۱۳۹۶ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

این خاک سوخته : تی . اس. الیوت

برگردان  گیتی نوین

هیچ سروده سرایی، هیچ هنرمندی در هر هنر، همه ی میانا (معنا)  را  به تنهایی ندارد . مهینی او و ارج او ارجی است در پیوند با سروده سرایان و هنرمندانی که از این جهان در گذشته اند. شما نمی توانید   یک هنرمند را  به تنهایی ارجمند بگیرید  می باید اورا  در سنجش و در رویارویی  در میان درگذشتگان بنهید .  به این میانا که این ریشه گین نه تنها تاریخی یا خرده گیرانه است که بل ریشه گینی  در زیباشناسی ست   (...)  هنگامی که یک کار هنری آفریده می شود آنچه  که روی می دهد   چیزی ست  که همزمان  برای همه ی کارهای هنری که پیش از آن بوده اند روی می دهد. یادمانهای سترگ هنر  سامانی آرمانی  را در میانای خود ریخت می دهند  و با پیدایی  یک کار هنری تازه ( به راستی تازه)  در میانشان   فره ورتر می شوند.  
تی. اس. الیوت

   پیشدرآمد
"این خاک سوخته" سروده یی پیچیده است که با بهره گیری از  شماری بسیار  از لایه هایی نمادین در همراستایی با یکدیگر در پی دستیابی به  راستی یا واقعیتی است  که  در دنیای نووا (مدرن) از میان رفته وسوخته است و بنیان فلسفی آنرا  چنانکه در پانویس ها خواهیم دید در کارهای فلسفی فرانسیس هربرت برادلی Francis Herbert Bradley   فیلسوف فره اندیش گرای Idealist پر آوازه ی انگلیس  می توان یافت، که در پانویس ها تا اندازه یی  به آن  فلسفه خواهیم پرداخت. و به هر روی این سروده را به آوند مهمترین سروده ی سده ی بیستم و از مهین ترین آثار ادبی مدرن در میشمرند.  

بهره گیری الیوت  از بافتی در هم تنیده از نمادها و افسانه ها  موجب برانگیزی    تفسیرهای بسیاری از این سروده  شده  که به افسوس باید گفت که بسیاری از آنها به خاطر تن آسانی مفسرین در پی گیری ریشه ئی آن نمادها  بسیار نادرست و در گمراهه  هستند.  بسیاری از تفسیرها ی مفسرین چپ این سروده را سروده یی بیهوده  سرشار از تاری و تیرگی و نومیدی می یابند و  خرده گیری الیوت از دنیای نووا و مدرن را در نمی گیرند از سوی دیگر بسیاری از مفسران با دلبستگی های دست راستی  در برداشتی نادرست از نمادها  وافسانه های  آئین مسیح چون "جام آشاوان" و  "نماز خانه ی بیمناک"  و "پادشاه ماهیگیر" و غیره این سروده را همه در باره ی باور به  رستاخیز روان و رهایی در آئین مسیح می یابند. 

چنین است که برگردان این سروده کاری آسان نیست و در بر گرداندن هر واژه می باید پیوند نمادین  میان افسانه های گوناگون را در بافته ی ریز تنیده ی این سروده نگاهداری و بررسی نمود  که این دلواپسی از همان آغاز در برگردان The Waste Land که من آنرا "این خاک سوخته" برگردان کرده ام با من بود و خواننده ی باریک بین پس از بررسی همه ی پانویس ها به منطق برگردان دسترسی خواهد داشت . اما در اینجا به کوتاهی شاید اشاره یی با هوده باشد که دیگر برگردان کنندگان به فارسی آوند این سروده را  به"زمین بی حاصل" و "زمین هرز"  ودیگر از این دست  برگردان کرده اند که  به باور من  بافت نمادین سروده را  در هم می ریزد . چراکه در این گونه آوندها  "بی حاصلی"  و "هرزی"   چگونگی گوهرین این خاک  را آشکاری می دهند .و در حالیکه خاک  تلف شده وسوخته در سروده ی الیوت  پیآمد ی   از بی تفاوتی بشر است در نرساندن آب   و آبیاری  به این کشتزار که  آنرا   به خشکزار ی سوخته و بیابانی  برهوت دگرگون نموده است.  

 چراکه همانگونه که خواهیم دید سروده ی الیوت  بر نماد" آب" تأکید دارد که می تواند "این خاک پژمرده" و یا  "این خشکزار" این "زمین بی آب"  را به دیگر بار زندگی  بخشد.  زیرا که بی آبی است که زمین را سترون و بی بار می نماید . و خواننده ی آگاه در می یابد که مراد الیوت از نماد آب  همان اندیشار جاودانه ی هشیاری همه در بر گیریست که اندیشه ما نیز بگفته ی الیوت پاره یی از آنست . هراز گاه چنین می نماید که الیوت پیرو  اندیشار نیچه ایی "تکرار ابدی همانی " Die Ewige Wiederkunft des Gleichen   است.اگرچه الیوت بندرت  از نیچه در نوشته هایش نام می برد . بدون گمان نیچه بر  اندیشورانی چون ازرا پاند و و مارسل پروست و جیمز جویس که الیوت با کارهایشان بسیار نزدیکی داشت  هنایش بسیار نهاده بود   او در نامه یی به مادرش در ۱۹۱۵ نوشته بود  که   نوشته هایی از نیچه را خوانده است  و سر آن دارد  که بیشتر ار کارهای اورا بخواند .    
و اما درباره ی کتاب نیچه، تمامش  کرده ام،   و حالا دارم برخی از کارهای نیچه را که قبلاٌ نخوانده  بودم می خوانم،‌ که به هر حال باید تا پیش از امتحان هایم آنها را بخوانم.  
  سروده ی دیونیزوسی  "قتل در کاتدرال " Murder in Cathedral    الیوت  بی گمان  از  "زادش تراژدی "  Die Geburt der Tragödie  نیچه هنایش پذیرفته است .و در  " این خاک سوخته" پژواک برداشت نیچه ی جوان را  از اپرای  تریستان و ایزلده Tristan und Isolde  واگنر    می توان شنید.. نیچه پیش از آنکه از واگنر به خاطر اپرای  پارسیفالش بگسلد به او دلبستگی فراوان داشت و تریستان و ایزلده را نمونه ی کاملی از یگانکی شور "دیوزینوسی" و فرزانگی "آپولویی" می دانست . و موزیک واگنر را برآیند بیداری تدریجی فرهنگ وهنر ناب آلمان  در شمار می آورد. نتیجه این یگانگی آپولویی و دینیزوسی به باور نیچه  اپرای آلمان را از پژمردگی و پلاسیدگیی که اپرای ایتالیا دچارش بود می رهانید و گرچه الیوت نیز در "این خاک سوخته" از پوسیدگی فرهنگ نووا به مویه است . اما به گمان من لایه های  همراستای نمادها در الیوت از "تکرار ابدی همانی " نیچه  جداست. 

 به هر روی  از سویی  دیگر  "مرگ در آب"  در نمادی موازین با آب، به آوند این گوهر زندگی بخش،    برای الیوت  پیآمد ستیزه و تنش و جنگ نیز بوده است  که به ويژه با پدیداری امپراطوری های استعماری دریایی آشکار یافته است ، چه در نبرد دریایی میان رم و کارتاژ که به "صلح کارتاژ"  انجامید که از سوی رم به کارتاژ تحمیل شد و کارتاژ را   نابود ساخت و مردمانش را به بردگی کشید و چه در ‌"پیمان صلح ورسای" که پس از جنگ جهانی نخست بر آلمان تحمیل شد و بباور جان مینارد کینز دوست اقتصاد دان الیوت همانند پیمان صلح کارتاژ بود که پیامد ویرانگر آن برای آلمان موجب به قدرت رسیدن نازی ها در آلمان شد . و باز در لایه ی موازی دیگر کشتی شکستگی  به مرگ بازرگان فنیقی در نبرد"مایلی" کارتاژ و یا که کشتی شکستگی "استتسون"  می انجامد که دیدگان لاشه ی غرق شده شان را در کف دریا به مروارید بدل می کند که نماد "نابینایی" است.   نابینایی همانند بازرگان یک چشم فنیقی و یا نابینایی  "تایریسیاس" پیامیر پیشگوی یونانی که  در داوری  خود  در باره ی سوی بزه کار در رابطه ی سرد جنسی هرا و زئوس جانب زئوس راگرفت و  الیوت هنوز این گونه رابطه ها ی پوچ را   در دنیای نووا  می بیند و  بارها دیده است . و بار دیگر در لایه یی موازی با این رابطه در ریخت هایی دیگر در این سروده  پدیدار می شو ند --  برای نمون در تن تازی  به  "فیلوملا" ی بی گناه  و یا گستاخی دفتردار معاملات ملکی  با صورت جو ش زده اش و خانم ماشین نویس و یا. .. که می باید در باره شان  در پانویس های این سروده دنبال شوند.

در این خاک سوخته، در این زمین مرده، در این برهوت خدای نیچه مرده است. "آنجا نمازخانه یی هست  خالی ، تنها  خانه ی باد" 

 به هر روی من آوند این سروده را  به " این خاک سوخته" برگردان کرده ام . گرچه شاید آوند  "این خشکسار" نیز آوندی در خور بود . زیرا که اندیشاری چون اندیشار الیوت را در ادب فارسی نیز می توان یافتّ که نظامی میگوید "به هر خشکساری که خسرو رسید/ ببارید باران گیا بردمید" و ما در باره ی "پادشاه ماهیگیر" و پارسیفال خواهیم دید که آن پادشاه چشم براه گُردیست که باران را بر خشکسار بی بار او  بازگرداند و یا در ناصر خسرو که می گوید: "چون سیرت چرخ را بدیدم / کو کرد نژند و خشکسارم ." ما گردش چرخ روزگار را در الیوت نیز خواهیم دید  و تپش  خشکساری آنرا در زندگی روزمره ی چه بسیار از مردمان  در جهان نووا  و مدرن.

 "این خاک سوخته" از سوی دیگر  گزارشی است در باره ی   پژمردگی، پوسیدگی و بی باری اندیشه و روان  به ویژه ی در دنیای نووا ی پس از جنگ جهانی نخست که چه آسیبها و چه ویرانی ها که از آن ببار نیآمد، چه درختزارها   که سوختند و چه دشتها که از آنها تنها خندق هایی از گل ولای  آمیخته با بازمانده های  جسدهای پوسیده ی کشته شدگان  بجای ماند. به  گفته ی الیوت  سراسر تصویر های این سروده  فرهنگ  برهوت مانند  سده ی بیستم و دنیای نووا (مدرن) را به تماشا می نهد که مر آنرا دیگر هیچ راه رستگاری گشوده نیست. در این خاک سترون و سوخته دیگر امکان هیچگونه رویش  و طراوتی باقی نمانده است و چنین بی باری و پژمردگی نشان از مرگ اندیشه و روان فره گین  در دنیای نوواست که درآن دیگر هیج امیدی به هیچ باور و آيین و هنر نیست. و نماد آن بازرگان یک چشم "اسمیرنائی" است که تاجر کشمش است ، نه انگور تازه که شاخه های شاداب آن در سروده ی ژرار دونروال با شاخه های داربست  تاک به هم می پیچند و شور زندگی را می پراکنند.  که در پانویس ها به آن خواهیم پرداخت. چنین چشم انداز  از همان  آغاز سروده پدیدار می شود و رفته رفته تیره تر و تارتر میگردد و سرانجام   در بخشِ   " آنچه که تندر گفت" به همگی نمایان میشود که
در اینجا آبی نیست و تنها همه سنگ سار
سنگ و  نه آبی و گذرگاهی شنی
راهی که به فراز می پیچید در میان کوه ساران
که کوهستانی از سنگ است و بدون آب
اگر که آبی می بود  می باید  از رفتن بازایستاد  و  بنوشید 
در میان سنگ ساران اما  نمی توان ایستاد و اندیشید

الیوت اما همانگونه که در رسانش گفته ی او  که در آغاز این نوشته می بینیم براین باوراست که یک هنرمند و یا سروده سرا پاره یی از پیکره ی همه ی هنرمندان و سروده سرایان راستین پیشین می باشند  و کارهای هنری در پیوندی رسانگی با همه کارهای هنری پارینه در زیوش است. و از این رو سروده ی او همانگونه که  گفتیم و باز در پانویس ها خواهیم دید از لایه های بسیار در پیوند با سروده ها و کارهای پیشین از اوید و هومر و دانته وشکسپیر تا اوپانیشاد و کارهای همزمان چون کارهسه و یا نزدیک به همزمان مانند سروده های بودلر و ورلن و دو نروال  هنایش  و تأثیر می گیرد.

این چشم انداز تار وتیره ی جهان نووا و مدرن  با دیدشهای ناخوشایند با نگاه هایی مانند دیدشی در کنار رود ثیمز هنگامیکه راوی در بند ۱۸۹ به موش کوری که شکم چرکین و نمناک خودرا بسوی کناره ی آب در خشکی می کشد  به نماد گرفته شده است. اما به هر روی دیدگاه گسترده و همیشگی  آن زمین خشکیده و سترونی است که بادهای سوزانِ رویدادها   برآن می توفند  و پیاپی  در معرض "تندر  خشک و نازای بی باران"  است.  در این چشم انداز  پژمرده که در آن از هنر و تازگی و طراوت اثری نیست  راوی  همچون تایریسیاس Tiresias  پیامبر نابینا تنها به پرسه و دست آزیدنی کورمالانه  در جستجوی   میان آلودگی های زباله های ته سیگار و کاغذهای پیچیده دور ساندویچ  در شهر نوواست و هر از گاه پاره ها یی شکسته از فرهنگهایی که روزگارانی پر بار و باشکوه بودند از آَستاره های یونان تا سروده های دانته  و شکسپیر و یادمان اپراهای واگنر و افسانه های سده های میانی انگلیس  یافته می آیند و پزوهنده  آنها  را به کنجکاوی  زیرو رو می نماید تا شاید بتواند به میانای راز دشوار سرنوشت شهرگاری آدمی دست یابد  اما که براستی هیچ پاره یی پاسخگو نیست  و  تشنگی بی تابانه ی او برای باز زیوی و فره وری روان  بر روی خاکی که مقدر است  خشکیده و مرده بماند  از میان رفتنی نیست. 

با این همه راوی تنها در میانه ی خشکسار وزمین  خشکیده پرسه نمی زند . چشم انداز فرسوده و ناگوار این بیابان سترون  دردرون پندار راویست و  صحنه های  این سروده گاه در ساختمانی  اشرافی در روستایی در سویس است و یا گاه در میخانه یی در لندن و گاه در کناره ی رود ثیمز در لندن با تصویرهایی ناگوار از زنانی لچرگو و وراج در میخانه و جوانهایی با   صورت جوش زده در همبستری های خالی از عشق با خانمهای ماشین نویس که نمادی از فرهنگ نووای سده ی بیستم به این سو را می أفرینند و  اندیشه و فرهیختگی را می پژمرانند و زیستگاه را به سرزمین سترون مرگ آسا دگرگون می نمایند.  موسیقایی که به جای بتهوون و برامس و باخ و واگنر اینک موسیقی شش وهشت شکسپیری شده است و عطرها عطرهای  ناآشنا ی ساختگی .

 در این سروده از همان آغاز نومیدی و بیچارگی فریاد می کشند که هیچ روشنایی در پایان این تیره راه نخواهد بود. "فرودین، آه  دلسخت ترین ماه ها . که از زمین مرده می رویاند  یاس ها ی بنفش را ، آرزوها، خواستها و یادها را " و اندکی پس از آن هنگامی که بندهایی از سروده از زبانهای آلمانی و فرانسه بهره میگیرد در برابر خواننده چشم انداز  جبهه های جنگ در"جنگ جهانی  نخست"  گشوده می شود که سربازان  کشورهای دشمن در سنگرهایی بسیار نزدیک با  یکدگر ماه ها  در رویارویی  بودند. آنقدر به هم نردیک  که گاه به هم دشنام و متلک  فریاد می کردند  و گاه با دشمن در شادی یک جشن برای چند گاهی سهیم می شدند و هدیه ردو بدل می کردند.  الیوت در این پیوندهای جهانی شدن ابتذال  و پوسیدگی ناگزیر  فرهنگ  فرهیخته را می دید ، که امروز  دنباله ی آن   با کوچ مردمان از فرهنگهای مختلف به اقتصادهای  مصرفی  ادامه دارد  و با همسان شدن و جهانی شدن رسانه ها  بس  پرشتابتر شده است. و برآیند آن از میان رفتن زیبائی های فرهنگی است و فروتاختن در سراشیب اندیشه   به سوی ژرفای ابتذال ،. ازدحام توده ی مردمانی مسخ شده ، توده ی کارگران همیشه شاگرد همبرگر خور و کوکاکولا نوش در استادیوم ها، که  همه باورهای خود را از دست داده اند و پیوندهاشان با خاطره های مشترک در فرهنگشان گسسته شده است. چشمهایی که به مروارید بدل گشته اند که گرچه گران بها می نمایند اما دیگر هیچ چیز را نمی توانند بینند.

 الیوت سروده ی  خود را  با پاره یی از ساتریکن Satyricon نوشته ی گایوس پترونیوس Gaius Petronius آغاز می کند که به زبانهای لاتین و یونانی است: "سیبل" که همچون نسلهای آدمی محکوم به زندگیی دراز  شده است، با دیدن پژمردگی  و از دست دادن زیبایی خود تنها آرزویش اینک مرگ است. با این همه سروده پایانی تیره ندارد و شاید تنها  در   آخرین چهار پاره ی Four Quartets الیوت   آن پایان  آشکارتر  می شود.   
ما از کندو کاش باز نخواهیم ایستاد
و  در انجام همه ی کندو کاش هامان
  به آنجا خواهیم رسید که   آغاز یده بودیم  
و  برای نخستین بار  آنجا  را در خواهیم یافت
 و سخن آخر در باره ی وزن و آهنگ و دستور زبان این سروده که در بخشهای نخستین تا اندازه یی از وزنهای  یامبیک  iambic   در وزن پنج گامی "دا، دام - دا، دام - دا، دام - دا، دام - دا، دام  پیروی می کند و سپس وزن ها شکسته می شوند و گاه در گفتگویی با آهنگ تپش و  هر از گاه با قافیه ادامه می بابند. و  این شکستگی منطق خود را دارد که  خواننده آگاه با خواندن پانویس ها به آن پی می برد و گاه الیوت قواعد زبان را از روی قصد می شکند که در برا‌یند ان  آشکار نیست که یک صفت  از آن  کدام کنشگر  ست . و این خود از منطق سروده سامان میگیرد و در این برگردان تلاش شده که  این گونه بازی های زبان باز سازی شوند.  در این بازسازی با بهره گیری از  نگرش اندازایی آفریننده generative metrics  ی هیل-کیسر Halle–Keyser  و یافتن واژکهای  با "بالاترین فشار " stress maximum  و مکث در هر بند سروده,  و بهره گیری از وزنهای "چهارکوبه ای"  four-beat،  واژگونگری inversion  و "پس کوبه یی سه اندازه"  anapaestic tetrameter  و شیوه ی "جاریش" spondee  و    آهنگهای گامین یامبیک  را به فارسی پدیداری دهم  . والبته در هرکجا که  الیوت   "  ترانگی زنانه"  feminine rhyme را به کار برده است من در برگردان با بهره گیری از  قافیه آنرا باز سازی نموده ام و همچنین به ناچار  از "به پیش اندازی"  enjambment   در پیروی از او یهره گرفته ام. همچنین در بخشهایی که زبانها دگرگون می شوند زباناها را به همانگون نگاه داشته ام اما برگردان آنها را نیز آورده ام. سر انچام در پایان ویدیویی از بازخوانی سر الک گینس را پیوند کرده ام که خواننده را با وزنها و گویش نامها در این سروده آشنایی می دهد.







بخاکسپاری مرده


۱- (بندهای ۱ تا ۴) آهنگ و گام در نخستین چهار بند سروده با اندیشار نوزایی گیتی در باران بهاری آغاز می شود اما یادمان ها همچون ریشه های گیاهی هرز گسترده می شوند. سروده ی الیوت در زبان آغازین سروده بسیار استوار و با گامهای یامبیک iambic در وزن پنج گامی "دا، دام -/ دا، دام -/ دا، دام -/ دا، دام - / دا، دام " است که الیوت این استواری را با شگرد پیش پیوندی enjambment می شکند . و هر بند بجای آنکه در خود کامل باشد به بند پس از خود وابسته میشود وبا این شگرد الیوت به ما میرساند که استواری و اطمینان دنیای کهن در هم شکسته شده است و تنها در آینده است که برآیندیي اینک  را آشکار خواهد ساخت.


۲- (بندهای ۵ تا ۷) الیوت آغاز به شکستن گامهای یامب می نماید اما شگرد "به پیش پیوستگی" را دنبال می نماید . او با ناتمام رها کردن هر بند احساس نا اطمینانی خواننده را بر می انگیزاند و با فراموشی زندگی چنین نااطمینانی ماندگار میماند.


۳. (بندهای ۸-۱۲) صحنه دگرگون میشود گروهی از دوستان در کناره ی دریاچه ی "اشتاین برگرزی" Starnbergersee در نزدیکی مونیخ زیر باران گیر می کنند و به زیر سرپناههای ستونگاه colonnade میروند و سپس به باغ "هوفگارتن" Hofgarten مونیخ میروند. خواننده ناخواسته می شنود که یک لیتونیایی به اصرار می خواهد تبار آلمانی خود را به دیگران بشناساند و اینکه او روس نیست. آیا روس بودن او هماهنگی میان این گروه از دوستان که از زیر باران به آفتاب آمده اند را خدشه می اورد؟ آیا این یادمان شنیدن زبانهای بیگانه در جبهه های جنگ جهانی نخست است. که سرباران دشمن آنقدر به هم نزدیک بودند که می توانستند گفتگوهای یکدگر را بشنوند؟


۴-(بندهای ۱۳ تا ۱۸) الیوت در این بندها به ماجرای میرلینگ the Mayerling Incident در ۱۸۸۹ اشاره می کند که کالبدهای بیجان آرشیدوک رودولف Archduke Rudolph ولیعهد اتریش، تنها پسر امپراطور فرانتز جوزف، همراه با کالبد معشوقه اش بارونس وتسرا Baroness Mary Vetsera در کنارهم پیداشد. کنتس لاریش Countess Larisch دختر خاله ی آرشیدوک که از اهالی باوریا و نامش مری لوئیز مندل Marie Louise Elizabeth Mendel بود.نقش پیام رسان را میان آرشیدوک و معشوقه اش بازی می نمود. پس از خودکشی ارشیدوک و معشوقه اش مری مورد بی اعتنایی دربار قرارگرفت. الیوت در این بندها از این داستان به آوند نماد درهم ریختن سامان کهن اشرافی اروپا ، برپایی دوران نووا، آشفتگی ها و از هم پاشیده شدن فرهنگ بهره می گیرد. .





۵- (بندهای ۱۹ تا ۲۶) نخستین دوبند این بخش از کتاب حزقیال است و می پرسد: از ریشه ی این آسیمگی در هم تنیده در اندیشه ی تو ای پسر آدمی وروانی که چون خرابه یی سنگلاخ است چگونه انسانیتی می توان انتظار داشت؟ دو بند بعدی از کتاب جامعه ی انجیل Ecclesiastes است که پاسخی است به پرسش حزقیال که براستی تو پسر آدمی برای آن پاسخی نخواهی یافت زیرا که تو از هستی تنها نگاره هایی از هم گسیخته و شکسته یی را دیده یی. درختان مرده در این خرابه ی سنگلاخ که خورشید سوزان بر تشنگی تو می افزاید هیچ سایه نمی توانند داشت و نشانی از آب در این سنگهای تفته نیست. تنها سایه زیر صخره ایست سرخ فام. و بند بعدی که از کتاب اشعیا Isaiah ست تورا به زیر سایه ی این صخره می خواند .



۶- ( بندهای ۳۴- ۳۰ به آلمانی) این بندها از اپرای تریستان و ایزولد Tristan und Isolde نوشته ی ریچارد واگنر در باره ی عشق ناکام گردی بنام تریستان و بانو ایزولده است که داستان شیدایی از سده های میانی است که به افسانه های آرثوری اندرشده است. این نما در آغاز اپرا روی میدهد هنگامیکه تریستان ایزولده را برای همسری باعمویش شاه مارکه King Marke به کرنوال همراهی می کند. و در اریکه کشتی آواز مویه ی ملوانی جوان برمی خیزد که از دختری   که دوست داشته جدا شده است و ایزولده در اندوه ست که تریستان گویی از عشق پنهان او بی خبرست. این نمادیست از جدایی فرهنگ جهان نووا و فرهنگ فرهیخته که نماد آن اپرای واگنر ست.



۷ -( بندهای ۳۵-۴۲) الیوت در این بندها از شگرد "دور ماندگی" apostrophe بهره می گیرد . گوینده که زنی است در گفتگو با کسی است که در این دم در سروده حضور ندارد (دورمانده است) اما شاید که او با خودِ از خود دورمانده اش در گفتگوست. بند ۴۲ به آلمانی بندیست از اپرای واگنر .



۸ - (بندهای ۴۳-۴۶) خانم سوسوستریس کسایی (پرسناژ) است در داستانی طنزآمیز از فرهنگ فرهیختگان انگلیس بنام کرُم زرد Crome Yellow از آلدوس هاکسلی که در این سروده با ورق های تاروت آینده را پیش بینی می نماید.

اما در داستان هاکسلی آقای اسکوگان Scogan که مردی بی دین شکاک و خرد گراست به ماتریالیسم علمی باوردارد و بازگوی دانشی برگرفته از دانشنامه است . در فصل ۲۷ داستان هاکسلی در باره اش می خوانیم:

‌اقای اسکوگان در خیمه ی کوچکی جا داده شده بود. او با دامنی سیاه،‌ جلیقه زنانه یی قرمز و دستمال سری زرد وقرمز که روی کلاه گیسش با موهای سیاه گره خورده بود ، باربک بین ، قهوه یی،‌ و با چین و چروک شبیه به جادوگر بوهمیایی در تابلوی نقاشی "روز مسابقه ی" فریث بود . اعلانی سنجاق شده به در چادر او را "سسوستریس Sesostris , جادوگر اکباتان " می شناسانید. او نشسته در پس میز باسکوتی مرموز با اشاره ی انگشت مشتریان را به نشستن در مقابلش و دراز کردن دستانشان بسوی او دعوت می نمود. سپس به دقت کف دستشان را با استفاده از یک ‌‌ذره بین و عینکی شاخه دار بررسی می کرد .و گاهی اوقات گویی با خود نجوا میکرد "و حشتناکه ِ وحشتناکه" یا "پناه بر خدا" و در حالیکه این هارا میگفت با دست بروی تنش نشان صلیب می کشید.

الیوت ناآشکاری جنسی اسکوگان را با کسایی "تایریسیاس" Tiresias که هم مرد بود و هم زن در سروده اش به لایه یی موازی می گیرد.



هاکسلی همانند دوست بسیار نزدیکش دی اِچ لارنس که او را "استاد نخست" می خواند از روشن اندیشارانه سازی زندگی intellectualization of life دوران نووا بیزار بود. الیوت مانند هاکسلی و لارنس ار اعضای انجمن بلومزبری The Bloomsbury circle که میزبان آن بانو اتولاین مورل Lady Ottoline Morrell بود (که در داستان کرُم زرد هاکسلی در نقش پریسلا ویمبوش Priscilla Wimbush پدیدار می شود) . الیوت و هاکسلی به یکدگر آذرم فراوان داشتند و الیوت کتاب کرُم زرد هاکسلی را با ریزبینی بسیار خوانده بود. لارنس در "طاووس سپید"، هاکسلی و الیوت هرسه به درهم شکستن پیوندها و نارسایی رسانگی ها در میان مردمان عصر نووا بسیار دلواپس بودند.



۹ـ بندهای (۴۷ تا ۵۰) در باره ی پیشگویی خانم سوسوستریس با ورقهای تاروت است . که نخستین ورق "مرد به دار آویخته" است که الیوت اورا ملوان غرق شده ی فنیقی می خواند و اویکی از چهار کسیک (پرسناژ) در سروده ی الیوت است که با نمایشنامه ی توفان The Tempest شکسپیر در پیونداست . در آن نمایشنامه آواز آریل Ariel برای فردیناندِ کشتی شکسته درباره ی غرق شدن آلونسو Alonso پدر فردیناند است . در آب غرق شدن برای الیوت نمادِ گونه یی غسل پاکیزگی است که رنج را به هنر دگرگون می نماید. (در این پیوند کسا هایی مانند فلباس Phlebas و تاجر سمیرنا   Smyrna و آقای یوجنیدس چنانکه خواهیم دید نمادی یکسان در پیوند با نمایشنامه توفان دارند). بند "(آنها مرواریدهایی هستند که چشمانش بودند، بنگر)" از نمایشنامه توفان است که چشمان  لاشه ی غرق شده یی در کف دریا را توصیف می نماید . ورق بعدی تاروت "بلادونا" ست که به ایتالیایی به میانای  "بانوی زیبا" ست و از سوی دیگر لقبی است برای زهری کشنده بنام "سایه ی شب". در ورق های تاروت واقعی  ورقی بنام بلادونا نیست و این ورق را الیوت افزوده ست و شاید اشاره ی او به پرده ی مادونای صخره ها نگاره یی از لئوناردو داوینچی باشد. باید دانست که در آیین مسیح بنیاد زندگی باورمندانش بر صخره ی کلیسا برپا شده است. بلادونا هوچنین زهری ست که "سایه شب کشنده" deadly nightshade خوانده می شود و از اینروست که بلادونا "بانوی چگونگی" است. شایدهم او به ناخودآگاه ورق موبده ی فرازمند The High Priestess را در ورق های تاروت به یاد آورده است که دریای زندگی بخش را در تالشانی  (شنلی) که بدوش افکنده می توان دید. در این صورت او خواهر مانفردا Sister Manfreda ست .راهبه یی از پیروان فرقه اومیلیاتا Umiliata که در ۱۳۰۰ به آوند نخستین پاپ زن برگزیده شد تا جهان را برای بازگشت زنی به نام گاگلیلما ی بوهم Guglielma of Bohemia که "روان آشاوان" Holy Spirit در پیکر او آمیزه یافته بود تا او را برای  "عصر روان" در برابر "عصر پیکر" این روزگار آماده سازد. اما خواهر مانفردا در دوران بازپرسی کلیسا Inquisition به آتش سوزانده شد و آن فرقه نابود شد.




۱۰- ( بندهای ۵۱-۵۵) در ورقهای تاروت "مرد باسه چوبدست " نماد قحطی و خشکسالی کشتزار است. الیوت در یادداشتهایش می نویسد که برای او این ورق نشان شاه ماهیگیر the Fisher King در افسانه ی آرتور است که از آخرین کسانی است که می باید از "جام آشاوان" Holy Grail که عیسی مسیح برای آخرین بار از آن نوشیده است پاس بدارد. اما شاه ماهیگیر که رانش زخمی و آسیب دیده است از توان راه رفتن و فرزند داشتن برخوردار نیست تا که آرتور بتواند پاسداری از جام آشاوان را به او بسپارد وناتوانی شاه ماهیگیر  باروری زمینش را از میان میبرد و به سترونی میکشاندش. او اینک تنها توان ماهیگیری در رود کربنیک Corbenic، که درنزدیکی دژش جاری ست، را دارد. در دسته ورق های تاروت مرد با سه چوبدست پشتش به ماست و به کشتزار خشکیده ی  خود می نگرد.



ورق چهارم "چرخ" است که همان چرخ بازیگر روزگارست که نشان از گردش پیاپی زندگی و مرگ است و بازی های بخت نشان دارد. سپس ورق "بازرگان یک چشم" که زاییده ی انگار الیوت است و در دسته ورق تاروت نیست. در بخش سوم سروده، چنان که خواهیم دید، الیوت او را در ریخت آقای "اوجنیدز" Eugenides با صورتی نتراشیده به ما می شناساند که تاجر کشمش است. ورق بعدی خالی ست و خانم سوسوستریس پیشگو از دیدن آن ممنوع شده ست. اما آن ورق از کولباری نشان دارد که بازرگان یک چشم می باید بر پشت خود بار نماید.



ورق آخر "مرد به دار آویخته است " که الیوت اورا در یادداشتهایش به "خدای به دار آویخته" در کتاب شاخه ی زرین The Golden Bough نوشته ی سر جیمزجرج فریزر Sir James George Frazer پیوند می دهد که پژوهشی است در افسانه ها و جادوها و آئین های مردمی و به ویژه از مراسمی می گوید که مردم باستان برای سرسبزی و بارآوری کشتزارهاشان به کار می گرفتند. برای الیوت در دوران نوایی همه آن باورها و نیایش ها و مراسم از میان رفته است. اینکه زن پیشگو نمی تواند ورق "مرد بدار آویخته" را بیابد که نشان از نومیدی او برای این دوران است زیرا که این ورق نماد باز زیوی و تازه شدن است. و سپس زن پیشگو هشدار میدهد که "در هراس باش از مرگ در آب" به هر روی الیوت در یادداشتش می نویسد:

من با ساختار باریک بینانه و درست دسته ورقهای تاروت آشنا نیستم و آشکارست که از پیروی از آن خودداری کرده ام تا بتوانم به آسودگی به انگاره ی خود در سروده ام بپردازم. انگار "مرد به دار آویخته"، که ورقی راستین در دسته ورق تاروت است برای من از دوسو باهوده است : زیرا در پندار من او در پیوند با "خدای به دار آویخته ی فریزر Frazer" است و دودیگر اینکه من دربخش پنجم سروده در باره ی اصحاب امائوس او را با "تالشان به سر کشیده" پیوند میدهم. ملوان فنیقی و تاجر بعداٌ پدیدار می شوند همچنین "گروه مردمان" و "مرگ با آب" در بخش چهارم پرداخته می شوند. "مرد با سه چوبدست" را من به گونه یی کاملاُ دل بخواهانه به "شاه ماهیگیر" پیوند داده ام .

۱۱. (بندهای ۵۶-۵۹) در این بندها الیوت آهنگ و گام سروده را به کنار می نهد. زیرا که خانم سوسوستریس، که فرزانه ترین زن اروپا شناخته شده است، به زیرکی و با کنایه پیشگویی می کند ، و داستان ورق های او به داستانی رازآلود اما هراسناک می ماند از مردمی که در چرخه یی همانند چرخه ی دوزخ دانته به دام افتاده اند و بدون هیچ آماج به گرد آن راه میروند. زن پیشگو پیامی رازگونه برای خانم اکویتن Equitone دارد. او می خواهد خودش پیشگویی سرنوشت خانم اکویتن را به دست او بدهد. زیرا که زمانه زمانه ی ناسازگاریست و نمی توان از بیراهه به آب زد.



اکویتن در انگلیسی به میانای "یک آوایی" یا "یک رنگی" است و خانم اکویتن در برابر " بلادونا،‌ بانوی صخره ها" ست که " بانوی چگونگی ها" که همانگونه که خواهیم دید شاید موجب کشتی شکستگی ملوان فنیقی غرق شده ی باشد. اکویتن بانویی پخته است که احساساتی پرفراز ونشیب ندارد اودر تراز است و مانند دختر سنبل ساده انگار و چشم و گوش بسته نیست.



نمادهای ورق تاروت دو میانایی (معنایی) هستند و اگر که ورق وارونه پدیدار آید میانای آن هم به وارون خواهد شد "بانوی صخره" ها می تواند یا یکی از سیرن Siren ها باشد که در استاره ها ی یونان Σειρήν پری های زیبارویند با آوایی دلکش که به نوشته ی لئوناردو داوینچی آواز جادویی آنها ملوانان را چنان شیفته می دارد که به سوی کناره های کوهستانی جزیره شان دریا را در می نوردند و چون به آنجا می رسند سیرن ها به اریکه ی کشتی میایند و ملوانان از هوش رفته را می کشند. و از سویی ورق وارون "بانوی صخره" ها یا بلادونا می تواند مریم دوشیزه باشد. "تاجر یک چشم" می تواند آقای یوجنیدس Eugenides بازرگان کشمش شهر اسمیرنا Smyrna باشد که شهری بود در یونان باستان که بر پایه ی نامه جان از حواریون مسیح در کتاب "آشکار شده ها" Revelations در انجیل ، کنش ۱۰:۱۹ کلیسای اسمیرنا در مأموریت سوم پال بنا شد. و امروزه آن شهر "ازمیر" ست در ترکیه. پس هم کشمش میوه یی مرده است که "پادشاه ماهیگیر" ناتوان و اخته در کشتزارهای خشکیده خود تولید می کند و هم اسمیرنا شهری مرده است. و ورق "تاجر یک چشم" اگر وارون شود عیسی مسیح می تواند باشد. و "مرد به دار آویخته" می تواند مرد کهن سال خردجو باشد و از این رو مرده یا بدار اویخته است و یا می تواند به وارون انسانی نو باشد که چون عیسی در باور مسیحیان جان خویش فدا می کند تا به زندگی ابدی در نزد خدای پدر برسد. و "مرگ در آب" می تواند مرگی در کالبد باشد و یا به وارون زادشی دیگر با غسل تعمید که در این روی "مرگ در آب" به میانای مرگ خویشتن کهن و باززادش در خویشتنی نو است



در آئین هندوان"دنیای گشته شده" به دریای سمسرا Samsara می ماند که به گفته ی الیوت "رودخانه در درون ماست،  و همه دریا در پیرامون و در باره ی ماست" در نوردیدن پیروزمندانه ی این دریاست که زندگی را به رستاخیز می انجاماند . و وارونه ی آن "مرگ در آب است" و این مرگ انهاست که در تلاش شان برای رسیدن به "جام آشاوان" و " شهد زندگی" Lebens-Speise شکست خورده اند. نماد "ملوان فنیقی غرق شده " الیوت از نماد کشتی ابلهان Das Narrenschiff نوشته ی سباستیان برانت (۱۴۰۹) که کشتی است بدون ناخدا و انباشته از نابخردان و نادانان گرفته شده است . کشتی فنیقی نماد مادی گرایی فلیباس است که در پایان سروده پدیدار می شود و او در برابر کشتی نجات است که نماد کلیساست.



۱۲. ( بندهای ۶۰-۶۸) در این بندها الیوت تا اندازه ی به ساختار آهنگین و گام دار سروده باز میگردد تا رد پایی از سامانه ی دوران پیش از نووایی به جا نهاده باشد. "شهرِ ناواقعی" اشاره یی است به سروده های بودلر Charles Baudelaire در "گلهای زشتی" Les Fleurs du mal که تن بارگی و شیوه ی هوسرانانه ی پاریس را گزارش می کرد . "هرگز نمی پنداشتم که مرگ ناکرده می کند این همه " بندی است از دوزخ دانته.

…si lunga tratta
di gente, ch’io non avrei mai creduto
che morte tanta n’avesse disfatta.
(Inferno, III, 55-7)

دانته واژه ی disfatta به میانای "ناکرده" است مانند: Cosa fatta non può essere disfatta آنچه که کرده شده را نمی توان "ناکرده" نمود . الیوت این واژه را از دانته می گیرد و با آنکه "مرگ ناکرده می کند" در زبان انگلیسی هم ناآشناست واژه ی undone را به کار می برد تا حالت ماشین شدن انسان مدرن را نشان دهد . و ناقوس کلیسای سنت مری وولنوث مانند ساعت کارخانه با طنینی مرده ساعت نه را اعلام می نماید.



۱۳. (بندهای ۶۹-۷۶) الیوت از پرده ی پنجم نمایشنامه ی ابلیس سپید The White Devil نوشته ی جان وبستر John Webster نمایشنامه نویس سده ی هفدهم بهره میگیرد و دو بند ۷۴ و ۷۵ از آن نمایشنامه گرفته شده اند که در آن مارچلو Marcello پسر کورنلا Cornelia که در ستیزه یی کشته شده است را نمیتوانند به بشایستگی بخاک بسپارند و کورنلا به شکوه می گوید:

گنچشک سینه سرخ را بخوانید و سهره را
که درسایه های درختزاران در پروازند
و با برگها و گلها می پوشانند

پیکره ی مردان به خاک نسپرده ی بیکس را

درسوگ او بخوانید در سپردنش به گور
مورچگان و موش کور را و سمور

برآوریدش پشته یی خاک تا گرم بداردش به سزند
و ( تا که گور ربایان درآیند) بر او نرسد هیچ گزند

اما گرگ را دور بدار که دشمن است بر انسان
زیرا که به ناخن زمین بکاود و لاشه به بیرون کشد.

الیوت همانگونه که دیده می شود گرگ را که دشمن انسان است به سگ برمیگرداند که دوست انسان است و با این همه سگ در دنیای نو رفتاری همانند گرگ دارد.



آخرین بند این بخش از سروده ی "به خواننده" Au Lecteur شارل بودلر در گلهای زشتی Les Fleurs du mal گرفته شده است . با هوده ست که بیاد داشت که هنگامیکه جلد نخست گلهای زشتی منتشر شد، آنرا به یک رسوایی گرفتند زیرا که بودلر در ان سروده ها همه از همتنی و مرگ و لزبوسگری (lesbianism ) در فضایی مالیخولیا یی در شهری آکنده از فساد میگفت. پس از اینکه بودلر در پیگرد به دادگاه کشیده شد و جریمه شد. سروده ی "به خواننده"در چاپ بعدی گلهای زشتی به آوند پیشدرامد افروده شد. سروده ی بودلر با این بند به پایان می آمد — Hypocrite lecteur, — mon semblable, — mon frère که در آن بودلر می گفت که همه ی خوانندگان در گناهان و بدرفتاری های او به پنهان در گیرند. او گناه و هوسرانی را برآیندی از "بی تابی و ملولی" Ennui در زندگی نووای خسته کننده می دید. و برآن بود که :
هرروز ما با گامی دیگر بسوی دوزخ پائینتر می شویم
Chaque jour vers l'Enfer nous descendons d'un pas.

زیرا که اهرمن نخهایی که مارا به جنبش وا می دارد را به دست دارد.
!C'est le Diable qui tient les fils qui nous remuent

به هر روی بخش نخست سروده الیوت در اینجا با نگرشی معماگونّه از کسی بنام استتسون سخن میگوید که شاید او خود الیوت باشد؛ زیرا که چنین می نماید که اگر در نام توماس استرنز الیوت Thomas Stearns Eliot توماس را به کنار نهیم، از به هم ریختن دو واژه ی Stearns و Eliot می توان نام “Ariel Stetson” را ساخت، که این هردو نام را در بخش "بخاکسپاری مرده" می بینم. آریل پرسناژی در نمایشنامه ی توفان شکسپیر است. اما استتسون یک نام آمریکایی است و خود الیوت که آمریکایی بود کوچ کرده یی به کشور انگلیس بود، که بدانسان که از نوشته هایش بر میاید نمی توانست خودرا کاملا انگلیسی ببیند. او از اهالی نیوانگلند در شمال غربی آمریکا بود که در جنوب آمریکا بزرگ شده بود و میدید که در جنوب اورا شمالی میدانند و در شمال جنوبی و این احساس بیگانگی با او ماندگار شده بود. و در این سروده از همان آغاز می بینیم که زبانهای گوناگون در شکلهای گوناگون پدیدار می شوند؛ برای نمون در پیشدرآمد ساتریکن در باره ی سیبل،‌ دو زبان لاتین و یونانی باهم پدیدار می شوند. سپس زنی از اهالی لیتوانی به زبان آلمانی چنین داوش می کند که ابداُ روس نیست و آلمانی است.و نمونه هایی دیگر؛ الیوت بر این باور بود که زبان انگلیسی آمریکایی ها با زبان انگلیسی انگلیسها تفاوت دارد و این موجب می شود که بسیار از باریکی های زبان از هر سو برای سوی دیگر پوشیده بماند. باید بدانیم که الیوت لهجه ی آمریکایی خود را در انگلیس از دست داد و با لحنی یکنواخت سخن می گفت و شاید نام خانم "اکویتن" اشاره به همین یکنواختی باشد. به هر روی او در باره ی این آمیزه کردن نامش در نوشته ی این کلید را داده است که :"این جالب است که بتوان هر از گاه خودرا تکه تکه کرد و منتظر ماند و دید که آیا آن تکه ها جوانه می زنند."



همانگونه که گفتیم نام استتسون یک نام آمریکایی است که در سده های ۱۹ و ۲۰ پدیدار شده است. به هر روی الیوت به گزارش همسرش والری در دهکده ی استتسون در سنت لويیز بدنیا آمده است. در این سروده می خوانیم که گوینده به استتسون می گوید: "من و تو باهم درناوهای مایلی Mylae بودیم !" نبرد مایلی در سال ۲۶۰ پیش از میلاد میان رم و کارتاژ رخ داد. زیرا ناوگان کارتاژ شهرهای کرانه یی رم وسیسیلی را به هراس می آوردند. باید بیاد آورد که شناسه ی "صلح کارتاژی" Carthaginian peace امروزه به میانای پیمانی است که به نابودی کامل دشمن منجر شود و این برآیند پیمان صلح کارتاژ بود که از سوی رم به کارتاژ تحمیل شد این را نیز می باید به یاد داشت که کارتاژ را فنیقی ها در شمال آفریقا برپا داشته بودند و از اینروی بود که در لاتین این نبردها را نبردهای پونیکوس Punicus یا نبردهای فنیقی می خواندند و اینک تا اندازه یی پیوند نبرد مایلی را با "ملوان فنیقی غرق شده" در ورق های تاروت در میابیم. استتسون بنابراین در هزاره ای پیشین نیز می زیسته است.


در ۲۰۱ پیش از میلاد رم با پیمان صلح کارتاژ همه مستعمرات کارتاژ را از او گرفت ، ارتشش را منحل کرد و اورا ناچار به پرداخت باج سالانه نمود. و در پایان سومین نبرد کارتاژ را سوزانید و مردمانش را برده نمود. اقتصاد دان پراوازه جان مینارد کینز John Maynard Keynes پیمان صلح ورسای را که پس از جنگ جهانی نخست بر آلمان تحمیل شد "صلح کارتاژی" نامیده بود. کینز و ویرجینیا وولف و الیوت در دیدارهایشان درباره ی جنگ و هنایش دین باهم گفتگو داشتند و اشاره ی الیوت به نبرد مایلی اشاره یی به پیمان صلح ورسای دارد که کینز در نوشته اش "عواقب آقتصادی صلح" The Economic Consequences of the Peace درباره اش نوشت:

اگر هدف ما بینوا نمودن اروپای مرکزی باشد، به جرأت می توانم بگویم، کینه توزی راه بجایی نخواهد برد. چراکه هیچ چیز نمی تواند برای زمانی بلند نیروهای ارتجاع و آشفتگی انقلابی برانگیخته از نومیدی را به تأخیر اندازد که آن انقلاب موجب نابودی سوی پیروز در جنگ ، تمدن وپیشرفت نسل ما خواهدشد، که در برابر آن هراس از نبرد بعدی با آلمان به هیچ رنگ خواهد باخت .



برآیند این همه این است که سروده ی الیوت که با به خاکسپاری مرده آغاز می شود در باره ی "آئین گذر" از مرحله ئی به مرحله يی دیگر یا rites de passage است که در اینجا گذر، از درگذشت دراین جهان آغاز میشود وبه بازگشت در زیستنی دیگر می انجامد. آوند "به خاکسپاری مرده" در بخش نخست "این خاک خشکیده " از آوند مراسم سوگواری در  کتاب نیایش همگانی کلیسای انگلیکن The Anglican Book of Common Prayer برگرفته شده است که در نوشته ی نخست این آئین خاکسپاری سخن مسیح به مارتا را می خوانیم درست پیش از آنکه دوست مرده اش لازاروس را زنده نماید. او می گوید : "من رستاخیزم و زندگی "- انجیل بوحنا ۲۵:۱۱ . الیوت این سخنان را در بخشی از یادداشتهایش در پیش نویس این سروده به کار برده بود. و یاد آوری زندگی پیشین را ما در یاد آوری "مری" از سنبل زار و "استتسون" از نبرد مایلی و مردمان مرده یی که بر روی پل لندن چشم به جای پای خود دوخته اند، این پرسش را بر می انگیزاند که آن همه کشته شدگان جنگ جهانی نخست را چه شد که "هرگز نمی پنداشتم که مرگ ناکرده می کند این همه"


یک بازی شطرنج


** این بخش از سروده پیش از ویراستاری ازرا پاند "درون قفس" نام داشت که به نوشته ای انسلین Ensslin ناشی از برگردان نادرست واژه ی " سبوی شیشه یی" است . باید در دید داشت که قفس برای زندانی کردن است ولی "سبوی شیشه" یی برای نگاهداری شراب یا شهد است . به هر روی آوند"یک بازی شطرنج" که به انجام برای بخش دوم سروده برگزیده شد برگرفته از باره ی دونمایشنامه از توماس میدلتون Thomas Middleton در نیمه ی نخست سده ی هفدهم است که همانگونه که خواهیم دید در نمایشنامه "زنها هشدار زنها" هرحرکت یک مهره در بازی شطرنج نمایشگر مرحله یی در فریبندگی برای همبستری است. این بخش در برگیر سه پاره است و هر پاره گوینده ی ویژه ی خود را دارد که در پیرامون، لهجه و زبانی دیگرگون درگیر ست اما نودش و احساسی که خواننده از هر پاره دریافت می کند همسان است. و این ناسازگار ترین بخش در سروده ی الیوت است زیرا دو ساختار ناسازگار در این بخش است. پیرامون شکوهمند و شاهانه ی پاره ی نخست این بخش است که یادداشتهای الیوت آنرا به آنتونی و کلئوپاترای شکسپیر پیوند می دهد . و این صحنه را می باید با صحنه ی دهشتبار و ویرانزده ی مردمان لندن در پایان جنگ جهانی نخست در پاره ی دوم در سنجه داشت. ناسازگاری دوم دوزن را در کنارهم می نهد یکی از رده های بالا و توانمند و دیگری از رده های پائین و بی نوا.



۱۴. (بندهای ۷۷-۸۴) پاره ی نخست که یاد آور پرده ی دوم آنتونی و کليوپاترا ی شکسپیر در پیوند است. گوینده از دنیای نووا و مدرن که از راستینی وگیتیایی بدورشده است گلایه دارد و زنی که در کاخی مرمرین و زیر شمعدانهای هفت شاخه تنها مانده ست همانگونه که خواهیم دید خودرا در عطرهایی ساختگی (صنعتی) غرق کرده است و این ناهماهنگی میان آنچه که گیتیایی و طبیعی است و آنچه که ساختگی است بر احساس گسیختگی زمین نابارور می افزاید. در آنتونی و کلئوپاترای شکسپیر این احساس گسیختگی را می توان پیگیری نمود.

من به تو خواهم گفت
قایقی که کلئوپاترا در آن نشسته بودهمانند اورنگ تابنده ی پادشاهی بود
تابان بر فراز موج ، اریکه ی آن از زر چکش زده بود
بادبانهای بنفشش چنان عطرآگین بودند
که بادها را به اندوه عشق دچار مینمودند و پاروهایش سیمین بودند

که ضربه هایشان با آهنگ نی لبکها همگام بود و آبهایی را
که زیر ضربه داشتند از شورعشق
در پی خود به شتاب وامی داشتند



۱۵. (بندهای ۸۵-۹۳) الیوت در یادداشتی کوتاه می نویسد لکوئریا، پنج، آنئید، یک و این اشاره به این بند سروده در آنئید ویرجیل است . ‌

dependent lychni laquearibus incensi
aureis, et noctem flammis funalia vincunt
پرتو نور چراغ ها بر سقف طاق دار زرین افتاده بود و شعله ی مشعل ها شب را به پایان رساند.

چنین می نماید که الیوت از بکارگیری واژه ی "لکوئریا" که در این بندها زیادی به دید میاید خواسته یی ویژه دارد. "لکوئریا" به میانا یا معنای 'سقف طاقی' است که در بند بعدی سروده آمده است و این که الیوت این واژه را بکار می برد و بشتاب از آن میگذرد و در باره اش سخنی نمی گوید ودرنگی نمی کند، همانند حرکت مهره یی در شطرنج است که از نقشه یی پیچیده خبر می دهد. سروده ی ویرجیل درباره ی ورود تبعیدی های ترویایی ها به کارتاژ پس از سقوط تروی است و نقشه ی ونوس برای پدیداری پیوندی عاشقانه میان دیدو Dido، شهبانوی کارتاژ و آئنِیس Aeneas شاهزاده ی تروی همانند حرکتی در بازی شطرنج است . آئنِیس داستان شکست تروی و تبعیدشان را برای دیدو بازمی گوید. اما این عشقی بی سرانجام است زیرا آئنِیس میباید دیدو را ترک کند و دیدو بدون او نمی تواند بزندگی ادامه دهد و کارتاژ می باید نابود شود.



۱۶- (بندهای ۹۴-۹۶) تخته چوبهای دریایی سقف، همچون کشتی های 'کف مسی' Copper-bottomed، با مس پوشانده شده بودند. واز اینرو با شعله های سبز و نارنجی می سوختند.




۱۷. بندهای ( ۹۷-۱۰۳) به داستان فیلوملا Philomela i خواهر پروکنه Procne در کتاب ششم اوید Ovid اشاره می کند. که فیلوملای زیبا را شوهر پروکنه ، شاه تروس King Tereus می رباید و بزور دامان او ناپاک می کند. فیلوملا با دلیری با تروس رویارو می شود. به نوشته ی اوید:

اما خدایان می نگرند- اگر آنان رنج دیدن آنچه که گذشت را بر خود دهند - اگر آنها بیش از پف هوایی باشند که به نامشان بسته است - تو برای این تبه پاسخ خواهی داد- من شاید که تباه شده ام ، تو از من همه زندگی را که می توانستن داشته باشم گرفتی، و به گنداب افکندی ، اما من آوایم را دارم، و شرم مزا باز نخواهد داشت ، من همه چیز را به مردم تو خواهم گفت. آری، به همه ی تراس. حتی اگر مرا در اینجا نگاهداری، هر برگ این درختزار زبانی خواهد شد تا این داستان مرا بگوید و سنگهای ناهشیار گواه خواهند بود. همه ی آسمان به داوری خواهدنشست و هر یک از خدایان بر تو دادستان خواهد بود.

تروس برای انکه اورا از افشای این راز بازدارد زبان او می برد. فیلوملای زندانی و تنها وخاموش شده پرده یی می بافد و داستان آنچه که بر او بدست تروس گذشته است را بروی آن نگار می نماید و آن پرده را به خواهرش پروکنه می فرستد . پروکنه آذرده و خشمگین خواهرش را از زندان رها می سازد . فیلوملا سپس به کینجویی پسر تروس رامی کشد و از آن برای تروس خوراکی می پزد . هنگامی که خواهرها به تروس آشکار می کنند که چه کرده اند تروس می خواهد آندو را به سزای دهشت آور کیفر دهد . اما پیش از انکه بتواند کاری کند، فیلوملا هزار دستان می شود، پروکنه پرستو و تروس شانه بسر. پژواک این داستان در سراسر سروده ی الیوت به گوش میرسد.



۱۸. (بندهای ۱۰۴-۱۱۰) این بندها یاد آور تالار زنیست که بازتاب روشنایی در شیشه " شعله های شمعدان هفت شاخه را دوچندان کرد " یا مانند "جان بخشیدن به شعله های شمع" در کاخ "دیدو" و یا یاد آوری سوختن کارتاژ هنگامی که"تخته های دریایی بزرگ پوشیده به مس / با شعله یی سبز و نارنجی در قابی از سنگهای رنگین سوختند." . کنده ی فرسوده ی زمان می تواند بازمانده ی زبان بریده ی فیلوملا باشد که با واژه های افروخته داستانش به روی پرده یی بر بالای پیش بخاری آن بانو باز می گوید. داستانی "گفته شده بر دیوارها؛ ریختهایی که خیره می نگرند." و به بیرون لم داده اند تا داستانهای خودرا بگویند.





۱۹ -بندهای (۱۱۱-۱۱۴) در این بندها ما آن بانو در پاره ی نخست "یک بازی شطرنج" را می بینیم که همانند "دیدوی" ویرجیل پس از آنکه"آئنِیس" ترکش می کند سر آسیمه و آشفته است . الیوت در این بندها ساختار آهنگین آیامبیک iambics را رها می کند و به زبان گفتگو میسراید. و گامهای شکسته ی بندها آسیمگی آن زن را پدیدار تر می نماید.



۲۰. ( بندهای ۱۱۵-۱۱۶)  در این بندها الیوت به شرایط دشوارو کثیف سنگرهای سربازان در دوران جنگ نخست جهانی اشارت می کند . سریازان برای این سنگرها نامهایی مانند "راهروی موشها" برگزیده بودند.





۲۱. (بندهای ۱۱۷-۱۲۳) این بندها که گفتگویی آسیمه در ادامه ی بندهای ۱۱۱-۱۱۴ هستند در نمایشنامه ی "در باره ی قانون اهرمن" The Devil's Law Case جان میچل است که در آن رومولیو ی Romolio تبه کار بر کونتارینو Contarino زخم زده و وهنگامیکه دو جراح به درمان او پرداخته اند رومولیو به دیگر بار به او زخم می زند. هنگامیکه جراح ها به اتاق بیمار باز میگردند براین انگارند که او مرده است اما صدای ناله ی اورا می شنوند و یکی از دکترها می پرسد"این اونیست که ناله می کند؟" و دکتر دیگر می گوید: " آیا باد هنوز بر آن درست ؟" "Is the wind in that door still .



الیوت در یادادشت هایش به بند "آیا باد هنوز بر درست ؟" در کتاب "در باره ی قانون اهرمن" جان وبستر John Webster, اشاره می کند و می نویسد تردیدی ندارد که بندهای وبستر در پس خاطر او بوده است. اما می افزاید که کار وبستر اهمیتی نه چندان برای این سروده داشت زیرا که او این بندها را بامیانایی (معنایی) کاملاُ جدا از وبستر به کار برده است. البته بندهای در پیوند با صدا ی باد نیز گویی از نمایشنامه دوشس مالفی The Duchess of Malfy وبستر که می گوید "آنچه صدائی است ؟ باد از زیر در ... هیچ ، بازهم هیچ" هنایش گرفته است. هرچند این گونه آسیمگی را در نمایشنامه های اتللو و هاملت شکسپیر نیز به میتوان دید .

دزدمونا: بشنو، چه کسی بدر می کوبد
امیلیا : این بادست
و در نمایشنامه ی هاملت نیز این شنیدن آوا به هنگام پریشانی و آشفتگی دیده می شود.
هاملت : آیا تو در آنجا هیچ نمی بینی ؟
ملکه: به هیچ وجه هیچ چیز ؛ اما هرچه که هست را می بینم
هاملت : و نه هیچ چیز را نمی شنوی؟
ملکه نه هیچ چیز مگر گفتگویمان را

برای ازرا پاند ویراستار سروده ی الیوت این بندها یاد آور "کتاب ادای مرگ" Death's Jest-Book توماس لاول بدوس Thomas Lovell Beddoes است.

این شگفت آورست، نه مگر ، که آقای الیوت

وقت زیادتری را به آقای بدوس نداده است
(تی . ال.) شاهزاده مرده شورها -- پاند آواز ۸۰

بدوس سروده سرایی انگلیسی بود که در سده ی نوزدهم می زیست و در سروده هایش با مرگ و باره ی در پیوند با مرگ در گیر بود. به ویژه نمایشنامه ی کتاب اداهای مرگ او به طنز ی تاریک و سیاه به دشواری هراس از مرگ می پردازد.



۲۲. (بندهای ۱۲۴-۱۲۶) باز گشتی است به بندهای ۳۷ و ۴۸ در باره ی ملوان غرق شده ی فنیقی و دیدگان کالبدی که در زیر آب به مروارید بدل شده است که یاد آور آواز آریل است برای شاهزاده فردیناند در نمایشنامه ی توفان شکسپیر. هنگامیکه در بار ناپل به همراه شاهزاده به کناره ی جزیره ای آمده اند که مسکن فرمانروای پیشین ناپل پراسپروProspero ست. تاج وتخت پراسپرو را برادرش آنتونیو به دستیاری آلونسو Alonso ، پدر فردیناند،‌ از او ربوده. آریل که روان جادویی جزیره و در خدمت پراسپرو ست توفانی را بر انگیخته که کشتی آلونسو را درهم شکسته است و فردیناند به سوگواری است که پدرش غرق شده است اما آریل که می داند آلونسو جان سالم بدر برده در آوازش می خواند:

پدر تو در سی گام به زیر خفته است.
استخوانهاش اینک سنگهای مرجانی شده اند
و چشمهایش به مروارید بدل گشته اند.
ازاو هیج نمانده
و دریایی از دگرگونی بر او رویداده است





۲۳. (بندهای ۱۲۷ -۱۳۴) الیوت این بخش را با "آهنگ شش وهشت شکسپیر " آغاز می کند که در ضمن اشارتی است به آهنگی از ایروین برلین Irving Berlin " به نام "آهنگ رَگ مرموز" That Mysterious Rag که در دهه ی نخست سده ی بیستم به بسیار در گوشها بود. الیوت با بهره گیری از این آهنگ برلین به سنجه ی دوران کهن و نووا می پردازد . او که خرده گیری ازرا پاند را درباره ی "درشکه ی بسته" Closed Carriage به آوند این که با دوران نووا و مدرن سازگاری ندارد به آسانی پذیرفته بود و به جای آن "ماشین سربسته" Closed carرا به کار گرفته بود سر ان داشت که با به کارگرفتن شیوه ی گفتگوی کارگری کاکنی Cockney در میخانه ها در باره ی سقط جنین و شکایت از صاحبخانه و دیگر از ین دست باره ها جامعه ی نوا را به انتقاد بگیرد . آهنگ برلین از چنین کیفیتی برخوردار بود 

 " ایا شنیده یی؟ آیا نردیکش بودی؟ ؟ اگه نبودی تو باس ازش بترسی؟/ وقتی که دیدیش، پشیمون میشی تو/ چون هیچ وقت فراموشش نمی کنی تو/ اگر از رویات پا شی / به دغل بازی چشم تیزباشی / اگه یهو جیغ بکشی/ این خودشه رِنگ مرموزه / وقتی بیدار ی یا که چرت می زنی / اون رنگ مرموزه"




 در بندهای بعدی الیوت به آسیمگی وآشفتگی   در بندهای ۱۱۱-۱۱۴ و  ۱۱۷-۱۲۳   باز میگردد و  به گونه یی  آسیمگی و پریشانی زنی که در پاره ی نخست سروده در تالار   بر "اورنگ  پرفروغ   شاهانه" نشسته و ‌"دوچندان" شدن  ‌"شعله های شمعدان هفت شاخه" با پرتو نور و "جان بخشیدن به شعله های شمع" یاد آور  شعله های مشعل بر "سقف  طاقدار  زرین" در کاخ  دیدو شهبانوی کارتاژ بود دوران نووا و باستان را با هم مقایسه می کند.    ویرجیل در باره ی آسیمگی و پریشانی "دیدو"    در کاخش در کارتاژ ، هنگامی که  بدور شدن کشتی "آئنِیس" از کرانه ی کارتاژ   را نگاره می کند،‌  می نویسد: 
terque quaterque manu pectus percussa decorum 
flaventisque abscissa comas ...
سه چهار بار او با دستهایش به سینه ی زیبایش کوفت ،  و بر کند گیسوان  زرینش را
و  پریشانی و آسیمگی او  در دوران نووا  در پرسشهای این پاره از سروده نمایان است. زنی که می خواهد با موهای نامرتب برای قدم زدن به خیابان برود . و در باره ی آینده می پرسد "چی باهاس بکنیم برا همیشه؟ "  براستی هنگامی که "دیدو" برای نخستین بار از  تصمیم "آئنِیس" به ترک کارتاژ آگاه می شود  او نیز در خیابان های کارتاژ سرگردان می شود و به نوشته ی ویرجیل "saevit inops animi totamque incensa per urbem / bacchatur  " او خشمگین، دیوانه، شوریده می شتابد  شعله ور و خروشان در میانه ی همه ی شهر"  و این گونه پریشانی را در همان آغاز عشق دیدو   می بینیم که  uritur infelix Dido totaque vagatur / urbe furens  "دیدوی ناشادان میسوزد،  و در میانه شهر  به پریشانی سرگردانست ."


۲۴. (بندهای ۱۳۵-۱۳۸) این آخرین پاره ی سروده الیوت آست که در آن اندکی وزن و قافیه به چشم می خورد و از این پس ساختار آهنگین کهن در سروده ی او به همگی از میان میرود .  در این بند اشاره به نمایشنامه های  "بازیی  در شطرنج" A Game at Chess و "زنها هشدار زنها" Women Beware Women  از  توماس میدلتون  Thomas Middleton  نمایشنامه نویس سده ی هفدهم است .  داستان "بازیی  در شطرنج"  در باره ی تلاش بیهوده  برای یگانه کردن در بارهای انگلیس و اسپانیابا ازدواج شاهزاده چارلز انگلیس با ماریا شاهدخت نوزاد اسپانیایی است که مهره های سپید نماد سپاهیان انگلیس و شاه سپید جیمز یکم پادشاه انگلیس و مهره های سیاه نماد سپاه اسپانیا وشاه سیاه، فیلیپ چهارم  پادشاه اسپانیاست . نمایشی که بسیار بیننده داشت اما پس از نه بار اجرا با اعتراض سفیر اسپانیا به دربار جیمز یکم بسته شد. بازی شطرنج در  نمایشنامه ی "زنها هشدار زنها" باز بگونه یی نمادین  در توطئه اصلی نمایشنامه که برپایه ی زندگی بیانکا کاپلو  Bianca Cappello معشوقه  و سپس همسر ونیزی فرانچسکو دو مدیچی Francesco de' Medici  دوک بزرگ فلورانس است پدیدار می شود .  بیانکاکه در آغاز از خانه گریخته تا با لینتیو  Leantio   جوان تهی دستی که  دستیار یک  بازرگان  است  زناشویی می نماید و پس از اینکه دوک مدیچی اور در پنجره یی می بیند وشیفته اش میشود و می کوشد به یاری بیوه یی بنام لیویا Lyvia او را فریب دهد. دوک در هنگامی که  مادر لینتیو  در یک بازی شطرنج    با بیانکا سرگرم است به اتاق خواب بیانکا میرود و اورا می فربید و  مادر لینتیو بازی را به لیویا می بازد.   از آن پس بیانکا و لینتیو در گنداب  دربار مدیچی غوطه ور می شوند.  دوک به کمک هیپولیتو Hippolito برادر لیویا   لینتیو را به قتل میرساند  و به سر انجام بسیار از پرسناژهای نمایشنامه، از جمله بیانکا،  با پیکانهای زهر آلود یا دود سمی و شراب آمیخته زهر  کشته میشوند.

الیوت در یادداشتهایش در باره ی  دری که بسته است و " دیده به در کوفتن خواهیم  دوخت به انتظار. " باز  ما را به دوزخ دانته رهنمون میشود که در آن کنت یوگولینو  Count Ugolino  صدای بسته شدن در   را در پائین برج می شنود.

۲۴. (بندهای  ۱۳۹-۱۷۲)  از اعلان  "لطفاُ عجله کنید، وقتشه که درا را ببندیم" پیداست که این گفتگو   در میخانه یی در انگلیس صورت میگیرد، زیرا در نزدیکی ساعت بستن میخانه این هشداربه پیاپی  داده می شد. در این بخش الیوت با  "لیل" بارآوری زنان دوران نو وا  را بار دیگر دربرابر خواننده به تماشا می نهد. بارآوریی که  با قرصهای "شیمیایی" داروخانه چی   برآیندی همانند سترونی دارد و یاد آور "بویایی مسخ شده از بوها " از عطرهای ساختگی "سینتتیک" هستند.
در بخش پایانی الیوت با بکار بردن  "رون داغ خوک دودزده " که در انگلیسی Gammon است به کنایه  از تنها تفریح آلبرت و لیل میگوید که برایند آن پنج کودک ناخواسته بوده است. زیرا   Gammon تنها   ران دودی خوک نیست ، که میانای آن همچنین پیروزی کامل در بازی تخته نرداست که یکسوی بازی همه ی مهره های خودرا بیرون میاورد پیش از آنکه سوی دیگر بازی هیچ مهره یی را بیرون آورده باشد. و این نماد آلبرت است که  همبستری با لیل  برای لذت اوست و همه ی دردها  وقرصها برای لیل است.  Gammon همچنین به میانای وانمود و فریب است.  و سوء ظن لیل به مری چندان بی پایه نیست و دعوت به شام مری  برای ران دودی داغ نشان از گونه یی بازی خانوادگی در دوران نو واست.
و شب خوش های پیاپی که یاد آور افلیا  در نمایشنامه ی هملت است باز لیل دوران نووا را  در کنار افلیا ی دوران فرهیختگی می نهد.

خطبه ی آتش

*** ‌آوند در این بخش از سروده از "خطبه  ی آتش"  بودا گرفته شده است که در آن او   پیروان خودرا به رها کردن آتش که نماد آزها و نیازهای خاکی ست  می خواند تا به رهایی و نیروانا رسند. شماری از تن بارگی های نا شایست با سرودی مذهبی و آواز- رودخانه به انجام میاید.  الیوت در یادداشتهایش می نویسد:
 متن کامل "خطبه ی آتش بودا"( که  با خطبه ی بر کوه مسیح  the Sermon on the Mount  هم پیوند است  که این بندها از ان گرفته شده  را می توان در  "بوداگرایی در برگردان" نوشته ی  هنری کلارک وارن Henry Clarke Warren فقید یافت. آقای وارن  در غرب یکی از پیشگامان  پژوهش  در بودگرایی  بود

"خطبه ی آتش" الیوت اما  بیش ار هر چیز  در باره ی تلاش برای فریفتن 'پری' ها یا دختران رودخانه ی "ثیمز " از سوی   "میراثخوارانِ آشغال پراکنِ مدیرانِ شهر" ،  و فریفتن گوینده ی ماجرا از سوی  آقای یوجنیدس  و فریفتن  دخترماشین نویس از سوی  جوانی با چهره ای که پر از جوش است و الیوت اورا " جوان  روجوش زده" می خواند است.  اما تنها "دخترهای ٍثیمز"  هستند که دراین باره می اندیشند و داوری می کنند.



الیوت  در این بخش برخی از بندها ی گرفته شده از دانته را از روی نیازهای سروده اش دگرگون می نماید. برای نمون  سخنان  پیا دو تولمی  در گفته های دختران ثیمز به زبانی امروزین دگرگون شده اند . چنانکه  خود "خطبه ی آتش"  روایتی  نو از "دختران راین"   Rheintöchter   در  "سرنگونی خدایان" Götterdämmerung  بخش پایانی اپرای Der Ring des Nibelungen ریچارد واگنر است . اپرایی که همه ی مردان در آن سست و سبکسرند و همه ی زنان نیرومند و فرزانه. در این اپرا در ژرفای راین ، سه دختر راین از گنجینه یی پر بها پاسداری می کنند. و آلبریخ Alberich کوتوله ی نیبلونگ که شیفته ی دختران و گنجینه ی آنهاست اشکار می کند هرآنکس که بتواند از زر گنجینه  حلقه  بسازد  بر جهان فرمان روا خواهدشد .  و مر این کار را جادویی باید که تنها با بدور افکندن عشق  ممکن میشود. آلبریخ به عشق نفربن می کند و زر را می رباید. اما حلقه یی که او درست می کند به دست وتان خدای خدایان می افتد که می خواهد برای ساختن والاهالا کاخ آسمانی خود هزینه اش کند.  اما آلبریخ نفرین برآن حلقه می نماید که هرآنکس آنرا بدست آورد به مرگ رسد و چنین نیز می شود و درپایان برون هیلده  پیکر بیجان همسرش سیگفرید قهرمان را بر توده ی آتش می نهد و خود بااسب بسوی آن می تازد و حلقه را  به دست  می آورد و آنرا به رود راین بازمیگرداند و الاهالا  که وتان که ساخته بود در آتش میسوزد و خدایان سرنگون می شوند و زمین از نفرین آلبریخ جان بدر می برد اما وتان وسیگفرید و برون هیلده و همه دیگر خدایان  می میرند.

الیوت در یادداشتهایش  نخستین "دختر ثیمز" را  با پیا دو تولومی Pia de Tolomei در برزخ دانته  Purgatorio آشنایی می دهد که زنی است که  به ناروا به بی وفایی به شوهرش تهمت خورده، زندانی و سپس از پنجره ی بارو  به بیرون پرتاب شده است.

پیا دو تولومی همچنین  در سروده ی سیزدهم  "هیو سلوین موبرلی"  Hugh Selwyn Mauberley  اثر  ازرا پاند باگفتن ” سینا مرا ساخت ؛ مارما مرا ناساخت ”   Siena mi fé, disfecemi Maremma  پدیدار می شود.  اگرچه در سروده الیوت هویت گوینده بر ملا نیست. آوای زنانه ی گوینده که هم آوا با  پیا دوتولومی و دختران راین است،  گویی  در باره ی چگونگی اکنون خویش و پریشانی حواس  پس از  رویدادی ناگوار خبر میدهد اما از علت و چگشتگی آن رویداد هیچ نمایانی نیست،  "پاهایم در  مورگیت Moorgate اند،  و  دلم / زیر پاهایم".  پیا و دختران راین و دخترهای ثیمز همه  می باید چیزی را مانند زر های راین و یا پاکدامنی پیا    پاسدار بودند و اینک پس از   ناتوانی و شکست شان در پاسداری به اندوه و پریشانی دچار آمده اند.  الیوت نامهایی مانند سینا Siena و مارما Maremma را،‌ که در دانته فاخرو پرشکوه بگوش میایند ، به نامهای معمولی محله ها وایستگاه ها و شهرکهای کناره  لندن تغییر می دهد که احساسی موازی با سقوط از دوران فرهیختگی کهن به دوران ابتذال نوو را پدید می دهند.

  "دختر رودخانه" ثیمز همانند  "پیا"  در سروده ی دانته می گوید که او "ناساخته" نشده است که بل "ناکرده"شده است.  "ریچموند و کیو / مرا ناکرده  ساختند"  - که به میانای آنست که فریفته شدنش  به تباهی او انجامیده ست.    بالا آوردن زانو ها    به هنگامی که او "دراز کشیده  برکف قایق باریک" بود آغاز تن درآمیزیی بود که به تباهی او انجامید.  دختر دیگر ثیمز به گونه یی رازآلود و دراز کشیده  همان تن آمیزگی دختر نخست را پی میگیرد  و در باره ش "پس از زخداد"صحبت می کند. اینکه آیا این تن آمیزی جنسی بگونه یی  کامروا بوده چندان روشن نیست. اما اینکه مرد" تن آمیز"  می باید "می گریست" و    پیمان به "آغاز ی نو"  می داد نشان می دهد که آن همتنی پیشین به گونه یی بیکامین  بوده ست. بیکامیی که آن مرد را به بسیار  درهم شکست.  و اما واکنش دختر ثیمز بسیار دگرگونه است  و همانند گوینده ی مرد در سنبل زار و  همچنین، چنانکه خواهیم دید، همانند واکنش  مردیست که در کنار زن  پریشان در اطاق خواب است که به بی تفاوتی میگوید "من  درباره ش نظری ندادم" . به هر روی در این بخش این زنست و نه مرد که در رابطه ی همتنی  تماشاگری خاموش است  و در اینجا زنست که از رابطه صدمه می خورد. و با این همه،  برآیند یکیست. و آن اینکه  دشواری در رابطه ی زن و مرد چاره پذیر نیست . هنگامیکه دختر می پرسد ؛"از چی  باهاس دلخور باشم؟"  نشان ازسرخوردگی ایست  که رابطه ها هرگز نمی توانند کامروا باشند.     به انجام دخترهای ثیمز  آواز می خوانند که  خواسته اشان  گریز از هر چه خواستن است . آواز آنان پاره یی از "اعتراف ها"ی سینت آگوستین ، به همراه  "خطبه ی آتش" بوداست و بنابراین پاسخی زاهدانه و پرهیزگارانه به فریفتگی ها ی بخش پیشین است .الیوت در یاد داشتهایش می نویسد " گردآوری این دو نماینده  ی پرهیزگاری شرقی و غربی به آوند برایند این بخش از سروده  تصادفی نیست " . دریافت اینکه در کانون روابط انسانی هیچ نهفته است  به هیچی در پرهیز و زهدگرایی می انجامد.

 این پاره از سروده  در نوسانی میان  شوری سوزنده برای کالاهای ساخته شده  و  سوزاندن و نابودکردن خواستن و پالایش آن آنش پایان می رسد . الیوت  به مور More اعتراف می کند که او خود  "از کسانی ست که احساس تهی بودن آنها را یا به پرهیزگاری سوق می دهد و یا شهوت".

۲۵. (بندهای ۱۸۱- ۱۷۵) پری ها "نایاد" ها Naiads یا نیمف های رودخانه هستند که با رفتنشان دیگر افسونی از رودخانه نمانده است و  درختزاری که همچون چادر  بر کرانه ی رودخانه سایه می افکند اینک آخرین برگهایش را از دست داده. و بر زمین مرده آوای باد ناشنیده می ماند.  "ثیمز  دوست داشتنی، نرم تر بگذر، تاکه من همه آوازم تمام شود." از  سروده ی  "پروثالامیون"  Prothalamion نوشته ی ادموند اسپنسر Edmund Spenser سروده سرای نیمه ی دوم سده ی شانزدهم میلادی گرفته شده است؛ هنگامی که رودثیمز در "لندن شاد" و در  "شکوه انگلیس بزرگ"  در جریان بود.  سروده ی اسپنسر   در کناره ی ثیمز چنین آغاز میشد. 
 آرام روزی بود، و  در هوای  لرزنده
دَم  خوش زفیروسZephyrus  می وزید به نرمی در کرانه ی پَرنگ
 وگرچه د اشت روان ملایمش به  اندکی درنگ
 ز پرتو داغ تایتان Titan،    بازتابی گریزنده 
 در سروده ی اسپنسر  "در امتداد  گذر  ثیمز سیمین"  کرانه ی رودخانه "با گلهای گوناگون رنگ شده بود" و از زباله خبری نبود و پری ها که"دختران دلربای سیل"هستند هنوز نرفته بودند.

۲۶. (بندهای ۱۹۲-۲۰۶) بند نخست این بخش یادآور غزل ۱۳۷ در عهد عتیق است که یهودیان تبعید شده در کناره های رود بابل زانو زدند و بیاد صهیون اورشلیم  گریستند. لمان Leman  نام فرانسوی در یاچه ژنو است  ویاد آور روزگاریست که الیوت از کار خود در للوید بانک لندن  برای درمان روان پریشان خود دست کشید و در کناره ی دریاچه لمان در ژنو بستری شد. باید بخاطر داشت که دوران پس از جنگ جهانی نخست برای بسیار از اروپائیان دشوار بود و یاد آوری یهودیان تبعیدی به همسانی آن روزگاران نمایانی می دهد .

بند های "اما   در پشت سرم   می شنوم هجوم بادسرد/ خش خش استخوانها و پوزخندی گسترده یی تا بنا گوشها" از سروده ی اندرو مارول Andrew Marvel در سده ی ۱۷ میلادی  به نام  "به معشوقه ی پر ناز"  To His Coy Mistress گرفته شده که در آن  مارول دو زمینه ی زمان و شوق  به هم آمیخته است. که  برای رساندن شوق به کامروایی  زمان بس  کوتاه است .  سروده  سرا جاودانگی  مرگ  وتهی بودن از همه چیز آنرا در  نماد بیابانی نازا  نشان می دهد.  و می نویسد:
 اما  از پشت سر همواره می شنوم بس بی تاب 
که ارابه ی بالدار زمان  نزدیک می شود به شتاب
 همه آنجا هرچه هست   پیش روی ما 
  گسترده اند  بیابان های ابدیت 
خش خش استخوانها  نماد مرگ است که در سروده ی مارول در نماد تابوت مرمرین پدیدار می شود . و سروده سرا به معشوقه ی پر نار میگوید او می تواند سده ها به ستایش هر پاره از پیکر او بپردازد اما زمان کوتاه است و درنگ  در رسدن به کام نارواست.

الیوت  در نوشته اش زیر آوند "  بودلر"می نویسد:
این مرزگفته aphorism به ویژه بسیار به دید امده است : la volupte unique et supreme de l'amoure git dans la certitude de faire le mal (شور یکتا و والای لذت عشق از اطمینان به کردن کنشی زشت بر می خیزد گ.ن) من فکر می کنم این بدان معناست که  بودلر  چنین انگار می نماید که آنچه که رابطه ی زن و مرد را از هم تنی جانوران جدا میسازد آکاهی و شناخت آنان از "خوبی" و " بدی"  است (خوبی و بدی "اخلاقی"  که متمایز از خوبی و بدی " طبیعی"  یا درست و نادرست پرهیزگارانه Puritan است.) با داشتن یک اندیشار مبهم و ناکامل  شیدائیک Romantic از "خوب"،  او به کمترین  اندازه  می توانست دریابد که یک کنش همتنی شرورانه  بیش از  یک همتنی  طبیعی ، "زندگی زا" و خودکار شاد  در دنیای مدرن  محترم است و کمتر کسل  کننده تا آنجا که ما انسانیم، انچه که ما انجام می دهیم باید یا "خوب" باشد یا "بد"  و تا به آن اندازه که ما "بد" می کنیم یا  "خوب"،‌ ما انسان هستیم ، و بگونه یی پرسش برانگیز Paradoxical، بهتر اینست که "بد" کرد  تا اینکه "هیچ" نکرد، زیرا به کمترین نشان آنست که ما هستیم. 
 الیوت در این بندها هجوم بادسرد عرابه زمان را در پشت سر در میابد.  که سردی آن نماد عشق سرد   دوشیزه ی پرناز   است و خش خش استخوان ها نشان از پیرمردی است که بر تن او با پوزخندی بازشده تا بناگوش می تازد.

 در سروده ی "این خاک خشکی زده"مردمان"  دیگر توان دریافتن "خوب" و "بد" را ندارن.د آنها این توان را از دست داده اند  و از اینرو هستن خودرا از دست داده اند. به گفته یی دیگر در سرزمین خشکی زده مردمان دیگر نیستند.  این سروده با آوای سیبل آغاز شد که می گفت "می خواهم بمیرم"د ر بخش "سفر مُغ" که پس از این بخش خواهد آمد، گوینده می گوید: " این سفر/ سخت بود و عذابی تلخ برای ما، همچون "مرگ"، مرگ ما / ...من از مرگی دیگر خوشنود خواهم بود.

 الیوت در بندهای " به یادمی اوردم کشتی شکسته ی برادرم را،  پادشاه  را / و مرگ پدرم ،  که پیش از او پادشاه بود. "  از دو  افسانه از شکسپیر و ولفرام فن اشنباخ Wolfram von Eschenbach  بهره می جوید تا در رابطه با داستان "پادشاه ماهیگیر"   که خانم سوسوستریس پیشگو در ورق تاروت "مردی باسه چوب دست"  او را به ما شناسانده بود  معنای این "نیستن" را آشکاری دهد. گوینده در این بخش از سروده به خواننده می گوید در کنار آبهای راکد رودخانه ی ثیمز در حال ماهیگیری بوده است. و  خواننده به یاد می آورد   پادشاه ماهیگیر را که نا باه و سترون است  و در "زمین خشکی زده" و بی بار خود براستی "نیستنی" است که به امید آمدن گُردی ست به بارویش . و آن گرُد  با پرسیدن معناهای نمادهای گوناگون  که  در آن باروی گنار رودخانه  پدیدار خواهد شد پادشاه را از آسیب ها و ناتوانی هایش درمان خواهد داد.  یا به گفته یی دیگر او دیگر بار به دریافت  "خوب" و "بد" توانمند خواهدشد.الیوت دریافتن این نمادها را بر دست یابی به معنای سروده ی خود ضروری می داند. پادشاه ماهیگیر  شاید به کیفر از تن چیرگیی به زور بر دوشیزه یی همچون فیلوملا دچار آن همه آسیب و ناتوانی گشته است .  

 الیوت با نوشتن "به یادمی اوردم کشتی شکسته ی برادرم را،  پادشاه  را"  فردیناد شاهزاده ی  ناپل در نمایشنامه ی توفان شکسپیر را بیاد می آورد که می گوید " به دیگر بارگریانم مر کشتی شکسته ی پدرم پادشاه را". و با این دگر گونی نه تنها افسانه ی "پادشاه ماهیگیر" و"جام آشاوان" با افسانه ی پراسپروس در "توفان" پیوند می خورد که بل همجنین هر دو افسانه  با "جام آشاوان" در داستان  پارزیوال  Parzival  نوشته ی فن اشنباخ (که روایتی دیگر از داستانهای  پرسیوال Percival است)  گره می خورد. و  می باید به یاد آوریم که اپرای پارسیفال واگنر بر پایه ی داستان فن اشنباخ است.  در داستان فن اشنباخ  برادر پادشاه ماهی گیر نامش ترورزنت       Trevrezent  است که راهبی گوشه گیر  است . او به پارزیوال می گوید که نام برادرش انفورتاس Anfortas است: " همه مردمان او را به نام  انفورتاس می شناسند، و من  برای  او به همیشه بیشتر می گریم. " و  پدر انفورتاس و تروززنت  که فیرموتل Frimutel است، همچون "پادشاه پدر" در سروده ی الیوت،  درگذشته است. بنابراین گوینده در این بخش خودرا نه تنها با "پادشاه ماهیگیر" و فردیناند کشتی شکسته یکی می داند که بل با پارزیوال  "جام آشاوان".

 در بندهای پایانی این بخش سووینی و خانم پرتر  از نمایشنامه ی "مجلس زنبورها"  Parliament of Bees نوشته ی جان دی John Day گرفته شده است.  و ارابه ی بالدار زمان اندرو مارول در سروده ی "به معشوقه ی نازگر"   به  صدای بوق و موتور ماشین ها بدل شده است که در نمایشنامه ی دی   "صدای بوق و شکار" ست. داستان نمایشنامه ی دی داستان دیانا Diana ایزده شکار و اکتئون Actaeon  است .  اکتئون دربرابر غاری که دایانا در حال شستشوی خویش است پدیدار می شود .دیانا خشمگین آب به چشمان او می پاشد و می گوید :"اینک، اگر می توانی،  برو و بگو که دیانا رابرهنه دیده یی" ‌اکتئون در دم به گوزنی نر بدل میشود و هیچکس دیگر او را به یاد نمی آورد.     "هنگامیکه گوش میدهی به ناگه میشنوی/  اوای بوق ها و شکار ، که می آورد  بی مهار/  اکتئون را به نزد دیانا در بهار / تا همه بنگرند برهنه تنش".

الیوت در این پاره از سروده دااستان دایانا و آکتئون را به  آقای سوئینی و خانم پرتر در به "در اکنون"  پیوند می زند. شاید این اندیشار در او پس از دیدن باله ی  "پرستش یهار" Le Sacre du printemps  استراوینسکی درلندن پدیدارشد.  او در این باره نوشت: 
 درهنر می باید درهم رخنگی و دگردیسی باشد.  حتی "شاخه ی زرین" را به دو شیوه می توان خواند : یا گرد آورده یی از افسانه های سرگرم کننده  و یا پدیداری  آن اندیش ناپدیدار شده که اندیش ما پاره یی از آنست . در همه چیز   "پرستش یهار" ، مگر در مویسقی اش،  آن حس "در اکنون" بودن  ناپیداست.  این که آیا  موسیقی  استراوینسکی جاودانه  ست  یا زودگذر  را من نمی دانم. ولی به این میماند که او ترانه ی استپ ها را   به جیغ بوقهای موترها  ، تلق تلوق ماشین ها  ، صدای چرخیدن چرخها، کوبه های آهن و وپولاد،  غرش قطارهای زیر زمینی   و دیگر آواهای وحشی زیوش نووا  دگرریخت داده است  و این سروصداهای آسیمه اور را به موسیقی برگردانده است.
 سووینی الیوت همان آکتئون در دنیای نوواست  و خانم پرتر همان دایانا. پاهایی که در اب گاز دار شسته می شوند  یادآور مراسم شستشوی پاها ست  که پیش از آنکه پارزیوال زخمهای پادشاه ماهیگیر را در مان کند انجام می شود و با آواز کودکان در زیر گنبد همراه ست و  الیوت سر انجام با آواز کودکان در زیر گنبد  بکبار دیگر داستان فیلو ملا   در "یک باز ی شطرنج" را به یاد می اورد .  در نمایشنامه ی الکساندرِ   و کمپاسه   Alexander and Campase  نوشته ی جان لیلی John Lyly می خوانیم  "اوه این  هزار دستان دلکش / چیک ،چیک ،چیک ،چیک، تِرو  می خواند" وبدین سان داستان اوید با دیگر داستانها آمیخته می شود.

Et O ces voix d'enfants, chantant dans la coupole (وآه  آوای کودکان که در زیر گنبد آواز می خوانند) بندی از سروده ی  پارسیفال پل ورلین Paul Verlaine  است . 

PARSIFAL a vaincu les Filles, leur gentil

Babil et la luxure amusante — et sa pente

Vers la Chair de garçon vierge que cela tente

D'aimer les seins légers et ce gentil babil;



Il a vaincu la Femme belle, au cœur subtil,

Étalant ses bras frais et sa gorge excitante;

Il a vaincu l'Enfer et rentre sous sa tente

Avec un lourd trophée à son bras puérile,



Avec la lance qui perça le Flanc suprême!

Il a guéri le roi, le voici roi lui-même,

Et prêtre du très saint Trésor essentiel.



En robe d'or il adore, gloire et symbole,

Le vase pur où respendit le Sang réel.

— Et, ô ces voix d'enfants chantant dans la coupole!
 پارسیفال بر دختران پر مهر نجوا گر چیره شد
که او را به نیاز  برمی انگیختند و خواستار
  که می توانستند در تن پسر باکره هوس دهند 
    از شیدایی به پستانهای سبک و  نجواییی  مهر انگیز
 اوچیره شد بر نژاد زن ، با  دل  نازک
      بازوان نرم کشیده بسوی او
 او چیره بر دوزخ  بیروز مند به خیمه اش بازگشت
   پاداشی  گران در دستهایی نوجوان 
با نیزه یی که درید ه بود پهلوی  ناجی را 
او که پادشاه را درمان نمود، هود اینک پادشاست
   پدری آشاوان ، پاسدار  گنج آشاوان 
  در ردای زرینش  او نیایش می کندشکوه و نمادها را
 جامی ناب   که در آن خون اشاوان دم میزند 
و آه آوای کودکان که در زیر گنبد آواز می خوانند
در باره ی پارسیفال که چنانکه خواهیم دید یکی از گرُدان میز گرد آرثور شاه است بر همه هوسها و نیازهای خود چیره شد تا بتواند از "جام آشاوان" بنوشد. و این به باور الیوت همانند پرهیزگاری بوداست   در "خطبه ی آتش".
در آن خطبه  بودا به همراهانش اندرز میدهد که:
 همه چیز در آتش است ... چشم ... در آتش است، ریختها در آتشند،‌ هشیاری دیدگان در آتش است،  انگاره یی که چشم دریافت می کند در آتش است و هرگونه نودش و احساس  خوش آیند،  ناخوشایند  یا بی تفاوت و ابسته به انگاریست که چشم دریافت می کند ، اما آن نیز در آتش است.   و این آتش از چه هست؟  با آتش هوس ، میگویم من ، با آتش کینه ، با آتش شیفتگی 

۲۷. ( بندهای ۲۰۷-۲۱۴) در این بندها بازرگان کشمش  اسمیرنای که همان بندر ازمیر کنونی در  ترکیه است  با صورت نتراشده   به لحنی عامیانه  گوینده ی این بخش  را به محله های همجنس بازان لندن  دعوت میکند . ما هم اکنون ازدحام مردمان را در لندن دیده ایم که "انبوه مردمان بر پل لندن در روند بودند،‌ چه این همه / هرگز نمی پنداشتم که مرگ ناکرده می کند این همه". هتل خیابان  کانون، یکی از  میهمانخانه  ی اصلی برایتونBrighton  در لندن  برای اقامت  مسافران تجاری از کشورهای دیگر بود که با بازرگانان لندن در داد وستد بودند . آقای یوجینیدس   که به زبان عامیانه ی فرانسوی سخن می گوید  در این بخش فروش محموله یی از کشمش را با شرط  " بیمه و باربری رایگان  (C.I.F) " به گوینده پیشنهاد می کند. الیوت در نامه ای می نویسد که او در باره ی معنای (C.I.F) اشتباه کرده بوده است و پس از نامه پراکنی با للویدز بانک در میابد که معنای آن "هزینه، بیمه و باربری" دوید بلاند  David Bland در نامه یی از سوی الیوت  به  بنگاه نشر کتاب  مکلهاوس MacLehouse  نوشته  که پانوشت سروده می باید چنین  بشود که: " بهای محموله ی کشمش در لندن  در بر گیر هزینه، بیمه و باربری تا لندن است".


 ما با آقای یوجنیدس در پیش از این به آوند "تاجر یک چشم" در ورقهای تاروت  آشنا شده ایم که نماد مرگ و زمستان است. او همچنین   به آوند  فلباس Phlebas فنیقی در بخش "مرگ در آب" به دیگر بار پدیدار می شود  ومی دانیم که فنیقی ها و سوریه یی ها  فرقه ی جستجوگران  "جام آشاوان" را  در امپراطوری رم گسترانیده بودند . نام یوجندیس   بازیی با  واژه ی ی یوجنیکس Eugenics گرفته از   یوجنس εὐγενής یونانی است که دربرگیر بکار بردن دانش برای بهتر ساختن نژاد  ست که الیوت آنرا ناپسند در میافت.   در پنجاه بند بعد آقای یوجنیدس باز در بند "این آهنگ در من خزید بر روی آب"  در همین بخش خطبه ی آتش پدیدار میشود .
هتل متروپل  به نام محل دیدار همجنس بازان آوازه داشت و الیوت در سروده اش بارها به روابط جنسی بدون عشق چه به گونه ی همجنس بازی و چه به گونه ی روسپیگری و تن تازی به زور اشاره می کند. 

۲۸. (بندهای  ۲۱۵- ۲۵۶)-در این بندها    الیوت  برای به سخره گرفتن رابطه های مبتذل جهان نووا از وزن و قافیه بهره میگیرد. اما با این همه هر از گاه با بازی با زیر و بم های آوایی cadence به زیبایی شگرف   افسانه ها ی سروده اش را به هم پیوند می زند.  در این بخش افسانه ی  تایریسیاس  پیامبر نابینای باستانی شهر ثب  است که مردوزن androgyne  بود. تایریسیاس را ما در  داستان "افسونگر پلاسیده" L'Enchanteur pourrissant  و   نمایشنامه ی "پستانهای  تایریسیاس" Les Mamelles de Tirésias اثر "گیوم آپولینر"  هم دیده ایم.   الیوت در یاداشتهایش تایریسیاس را "مهمترین کس در سروده که دیگر کسان در سروده را به هم پیوند می زند" آشنایی می دهد.

افسانه های یونان  در باره ی تایریسیاس باهم هماهنگی ندارند. همانگونه که در پیش دیدیم در یکی از این افسانه ها آتنا اورا نابینا نموده بود زیرا که به هنگامی که او پسربچه یی بود آتنا را برهنه به هنگام شستشو دیده بود . پس از این که مادر تایریسیاس از آتنا در خواست بخشایش نمود آتنا دریافت که نفرینش درمان پذیر نیست و برای جبران  این ستم به تایریسیاس توان پیشگویی را هدیه داد . که الیوت در سروده ی خود از پیشگویی او بهره می گیرد.  اما در  روایت اوید Ovid  "زئوس"یا "ژوپیتر" خدای خدایان و همسرش "هرا" یا "جونو" که در رابطه یی دشوار باهمند  برای داوری به نزد تایریسیاس می شوند. داستان این ست که  زئوس همواره درپی هوسرانی و پدر شدن از همسران جوان است  و هرا  از ناوفاداری های پیوسته ی او همواره در رنج و رشگ است  زیرا که او "ایزده ی ازدواج"  است. در گفتگویی که میان هرا و زئوس در می گیرد هرکدام بر این داوشند که در هم تنی  باهم این دیگریست که از لذت بیشتر برخوردار  ست  و از این رو برای داوری این پرسش را به نزد تایریسیاس می آورند. به نوشته ی آوید:

Dumque ea per terras fatali lege geruntur
tutaque bis geniti sunt incunabula Bacchi,
forte Iovem memorant diffusum nectare curas
seposuisse graves vacuaque agitasse remissos
cum Iunone iocos et “maior vestra profecto est,
quam quae contingit maribus” dixisse “voluptas.”
illa negat. placuit quae sit sententia docti
quaerere Tiresiae: Venus huic erat utraque nota. 
و چون این رویدادها بر زمین به دستور سرنوشت  رخ میداد  ، هنگامیکه  به گهواره باکوس ، دوبار زاده شده  در پناه بود و چنین شد که ژوپیتر  (چنانکه در داستان است)  چون سرش گرم شد از مستی شراب،  احتیاط  به یکسو نهاد   و به شوخ  طبعی  به ادا از جونو در گاهیی  از آسودگی گفت: "به باور من  لذت تو از عشق   بسی بیش از سرخوشی من است".جونو  اما  دیدی دیگرداشت  و پس آنگاه  آنها بر آن شدند  تا داوری از تایریسیاس  بخواهند که از هردوسوی عشق آگاهی داشت .  
تایریسیاس که فرزند پریی به نام Chariclo و پدری چوپان به نام اورس Everes بود . در شهرثب بزرگ شده و به هنگام زاده شدن در نخست مرد بوده است. روزی او هنگام گذشتن از گذرگاهی دو مار را به حال جفتگیری می بیند و با چوبدست خود بر آن ها می کوبد و "هرا" ی خشمگین او را برای هفت سال به زن تبدیل می نماید. در هفت سالی که او زنست او به روسبیگری پر آوازه می شود. بر پایه ی روایتی هرا که از نفرین خود پشیمان شده بود به او هنر پیشگویی را هدیه میکند. هفت سال بعد که او در همان گذرگاه همان دومار را به دیگر باردر حال جفتگیری می بیند، بر پایه ی روایتی بر آنها پا می نهد و البته چون نفرین هرا تنها برای هفت سال بوده است به دیگر بار مرد میشود. زئوس و هرا برآنند که چون تایریسیاس هم مرد بوده وهم زن او بهترین داور برای پاسخ دادن به پرسش آنهاست. و هنگامی که آنها این پرسش را به او بر می نهند تایریسیاس پاسخ میدهد که لذت زنان نه برابر مردانست و هرا ی خشمگین اورا نابینا می نماید. تایریسیاس به انجام با نوشیدن آب زهرآلود از چشمه ی تیلفوسا Tilphussa درگذشت. او پس از مرگ در نخستین طبقه ی دنیای زیرین در دشتهای اسفودلTilphussa جای گرفت.

در سراسر سروده ی الیوت گویی این تایریسیاس است که در ریخت زن یا مرد سخن میگوید. اما همانند ابهام در روایتهای تایریسیاس همه ی سروده الیوت نیز به ابهام در آمیخته است. به نوشته ی الیوت:
همانگونه که بازرگان یک چشم، فروشنده ی کشمش، در ریخت ملوان فنیقی ذوب می شود، و آن ملوان تفاوتی با شاهزاده ی ناپل فردیناند ندارد، به همانسان همه ی زنان یک زنند  و زن ومرد در تایریسیاس  به هم میرسند . آنچه تایر یسیاس می بیند ، براستی، عصاره ی سروده است  و از این روست که تایریسیاس میگوید "من تایریسیاس ، اگرچه نابینایم،  در  تپش میان دو زیوشم /  این مرد پیر با سینه ی زنانه یی پر چروک، می تواند ببیند " 
الیوت در بندهای "در ساعتهای بنفش، هنگامیکه چشمها و پشت/  از پشت میز به   برخاسته  ، هنگامیکه نیروی هوس چشم براه است/  مانند تپش موتور تاکسیی به آنتظار"   تپش همبستری سرد میان دفتردار معاملات ملکی با صورت پرجوش و خانم ماشت نویس را با  برخاستن از پشت میز  کار پس از ساعتهای دراز روز های کسالت بار و تپش موتور تاکسی که به انتظار ایستاده است در هم میامیزد .   و تایریسیاس  در میانه ی این ماجرا گویی برای داوری  پدیدار میشود . "من تایریسیاس ، اگرچه نابینایم، در تپش میان دو زیوشم/ این مرد پیر با سینه ی زنانه یی پر چروک/می تواند ببیند در ساعت بنفش ، ساعت شامگاهی را که در تلاش است"

در پایان روزخانم ماشین نویس  به اطاق درهم  ریخته  در آپارتمانش بازمیگردد و ِغذای ازپیش آماده در قوطی فلزی را با دفتردار مغاملات ملکی تقسیم می کند  و سپس  هنگامیکه دفتر دار به  نوازشش می پردازد از خود مقاومتی نشان نمی دهد و دفتر دار خودپسند بروی نیمکت بر او به تن  می تازد که برواژ با داوری تایریساس  که زنها نه برابر مردها از تن آمیزی لذت می برند برای ماشین نویس  کاری کسل کننده و ملالت آور است.

الیوت در باره ی بند ۲۲۱  "به سوی خانه، و ملوان را از دریا به خانه می آورد " در یادداشتش می نویسد: " این ممکن است کاملا مانند بندهای سروده ی سافو Sappho نباشد، اما من در انگار 'ساحل' یا 'قایق'  ماهیگیری را داشتم که در غروب باز می گردند ".  برای الیوت  ساعت بنفش همان  غروب سافوست.  سافو که برخی او را موز Muse دهم می خوانند،  سروده سرای یونانی در ۶۳۰ پیش از میلاد بود. موزها نهُ ایزد هنر و دانش بودند که در هنرها و دانش ها  الهام بخش هنرمندان و دانشمندان بودند.سافو  با همه اینکه شوهر داشت و دختری، رهبر همجنس باز برای دسته یی از زنان جوانی  در جزیره لزبوس Lesbos بود که آن جزیره اینک در ترکیه است. این زن ها زندگی خودرا  وقف موسیقی و شعر  نموده بودند.  بخش هایی  از سروده های سافو که به آواز و به همراه نوای چنگ خوانده میشد هنوز برجا مانده ست.  سروده یی  که الیوت به آن اشاره می کند   این سروده ی سافوست:
 "هسپروس Hesperus همه ی آنچه را ک ایوس  ٍEos درخشان پراکنده کرده بود می آورد،  تو بره ها را می اوری  تو بزهارا می اوری تو کودک را به مادرش باز میگردانی"  
 هسپروس در یونان  نام ستاره ی غروب (ونوس یا ناهید) بود درسروده ی سافو  هر بامداد 'ایوس' که ایزد پگاهان است، بره ها و بزها  و کودکان را به هرسو می فرستد و چون شامگاه فرامی رسد 'هسپروس'  همه را به دیگر بار گردهم می آورد و این تپش و زیر بم ازخانه و بخانه است که هر روز تکرار میشود  ترک خانه ، بازگشت، ترک خانه ، بازگشت.  در سروده ی الیوت  پشت خم شده ی خسته  که در پایان روز  از پشت میز بر میخیزد و راست می شود همچون تپش نبضی است که می  خواهد به خانه بازگزدد و پژواک ستاره ی غروب  در سروده ی سافو پشتهای خم شده در پشت میز کار است که برخاسته می شوند و این تپش در کارهای تکراری هر روزه ی خانم ماشین نویس هم دیده می شود  باز کردن قوطی کنسرو و روشن کردن اجاق گاز و ...

الیوت در اینجاهم مانند برخی دیگر از پاره های سروده از روی قصد با به هم ریختن قواعد دستور زبان گونه یی ابهام را پدید می اورد تا میانایی پنهانی را آشکار کند. در این پاره نخستین برداشت اینست که در  ساعات غروب خانم ماشین نویس به خانه باز میگردد و میز صبحانه را تمیز می کند و اجاق گاز را روشن می کند . اما با نگاهی بدستور زبان می بینیم که این ساعتهای بنفش غروب هستند که اورا بخانه می اورند و میز صبحانه را پاک می کنند و اجاق را روشن می کنند و این همان موتور خودکار روزمره ی زندگی نوواست .

تایریسیاس  که میگوید "من تایریسیاس ، اگرچه نابینایم،  در  تپش میان دو زیوشم"  ودو زیوش او اشاره به دید اوست که هم دیدی مردانه و هم زنانه است ماجرای به همبرآمدن آن دو را برای خوانده بازگومی کند. که در آن از عشق و شور اثری نیست و   اندکی  بعد  جوانک گستاخ که می خواهد ادای میلیونر های  برادفورد در همپستد Hampstead را در آورد ، که با کلاه  رسمی ابریشمی به محل دادو ستد سهام میروند و  از بالارفتن بهای سهام های چنگی اشان میلیونر شده اند،   کورمال کورمال از پلکان تاریک به خانه ی خود باز میگردد .

 تایریسیاس از بازگو کردن صحنه این عشق  چندان خشنود نیست ،  او در هنگامی که زنی روسپی بود از اینگونه همبستری سرد وبدون عشق تجربه داشت (ومن تایریسیاس از پیش همه این رنج ها برده ام/ و بر همین نیمکت عشق ورزیده ام و بر همین بستر/ من که در ثب Thebes به زیر دیوار خفته ام و راه رفته ام در میان پست ترین مردگان درین گستر). اشاره ی او به راه رفتن در میان پست ترین مردگان یا د آور ادیسه هومر و دوزخ دانته است. در افسانه اولیسیس  در کتاب یازدهم ادیسه " اقلیم مرگ" سیرس Circe به اولیسیس اندرز میدهد که به سرزمین مردگان برود و از تایریسیاس در باره ی بازگشت و آینده اش پرس وجو نماید. تایریسیاس به او می گوید که یکی از خدایان بازگشت اورا دشوار خواهد نمود و این خدا پوزیدون Poseidon ایزد دریاهاست  که از اینکه اولیسیس پسر یک چشمش سیکلوپ Cyclope را نابینا کرده است خشمگین است. در اینجا پیوند دیگری با کشتی شکستگی و  تاجر یک چشم می بینیم  . تایریسیاس به او میگوید که بهُش باشد که رمه های خدای آفتاب هلیوسHelios را  دشواری ندهد و این باز پیوندی ست با سروده ی سافو . تایریسیاس میگوید هنگامی که اولیسیس به خانه باز میگردد "مردی درهم شکسته خواهد بود" و همه ی همراهانش را ازدست خواهد داد و"در خانه جهانی از رنج و اندوه" خواهد یافت.
داستان دانته در باره ی تایریسیاس همان داستان اوید در باره ی داوری او میان هرا و زئوس است.  دانته تایریسیاس را در هشتمین حلقه ی دوزخ در گودال چهارم که برای پیشگویان است می یابد که می باید تا به ابد با گردنش که به پس سر پیچ خورده راه برود. 
“perché volle veder troppo davante, / di retro guarda e fa retroso calle”
و چون می خواست او به پیش بنگرد / او به پشت نگاه می کند و به واپس راه میرود.
الیوت بند ۲۵۳ سروده اش  "چون پا برون   نهاد زن دلربا بری زصفا" را  از بند نخست آوازی  در  داستان "کشیش ویکفیلد" The Vicar of Wakefield اثر الیور گلد اسمیت  Oliver Goldsmith نویسنده یی ایرلندی در سده ی هیجدهم گرفته است که در آن توانمندی زنباره بنام اسکوایر ثورن هیل Squire Thornhill الیویا  Olivia دخترجوان کشیشی بنام دکتر چارلز پریمرز Charles Primrose را میفریبد   و سپس اورا رها  می کند. 

When lovely woman stoops to folly,
And finds too late that men betray,
What charm can soothe her melancholy?
What art can wash her tears away?

چون پا برون نهد زن دلربا  زصفا 
 در یابد بس دیرگه  که مرد زبی وفایانست
گرچه جاذبه شان مرهمی ست بر اوکه پریشان است 
کدام چاره برای  اشکهای او بود به کفا 


۲۹. (بندهای ۲۵۷ - ۲۶۵) الیوت به دیگر بار  دانش دقیق خود را از جغرافیای  لندن : خیابان های استراند ،‌ملکه ویکتوریا  و پائین ثیمز و ماگنوس شهید  نمایان می دارد و ناگهان  به یاد گفته ی  فردیناند  در توفان شکسپیر می افتد که "این آهنگ در من خزید بر روی آب"  یاداشتهای الیوت در باره ی کلیسای ماگنوس  شهید ، در پای پل لندن که پس از آتش سوزی لندن باز سازی شده   و کلیسایی برای ماهیگیران بوده است  به ما می گوید   که این کلیسا "  یکی از زیباترین طرح های اندرونی  کریستوفر وارن را دارد. " .  مانند همه ی نا اطمینانی های دیگر در سروده ی الیوت، این   آشکار نیست که" ماگنوس شهید"  یا سنت ماگنوس ذی مارتیر St Magnus the Martyr  که کلیسا به نام اوست  کدام سنت ماگنوس است . در سده ی سیزدهم  میلادی گمان براین بود که او یا سنت ماگنوس  آنانگی St Magnus of Anagni ست  که بدست امپراطور دکیوس Decius در نیمه ی سده ی سوم میلادی شهید شد یا سنت ماگنوس آوینیون St Magnus of Avignon که آشای پشتیبان فروشندگان ماهی است. در نیمه ی نخست سده هیجدهم میلادی دبلیو.  استو Stow, W پیشنهاد نمود که او  می باید سنت ماگنوسی باشد که در سال ۲۷۶ میلادی زیر آزار و شکنجه ی امپراطور آورلین Aurelian قرارگرفت.  در سده ی نوزدهم باستانشناس  پر آوازه ی دانمارکی ینز یاکوب اسموسن ورسائه Jens Jacob Asmussen Worsaae پیشنها د نمود که  او می باید سنت ماگنوس اُرکنی St Magnus of Orkney می باید باشد. وایکینگی که در جزیره ی اگیلسی  Egilsay در یک چالش به دست پسر عمویش هاکن Haakon در سال ۱۱۱۶ میلادی کشته شد .  با پیداشدن تندیس  سنت ماگنوس اُرکنی در ۱۹۱۹  به پیشنهاد بنیان استوارتری داد .  به هرروی داستان سنت ماگنوس ارکنی شیاهت با داستان پروسوروس در توفان دارد.

در پایان بخش  رابطه ی ماشین نویس و دفتردار معاملات  ملکی دیدیم که دخترک صفحه یی را بروی گرامافون می گذارد . و در این بخش گویی آن موسیقی ادامه دارد "شکوه ی دلکش ماندولینی به نوا / و صدای همهمه و ازدحام از درون به هوا" . این صدای همهمه آهنگ دنیای نووا و طبقه متوسط است. برای ادمک های خیمه شب بازی دنیای نووا  که همه آنچه که می گویند و می کنند آنچه می باشد که به آنها تزریق شده ست  الیوت به جستجوی موسیقی تپش مانندی ست که تپش زندگی مردمان طبقه ی متوسط را باز تاب دهد. تا که  "اهنگ نوسان احساس"  را از شادی به اندوه و ملالت به گونه یی که آهنگی طبیعی باشد   بدون آنکه "تقلیدی از موسیقی ادواتی" باشد در برگیرد. هنگامیکه او از "شِکوِه ی دلکش ماندولینی به نوا" می نویسد در میان " صدای همهمه و ازدحام از درون به هوا" تصویری از بی تفاوتی طبقه ی متوسط را به خواننده ارائه میکند. 

الیوت با بهره گیری از حرکت تنه های درخت شناور در آب از آیل آف داگز   Isle of Dogs (جزیره ی سگها)  بسوی گرینویچ، که بسیاری از افراد خاندان پادشاهی تودور در آنجا به خاک سپرده شده ند، سروده را به ماجرای عشق  بی بار ملکه الیزابت و رابرت دادلی Robert Dudley که ارل نخست لیستر  Leicester بود  می کشاند. آیل آف داگز   در زمان الیوت محله یی صنعتی و آلوده  بوده است و بسیاری از جنایت های جک ذ ریپر Jack the Ripper که در ۱۸۸۸ روسپی ها را می کشت در آنجا رخ داده است 


۳۰. (بندهای ۲۲۶-۲۷۸)  دراین پاره الیوت  آوازی از "غروب خدایان" Götterdämmerung در آخرین حلقه  از اپرای حلقه ی نیبلونگن Der Ring des Nibelungen  ریچارد واگنر الیوت و شیوه ی استابریم   Stabreim او را به آهنگ بی تفاوت صدای پارو در رودخانه ثیمز بر میگرداند .  "دوشیزگان راین"  Rhinemaidens واگنر که"ماهی های شرمگین" هستند که آلبریخ می خواهد بگیردشان در سروده ی الیوت موزیک مبتذل سالن های موسیقی دنیای نووا میشود (که همانند آن آهنگهای ایرانی  شش وهشت لس آنجلسی است).  الیوت در پانوشت های خود این آواهای ناپرداخته را  به "غروب خدایان" واگنر  پیوند میدهد که در آن  بازگشتی به تم  Stabreim در بخش آغازین "زر راین"  Rhinegold شنیده می شود که در آن "دوشیزگان راین"  ریخت قورباغه مانند  Krötengestalt و "آوای خورخور مانند" Stimme Gekrächz آلبریخ  کوتوله را به سخره میگیرند.  این  به همان آهنگهای مبتذل دوران نووا میماند که گویی دوشیزگان راین  آن "دیو شهوتی"  lüsterne Kauz را تحریک می کنند و در همان حال او را از خود دور نگاه میدارند. در پایان آوای"ویاللا لیا / والالا لیاللا " اوای دوشیزگان راین است که مویه می کنند که زری را که می باید پاسداری میکردند آلبریخ ربوده است. در سروده ی الیوت     این شاید صدای مویه رودخانه  ثیمز است از آلودگی به " روغن و قیر". 


۳۱. (بندهای ۲۷۹-۲۹۱) در این بندها  الیوت صحنه یی از زندگی ملکه الیزابت یکم  و معشوقش لردرابرت دادلی را تصویر می کند. این رابطه نمی توانست به هیچ کجا بیانجامد. الیوت این صحنه را از تاریخ  پادشاهی الیزابت در کتاب "تاریخ انگلستان از سرنگونی ولسی تا شکست ناوگان اسپانیا"  The History of England from the fall of Wolsey to the defeat of the Spanish armada" نوشته ی جیمز آنتونی فرود  James Anthony Froude گرفته است . لرد رابرت و الیزابت بروی عرشه کشتی با یکدگر  در باره ازدواجشان گفتگو میکردند و این جریان را   سفیر اسپانیا آلوارز دو کوادرا  Alvarez de Quadra به فیلیپ دوم پادشاه اسپانیا گزارش داد:
در بعدازظهر مادر کشتی بودیم و مسابقه را بر روی رودخانه تماشا می کردیم. ملکه تنها با لرد رابرت و من در عرشه تماشا بود،  که به گفتگویی یاوه پرداختند و تا به آنجا پیش رفتند که سرانجام لرد رابرت گفت، از انجا که من در آنجا هستم (ومی توانم مراسم ازدواج را انجام دهم) هیچ دلیلی نیست که  با یکدگر ازدواج نکنند اگر که این مورد خوشایند ملکه باشد. 
  فیلیپ دوم پادشاه اسپانیادر نامه یی  در ۱۵۶۱ به الیزابت  از او تقاضای ازدواج کرده بود.  باید بیاد آورد که بخش بازی شطرنج چگونه آغاز شده بود "اورنگ پرفروغ شاهانه که برآن نشسته بود/ آن زن میدرخشید بروی مرمرها و شیشه ی که بر فراز ستونها بود"  و همانگونه که دیدیم این بخش از آنتونی و کلئوپاترای شکسپیر گرفته شده بود که "قایقی که کلئوپاترا در آن نشسته بودهمانند اورنگ تابان پادشاهی بود تابنده بر فراز موج ، اریکه ی آن از زر چکش زده بود" . پیوند این بخشها بهم اکنون آشکارترند..

"صدای ناقوس ها" از نیایش هیجدهم جان دن  John Donne  پارسایی  به هنگام پدیداری باره ها Devotions Upon Emergent Occasions که دران  صدای زنگ ناقوس به نجوا به من میگوید: تو می باید بمیری Nunc lento sonitu dicunt, morieris . 



باروی  سپید برج لندن است به هنگامیکه که هنوز آلودگی دود ذغال سنگ  تیره اش نکرده بود وسپید بود . و در ورق های تاروت برج که به همراه تندر و آذرخش است نشان از دگرگونیی بزرگ و بنیادین در زندگی دارد.  و در سفر پیدایش در عهد عتیق می خوانیم :
۴. و مردمان گفتند ; "بیائید، تا باهم برای خود شهری بسازیم، و برجی که فرازش به آسمان در رسد و تاکه برای خود نامی برگزینیم و تا که گسترده شویم بر پهنه ی خاک " ۵. و پروردگار  به پائین آمد تا آن شهر  و برج که پسران آدمی ساخته بودند ببیند ۶. و پروردگار گفت: " بهش، انها مردمانی یگانه اند و همه به یک زبان سخن میگویند و این آنچه است که به انجام دادنش آغاز کرده اند وینک هیچ چیز  که بر سر آن باشند برایشان ناشدنی نیست ۷. باشد، که به پائین برویم و زبانشان آشفته کنیم  تا نتوانند سخن یکدگر را دریابند ۸.  پس پروردگار آنها را به پراکنده  بر روی همه ی خاک ساخت و انان از ساختن شهر دست کشیدند  
و  بنابراین برج  داستان از نبودن امکان رابطه می گوید و به دیگر بار آوای دختران راین بگوش میرسد که ویالالا لیا واللا لیالالا    

۳۲. ( بندهای ۲۹۲-۳۱۱) در این بندها که همانگونه که در پبش گفته شد از ماجرای پیا دوتولمه Pia Tolomei در برزخ دانته که بیگناه به فرمان شوهرش کشته شد هنایش گرفته است.  در سروده الیوت  گوینده که در گردشگری از برج لندن به هم تنی سرد  و تهی از عشق در قایق پرداخته شناسانده نمی شود اما او نخستین دختر رودخانه ثیمز است.
   


همانگونه که در پیش گفته شد کلیسای ماگنوس شهید  در تقاطع پل لندن  و رودخانه ٍثیمز در پیوند خیابانهای بالایی و پائینی ثیمز فراردارد . از سوی خیابان های"برو" به شمال پس از گذشتن از پل لندن بسوی    مورگیت  یکی از دروازه های قدیمی مرکز تجاری  لندن  و اندکی بالاتر  به "های بوری" می رسیم . ریچموند که ویرجینیا  وولف نویسنده ی پر آوازه ی مدرنیست و دوست الیوت که بعدها در آنجا خودکشی کرد و "کیو" که یاد آور "باغهای کیو" داستان کوتاه  ویرجیانا وولف است در غرب پل لندن هستند و وولف در آن داستان نوشته بود که: "اگر می باید میان ریچموند و مرگ یکی را برگزینم مرگ را  خواهم گزید"  که یادآور آرزوی سیبل است . ویرجینا از تن تازی های بزور نابرادریش افسرده و روانپریش  بود.  نخستین چاپ "خاک پژمرده" ی الیوت  در کمپانی هوگارث Hogarth ویرجینیا وولف به چاپ رسید. کمپانیی که برپاشده بود تا ویرجینیا را از افسردگی و آشفتگی های روانیش بدوردارد ویرجینیا خودش حروف چینی کتاب الیوت را انجام داده بود. به هر روی مارگت ساندز در شرق پل لندن است. 

این محور مختصات دکارتی  ریخت گرفته از محورهای زمان و مکان  که گویی بر لندن وبر همه ی شهرها تحمیل شده است  همان  संसार سمسرا  samsara یا جهان بودایی است که چرخشی تپش وار از رفتن و بازگشت و تکرار را درخود دارد. رود خانه ثیمز نماد محور زمانست همانگون که حافظ می گوید:"برلب جوی نشین و گذر عمر ببین". الیوت در بندهای پیشین گفته بود که "تنه درختهای شناور به پائین تا نزدیکی گرینویچ / رد شده از آیلز آف داگز"  الیوت نیز غالباُ زمان را به نماد رودخانه نمایان میکند. برای نمون "مردمان دگرگون میشوند، ولبخند میزنند؛ / اما رنج برجاست.  / زمان نابودگر زمان نگه دارنده ست / همانند رودخانه ..."  در سروده های او دهکده ی گرینویچ و رصدخانه  ی آن  که معیار زمان جهان را در دنیای نووا فراهم  می کند هم نماد زمان است . رودخانه زمان بسوی اقیانوس ابدی گناه در جریانست. مارلوی   Marlow  در "دل تاریکی" Heart of Darkness نوشتهی کنراد Conrad    می گوید: "هیچ چیز برای مردیکه با دل وجان 'دریا را دنبال کرده' ... آسانتر از فراخواندن ارواح گذشته در  پائین سرازیر های  ثیمز نیست."  واز اینروست که بر رودخانه ی ثیمز ما ملکه الیزابث و لرد رابرت را می بینیم . ویا شاید خانم ماشین نویس و معشوقش را 

در ۱۹۲۱ الیوت که به بیماری عصبی دچار شده بود در آسایشگاهی در مارگیت در کنت "خطبه آتش"  را نوشت که پیش از ویراست  "خطبه آتش: درمارگیت سندز" بود و پاره ی مربوط به مارگیت چنین خوانده می شد : " می باید سپاسگزار باشم ، در مارگیت سندز / بسی دیگر هم بود. من هیچ چیز را به هیچ  ربط نمی توانم داد . او داشته بود /  من هنوز  فشار دستهای کثیف را احساس می کنم ". پس از ویراست   بخش بزرگی از این نوشته  حذف شد:  " در مارگیت سندز / من هیچ چیز را به هیچ / ربط نمی توانم داد ....."  که تأکید بیشتری بر تنهایی و ناشدایی رابطه دارد. 
  
 الیوت سپس باز به "اعترافات"  سنت اگوستین باز میگردد و بندی از آن را به وام میگیرد " سپس من به کارتاژ آمدم ". هنگامی که اگوستین در شانزده سالگی  از زادگاه خود "ثاگاسته" Thagaste به کارتاژشهر بزرگ و پرشکوه اندر آمد شهری همه از شادی و شور دید ‌"در همه پیرامون من جوشش دیگ عشق های ناشایست هیس به آوا بود." در این هنگام بود که او با دختری از طبقه ی پائین آشنا شد و نزدیک دوازده سال بااو به سر برد و این بدان میانا بود که فرزندان آنها از رده ی پائین میشدند و این بر خانواده ی آگوستین گران میامد. به نوشته ی اگوستین دختر بینوا به آفریقا بازگشت و بخود پیمان بست  که هرگز با مردی دیگر رابطه برقرار نکند. به هرروی   کتاب سوم اعترافات او با  خرده گیری بسیار از خود  آغاز می شود، و به یاد می اورد  ماندگاری به "اشتباه و غیراخلاقی" اش را  در کارتاژ و انرا به گونه یی "بندگی"  و  "شادی به زنجیر بودن" مانند می کند. و این به همان ماندگاری انسان دوران نووا می ماند. آگوستین می نویسد "من هنوز گرفتار عشق نشده بودم  اما من عاشق اندیشار عشق بودم  و احساس اینکه   زندگیم از چیزی تهی است مرا از خود به کینه وامیداشت که چرا هیچ آسیمه به براورد نیاز خود نیستم." پس تن بارگی های  در "دوزخ شهوت" به پیاپی ناگسسته بود او همچنین مانند نوجوان های مدرسه به "گناه" خواندن داستان ها ادامه میداد و از پیچیدگی فرهنگی کارتاژ بهره میگرفت که به تماشای "تئاتر" برود وافسوس از آن دارد که دیدن بازیهای تراژدی غوطه ور شدن در رنجهای ساختگی داستانی است که پروا نمی دهد تا از رنجهای خود  از گناه آگاهی یابیم.  تراژدی همچنین در ما "عشق به رنج بردن" را بر می انگیزد  که این نادرست و بی میانا ست :
 آما این چگونه همدردی براستی است که ما ازدیدن  افسانه یی خیالی در صحنه احساس می کنیم ؟ تماشاگران برای دادن یاری فرا خوانده نمی شوند که تنها آنها می باید احساس اندوه کنند. و هرچه بیشتر آنان احساس درد کنند برای نویسنده بیشتر کف می زنند. فارغ از اینکه این زجر انسانی برپایه ی داستانی واقعی  است یا خیالی ساختگی ، اگر نمایش بد بازی شده باشد  آنها با آزردگی و سرسنگینی از تماشاخانه بدر می شوند  
الیوت کارتاژ را بر روی رودخانه تایمز تماشا می کند. و سپس به "خطبه ی آتش" بودا می رسد که سوزشی است از آتش بستگی  و نیاز و رنج  و به دیگر بار به سنت آگوستین باز می گردد که "اُ پروردگارا مرا از اینجا بکن / اُ پروردگارا مرا بکن." به نوشته ی الیوت:
گردآوری این دو  نماینده ی پرهیزگاری غرب و شرق، در برآیندگیری  این بخش از سروده تصادفی نیست

پنج - آنچه که تندر گفت


پایان "این خاک پژمرده" سراسر همه تصویر و رویدادهای پر اندوه است.  در بخش نخست مردمان زجردیده "پوشیده در ردا  انبوه میشوند" وشهر های ناراستین اورشلیم، آتن، اسکندریه، وین و لندن نابود می شوند  بازسازی میشوند و به دیگر بار نابود می شوند. خروسی بر فراز معبدی  فرسوده که جایگاه نگاهداری"جام آشاوان" ست آوا سر میدهد و رگبار باران میگیرد وخاک خشکی زده را دوباره زنده می کند. الیوت آنگاه  به  آوای تندر  از اوپانیشاد   بر فراز رود  گانگا می پردازد.


۳۳.(  بندهای ۳۲۲- ۳۳۰) الیوت درباره این پاره در یاداشتهایش می نویسد:
 در نخستین پاره ی بخش پنج سه آهنگ بکار برده شده است: سفر به"امائوس"  Emmaus ،‌ رسیدن به " نمازخانه" the Chapel Perilous (نگاه کنید به کتاب خانم وستون Weston) و فساد کنونی اروپای شرقی
باید به یاد آورد که "امائوس" شهری بود که به باور مسیحیان عیسی مسیح پس از مصلوب شدن و رستاخیزش بر  پیروانش پدیدار شد. اگرچه بند "او انکه همینک زندگی می کرد  نک مرده است"  نشان میدهد که مسیح هنوز در این بخش به رستاخیز و زندگی دوباره بازنگشته است.  در  انجیل لوقا کسای راز آلود که در  بند ۳۶۴ سروده  چنین ‌اشنایی داده شده است "پوشیده در ردایی قهوه یی،  افکنده به سر تالشان "  عیسی مسیح است که  بردوتن از شاگردانش  در "گذرگاه سپید" بسوی امائوس پدیدار می شود اما آنها در نخست باور نمی دارند که آن پدیداری راستین است.  سفر به ایمائوس نشان از سستی  باور دارد زیرا که شاگردان  گزارش های یکدگر را که  که پیامبرشان را  در آن مسیر زنده دیده اند باور ندارند , و آن پدیداری  را تنها به انگاره یی میگیرند.  بندهای این بخش از نگرانی و دلواپسی پیروان از محاکمه ی مسیح در کاخ پونتیوس پیلات فرماندار جودا گزارش می دهد . پونتیوس که درمیابد عیسی از شهروندان گالیل (جلیل) است او را برای محاکمه  به نزد هرود  در کاخش در اورشلیم  می فرستد که گالیل در حوزه ی فرمانروایی اوست ، بند "پس از عذاب در آستانهای سنگی"  از رنج و شکنجه ی  مسیح در کشیدن صلیب بر دوش آگاهی میدهد . 

 اشاره ی الیوت به"نمازخانه بیمناک" نیاز به کندوکاوی باریک بینانه دارد. پژوهش دانشگاهی   خانم جسی اِل.  وستون  Jessie L. Weston  درکتابش "از نمازش تا شیفتگی" From Ritual to Romance f در ۱۹۲۰ یکی از منابع مهم الیوت در ساختن و بهره گیری از نمادها در سروده ی "در خشکسار" بوده است .  جسی وستون  در  بررسی  هنایش های آئین ها ی بغانی Pagan و مسیحیت بر افسانه های شاه آرثور نماد جستجو برای "جام آشاوان" را بر می شکافد و در بخش "نمازخانه بیمناک" کتابش می نویسد:
پژوهشگران افسانه های "جام"  بیاد می اورند که بسیاری از روایتهای‌آن قهرمان داستان -- و گاه قهرمان زن داستان --  با ماجرایی دهشتزا و غریب در نیایشگاهی رازآلود روبرو میآید، ماجرایی که به ما میخواهد نشان دهد که  بیمی بی اندازه بزرگ را برای جان قهرمان به همراه دارد. جزئیات روایتها متفاوتند ، گاه جنازه یی بر مهراب  نمازخانه افتاده است.  گاه دستی سیاه  شمعدانها را خاموش می کند؛ آواها یی شگفت و تهدید‌آمیز به گوش می اید و برداشت کلی اینست که نیروهای فراگیتی  و اهریمنی در گیرند.  
خانم وستون پس از آوردن نمونه ایی از ماجراهای گاوین به ماجرای همانند پرسوال Perceval می پردازد  که او همان پارزیوال فن اشنباخ و واگنر است  بی اف وستون می نویسد:
پرسوال، د رجستجوی باروی جام آشاوان the Grail Castle همه ی روز در توفانی سنگین  سواره می تازد که توفان به شب پایان میگیرد   و هوا  را آرام و صاف میدارد. او به مهتاب در درختزار پیش میرود تا که در برابر خویش درخت بلوط تنومندی را می بیند که بر شاخه های آن شمعهایی روشنند ،‌ده، پانزده ، بیست ، یا بیست وپنج.  گرُد به شتاب بسوی آن می تازد  اما چون نزدیک می شود روشنی ناپدید میشودو او در برابر خویش  نمازخانه کوچک و زیبایی را می بیند با پرتو شمعی  که از در گشوده به چشم می آید.  او به  نمازخانه اندر میشود  و در مهراب چنازه یی را میابد که پرنیان گرانبهایی پوشیده شده  و شمهی در زیر پای او روشن است.  پرسوال برای چندگاهی میماند و هیچ رویدادی رخ نمی دهد . در نیم شب  او آنجارا ترک می کند و هنوز از نمازخانه دور نشده با شگفتی  بسیار می بیند که روشنایی خاموش می شود.  روز بعد او به باروی "پادشاه ماهیگیر" در میرسد . که او می پرسد در شب پیشین  از کجا گذشته  است . پر سیوال در باره ی نمازخانه  به او میگوید و پادشاه آهی ژرف می کشد اما چیزی نمی گوید.
سپس خانم وستون  دنباله ی داستان را از روایتی دیگر باز میگوید که با روایت پیشین هماهنگی ندارد . در این روایت هنگامیکه  پرسوال درباره ی نمازخانه  می پرسد به او در باره ی کشته های بسیاری که هیچ کس نمی داند به دست چه کسی مگر  دستی سیاه که پدیدار می شود و روشنایی را خاموش می کند . و این جادو در صورتی  به فرجام می رسد  که گردی دلیر به رزم با دست سیاه برود و پرده یی را که در  نمازخانه ست بردارد و آن را در آب آشاوان فروبرد  و بر دیوارها بپاشد که پس از آن جادو شکسته خواهدشد. سپس خانم وستون داستان رزم پرسیوال را با دست سیاه باز میگوید که پس از پیروزی پرده از روی بر میدارد و او اهرمن است . پرسوال با نشان صلیب اورا دور می کند و پس از اینکه او بر دیوارها  آب آشاوان را می پاشد. روز بعد زنگی را می بیند و بازدن آن زنگ   کشیش پیری با دوهمراه پدیدار می شو د .  و به او در باره ی سه هزار کشته به دست "دست سیاه" خبر می دهد. در "گورستان بیمناک"   ارواح گردان کشته شده همچون  ازدحام مردکان بر روی پل لندن یرگردانند. خانم وستون این داستان را نمادی از آئین آغازگری در پیوستن به انجمنی میدانند   که آزمایش  برای آغازگری   انست که در خاستگاه زندگی کالبدی  پیوندی با دهشت مرگ کالبدی  می باید روی دهد. بباور او  شواهد بسیار وجود دارد که  سفر به دنیای ماورا ممکن است و بسی جرأت آن را داشته اند که برای  آگاهی از زندگی آینده  خطر کردن چنین سفر  به دنیای دیگر ارزشش رادارد .

وستون از  بوست Bousset گواه می اورد که سفر سینت پال  به آسمان سوم  و همچنین در میان یهودیان  سائول  از اهالی تارسوس  . بود   که بباور یهودیان تنها او  از این آزمایش  پیروز بدر آمد و دیگران  یا در نخستین مراحل سفر شکست می خوردند و یا اگر پایداری میکردند همه ی حسهای خود را ازدست می دادند .

افسانه های  "جام"  به فرجام  نه از نیروی انگار سروده سرا که بل از خرابه های  نمازشی سترگ و باستانی ، نمازشی که زمانی به آوند پاسدارنده ی ژرفترین  رازهای زیستن شمرده می شد.    
الیوت این همه را همچون فروریزی و پوسیدگی فرهنگی در اروپای شرقی در آغاز سده ی بیستم  پس از جنگ جهانی نخست میبیند. که مردمان را دیگر باوری به ارزش ها نمانده بود. 



۳۴. ( بندهای ۳۳۱-۳۷۷) الیوت در باره ی باسترک-گوشه گیر  the hermit-thrush در یادداشتهایش می نویسد: که   این پرنده  که دوست دارد در درختزارهای پرپشت و دورافتاده بزیود آوایی شگفت انگیز چون چک چک آب  دارد که در آهنگینی و صافی صدا بی همتاست.  الیوت می نویسد که  داستان همراه سوم که در کنار رهرو راه می رود  را از گزارش یک سفر اکتشافی به قطب شمال شنیده که اکتشاف کننده ها در هوای یخزده ی  دچار توهم و انگار می شوند که کسی دیگر همراهشان است. و این داستان همانند داستان شاگردان مسیح د رگذر به ایمائوس است که چون عیسی را می بیندد گمان می برند که دچار انگار شده اند.

 الیوت در باره ی بندهای ۳۷۷-۳۶۷ که با "آن آوا  بر فراز هوا چه صدایی است " آغاز می شود    به کتاب  هرمن هسه  Hermann Hesse  "نگاهی به  آشفتگی: سه نوشته"  Blick ins Chaos drei Aufsätze     اشاره می کند و می نویسد:
Schon ist halb Europa, schon ist zumindest der halbe Osten Europas auf dem Wege zum Chaos, fährt betrunken im heiligen Wahn am Abgrund entlang und singt dazu, singt betrunken und hymnisch wie Dmitri Karamasoff sang. Ueber diese Lieder lacht der Bürger beleidigt, der Heilige und Seher hört sie mit Tränen. 
 هم اکنون نیمی از اروپا، و به هر روی نیمی از اروپای شرقی، در گذار بسوی آشفتگی ست. او در فریب خوردگی ئی مستانه بسوی قهقرا چرخ میزند.  آوازی از نیایشی مستانه می خواند همانند آوازی که دیمیتری کارامازوف خواند . شهروند به ناسزا گرفته شده به سخره بر آن آواز می خندد. بیناینده وفرزانه ی آشاوان برآن اشک میریزد.
شاید میانای این نوشته ی هسه برای سروده چندان روشن نباشد. اما این میانا با خواندن همه ی متن هس روشنتر می شود. این بخش   از نوشته ی  "برادران کارامازوف یا سقوط اروپا"ی  Die Brüder Karamasow oder Der Untergang Europas هرمن هسه ست که دو پاراگراف آخر آن در "نگاهی به آشفتگی" او بازنوشت شده است. بخش بالا در پایان آن دو پاراگراف آمده که در برگردان من پر رنگ تر شده است. 
من گفتم که داستایفسکی شاعر نیست و اگر هم که شاعر بود در معنایی دیگر بود . من اورا یک پیامبر خوانده ام.  این دشوارست که بگوئیم دقیقاٌ معنای یک پیامبر چیست . هر از گاه بر من چنین می نماید که پیامبر مردی بیمار مانند داستایفسکی است  که بیماری غش داشت.   پیامبر مرد بیماریست که احساس درست  نگاهداری از خود را از دست داده است ، آن   احساسی که یک شهروند برازنده را نگهداری مینماید .  این شدنی نمی بود اگر که همچون آنان بسیار بودند  زیرا جهان به ویرانی می کشید.   این گونه بیماران چه داستایفسکی  خوانده شوند و یا کارامازوف دارای آن استعداد غریب، فرقه یی، و خدامانند هستند که شدایی آنرا هر آسیایی در هر دیوانه ایی ستایش می نماید.  او یک بیننده ی طالع هاست .  هر مردم، هر دوره، هرکشور، هر قاره  از کالبدش پاره یی از پیکرش را آفریده که مانند  ابزاری حسی با حساسیت  بی نهایت  است پاره پیکره یی بسیار کمیاب و شکننده.  مردمان دیگر،  از روی دغدغه خود برای شادکامی و تندرستی هرگز خود را درگیر چنین توانش نمی کنند. 
این ابزار حسی . این استعداد شیوه دار مانند دورحسی telepathy   یا جادو  به  سادگی در خور دریافت نیست. اگرچه آن استعداد میتواند خودرا در این ریختهای گمراه کننده نیز نشان بدهد. که بل مردی بیمار از این سان جنبش روح خویشتن را  در شناسه یی یگانگشت ( universal) و بشری تفسیر می نماید.   هر انسانی دارای نگرپدیدهایی visions  است، هرانسانی خواسته های آرزو وار دارد  هرانسانی رویاهایی دارد  و هر نگرپدید، هر رویا ، هر اندیشار  و هر اندیشه ی یک انسان ، در گذار از ناخودآگاه به هشیاری  می تواند هزاران معنای گوناگون داشته باشد که هر کس در باره اش می تواند محق باشد. اما پدیداری های نگرپدیدهای   بیناینده  و پیامبر   از آن خودشان نیست. کابوس نگر پدیدها که براو چیره می شوند  به او از بیماری خودش، مرگ خودش  هشدار نمی دهند که بل از   بیماری و مرگ کالبدی  هشدار می دهند که او پاره پیکرِ حسی آنست . این کالبد می تواند خانواده یی باشد  یا تیره یی،  مردمانی  و یا که همه ی بشریت.  در روان داستایفسکی  گونه ایی بیماری و حساسیت به رنج آشکار درسینه ی بشر پدیدار است که  در موارد دیگر سرآسیمگی hysteria خوانده می شود که هم وسیله ی توصیف و هم اندازه گیر آنست. بشریت اینک در نقطه ایست  که این را درک می کند.  هم اکنون نیمی از اروپا، و به هر روی نیمی از اروپای شرقی،  در گذار بسوی آشفتگی ست. او در  فریبخوردگیئی مستانه  بسوی قهقرا چرخ میخورد. او آوازی از نیایشی مستانه  می خواند همانند آوازی که دیمیتری کارامازوف خواند . شهروند  به ناسزا گرفته شده  به سخره بر آن آواز می خندد. بیناینده وفرزانه ی آشاوان برآن اشک میریزد.

 الیوت در نامه یی می نویسد که سیدنی اسکیف Sydney Schiff,  مترجم "نگاهی به آشفتگی"  هسه را به او شناسانیده بود  . الیوت در ۱۹۲۱ در سفری به لوگانو   به دیدار  هسه  در خانه ی کوهستانی  او رفت  و بسیار از او هنایش گرفت . 


۳۵- ( بندهای ۳۷۸ -۳۹۵) در این بخش از سروده الیوت  نمادهایی از پوسیدگی  و پلاسیدگی  اروپا  در دوران نووا را نشان میدهد  که پس از ویراستاری ازرا پاند تا اندازه یی  به پس پرده ی  ابهام پنهان شده است. هرچند نگرشی به پیشنویس های این بخش که به نوشته ی والری الیوت همسر او در ۱۹۱۴ سروده شده اند بر میانای  این بخش پرتو می افکند. 

زنی گیسوی بلند سیاهش را    برفرازید همچو درفش
و با کمانچه برآن   تارها به  نوازید به زمزمهخفاشها جیغ کشان لرزیدند درهوای  بنفش
مویه کنان بالهایشان کشیدند به همهمه
 مردی به خود پیچیده از سرآشفتگی
 با این همه با نیرویی شگرف
 دیدمش که  خزید سر بزیر  به پائین یک دیوار
 و واژگون در هوا  بودند برجها به هر طرف
 ناقوس ها به یاد می آوردند با صدای زنگ
 و آواز خوانها  در برون از آب انبار وچاه ها به آهنگ  

آن کس که  "دیدمش که  خزید سر بزیر  به پائین یک دیوار "  یاد آور الگاره ی دراکولا ست  در داستان نویسنده ی ایرلندی  برام استوکر Bram Stoker، در۱۸۹۰. در این داستان نخستین بار که جوناتان هارکر Jonathan Harker  راوی  داستان در سفرش به ترانسیلوانیا با دراکولا  روبرو می شود هنگامی است که او در حال خزیدن به پائین دیوارست.  
اما همه ی آنچه که احساس میکردم به  دگرگون شد  به بیزاری  و دهشت  هنگامیکه دیدم مردی به آهستگی  از پنجره پدیدار شد و  از دیوار بارو  آغاز به خزیدن کرد بسوی  پائین بر فراز آن ژرفنای هراسناک ، چهره به پائین،  با تالشانی (شنلی)  که همچون بالها در گرد او گشترده شده بود . 
 برام استوکر که  نوشته ایی در روزنامه یی در نیویورک در باره ی خفاشهای خون‌اشام خوانده بود از زبان  کوئینسی موریس  Quincey Morris در دراکولا می گوید:
من هرگز ندیده بودم که چیزی به این سرعت بالا کشیده شود مگر هنگامی که در پامپاس بودم و مادیانی داشتم ... یکی از آن خفاشهای بزرگ که "خون آشام" می خوانندشان در شب به چسبید ... و در او  آنقدر خون نماند که  بتواند بایستد"
 و دراکولا بارها خود را به ریخت خفاش در میاید تا از پنجره به اتاق لوسی اندر شود. الیوت در پرداختن به فساد و انحطاط اروپای شرقی از پیوند نماد "خون آشام" vampire که ریشه در داستانهای مردمی سرب و بلغارستان، و چک دارد از این انگار بهره می برد.  به باور  بوگمیل های Bogomils بلغارستان که از پاولیس ها  Paulicians  مردمی از آسیای صغیر که  به  بلغارستان کوچ کرده بودند و  به آئین مانوی  بودند  گرفته شده بود   جهان را اهرمن پسر مطرود اهورا آفریده ست  و گرچه کالبد آدمی را آهرمن آفریده است روان او اهورایی است.  به باور جان ال. پرکوسکی Jan L. Perkowski از هنایش مسیحیت بر باورهای بوگمیل ها اندیشار رسیده ی "خون آشام" پرداخته شده است.  واژه ی " خون آشام" در زبان بلغار  از واژه ی اسلاو   Opirb  گرفته شده که در ریخت نووای آن  بگونه های Vipir یا Vapir یا Vepir نوشته می شود و غالباٌ در ریخت  واژه ی  روسی    Vampir  به زبان انگلیسی واردشده است.  در باور بلغاری  که با اندیشار مرگ پیوند دارد   روان بیدرنگ پس از مرگ  به همه آنجا ها سفر می کند  که کالبد در هنگام زندگی  به آنجا رفته بوده است . اما اگر که نمازش به خاکسپاری درست انجام نشده باشد گذر مرده به جهان دیگر بسته می شود. آنچه که می تواند به نمازش آسیب رساند  پریدن سگ یا گربه یی از روی جنازه ست  و یا اگر سایه یی بروی جنازه بیفتد. جنازه می باید به خوبی شسته شود.  اما کسیکه به مرگی خشونت بار دچار سده باشد  حتی با شستشوی شوی درست جنازه می تواند به گونه ی  " خون آشام" به جهان زندگان بازگردد. 
  
الیوت  از نمادهای این باور در سروده ی خود بهره میگیرد و به ویژه   دهشتی را  که  خیزش دراکولا با   "چهره به پائین "  دارد به همراه نماد تالشان را که همچون بالهایی بودند در انگاره ی "و خفاشها با چهره نوزادان به نور بنفش"   سروده اش باز می آفریند.  
   

۳۶.  بندهای (۳۸۶ -۳۹۹) گانگا" Ganga  رودی در کوهستان هیمالیا در هندوستان است.    هیماونت  Himavant کوه هیمالیا. الیوت به آوای تندر برفراز گانگا باز میگردد . 


۳۷. (بندهای ۴۰۰-۴۲۳) الیوت چنانکه خواهیم دید  در مانده ی سروده به کنکاش در  باره ی سه دریافت از سخن تندر می پردازد که تنها می گوید: "دا" .  در اوپانیشاد  می خوانیم:
۱. پراجاپاتی سه گونه فرزند داشت: ایزدان- دواتا  देवता ، آدمیان- منوسیاکا मनुष्य ، و ددان- اسوراها  असुर یا دَدها. آنها با پراجاپاتی प्रजापति میزیستند و به  سوگند پرهیزگاری- برهماکارین ब्रह्मचारिन् ها می پرداختند.  پس از آنکه آن آئین سوگند را به پایان رسانیدند،  ایزدان به او گفتند "از تو خواستاریم  پروردگارا که به ما بیاموزانی" او به آنان وآژک "دا"  द  را گفت  و پرسید: "آیا دریافتید؟"  آنها پاسخ دادند "آری . تو به ما گفتی 'خویشتن را نگاه دار (پرهیزگارباش)   दाम्यत  ' دامایاتا " او گفت "آری ، شما دریافته اید". 
۲. آنگاه مردمان به گفتند:"از تو خواستاریم  پروردگارا که به ما بیاموزانی" او به آنان همان واژک "دا"  द را گفت و پرسید: "آیا دریافتید؟" مردمان پاسخ دادند  "آری، تو به ما گفتی بده - داتا दत्त" .  او گفت "آری ، شما دریافته اید". 
۳.‌انگاه ددان به او گفتند "از تو خواستاریم  پروردگارا که به ما بیاموزانی" او به آنان  همان وآژک "دا"  द  را گفت  و پرسید: "آیا دریافتید؟"ددان پاسخ دادند  "آری، تو به ما گفتی  همدردی کن -دایدهوام  दयध्वम्" .  او گفت "آری ، شما دریافته اید".  همان چیز تا به امروز  از آن آوای آسمانی ، در ریخت تندر ، تکرار می شود، که "دا"، "دا"، "دا" که میانای آن اینست که "خویشتن را نگاهدار"، " بده"، "همدردی کن"....
 الیوت در بند "و یا که در یادهای تارتنک مهربان" به نمایشنامه ی "اهرمن سفید"  The White Devil نوشته ی جان وبستر باز میگردد که پیش از این از و بندی را  در باغ استسون گرفته بود  که در آن گوینده از استسون می خواست که   از لاشه یی که در باغش دفن شده "سگ را دور نگاهدار، او دوست انسان است،". در اینجا    فلامینئو Flamineo   کسایی در نمایشنامه ی اهرمن سپید در گفتاری دلسوزانه در باره ی دو زنی که کوشیده بودند تا اورا بکشند  زنان  را نکوهش می کند.  گفتار او در باره ی همه مردمی ست که در حال مرگند ، اگرچه تنها کسانی که در آن گاه  با اوهستند تنها خواهرش  و یتوریا Vittoria  و معشوقه اش زانچه Zanche  می باشند

الیوت در یادداشتهایش در باره این بند به کوتاهی و شتاب  بندهایی از نمایش نامه وبستر  را باز نویسی می کند:
... آنها  باز ازدواج می کنند /  پیش از آنکه ، کرم   کفن پیچیده ات را  سوراخ   کند/ پیش از آنکه  کارتنک /  پرده ای نازک ببافد از برای  گور نبشته ها بر سنگت / 
 الیوت در باره ی همسران سرد در اینجا اشاره یی ندارد. آما نوشته ی وبستر در باره ی بیوه هایی که پیش از آنکه جنازه ی همسرشان در گور سردشود همسری دیگر می یابند  آشکارست.   ما چنین رابطه ها یی را در پاره ی "یک بازی شطرنج" دیده ایم  "و چشمهای بی پلک را بهم خواهیم فشرد و دیده به در کوفتن خواهیم دوخت به انتظار"  و اینک لایه ی دیگری در برابرمان گسترده می شود"من کلید را شنیده ام / در درون در یکبار بچرخان و تنها یکبار بچرخان / ما به کلید می اندیشیم،‌ هر کدام در زندانش / در اندیشه ی کلید ،‌ هر کدام برپا می دارد زندانی را".  در این تنهایی مرگ آسا که یاد آور "اوگولینو" Ugolino  در دوزخ دانته است که میگوید چگونه خودش و پسرانش  در بارویی زندانی شدند  و بخود واگذاشته شدند تا از گرسنگی جان بسپارند.  "ed io sentii chiavar l'uscio di sotto / all'orribile torre"  و من  شنیدم که در باروی دهشتناک  در پائین قفل شد. الیوت در این دزدی خویش از دانته احساس مردم دنیای نوووا را باز سازی می نماید. در اینجا باهوده است که این نوشته ی  الیوت را به خاطر بیاوریم که :
 که  سروده سرایان نارس  پیروی می کنند ؛ اما سروده سرایان پخته  می دزدند ... سروده سرای خوب دزدی خود را  به  احساسی  همه در بر گیر  باز میسازد که یگانه است و کاملاُ‌  با سروده یی که از آن  پاره شده است تفاوت دارد؛ سروده سرای بد  آنرا بدرون چیزی پرتاب می نماید که  با آن هیچ هماهنگی ندارد .
 الیوت در پانوشتهای سروده اش در این بخش  به نوشته ی "پدیداری و واقعیت Appearance and Reality" فرانسیس هربرت برادلی Francis Herbert Bradley   فیلسوف فره اندیش گرای Idealist پر آوازه ی انگلیس اشاره می کند و می نویسد:
احساس های برونی من کمتر از اندیشه ها و احساسهای شخصی من پنهان نیستند. ‌ در هردو مورد   آزمونهای من درون گرده ی خودم می افتد، گردده ئی که به بیرون ناگشوده  ست؛ و با همانندی همه اجزایش ،‌ هر گویِ  sphere    احساسهای برونی  برای دیگران که در پیرامون آن هستند مبهم می ماند... به کوتاه سخن ، همه ی جهان که به آوند هستن برای روان پدیدار می شود، برای هرکس ویژه است  و برای روان او شخصی است. 
  به سخنی دیگر اندیشار  برادلی از جهان که  واقعیت تنها ساخته و پرداخته ی  اندیشه ها  و یا آزمون هاست بر الیوت هنایش بسیار  نهاده بود . با هوده است که بیاد داشته باشیم که الیوت در هاروارد فلسفه خوانده بود  بود و پایان نامه ی دکترایش را در باره ی فلسفه ی برادلی نوشته بود.  برادلی نه تنها یک فراندیش گرا بود که بل "فراندیش گرایی  "بری -از- هر-کم - داشت" Absolute Idealist  بود ، زیرا  او به همه در برگیری   ‌"بری -از- هر-کم - داشت" باورداشت .  نکته ی بنیانی در باره ی   "بری -از- هر-کم - داشت" برادلی اینست   که  "بری -از- هر-کم - داشت" چیزی اندیشمندانه و بخردانه  نیست که بل   چیزیست آزمون شده. به سخنی دیگر  گوهر آن در آزمون است و نه در اندیشه.

"بری -از- هر-کم - داشت"  برادلی واکنش بود   بر علیه هگل . هگل به " خردگرا" Rationalism باورداشت و به باور او "واقعیت" Reality  "گشته شدن"Actualization  " پندار" Mind است.  به باور هگل وأقعیت هم دانستنی و هم بخردانه  ست .   برادلی از سوی دیگر گمان گر ی ریشه ئی Radical Skeptic  بود   و باور نداشت که واقعیت  به خرد یا فرزانگی پیوند دارد .
اندیشار اینکه  "هستن" همان "دریافتن" است   ضربه ایست سرد و شبح-سا  همانند جادوئی ترین ماده گرایی materialism ... اصول ما شاید درست باشند اما واقعیت نیستند. 
"بری -از- هر-کم - داشت" برادلی پس یخردانه و اندیشه یی نیست که بل آزمونی است او می نویسد:"‌همه چیز آزمونست و آزمون تنها یکی ست ... تنها "یک"  واقعیت هست  و بودن آن  در برگیر  "آزمون" است  و در این یگانگی  همه ی پدیداری ها گرد هم می ایند" .  الیوت در تز دکترایش "آزمون" را تعریف می نماید   و می گوید مهین این است که د ربرابر " اینکه آزمون را  به آوند چگونگی  یک کنشگر  در دید بگیریم" ایستادگی نمائیم .  یا به زبانی دیگر باید  از اینکه  به  آزمون به گونه ی آزمونِ "من"  یا آزمون هرکس دیگر بی اندیشیم دوری گزینیم  . برادلی به آزمون به گونه ی چیزی آزمون شده از سوی یک آزمونگر  نگاه نمی کند  که بل   آزمون چیزی پیچیده است   که در بر گیر هم آزمونگر  و هم آزمون است .  "بری -از- هر-کم - داشت" برادلی آزمونی ناب است که در برگیر همه پدیده هائی است که واقعی هستند.
 "بری -از- هر-کم - داشت" همان پدیداریش است. آن همه ی آن پدیداری ها و هر کدام از آنهاست .    
در  اوپانیشادِ    بری بادارانیاکا बृहदारण्यक  هنگامیکه ایزدی "دا" را به میانای "خودرا زیر فرمان بدار" می گیرد به این میاناست که آن ایزد دریافته است که در رابطه اش با انسان  می باید مراقب و محتاط  باشد. الیوت برای رساندن این میانا از نماد کشتی بهره میگیرد . همانگونه  که ملوانی ورزیده سکان کشتی را  زیر فرمان خود دارد .می توان  رهبری انسانی دیگر را به دست  گرفت اگر که  او به اندازه یی بسا  فرمانبردار باشد : "کشتی پاسخ داد / به شادمانی، به دست شناسنده ی بادبان و پارو / دریا آرام بود، دل تو پاسخ می داده بود/ به شادمانی، هنگامیکه دعوت شده بود،‌ در فرمانبرداری به طاعت/ از دستهای فرماندار"  هنگامیکه جوانک دفتردار معاملات ملکی به خانه ی خانم جوان ماشن نویس میرود, و بر او می تازد،  اینگونه زیر فرمان گرفتن " فرمانبرداری به طاعت" در رابطه ها ی جهان نووا  را می توانیم ببینیم : "با دستهاش به کاوش   بر تن او ،در ستیز با هیچ عداوتی"

 در پیشینه ی مسیحیت فرمانبرداری روان از مسیح به سان  " فرمانبرداری به طاعت"  به آوند " عروس مسیح" شناسانده می شود. الیوت در شناسایی  दाम्यत  ' دامایاتا "  از میانای اصلی آن در بری بادارانیاکا  اوپانیشاد  جدا می شود و آنرا از "خویشتن را بزیر فرمان" گیر به پیشینه ی  "طاعت" در مسیحیت می کشد. الیوت زیرکانه اندیشار خود را از خواننده نهان می دارد و او را در زندان خویش رها می کند تا که پیدا نباشد که آیا او براستی میانای متن اوپانیشاد را به نادرست دریافت نموده است و یاکه سر آن داشته که با این "دزدی" اندیشاری نو ارائه دهد  و پانوشته ها و یاداشتهای او شاید از سر قصد نه از برای راهنمایی خواننده که بل برای گمراه نمودن او بوده است .

اگرچه یادداشتهای الیوت در باره ی این سروده بخش جدایی ناپذیر آن می باشند اما در بهره گیری از آنها می باید هشیار بود و پروا نداد که  بر میانای سروده چیره شوند.  نگرش خود الیوت به پانوشت های سروده مبهم است . هنگامی او برای نخستین بار در ۱۹۲۲ سروده اش را در کرایتریون Criterion  لندن و  دایال Dial در نیو یورک به چاپ رسانید پانوشتها حذف شده بودند. او در "مرزهای انتقادش"  در ۱۹۵۶ نوشت  که هنگامیکه متن را  nv 1922 برای نخستین چاپ  به صورت کتاب در انتشارات  بانی و لایورایت Bony and Liveright  فرستاد یادداشتها را افزود زیر که سروده به گونه یی "ناآسوده کوتاه"  بود  و برایند آن:  "نمایشگاهی در خور توجه  از پژوهشی ساختگی بود که امروزه می بینیم" به گزارش آرنولد بنت  Arnold Bennett  هنگامی که او از الیوت پرسید  که آیا  پانوشت ها " به شوخی هستند یا جدی"  الیوت پاسخ داد که "آنها جدی اند، اما نه بیشتر از برخی چیزها که  نمایشی شوخ  در خود سروده  هستند ." که بیگمان این توضیح جیزی از ابهام سروده نمی کاهد. و براستی هم  که نمی توان از الیوت چشمداشت داشت که سروده اش را با توضیحی بیشتر  آشکاری دهد.      به هر روی باید بیاد داشت که  الیوت خود اعتراف نموده است  که از نوشتن پانوشت ها  "پشیمان" است  زیرا که موجب برانگیختن "'گونه ی دلبستگی نادرست" شدند . او از اشاره اش به کتاب خانم جسی وستون متآسف نبود اما افزود که "من متأسفم که بسیاری  از پژوهش ها را  پس از  ورق های تاروت و "جام اشاوان"  به دنبال نخود سیاه فرستادم  "   
.
 در ۱۹۱۹ الیوت در  "هاملت و دشواریش"  Hamlet and His Problems نوشته  بود    که  بر ترین نمایشنامه شکسپیر هاملت نیست   که بل برترین تراژدی او کوریولانوس است     نمایشنامه یی که کمتر کسی به آن توجه کرده است . به باور او کورنلیوس  شاید به دلپذیری  هاملت  نباشد اما  هم سنگ با آنتونی و کلئوپاترا از بزرگترین و مطمئنترین موفقیتهای شکسپیر است  و شاید  بیشتر مردم که  هاملت را  یک اثر هنری می  یابند  از اینروست که آنرا دلپذیر می یابند   و نه آنکه  آنرا دلپذیر  می یابند زیرا که اثری هنریست . الیوت از اینرو کوریولانوس را برتر می داند زیرا خواسته ها و رفتار  او هماهنگ با آزمون همه در بر گیر بشریست و رفتار هاملت  رفتاری ویژه ی اوست .

 کوریولانوس از اوان کودکی در زیر هنایش مادرش  بوده است و تنها دلیل او برای جانبازی به خاطر رم   بدان سان که یکی از شهروندان  می گوید نه برای سربلندی رم که بل برای خشنودی مادرش  والومنیا Volumnia  بود ،‌ زنی بلندپرواز که  خشنود بود که پسرش گام به خطر نهد تا پرآوازه گردد. جنان که هنگامی که پسر را در بازگشت از نبردی زخمی  می دید  ایزدان را سپاس می گفت. زیرا که نشان دادن آن زخمها به مردم  پسر را در تکاپو برای دستیابی  به مهتری در چالش های سیاسی  یاری میداد و از سویی دیگر، کوریولانوس از گیر دربند بودن به خواسته های مادر  ناآسوده بود و از آفرین گویی های او دلتنگ. 

 کایوس مارتیوس  پس از پیروزی در نبرد و چیره شدن بر شهر کوریولس Corioles بسیار در نزد مردم  رم محبوب می شود و به او لقب به خاطر آن پیروزی لقب کوریولانوس داده میشود .  پس از  پیروزی های کوریولانوس  هنگامیکه او در مبارزه انتخاباتی برای رسیدن به مقام کنسول رم در گیر می شود .او خویشتن را ناخوشنود و آزرده می یابد.زیرا که خود را مرد رزم آور می بیند و نه سخنگو.  او از دو رویی سیاست بازان آزرده است و در گفتگوهایش بی پرده ورک آن ها را به همان گونه که هستند خطاب می کند.     نمایندگان مردم با تریبون ها که  از ناسزا ها ی او ناخشنودند  شهروندان را به مخالفت با کنسولی او بر می انگیزانند. والومنیا  که می بیند او در آستانه باختن است به او التماس می کند که اوهم مانند دیگر سیاستمداران مردم پسندانه  سخن بگوید: "با واژه هایی که   گندیده  می شوند بر روی زبانت  ، که زنا زاده اند  و آوا هایی  که به راستیی که دردرون سینه داری  بیگانه اند". اما او می پرسد "چرا من می باید کنسول بشوم؟ " زیرا که او شهر وندان را همچون رمه ای می بیند که"در کنار آتش می نشینند و می پندارند که می دانند که در کاخ سنا چه می گذرد" آنها از اندیشه تهی هستند. رقبای انتخاباتی او بروتوس Brutus و سیسینیوس Sicinius به تزویر به مردم می گویند که اگر او به قدرت  برسد: "آنها راچون قاطر خواهدگرفت، صدای درخواست کنندگان را خاموش خواهد نمود و آزادیشان را از آنها خواهد گرفت  و روان و ارزش  آنها را  از برای جهان چه در رفتار و چه در گنجایش انسانی شان بیش از اشتران جنگ نخواهد شمرد. " اما به گفته ی منه نیوس اگریپا Menenius  Agrippa    یکی از مهینان رم : 
طبع  او برای  این جهان بس شریف است:  او به نپتون  از برای نیزه ی سه شاخش چاپلوسی نمی دارد ، یا  که به ژوپیتر  از برای توان تندر آفرینی اش،  زبان او  زبان دل اوست، آنچه سینه اش می پردازد  زبانش آشکار می دارد ، و چون خشمگین می شود  از یاد می برد که هرگز  نام مرگ را شنیده باشد.    

  .  به فرجام کوریولانوس به تبعید فرستاده می شود .  اما اودر تبعید با اوفیدیوس Aufidius ژنرالی که بر علیه رم به شورش برخاسته ودر پیشتر از کورولیانوس شکست خورده بود همدست می شود . آنها با سپاهیان خود بسوی رم می ایند و این بار والومنیا برای پاسداری از رم به نزد او می رود و از او می خواهد که از نبرد با رم دست بکشد و سرآشتی بگیرد .کوریولانوس سخن مادر می پذیرد اما برای ناوفاداریش به دست آوفیدیوس  کشته می شود. کوریولانوس کشته می شود بدون آنکه به راستی گناهی مرتکب شده باشد. تنها کوتاهی او ناتوانی اودر مدارا کردن است.  به باور او مردم حق آن نداشتند که در باره ی او داوری کنند زیرا که مانند او هرگز در گیر نبردی نبوده اند. 


۳۸. (بندهای ۴۲۴-۴۳۲) "پل لندن داره می افته  می افته  می افته" سرودی کودکستانی است . (او خود را در آتش نهان می دارد تا بپالاید شان)  سروده ایی از برزخ دانته است .   گوئیدو گوئینزلی Guido Guinzelli   سروده سرای بزرگ توسکانی که پاره یی از  گفته ی او  در باره ی آرنو دانیل Arnaut Daniel  را الیوت در پیشکش   سروده اش به ازرا پاند به کارگرفته ست  در  این بخش  باز پدیدار می شود .   دانته با  روانهای  گوئینزلی و دانیل   در بالاترین طبقه ی برزخ روبرو می شود . همه ی آنهایی که در آنجایند می باید  با آتش پالاینده  از گناهان شهوت  پالوده   شوند . دانته به گوئینزلی آذرم بسیار دارد و او را "پدرمن ، پدرهمه ی از من بهترها ، که  در باره  ی عشق به دلنشینی و  همه فرهی سروده اند"  می خواند. گوئینزلی به  دانیل اشاره می کند سروده سرایی  که سروده های تن بارگی او بسیار آشکار است  و او را  " استادکاری بهتر  در زبان مادری "   به دانته می شناساند.   دانیل از گناهان خود به دانته ابراز پشیمانی می کند و می گوید:"به کی خواهم شد همچو پرستو " Quando fiam uti chelidon   که بندی است از سروده سرایی گمنام به زبان لاتین در ستایش ونوس  Pervigilium Veneris .که در‌آن درباره فیلوملا ی زندانی شده می سراید که پس از رهایی پرستو شد و آوای شکوه اش اینک آهنگی شادی بخش است . و این لایه ی دیگریست در این سروده ی پیچیده در لایه ها.  

دانته دوصف از گناهکاران  را می بیند که  به نوشته ی کیاواچی لئوناردی Chiavacci Leonardi  
La seconda schiera è dunque composta da sodomiti, che a differenza dell’Inferno, dove stanno tra i violenti contro natura, sono qui posti tra i lussuriosi, data la diversa suddivisione delle colpe (i vizi capitali) propria del secondo regno
 دومین صف بنابراین از  روانهای  همجنس بازانست: که ناهمانند باهمجنس بازان در دوزخ  که بر دشمنی با طبیعت بودند،  با توجه به بخش های  زیرین رده ی گناه  ( دراینجا با توجه به  تبه کاری  های بزرگ) که به اقلیم دوم  مربوط است   در اینجا آنها. در میان شهوت رانانند. 
صف روان های همجنس بازان  در گذار  خود چون به  صف دیگر روبرو  می شوند  فریاد بر می دارند "سودوم ،‌ گمورا"   دوشهری که در داستان عهد عتیق  یهود به خاطر همجنس بازان نابود شدند و صف نخست که  درگیر شهوتهایی  چون پاسیفائه  Pasiphaë بودند که با گاوی تناویز شده بود    فریاد می زنند  "پاسیفائه  گاو به اندر می آید /  تا که ورزا شاید سوار شود به شهوت " پاسیفائه  همسر مینوس Minos  پاد شاه کرت Crete  بود که شیفته ی گاو سپیدی می شود که پوزئیدون Poseidon  به شوهرش  هدیه داده بود تا مر اورا قربانی نماید . مینوس برآن می شود که آن گاو بالنده را از برای خود نگاهدارد و بجای آن گاو دیگری را بر پوزئیدون قربانی نماید. و پوزئیدون خشمگین به کینه توزی  پاسیفائه  را  شیفته ی هم تنی بان گاو می نماید.   او از دائدالوس Daedalus  می خوهد که برایش گاو چوبی ماده یی  بسازد و خود داخل آن  می شود تا با گاونر همتنی نماید.  و از این همتنی  مینوتاور Minotaur زائده می شود. به هر روی رابطه ی    پاسیفائه  با گاو بی شباهت با رابطه ی خانم ماشین نویس و جوان پوست جوشی دفتردار  معاملات ملکی نیست .

بند ۴۳۰  به فرانسه "شاهزاده ی اکویتین  در باروی ویران شده"   از سروده ی   ژرار دو نروال Gérard de Nerval  سروده سرای فرانسوی  در آوندی به زبان اسپانیائی  El Desdichado یا "محروم از ارث" در ۱۸۵۴ میلادی  است که از کتاب آیوانهو Ivanhoe والتر اسکات هنایش گرفته. که  در آن ویلفرد آیوانهو برای سوگیری از ریچارد شیردل پادشاه نورمن Richard Coeur de Lion وعشقش به لیدی راونا  Lady Rowena  از سوی پدرش سدریک  راثروود Cedric of Rotherwood  از میراث محروم می شود  . هنگامیکه ریشار شیر دل  در جنگهای صلیبی با صلاح الدین ایوبی درگیر بود   ایوانهو  در ریخت گردی مرموز ی در نخستین روز  بازیی  به رقابت در میان گردها پدیدا ر می شود وخویشتن  را الدزیکادو  "محروم از ارث"  می نامد. و بسیاری از گردان را شکست میدهد. و لیدی راونا را به آوند ملکه ی بازی تعیین می کند ولی روز دوم بسختی  زخمی و شناسایی می شود و لیدی راونا به پرستاری از او می پردازد.  

نروال در نخستین چهارپاره ی  سروده  آوندهایی برای خود بر میگزیند  تا به سپهر افسانه ها  اندر شود و این کاملاُ اشکارست زیرا او این آوندها را با حرف بزرگ آغاز می کند و شاهزاده ی آکوئینتین Le Prince d’Aquitaine  یکی از این آوندهاست  آوندهای دیگر Le Ténébreux: Le Veuf, l’Inconsolé  ست . او تنها سایه يی مرموز نیست  او  Le Ténébreux   سایه ی زیبا ست ( Le beau ténébreux). که در داستانها   جوان تنهای آشفته ی زیبا و تیره ایست که زنها را فریفته خویش می نماید  و  او تنها یک مرد بیوه un veuf نیست. او Le Veuf است بیوه ترین مردان ، مردی که ژرفای اندوهش را  پایانی نیست.  و سرانجام او "شاهزاده  آکوئینتینِ باروی ویران " است  که همان ریشارد شیردل است که دوک  آکوئینتینِ بود و مادرش  ملکه الئنور  آکوئینتینِ  بود. ریشارد شیر دل در بازگشت از جنگهای صلیبی  در باروی دورشتاین Durnstein Castle در نزدیک وین زندانی  دوک لئوپولد اتریش شد که برای آزادیش گروگان می خواست.  

در افسانه ها آمده است که بلوندل در جستجوی پادشاه  عود خودرا در زیر دیوارهای بارو می نواخت تا هنگامیکه ریشارد آهنگی را که باهم در پیشتر ها ساخته بودند  به آواز خواند. . نروال " باروی ویران" را به نماد زندگی  تباه شده  و  در پیوند با ورق بارو در ورقهای تاروت به کار می گیرد که  خانم سوسوستریس  در سروده ی الیوت آن را برگزیده بود  و همیشه  مردی را نشان میدهد که از فراز بارو سرنگون شده است  . بارو همواره آتش گرفته زیرا که  زیر آذرخش و تندر بوده است. 

در چهار پاره ی دوم سروده ی دونروال "شب گور" La nuit du tombeau باید در دید داشت که tombeau گوریست تاریک که در زیر زمین است و نه همچون sépulcre که گوری بر روی زمین است و نور آفتاب بر آن می تابد. نروال این گور تاریک و نمناک که نماد روزهای افسردگی را به غاری که در آن سیرن ها شنا میکردند تشبیه می کند la Grotte où nage la sirène و آوای سیرن ها از درون گور نماد اندیشه های خودکشی اوست. و جنی کولون Jenny Colon زنی که نروال دوستش می داشت   بادادن زیبايی ها به او آرامش می آورد. زیبائی هایی مانند پوسیلیپو le Pausilippe در کرانه ی ایتالیا، دریای ایتالیا la mer d’Italie و گلی که به دل اندوهگین او این همه دلنشین بود la fleur qui plaisait tant à mon coeur désolé وداربست و تاکستانهایی که شاخه های رَز و گل سرخ در هم می پیچیدند la treille où le Pampre à la Rose s’allie شاخه های درخت انگور در زبان فرانسه le Pampre مردانه اند و شاخه های گلسرخ la Rose  زنانه اند و نمادی از عشق او و جنی . لایه ی دیگر پوسیلیپو le Pausilippe ست که به باور هومر شناس فرانسوی ویکتور برارد Victor Bérard سرزمین سایکلوپ های هومر بوده است. در متن های باستانی یونان و رم  پوسیلیپون  Pausílypon واقع  در دماغه ی ناپل به میانای "رهایی از دلواپسی" بوده است. همچنین گفته می شود که ویرجیل در آنجا خانه داشته است.
   

۳۹ .( بندهای  ۴۳۲- ۴۳۴)    بند ۴۳۲ از نمایشنامه ی "تراژدی اسپانیایی" نوشته ی توماس کید گرفته شده است. که زیرآوند subtitle  آن  "هیرونیمو  باز دیوانه شد" می باشد. " من  به اندازه ات می کنم" از خطی در نمایشنامه گرفته شده است که هنگامی که از  هیرونیمو  می خواهند که نمایشنامه یی برای دربار بنویسد پاسخ  او چیزیست شبیه "باشه  یه نمایشی بهتون میدم که حض کنین!".
چرا که نه،  برایتان می سازم:  گفتگو بس است
هنگامی که جوان بودم، عقل از دست دادم
وخود را گرفتار سروده سرایی ئی بیهوده کردم
 که گرچه مر استاد را از آن بهره یی نیست
از برای  جهان خشنودی ببار می آورد. 
هیرونیمو نمایشنامه یی می نویسد که در آن  کسانی که موجب کشته شدن پسرش شده اند همه کشته می شوند. الیوت  شاید به خواننده ی دنیای نووا  می گوید: " گرچه سروده ی من همه از تیرگی و سترونی است، اما به اوند یک آفرینش هنری خشنود کننده است!"

الیوت  درپایان سروده  سه  اندرز  تندر    " بده ، همدردی کن،  و خودت را نگاهدار "  را تکرار می کند و سرانجام با سه بار تکرار شانتیه که  هر واژه ی پایانی  هر اوپانیشاد است  و به میانای "آرامش و آشتیی  که در فرای هر گونه در یافتن است" می باشد پایان می دهد.



این خاک سوخته


"Nam Sibyllam quidem Cumis ego ipse oculis meis vidi in ampulla pendere, et cum illi pueri dicerent: Σιβυλλατι θελεις; respondebat illa: αποθανειν θελω."

[من با دیدگان خود سیبل Sibyl را آویخته در قفسی در کومی Cumis دیدم. و در انگاه که کودکان از او می پرسیدند که "سیبل، چه می خواهی؟" پاسخ می داد: "می خواهم بمیرم".]

برای اذرا پاند
il miglior fabbro.
( استادکار بهتر ) *

یک: به خاکسپاری مرده



فرودین، آه دلسنگ ترین ماه ها

که از زمینِ مرده می رویاند یاس های بنفش را،

آرزو ها و خواسته ها و یادها را

ریشه های هرز و باران بهاری (۱)



زمستان گرممان می داشت و می پوشاند

زمین را در برف فراموشکار و می فشاند

اندک از زندگی را در رگه های خشک(۲)



تابستان، با پدیداریش از "اشتاین برگرزی" Starnbergersee در شگفتمان داشت،‌

در رگباری از باران، ما زیر سرپناه ستون ها ایستادیم

ودر "هوفگارتن" Hofgarten به سوی آفتاب شتافتیم

در آنجا قهوه نوشیدیم و گذراندیم ساعتی را به گفتگو

Bing gar keine Russin, stamm' aus Litauen, echt deutsch

(من به هیچ روی روس نیستم ، لیتونیائیم، یک آلمانی راستی) ( ۳)



هنگامیکه ما کودکانی بودیم، پیش آرشیدوک بسر میبردیم

پسرعمویم که مرا به سورتمه سواری میبرد

ومن می ترسیدم و او می گفت "مری"

"مری"، دستگیره را محکم بگیر و ما به سرازیر سر می خوردیم

درکوهستان ها ، احساس آزادی می کنی

من بیشتر شب را به کتاب خواندن می گذراندم و زمستانها به جنوب می رفتم (۴)





آن ریشه های درهم تنیده چه هستند، کدامین شاخه یی سرخواهد زد

از این خرابه ی سنگلاخ ؟ هان ای  پسر آدمی،

تو نمی توانی بگوییی ، یا گمانه زنی ، چراکه تنها آنچه را که می دانی

انبوهه یی از نگاره های شکسته اند ، از جایی که خورشید می سوزاند

و درخت مرده را سایه یی نیست و آوای زنجره خاموش ست

و در سنگهای داغ زمزمه یی از آب نمی آید .تنها

سایه بان این صخره ی سرخ است

( بیا به سایه ی این صخره ی سرخ) (۵)



ومن به تو چیزی متفاوت تر از سایه ات

که به بامداد با گامهایی بلند بدنبال تو میایند و پیش از شامگاهان

برمی خیزند تا دیدارت کنند، نشان خواهم داد

من دهشت را بتو در مشته یی از گرد و غبار نشان خواهم داد


Frisch weht der Wind
Der Heimat zu
Mein Irisch Kind
Wo weilest du

?

( هوایی تازه ست  این در نسیمی که 

 به  سوی کاشانه ام می وزد ،

کودک ایرلندی من،

سر کجا داری؟ ) (۶)

"تو نخستین بار سال پیش شاخه ی سنبلی به من دادی؛

آنها مرا دختر سنبل می خوانند."

- گرچه ما از سنبلزار به دیرگاه بازگشتیم،

تو بغلی پر از گل داشتی و گیسوانت تر بود و من نمی توانستم

چیزی بگویم، و چشمانم نمی دیدند ، که نه زنده بودم

و نه مرده و هیچ دیگر  نمی دانستم،

به ژرفای روشنایی خیره مانده بودم ، خاموش

Oed' und leer das Meer

(سرشار از تنهایی و دریایی که تهی است) (۷)


خانم سوسوستریس Sosostris ، پیشگوی پر آوازه

سرمای بدی خورده بود ، با این همه

در تمامی اروپا فرزانه ترین زن می شناسندش

با دسته  ورق  نفرینی اش، گفت: اینِ هاش (۸)



این ورق توست، ملوان فنیقی غرق شده ،

(آنها مرواریدهایی هستند که چشمانش بودند، نگاه کن)

این ورق بلادونا ست Belladonna، بانوی صخره ها

بانوی چگونگی ها. (۹)



این مردِِ سه چوبدست است ، و این چرخ است،

واین بازرگان یک چشم است ، و خالیي این ورق

که سپید است ، چیزی است که او بر پشت خود به بار می کند،

 پروایی به من داده نشده که  بتوانم نگاهش کنم . من مرد بدار آویخته را

پیدا نمی کنم، بترس از مرگ در آب (۱۰)


من توده های مردم را می بینم، که در دایره یی راه میروند

سپاسگذارم. اگر که خانم اکویتنِ Equitone نازنین را دیدید

به او بگوئيد که من پیش گویی طالعش را با خودم به همراه میاورم

این روزها می باید هشیار بود و به بیگدار به آب نزد (۱۱)



شهرِ ناواقعی

زیر قهوه یی مه در سپیده دمی زمستانی

انبوه مردمان بر پل لندن به ره گذار

من در شگرف که مرگ ناکرده این همه هرار

با آه ها یشان ، کوتاه و به گهگاه، بازدمیده .

و هر یک ازرهروان چشم دوخته تنها به پیش پای خویش

سرازیر بسوی خیابان کینگ ویلیام ازپس گذر به بالای تپه در مسیر خویش

تا به سینت مری وولنوث Saint Mary Woolnoth که ساعت را نشان می داد

و آخرین ضربه طنین مرده ی ساعت نه بود. (۱۲)



آنجا کسی را دیدم که می شناختمش و صدایش زدم: " استتسون!، Stetson و او ایستاد

من و تودرناوهای مایلی Mylae باهم بودیم !

جنازه یی را که سال گذشته در باغچه ات کاشته بودی،

آیا دارد جوانه می زند؟ آیا امسال شکوفه خواهد زد؟

یا که ناگهانیِ یخزدگی بسترش را پریشان کرده؟

اوه ، پس سگ را دور نگاهدار، که دوست انسان است،

زیرا که ناخن به زمین می کشد و لاشه را به بیرون خواهد کشید.

تو!، hypocrite lecteur!—mon semblable,—mon frère

(خواننده دو رو، — همسان من — برادر من ) {۱۳}

 دو : یک بازی شطرنج **


اورنگ پرفروغ شاهانه که برآن نشسته بود آن زن

میدرخشید بروی مرمرها و شیشه ی که بر فراز ستونها بود

و با تاکهای پرمیوه آزین گشته بود

کز پشت آن "کوپیدونی" Cupidon زرین دزدانه دید می زد.

( دیگری چشم هایش را درپس بال خود نهان داشته بود )

شعله های شمعدان هفت شاخه را دوچندان کرد

وروشنایی اش را به روی میز بازمی تاباند

و پرتو جواهراتش برمی خاست تا به آن رسد. (۱۴)



از روکش های پرنیان آکنده ازشکوه

عطرهای ناآشنا ی ساختگی آن بانو

از سرهای باز بطر های عاج و شیشه های رنگی به هوا می تراوید

روغنی، گَرده یی یا مایعی-- گرفتار ، گیج

و پراکنده در هوایی که تازه می شد از پنجره ،

بویایی مسخ شده از بوها، بر می خاست



به جان بخشیدنِ شعله های شمع فرا می راندند

دودهایشان را به لکوئریا laquearia

و طرحی را بر سقف ها ی طاقدار به جنبش می اوردند. (۱۵)



تخته های دریایی بزرگ پوشیده در مس

با شعله هایی سبز و نارنجی در قابی از سنگهای رنگین سوختند.

که در آن روشنایی غمگین دلفینی کنده کاری شده شنا میکرد. (۱۶)



پرده ی آویخته بر فراز یک پیش بخاری کهن

همچون پنجره یی بود بسوی چشم اندازی از درختزار

آنچه بر فیلومل Philomel گذشت، از پادشاه دیو خوی

با بی آذرمی و بزور آنچنان، و با این همه به آنجا هزار دستان

آکنده کرد بیابان را با آوایی خاموش ناکردنی،

هنوز او به فغان مویه می کرد و هنوز جهان به گوشهای پلید

می شنود"جیک جیک" (۱۷)



ودیگر کُنده های فرسوده ی زمان

گفته شده بر دیوارها؛ ریختهایی که به خیره می نگرند.

خم شده بسوی برون، لم داده، می پوشانند اتاق کناری را با هیسشان

گامها بروی پله ها کشیده می شدند.

در زیر پرتو آتش، زیر بُرُس ،‌گیسوانش

پخش می شوند در سو سو های آتشین

افروخته اندرون واژه ها، سپس وحشیانه مانده بی حرکت .(۱۸)



"اعصاب من امشب خرابه. آره، خراب. پیش من بمون.

بامن حرف بزن، چرا هیچ وَخ حرف نمی زنی. حرف بزن

به چی فکر می کنی؟ چه فکری تو کلٌه ته ؟ چی؟

من هیچ وَخ نمی دونم به چی فکر می کنی. فکرکن." (۱۹)



من فکر می کنم که ما توی راهروی موشا ئیم

جائیکه سربازای مرده استخوناشونو گم کردن (۲۰)



"اون چه صدائیه ؟"

                      زوزه ی باده زیر در

"حالا صدای چیه؟ باد داره چیکار می کنه؟"

                      هیچی ، بازم هیچی .

                                                  "داره

تو هیچی نمیدونی؟ تو هیچی نمی بینی؟ تو یادت نمی یاد

هیچی؟ " (۲۱)



من یادم میاد

اون مرواریدایی را که چشاش بودن .

" آخه تو زنده یی، یانه؟ آخه تو مخ تو هیچ چی نیس ؟" (۲۲)



                    اما، اُو ، اُو ، اُو ، آُو آن آهنگ شش وهشت شکسپیر ی

چقد قشنگ

چه باهوشانه

"حالا چیکار کنم؟ چیکار کنم؟

همینطور که هستم میزنم به چاک و تو خیابون قدم میزنم

با موام که نامرتبه، خب، برناممون برا فردا چیه ؟

چی باهاس بکنیم برا همیشه؟"(۲۳)



                   حمام آب داغ در ساعت ده

و اگه بارونی بشه، یک ماشین سرپوشیده برای ساعت چهار

و بازی شطرنجی خواهیم زد.

و چشمهای بی پلک را بهم خواهیم فشرد و دیده به در کوفتن خواهیم دوخت به انتظار. (۲۴)





وقتی که شوهر لیل مرخص شد، بش گفتم -

هیچ جلو دهنمو نگرفتم ، خودم بش گفتم،

لطفاُ عجله کنید، وقتشه که درا را ببندیم

آلبرت داره برمی گرده، پاشو خودتو خوشگل کن

اون می خواد بدونه که باپولی که بهت داد که دندوناتو درس کنی

چی کار کردی، اون اینو می خواس. من خودم اونجا بودم

بزار همه دندوناتو بِکِشَن، لیل ، یه دست دندون قشنگ بگیر

اون گفت، بخدا قسم، من دلم نمی گیره تو روت نگاه کنم

گفتم، برا منم راسشو بخوای همینجوره، یه کمم به آلبرت بیچاره فکرکن

اون چهار سال تو جبهه بوده ، حالا می خواد خوش باشه

گفتم؛ اگه تو راضیش نکنی، کسایی هستن که بخوان راضیش بکنن،

گفتش ، که اینطور، گفتم، پس چی فکر کردی

چپ چپ نیگام کرد و گفت پس حالا معلومه قضیه از کجا آب میخوره .

لطفاُ عجله کنید، وقتشه که درا را ببندیم

گفتم ؛ خب اگه اینجوری راضی هسی، باشه ادامه بده

اگه تو نمیتونی، بقیه مث تو نیستن، می تونن از آب کره بگیرن

ولی اگه آلبرت گذاشت و رفت، واسه این نیس که کسی بهت چیزی نگفته باشه

گفتم تو بهتره خجالت بکشی، که اینقده درب و داغون شدی

( و اون فقط سی و یکسالشه)

صورتش از غصه تو هم رفت و گفت چاره یی ندارم

گفت تقصیر این قرصاست که می خورم، که بشه نطفه را انداخ

(تا حالا پنج تا را انداخته ، تازه سر زای جرج کوچیکه نزدیک بود خودش تلف شه )

داروخونه چی گفت اشکالی نداره و لی من دیگه اونی که بودم نیسم.

بش گفتم؛ تو والا خلی

بش گفتم؛ خب، اگه آلبرت یه ریز بهت بند کنه، نتیجش این میشه

اگه تو نمی خواسی بچه دارشی چرا شوهرکردی؟

لطفاُ عجله کنید، وقتشه که درا را ببندیم

خب، اون یکشنبه آلبرت خونه بود، اونا رون خوک دودزده داغ درس کرده بودن،

منم به شام دعوت کردن که از داغیش لذت ببرم

لطفاُ عجله کنید، وقتشه که درا را ببندیم

لطفاُ عجله کنید، وقتشه که درا را ببندیم

شب خوش"بیل" ، شب خوش"لو" ، شب خوش"می" ، شب خوش

بای بای ، شب خوش ، شب خوش

شب خوش خانوما ، شب خوش خانومای محترم، شب خوش ، شب خوش (۲۴)


سه : خطبه آتش***



خیمه رودخانه شکسته است:  و آخرین انگشتهای برگ

چنگ زده و فرومی افتد بر کرانه ی نمناک . بر  خاک سوخته

  باد ،  ناشنیده، می وزد، پری ها همه رفته  اند.



ثیمز دلنشین، نرم تر بگذر، تاکه من همه آوازم تمام شود.

رودخانه دیگر  نمی آورد هیچ بطری تهی ، کاغذ دور  ساندویج

دستمال ابریشمی، جعبه های مقوایی، ته سیگار

و یا دیگر گواهه یی از شبهای تابستان را . پری ها همه  رفته اند.

و دوستانشان، وارثانِ آشغال پَراکنِ مدیرانِ شهر

رفته اند، و  از خود هیچ نشانیی  به جا نگذاشته اند (۲۵)





 ثیمز دلنشین، نرم تر بگذر، تاکه من همه آوازم تمام شود.

ثیمز دلنشین، نرم تر بگذر، تاکه  سخن من نه به دراز و نه بلند در گام شود

اما   در پشت سرم   می شنوم هجوم بادسرد

خش خش استخوانها و پوزخندی گسترده یی تا بنا گوشها



در کناره ی آبهای "لمان"  Leman   زانو زدم و گریستم.ٍ.

موش کوری  از پس کارخانه ی گاز  میان علف ها به نرمی خزید

و شکم لیز و ترناک   خود را مالان مالان به کناره  کشید.

در شبی زمستانی هنگامی  که  از آب راکد به  ماهیگیری بودم

 به یادمی آوردم کشتی شکسته ی برادرم را،  پادشاه  را

و مرگ پدرم را ،  که پیش از او پادشاه بود.



پیکرهای برهنه ی سپید در زمین های پست نمناک

 استخوان های  پخش شده در اتاقک خشک زیر شیروانی

تنها سال به سال زیر پای موش کورها خش خش می کنند



 اما از پشت سرم گاه به گاه می شنوم

صدای بوق و موتور ماشین ها  که  می آورند

 در بهار "سووینی" Sweeney و خانم "پرتر" Porter را

اُوه ماه در خشان برتابید به خانم 

و دخترش

آنها پاهاشان را با آب  گاز دار شستند

Et O ces voix d'enfants, chantant dans la coupole 

(و آوه آوای کودکان  که در زیر گنبد آواز می خوانند) 



چوک چوک چوک

جیک جیک جیک جیک  جیک جیک

چه بی آذرمانه بزورشد 

ترو(۲۶)



         شهرِ ناواقعی

در زیر  قهوه یی مه ظهری زمستانی

آقای یوجنِیدیس Eugenides بازرگان اسمیرنا یی Smyrna 

با ریشی نتراشیده و جیبی پر از کشمش

  هزینه، بیمه و باربری  (C.I.F)  . رسید به هنگام تحویل 

او از من به  فرانسه با زبان کوچه  پرسید

برای ناهار در هتل خیابان کانون Cannon 

و در پی آن به سر بردن تعطیل آخر هفته در متروپل(۲۷)



در ساعتهای بنفش، هنگامیکه چشمها و پشتِ خم شده

 از پشت میز  به بالا میشوند  ، هنگامیکه موتور زندگی منتظراست

  چون تپش موتور تاکسیی به انتظار



من تایریسیاس ، اگرچه نابینایم،  در  تپش میان دو زیوشم

این مرد پیر با سینه ی زنانه یی پر چروک، می تواند ببیند

در ساعت بنفش ،  در  تلاش ساعت شامگاهی که

بسوی خانه می آورد  ملوان را  از دریا  

 خانه ماشین نویس به هنگام چای عصرانه،  ا تمیز میکند صبحانه اش را،  روشن می کند

اجاقش  را، و  باز می کند، در قوطی فلزی، غذا ی آماده را

و در بیرون از پنجره لباسهایش روی بند پهن شده اند 

در آمیختنی بیمناک   برای خشک شدن  در زیر آخرین پرتوهای آفتاب

 روی نیمکت انباشته اند ( بستر ش درشب)

جورابها، دمپایی ها، زیر پیراهن ها و گیره ها



من تایریسیاس، مرد پیر با پستانهای چروکیده

آن چشم انداز را انگار کردم وپیشگویی نمودم مانده  را 

من نیز  چشم براه ماندم میهمان  به خانه خوانده را

آن مرد جوان، دفتردار معاملات ملکی خانه های کوچک می اید

 با چهره آش پر جوش، با نگاه گستاخ خیره  

  دون پایه یی  مورد  اطمینان

همچون  میلیونر برادفورد  Bradford با کلاه ابریشمی تیره



  مصمم و برافروخته،  می تازد بر او به یکباره 

با دستهاش به کاوش   بر تن او ، در ستیز با هیچ عداوتی

خیره سریش را  نبوده هیچ چاره

و پذیرایی می شود  از روی  بی تفاوتی



وقت اینک فرخنده است او میزند گمان

شام به آخر رسیده، دخترک آذرده است و خسته

می کوشد تا به  نوازش   شود  اورا جانان

گرچه اما او ایستادگی نمی کند اما شوری هم به دل نبسته

(ومن، تایریسیاس،  از پیش همه این رنج ها را برده ام

و بر همین نیمکت عشق ورزیده ام و بر همین بستر

من که در ثب Thebes به زیر دیوار خفته ام

و راه رفته ام در میان پست ترین مردگان درین گستر)

می دهد او آخرین بوسه را چو  مشتری

 و کورمالان از  پلکان تاریک بدر میشود ....



زن جوان می چرخد و برای دمی می نگرد  در آینه

ناهشیار به این  که معشوق رفته است 

پندار او نیم اندیشه ی را پروا دهد برای معاینه

" این  نیز به سررسید و چه خوش کین دفتر اینک بسته است" 



چون پا برون   نهد زن دلربا  زصفا

باز در اتاق  قدم می زند تک و  تنها 

 به دست  پس می زند گیسو به قفا

و  می نهد به گرمافون  ترانه یی ز رفتنها(۲۸)

 "این آهنگ در من خزید بروی آبها"

و در درازای استرند Strand, تا خیابان ملکه ویکتوریا  به بالا

اُوه،  "شهر" شهر هر از گاه می توانم که بشنوم

در کنار میکده یی  در خیابان ثیمز پائین  به نالا

شکوه ی دلکش ماندولینی به نوا

و صدای همهمه و ازدحام از درون به هوا

آنجا که ماهیگیرها ناهار می خورند به ظهر، آنجا که دیوارهای  

ماگنوس Magnus  شهید برپا 

 وصف ناپذیر شکوه زرین  و سپید یونانی برجا (۲۹)





        رودخانه عرق می ریزد

روغن و قیر

قایق ها کشیده می شوند

با بازگشت موج ها

بادبانهای سرخ 

گسترده

بسوی بادگیرها ِ زیر چالشی سنگین تاب می خورند

قایق ها شسته می شوند 

تنه درختهای  شناور

به پائین  تا  نزدیکی گرینویچ Greenwich 

رد شده از آیلز آف داگز Isle of Dogs  

ویاللا لیا 

والالا لیاللا  (۳۰) 

[ Weialala leia / Wallala leialala]



          الیرابث  و لیستر Leicester

 ضربه ی پاروها

پس کشتی  شد پیدا

ناو زرین

سرخ و زرفام

هجوم هوای تازه دریا

آب چین های گسترده تا هر دو کرانه ها

بادهای شمال باختری 

با خود اوردند در روند آب

صدای ناقوس ها

برجهای سپید

           ویالالا لیا 

          واللا لیالالا (۳۱)

(Weialala leia Wallala leialala)





"ترام ها و  درختای خاک آلود

هایبری   Highbury کسلم می کنه، ریچموند  Richmond و کیو Kew

منو  ناکرد می کنن.  تا ریچموند زانواما بالا آوردم

در ازکشیده در کف قایق باریکم"



"پاهام تو مورگیت Moorgate و دلم 

زیر پاهامه. بعد از جریان

او گریه کرد. بَهِم 'یه شروع تازه' را قول داد.

من جوابشو ندادم،  از چی باهاس دلخورباشم"  



" در مارگیت سندز  Margate Sands

     من هیچ چیز را به هیچ

     ربط نمی توانم داد.

     ناخنهای شکسته ی دستهایی کثیف

     مَردم من  مّردم افتاده  اند که انتظار

                               هیچ ندارند"

                   لا    لا

              سپس  به کارتاژ آمدم 



          سوختن سوختن   سوختن سوختن

اُوه پروردگارا  مرا از اینجا بکن

اُوه  پروردگارا  مرا بکن.



سوختن (۳۲)


چهار: مرگ درآب


فلباس فنیقی، دوهفته ست که مرده،

شیون مرغهای دریایی را فراموش کرد و دریای پرشکوه ژرف

و سود وزیان



جریان آب زیر دریا

گردهم نمود استخوانهاش به نجوا ، او افتان و خیزان درآن شگرف

دور جوانیش گذشت در چرخ زندگی

چون اندر آمد به آن گرداب



یهودی یا که نایهود

اَیا تو که چرخ را می چرخانی و می نگری بسوی باد

یادآر فلباس را که روزی چون تو رعنا و زیبا بود. (۳۳)



پنج : آنچه که تندر گفت

پس از چهره های عرق کرده زیر پرتو مشعل سرخ رنگ

پس از سکوتی یخ زده در باغ

پس از عذاب در آستانهای سنگی

فریادها و گریستن ها

ارتعاش و کاخ و زندانی بی نور

در تندر بهاران بر فراز کوهستان دور

او آنکه همینک زندگی می کرد نک مرده است

ما که زندگی می کردیم اینک می میریم

با اندک شکیبائی



در اینجا آبی نیست و تنها همه سنگ سار

سنگ و نه آبی و گذرگاهی شنی

راهی که به فراز می پیچید در میان کوه ساران

که کوهستانی از سنگ است و بدون آب

اگر که آبی می بود می باید از رفتن بازایستاد و بنوشید

در میان سنگ ساران اما نمی توان ایستاد و اندیشید

عرق خشکیده و پا ها در شن کشیده می شود

اگر که فقط آبی بود در میانه ی سنگ

نمی تواند تف کند دندانهای سیاه در دهان مرده کوهسارِ فراز

اینجا نه می توان نشست و نه ایستاد و نه کشید دراز



در کوهسار حتی سکوتی نیست

اما تندر خشک سترون بی باران

در کوهسار حتی تنهایی نیست.

مگرچهره های سرخ بدخو که پوزخند می زنند و زوزه می کشند

از درهای کلبه های گلی ترک خورده



اگر که آب می بود

ونه هیچ سنگ اگر سنگ می بود و همچنین آب

و آب

یک چشمه

یک برکه در میان سنگها اگرکه صدای آب می بود تنها نه صدای سیرسیرکها

و علف ها خشکیده می خواندند اما صدای آب روی صخره ها جائیکه باسترک گوشه گیر می خواند بروی شاخه ها

درختها می چکند چک چک چک چک چک چک

اما آبی نیست.



آن سومی کیست که همیشه در کنار تو راه میرود؟

وقتی که می شمرم، تنها من و تو باهمیم

اما هنگامیکه به پیش می نگرم بسوی بالای گذرگاه سپید

همیشه کسی دیگر هست که در کنار تو راه می رود.

همراه تو شناورست در هوا، پوشیده در ردایی قهوه یی، به سر فکنده تالشان

نمیدانم که اومردست یا زنست - اما کیست او که در سوی دیگر تو است؟



آن آوا بر فراز هوا چه صدایی است

زمزمه ی مادری به سوگ

آن توده ی پوشیده در تالشان کی اند که انبوه می شوند

در دشتهای بیکران، در زمین ترک خورده پاگیر می شوند.

در هموار افق ، در حلقه اند تنها

چه شهریست آن برفراز کوه ها

تَرَک می خورند و دگر ریخت می شوند و می ترکند در هوای بنفش



برجهای سرنگون اورشلیم، آتن، اسکندریه

وین، لندن

ناواقعی. (۳۴)



زنی گیسوی بلند سیاهش را برفرازید همچو درفش

و با کمانچه برآن تارها به نواخت به زمزمه

و خفاشها با چهره نوزادان به نور بنفش

سوت زنان بالهاشان بهم زدند در همهمه

و به سینه خیز خزیدند سر بزیر ، پائین به دیواری سیاه شده

و واژگون در هوا بودند بسوی صدای

زنگ در یاد ناقوس ها، که ساعتها را می گفتند





و صداهایی که که آواز می خواندند از آب انبار های تهی و چاه های ته کشیده (۳۵)



در این گودال ویران در میان کوهسار

در زیر نور بیرنگ مهتاب ، سبزه زار به آوازست

بر فراز گورهای فروریخته ، در کنار نماز خانه

آنجا نمازخانه یی هست خالی ، تنها خانه ی باد

نمازخانه یی بی پنجره ، و دری که باز و بسته می شود

استخوانهای خشک به هیچکس آسیب نمی توانند داد

تنها خروسی برفراز تیر بام ایستاده بود

قوقولی قو قو قوقولی

در روشنایی آذرخش ، و بادی نمناک

باران می آورد.



"گانگا" Ganga آبش پائین رفته است و برگهای چلاق

در شکیب مانده برای باران، در آنگاه که ابرهای سیاه

در دوردست انبوه می شوند ، بر فراز هیماونت Himavant

جنگل خوشآمد گویان، پشت خم کرده به خاموشی(۳۶)





سپس تندر سخن گفت

" دا"

" داتا" Datta: ما چه داده ایم؟

دوست من، خونست که دل من می لرزاند

گستاخیِ زشتِ دمِ پذیرشِ شکست و سر فروآوردن

که در عصر احتیاط هرگز نمی تواند پس گرفته آید

چنین است و تنها چنین که ما در هستن بوده ایم

که در آگهی نامه های مرگ ما یافتنی نیست

و یا که در یادهای تارتنک مهربان

و یا در زیر مُهری که وکیل لاغر اندام می شکند

در اتاق ها خالی ما



"دا"

"دیادوام"Dayadhvam: من کلید را شنیده ام

در درون در یکبار بچرخان و تنها یکبار بچرخان

ما به کلید می اندیشیم،‌ هر کدام در زندانش

در اندیشه ی کلید ،‌ هر کدام برپا می دارد زندانی را

تنها درشامگاه،‌ های و هویی مینویی

باز زنده میکند برای دمی کوریولانوسی Coriolanus خردشده را


"دا"

"دامیاتا"Damyata: کشتی پاسخ داد

به شادمانی، به دست شناسنده ی بادبان و پارو

دریا آرام بود، دل تو پاسخ می داده بود

به شادمانی،، هنگامیکه دعوت شده بود،‌ در فرمانبرداری به طاعت

از دستهای فرمانده (۳۷)



من در کناره ی آب به ماهیگیری

نشستم و دشت سترون در پس سرم

آیا که به کمترین می باید زمین هایم را سامان دهم؟



پل لندن داره می افته می افته می افته

Poi s'acose nel foco che gli affina

(او خود را در آتش نهان می دارد تا بپالاید شان)

Quando fiam uti chelidon (به کی خواهم شد همچو پرستو) -- آُ‌ پرستو پرستو



Le Prince d'Aquitaine a la tour abolie

(شاهزاده ی اکویتین در باروی ویران شده)

این تکه ها را در برابر خرابه هایم به ساحل آوردم (۳۸)



خب پس من اندازت می کنم، هیرونیمو Hieronymo' باز دیوانه شد

داتا ، دیادوام ، دامیاتا

شانتیه شانتیه شانتیه (۳۹)










پانویس ها:


* (پیشدرآمد) این پیشدر آمد به زبانهای لاتین و یونانی بر گرفته از ساتریکن نوشته ی گایوس پترونیوس Gaius Petronius است که تنها بخشهایی از آن به جا مانده است. پرسناژ های مهین داستان ساتریکن انکولپیوس Encolpius و آسکیلتوس Ascyltus دو دانشجو (به لاتین scholastici ) هستند که با پسرک بازیچه اشان گیتون Giton که شاید برده شان باشد و یا وانمود به بردگی می نماید در گیر ماجراهایی به طنزند که در آنها رویدادهای تاریخی و باستانی همچون رویدادهایی از تاریخ لیوی و آنئید ویرجیل و ایلیاد و ادیسه ی هومر در رفتارهای این سه کساها یا پرسناژ داستان بازتاب می شود. اما این دو دانشجو بس بی بارند و توان آن ندارند که از آگاهیی های تاریخی خود برای دریافت شرایط امروزین خود بهره گیرند . براستی در آغاز این داستان آموزگار خردی بنام آگاممنون لب به شکوه می گشاید که دانشکده ها تنها ابلهان می پرورانند زیرا که تنها چیزی که به دانشجویان میاموزند سخنرانی هایی نابخردانه در باره ی"دزدان دریایی که در کناره ی دریا ایستاده اند" و باره هایی از این دست است. ‌ به هر روی الیوت پیشدرامد سروده ی خود را با داستان سیبل کومیایی آغاز می نماید که پیامبره ی زیبا رویی بود که در خدمت آپولو ایزد آفتاب بود. و چون آپولو شیفته او شد،‌ برای هم بستری هرآنچه را که او خواستارش بود پیمان داد و سیبل از اوخواست که سالهای زندگی اَش به شمار گردهای مشتی خاک باشد. و چون آپولو آرزوی او برآورده نمود سیبل هنوز از تن دادن به همبستری با او سر باز زد. اما با گذشت سالیان دریافت که گرچه آپولو به او زندگیی بس دراز روا داشته است اما زیبایی و توان او همیشگی نیست. در داستان ساتریکن هنگامیکه تریمالچیو Trimalchio ابله یی توانمند و خودنما در میهمانیی در ویلای خود داستان سیبل را بازمی گوید او بس کهنسال و نزار و خرد شده است که در قفسی جایش داده اند وینک هنگامی که از او آرزویش را می پرسند تنها خواسته اش مرگ است.



الیوت در یادداشتهایش می نویسد که در نخست برای پیشدرامد "این خاک سوخته" می خواست بندی از داستان "دل تاریکی" Heart of Darkness نوشته ی جوزف کنراد Joseph Conrad را به بهره گیرد، که قهرمان داستان کورتز Kurtz در مویه یی مرگ آسا فریاد بر می کشد "دهشت! دهشت!" اما ازرا پاند که ویراستار این سروده بود با آن پیشدرامد مخالف بود و از اینروی پاره ی سیبلِ ساتریکن جایگزین آن شد.



الیوت این سروده را به ازراپاند تقدیم میکند و اورا به ایتالیائی " استادکار بهتر" il miglior fabbro می خواند. این جمله از کتاب شادی نامه ایزدی Divina Commedia دانته گرفته شده است (که در فارسی به کمدی الهی برگردان شده)  که ماجرای سفر دانته را به دوزخ و برزخ و پردیس در بر دارد واز اینرو شادی نامه است که به مژده ی پردیس پایان میاید. الیوت در پاره های گوناگون سروده ی "این خاک پژمرده" از شادی نامه بهره می گیرد. " استادکار بهتر" آوندی است که دانته در بیست و ششمین سرود canto برزخ به آرنو دانیل Arnault Daniel سروده سرا میدهد و می نویسد "اَیا برادر ، ای انکه با انگشتم نشانت می کنم / او آغاز سخن کرد و به روانی که در پیشاپیش اش پیش میرفت اشاره کرد/ که استادکاری بهتر در زبان مادری بود" الیوت دربند ۴۲۸ سروده ی خود بار دیگر به این سروده باز میگردد.






----------------------------------

The Waste Land

BY T. S. ELIOT

"Nam Sibyllam quidem Cumis ego ipse oculis meis vidi
in ampulla pendere, et cum illi pueri dicerent: Σιβυλλα
τι θελεις; respondebat illa: αποθανειν θελω."

For Ezra Pound
 il miglior fabbro.



              I. The Burial of the Dead

  April is the cruellest month, breeding
Lilacs out of the dead land, mixing
Memory and desire, stirring
Dull roots with spring rain.
Winter kept us warm, covering
Earth in forgetful snow, feeding
A little life with dried tubers.
Summer surprised us, coming over the Starnbergersee
With a shower of rain; we stopped in the colonnade,
And went on in sunlight, into the Hofgarten,
And drank coffee, and talked for an hour.
Bin gar keine Russin, stamm’ aus Litauen, echt deutsch.
And when we were children, staying at the arch-duke’s,
My cousin’s, he took me out on a sled,
And I was frightened. He said, Marie,
Marie, hold on tight. And down we went.
In the mountains, there you feel free.
I read, much of the night, and go south in the winter.

  What are the roots that clutch, what branches grow
Out of this stony rubbish? Son of man,
You cannot say, or guess, for you know only
A heap of broken images, where the sun beats,
And the dead tree gives no shelter, the cricket no relief,
And the dry stone no sound of water. Only
There is shadow under this red rock,
(Come in under the shadow of this red rock),
And I will show you something different from either
Your shadow at morning striding behind you
Or your shadow at evening rising to meet you;
I will show you fear in a handful of dust.
                      Frisch weht der Wind
                      Der Heimat zu
                      Mein Irisch Kind,
                      Wo weilest du?
“You gave me hyacinths first a year ago;
“They called me the hyacinth girl.”
—Yet when we came back, late, from the Hyacinth garden,
Your arms full, and your hair wet, I could not
Speak, and my eyes failed, I was neither
Living nor dead, and I knew nothing,
Looking into the heart of light, the silence.
Oed’ und leer das Meer.

  Madame Sosostris, famous clairvoyante,
Had a bad cold, nevertheless
Is known to be the wisest woman in Europe,
With a wicked pack of cards. Here, said she,
Is your card, the drowned Phoenician Sailor,
(Those are pearls that were his eyes. Look!)
Here is Belladonna, the Lady of the Rocks,
The lady of situations.
Here is the man with three staves, and here the Wheel,
And here is the one-eyed merchant, and this card,
Which is blank, is something he carries on his back,
Which I am forbidden to see. I do not find
The Hanged Man. Fear death by water.
I see crowds of people, walking round in a ring.
Thank you. If you see dear Mrs. Equitone,
Tell her I bring the horoscope myself:
One must be so careful these days.

  Unreal City,
Under the brown fog of a winter dawn,
A crowd flowed over London Bridge, so many,
I had not thought death had undone so many.
Sighs, short and infrequent, were exhaled,
And each man fixed his eyes before his feet.
Flowed up the hill and down King William Street,
To where Saint Mary Woolnoth kept the hours
With a dead sound on the final stroke of nine.
There I saw one I knew, and stopped him, crying: “Stetson!
“You who were with me in the ships at Mylae!
“That corpse you planted last year in your garden,
“Has it begun to sprout? Will it bloom this year?
“Or has the sudden frost disturbed its bed?
“Oh keep the Dog far hence, that’s friend to men,
“Or with his nails he’ll dig it up again!
“You! hypocrite lecteur!—mon semblable,—mon frère!”


              II. A Game of Chess

The Chair she sat in, like a burnished throne,
Glowed on the marble, where the glass
Held up by standards wrought with fruited vines
From which a golden Cupidon peeped out
(Another hid his eyes behind his wing)
Doubled the flames of sevenbranched candelabra
Reflecting light upon the table as
The glitter of her jewels rose to meet it,
From satin cases poured in rich profusion;
In vials of ivory and coloured glass
Unstoppered, lurked her strange synthetic perfumes,
Unguent, powdered, or liquid—troubled, confused
And drowned the sense in odours; stirred by the air
That freshened from the window, these ascended
In fattening the prolonged candle-flames,
Flung their smoke into the laquearia,
Stirring the pattern on the coffered ceiling.
Huge sea-wood fed with copper
Burned green and orange, framed by the coloured stone,
In which sad light a carvéd dolphin swam.
Above the antique mantel was displayed
As though a window gave upon the sylvan scene
The change of Philomel, by the barbarous king
So rudely forced; yet there the nightingale
Filled all the desert with inviolable voice
And still she cried, and still the world pursues,
“Jug Jug” to dirty ears.
And other withered stumps of time
Were told upon the walls; staring forms
Leaned out, leaning, hushing the room enclosed.
Footsteps shuffled on the stair.
Under the firelight, under the brush, her hair
Spread out in fiery points
Glowed into words, then would be savagely still.

  “My nerves are bad tonight. Yes, bad. Stay with me.
“Speak to me. Why do you never speak. Speak.
  “What are you thinking of? What thinking? What?
“I never know what you are thinking. Think.”

  I think we are in rats’ alley
Where the dead men lost their bones.

  “What is that noise?”
                          The wind under the door.
“What is that noise now? What is the wind doing?”
                           Nothing again nothing.
                                                        “Do
“You know nothing? Do you see nothing? Do you remember
“Nothing?”

       I remember
Those are pearls that were his eyes.
“Are you alive, or not? Is there nothing in your head?”   
          
                                                                           But
O O O O that Shakespeherian Rag—
It’s so elegant
So intelligent
“What shall I do now? What shall I do?”
“I shall rush out as I am, and walk the street
“With my hair down, so. What shall we do tomorrow?
“What shall we ever do?”
                                               The hot water at ten.
And if it rains, a closed car at four.
And we shall play a game of chess,
Pressing lidless eyes and waiting for a knock upon the door.

  When Lil’s husband got demobbed, I said—
I didn’t mince my words, I said to her myself,
HURRY UP PLEASE ITS TIME
Now Albert’s coming back, make yourself a bit smart.
He’ll want to know what you done with that money he gave you
To get yourself some teeth. He did, I was there.
You have them all out, Lil, and get a nice set,
He said, I swear, I can’t bear to look at you.
And no more can’t I, I said, and think of poor Albert,
He’s been in the army four years, he wants a good time,
And if you don’t give it him, there’s others will, I said.
Oh is there, she said. Something o’ that, I said.
Then I’ll know who to thank, she said, and give me a straight look.
HURRY UP PLEASE ITS TIME
If you don’t like it you can get on with it, I said.
Others can pick and choose if you can’t.
But if Albert makes off, it won’t be for lack of telling.
You ought to be ashamed, I said, to look so antique.
(And her only thirty-one.)
I can’t help it, she said, pulling a long face,
It’s them pills I took, to bring it off, she said.
(She’s had five already, and nearly died of young George.)
The chemist said it would be all right, but I’ve never been the same.
You are a proper fool, I said.
Well, if Albert won’t leave you alone, there it is, I said,
What you get married for if you don’t want children?
HURRY UP PLEASE ITS TIME
Well, that Sunday Albert was home, they had a hot gammon,
And they asked me in to dinner, to get the beauty of it hot—
HURRY UP PLEASE ITS TIME
HURRY UP PLEASE ITS TIME
Goonight Bill. Goonight Lou. Goonight May. Goonight.
Ta ta. Goonight. Goonight.
Good night, ladies, good night, sweet ladies, good night, good night.


              III. The Fire Sermon

  The river’s tent is broken: the last fingers of leaf
Clutch and sink into the wet bank. The wind
Crosses the brown land, unheard. The nymphs are departed.
Sweet Thames, run softly, till I end my song.
The river bears no empty bottles, sandwich papers,
Silk handkerchiefs, cardboard boxes, cigarette ends
Or other testimony of summer nights. The nymphs are departed.
And their friends, the loitering heirs of city directors;
Departed, have left no addresses.
By the waters of Leman I sat down and wept . . .
Sweet Thames, run softly till I end my song,
Sweet Thames, run softly, for I speak not loud or long.
But at my back in a cold blast I hear
The rattle of the bones, and chuckle spread from ear to ear.

A rat crept softly through the vegetation
Dragging its slimy belly on the bank
While I was fishing in the dull canal
On a winter evening round behind the gashouse
Musing upon the king my brother’s wreck
And on the king my father’s death before him.
White bodies naked on the low damp ground
And bones cast in a little low dry garret,
Rattled by the rat’s foot only, year to year.
But at my back from time to time I hear
The sound of horns and motors, which shall bring
Sweeney to Mrs. Porter in the spring.
O the moon shone bright on Mrs. Porter
And on her daughter
They wash their feet in soda water
Et O ces voix d’enfants, chantant dans la coupole! 

Twit twit twit
Jug jug jug jug jug jug
So rudely forc’d.
Tereu

Unreal City
Under the brown fog of a winter noon
Mr. Eugenides, the Smyrna merchant
Unshaven, with a pocket full of currants
C.i.f. London: documents at sight,
Asked me in demotic French
To luncheon at the Cannon Street Hotel
Followed by a weekend at the Metropole.

At the violet hour, when the eyes and back
Turn upward from the desk, when the human engine waits
Like a taxi throbbing waiting,
I Tiresias, though blind, throbbing between two lives,
Old man with wrinkled female breasts, can see
At the violet hour, the evening hour that strives
Homeward, and brings the sailor home from sea,
The typist home at teatime, clears her breakfast, lights
Her stove, and lays out food in tins.
Out of the window perilously spread
Her drying combinations touched by the sun’s last rays,
On the divan are piled (at night her bed)
Stockings, slippers, camisoles, and stays.
I Tiresias, old man with wrinkled dugs
Perceived the scene, and foretold the rest—
I too awaited the expected guest.
He, the young man carbuncular, arrives,
A small house agent’s clerk, with one bold stare,
One of the low on whom assurance sits
As a silk hat on a Bradford millionaire.
The time is now propitious, as he guesses,
The meal is ended, she is bored and tired,
Endeavours to engage her in caresses
Which still are unreproved, if undesired.
Flushed and decided, he assaults at once;
Exploring hands encounter no defence;
His vanity requires no response,
And makes a welcome of indifference.
(And I Tiresias have foresuffered all
Enacted on this same divan or bed;
I who have sat by Thebes below the wall
And walked among the lowest of the dead.)
Bestows one final patronising kiss,
And gropes his way, finding the stairs unlit . . .

She turns and looks a moment in the glass,
Hardly aware of her departed lover;
Her brain allows one half-formed thought to pass:
“Well now that’s done: and I’m glad it’s over.”
When lovely woman stoops to folly and
Paces about her room again, alone,
She smoothes her hair with automatic hand,
And puts a record on the gramophone.

“This music crept by me upon the waters”
And along the Strand, up Queen Victoria Street.
O City city, I can sometimes hear
Beside a public bar in Lower Thames Street,
The pleasant whining of a mandoline
And a clatter and a chatter from within
Where fishmen lounge at noon: where the walls
Of Magnus Martyr hold
Inexplicable splendour of Ionian white and gold.

               The river sweats
               Oil and tar
               The barges drift
               With the turning tide
               Red sails
               Wide
               To leeward, swing on the heavy spar.
               The barges wash
               Drifting logs
               Down Greenwich reach
               Past the Isle of Dogs.
                                 Weialala leia
                                 Wallala leialala

               Elizabeth and Leicester
               Beating oars
               The stern was formed
               A gilded shell
               Red and gold
               The brisk swell
               Rippled both shores
               Southwest wind
               Carried down stream
               The peal of bells
               White towers
                                Weialala leia
                                Wallala leialala

“Trams and dusty trees.
Highbury bore me. Richmond and Kew
Undid me. By Richmond I raised my knees
Supine on the floor of a narrow canoe.”

“My feet are at Moorgate, and my heart
Under my feet. After the event
He wept. He promised a ‘new start.’
I made no comment. What should I resent?”

“On Margate Sands.
I can connect
Nothing with nothing.
The broken fingernails of dirty hands.
My people humble people who expect
Nothing.”
                       la la

To Carthage then I came

Burning burning burning burning
O Lord Thou pluckest me out
O Lord Thou pluckest

burning


              IV. Death by Water

Phlebas the Phoenician, a fortnight dead,
Forgot the cry of gulls, and the deep sea swell
And the profit and loss.
                                   A current under sea
Picked his bones in whispers. As he rose and fell
He passed the stages of his age and youth
Entering the whirlpool.
                                   Gentile or Jew
O you who turn the wheel and look to windward,
Consider Phlebas, who was once handsome and tall as you.


              V. What the Thunder Said

  After the torchlight red on sweaty faces
After the frosty silence in the gardens
After the agony in stony places
The shouting and the crying
Prison and palace and reverberation
Of thunder of spring over distant mountains
He who was living is now dead
We who were living are now dying
With a little patience

Here is no water but only rock
Rock and no water and the sandy road
The road winding above among the mountains
Which are mountains of rock without water
If there were water we should stop and drink
Amongst the rock one cannot stop or think
Sweat is dry and feet are in the sand
If there were only water amongst the rock
Dead mountain mouth of carious teeth that cannot spit
Here one can neither stand nor lie nor sit
There is not even silence in the mountains
But dry sterile thunder without rain
There is not even solitude in the mountains
But red sullen faces sneer and snarl
From doors of mudcracked houses
                                      If there were water
   And no rock
   If there were rock
   And also water
   And water
   A spring
   A pool among the rock
   If there were the sound of water only
   Not the cicada
   And dry grass singing
   But sound of water over a rock
   Where the hermit-thrush sings in the pine trees
   Drip drop drip drop drop drop drop
   But there is no water

Who is the third who walks always beside you?
When I count, there are only you and I together
But when I look ahead up the white road
There is always another one walking beside you
Gliding wrapt in a brown mantle, hooded
I do not know whether a man or a woman
—But who is that on the other side of you?

What is that sound high in the air
Murmur of maternal lamentation
Who are those hooded hordes swarming
Over endless plains, stumbling in cracked earth
Ringed by the flat horizon only
What is the city over the mountains
Cracks and reforms and bursts in the violet air
Falling towers
Jerusalem Athens Alexandria
Vienna London
Unreal

A woman drew her long black hair out tight
And fiddled whisper music on those strings
And bats with baby faces in the violet light
Whistled, and beat their wings
And crawled head downward down a blackened wall
And upside down in air were towers
Tolling reminiscent bells, that kept the hours
And voices singing out of empty cisterns and exhausted wells.

In this decayed hole among the mountains
In the faint moonlight, the grass is singing
Over the tumbled graves, about the chapel
There is the empty chapel, only the wind’s home.
It has no windows, and the door swings,
Dry bones can harm no one.
Only a cock stood on the rooftree
Co co rico co co rico
In a flash of lightning. Then a damp gust
Bringing rain

Ganga was sunken, and the limp leaves
Waited for rain, while the black clouds
Gathered far distant, over Himavant.
The jungle crouched, humped in silence.
Then spoke the thunder
DA
Datta: what have we given?
My friend, blood shaking my heart
The awful daring of a moment’s surrender
Which an age of prudence can never retract
By this, and this only, we have existed
Which is not to be found in our obituaries
Or in memories draped by the beneficent spider
Or under seals broken by the lean solicitor
In our empty rooms
DA
Dayadhvam: I have heard the key
Turn in the door once and turn once only
We think of the key, each in his prison
Thinking of the key, each confirms a prison
Only at nightfall, aethereal rumours
Revive for a moment a broken Coriolanus
DA
Damyata: The boat responded
Gaily, to the hand expert with sail and oar
The sea was calm, your heart would have responded
Gaily, when invited, beating obedient
To controlling hands

                                    I sat upon the shore
Fishing, with the arid plain behind me
Shall I at least set my lands in order?
London Bridge is falling down falling down falling down
Poi s’ascose nel foco che gli affina
Quando fiam uti chelidon—O swallow swallow
Le Prince d’Aquitaine à la tour abolie
These fragments I have shored against my ruins
Why then Ile fit you. Hieronymo’s mad againe.
Datta. Dayadhvam. Damyata

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر