۱۳۹۷ فروردین ۱۱, شنبه

هفت سروده از رافائل آلبرتی Rafael Alberti -- برگردان گیتی نوین


برای فدریکو گارسیا لورکا

    گَوزنِ آبیِ تنومندی  شو 
و به شهرها و دشتها  به نوشیدن رو
 اقیانوسِ پگاهانی پر از روشنایی شو 
برای آشیان مرغکان ماهیخوار بر فراز موجها

  که شاید به امید یافتنت  بدانجا خواهم شد.  مسخ شده
نی ئی خشک،  در تنهاییی ژرف
آسیب خورده از هوا و نیازمند
به  صدای تو فقط در میان توفانها

بگذار  تا بنویسم ، نی سرد  لاغر
نامم را بر روی آبها ی روان
بگذار تا که باد فریاد کشد، تنهایی را، رودخانه را

در برفهای  تو این نام اکنون آب شده است. 
به شیبهای فراز کوهستانیت باز گرد 
گوزن هواهای نمناک، پادشاه  چشمه های کوهستانی


A FEDERICO GARCÍA LORCA

Sal tú, bebiendo campos y ciudades,
en largo ciervo de agua convertido,
hacia el mar de las albas claridades,
del martín-pescador mecido nido;

que yo saldré a esperarte, amortecido,
hecho junco, a las altas soledades,
herido por el aire y requerido
por tu voz, sola entre las tempestades.

Deja que escriba, débil junco frío,
mi nombre en esas aguas corredoras,
que el viento llama, solitario, río.

Disuelto ya en tu nieve el nombre mío,
vuélvete a tus montañas trepadoras,
ciervo de espuma, rey del monterío.

کبوتری که اشتباه کرد

کبوتر اشتباه کرد،
به جای پرواز بسوی شمال راه جنوب را گرفت.
  گندم زارها را  به جای  آب گرفت
و انگار نمود که دریا آسمان ست،
و شب پگاهان است،
وستارگان شبنم ها.
گرما را به بارش برف گرفت 
و دامانت را به پیراهن 
و دلت را به آشیان تو
(او در کناره ی آب به خواب رفت
و تو بر سر شاخه)




---
Se equivocó la paloma,

¿Se equivocó la paloma,
se equivocaba.
Por ir al norte fue al sur,
creyó que el trigo era el agua.
Creyó que el mar era el cielo
que la noche la mañana.
Que las estrellas rocío,
que la calor la nevada.
Que tu falda era tu blusa,
que tu corazón su casa.
(Ella se durmió en la orilla,
tú en la cumbre de una rama.)


اگر صدایم بر زمین بمیرد

اکر صدایم بر زمین بمیرد،
آنرا بسوی دریا  ببر
و  در کناره ی آب رهایش کن

 او را  به دریا ببر 
و به ناخدایی رزم ناوی 
 سپید  برگزینش

آه  به نشان نیروی دریایی
 صدایم را بیارا
لنگری بروی قلب  
بر فراز لنگر نقش ستاره یی،
و بر فراز ستاره باد
و بر فراز باد  بادبان


--
Si mi voz muriera en tierra
   Si mi voz muriera en tierra
llevadla al nivel del mar
y dejadla en la ribera.

  Llevadla al nivel del mar
y nombardla capitana
de un blanco bajel de guerra.

  ¡Oh mi voz condecorada
con la insignia marinera:
sobre el corazón un ancla
y sobre el ancla una estrella
y sobre la estrella el viento

y sobre el viento la vela!


اگر که من برزگری زاده شده بودم

اگر که من برزگری زاده شده بودم
اگر که ملوانی زاده شده بودم
چرا می باید اینجا باشم،
اگر که اینجا آنجایی نیست که می خواهم باشم ؟

در زیباترین روز،  شهر
که هرگز آنرا نمی خواستم .
 در زیباترین روز --  سکوت! --

ناپدید خواهم شد.


---
Si yo nací campesino

Si yo nací campesino,
si yo nací marinero,
¿por qué me tenéis aquí,
si este aquí yo no lo quiero?

   El mejor día, ciudad
a quien jamás he querido,
el mejor día  —¡silencio!—

habré desaparecido.
----
چکامه شبی تیره  
 بر فراز ماه بی جنبش   آئینه یی
من حلقه ی برادریی را می ستایم
با نشان هایی سبز ،‌ بر  زر کهنه ی سرخ 
از فرازمندی پادشاه روز

 سیم نرم ، گرسنه از بازتابیدن
اینک می میرد ، در شیشه - بشقاب سرد -
با آوای زجر کشیده ی  نمناک سخن می گوید-
خورشید ست که زبان مرا زرین ساخته - گلایه از چه ؟

دروازه های غروبش ، هم اینک بسته شده 
بر دشتساران پرده  در سوگ کشیده ، سگهای سیاه 
پارس می کنند،  کسی چه میداند به چه، که پنهان شده

رویا های  سر باخته، خسته شده 
بر آرامگاهی  بر فراز تپه 
ستارگان دره  می پژمرند 

Alba de noche oscura


Sobre la luna inmóvil de un espejo,
celebra una redonda cofradía
de verdes pinos, tintos de oro viejo,
la transfiguración del rey del día.

La plata blanda, ayuna del reflejo,
muere ya. Del cristal -lámina fría-
dice la voz del vaho en agonía:
-Doró mi lengua el sol, ¿de qué me quejo?

La puertas del ocaso, ya cerradas,
tapina de luto el campo. Negros perros,
a lo que nadie sabe, ocultos, gritan.

Decapitando sueños, fatigadas,
sobre el túmulo alto de los cerros
las estrellas del valle se marchitan.


شوکای من

شوکای من، دوست خوبم،
شوکای سپید من.

گرگها در ژرفای آب
او را کشتند.

 گرگهایی که ، دوست خوبم،
    بدان سوی رودخانه گریختند.

گرگها در ژرفای آبها اورا کشتند

MI CORZA

Mi corza, buen amigo,
mi corza blanca.

Los lobos la mataron
al pie del agua.

Los lobos, buen amigo,
que huyeron por el río.

Los lobos la mataron dentro del agua.


پنِِیراندا دو دوئِرو*

از چه به من چنین سخت می نگری، جاده ی نازنین؟
بر تو چهار استر خاکستری در گذارند
و باره یی در پیش،
و کالسکه یی با چرخ های سبز 
وهمه ی گذرگاه 
از آن توست.
جاده ی نازنین
بیش از این چه می خواهی؟

پنِِیراندا دو دوئِرو دهکده ایست در استان بورگوس اسپانیا که دژ دوران گوتیک در آن پر آوازه است. این دژ پادگان پدافند مرزی مهینی در سده ی ده میلادی بود که  فرمانروایی مورهای  مسلمان اندولس را از پادشاهیی مسیحی کاستیل جدا میداشت. 
Peñaranda de Duero

¿Por qué me miras tan serio,
carretero?
Tienes cuatro mulas tordas,
un caballo delantero,
un carro de ruedas verdes,
y la carretera toda
para tí,
carretero.
¿Qué más quieres?


رافائل آلبرتی Rafael Alberti ، یکی از سروده سرایان پر آوازه اسپانیا  و آخرین عضو "نسل ۱۹۲۷"، گروهی که دیگر اعضای آن سروده سرا فدریکو گارسیا لورکا و لوئی بونوئل کارگردان سینما بودند، بیش از ده کتاب به شعر نوشته و در ۱۹۸۳ برنده جایزه ی ادبیات میگل دو سروانتس  Miguel de Cervantes از دولت اسپانیا شده است. آلبرتی در زمان فرمانروایی دولت فاشیستی ژنرال فرانکو برای ۳۸ سال در تبعید به سر برد.  پس از مرگ فرانکو او در ۱۹۷۷  به اسپانیا بازگشت و   از سوی حزب کمونیست  اسپانیا به نمایندگی  پارلمان از شهر کادیز Cadiz برگزیده شد.  او چندی بعد از نمایندگی استعفا داد  تا به شعر بپردازد.  کتاب شاهکار او سروده ی "در باره ی فرشتگان" ''Sobre los Angeles''   است  که  همزمان  با  '' آوازهای کولی '' Romancero Gitano لورکا  منتشر شد .  این دو کتاب نقطه ی اوج سروده سرایی اسپانیا شمرده می شوند.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر