین می نماید که الیوت می خواهد از ج آلفرد پروفراک به آوند "منِ دیگر" خود بهره بگیرد تا به کاوش در باره ی نودش ها و خواسته های خود بپردازد اما چنین برداشت شاید شتابزده ست. گذشته از تفاوتهای سطحی مانند اینکه الیوت در ۱۹۰۹ مردی جوان بوده است و حال انکه پروفراک مردی ست میانه سال وهمانگونه که گفتیم   باسری که دارد موهایش را از دست می دهد و در حال طاسی است (که در دنیای مدرن خود مسئله ی است!) - برای برداشتی ژرفتر باید در دید داشته باشیم که الیوت اصولاٌ از سروده هایی که بر هویت و رفتار خود سروده سرا تمرکز داشته باشد بیزار بود. او در نوشته اش زیر آوند "سنت و استعدادهای فردی" می نویسد که "پیشرفت یک هنرمند یک خود-فنایی همیشگی است، زدودن دائمی شخصیت خویش. " او همچنین در نوشته یی دیگر زیر آوند "هاملت و دشواریهای او" این اندیشار "زدودن شخصیت خویش" را اشکارتر می نماید و می نویسد:
 تنها راه بیان نودش و احساسات در ریخت هنر پیدا نمودن "هم پیوندی ناسوگیرانه و پدیدار" objective correlative است، به سخنی دیگر، گردآورده یی از چیزها، چگونگیِ پیرامون، و زنجیره یی از رویدادها که ریختاره ی آن احساس ویژه باشد
  به گفته یی ساده تر الیوت تا اندازه ی زیادی نودش ها و گینش هایِ ازهم گسیخته (احساسات و عواطف انتزاعی) را به کنار می نهد و هم پیوندیی ناسوگیر و پدیدار - که در خور لمس و به کالبد شده است- را جایگزین دلبستگی مهینا به یک کار هنری می نماید .



الیوت با وام گرفتن از رابرت براونینگ، از شگرد استادانه ی" تک گویی بازیگرانه" dramatic monologue ی براونینگ بهره میگیرد تا بگونه ئی غیر مستقیم در باره ی شخصیت و روانشناسی پروفراک به خواننده آگاهی دهد. برای نمون براونینگ در "آخرین دوشس من" شخصیت پنهانی دوک را با گفتار او درباره ی خودش روشنایی می بخشد. بدون آنکه دوک خود قصد افشای آنها را داشته باشد، الیوت نیز با به کار گیری "تک گفتار" آقای پروفراک شخصیت خودرا میزداید و بر شخصیت پروفراک پرتو می افکند. در این شیوه گوینده ی گفتار با شخصی دیگر در گفتگو ست و خواننده ی سروده در خاموشی به شنفتن نشسته است؛ بیشتراین "تک گفتار بازیگردانه" کنایه آمیز است ، و گوینده خود نیز از آنچه که افشا می کند تا به اندازه یی آگاه نیست.
سروده ی پروفراک درجهان نووای ناخوشایند آغاز می شود و "پروفراک" همانند "مونتِ فلترو" ی دانته زندانی دوزخ است؛ اگرچه او بروی زمین است اما درشهری به سر می برد که بیگانه و تنهاست. انگاره های شهر همه سترون و مرگ زاست؛ و آسمان شب "مانند یک بیماری بیهوش شده بر روی یک بستر" می ماند (بند ۳)، در حالی که در پائین "خیابان های نیمه خلوت" خشک (بند ۴) "مهمانخانه ها ی یک شبه ارزان" و "رستوران هایی با کف پوشیده از خاک اره" را نشان می دهد (۶-۷). الیوت با بهره گیری از به هم پیوستگی بندهای سروده enjambment فضای پر پیج وخم شهر را انگار می کند. کاری که او درسروده ی زمین سترون Wasteland با ژرفا و باریک بینی بیشتری انگار نموده است . خواننده خود می تواند اینک این سروده را دنبال نماید. آیا در دنیای مدرن بیشتر مردمان دریاریان هملت نیستند که می باید در برابر بالادستان سخنهای ابلهانه بگویند؟ آیا بارها و بارها سر بریده ی خودرا بر روی طبقی ندیده اند ؟ و اگر که هنوز زنده مانده اند از اینرونبوده است که آنان پیامبری بوده اند و یا که همچون العازار نبوده اند که دم مسیحایی به آنان جان دوباره داده باشد. که انسان مدرن هر روز می میرد و صبحی دیگر باز بر می خیزد.







اگر چنان می اندیشیدم که پاسخ من به کسی است
 که  در هیچ هرگز به جهان باز خواهد گشت،
از این شعله ا دیگر پرتوی نمی ماند؛
  اما از آنجا که هیچ کس هرگز زنده از این ژرفا  بدر نشده
 اگر آنچه که شنیده ام درست باشد،
بدون هراس از پلشتی به تو پاسخ می دهم
 دانته الیگیری - دوزخ




پس بیا باهم برویم به پرسه

  هنگامی که غروب برآسمان گسترده

همچون بیماری مدهوش افتاده به بستر

 بیا که پرسه زنیم درخیابانهای نیمه خلوت ودورتر

 در پچ پچ های هوسرانی

 در شبهای کلافگی میهمانخانه های ارزان یکشبه

 در اغذیه فروشی هایی که کفشان پوشیده است از خاک اره*  و صدف های حلزون **

و خیابان هایی همچون یک بگومگو  انباشته از خستگی

 از خواسته هایی پنهان و بستگی

که تو را به پرسشی همه در برگیر می کشد

آه، مپرس، که آن چیست؟

 بیا به سر قرار مان برویم تا وقت باقیست

زن ها به اتاق می آیند و می روند

و درباره ی میکل آنژ حرف می زنند



 مهِ زردی که پشتش را  به شیشه ی پنجره می ساید

 دود زردی که پوزه اش را به شیشه ی پنجره می مالد

  گوشه کنار های شب را با زبان  لیسید

وانگاه درنگ نمود درچاله  چوله ها

و بر پشت گرفت دوده یی را که از دود کش افتاد

سپس لغزید از سر مهتابی و ناگهان جهید

تا دید که این شبی به مهر ماه و آرام ست

  پس گشتی  به گرد خانه  زد و به خواب خزید

و راستی را که هنگامی خواهد رسید

برای دود  زرد که در درازای خیابان سُر  می خورد

تا پشت خویش  را بر شیشه های پنجره بساید

هنگامی خواهد رسید ، هنگامی خواهد رسید

تا چهره یی برای دیدن چهره هایی که می بینی آماده کنی

هنگامی خواهد رسید برای کشتن و آفریدن

وهنگامی  برای همه ی کارها و روزهایی که  دستهایی

   بالا می روند و پرسشی را در برابرت می نهند   .

هنگامی برای تو و هنگامی برای من

 و  هنوز هنگامی برای صد بی تصمیمی

و برای صد بینش و بازبینی

پیش از صرف ناشتایی و چای

زن ها به اتاق می آیند و می روند

و درباره ی  میکل آنژ حرف می زنند

و براستی هنگامی خواهد رسید

    که درشگفت بمانم که "  دلش را دارم و تاب؟"  که "دلش را دارم وتاب؟

 هنگامش ست که  می باید از پله  ها پائین شد و بازگشت  به شتاب

 - با لکه ی طاسی درست در فرق سر

   آنها خواهندگفت: ("چقدر موهایش ریخته")

 کت صبحم، با یقه ی پیراهن که سفت وسخت به گردنم  آویخته

    -با کراواتی شیک و ارزان با سنجاقی ساده ، نشان از آدمی فرهیخته

( آنها خواهند گفت :"اما  دست و پایی لاغر گویی که از تن گسیخته!"

 آیا جرأت  آن  دارم

تا جهان را به آشوب رسانم ؟

 دمی  بیش نمانده به آن هنگام

  برای تصمیم ها و پشیمانی ها تا در دمی  آنها را به غروب رسانم

:زیرا که هم اینک آن  همه را می دانسته ام،  همه را می دانسته ام

می دانسته ام عصرها و صبح ها و  نیم روزها را

 من  با قاشقهای قهوه اندازه کرده ام همه عمر  و همه سوزها را

من می شناسم آواهایی را که به مرگ افت  می کنند و می میرند***

در زمینه ی آهنگی که بر می خیزد از آن اتاق دور

چگونه انگار کنم  آوایی را بر لب گور؟

            - و من هم اینک می شناخته ام آن چشم ها را، همه را می شناخته ام

 چشمهایی که تو را با ریختن در عبارتی قالب می زنند

وهنگامی که   قالبم گرفته شد، آویخته می شوم به سوزنی

هنگامیکه باسوزنِ دیوار آویخته ام  با پیچ وتاب ساخته ام

 پس چگونه آغاز کنم ز روزنی

 تاکه تف کنم ته سیگار روزهایم را و رفتارم را؟

وچگونه می باید انگارکنم؟

و من  هم اینک با همه شان  آشنایم  و می شناسم آن  بازوها  را

 بازوهای  سپید و برهنه شان در دستبند های پر زرق

( اما  موهایی قهوه یی بازوهاشان می درخشد زیر چراغ برق)

    آیا این عطر پیراهنشان ست که پراکنده می شود 

و درسرم خیال این سان  آکنده  می شود؟

بازوانی که روی میز دراز می شوند یا   شالی که آن بازوها را می پوشاند

و آیا سپس می توانم انگار کنم؟

و چگونه می باید آغاز کنم؟

    آیا بگویم که در غروب  به خیابانهای باریک رفته ام

و دیده ام دودی را که برخاسته از پیپ ها

مردانی تنها با آستین هایی دراز  که لم داده اند  از پنجره به برون؟           

 ...

می باید که  چنگالهایی آهنین بودم

 که در می نوردیدم بر کف  دریاهای خاموش .

 و در بعد از ظهر  و عصر می خوابیدم به آرامی

نوازش شده با انگشتانی باریک

خوابیده ... خسته یا  خودرا به بیماری زده در اتاقی نیمه تاریک

 اینجا دراز کشیده بر کف اتاق  کنار تو و من

آیا پس از  صرف شربت  و شیرینی و چای

هنوز برای درگیری و چالش  برایم مانده توان ونای؟

 اگرچه هم گریسته ام وروزه گرفته ام، گریسته ام و به نیایش  نشسته ام

اگرچه دیده ام که آورده اند سر بریده ام را (که اندکی طاس شده بود) به روی یک سینی
من پیامبری نبوده ام  - و رسالتی نداشته ام  از دینی

من دیده ام که دارد دم مهتری ام  خاموش می شود

و دیده ام که خدمتگذار ابدی با پوزخند  کتم را آورده و بودنم بزودی فراموش می شود

 کوتاه سخن اینکه در هراس بوده ام

آیا که این به فرجام ارزش داشت

پس از چای و مربا و شیرینی

 اندر میان ظروف چینی  و گفتگوهای  پارینی

آیا که هیچ این ارزش داشت

که بالبخندی زیاده گویی کرد در این باره

وهمه گیتی را کاهش داد به گویی واره

و پرتابش نمود بسوی پرسشی   دربرگیر

و گفت که "من العازار هستم از مرگ بازگشته

 بازگشته  تا آگهی دهم دامن گیر ،  تا آگهی دهم دامن گیر"-

اگر کسی کنار زنی سر به بالین هشته

تا اوبگوید : "اصلاُ منظورم این نبود

هیچ اصلاُ این نبود"

 و هیچ آیا به فرجام ارزشش راداشت

هیچ آن همه هنگام ارزشش را داشت

پس از غروب ها و در های حیاط و خیابان های خیس شده

پس از داستانهای پاورقی، پس از فنجان های چای پس از دامنهایی که به کف اطاق کشیده میشوند

همه اینها و چه بسیار دیگر که شنیده می شوند؟

 هیچ ممکن نیست بگویم قصدم چه بوده ست!

  اما اگر فانوس خیال بازبتاباند بر پرده‌، انگارِ آنچه که نابسوده است.

 و هیچ آیا ارزشی داشت این بهانه ها

 اگر زنی بالشی را سر جاش می گذاشت و یا شالی را بر می کشید ز شانه ها

 ورو به پنجره می چرخاند تا بگوید

"اصلاُ این طورنیست،

منظورم این نبود ، این طورنیست. "

نه! من هاملت شاهزاده نیستم و نه می خواستم که باشم؛

من یکی از درباریان هستم  که آنجا حاضرست

 تا یاری دهد به پیشرفت بازی و در آغاز یکی دوصحنه ناظرست

البته به شاهزاده اندرز می دهم که کاری ست ساده

با آذرم، خوشنود و  به خدمت آماده

سیاس، محتاط و به دقت گمارده

  آکنده از سخن های بلیغ اما ابلهانه

- گه گاه  براستی کودکانه

اندکی به هر از گاه سفیهانه

پیر می شوم ... پیر می شوم

 شلوارم را از پائین لوله خواهم کرد

 آیا فرقم را از پشت طاسی سر  باز کنم؟

جرأت دارم که هلویی بخورم زیر مهتاب؟

شلوار کتانی اَم را بپا می کنم  برای پیاده روی در کنارآب

   شنیده ام  أواز پری های دریایی   برای یکدگر را بی تاب

فکر نمی کنم برای  من  سردهند آواز

  آنها را سوار بر موج دیده ام که می تازند بسوی دریا

     گیسوانِ سپیدِ افشانِ موج ها را شانه می کنند

هنگامیکه باد می توفد و آب را سپید وسیاهگانه می کند

ما در تالارهای دریا پرسه زدیم

 درکنار پری های دریا با تاجی از گیاه های  قهوه یی و سرخ

تا که آوای آدمیان بیدارمان کند و غرق شویم در آب تلخ

----------------------
پانوشت ها:
* کف اغذیه فروشی ها را با خاک اره می پوشاندند تا که تمیز کردنش از پلیدی ها آسانتر باشد

**  بر أن بوده اند که حلزون های خوراکی به مردان توانی جنسی می دهد

*** "افتش به مرگ " dying fall   اشاره ایست  به نمایشنامه ی "شب دوازدهم"  شکسپیر  که در نخستین صحنه  کنت ارسینو ی گرفتار عشق  به آهنگی گوش میدهد که در آن  "افتش به مرگ" است که همان عشق اوست.











The Love Song of J. Alfred Prufrock

S’io credesse che mia risposta fosse
A persona che mai tornasse al mondo,
Questa fiamma staria senza piu scosse.
Ma percioche giammai di questo fondo
Non torno vivo alcun, s’i’odo il vero,
Senza tema d’infamia ti rispondo.


Let us go then, you and I,
When the evening is spread out against the sky
Like a patient etherized upon a table;
Let us go, through certain half-deserted streets,
The muttering retreats
Of restless nights in one-night cheap hotels
And sawdust restaurants with oyster-shells:
Streets that follow like a tedious argument
Of insidious intent
To lead you to an overwhelming question ...
Oh, do not ask, “What is it?”
Let us go and make our visit.

In the room the women come and go
Talking of Michelangelo.

The yellow fog that rubs its back upon the window-panes,
The yellow smoke that rubs its muzzle on the window-panes,
Licked its tongue into the corners of the evening,
Lingered upon the pools that stand in drains,
Let fall upon its back the soot that falls from chimneys,
Slipped by the terrace, made a sudden leap,
And seeing that it was a soft October night,
Curled once about the house, and fell asleep.

And indeed there will be time
For the yellow smoke that slides along the street,
Rubbing its back upon the window-panes;
There will be time, there will be time
To prepare a face to meet the faces that you meet;
There will be time to murder and create,
And time for all the works and days of hands
That lift and drop a question on your plate;
Time for you and time for me,
And time yet for a hundred indecisions,
And for a hundred visions and revisions,
Before the taking of a toast and tea.

In the room the women come and go
Talking of Michelangelo.

And indeed there will be time
To wonder, “Do I dare?” and, “Do I dare?”
Time to turn back and descend the stair,
With a bald spot in the middle of my hair —
(They will say: “How his hair is growing thin!”)
My morning coat, my collar mounting firmly to the chin,
My necktie rich and modest, but asserted by a simple pin —
(They will say: “But how his arms and legs are thin!”)
Do I dare
Disturb the universe?
In a minute there is time
For decisions and revisions which a minute will reverse.

For I have known them all already, known them all:
Have known the evenings, mornings, afternoons,
I have measured out my life with coffee spoons;
I know the voices dying with a dying fall
Beneath the music from a farther room.
               So how should I presume?

And I have known the eyes already, known them all—
The eyes that fix you in a formulated phrase,
And when I am formulated, sprawling on a pin,
When I am pinned and wriggling on the wall,
Then how should I begin
To spit out all the butt-ends of my days and ways?
               And how should I presume?

And I have known the arms already, known them all—
Arms that are braceleted and white and bare
(But in the lamplight, downed with light brown hair!)
Is it perfume from a dress
That makes me so digress?
Arms that lie along a table, or wrap about a shawl.
               And should I then presume?
               And how should I begin?

Shall I say, I have gone at dusk through narrow streets
And watched the smoke that rises from the pipes
Of lonely men in shirt-sleeves, leaning out of windows? ...

I should have been a pair of ragged claws
Scuttling across the floors of silent seas.

And the afternoon, the evening, sleeps so peacefully!
Smoothed by long fingers,
Asleep ... tired ... or it malingers,
Stretched on the floor, here beside you and me.
Should I, after tea and cakes and ices,
Have the strength to force the moment to its crisis?
But though I have wept and fasted, wept and prayed,
Though I have seen my head (grown slightly bald) brought in upon a platter,
I am no prophet — and here’s no great matter;
I have seen the moment of my greatness flicker,
And I have seen the eternal Footman hold my coat, and snicker,
And in short, I was afraid.

And would it have been worth it, after all,
After the cups, the marmalade, the tea,
Among the porcelain, among some talk of you and me,
Would it have been worth while,
To have bitten off the matter with a smile,
To have squeezed the universe into a ball
To roll it towards some overwhelming question,
To say: “I am Lazarus, come from the dead,
Come back to tell you all, I shall tell you all”—
If one, settling a pillow by her head
               Should say: “That is not what I meant at all;
               That is not it, at all.”

And would it have been worth it, after all,
Would it have been worth while,
After the sunsets and the dooryards and the sprinkled streets,
After the novels, after the teacups, after the skirts that trail along the floor—
And this, and so much more?—
It is impossible to say just what I mean!
But as if a magic lantern threw the nerves in patterns on a screen:
Would it have been worth while
If one, settling a pillow or throwing off a shawl,
And turning toward the window, should say:
               “That is not it at all,
               That is not what I meant, at all.”

No! I am not Prince Hamlet, nor was meant to be;
Am an attendant lord, one that will do
To swell a progress, start a scene or two,
Advise the prince; no doubt, an easy tool,
Deferential, glad to be of use,
Politic, cautious, and meticulous;
Full of high sentence, but a bit obtuse;
At times, indeed, almost ridiculous—
Almost, at times, the Fool.

I grow old ... I grow old ...
I shall wear the bottoms of my trousers rolled.

Shall I part my hair behind?   Do I dare to eat a peach?
I shall wear white flannel trousers, and walk upon the beach.
I have heard the mermaids singing, each to each.

I do not think that they will sing to me.

I have seen them riding seaward on the waves
Combing the white hair of the waves blown back
When the wind blows the water white and black.
We have lingered in the chambers of the sea
By sea-girls wreathed with seaweed red and brown
Till human voices wake us, and we drown.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر