۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

گفتگویی درباره ی مدرنیته ؛ غربزدگی ، جهان سوم و سازمان برنامه (بخش سوم)

گیتی نوین : در گفتگوهایی گذشته درباره ی فلسفه و جامعه شناسی مدرنیته ونووایی گفتگو کردیم ونشان دادیم که بسیاری ازبرداشتهای روشنفکران ایران از دریافتهای نادرست و سطحی نگری منتقدان وجامعه شناسان ما بوده ست که آل احمد آن هارا "مونتسکیوهای وطنی" خوانده بود که می خواهند "حرفهای دهن پرکن" بزنند. درپایان آن گفتگو شما این موضوع را عنوان کردید که "غربزدگی آل احمد" بیش از هر چیز یک متن اقتصادی است. که در باره ی اقتصاد تک پایۀ مبتنی بر نفت و فقر تکنولوژی ماشینی و استعمارنو شرکتهای چند ملتی و جامعۀ مصرفی است. در این گفتگو هدف من اینست که دربارۀ بُعد اقتصادی مدرنیته بیشتر صحبت کنیم و به گفتگویی در واقعیات بپردازیم . چون مدرنیزاسیون  در ریخت نوکرد تکنولوژیکی  در ایران پس از جنگ دوم ودر دوران جنگ سرد با پیدایش سازمان برنامه  پی گرفت.  شاید بشود گفت که پس از دولت دکترامینی بود که مدرنیزاسیون در ایران آغاز به پدیداریی  گسترده و فراگیر نمود. و پیش از آنکه در این باره گفتگو را آغاز کنیم من می خواهم درنخست دربارۀ پیشینۀ اقتصادی شما آگهی هایی را  در بهر با خوانندگان بگذارم تا روشن شود که تا چه اندازه می توانند به ارزیابی شما در این باره اعتنا داشته باشد؛ شما پس از گرفتن لیسانس در رشتۀ اقتصاد و خدمت سربازی برای پنج سال در دفتر بودجۀ سازمان برنامه و بودجه درسمت کارشناس بودجۀ آموزش عالی کارکردید سپس به دانشگاه بوعلی سینا پیوستید و برای ادامۀ تحصیل به کشور هلند رفتید و در انستیتوی مطالعات اجتماعی هلند دیپلمای عالی رشتۀ برنامه ریزی اقتصادی و اجتماعی را بدست آوردید سپس از دانشگاه منچستر انگلیس دیپلمای اقتصاد آبادایی (توسعه) و سپس فوق لیسانس اقتصاد با تخصص در رشته های سیاستهای پولی و اقتصاد آبادایی را بدست آوردید سپس دکترای اقتصاد را از دانشگاه کوئینز در کینگستون کانادا با تخصص در اقتصاد سنجی و اقتصاد پول دریافت کردید و در دانشگاه های کوئینز ، کنکوردیا ، آتاوا و  و دانشگاه بریتیش کلمبیا تدریس کرده اید . شما همچنین برای مدت سی سال در بانک مرکزی کانادا سمتهای گوناگونی را داشته اید از جمله مسئول پیش بینی های اقتصادی بودید و آخرین سمت شما برای  ۱۷ سال نمایندۀ ارشد بانک کانادا در ایالت بریتیش کلمبیا و یوکان بوده ست در این مقام شما سخنرانی های متعددی در اطاق های بازرگانی شهرهای مختلف و در دانشگاه ها و دیگر انجمن های اقتصادی داشته اید و مقالات متعددی در نشریه های تخصصی منتشر و همین گون نقش داور را برای پذیرفتن نوشته های اقتصادی در این گاهنامه ها داشته اید. نخستین پرسش من از شما درباره ی سازمان برنامه است که هنگامیکه شما به عنوان کارشناس آموزش عالی استخدام شدید. سازمان برنامه را که اداره میکرد وظیفه اش چه بود 

فرید نوین:  سازمان برنامه وصله ی ناجوری بود در ساختار دیوانسالاری ایران که در آغاز برنامۀ آبادانی دوم  برای پشتیبانی  از طرح های آبادانی و پیشرفت از سوی دولت ترومن با وامی ازسوی بانک جهانی یا IBRD پیشین برای مدرنیزه کردن ایران ، که البته میدانستند از محل در آمد نفت این وام بازپس داده خواهد داده شد  برپا شده بود . البته همانطور که بعدأ خواهم گفت این وام پس از کودتای شاه در  ۲۸ مرداد میبایست زیر نظر عده ای از مشاورین آمریکایی که از سوی بنیاد فورد با مشاورۀ سیا استخدام شده بودند هزینه میشد. و شخصی بنام ابوالحسن ابتهاج را که در صندوق بین المللی پول کارکرده بود و با سازمانهای اطلاعاتی در رابطه بود برای سرپرستی سازمان به ایران آورده بودند تا برنامه های آبادانی را برای پیشگیری از گسترش کمونیزم برپا سازد.

گیتی نوین : "آورده بودند ؟" ! چون این مسئله براستی در رابطه با غربزدگی آل احمد و مسئله مدرنیته ایرانی حائز اهمیت است باید روشن شود که چرا آمریکایی ها این وام رادادند و چرا مدرن شدن ایران برایشان مهم بود؟


  شاه در ملاقات با ترومن -کتابخانه پرزیدنت ترومن


 فرید نوین: بله همانگونه که میدانید پس از جنگ دوم جهانی استالین نیروهایش را در آذربایجان نگاه داشته بود  . ترومن که از پیشروی کمونیزم در اروپا و آسیا نگران بود برآن بود که با بهبود اقتصاد ایران از تنش و ناخشنودی مردم بکاهد و به این شیوه از پیشرفت کمونیزم جلوگیری نماید. اوکه در سال  ۱۳۲۸   ( ۱۹۴۹) برنامۀ کمکهای فنی اصل چهار را برای تسخیر قلبهای مردم کشورهای " توسعه نیافته" پیشنهاد نموده بود شاه را درهمان سال   به آمریکا فراخواند تا  برنامۀ مدرنیزاسیون، که در بارۀ آن بیشتر صحبت خواهیم نمود، را در ایران پیاده کند. البته اقتصاد ایران در سالهای ۱۹۵۳-۱۹۴۹  وضعی اسف بار داشت اسناد وزارت خارجۀ امریکا نشان میدهد که اگر ایران وامی دریافت نمی کرد اقتصاد بسیار ابتدائیش سکته میکرد. اما شاه که شیفتۀ اسباب بازی های جنگی بود، تا آنجا که این دلبستگی  او برای سیاستمداران وروزنامه نگران خارجی تقریباً به مانند جوکی تکراری شده بود، در گفتگوهایش با آمریکائی ها بیشتر در صدد گرفتن کمکهای نظامی بود درحالیکه برای بهبود اقتصاد ایران او می بایست روی دریافت کمکهای فنی تکیه میکرد چرا که  این روشن بود که غرب به هیچ بهائی حاضر نبود بروسیه ی شوروی اجازه دهد که به منابع نفت خیز ایران دسترسی پیدا کند. البته تمام آنچه که شاه از آمریکائیها تقاضا کرده بود  اجاره ی چند واگن راه آهن  برای حمل کالاهای مصرفی از بنادر جنوب به تهران بود  که موجب شگفتی آمریکائیها شده بود.

از لحاظ نظامی، دکترین ترومن اعلام میداشت که  آمریکا به  همه کشورهای در حیطۀ دمکراسی که در زیر تهدید نیروهای زورگرای داخلی یا خارجی باشند  کمکهای سیاسی، نظامی و اقتصادی خواهد نمود. برمبنای این دکترین آمریکا می توانست در درگیری های منطقه های  دوردست، که مستقیماً به آمریکا مربوط نمیشد، مداخلۀ نظامی نماید.  براساس سناریوهای نظامیِ پنتاگون  ایران بخاطر عقب ماندگی فنی و اقتصادیش و  همسایگی با روسیه  نمی توانست برای دفاع ازخود در جنگی احتمالی   ارتشی مدرن و بزرگ را   اداره نماید  و در صورت تجاوز نیروهای  روسیه، پایداری ایران تنها می توانست در صحنه ی نبردهای چریکی روی دهد.  

دین آچسن وزیر خارجه با این ارزیابی پنتاگون  موافق بود و از اینرو بود که همانگونه که خواهیم دید با کمک بزرگ صد میلیون دلاری که سفیر آمریکا گریدی برای ایران تقاضا کرده بود مخالفت مینمود. ازسوی دیگر در استراتژی دفاعی آمریکا ایران در منطقۀ  زیرنفوذ انگلیس بود  وبنابراین  کمک نظامی برای ایران تنها  در حد برقراری ثبات داخلی لازم بود.  البته آمریکائی ها می خواستند رفته رفته توان ارتش ایران را بالا ببرند اما این را منوط به توسعۀ اقتصادی میدانستند تا ایران   خود  بتواند هزینه های نظامیش را تأمین نماید. والبته آنها مایل بودند که انگلیس ها بخشی از درآمدهای تاراج کردۀ نفت را به این امر اختصاص دهند.  اسناد وزارت خارجۀ آمریکا نشان میدهد که آمریکائیها شاه را جوانی مُرّدد ، نامُصّمم و نابخرد میافتند اما می خواستند او را به گونه ی یک عامل اجرایی مورد اعتماد برای مقابله با کمونیزم و هدفهای  استراتژیک خویش تربیت نمایند. واز اینرو سفرا  و  دولتمردان خودرا را به عنوان مشاور و مربی او برگزیده بودند. 

در اعلامیۀ پایانی گفتگوهای شاه با ترومن که  از سوی کاخ سفید  منتشر شد به بستگی برنامۀ هفت سالۀ دوم و اصل چهار آمریکا اشاره شده است .   بنا بر این اعلامیه شاه و ترومن بر این باور بودند که "توانایی هر کشور برای محافظت از استقلال اَش   بربنیان داشتن اقتصادی سالم و  مُرّفه ست،"   در این  راستا،  اعلامیه یاد آور میشد که ایران از  ۱۹۴۶،  "گامهایی برای آماده سازی یک برنامه ی پیشرفت اقتصادی-اجتماعی هفت ساله فراهم نمود، که اینک  به پیکرۀ قانون در آمده و با استفاده از همه ی ابزارهای در دسترس دولت اینک  در  مرحلۀ اجرا ست"
  پرزیدنت  اهمیت این برنامه و درخواست دولت ایران  برای دریافت  وامی  از بانک بین المللی توسعه وترمیم را  برای  بکارگیری  در پیشبرد برنامۀ مزبور ، که از لحاظ اقتصادی برای    گسترش اقتصادی ایران مورد لزوم اَست ،   در می یابد و بنابراین  وام مذکور از  پشتیبانی ایالات متحده برخوردارست. در صورت  درخواست ایران ایالات  متحده  آماده است تا مشروط  به اقدام مساعد کنگره در باره ی برنامۀ اصل چهار برای آبادانی اقتصاد ایران   با بکارگیری منابع فراهم شده در اصل چهار و دیگر برنامه ها برای فراهم  آوردن  مشاوره در  کمکهای   فنی تسهیلات  فراهم آورد.  اعلیحضرت یاری های پیش بینی شده در اصل چهار را خوشامد میگویند و به ویژه از مطلوبیت افزایش سرمایه گذاری های بخش خصوصی برای اقتصاد ایران آگاهند. دولت ایران برای تشویق اینگونه سرمایه گذاری معیارهایی را در نظر خواهد گرفت.

همانگونه که در  نوشتۀ بالا می بینیم آمریکائیها اهداف خودرا در ایران از زبان شاه بیان می کردند بباور آنان کمکهایشان  می بایست بگونۀ کمکهای فنی  و سرمایه گذاری بخش خصوصی می بود. چون با همۀ آنکه ترومن از حزب دمکرات بود مفهوم برنامه ریزی بگونۀ سوسیالیستی بسیار از طرز تلقی آمریکائی ها بدور بود. در این راستا آنها ماکس وستون ثورنبرگ  Max Weston Thornburg یکی از مدیران  شرکت نفتی "استاندارد اویل کالیفرنیا"    Standard Oil Company of California که در شعبۀ  "کمپانی نفت بحرین" کار میکرد را به ایران گسیل داشتند. ، ثورنبرگ  در زمان جنگ دوم جهانی مشاور امور نفتی وزارت خارجه آمریکا بود  و همانگونه که خواهیم دید در زیر پوشش  شرکت  "مشاورین اقتصادی خارجی" بسمت مشاور آمریکائی  برای  اجرای برنامۀ دوم و نظارت بر چگونگی  پیشرفت  تنش  نفت میان ایران و انگلیس به ایران آمد او با آلن دالس  چه پیش از آنکه به ریاست  سیا منصوب شود وچه پس از آن در  رابطه بود و همان کس  بود که شیخ خلیفه حاکم بحرین  جزیرۀ ام الصباح در سواحل آن کشور را بپاس خدماتش در امور نفتیِ بحرین به او بخشیده بود.

 آمریکا افرادی مانند  ثورنبرگ رابه کشورهای جهان گسیل میداشت تا   همانگونه که امیلی روزنبرگ Emily Rosenberg  در کتابش گستردن رویای آمریکایی  Spreading the American Dream   نوشته است دادوستد جهانی را  با توجه به منافع استراتژیک آمریکا و درچارچوب اقتصاد بازارآزاد گسترش  دهند . همانگونه که در ادامه این گفتگو ها خواهیم دید .بسیاری از پرسناژهای این داستان:   مانند آلن دالس رئیس سیا،  ماکس ثورنبرگ، اِد میسون، کنت هنسن، هکتور پرودم،  جولیوس هلمز، موریس ویلیامز، یوجین بلاک، کنت ایورسون، ریچارد بیزل،  دیوید لیلینتال، نفیسی و  ابتهاج که  در پشت ماجراهای سیاسی نقشهای مهمی را  در مدر نیزاسیون ایران بازی می کنند با یکدگر بگونه ای آشفته و بی نظم  در ارتباطند. باور بسیاری از اینان به تئوریهای نیم پخته ی اقتصادی مانند "مراحل توسعه روستو" و یا نگرش های دست راستی نابخردانۀ روان گیثر، از بنیان گذاران بنیادهای رَند  و فورد،   که حتی جان فاستر دالس وزیر خارجه آمریکا نگرانی های اورا  مانند  احتمال حملۀ ناگهانی کمونیستها در آن واحد به همۀ پایگاه های نظامی آمریکا غیرواقعی می یافت،   زیر بنای برنامه ریزی در ایران را برپاساخته بود.  به باور گیثر  عملیات  توسعه میباید بوسیلۀ  کارشناسان نخبه  جدا از ساختار مجلس و نظارت  دولت رهبری شود و این راهکار همان بود که از سوی بنیاد فورد تجویز میشد و ابتهاج و فرمانفرمائیان در الگوی سازمان برنامه پیاده اش کردند.  این پیروی کورکورانه از نگرشهایی شتابزده برای پیشگیری از کمونیزم و بی باوری به ارزشهای نهادین فرهنگی و در کشوری که استثمار انگلیس و دخالتهای ناروای  آن موجب فقر و قحطی شده بود همه عواملی بودند مؤثر در نابسامانی های مدرنیزاسیون ایران  و بالنتیجه   این تنها فساد درباری، رشوه خواری اداری  و بی کفایتی شاه نبود که  موجبات شکست  برنامه ها ی توسعه در ایران  را فراهم میاورد  که بل  به همان اندازه نابسامانی ها، رقابت ها ، کوته بینی ها ، سود جویی ها وگاه تضادهای ساختاری برنامه ریزان آمریکایی و دستیاران ایرانی شان  بود که به مدرانیزاسیونی  انجامید  که  بعدها خود دریافتند که به بیراهه رفته اند. آنها مدرنیزاسیونی را به پاساختند که حاصلش غربزدگی بود و همه آن پیامدهای دیگر.

گ.ن این برنامه ی هفت ساله دوم آیا با برنامه ی اول ارتباطی داشت؟ خوبست که درباره ی برنامه اول کمی بیشتر توضیح بدهید.

ف.ن :  برنامه ریزی در ایران  به مفهوم درست آن در سال ۱۹۳۷ در کابینه ی محمود جم با تشکیل شورای اقتصاد آغاز شده بود. در این زمان وزیر دارایی محمود بدر بود که فارغ التحصیل اقتصاد از دانشگاه کمبریج بود. از دیگر اعضای شورای اقتصاد حسین علا وزیر بازرگانی و فرخ وزیر پیشه وهنرو معادن بود . هدف این شورا ی ده نفره بررسی طرح های اقتصادی و پیشنهاد راه های عملی برای اجرای آنها به هیأت دولت بود. البته باید در نظر داشت که در این دوران سلطنت استبدادی رضاشاه و دخالت های دیکتاتور مآبانه او و تغییر و تبدیلهای دلبخواهانه او مانند رفتاری که با عبدالحسین داور و یا تیمورتاش کرد مانع اصلی در برابر هرگونه پیشرفت اقتصادی بود. ولی با این همه این مردان سیاسی که  در اروپا درس خوانده بودند با دریافتی درست از دشواری ها میکوشیدند تا به اقتصاد کشور سر و سامانی دهند . در همانسال یک کمیسیون دائمی با تصویب شورای اقتصاد مأمور تهیه برنامه ۷ ساله کشاورزی شد که نتیجتاً منجر به تهیه پیشنهاد هایی درباره اصلاح وضع کشاورزی و مسأله مهاجرت شد. ولی دشواری در این بود که سیستم کشاورزی ایران یک سیستم فئودالی مالک و رعیتی بود و خود رضا شاه ازاین سیستم سوء استفاده کرد تا به صورت یکی از بزرگترین زمینداران ایران در آمد. و به هرروی آن برنامه با اشغال ایران در زمان جنگ  در هم ریخت.

گ .ن: نقش ابوالحسن ابتهاج در شورای اقتصاد چه بود؟
ف.ن: الکساندر پوپ گفته است که دانش کم چیز خطرناکی است. واین براستی در مورد ابتهاج صدق میکند. او همانگون که خواهیم دید اعتقاد عجیبی به برنامه ریزی اقتصادی داشت و البته نه خودش آمار میدانست و نه از تئوری های اقتصاد کلان و اقتصاد پولی آگاهی داشت. او در خاطراتش به محمود بدر که در کمبریج درس اقتصاد خوانده بود و با تئوری های آلفردمارشال آشنایی داشت ایراد میگرفت که:
در هنگامي كه مشغول تهيه مقدمات برنامه براي كشور شدم، در عمل ديدم هر جا كار ما به وزارت ماليه برمي خورد با كارشكني محمود بدر (كفيل وزارت ماليه) مواجه مي شدم. ناچار به علا (وزیر بازرگانی) گفتم كه استنباط مي كنم بدر با كارهايي كه ما در نظر داريم انجام دهيم، موافق نيست و چون وزارت ماليه در كارهاي ما خيلي مؤثر است خواهش مي كنم به ديدن بدر برويم و موضوع را با او مطرح كنيم شايد راه حلي پيدا شود. علا قبول كرد و ۲ نفري به دفتر بدر رفتيم و همه دلايلي را كه در جلسات قبل در حضور خودش گفته بودم دوباره تكرار كردم و لزوم تهيه برنامه بلند مدت را براي عمران مملكت يادآور شدم. بدر گفت: شما ايران و ايراني را نمي شناسيد ولي من مي شناسم. اصلاً برنامه بلند مدت يعني چه؟ جواب دادم در كارهاي مربوط به مملكت نبايد روز مره و بدون برنامه زندگي كرد . بدر گفت: من اعتقاد دارم در ايران بايد روز مره زندگي كرد. من فكر فردا را هم نمي توانم بكنم. آن وقت شما مي خواهيد نقشه تهيه كنيد كه ۵ سال ديگر چه كار بكنيد؟ انجام اين كار در اين مملكت غير ممكن است و اين فكر اصلاً عملي نيست. وقتي از دفتر بدر بيرون آمديم به علاگفتم من ديگر دنبال اين كار را نخواهم گرفت. وقتي كفيل وزارت ماليه عقيده دارد كه بايد روزمره زندگي كرد و نظرش درست مخالف فلسفه برنامه ريزي است، تلاش ما به جايي نخواهد رسيد...
البته ابتهاج  معنای  اقتصادی  گفته ی بدر  را در نمی یافت. ابتهاج  تحصیلاتش در بیروت ناتمام ماده بود  اما سالهای زیادی تجربه کارهای بانکی در بانک شاهی انگلیس داشت.  و انگلیسها آنقدر به او اطمینان داشتند که پس از اشغال ایران اورا  به سمت رئیس بانک ملی برگماردند و او در این سمت با چاپ اسکناس به اندازه ای که مورد نیاز قوای اشغالی بود از افزایش ارزش پول ایران که به نفع ایران بود جلوگیری مینمود. نتیجه این شد که تورم در ایران بیداد میکرد. و پایین آمدن ارزش ریال موجب شده بود که ایران نتواند به میزان مورد نیازش غلات واردکند و همه ی محصولات کشاورزی را قوای متققین برای سربازانشان با ریال ارزان خریداری مینمودند و این موجب قحطی شده بود که بشورش نان و خراب کردن خانه ی قوام انجامید.  اینکه دکتر میلیسپو می خواست ابتهاج را از کار بر کنار کند بیگمان تا اندازه زیادی به این خاطر بود که او می فهمید که ابتهاج درک درستی از سیاست های پولی در اقتصاد کلان ندارد. جالب اینجاست که خود ابتهاج در خاطراتش از نامه ای از سفیر انگلیس سر راجرز استیونز Sir Rogers Stevens  در ژانویه ی ۱۹۵۵ نقل قول می کند که:
من معتقد هستم که منافع ایران در دراز مدت ایجاب می کند که ابتهاج در شغل خود باقی بماند  و به کارش ادامه بدهد، و به نظر من چنانچه  ما حربه بدست کسانی که خواستار بر کناری ابتهاج هستند بدهیم  نه فقط به ایران بلکه به منافع انگلیس هم لطمه زده ایم . از آن گذشته  به نظر من تعداد قرار دادهای بزرگی که ما  میتوانیم بدون ایجاد انعکاسهای نامطلوب سیاسی با ایران منعقد کنیم طبعاٌ محدود است. در حال حاضر قراردادهایی مربوط به راه آهن، راه،  لوله کشی و کارخانه‌ سیمان یا منعقد شده اند و یا در مراحل نهائی هستند و بدین ترتیب آمریکائی ها هم اکنون نسبت به ما احساس حسادت می کنند.  
البته ابتهاج همانگونه که خواهیم دیدید رفته رفته با کاهش نفوذ بریتانیا  عامل اجرایی بنگاه فورد و بالمال سیا شد. احمد نفیسی میگوید هنگامیکه رفته بود تا به ابتهاج بگوید که آرامش به شاه قول داده که برای او پرونده سازی خواهد نمود:
او یکدفعه دیوانه وار بالا پرید و تمام میز را به هم ریخت. به او گفتم : در این اطاق جزمن و شما کسی نیست . من آمده ام  پیام آرامش را به شما بدهم و بپرسم  مگر در این کشور بیش از یک پادشاه و جود دارد.  اگر دو شاه هست پس باهم بجنگید .  اما اگر قبول داری که شاه این مملکت یک نفر است پس باید حکم   عزل او را بپذیری . چون ظاهراٌ آمریکائی ها سبک سنگین کرده اند و بین شما و شاه اورا انتخاب کرده اند و رفقای آمریکایی شما اگر می خواستند لابد بلد بودند چگونه  از شما حمایت کنند.
 گیتی نوین: در این دوران ایا به جز اتحاد جماهیر شوروی کشور دیگری برنامه ریزی بلندمدت اقتصادی داشت؟
 فرید نوین: پیش از جنگ دوم جهانی ایده ی برنامه ریزی اقتصادی تنها در شوروی پا گرفته بود . پس از جنگ با به حکومت رسیدن دولت کارگری اتلی در انگلیس این ایده تا اندازه ای در انگلیس مورد گفتگو قرار گرفت ولی نه به صورت جدی که فرانسوی ها و به ویژه اقتصاد دان فرانسوی ژان مونه به برنامه ریزی نگاه میکرد. کشورهای اسکاندیناوی به ویژه سوئد نیز به برنامه ریزی پرداخته بودند ولی این برنامه ریزی خاصی بود که میکوشید با سیستم اقتصاد بازار تلفیق شود . ولی همانگونه که گفتم این در فرانسه بود که نخستین برنامه ۴ساله ۱۹۵۰ -۱۹۴۷ نوشته شده بود. و زیر برنامه آمریکایی بازسازی اروپا این برنامه تا ۱۹۵۲ تمدید شد و شعار آن نوگرایی یا پژمردگی بود. به هرروی به نظر میاید که ابتهاج کاملا زیر تاثیر این گونه برنامه ریزی بود.

گ. ن: پس برنامه ی هفت ساله اول که در زمان کابینه ی قوام السطنه ریخته شد به راستی نخستین برنامه بود؟
ف.ن: ب اگرچه آن برنامه هم به جایی نرسید ولی به هر روی آنرا برنامه اول خوانده اند.  داستان این بود که پس از پایان جنگ در ۱۹۴۶ بنا به اصرار بانک جهانی دولت  قوام السلطنه اقدام به تاسیس نهادی ناوابسته به دولت بنام «سازمان موقت برنامه» نمود و شرکت OCI  را برای یاری به برنامه ریزی عمرانی به استخدام گرفت. برای ریاست این سازمان موقت، وزیر دارایی دولت قبلی، دکتر حسن مشرف نفیسی انتخاب و مسئول تهیه برنامه مقدماتی شدکه زمان اجرای آن هفت سال بود.

 نفیسی هیاتی به نام "کمیته برنامه" را  تشکیل داد تا بر پایه برنامه وزارتخانه‌ها، برای هفت سال آینده یک برنامه توسعه اقتصادی  را طرح ریزد. 

 به هر روی پس از پایان جنگ دوم جهانی و در راستای هدفهای دولت ترومن برای پیشگیری از پیشروی کمونیزم در ایران ماکس ثورنبرگ در  ۱۹۴۶ مأموریت خویش را از ترکیه آغاز نمود. البته    پیش از آنکه مأموریت خویش را درآن کشور آغاز نماید او به ایران سفر میکند و با ابوالحسن ابتهاج که در آن هنگام رئیس کل بانک ملی  ایران بود ارتباط بر قرار می نماید. البته اسناد آمریکایی نشان میدهد که او در بارۀ برنامۀ هفت سالۀ اول با مقامات ایرانی  مانند ابتهاج و سامرویل دبیر اول سفارت آمریکا در ایران و جرج آلن سفیر آمریکا در ایران در رابطه بوده است. برنامۀ دوم که درجریان  بحران آذربایجان ریخته میشد می بایست اقتصاد ایران را بهبود می بخشید  و  ثباتی سیاسی  برای مقابله با نفوذ روسیه را فراهم می آورد. بحران آذربایجان به ویژه در دگرگونی راهکارهای دولت ترومن از گونه ای بی تفاوتی و مدارا با سیاستهای گسترش طلبی استالین تا به نشان دادن واکنش جدی  عامل مهمی بود،  تا آنجا که ترومن در ۱۹۵۲ آشکار نمود که آمریکا تجاوز روسیه به ایران را به آوند اعلان جنگ casus belli و آغاز جنگ جهانی میگیرد.

ثورنبورگ به حسین نفیسی مدیرکل سازمان برنامه در این دوران راهکار میدهد که  سازمان برنامه با اتکا به درآمدهای نفت می بایست خویشتن را از وابستگی های سیاسی مصون دارد. و بویژه  مدیریت سازمان می بایست به شکل مدیریت مدرن شرکتهای آمریکائی شکل گیرد تا کارآیی لازم را داشته باشد. نفیسی وابتهاج، مطابق شیوه ی  رایج  در میان رجال ایران درآن دوره،  هردو خواستار آن می شوند که او سمت مشاور اقتصادی برنامۀ  هفت سالۀ دوم را بر عهده گیرد اما ثورنبرگ از پذیرفتن این سمت خودداری می کند زیرا بر اساس سیاستهای آمریکا یک شرکت خصوصی آمریکائی  می باید نقش مشاور را بازی می نمود. او  به دولت ایران پیشنهاد میکند که کمپانی  Overseas Consultants, Inc.   -- OCI را  به استخدام گیرد. کمپانی   OCI که در ایران آنرا بنام "شرکت مشاورین ماوراء بحار" برگردان کرده بودند  مجموعه ای بود از یازده شرکت بزرگ مهندسی که در۳۰ جون ۱۹۴۷ از سوی وزارت جنگ آمریکا برای ارزیابی توان  صنعتی بجاماندۀ ژاپن و آلمان برای باز پرداخت غرامتهای جنگ به آمریکا سازمان داده شده بود.  ثورنبرگ با OCI برای بستن  قراردادی با ایران برای برنامۀ  دوم تماس گرفت و ترتیبات ایجاد کنسرسیومی  را با شرکت  وزارت خارجۀ امریکا و بانک صادرات وواردات امریکا و   یازده عضو OCI داد.   ثورنبرگ  خود به سِمَت  معاونِ پرزیدنت OCI  از ترکیه به ایران منتقل شد و قرار بر این شد که شرکت OCI در ابتدا  برای بررسی اقتصاد  در  ۱۹۴۹ به ایران بیاید و گزارش اولیه یی را تهیه نماید. سپس دریکی دوسال آینده گزارش کاملتری را   بشکل الگویی برای اصلاحات سازمان برنامه فراهم نماید. 

 کمیته برنامه با کمک ثورنبرگ  یک برنامه ۶۲ میلیارد ریالی را طرح ریزی نمود و چون هزینه های برنامه از توانایی مالی کشور  فراتر بود،  به پیشنهاد ثورنبرگ برآن شدند که با گرفتن وام خارجی، بخشی از پول و اعتبارهای مورد نیاز برای انجام برنامه هفت ساله اول را فراهم آورند. دولت ایران با بانک بین‌المللی ترمیم و توسعه تماس گرفت و بانک بین‌المللی برای بررسی درخواست وام ایران، از دولت خواست که پروژه‌ها و برنامه‌های خود را به بانک بدهند.  

ابتهاج و ثورنبرگ به یاری  سفارت ایران  شرکت موریسن نودسن را برای اجرای برنامه های عمرانی  برگزیدند.  و نخستین  گروه کارشناسان  این شرکت  در ۱۹۴۶ وارد تهران شدند و بی‌درنگ آغاز به بررسی نیازمندی‌ها برای بازسازی کشور کرد.

هیات مهندسین با استفاده از آمار و اطلاعاتی که هیات عالی برنامه گردآوری کرده و در اختیار آنها گذاشته بودند و پس از سفر به نقاط گوناگون کشور کارهای خود را در  ماه می ۱۹۴۷ پایان داد و سپس گزارشی  به آوند " برنامه توسعه و عمران ایران"   به دولت ایرا ن با  پیشنهاد ۲۴۰ پروژه  آبادانی و تولیدی ارائه داشت. شرکت دو برنامه عمرانی جداگانه تهیه کرد که هزینه یکی ۵۰۰ میلیون دلار و دیگری ۲۵۰ میلیون دلار برآورد شده بود. در این گزارش یادآور شده بود که ۵۰۰ میلیون دلار هم با نگرش در نیازهای کشور ایران بسنده نخواهد کرد. 

ولی از آنجا که گستره برنامه نوشته شده در گزارش شرکت از چهارچوب توانایی‌های مالی دولت بیشتر بود یک برنامه فرجامین به نام "برنامه هفت ساله دوم" به وسیله کارشناسان ایرانی بر پایه پژوهش‌ها و بررسی‌های شرکت موریسن نودسن به روی کاغذ آمد. این برنامه هفت ساله بر پایه خورند مالی و نیروی انسانی ایران به یک سوم   کاهش یافت که  هزینه ای بود به میزان ۶۵۰ میلیون دلار.  این هزینه از درآمد نفت که به برنامه عمرانی اختصاص داده شده بود تامین میشد و قرار شد که دولت ۲۰۰ میلیون دلار نیز از بانک جهانی فراهم آورد.

دکتر مشرف نفیسی گزارش خود را به نخست‌وزیر احمد قوام داد و در همین روزها نیز مجلس شورای ملی درخواست امتیاز نفت شمال به شوروی را رد کرد و با تظاهراتی که روزانه حزب توده در پایتخت راه انداخت، دولت قوام سقوط کرد.   در ۱۹۴۹ عبدالحسین هژیر به نخست‌وزیری برگزیده شد و کابینه خود را تشکیل داد و خود عهده‌دار وزارت دارایی نیز شد. او درخواست اعتبار ۲۵ میلیون ریالی برای انجام کارهای سازمان موقت برنامه کرد همچنین به آگاهی رساند که:
"از هفته آینده نماینده عالی مقام شرکت [مستر گس نماینده شرکت نفت انگلیس و ایران] از لندن خواهد آمد و مشغول مذاکره در باب اموری که خودمان در اینجا در طی سنوات عدیده بخصوص در ظرف این چند ماه اخیر از مهرماه ۲۶ به بعد مطالعاتی کردیم هم حقوقی هم فنی هم بالاخره از قسمت بین المللی موجود است و بر آن اساس مذاکره خواهیم کرد ولی چون بالاخره بایستی این عمل منجر بشود بیک توافق طرفینی و بعد ازآنکه بتصویب مجلس شورای ملی رسید قابل اجراباشد برای اینکه از هر جهت اطمینان خاطر حاصل باشد که کلیه نظریات متخصصین جلب شده‌است این تبصره را بعرض مجلس رساندم که اگر اجازه بفرمائیداز ممالک بیطرف غیر پنج مملکت معظمی که در دنیا شناخته شده‌است متخصص دعوت بشود که کمک بکنند هم از حیث پیش بینی مطالبی که برای اینکار لازم است وهم اگر توافی از حیث موافقت نامه طرفین حاصل شدهر دو بسته بنظر مجلس است."
  پس از تصویب اعتبار اداره ای به نام "اداره کل برنامه" از سوی هیات دولت و به ریاست دکتر مشرف نفیسی بنیان شد که می بایستی که برنامه تفصیلی هفت ساله برای دولت و مقدمات اجرای برنامه پس از تصویب قانون اجرای آن را فراهم آورد. 

شرکت OCI  پیشنهادات خودرا برای برنامه های توسعه ایران  شامل پروژه های بزرگی مانند  ساختن سد، شهرسازی و برپاسازی صنایع در  ۵ جلد تنظیم نمود  و   آلن دالس رئیس آیندۀ سازمان سیا CIA و رئیس پیشین دفتر امور خاورنزدیک در وزارت خارجه  که در این هنگام به عنوان وکیلی در شرکت حقوقی سولیوان و کرامول کار میکرد را  به استخدام خود درآورد که موافقت شاه را برای اجرای این برنامه جلب نماید. در پانیز سال  ۱۹۴۹ آلن دالس به تهران سفر نمود و با شاه ملاقات کرد. پس از بازگشت او به آمریکا اعلام شد که ایران موافقت نموده است که  ۶۵۰ میلیون دلار به شرکت OCI  برای برنامۀ هفت سالۀ  دوم بپردازد. این مبلغ بپول امروز رقمی کیهانی وسرسام آور بود در تاریخ قرن بیستم و شاید قرن حاضر این رقم  بزرگترین پروژه توسعه بود. مجله تایم نوشت :
" شرکت OCI برای شاهِ شاهان دستورکار یک انقلاب اقتصادی و برای شرکتهای آمریکائی و اروپای غربی دفترچۀ راهنمایی  برای یک منطقۀ  تازه ایی که هنوز بازارهایی دست نخورده دارند  را فراهم نموده است" .

یکماه بعد آلن دالس در برابر  گروه اسرارآمیز و مقتدر مشاورین روابط خارجی Council on Foreign Relations ایستاد و دوست تازه اش محمد رضا پهلوی را معرفی نمود.  شاه  در سخنرانی اش  در برابر این گروه خود را یک دمکرات  متعهد معرفی نمود که "ایده های پیشرو" را با آغوش باز می پذیرد و هیچگونه قدرتی بیشتر از پادشاه سوئد را آرزو ندارد. و اینکه آیندۀ ایران "با برنامۀ هفت سالۀ عمرانی، که هماگونه که بدون تردید میدانید، با کمک مهندسین مشاور آمریکائی طرح ریزی شده است" شکل خواهد گرفت. او گفت " دولت و مردم من مشتاق خوشامد گویی به سرمایه های آمریکائی هستند." و "ملّی شدن صنعت در برنامۀ ما نیست" وپس از پایان سخنرانی در بخش پرسش و پاسخ گفت " منابع طبیعی ایران هنوز باکره اند و می باید توسعه یابند" . از آنشب بود که این فرمانروایان تجارت جهان و نخبگان سیاست خارجی آمریکا شاه را به آوند همراهِ ایرانی خود پذیرفتند. 
 
برادران دالس

 آلن دالس ، شاه وراسل لفینگول یکی از شزکای ج پی مورگان   Russell C. Leffingwell   در شورای روابط خارجی CFR

همانگونه که استفن کینزر Stephen Kinzer   در کتابش برادران دالس و جنگ جهانی پنهانشان The Brothers: John Foster Dulles, Allen Dulles, and Their Secret World War  می نویسد: آلن دالس البته به حقیقت  واقف بود  ومیدانست که شاه پرت و پلا میگوید؛ وعلیرغم ادعایش که  "ارزشهای دمکراتیک در میان کشورهای ما همسانست"، شاه دشمن بزرگ جنبش مردمسالاری در ایرانست. البته دالس در جریان سفرش به ایران  جنبش مردمسالاری ایران را بس آشفته و ریاکار یافته بود. اما این دکتر مصدق بود که او را نگران میداشت؛ دکتر مصدق با ارادۀ خستگی نا پذیرش ، با شجاعتش و با اعتقادش به اینکه ایرانی میبایست منابع طبیعی خود را در دست خویش بگیرد و آقای خودش باشد.  مصدق آلن دالس را هراسان میکرد زیرا که آشکار بود که او از نیروی سهمناک غرب به هیچ باک ندارد و چنان می نمود که دارد این نترسی وگستاخی  را به مردم کشورش نیز سرایت میدهد.  مصدق مانند  دالس تحصیلکردۀ حقوق و جهاندیده بود و این بیشتر مایۀ نگرانیِ دالس بود. زیرا او با همۀ اینکه  اروپا رفته و تحصیلکرده بود  زرق و برق اروپا را جادویی و افسون انگیز نیافته بود و  بر این باور بود که در فرصتی کوتاه ایران نیز می تواند   فناوری را زیر فرمان خویش آورد.    شاید این از بازیهای شگرف تاریخ است که در  ۱۹۱۹ آلن دالس و مصدقِ جوان هردو در شهر بِرن بودند. آلن دالس درپایان مأموریت های جاسوسیش در جنگ جهانیِ اول و مصدق برای سفارش یک مُهر که  او میخواست برای رسمیت بخشیدن  اعلامیۀ "کمیتۀ مقاومت ملی"   بر علیه قرارداد  ۱۹۱۹ استثمار انگلیس در زیر آن اعلامیه زده شود.

 اینک در سالهای دهۀ  ۱۹۴۰ آلن دالس از مصدق بیزارشده بود زیرا او بود که  با قراداد شرکت OCI  مخالفت می نمود و نتیجۀ زحمات دالس و ثورنبرگ را در گرفتن موافقتنامه از شاه بباد می داد.  اگرچه حتی دین آچسن  وزیر خارجۀ آمریکا نیز قرار داد شرکت OCI را بدور ازواقعیت میدانست و آنرا "برنامه ئی بلند پروازانه  و در ماورای توانائی های  دولت ایران" توصیف می نمود.

البته    OCI  گزارش داد ه بود که درآمدهای  حاصله از نفت  می تواند اکثر پروژه های دولتی را از لحاظ مالی تأمین نماید. هرچند، ثورنبرگ، همانگونه که خواهیم دید، یک مهندس شیمی بود. و برای او برنامه ریزی چیزی بود مانند کار یک مقاطعه کار.  باورهای او را از اظهار نظرهایی که درسمینارهایی که روستو و میلیکان در سیا راجع به اقتصاد توسعه برپا نموده بودند  به آشکاری  میتوان دریافت. و البته  شیوه ی برنامه ریزی او به روشنی در خاطرات   دستیار ایرانی ایشان آقای رضا نیازمند  مشهود است .  
رئیس مشاوران ماوراء بحار اسمش ترنبرگ بود که بعدها فهمیدم آدم بسیار مهمی در آمریکاست. خیلی متمول و خیلی بانفوذ است. جزو مردمی است که همه او را می‌شناسند. رژیم هم رفته و او را پیدا کرده تا با گروهش که هفت هشت نفر می‌شدند، سازمان مدیریت را تاسیس کنند. سازمان مدیریت در آن زمان یک حالت تاسیس اولیه داشت. رئیس سازمان مدیریت کارها را تقسیم کرده و دفاتر کشاورزی، راهسازی، برق، تعلیم و تربیت و... را ایجاد کرده بود و برای هر قسمت یک رئیس گذاشته بود تا با این آمریکایی‌ها کار کنند. تمام افرادی که جمع کرده بودند تا در این قسمت‌ها کار کنند، محصلانی بودند که رضاشاه فرستاده بود اروپا و به ایران برگشته بودند. خب اینها شده بودند زبده‌های مملکت. هر کدام‌ در رشته خودشان کار کرده بودند. مثلاً کسی که در رشته برق کار کرده بود شده بود رئیس قسمت برق. همه‌شان زبان فرانسه بلد بودند اما کسی انگلیسی بلد نبود. گروه آمریکایی با مشکلات زیادی و از طریق مترجم با ایرانی‌ها ارتباط برقرار می‌کردند و به آن طرف یاد می‌دادند که چه ‏کار کند. رئیس گروه هی غر می‌زد که یکی بیاورید که انگلیسی بلد باشد. من که آمدم فوری من را پهلوی این آقای رئیس گروه فرستادند. من اسیستنت (دستیار) آقای ترنبرگ شدم. برای من موقعیت خیلی خوبی بود. تمام روسای قسمت‌های سازمان، از من مسن‌تر و پیش از من در اروپا فارغ‌التحصیل شده بودند. رضا‌شاه آنها را فرستاده بود و برگشته بودند. ولی من حالا شده بودم اسیستنت رئیس این گروه و به همه اینها اشراف داشتم. آقای ترنبرگ خیلی خوشحال شد که حالا من می‌توانم با او حرف بزنم و او می‌تواند حرف‌هایش را به من بگوید. گفت یکی از کارهایی که من باید به تو یاد بدهم برنامه‌ریزی است و مثل معلم هر روزی که برایش کار می‌کردم، یک ساعت را برای این می‌گذاشت که به من تعلیم برنامه‌ریزی بدهد و بگوید اصلاً برای این مملکت چطوری برنامه‌ریزی می‌کنند. مثلاً می‌گویند اینقدر درآمد مملکت را بگذار برای راهسازی، اینقدر برای تعلیم و تربیت، اینقدر برای کشاورزی، اینقدر برای برق و... این را به من یاد می‌داد. 
(...)فکر می‌کنم اولین فردی هستم که در ایران تحت نظر آمریکایی بسیار مشهوری برنامه‌ریزی را یاد گرفتم آن هم به طور خصوصی. در این کلاس آقای ترنبرگ معلم بودند و من هم تنها شاگرد ایشان. وقتی که به من درس می‌داد وقت تلف نمی‌شد. واقعاً یک ساعت که درس می‌داد به اندازه یک هفته، دو هفته، یک ماه کار یادم می‌داد. خیلی هم خوب این کار را بلد بود. این مرد خیلی هم شهرت جهانی داشت. بالاخره من از ایشان برنامه‌ریزی را یاد گرفتم. خلاصه اینکه دوران قرارداد گروه آمریکایی مشاوران ماوراء بحار تمام شد. این آقا (ترنبرگ) از من بسیار راضی بود و تشویق‌نامه بسیار بلندبالایی (که هنوز هم دارمش، بعداً لازم شد می‌آورم که ببینیدش) برای من نوشت. خیلی به من توصیه کرد که تو بسیار آدم با‌ استعدادی هستی و حیف است که درس‌ات را نیمه‌کاره در آمریکا رها کرده‌ای، حتماً در اولین موقعیت برگرد و ادامه بده. وقتی می‌خواست برود، به رئیس سازمان مدیریت توصیه من را کرد. گفت بشوم رئیس قسمت برنامه‌ریزی. تنها این قسمت بود که برنامه‌ریزی می‌کرد و قسمت‌های دیگر مجری بودند و برنامه‌ها را اجرا می‌کردند. این یک موقعیتی بود که مسوولان سایر قسمت‌ها بایستی می‌آمدند زیر‌دست من و برنامه‌ها را با نظر من می‌نوشتند. رئیس قسمت کشاورزی خودش با نظر من برنامه کشاورزی‌اش را می‌نوشت. خودش هم یک عده کشاورز داشت، می‌رفت و مطالعه می‌کرد. ولی آخرش باید برنامه‌اش را می‌داد به من و من باید قبول می‌کردم و می‌بردم شورای عالی سازمان مدیریت.
البته آقای ثورنبرگ نه اقتصاد دان بود و نه از برنامه ریزی سررشته داشت. ایشان یک مهندس شیمی بود و  اینکه برنامه ریزی را یک مهندس شیمی بگونه ئی شفاهی در مدتی کوتاه بدستیارش بیاموزاند چه در مورد کشاورزی چه در مورد صنایع چه در مورد راهسازی و چه در مورد سد سازی و برق و غیره نشان میدهد که جریان از چه قرار بوده ست. پارامترهای این معادله های اقتصادی نیاز به بررسی های دقیق اکونومتریک دارد که باز شکافتن آن در حوصله این گفتگونیست. 

گیتی نوین : ما تا اینجا در باره ی انگلیسها خاموش مانده ایم.  در حالیکه چنین می نماید که آنها در این میانه به مدد سیاستمدارانی مثل سید ضیا و سهیلی سخت مشغول کارشکنی بودند. 

فرید نوین - دقیقا. انگلیس در این هنگام تنها نگران منابع نفتی اش در ایران بود. برنامه توسعه اقتصادی ایران را برپایه ی در آمد نفت به ضرر منافع ملی خویش می دید. بنا بر   گزارش ۱۹۵۰ جوزف واگنر Joseph Wagner دبیر دوم سفارت آمریکا در ایران:
 پرسش واقعی توانایی برخی از بریتانیائي هاست که دریابند ، که چه  خوششان بیاید  و چه نیاید ،  آنها  در ایران دیگر تنها درگیر بازرگانی نفت نیستند که بل ببازی نیروهای اجتماعیی در گیرند ، که با درنظر گرفتن تهدید  برونمرزی کمونیزم ، نیازمند به عملیاتی غیر خودخواهانه و دیدی درازمدت  است.
 آمریکائی ها فکر میکردند که انگلیس ها هنوز پابند رویاهای امپریالیستی خودشان هستند که در دنیای پس از جنگ دیگر نمی توانست به تحقق رسد. ولی درک این وآقعیت برای بسیاری از سیاستمداران ایران که از  رخنه ی ژرف انگلیس در ساختار سیاسی ایران با خبر بودند دشوار بود و البته انگلیس تمام توانایی خود را برای نگاهداری و تشدید این باور به کار می بست. انگلیسها بر دولت ترومن فشار میاوردند که با برنامه ی نظامی آنان برای پیاده کردن نیرو در آبادان و برپایی یک دولت طرفدار انگلیس برهبری سید ضیا موافقت نماید.  اما دولت ترومن، با همه انکه بسیار مایل بود انگلیس را خشنود نگاه دارد، یک چنین اقدامی را همانند دعوتی برای دخالت نظامی شوروی در ایران و افزایش محبوبیت توده ای ها تلقی می نمود به گزارش سفیر آمریکا در ایران گریدی Grady در اگوست ۱۹۵۱:
 اینک ما  به آن نقطه رسیده ایم که میباید میان سیاست خودمان و یا پیروی از سیاست بریتانیا یکی را برگزینیم. به اعتقاد راسخ من سیاست بریتانیا در این کشور به فاجعه خواهد انجامید... به باور من این اشتباهی سهمگین است که در زیر فشار بریتانیا ما سیاست خویش را تغییر دهیم.

  فرماندهی ستاد مشترک نیروهای آمریکا در ارزیابی خود از این هم فراتر رفت و پیشنهاد نمود که اگر لازم باشد آمریکا باید از اتحاد با بریتانیا چشم بپوشد. بر پایه ی این ارزیابی در اکتبر ۱۹۵۱:
از دید کاملا محدود ارتش آمریکا، سویگیری ایران بسوی ایالات متحده در زمان صلح و نگاهداری موقعیت بریتانیا در خاورمیانه اینک ارجح بر مطلوبیت پشتیبانی از منافع نفتی انگلیس در ایران است. ستاد فرماندهی مشترک در صورتی که اتحاد جماهیر روسیه شوروی با  معیارهای جنگی کوتاه  دکترین ترومن را زیر پای نهد مجبور خواهد بود بلافاصله  استراتژی جهانی خود را  بازآزمون نماید.
 به هر روی، دیرزمانی چند نگذشت که ماکس ثورنبرگ توجه خود را ازبرنامه های OCI و نقش اقتصادی آن به مذاکرات قرارداد الحاقی   نفت ۱۹۳۳ باشرکت نفت ایران وانگلیس معطوف  نمود. زیرا چنین می نمود که با افزایش در آمدهای نفت ایران می توانست هزینه های هنگفتی را که OCI درخواست میکرد بپردازد.  سفیر آمریکا در ایران جان ویلی،  John Wiley برای حفظ ظواهر دیپلماتیک با انگلیس  برآن بود که ثورنبرگ نباید آشکارانه و مستقیماٌ وارد حیطۀ مذاکرات نفتی شود. اما ثورنبرگ  پاسخ میداد که او تنها کسی است که میتواند در مذاکرات نفت به ایران یاری دهد  و  بر این باور بود که با چاره کردن دشواری نفت و بهره برداری از درآمدهای آن می توان ایران را مدرنیزه نمود  زیرا ازاین طریق بود که طبقۀ متوسط درکشور به وجود میآمد که بالمآل در رابطه ای مصرفی با اقتصاد آمریکا هم سدی در برابر کمونیزم ایجاد  می نمود و هم با منافع استراتژیک آمریکا  هماهنگی  می داشت. و البته شرکت OCI نیز به منافعش دست میافت. 

ثورنبرگ این تجربه اقتصادی را در  ۱۹۴۳ در ونزوئلا با بستن یک قرار داد  ۵۰-۵۰ بدست آورده بود. البته اندکی بعد شرکت نفت آرامکوی آمریکا نیز با عربستان سعودی قرارداد ۵۰-۵۰ را امضا نمود. وآقای مک گی به انگلیس ها توصیه میکرد که بهترست آنان نیز  در قراردادهایشان با ایران تجدید نظر کنند. اما دولت کارگری اتلی برای بازسازی انگلیس و هزینه های رفاه اجتماعی نیاز بپول داشت.  وچنین بود که شرکت های نفتی آمریکائی در رقابت با انگلیس در بازارهای جهانی  اینک سخت در نابرابری اقتصادی  بودند، زیرا شرکت نفت ایران و انگلیس با داشتن قراردادی  ۸۳.۵- ۱۶.۵ درصد  که حتی در مذاکرات تیمورتاش در لندن قرار بود فقط به  ۷۵-۲۵  درصد بالا برود برتری رقابتی بسیار بالایی در مقایسه با شرکت های آمریکایی ها داشت.  

از سوی دیگر با دفع الوقت انگلیس  هنوزاضافه درآمد ایران بمرحلۀ پدیداری نرسیده بود و بر طبق سخنرانی دکتر مصدق در دیوان داوری  لاهه  سهم ایران از در آمدهای خالص نفت  در سال  ۱۹۴۸ حدود     ۱۴.۸ در صد در مقایسه با  ۸۵.۲ در صد سهم انگلیس بود. و حتی این در صدها نیز در صدهای واقعی  نبودند چون شرکت نفت ایران انگلیس هر گز ترازنامۀ واقعی خود را آشکار نمی نمود و با استفاده از تکنیکهای حساب سازی، که به آن انتقالِ بهاگذاری   Transfer Pricing  گفته می شود، همیشه  میزان  هزینه ها را بالاتر   و  میزان در آمدها را پائین تراز آنچه بودند نشان میدادند و به این ترتیب در صد سودی که به ایران تعلق میگرفت بسیار پائین بود و از دید شرکتهای آمریکائی شرکت نفت انگلیس بخاطر این برتری همیشه در جنگ قیمت با کمپانی های آمریکایی دست بالا را داشت. 

گیتی نوین: و جالب این است که در شرکت OCI که برنامه ریزی ایران را بعهده داشت هیچ اقتصاددانی در استخدام آن شرکت  نبود و خود آقای ثورنبرگ  یک مهندس شیمی بود که در شرکتهای نفتی کار میکرد. و از اینرو بود که بانک جهانی با فعالیت های OCI مخالف بود و  گویا آمریکائیها از سالها پیش یعنی حداقل از  ۱۹۳۷ میکوشیدند که در منابع نفتی ایران سرمایه گذاری نمایند. و در این رابطه  شرکت نفت آمیرانییان  Amiranian Oil که شعبه سی بُرد اویل Seaboard Oil بود و سه سال بعد در  ۱۹۴۰ شرکت نفت   استاندارد وکیوم Standard-Vacuum Oil می کوشیدند  انحصارنفت شرکت انگلیسی را درهم بکوبند و این موجب اختلاف میان آمریکا و انگلیس شده بود .  زیرا انگلیسی ها نمی خواستند پای شرکتهای نفتی آمریکا به ایران باز شود . بالمال از نفوذ و قدرتشان که هم اینک بس کم رنگ شده بود بیشتر بکاهد.  

به هرروی  بررسی روند مدرنیزاسیون در ایران  کمی پیچیده است زیرا ما در بارۀ سه جریان صحبت می کنیم.  ۱- ترس آمریکا از نفوذ کمونیزم  و کوشش برای مدرنیزه کردن ایران ۲- اختلاف شرکت انگلیسی نفت ایران و انگلیس که درآمدهای نفتی ایران را به یغما می برد با شرکتهای نفتی آمریکائی  و با ایران برای تقسیم درامد نفت که می باید برای مدرنیزه کردن ایران بکار میرفت و ۳-  تآثیر شرایط فئودالیزم و فساد  اداری و سیاسی بر  روند مدرنیزاسیون در ایران.  

فرید نوین: دقیقاً و این سه جریان بر یکدگر تاثیر می نهادند. پس از جنگ جهانی  دوم  کُردِل هال Cordell Hull وزیر خارجۀ روزولت به او اندرز داده بود که "ازنقطه نظری خودخواهانه، این بنفع ماست که هیچ قدرت جهانی دیگر در خلیج فارس در برابر منابع مهم نفتی ما در عربستان بر پا نشود." روزولت با این نظر موافق بود و برآن بود که اینک موقع آنست که باید به مفاد منشور آتلانتیک عمل شود تا شرکتهای نفتی آمریکائی بتوانند به استخراج نفت در ایران بپردازند و انحصار انگلیس را از میان بردارند. درماه مارچ  ۱۹۴۷ دکترین ترومن با سخنرانی او در کنگرۀ آمریکا آعلام شد ود ر  ۲۵ جولای  همانسال او سازمان  سیا را بازسازمانی داد و  دریاسالارروسکو هیلنکوتر Roscoe Hillenkoetter  را به مدیریت آن گمارد.

 یکی از نخستین فعالیت های  سیا عملیاتی بود در ایران با نام   رمزی "لعنت شده" bedamn   که طبق مدارک پروفسور مارک گسیاروسکی  Mark Gasiorowski   در آرشیوسازمان امنیت آمریکا، سیا  در  ۱۹۴۸ برای مبارزه با حزب توده اشخاصی را اجیر می نمود که در وانمود به توده ای بودن  به روحانیون و مساجد حمله  کنند و حتی در خانۀ یکی از آنها بمبگذاری  نمودند تا مذهبیون را بر ضد توده ای ها بشورانند.  

در  چنین شرایطی بود که آلن دالس رئیس آیندۀ سیا  و ماکس ثورنبرگ به  ایران آمدند وبه رزم آرا ودیگر مقامات ایرانی پیشنهاد می نمودند که ایران باید مانند ونزوئلا قراردادی با تقسیم درآمد ۵۰-۵۰ داشته باشد تا بتواند هزینه های گزاف برنامه های OCI را تقبل نماید.     البته دولت پرزیدنت ترومن هم درابتدا از ثورنبرگ و برنامه هفت ساله دوم ایران حمایت می نمود.   برنامه هفت ساله دوم ایران که کارشناسان  شرکت OCI واضع  آن بودند، همانگون که پیش از این گفتیم، یک برنامۀ  ۶۵۰ میلیون دلاری بود که ایران در بابتش سرمایۀ لازم را نداشت و آوردن آن به مرحلۀ اجرا  با دشواری روبرو گشته بود.  دراوایل   ۱۹۵۰ فساد اداری، فقدان اصلاحات ،  دسیسه ها ونیرنگهایِ سیاسی ، کسری بودجه و اطوارهای نا بخردانۀ شرکت نفت ایران و انگلیس که همانگونه که شما گفتید بهتر ست آن را شرکت نفت انگلیس نامید  بروخامت اوضاع اقتصادی ایران  افزوده و نشان  برآن بود که آمریکا می باید کمکهای خود را به ایران  تا بنتیجه رسیدن مذاکرات نفت افزایش میداد. ارزیابی سفارت آمریکا از اوضاع کاملاً بد بینانه بود. بگفتۀ جوزف واگنر Joseph Wagner " اگر برنامۀ دوّم بشکست می انجامید نتنها آبروی آمریکا  رفته بود  که بل  کاملاً آشکارست که راه برای ادامۀ تجزیۀ کشور حتی   بگونه ای  کُند و بطئی گشوده  می شد. .. "ما هیچ راه دیگری نداریم مگرآنکه  از هر راهی که ممکن است تلاش کنیم  که برنامۀ دوّم را بموفقیت برسانیم". 

وزارت خارجه آمریکا دشواری را درضعف و دست بعصایی نخست وزیرانی که یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند بدون آنکه بتوانند دست به هیچگونه اصلاحات بزنند و در ناپختگی و بی کفایتی شاه می یافت. ثورنبرگ برآن بود که بدون یک حکومت نیرومند مر کزی  اصلاحات اقتصادی ناممکن است و سرانجام وزارت خارجه  آمریکا نظر اورا پذیرفت که  چاره در یافتن نخست وزیری مُصمّم و با عُرضه است. 

در چنین هنگامی بود که سپهبد حاج علی رزم آرا رئیس ستاد ارتش   در گفتگویی با کلنل فردریک  دروری Frederick V. Drury (وابسته ارشد نظامی در سفارت آمریکا) اظهار میدارد که اگر او نخست وزیر شود   تضمین میکند که در ظرف شش ماه می تواند  اصلاحات لازم را عملی  نماید ومیتواند ساختار حکومت را دگرگون نماید.  دروری که رابطۀ بسیار نزدیک و دوستانه ای با سفیر آمریکا  جان ویلی John C. Wiley   دارد جریان را به او گزارش می کند و اندکی بعد  وزیر خارجه آچسن از ویلی گزارش می خواهد  که: "احتمال نخست وزیری رزم آرا را تا چه اندازه ممکن میداند؟"  سفارت آمریکا که رزم آرا را بسیار شایسته و کاردان می یافت نظر مثبتی دربارۀ او ابراز  میدارد. چرا که  در ارزیابی سفارت او هم می توانست  شاهِ نامتعادل ودمدمی مزاج را سرجایش بنشاند و هم اصلاحات ضروری را آغاز نماید. ثورنبرگ نیز نظرش همین بود و بی پرده برای نخست وزیری رزم آرا  فعالیت مینمود و بدون تردید عامل مهمی  در نخست وزیری او گردید.

از سوی دیگر دکترمصدق و متحدین او درجبهۀ ملی با قرارداد OCI در ستیز بودند. در مذاکرات مجلس، نمایندگان جبهۀ ملی  اعلام خطرمی نمودند که هزینه های این قرارداد"کمر نسلهای آینده را خواهد شکست" .در جلسۀ  ۱۲۱ مجلس دورۀ پانزدهم در هفتم آذر  ۱۳۲۷ مهندس رضوی در سخنرانی خود در  بارۀ OCI گفت:
راجع به برنامه هفت ساله كه عرض كردم مطالبى به استحضار مجلس خواهم رساند به واسطه این که امیدوارم اصل مطلب در اینجا مطرح گردد به ذکر چند نكته اكتفا می‌کنم آقایان باتنظیم عواملى جز به جزء و بدون در نظر گرفتن تأثیر آن عوامل در یك دیگر و تأثیر اجرای كل آن در رفاه و آسایش ملت ایران نمی‌توان برنامه اقتصادى تنظیم نمود زیرا ممكن است شما تأسیسات و آبادی‌هاى فراوانى در مملكت شروع و حتى به انجام برسانید بدون این که کوچک‌ترین رفاهى در وضع مردمان فقیر این مملكت ایجاد شود چون مملكن است این قسمت از مطلب من مبهم و حاكى از بدبینى تعبیر شود ناچارم شما را باز به اوایل دوره اعلیحضرت فقید متوجه كنم زیرا در آن موقع ایرانیان از بى‌ترتیبى دولت و عدم بسط اقتدار قانونى مركز در ولایات خسته شده بودند هر گونه پیشنهاد اصلاحى با کمال شوق و ذوق از طرف مردم استقبال می‌شد و تنها عنوان یك اصلاح بله فقط عنوان یك اصلاح قلوب ملت ایران را به هیجان مى آورد و چنان چه شما به مطالعه جراید آن ایام چند ساعت صرف وقت كنید ملاحظه خواهید كرد كه وقتى صحبت از تأسیس کارخانجات بافندگى یا برقرارى راه‌آهن سرتاسرى پیش آمد قاطبه ملت ایران تنها از شنیدن این عناوین در پوست نمی‌گنجید اسم راه‌آهن اسم كارخانه تأسیس صنایع جدید و بهره‌بردارى معادن مردم را هر روز از روز پیش شایق‌تر و امیدوارتر می‌نمود همه راضى بودند كه ایران عزیز پس از تمدن درخشان قدیم و رخوت قرون اخیر اكنون به شاهراه تمدن جدید خواهد رسید و بسیار می‌گفتند و خود اینجانب در مقالات و بعضى كتاب‌ها دیدم كه ما فقط ده پانزده سال از اروپا عقب هستیم و آن را هم به زودى طى خواهیم كرد اما راجع به نتیجه عملى كه برای ملت ایران حاصل شد چه عرض كنم این قدر كه می‌گفتند راه‌آهن از هر كجا بگذرد آبادى درست می‌کند آیا شما در سراسر راه‌آهن فعلى ناحیه‌ای خواهید یافت كه به واسطه‌ى عبور این خط حمل و نقل بتوان آن را مسكن یك عده مردمان نیمه راحت تلقى كرد حالا راجع راه‌آهن مطلبى نگفته و تذكراتى نمی‌دهم زیرا اگر بخواهم بگویم كه مسیر این خطر به نظر بسیارى از مردمان دقیق بیشتر برای همین جنگ اخیر بود. (...) و اخیراً باز یك دسته ۶ نفرى آمریکایى كه اعضاء شركت مشاوره ماوراء بحار «اورسیز كانسالتنت » حالا انگلیش را من آن قدرها قوى نیستم مشاوره ماوراء بحار كه این اشخاص اعضاء این شركت هستند این شركت خودش از ۱۱ شركت فرعى قبلاً بوده‌اند كه در هم ذوب شده‌اند به اصطلاح شركتى این را آقایان می‌دانند كه می‌گویند فوزیون تبدیل به این شركت شده‌اند این‌ها ۶ نفرشان الان در ایران هستند چهل هزار دلار مخارج سفرشان را قبلاً گرفته‌اند یك سفر به شمال رفته بودند دیروز و پریروز به اصفهان رفته‌اند به جنوب هم خیال می‌کنم تشریف ببرند اطلاعات دو سه نفر از اینها به نظر بیش از اطلاعات اشخاص قبل می‌رسد ولى این‌ها خودشان می‌گویند می‌خواهند به وضع زندگى و آب و هواى ایران رسیدگى كنند این آقایان می‌روند به آمریکا و آنچه شنیده‌ام قرار است كه جمع كثیرى بفرستند جمع كثیرى اشخاص را برای مطالعه آب و هوا و طرز زندگى ایران بفرستد كه صنایع و معادن و كشاورزى ما را ترقى بدهند آقایان آنچه من احساس می‌کنم دولت‌ها کوشیده‌اند كه به این برنامه هم جنبه تظاهر و تشریفات بدهند (اسلامى - معلوم نیست آقا كارى نكرده برنامه ۷ ساله نجات می‌دهد مملكت را) شما كه سیاستمدار عالى رتبه هستند و مصالح عالیه را بهتر از امثال بنده می‌دانید قدرى به اوضاع و احوال دنیا توجه بفرمایید و برنامه را از صورت کاملاً آمریکایى خارج بسازید ما برای اجرای برنامه محتاج به مستشار خارجى نیستیم (صحیح است)‏ ما یك عده اشخاص متخصص و متبحر احتیاج داریم كه از حیث صلاحیت و سابقه تجربه باید در مملكت خودشان درجه اول باشند و باید به همین عنوان متخصص دعوت بشوند و برای كار معین هم بیایند باید فرد صلاحیت‌دار را دعوت كرد نه این که مملكت ایران كوركورانه از یك كشور بیگانه مستشار و آقا بالا سر دعوت كنند (صحیح است) 

حسین مَکّی هم در جلسۀ  ۵۹ جلسۀ دورۀ  شانزدهم د ر سخنرانیی  در بارۀ وام بانک جهانی و شرکت  OCI گفت:
اما موضوعى که بنده امروز مى‌خواستم به عرض آقایان برسانم موضوع سازمان برنامه است و یک سوابق هم بنده تهیه کرده‌ام چون این موضوع شیفر است لذا تهیه کرده‌ام ما کمکى از آمریکا نگرفتیم بلکه یک مقدار هم از حیث دلار کمک کردیم (صحیح است) در کابینه آقاى قوام دستگاهى براى تنظیم برنامه عمران این کشور به وجود آمد این دستگاه پس از مطالعه زیاد و شور با اهل فن برنامه عمرانى براى مدت ۷ سال تدوین کرد و لایحه قانونى آن در تاریخ ۲۶ ر ۱۱ ر ۲۷ به تصویب مجلس شوراى ملى رسیده بنده با این لایحه مخالف بودم و آقایان امروز فراموش نفرموده‌اند که بنده با تمام قوا مخالفت کردم و دلایل من هم این بود که این برنامه ۷ ساله یک موضوعى است که عملى نخواهد شد و خسارت زیادى به ملت ایران خواهد داشت و با حرف خواهد گذشت امروز به عرض آقایان می‌رسد در قسمت ثانیاً از ماده ۶ قانون برنامه ۷ ساله پیش‌بینى شده بود که ممکن است تا مبلغ ۲۵۰۰ میلیون دلار از بانک بین‌المللى توسعه و ترمیم با تصویب مجلس شورای ملى دریافت شود ظاهراً مذاکرات مقدماتى با بانک بین‌المللى به این نتیجه رسیده بود که برنامه ۷ ساله ایران باید به وسیله دستگاه مهندسین مورد اطمینان بانک بین‌المللى رسیدگى شود آقاى ابتهاج مدیر کل وقت بانک بین‌المللى در یکى از مسافرت‌هاى خود به آمریکا با مؤسسه‌اى به نام موریس نودسن قراردادى از طرف دولت منعقد نموده که در مقابل ۱۵۰ هزار دلار به  اضافه هزینه  مسافرت در ایران دفتر مهندسى نامبرده برنامه ۷ ساله را رسیدگى و نتیجه را به بانک بین‌المللى گزارش دهد و این عمل صورت گرفت یعنی  ۱۵۰ هزار دلار را دادیم از قرار اطلاع واصله بانک بین المللی نظر دستگاه موریس نودسن را براى پرداخت وام به دولت ایران کافى ندانست و اظهار نموده در صورتی که شرکت مشاورین ماوراء بحار برنامه ۷ ساله ایران را تصویب کند بانک حاضرست وام مورد تقاضاى ایران را تأمین نماید در حقیقت ۱۵۰ هزار دلار پرداختى به شرکت موریس نودسن و هزینه‌هاى ریالى آنان در ایران بى‌نتیجه ماندو به ضرر دولت تمام شد دولت مجدداً با شرکت مشاورین ماوراء بحار پیمانى منعقد نمود که با پرداخت ۶۰۰ هزار دلار و هزینه ریالى آنان در ایران برنامه ۷ ساله مورد رسیدگى قرار گیرد مشاورین ماوارء بحار پس ازرسیدگى به طرح‌هاى برنامه ۷ ساله ترجمه آنها را همراه خود به آمریکا برده ودر ۵ جلد به طبع رساندند بانک بین‌الملى اظهار داشت که اصولاً ممکن است به دولت ایران وام داده شود ولى باید مصرف آن تحت کنترل بانک قرار گرفته و عمل نظارت به وسیله مشاورین ماوراء بحار صورت بگیرد دولت ایران قراردادى با مشاورین ماوراء بحار منعقد نمود که سالیانه مبلغ ۳۰۰ هزار دلار به شرکت نامبرده براى عمل نظارت در اجراى برنامه ۷ ساله بپردازد و مبلغى نیز بابت هزینه آنان در ایران به ریال پرداخت نماید با وجود تمام تحمیلات بانک بین‌المللى تا کنون در مورد هر طرحى نمایندگان خود را جداگانه به هزینه دولت ایران اعزام داشته است و نتایج حاصله تا کنون غیرقابل ذکر است و در مواردى که موافقت هایى از طرف بانک نامبرده به عمل آمده همه به قدرى به ضرر ایران است که مصلحت ایران خواهد بود که موضوع مسکوت بماند مثلاً کارخانه سیمان‌سازى ۲۰۰ تنى فارس که اعتبار خرید ماشین‌هاى آن از آمریکا به وسیله بانک بین‌المللى تأمین شده اقلاً ۳۰۰ میلیون ریال تمام خواهد شددر صورتی که یک کارخانه ۲۰۰ تنى سیمان‌سازى که در نظر است در دورود ساخته شودو ماشین‌هاى آن از اروپا خریدارى گردد در حدود یکصد میلیون تمام خواهد شد با بهای کارخانه سیمان‌سازى فارس ممکن بود بدون دخالت بانک بین‌المللى سه کارخانه سیمان تأسیس نمود با تمام تحمیلات فوق بالأخره شنیده می‌شود که دولت از مساعدت و دریافت وام از بانک بین‌المللى مأیوس شده و به بانک صادرات و واردات آمریکا با شرایط مشکل و کمرشکن متوسل شده است به این ترتیب دولت ایران تا کنون متجاوز از یک ملیون و صد هزار دلار و در حدود بیست میلیون ریال براى مشاورین آمریکایى که اکثر آنان در فن خود تخصص ندارند و حتى با کارشناسان درجه دوم و سوم ایران قابل مقایسه نیستند خرج کرده است   بدون آن که نتیجه‌اى به دست بیاورد در صورتی که با همین پول می‌توانستیم مثلاً یک کارخانه سیمان‌سازى ۲۰۰ تنى تأسیس بنماییم و سالیانه مبالغ هنگفتى براى خرید سیمان نپردازیم ما از دوران ساختمان راه‌آهن جنوب به دست یولن و کمپانى و دوران میلیسپو خاطرات بدى داریم که باید از تجدید آن جلوگیرى به عمل آید به همین مناسبت بنده این سؤال را تهیه کردم که تقدیم مقام ریاست می‌کنم و از ریاست محترم مجلس شورای ملى درخواست دارم به اطلاع جناب آقاى نخست وزیر برسانند که براى جواب پرسش‌هاى زیر در مجلس شورای ملى حاضر شوند: در سه ساله پیش عده‌اى آمریکایى به نام مشاورین براى مطالعه در برنامه هفت ساله به ایران دعوت شده‌اند چون لایحه استخدام آنها تا کنون به مجلس شورای ملى نرسیده است مجوز قانونى استخدام آنان چه بوده است.
۲-مبالغى که تا کنون به این مشاورین پرداخته شده است از حیث دلار و ریال چه مبلغ بوده و مجوز پرداخت مبالغ فوق چیست؟ ۳-ریاست مشاورین آمریکایى نامبرده با شخصى به نام ثورنبرگ است این شخص همان کسى است که قرارداد نفت بحرین را با شیخ بحرین منعقد کرده و عملاً تجزیه قسمتى از ایران را تصویب نموده است دولت به چه مجوزى این چنین شخصى را که بر علیه تمامیت ایران اقدام کرده و مستحق مجازات اعدام می‌باشد با حقوق گزاف به خدمت گماشته است.

 این سخنرانی ها در دل میهن دوستان می نشست و در ماه دسامبر  ۱۹۵۰ مجلس با مخالفت در تخصیص بودجه عملاً آن قرارداد را فسخ نمود. وبا یک ضربه برای همیشه به رویاهای سودجویانۀ ثورنبرگ وآلن دالس که سوداهای بسیار در سر پرورانده بودند پایان داد. البته با ملی کردن نفت مصدق ضربۀ دیگری  نیز  به منافع دالس  وارد نمود زیرا یکی از مشتریان  مهم اوشرکت بانکی ج هنری شرودر J. Henry Schroder Banking Company بود که نمایندۀ مالی شرکت انگلیسی نفت ایران و انگلیس بود و او خود عضو هیئت مدیرۀ آن شرکت بود.   به همین سان برادر آلن دالس یعنی جان فاستردالس که بعدها وزیر خارجۀ آیزنهاور شد نیز از ملی شدن نفت زیان دید زیرا  او نیز بدنبال کاری تجاری در ایران  برای یکی از مشتریان شرکت حقوقی سالیوان و کرومول Sullivan and Cromwel یعنی بانک چیس مانهاتان بود.  و شاید چنین بود که برادران دالس در کودتای براندازی مصدق از هیچ چیز  کوتاهی نکردند.

 به هر روی ثورنبرگ، که برای آوردن فشاربه وزارت خارجه برای پشتیبانی از OCI گزارش داده بود که برنامۀ هفت ساله دوم  و همۀ پروژه های OCI    در موجی از فساد شسته و ناپدید شده است،  در این هنگام  میکوشید که میان خودش و OCI که دیگر برادامۀ فعالیت های آن امیدی نمیرفت  فاصله نهد و چنین بود که در سخنرانیی در سفارت آمریکا اعلام داشت که هم OCI و هم سازمان برنامه اشتباهشان در این بوده است که بجای تمرکز برثبات سیاسی ابتدا از اصلاحات اقتصادی آغاز نموده اند.  البته باید این را نیز  بیادداشت که رزم آرا به ثورنبرگ  اعتماد کامل داشت تا آنجا که او را تنها واسطۀ تماسهایش با سفارت قرار داده بود. در واقع ثورنبرگ نقش مشاور اقتصادی رزم آرا را بازی می نمود و در این نقش بود که او  برای  دولت آینده رزم آرا برنامه های  اصلاحات مورد لزوم را می نوشت  که سپهبد جاه طلب  این برنامه ها را  برای جلب موافقت آمریکائیها با نخست وزیریش به  سفارت  می فرستاد  و این برنامه های اصلاحی  البته  تحسین هم سفارت و هم وزارت خارجه  را بر می انگیخت بود. چراکه ثورنبرگ میدانست آنها چه می خواهند.  در این رابطه بود که در ماه مارچ  ۱۹۵۰  ویلیام رونتری  William Rountree  معاون مدیر ادارۀ امور یونان، ترکیه و ایران در وزارت خارجه برای ارزیابی وضع به ایران سفر می کند  و گزارش میدهد که  :

" شرکت  OCI در شرایط موجود دارد بشایستگی کار میکند  اما  اینکه این فعالیت ها به پیشرفتی واقعی  منجرشود،  تا زمانیکه  ساختار آشفتۀ  کنونی حکومت بسامان نیاید بهیچ نخواهد انجامید  و چیزی بجز  سرخویش را بدیواری ازسنگ  کوفتن  نخواهد بود!"

  رونتری از دسیسه بازی های سیاسی که جلوی پیشرفت برنامه ها ی OCI را گرفته است به وزارت خارجه خبر میدهد. بر پایه اسناد وزارت خارجۀ آمریکا در یک نشست کارکنان با معاون وزارت خارجه  نتیجه گیری حاصله  اینست که: " رژیم ایران  در شکل کنونیش قادر  به چارۀ وضعیت نیست"  در این نشست بار دیگر از بی ارادگی بیش از اندازۀ شاه  وعدم شجاعت اخلاقی او ابرازنگرانی  میشود. تصمیم نشست بر این  می شود که به شاه اطلاع داده شود که دولت باید تعویض شود. واگر لازم باشد نام کسیکه می تواند بنحو موثری با دشواری ایران مقابله نماید به  شاه داده شود.  گام نخست آنست که  جان ویلی از سفارت فرا خوانده شود وهنری گریدی  بجای او  منصوب شود و گام دوم آنکه ثورنبرگ می باید نقش مهمتری را بازی نماید. 

پس از اینکه شاه از تصمیم آمریکایی ها به نخست وزیری رزم آرا اطلاع حاصل می نماید، در جلساتی میان او،  ثورنبرگ  ورزم آرا نقشه ی چگونگی ادامۀ این بازی بدینگونه مطرح میشود؛ که شاه می بایست  در اول جولای   ۱۹۵۰ رزم آرا را به نخست وزیری منصوب نماید، رزم آرا سپس  "پنج یا پانزده یا بیست  نفر از نابکارترین  مشکل تراشان  کشور  که اکثراً از رجال فتنه بر انگیز بودند"، را  به عنوان اختلاس و کارهای ناشایست دستگیر و  زندانی می نماید و در همین  احوال رزم آرا لایحۀ اصلاحات را، با این  تهدید بمجلس تقدیم میدارد، که اگر  درظرف بیست و چهارساعت آنرا تصویب ننماید  شاه مجلس را منحل و انتخابات عمومی را  اعلام می نماید.  و سپس "با صدور فرمانیه بر طبق قانون اساسی حکومت  می نماید" . اما با آغاز جنگ کره آمریکائی ها که نگران تجاوز   روسیه  به ایران دراین شرایط بی ثبات  بودند تاریخ نخست وزیری رزم آرا را  بروز  ۲۶ جون  ۱۹۵۰ جلو کشیدند .

 پس از اینکه سپهبد رزم آرا  به صندلی صدارت تکیه داد ، بخاطر نداشتن  منابع مالی  بناچار و با راهنمایی    OCI   تغییرات زیادی در برنامۀ دوم وارد نمود. چراکه  یک وام  ۲۵ میلیون دلاری از سوی بانک صادرات و واردات Ex-Im Bank و وام دیگری با پشتنویسی آمریکا از سوی بانک بین المللی توسعه و ترمیم (که بعدا تغییر نام داد وشد بانک جهانی) به میزان ۷ تا  ۱۵ میلیون دلار به علت دشواری های پشتوانه پول ایران و نامعلومی نرخ ارز به حال تعلیق بود.  از سوی دیگر، بخاطر مخالفتهای دکتر مصدق از نفوذ رزم آرا پس از رسیدن به مقام  نخست وزیری   بسیار کاسته شده بود .  رزم آرا از ارائه موافقتنامه اش برای تصویب به مجلس اِبا داشت زیرا در مذاکرات ناموفقش برای افزایش سهم ایران از درآمدهای نفت به انگلیسی ها امتیازات زیادی  داده بود. البته در شرایطی که اقتصاد ایران   با فقر و بیکاری ورکود صنعت و بازرگانی دست بگریبان بود و پس از  قراردادهای   ۵۰-۵۰ امریکا با ونزوئلا و عربستان سعودی دیگر موافقتنامۀ او با انگلیس، که در واقع دستپخت ثورنبرگ بود، به هیچ وجه برای مجلس قابل قبول نبود؛ به ویژه که اینک دکتر مصدق از ملّی شدن صنعت  نفت صحبت مینمود .

گیتی نوین: نقش بانک صادرات و واردات آمریکا Ex-Im Bank در ارائۀ وام به ایران تا حدی درخور بررسی است.  چرا این بانک؟ و برای چه این بانک می خواست به ایران که با چنین بحران اقتصادی در گیر بود ۲۵ میلیون دلار وام بدهد؟

فرید نوین: پرزیدنت روزولت این بانک را در  ۱۹۳۴ برای مقابله با بحران اقتصادی آن سالها ایجاد کرده بود البته در ابتدا دو بانک صادرات و واردات ایجاد شد یکی برای دادو ستد با روسیۀ شوروی و دیگری برای دادوستد با کشورهای آمریکای لاتین و دیگر کشورها  اما چندی  بعد این دوبانک باهم ادغام شدند. 

گیتی نوین: پس این یک بانک دولتی است؟

فریدنوین: بله این بانک را دولت آمریکا بوجود آورد تا با پرداخت وامهای مشروط به کشورهای فقیر آنها را ترغیب به  خرید واردات از آمریکا بنماید و به این ترتیب با ایجاد تقاضا برای کالاهای آمریکائی از میزان بیکاری در آمریکا بکاهد و این امر البته در سالهای بحران آقتصادی حائز اهمیت بسیار بود. 

گیتی نوین : ولی چگونه بانکهای پر قدرت بخش خصوصی اجازه دادند یک بانک دولتی با آنها رقابت کند؟ 

فرید نوین: این بانک البته  برای رقابت با بانکها ی بخش خصوصی ایجاد نشده بود. تخصص  بانک صادرات و واردات  در دادن وامهای پرخطر است که معمولا بانکهای بخش خصوصی حاضر نیستند درگیر اینگونه وامها بشوند. به هر روی همانگونه که گفتم وامهای این بانک بیشتر جنبۀ کمک به ایجاد تقاضا برای صنایع آمریکاست. البته  وامهای این بانک همیشه باز پرداخت شده است. چون پشت سر این بانک قدرت نظامی غول آسای دولت آمریکاست و همانگونه که خواهیم دید وام پرداختی بانک صادرات به ایران  برای ساختن سد کرج  بر اساس پشتوانۀ درآمدهای نفتی ایران بود که آمریکا مطمئن بود که می تواند شرایط بازپرداخت آنرا فراهم آورد.

گیتی نوین : ولی بنظر میاید که میانۀ بانک صادرات و واردات آمریکا با بانک جهانی چندان خوب نبود. 

فریدنوین: بله این اختلاف نظر از دو سو بود نخست اینکه بانک صادرات و واردات آمریکا برای تسهیل صادرات شرکتهای آمریکایی برپا شده بود و حال آنکه بانک جهانی برای تسهیل تجارت بین المللی از جمله صادرات شرکتهای اروپایی بود. از سوی دیگر تا اندازه زیادی  تنش های قدرت طلبی و سیاسی کارمندانی که برای سازمانهای دولتی کار می کنند  در اختلاف این دو بانک نقش داشت.  چنین بود که هنگامیکه وامهای   یکی از این دوبانک  مثلاً بانک صادرات در جایی باشکست روبرو میشد بانک جهانی کوس و کرنا بر میداشت که ببینید که بانک صادرات چه ناشی و بی تجربه و سهل انگار ست والبته بانک صادرات هم مقابله بمثل مینمود و از ناکارآیی بانک جهانی شِکوه داشت .  هرچند در صورت ظاهر اینگونه تنش ها را معمولا کتمان میکردند:  اما مثلا در یکی از مدارک بانک صادرات  که در آرشیو فدرال رزرو سنت لوئیز است می خوانیم:
ایالات متحده مصّمم به پشتیبانی از نهادهای بین الملل برای نگاهداری از صلح و تامین مالی برنامه های ترمیم و توسعه برای ثبات پولی است. درمورد نکته ی دوم بانک بین الملل توسعه و ترمیم (که بعدها شد بانک جهانی)، به دلایل گوناگون هنوز قادر به ایفای نقشی که در کنفرانس برتون وودز برایش در نظرگرفته شده است نیست. (...) هنگامیکه بانک بین الملل توسعه و ترمیم  به مرحلۀ اجرا ئی رسید، بانک صادرات و واردات به فعالیت های  وامهای  بلندمدت توسعه خود پایان داد. و رابطه ای نزدیک میان دو بنیاد نگاه داشته شد، دوباره کاری و بازپوشی فعالیت ها به حداقل رسانده شد و ما کوشیده ایم که خط مرزی میان عملیات دو سازمان را بر اساس  وامهایی  برای هدفهای کلّی  بلندمدت  در مقابل وامهای کوتاه مدت و میانه مدت برای تجارت خارجی ترسیم نمائیم. امّا تا کنون  نتیجۀ این فعالیت ها حداقل   در زمینۀ  وامهایِ بلند مدت برای توسعه منفی  بوده ست و بانک بین الملل یا قادر به انجام وظائفش نبوده است و یا که خود مایل به انجام آنها نبوده است. 
این امر تا اندازه ای از اینرو بوده ست که  بانک بین الملل برای تأمین منابع مالیش وابسته به بازارهای سرمایه گذاری خصوصی است و تا اندازه ئی دیگر بخاطر عدم شناخت مدیریت کنونیش از ماهیت اساسی وظائفش به عنوان یک نهاد بین الملل می باشد. به هر  روی، ایالات متحده مصّمم به پشتیبانی از نهاد بین الملل است و بانک صادرات و واردات به عنوان بازوی وام دهندۀ دولت آمریکا  می باید به تعهدات دولت آمریکا جنبۀ واقعیت بدهد.   
اگرچه بر بانک صادرات و واردات  التزامی نیست که  فعالیت های  کنونی خود را محدود نماید و ماهیت آتی خویش را بر پایه ی بی عُرضگی  بانک جهانی تعیین نماید. بانک صادرات می تواند در دادن وامهای اقتصادیِ سالم در مدتهای گوناگون که از ماهیتِ توسعه بر خوردارند  و بانک بین الملل ، بخاطر مشکلات  اساسنامه ای و یا دیگر دشواریها قادر به انجام آن نیست ، پیشرو باشد.
همانگونه که دیده می شود در این نوشته انتقاد تیز و تند بانک صادرات از بانک جهانی کاملا مشهودست. درمقابل بانک جهانی نیز از بانک صادرات بسیار گلایه مند بود . این گلایه مندی در کتاب آقای اِد میسون و اَشر دربارۀ تاریخ بانک جهانی تا  اندازه ای تشریح شده است اِد میسون وا َشر می نویسند که: یوجین بلاک (رئیس بانک جهانی) بشدت احساس میکرد که دول عضو  بانک جهانی  می باید  تنها این  بانک را برای   اخذ راهنمایی در امور برنامه ریزی توسعه  و وامهای بلندمدت برای پروژه های "صحیح" در نظر بگیرند.  او در چندتایی از گفتگوهای محرمانه اش در موقعیت های مختلف درسالهای  ۵۵-۱۹۴۹ به این موضوع اشاره کرده بود. اگرچه در یاد آوری خاطراتش د ر  ۱۹۶۱  وی به صراحت ادعا کرد که هرگز رقابتی میان بانک صادرات و بانک جهانی نبود. او گفت:
 ما با بانک صادرات و واردات بگومگویی نداشتیم.  امّا احساس می کردیم  که آنها ممکن است کاری بکنند  که اعتبار یک کشور وام گیرنده را بخطر اندازد.  و یا ما فکر می کردیم که آنها مایلند به کشوری وام دهند، که ما ، از اینرو که آن کشور سیاست های درستی را دنبال نمیکرد، تقاضای وامش را رد کرده  بودیم.  این امر به اصطلاح مانند زیر پای مارا خالی کردن بود  آن هم در هنگامیکه تلاش می کردیم کشوری را مجبورنمائیم که اموراتش را اصلاح نماید. اما نگرانی واقعی ما این بود که هر بار که  بانک صادرات وامی می پرداخت به میزان بدهی یک کشور می افزود و آن وامها به ناچار در ردۀ همگن با وامهای ما قرار میگرفتند.  و درآن سالهای نخست ما شاید احساس می کردیم که  برخی از کشورها   اعتبار محدودی داشتند  و اگر کشوری   میرفت و همۀ پولی که می خواست را از بانک جهانی میگرفت و همۀ  پولی را هم که می خواست از بانک صادرات واردات آنوقت ممکن بود بیشتر از آنچه که از لحاظ تجارت بانکی درست   باشد وام بگیرند. 
گیتی نوین: پس برداشت من اینست که بانک صادرات و واردات همانطور که گفتید هدفش گسترش و افزایش صادرات امریکا بود یعنی اگر شما کالایی را از آمریکا می خریدید این بانک به شما وام میداد تا بتوانید به آن دادو ستد بپردازید ولی در وامهای بانک جهانی  کشورهای اروپایی هم زینفع بودند.  پس باید گفت که این مرافعه میان بانکهای خارجی عامل دیگری بود که در بیراهه رفتن مدرنیزاسیون  ایران نقش بازی کرد. یعنی این بانکها بجای اینکه وامی برای پروژه های درست توسعه بپردازند روی چشم و هم چشمی باهم و دست یافتن به بازارهای صادراتی به وامها رسیدگی میکردند.  و البته شاید خودشان بوجود آورندۀ فسادی بودند که از آن مینالیدند.

 فرید نوین: دقیقاً همینطورست . مسئله توسعه واقعی  اقتصادی  در هرج ومرج مبارزه  سازمان سیا با کمونیزم و  چشم و همچشمی بانکها و سودجویی های کمپانی ها که چشم به در آمدهای نفتی دوخته بودند و حسادت انگلیسها برای محفوظ نگاه داشتن خوان یغمایشان همه دست بدست هم داده بودند تا مدرنیزاسیون ایران، به آن شکل غرب زده اش  که آل احمد توصیفش کرده بود، را برپاسازند.  به هر روی با ضعیف شدن وضع اقتصادی ایران و عدم توانایی رزم آرا در حل مسئله نفت و به کار انداختن پروژه های برنامه دوم در ۲۳ ژانویۀ  ۱۹۵۱ سفیر کبیر آمریکا در ایران آقای گریدی Grady در تلگرامی به وزارت خارجه امریکا  نوشت:
 ما برآنیم که با که تلاشی پوینده ایران را از لحاظ سیاسی  واقتصادی بازسازی کنیم  وبدینسان آنرا به آوند سٌَدی  در برابرسیلاب تهاجمی روسیه استوار سازیم. از اینروست که  ما باید از پشتیبانی کامل و مؤثر هم از سوی واشنگتن و هم از لندن  برخوردار باشیم.  برای تحقق این آرمان این نکات ضروریند.   
۱- کسب موافقت   بدون تاخیر از بالاترین مراجع  انگلستان دربارۀ داشتن  راهکارهایی همسان، 
۲- ادامۀ تلاشهای ما در اینجا از راه ایجاد روابط شخصی با شاه و نخست وزیر و با همکاری با انگلستان (اگر بشود که آنان را متقاعد نمود که با ما به اخلاص همکاری نمایند) برای تقویت روحیه اشان و راهنمایی گامهایشان در مسیر راهی برای پیشرفت آبادانی در این کشور ،
۳-  تشویق حل هرچه زودتر مسئله نفت،   
۴- ارائه کمکهای مالی نظامی و سیاسی به ایران با شرایطی ساده  ودر مبالغی درخورتوجیه با توجه به موقعیت استراتژیک این کشور. 

در تلگرام آقای گریدی به روابط بد شاه و نخست وزیرش رزم آرا اشاره شده بود و البته هراس شاه را از رزم آرا،  با توجه به اینکه سلسله پهلوی خود با  یک کودتای نظامی بر علیه احمدشاه  به سلطنت دست یافته بود، قابل فهم میدانست .  هرچند، بگفتۀ خود رزم آرا در یک مصاحبه با آسیوشیتد پرس اینک شاه به اندازۀ کافی  اورا  را تضعیف کرده بود که دیگر از اونترسد و از اوپشتیبانی کند.

  در سرانجام این مرحله وزارت خارجۀ آمریکا با همکاری بانک صادرات و واردات آمریکا  و توافق رئیس جمهور برنامۀ برای کاهش ضعفهای ایران و زیربنای اقتصادی اش تدوین کرده بود که شامل موارد زیر بود: 
(الف)   یک وام  ۲۵ میلیون دلاری ازسوی بانک مزبور  برای ساختن جاده  وبهبود کشاورزی. عدم موفقیت ایران از پذیرفتن این وام   آمریکا را نیازمند اتکاء به بانک بین الملل توسعه وترمیم می نمود تا بتواند آنرا بسان اهرمی برای فشار بدولت ایران برای بهبود وضع اقتصادی کشور و جلوگیری از نفوذ کمونیزم بکار گیرد. 
(ب) تحکیم سازمانی سفارت آمریکا و پست های کنسولی و گشایش یک کنسولگری در اصفهان 
(پ)  گسترش قابل توجه روابط اطلاعاتی و فرهنگی با ایران 
(ت) یک برنامۀ کمکهای نظامی مطابق  توانائیهای ارتش ایران 
(ث)  بک برنامۀ کمکهای فنی با استفاده از منابع مالی اصل چهار با تمرکز بر بهداشت عمومی،  توسعه روستا، و آموزش و غیره درسطح دهات. 
(ج) کوشش برای همکاری با دولت انگلیس برای  دادن توانائی به ایران که بتواند ذخائر دریافتی از نفت به لیرۀ استرلینگ  را برای آبادانی اساسی  مورد استفاده قرار داده  ودرصورت لزوم بتواند آن ذخائر را به دلار تبدیل نماید و صرف تعهدات دلاری برای توسعه بنماید.

  اما پس از اینکه گریدی درخواست نمود که مبلغ این وام به ۱۰۰ میلیون دلار افزایش یابد، در ۱۶ فوریۀ  ۱۹۵۱ وزیر خارجه آمریکا  دین آچسن در تلگرامی برای گریدی  سفیر آمریکا در ایران که  برای شرکت در کنفرانسی به استامبول رفته بود نوشت:
 من در بارۀ تلگرام اخیر شما با پرزیدنت صحبت کردم و ایشان توجه کاملی را به پیشنهاد شما در بارۀ افزایش   وام  بانک  صادرات و واردات آمریکا به میزان  ۱۰۰ میلیون دلار معطوف نمود اما با آگاهی کامل به وضعیت ایران رئیس جمهور با توصیه شما موافق نیست و پیشنهاد نموده است که وام ۲۵ میلیون دلاری بانک صادرات وواردات به اجرا گذاشته شود.
از دید وزارت خارجه  میزان کمک آمریکا چه در حال حاضر وچه میزان پیش بینی شده برای آینده بر اساس  برنامه ئی واقع  بینانه است که برای تحقق اهداف آمریکا طراحی شده است. ما اطمینان داریم که   بهره های حاصله برای ایران  و منافع سیاسی برای آمریکا ناچیز خواهد بود  مگر آنکه دولت ایران تمایل    خودرا به پذیرفتن: (الف) صریح  و مستقیم مدیون بودن بر پایه ی قرار داد وام  و (ب) نظارت فنی آمریکا  در ارتباط با هزینه های وام مزبور به آشکاری نشان دهد.  
بباور ما  پرونده این امرشفاف است.  بانک صادرات وواردات آمریکا، با همکاریِ کامل، تفاهم دوستانۀ خویش را  دربارۀ موقعیت ایران نشان داده است. بانک آمادگی خویش را برای اجرای این دادوستد در نهایت سادگی و روشنی  وهماهنگ با شروط یاد شده در پیش مجدداً ابراز نموده است.  از سوی دیگر ایران به وقت گذرانی پرداخته و جلوی  تلاشهای ما را برای کمک به وسیله وام بانک صادرات وواردات سد کرده ست.چنین مینماید که بکارگیری این راهکارها  در تأ یید این نظریه است که ایران می خواهد از شکست وام بانک صادرات و واردات بگونۀ اهرمی برای اخذ امتیازات بیشتر از امریکا استفاده نماید.  من پیشنهاد میکنم که پس از بازگشت به ایران شما به اطلاع رزم آرا و احیانا شاه برسانید که دولت آمریکا نمی تواند وامی را بدون اخذ حداقل شرایط یاد شده در بالا بپردازد. 
در ماه مارچ  ۱۹۵۱ آچسن به فکر افتاد که، در شرایط موجود،  اینک که برنامه های OCI با مخالفت مجلس به شکست انجامیده، باید از برنامه هفت ساله دوم که در  ۱۹۴۸ به تصویب مجلس رسیده بود   برای کمک  به  توسعه و به ثمر رساندن اهداف آمریکا در جلوگیری از کمونیزم  استفاده نمود .   و انگار بر این بود که برنامه ها ی کوچک و کم هزینه تری از قبیل چاه زدن و استفاده از تلمبه آب در نقاطی مشخص،  از جمله در زمین های توزیع شدۀ شاه، و  هزینه هایی نسبتاً ارزان اما  چشمگیری، مانند  اسفالت کردن  خیابان ها و جاده سازی و برنامه های  بهداشتی،  که موجب  برانگیختن دلبستگی مردم میشد، تنها راه رساندن سریع کمک به ایران  است و با نشان دادن دستاوردهای این گونه برنامه ها  می توان   با تبلیغات حزب توده مقابله نمود. و البته با توجه به کمبود مواد اولیه و متخصصین میبایست که یا این پروژه ها  هماهنگ با برنامه های اصل چهار گسترش یابد و یا که برنامه های اصل چهار بسوی برنامۀ دوم منعطف  گردد.

 گیتی نوین: پس برنامه ی دوم براستی در هم ریخته  شده بود اما پس از ترور رزم آرا  چه بر سر ثورنبرگ  آمد؟

فرید نوین:  پس از ترور رزم آرا امریکائیها وضعیت ایران را مورد ارزیابی مجدد قرار دادند. اینک آمریکا سناریوها مختلفی را در بارۀ دفاع از ایران مورد بررسی قرار میداد و بتوجه به وضع وخیم مالی ایران دین آچسن ارسال کمکهایی از قبیل برخی مواد مصرفی  مانند دارو و اغذیه  را نیز بررسی میکرد، اما ازآن هراس داشت که اینگونه کمکها ایجاد سابقه خواهند نمود و قطع آنها در سالهای بعد دشوار خواهد بود. یک امرمسلم بود و آن اینکه ثورنبرگ در مأموریتش شکست خورده است و انگلیسها به عنوان متحد اصلی آمریکا از دخالتهای او  در مذاکرات نفت خشمگین و ناراضیند. بانک جهانی از اینکه او اقتصاد را نمی فهمد و سفیر آمریکا گریدی  از مداخلات سیاسی او ناخشنودند.  گریدی از ثورنبرگ می خواهد که ایران را ترک کند. ثورنبرگ پس از خروج از ایران تقاضا می کند که با   دین آچسن وزیر خارجه ملاقات نماید صورت جلسۀ این ملاقات در تاریخ ۵ جولای  ۱۹۵۱ که درآن ویلیام رونتری نیز شرکت نموده است به شرح زیراست: 



ماکس ثورنبرگ و همسرش لیلا
شاه و رزم آرا


 آقای ماکس ثورنبرگ که اخیراً  پس از چندین سال  خدمت به عنوان رئیس OCI گروهی که  دولت ایران را  در برنامه توسعه اقتصادی راهنمایی مینمود به کشور بازگشته و برای ارائۀ نظریاتش در بارۀ وضعیت ایران به  ملاقات  وزیر امورخارجه امده است.

آقای ثورنبرگ  به وزیر خارجه نسخۀ یادداشتهایی که برای این ملاقات تهیه نموده   و  ضمیمۀ  این  صورتجلسه است را  به وزیر خارجه داد و پیشنهاد نمود که آقای وزیر آنرا بخواند . گفتگوهای بعدی آقای ثورنبرگ اکثراً در بارۀ روشنی بخشیدن به مفاد این یادداشتها بود.

آقای وزیر پس از خواندن یادداشتها اظهار داشت که وضعیت کنونی ایران شاید تا اندازه ای از ایده های غربی  تأثیر میگیرد که در آن کشور نفوذ نموده اند ولی ایرانیان بدلایل گوناگون نتوانسته اند آنها را به بهره رسانند. در نتیجه، اینک آن کشور  تعداد زیادی "روشنفکران بدون کار" دارد که این موضوع ملی کردن را برداشت کرده اند و برآن پافشاری می کنند بدون آنکه دریافت به اندازه ئی داشته باشند که چگونه می توان آنرا  بگونه ئی منظم  بدست  آورد ویا چگونه می توان آنها را برای منفعت واقعی کشور بکار گرفت.  

آقای ثورنبرگ  این برداشت را تأیید نمود  و گفت که لازمست که ما شیوۀ  دولتمردی خویش را درجهت آفرینش گونۀ حکومت در ایران  بکار بریم که بتواند  این وضعیت را اداره نماید. شاه خالصانه به رفاه مردمش علاقمند است اما دارای فقدان شجاعتی لازم  برای  دست یازیدن به اقدامی درخورست که می باید از سوی او صورت پذیرد. البته می توان او را به درپیش گرفتنِ  برنامه ای سازنده  تشویق نمود مشروط بر آنکه وی از پشتیبانی  ایالات متحده  و انگلستان اطمینان حاصل نماید که در صورت عدم چنین پشتیبانی  او دست به  هیچ اقدامی نخواهد زد.  آقای ثورنبرگ این نظررا ابراز نمود که  یک مقام   بلند مرتبۀ آمریکائی  اینک می باید برای مذاکرات خصوصی با شاه به ایران سفرکند  اما پیش ازاین که بتواند به شاه اطمینان دهد که هم انگلستان و هم آمریکا کاملاً از او پشتیبانی می کنند  کسیکه به ایران میرود می باید قبلاً مذاکراتی با انگلیسی ها  برای کسب حمایتشان انجام دهد . از نظر آقای  ثورنبرگ  ، اگر که فشارهایی که بر علیه   دکتر مصدق  اعمال میشود برداشته شود، او نخست وزیری  مناسب برای ایران خواهد بود. و به این منظور  آغازی مؤثر در بکار نهادن  برنامه توسعۀ اقتصادیی فراگستر به شاه این امکان را خواهد داد که این فشارها را ازاو بردارد. یکی از نخستین گامهایی که شاه می باید بردارد اینست که  برخی از عناصرشرور را ، چه در مجلس و چه در دیگرجاها، دستگیر وزندانی نماید. سپس  اومی باید از مجلس بخواهد که قوانین لازم برای پیشرفت را تصویب نماید. و اگر مجلس در اجرای این امرتوفیق نداشت می باید منحل و انتخابات تازه ای در مدت مقرر صورت پذیرد.

آقای ثورنبرگ اظهار داشت که اگر ایرانی ها حکومت خوبی میداشتند فرونشاندن همۀ هیاهوها   به  بیشتر از دوساعت وقت نیاز نداشت.  اما در بارۀ گامهایی که می بایست در این هنگام برداشته شود آقای ثورنبرگ فکر میکند که انگلیسها می باید تدریجاً خروج  خویش ازایران  را آغاز نمایند.  واجازه دهند که عملیات تولیدی نفت کاهش یافته و یا متوقف گردد زیرا این اقدام اثری  مثبت بر وضعیت خواهد گذاشت و امکان یک انفجاررا به حّداقل  درجه خواهد رساند. در چنین صورت عناصر مخالف در ایران به ستیزه  با یکدیگر برخواهند خاست اما آقای ثورنبرگ برآنست که ارتش  به مقابله با چنین وضعیتی قادرخواهد بود.  شاه آنگاه   خواهد توانست  که   برای تشکیل یک حکومت شایسته  که بتواند   ترتیبات بخردانه ای را با منافع انگلیس پیدا نماید اقدام نماید

در پاسخ بپرسشی از وزیر امورخارجه آقای ثورنبرگ اظهار داشت که اگر عملیات تولید نفت متوقف شود ایران هنوز می تواند برای مدتی درخور ملاحظه  بصورت تجزیه نشده باقی بماند . وی گفت که تنها پانصد هزارنفر از جمعیت هفده میلیونی ایران مستقیماً از عملیات شرکت نفت بهره می برند . اما از دیگرسوی درآمدهای نفتی به جیب گروه حاکمه میرود و مردم عادی هرگز از داشتن یکی از بزرگترین صنایع نفتی جهان بهره ایی نبرده اند.   

آقای رونتری به این واقعیت اشاره نمود که در حال حاضر  بخش عُمده ای از بودجۀ داخلیِ دولت به درآمدهای نفتی وابسته است و قسمت اعظم  تراز پرداختهای بین المللی  از در آمدِ نفت تأمین میشود. بنابراین  پایان دادن به درآمدهای نفتی پرداخت هزینه های دولت را، حتی برای پرداخت حقوق های  کارمندان اداری و ارتش، ناممکن خواهد ساخت و بنحوی بسیار جّدی بر واردات مواد  ضروری  اثر خواهد گذاشت. آقای ثورنبرگ   تأیید نمود   که ناتوانی در پرداختِ حقوقِ ارتشی ها وضعیت  را وخیم خواهد نمود ولی  احساس می نماید که حداقل در زمان حاضر  جنبه های  دیگر این دشواری فاقد اهمیتی ویژه است. او به میزان بسیاربارزِ اندوخته های مالیِ متعلق به ایران  که انگلستان در لندن نگاهداشته است اشاره نمود و گفت که آزاد نمودن این اندوخته ها ایران را برای مدتی طولانی  برپا نگاه خواهد داشت.

در پاسخ به پرسش وزیر امور خارجه آقای ثورنبرگ اظهار داشت که بهتر خواهد بود که عملیات تولیدی نفت را موقتاً ادامه داد مشروط براینکه این امر موجب "انفجار" نگردد. اگرچه او احساس میکند که  برای دکتر مصدق غیرممکن خواهد بود که موافقتنامه ای را  برای ادامۀ عملیات تولیدی، تحت شرایطی که اینک در ایران حکمرواست امضا نماید. بنابرین او احساس می کند که پیش از روی دادن یک واقعه ناخوشایند مانند کشتار دستجمعی شهروندان انگلیسی بدست ایرانیان آزرده  شده  انگلیس ها  می باید  از ایران خارج شوند  زیرا این ممکن است به بحرانی  بزرگ بدل شود .

در اشاره به رویدادهای گذشته  آقای ثورنبرگ گفت  که ضعف   سفیرکبیر گریدی در این بوده است که او  می کوشیده است که درمانهایی اقتصادی را برای بیماری های سیاسی تجویز نماید و پیش ازاینکه اصلاحات سیاسی به منصه ظهور رسد  تلاش می نموده است که اصلاحات اقتصادی  را بدست آورد . او اظهارداشت که عدم موفقیت برنامۀ هفت سالۀ سازمان برنامه ازین ناشی می شده است که در وضعیت کشور هیچ انتظام سیاسی وجود نداشته است و ایرانیانِ مجریِ برنامه خود مبتلا  به فسادی گسترده بودند که بکلی نادیده گرفته شده وهیچکدام از آنها به کیفر نرسیده اند. اقدام به اصلاحات سیاسی پیش از هرگونه بهبود  در استانداردهای پایینِ وضعِ اقتصادیِ  مردمِ ایران  ضروری می باشد و چنین اصلاحات تنها با آمادگی ایالات متحده و انگلستان برای پشتیبانی از شاه در اخذ تصمیماتی حاد میسر خواهد گشت. آقای  ثورنبرگ گفت که  سفیر کبیر ویلی  برداشتی متفاوت داشت اویک کارشناس سیاسی بود و نه کارشناس اقتصادی ، او که یک"مخالف  مداخله سیاسی"  بود فکر نمی کرد که تلاش برای  تأثیر نهادن بر  ریخت سیاسی یک کشور درست باشد .

در روشنایی بخشیدن بیشتر  به اینکه شاه چگونه می تواند یک دولت جدید را برپا سازد آقای ثورنبرگ گفت  که شاه میباید مردی قوی را بعنوان نخست وزیر منصوب نماید.  اگر مصدق آن مرد نیست شاید قوام باشد. زیرا او سیاستگری بی رحم است. اگرچه نقطه ضعف او اینست که شاه به او بی اعتمادست. آقای ثورنبرگ احساس میکند که اگر ما در انتصاب  قوام دخالت نمائیم می توانیم به شاه اطمینان بدهیم که  وی فقط  یک نخست وزیر خواهد بود و به او اجازه داده نخواهد شد که هیچگونه جاه طلبی را  درسر بپروراند ، چه جاه طلبی ای که ممکن است در جهت دیکتاتوری  خودش بکار ببَرَد و چه آنکه به برکنار کردن شاه از ریاست حکومت. اگر فقط قرار بر این باشد  نخست وزیری  برنامۀ اصلاحات را اجرا نماید به غیر از قوام یک دوجین از دیگرکسان هم هستند که می توانند  نخست وزیر بشوند. شاه تنها می باید بتواند لوایحش را از تصویب مجلس بگذراند  و امکان این امر با راهکارهایی  درست وجود دارد. او می باید مردانی شایسته را برای کابینه برگزیند و ازاینکه  ماشین سیاسی قدیمی ها کنترل برنامۀ هفت ساله سازمان برنامه را بدست گیرد جلوگیری نماید.  آقای ثورنبرگ اظهار داشت که ایرانی ها به کمک های فنی باکیفیتی مانند آنچه که شرکت OCI فراهم می آورد نیازمندند وسپس بتفصیل در بارۀ  نیاز به کمکهای اصل چهار که به حداکثر روستا ها  با بیشترین سرعت ممکن برسد صحبت نمود. 

وزیر خارجه  نگرش خویش را از گفته های وی چنین خلاصه نمود که از اظهارات  آقای ثورنبرگ چنین بر میاید که از دید ایشان نکات اساسی یک راه حل  برای وضعیت ایران بشرح زیر است: (الف) پیدا کردن شخص درستی مانند رزم آرا بعنوان نخست وزیر (ب) اجرای اصلاحات بنیادی  و التزام به  گذراندن قوانین مربوط به اصلاحات درمجلس و در صورت عدم موفقیت در این امر با صدور فرمانیه و (پ)   جلوگیری از "گروه قدیمی" ها در اعمال قدرت وتأثیر نامطلوبشان. آقای ثورنبرگ اظهار داشت که اگرتعدادی میان پنج تا بیست و پنج نفر از شرورترین افراد  زندانی شوند  کافی خواهد بود که "لرزه بر اندام" همه شان بیافتد.

در جریان این مباحثه آقای ثورنبرگ از سفیر کبیر گریدی انتقاد نمود زیرا او  بخاطر مداخلِۀ ایشان (آقای ثورنبرگ) در مذاکرات با شرکت نفت ایران انگلیس از او خواسته بود که ایران راترک  نماید. سفیرکبیر سپس این موضوع را به آقای علا گفته بود که درنتیجه  آبرویی برای آقای ثورنبرگ باقی نمانده بود. با ترک ایشان از کشور اینک دولت ایران از داشتن مشاورنفتی برای رایزنی محروم مانده و بنابرین اینک بدون داشتن آگاهی های لازم برای  بدست آوردن قضاوتی بنیانی مجبور به اخذ تصمیم است. 

وزیر امور خارجه ازلُطف آقای ثورنبرگ در ابراز نظریات سودمندش دربارۀ این دشواری های بس پیچیده  سپاسگذاری نمود. 

 گیتی نوین - شاید با هوده باشد که به اوضاع ایران و نقش سپهبد حاج علی رزم‌آرا  در ین دوران  روشنایی بیشتری بیفکنیم.  او  فرزند سرهنگ محمد خان از افسران  قزاقخانه بود که به نسبت دیگر ارتشی های آنزمان تا اندازه ای درس خوانده تر و فهمیده تر بود.  درساختار نوی ارتش در سال ۱۳۰۰   درجه ی سرهنگی برای او که یک  میرپنج قزاق  بود کاهش درجه بشمار میامد و  از این رو    پس از چند ماهی  خدمت درخواست بازنشستگی نمود. 

حاجعلی رزم آرا در  دبیرستانهای الیانس، اقدسیه و دارالفنون  درس خوانده بود و  پس از گذراندن مدرسه ی نظام مشیرالدوله   در سال  ۱۲۹۹  در سن  نوزده سالگی با درجه ستوان دومی وارد ارتش گردید. و سه سال بعد وزارت جنگ  او را  به همراه چند افسر جوان  به دانشکده  سن سیر به فرانسه  در رشته پیاده نظام  فرستاد.   پس از بازگشتش به ایران در بخشهای مختلفی خدمت نمود  و پس از شهریور  ۱۳۲۰ و تبعید رضاخان  او  به جای سرلشکر بوذرجمهری، فرمانده لشکر اول مرکز گردید.

پس از اشغال ایران  و از همپاشیدن ارتش اوضاع امنیت ایران به ویژه در مناطق کردستان و لرستان و بختیاری بس نابسامان شده بود. این فروپاشی ارتش براستی به یک نابودی میماند، برای نمون به تخمین ستاد ارتش  از پنجاه هزار تن نیروی  لشگرهای یکم و دوم تهران  تنها دوازده هزار نفر باقی مانده بودند و در واقع  برخی از امیران ارتش به نومیدی می گفتند که به هیچ نیروی در خور اعتمادی دسترسی ندارند.  آمریکائی ها به این برآیند رسیده بودند  که اگر  برای بازسازی امنیت به ویژه در کردستان که سخت در هرج و مرج  شده بود به ارتش ایران اسلحه دهند بیکفایتی سران ارتش و ژاندارمری رضا خانی تنها موجب افتادن آن اسلحه ها بدست کردها خواهد شد.   و چنین بود که انگلیس ها با همه اینکه هنوز در گیر نبرد های جنگ دوم جهانی بودند و ترجیح میدادند که نیروهای ایران برقراری نظم داخلی را بر عهده بگیرد با بیزاری و بناچاری تصمیم گرفتند که خود به برقراری امنیت در کردستان بپردازند.

 ولی این دشواری ها و بی نظمی و عدم امنیت  در همه ی روستاها و مناطق ایل نشین نیز به چشم میخورد. این امر البته  موجب احساس سرشکستگی و خواری بیشتر سربازان و افسران میهندوست ایرانی بود که در گیر فساد های دربار نبودند. و البته این نیروها توان آنرا هم نداشتند که سربازان فراری را کیفر دهند. و چنین بود که این دشواری ها رو به افزایش بود زیرا به ویژه روسها  سربازان فراری را   در پناه  میداشتند و این خود بر دشواری  فروپاشی ارتش بس می افزود زیرا مناطق  گیلان، مازندران و آذربایجان که  بیشترین شمار سربازان ارتش را فراهم میاوردند زیر نظارت روسها بود .

فرماندهان ارتش مانند زاهدی و رزم آرا  و ارفع شاه را متقاعد کرده بودند که برای بازسازی ارتش باید نظام وظیفه ئی اجباری برقرار شود و شاه که زیر نفوذ اندرزهای پدرش  بیشتر از هرچیز بداشتن ارتش و حکومت بزور سرنیزه علاقمند بود، توصیه این فرماندهان را بدون هیچ برو برگرد پذیرفته بود. اگرچه آمریکائی ها به شاه و ارتش فشار میاوردند که ارتش باید از نیروهای داوطلب باشد ولی بزودی معلومشان شد که این خواسته در شرایط ایران به هیچ وجه عملی نیست.  البته برپایی نظام وظیفه ی اجباری نیز  کار چندان آسانی نبود زیرا از یک سو در مناطق ایل نشین ناآرامی بود و از سوی دیگر در مناطق زیر اشغال روسیه آنها اجازه ی سربازگیری نمیدادند. ولی با این همه رفته رفته وضعیت نظام وظیفه در مناطق بیرون از دسترس روسیه شوروی سامان گرفت.

اما همینکه ارتش نوپا شکل گرفت دخالت های سفارت های اروپایی وآمریکایی  از یکسو در رابطه با منافع استراتژیکی شان و رقابت جاه طلبانه ی سپهبدها و سرلشگرها از سوی دیگر  ، و دخالت احزاب سیاسی از توده  ئي ها و جبهه ی ملی ها و مذهبی ها که میخواستند از برپایی دیگر باردیکتاتوری رضاخانی جلوگیری کنند،  و دخالتهای دربار و شاه که می خواستند از  ارتش پایگاه قدرتی برای خود بسازند شوربای غریبی ایجاد نموده بود. شاه با بکاربردن اندرزهای پدرش  بویژه میخواست، با سیاستهای ماکیاولی،  ارتشی وفادار بخود برپاسازد؛ هر فرمانده ارتش باید متقاعد میشد که تنها  شاه ست که می تواند پاداشهای هنگفت مالی و توانمندی و نیرو به آنها بدهد و آنها را از گزند کیفر مجلس وقانون پاسداری نماید. و بهای پشتیبانی شاه وفاداری مطلق و بی چون و چرا به او بود.   اما در آن سالهای نخستین که درامد نفت به یغما میرف،  افسران پایین درجه از درآمدهایی ناچیز برخوردار بودند و امکان پیشرفت و ترفیع به درجه های بالاتر، که به فرزندان اشراف تعلق داشت، برایشان بسیار محدود بود و درجه داران ارتش خودرا همچون زندانیان در میشمردند و ازاین رو بود که حزب توده توانسته بود به ارتش رخنه نماید. 

البته  بسیاری ازسپهبدها و سرلشگرهای شاه هم میدانستند که در آن بلبشو اگر دست خود را درست بازی کنند  شاید که همچون رضاخان بتوانند بر اریکه قدرت فرارسند و از اینرو بود که شاه دائما در حال پس و پیش کردن مهره های  ارتش به شیوه هایی دلواپسانه بود تا دو هدف را دنبال نماید نخست از پدیدار شدن رضاخانی دیگر در میان افسران ارشدش جلوگیری نماید و دوم  اینکه راه هرگونه رخنه  بر ارتش را بر سیاستمدارانی مانند قوام و یا مصدق ببندد تا که پایگاه قدرتش کاستی نگیرد.  چنین بود که شاه مانند رضا خان فرمان هایش را بر ارتش مستقیما از سوی ستاد ارتش اعمال می نمود و وزارت جنگ را  در تصمیم گیری هایش دخالت نمیداد و از  وزارت جنگ  تنها به آوند فراهم اوردن بودجه ارتش بکار میگرفت. اما نخست وزیران پرقدرت از زمان قوام تا مصدق میکوشیدند تا این چموشی شاه را مهار نمایند و ارتش را  به زیر  حکومت قانون در آورند. 

از سوی دیگر، فرماندهان ارشد ارتش از قرارداد سه جانبه در ۱۳۲۱ tripartite treaty of alliance  میان روسیه شوروی انگلیس و ایران، که به نیروهای ایران تنها وظیفه ی برقراری امنیت داخلی را محول نموده بود،  ناخشنود بودند. آنها بدرستی دریافته بودند که آن قرارداد اتحاد ارزشی نداشت و  بیش از بازیی با واژه ها  نبود  چرا که نیروهای  متفقین   با ایران   به آوند  یک متحد راستین و برابر  رفتار نمی نمودند و بل رفتار شان ادامه ی تحقیر و خواریی بود که با اشغال ایران آغاز کرده بودند. 

انگلیس ها برای انکه دست آمریکایی ها را از ایران کوتاه  بدارند می خواستند که  هیئتی مرکب از مشاوران نظامی  انگلیس و روسیه بر ارتش ایران نظارت داشته باشد.  چرا که  بسیاری از افسران ایرانی  به آلمان ها علاقمند بودند و  بویژه از انگلیس ها بیزار بودند، زیرا بگمان آنها این انگلیس بود که پای روسیه کمونیست را به ایران باز کرده بود. آنها بویژه  از اینکه انگلیس پیشنهاد نموده بود که ارتش ایران باید ارتشی کوچک مرکب از داوطلبان باشد بسیار  خشمگین بودند . والبته مشاورین نظامی کمونیست روسی ابدا نه برای آمریکایی ها پذیرفتنی  بود و نه برای دربار.  

سرانجام، شاه زیر فشار امریکائی ها  ناچار به پذیرفتن   یک هیئت مشاورین آمریکائی  برای نظارت برارتش و ژاندارمری شد.  به ويژه آمریکائی ها با فراهم آوردن کمکهای مالی زیر برنامه ی کمک  وام و کرایه US Lend Lease Aid تا اندازه یی از تلخی این سرافکندگی برای شاه کاسته بودند.  از سوی دیگر شاه امیدوار بود که با عهده دار شدن نظارت آمریکائی ها  ارتش ایران  را گسترش دهند و آنرا با سلاح های  مدرن مجهز نمایند. اما  با همه اینکه شاه کاملا در این باره در برابرشان سر به تسلیم فرود آورده بود،  بسیاری از افسران  ارتش  از نظارت  وکنترل ارتش از سوی  کشوری بیگانه بی اندازه خشمگین بودند. به هر روی با آمدن سرهنگ نرمن شوارتزکف   Norman Schwarzkopf برای ژاندارمری و ژنرال رایدلی Ridley برای ارتش تصمیم گرفته شد که ارتش ایران از افسران  ناسازگار با نیروهای بیگانه پاکسازی شود.  و ستاد ارتش  از افسران آماده  به همدستی باز سازی شود.

انگلیس ها در زیر پرده ی  شورش نان در آذر ۱۳۲۱ بر علیه قوام السلطنه    افسران ارتش طرفدار آلمان را از کار برکنار نمودند. در  ۱۳۲۲ رزم آرا از سوی قوای  متفقین  به ریاست ستاد ارتش ایران برگزیده شد.  او به زیرکی و تیزهوشی توانسته بود به آوند شخصیتی با ثبات و مصمم مورد اعتماد سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و انگلیس CIA و    MI6 قرار گیرد.  رزم آرا  با همکاری روزنامه‌نگارانی مانند   علی اکبر صفی‌پور  توانست افسران و فرماندهان موافق با نظارت متفقین را  که از  یارانش  بودند به جایگاه فرماندهی های مهین و پر هنش ارتش برگمارد و به این شکل نفوذ خود را بر ارتش گسترده سازد. هرچند هنوز بسیاری از افسران  رده های پائینی از  قرار گرفتن درزیر فرماندهی بیگانگان ناخشنود و خشمگین بودند. تا آنجا که برخی از آنان تصمیم به کودتا داشتند.  یکی از این کودتا های نافرجام قصد داشت که شاه را به آوند یک نماد سلطنتی اما بدون توان حکومت نگاهداری نماید و سران آن با رزم آرا تماس گرفته و  از او دعوت به همکاری نموده بودند. ولی رزم آرا از واکنش ناخوشایند روسیه به آنان  هشدار داد و موجب شد که کودتا سترون بماند.

به هر روی در همانسال مجلس لایحه ی استخدام سی تن مستشار آمریکایی  برای ارتش و هشت تن برای ژاندارمری و  یک آمریکایی بنام تیمرمن را  به آوند مدیرکل شهربانی تصویب نمود. اما زیر فشار مجلس و افکار مردم شاه با اکراه مجبور به  امضای فرمانی شد که رئیس ستاد ارتش (رزم آرا) را در زیر نظر وزیر جنگ قرار میداد  و همچنین توان حکومتی خود شاه نیز تا اندازه ایی محدود و زیر نظارت مجلس میشد.  و این البته چیزی بود که مورد پشتیبانی  دولت ترومن بود هرچند شاه بلافاصله به برنامه ریزی برای از میان برداشتن این فرمان پرداخت .

در ۱۳۲۳   رزم آرا  که نمی خواست زیر نظر وزیر جنگ  سپهبد امیراحمدی  باشد از ستاد ارتش کناره گرفت و سرلشکر ارفع  که از سوی انگلیس ها پشتیبانی میشد رئيس ستاد ارتش  شد . اما شاه  سرلشگر رزم آرا و سپهبد یزدانپناه ، که هردو از   روئسای پیشین  ستاد ارتش بودند، را به آوند آژدان مخصوص به دربار آورد و با این حرکت  دو باره  توانست که تراز قدرت  را به دربار بازگرداند. ارتش در این هنگام یک نیروی جنگی پنجاه و سه هزار نفره بود ولی با افزودن شمار همه کارمندان اداریش یک سازمان هشتاد و شش هزارنفره بود که  بر پایه ی گزارش های سازمانهای اطلاعاتی دچار دزدی و فساد در میان افسران ارشد  و تهی دستی افسران رده های پايین   به نحوی بسیار چشمگیر  بود. 

در ۱۳۲۳ دولت ساعد برای آنکه به اضطراب شاه در باره ی از دست دادن کنترل ارتش خاتمه دهد یک غیر نظامی بنام ابراهیم زند  را به وزارت جنگ برگزید.   با اینکه زند از سوی خود شاه پیشنهاد شده بود  اما چیزی نگذشت که شاه بدیگر بار مضطرب شد و سر بگلایه برداشت که "زند  طوری رفتار می کند که گویی هم وزیر جنگ است و هم فرمانده ی کل قوا ". از سوی دیگر دکتر میلیسپوی آمریکای  که رئیس دارایی ایران بود از تز ارتشی کوچک که به حفظ امنیت داخلی بپردازد دفاع میکرد و در برابر تقاضاهای شاه  برای افزایش بودجه ارتش مقاومت می نمود. او به نمایندگان مجلس توصیه میکرد که با کاهش شمار نیروهای ارتش در بودجه ی  نظامی صرفه جویی نمایند تا با آن پول  پس انداز شده  بتوان حقوق افسران رده های پایین را افزایش داد و  از نارضایی آنان   کاست. و این گونه توصیه ها برخشم شاه می افزود. در این هنگام   سرلشگر رزم آرا،  سرتیپ هدایت ، و سپهبد  یزدانپناه  که می دانستند شاه از ارتشی بزرگ خوشش میاید از یکدگر گوی سبقت می ربودند و شاه را به داشتن ارتشی بزرگ تشویق می نمودند و بدین وسیله بر ارج و قرب خود نزد او می افزودند.  شاه از اینکه ژنرال رایدلی در اداره ی ارتش دخالت می کند  بس آزرده بود. ولی با فروکشیدن آتش جنگ از دخالت های رایدلی هم  که دلش می خواست هرچه زودتر به آمریکا باز گردد  رفته رفته کاسته می شد . 

رزم آرا که میدانست آمریکائی ها با او هستند به اندرز ثورنبرگ میکوشید که روابط خوبی هم با انگلیس و شوروی داشته باشد تا آنها در برابر بلندپروازیهای او سدی بر پا ندارند. به هر روی در ۱۳۲۵ با پشتیبانی آمریکا  او یکبار دیگر به ریاست ستاد ارتش منصوب شد و برای استحکام  پایه های قدرت خود در ارتش  پاکسازی ژرفی را آغاز  و گروهی از فرماندهان ارشد ارتش را که سر لشگر ارفع جانشین دوستان او نموده بود بازنشسته کرد.  و این تا اندازه ایی از نفوذ انگلیس در ارتش به بهره ی آمریکا کاست.  در این هنگام سپهبد امیراحمدی که وزیر جنگ در کابینه قوام بود نسبت به رزم آرا بسیار بدبین شده بود. خودشاه هم   که  ازنزدیکی رزم آرا به آمریکاییها دهشت داشت اورا خائن و بدتر از توده ای ها می خواند. هنگامیکه جرج آلن سفیر آمریکا به رزم آرا برای خاتمه ماجرای آذربایجان چراغ سبز داد شاه از اینکه  این جریان بر محبوبیت رزم آرا در ارتش بی افزاید بسیار نگران بود. او میگفت "سر این افعی را باید بسنگ کوبید!" ولی اشرف پهلوی  خواهرش به او اندرز میداد   که باید  با رزم آرا بسازد زیرا که در این هنگام قوام السلطنه دشواری بزرگتری برای دربارست. 

به هر روی رزم آرا توانست به زیرکی و کاردانی با کمکهای مالی پشتیبانانش جنگ تبلیغاتی گسترده ای در روزنامه ها بر علیه دولت قوام السلطنه بر پا نماید. این روزنامه ها در سرمقاله هاشان بر لزوم برپایی یک دولت قدرتمند نظامی برای سر  و  سامان   دادن به اوضاع آشفته ی ایران  تاکید می نمودند.   تقریبا بر همه آشکار بود که او در پی ریزی  برنامه ای برای کودتاست.  او فرماندهی نیروهای سه گانه را بر عهده داشت و به ویژه  در ۱۳۲۸ بخش مهمی  از نیروهای ژاندارمری را نیز بزیر فرمان خود آورده بود.  پس از سرنگونی کابینه قوام  برای مدتی کوتاه حکیم الملک و هژیر به نخست وزیری رسیدند.  سرانجام در سال ۱۳۲۹ با فشار آمریکايی ها که نگران از گسترش  کمونیزم بودند شاه نخست وزیری رزم آرا  را که در یکسال پیش به درجه ی سپهبدی رسیده بود بناچار پذیرفت.  

 نخستین اقدام رزم آرا  در نخست وزیری کوشش برای اخذ تصویب لایحه الحاقی گس– گلشاییان  از مجلس بود. این لایحه  که در زمان منصور به مجلس تقدیم شده بود در کمیسیون نفت  زیر بررسی قرار داشت. پس از گفتگوی فراوان، کمیسیون در ۱۹  آذر ماه، گزارش و  برآیند کار خود را به این  گونه ابراز داشت که:  "چون قرارداد الحاقی کافی برای استیفای حقوق ایران نیست، لذا مخالفت خود را با آن اظهار می‌دارد." سرانجام روز  ۲۶ آذر ماه،  این گزارش  در مجلس به رای گذاشته شد و مجلس نتیجه گیری کمیسیون نفت را پذیرفت و بالمآل قرارداد گس – گلشاییان بکنار گذاشته شد.   هنگام  گفتگو در باره ی گزارش کمیسیون نفت یازده تن از نمایندگان طرحی  مبنی بر ملی شدن صنعت نفت را به مجلس تقدیم  کردند اما چون امضای کافی نداشت،  مسکوت گذارده شد.

رزم آرا به تلاش  افتاد تا راه‌ چاره ای برای فروش نفت برای تامین مالی هزینه های برنامه های آبادانی که شرکت  OCI  و  ثورنبرگ  پشتشان بودند  بیابد. او  در نشست دربسته ی   سوم دی ماه مجلس   به شدت علیه ملی شدن نفت، سخن راند و در پایان با  آشکاریی رسا گفت: " ملی کردن صنعت نفت بزرگترین خیانت است." دو روز بعد، وزیر دارایی او، غلامحسین فروهر به مجلس آمد و ضمن مخالفت با ملی شدن صنعت نفت، لایحه قرارداد گس- گلشاییان را بازپس گرفت.

سخنرانی فروهر وزیر دارائی کابینه درباره ملی شدن صنعت نفت، بر مخالفان رزم آرا افزود و در بین هیئت وزیران شکاف ایجاد نمود در همین هنگام طرح ملی کردن صنعت نفت به اندازه ی کافی امضاگرفت و  در مجلس مطرح و تصویب شد.  رزم آرا برای آنکه بتواند موافقت توده ای ها را جلب کند ترتیب فرار ده نفر از سران حزب توده از زندانرا بیاری چند تن از افسران ارتش داد. بنا بگزارش ها ی سازمانهای اطلاعاتی شاه که از قصد رزم آرا به کودتا باخبر شده بود  و میدانست که سازمان فدائیان اسلام نقشه ی ترور اورا دارند تصمیم گرفت که از فرصت استفاده کند ودر براندازی او پیشدستی کند.   چون ممکن بود که تیراندازی ناشیگرانه فدائیان اسلام  با شش تیر ، همانند تیراندازی بخودشاه که گویا رزم آرا از آن آگاهی داشت  به موفقیت نیانجامد،  اسدالله علم   یک گروهبان ارتش را مامور نمود که بلافاصله پس از شلیک نخستین گلوله  از سوی خلیل طهماسبى، عضو جمعیت فدائیان اسلام،  رزم آرا را با کلت کمرى خود هدف  قرار دهد .   

بنا بر نوشته ی  محمود هدایت، برادر زن  و معاون پارلمانى رزم آرا ، اسد الله علم صبح  آنروز براى دیدن نخست وزیر به دفتر او رفته بود، اما رزم آرا  در نخست وزیری نبود. هدایت، علم را به مجلس ترحیم  در مسجد شاه  همراهی میکند، اما  اندکی بعد علم  مجلس ترحیم را ترک و باردیگر به نخست وزیرى  میرود و رزم آرا را به اصرار به  مسجد شاه  میاورد. در حیاط مسجد بود که طهماسبى با یک اسلحه شش تیر خفیف به رزم آرا شلیک کرد. به گزارش پزشکى قانونى  گلوله ها از دو سو به رزم آرا شلیک شده  بود و ردپای گلوله ها  نشان میداد که از یک اسلحه کلت شلیک شده که  تنها در اختیار ارتش بوده است. سید ضیاالدین طباطبایی نخست وزیر کودتا هم در خاطراتش می  گوید:
خدمت اعلیحضرت بودم تا مشورتی داشته باشم...اما نوعی حواس پرتی و پریشان خاطری در ایشان می دیدم. مدام به ساعت نگاه می کردند. به تلفن خیره می شدند و اصلا حواس شان به من نبود...در این اثنا در باز شد. کسی شتاب زده بر آستانه در ظاهر شد و بدون این که مرا دیده باشد یا بر اثر هیجان با صدای بلند گفت: تمام شد قربان! اعلیحضرت راحت توی صندلی افتاد و چشم ها را بست و پس از لحظه ای گشود و به من گفت : آقا! فردا پس فردا بیایید تا حرف مان را تمام کنیم.
فرید نوین: پس برای جمع بندی آنچه که تا کنون  گفتیم شاید بهتر باشد که از نوشتۀ ادوارد میسن دانشگاه هاروارد که بعد در باره اش بیشتر خواهیم گفت   و رابرت اَ شر در کتابشان "بانک جهانی از هنگام برتون وودز" مدد بگیریم که  می نویسند:
بنا به اصرار بانک جهانی ایران یک سازمان ناوابسته به دولت (سازمان برنامه) را ایجاد نمود و شرکت OCI را برای یاری به برنامه ریزی عمرانی به استخدام گرفت.  در بارۀ اینکه آیا ایران برای برنامۀ آبادانی خود نیاز به کمک خارجی دارد یا نه دیدهای   ناسازگاری وجود داشت. OCI گزارش داد که درآمدهای  حاصله از نفت  می تواند اکثر پروژه های دولتی را از لحاظ مالی تأمین نماید.  هرچند برای برنامه های  بخش خصوصی  کمکهای خارجی لازم است.  این دید با نظر رئیس کل بانک مرکزی یکی بود. 
 اگرچه مقامات دیگر ایرانی  مشتاق دریافت کمک مالی از بانک جهانی بودند  و در  ۱۹۴۹ دولت ایران صورتی از پروژه های درخواستیش را به میزان ۳۶ میلیون دلار برای برسی به بانک تسلیم  نمود . بانک  تمایل خود را به دادن وام به ایران ابراز داشت مشروط بر انکه صورت روشنی از پروژه ها تسلیم میشد و همچنین بانک بوضوح آشکار ساخت که پرداخت وام مشروط به اصلاحات اقتصادی در معیاری گسترده خواهد بود. گارنر معاون پرزیدنت بانک جهانی  به ایران آمد و بانک یکی ازکارکنان خود (که  همان هکتور پرودم بود که در باره اش بیشتر خواهیم گفت) را به سازمان برنامه انتقال داد و هیئتی اقتصادی را روانۀ آن کشور نمود.   دراین منوال روابط میان OCI و دولت ایران از یک  سو و میان OCI و بانک از  سوی دیگر دچارتنش شد.  مقامات مختلف ایران از انتقال قدرت وزارتخانه ها به سازمان برنامه  معترض بودند و از کارمزدهای OCI  شکایت داشتند. بانک جهانی از نبودن اقتصاددان و یا متخصص مالی  در میان کارکنان OCI در تهران دلواپس بود و هراس از آن داشت که  تلاشهای OCI به فراهم شدن  پروژه های "آماده برای تامین مالی" نیانجامد. 
در ژانویۀ  ۱۹۵۱ قرار داد میان OCI و دولت ایران منسوخ گردید و OCI مراتب ناخشنودی خویش را از عدم توانایی بانک برای پرداخت وام که ایجاد مانعی بود برای آغاز برنامه دوم ابراز داشت. هیئت اعزامی بانک جهانی هیچگونه اقدام سازنده ای را در  ۱۹۴۹  انجام نداد تا بالاخره در اگوست  ۱۹۵۰  بانک صادرات وواردات آمریکا هیئتی را به ایران فرستاد. درفاصله فقط چند روز بانک جهانی به ایران تلگراف زد که آماده پرداخت وامی به مبلغ ۳ میلیون دلار برای بهسازی بندر خرمشهر  میباشد  (این پروژه یکی از پروژه های صورت  ۳۶ میلیون دلاری بود)،  اما  هرگونه مذاکره در بارۀ وامهای دیگر   مشروط به اصلاحات اقتصادی در ایران و ادامۀ ناوابستگی سازمان برنامه خواهد بود.   
هنگامیکه بانک صادرات و واردات اعلام داشت که در پائیز  ۱۹۵۰  وامی به میزان  ۲۵ میلیون دلار به ایران خواهد داد بانک جهانی به وزارت خارجۀ آمریکا آمریکا اطلاع داد که دیگر  درخواست هیچگونه وامی اضافه بر وام سه میلیون دلاری را پذیرا نخواهد شد مگراینکه  سقفی روی وامهای بانک صادرات وواردات گذاشته شود.  
اندکی بعد در آن سال ایران وام سه میلیون دلاری را برای بهسازی بندرخرمشهر  بر مبنای اینکه بسیار اندک است و از لحاظ سیاسی قابل پشتیبانی نیست رد نمود. ( افزون برآن اینکه آنقدر مذاکرات طول کشیده بود  که دولت همۀ وسائل و ماشین آلات لازمه را خریداری نموده  و بیشتر بازسازی بندر هم اکنون به انجام رسیده بود).   
ایران آنگاه برای ساختن دو کارخانۀ سیمان، که در صورت پروژه های  مورد درخواستش بود، تقاضای وام نمود. مذاکرات بدیگر بار طولانی شد زیرا بانک  دربارۀ سلامت اقتصادی این پروژه ها تردید داشت و هنوز براجرای اصلاحات  اقتصادی اصرار می ورزید. سپس تنش ملی شدن نفت با کمپانی نفت ایران و انگلیس آغاز  شد . همانگونه که گزارش سالانۀ بانک در ۵۱-۱۹۵۰ به ظرافت گزارش می دهد "رویدادهای ایران از مارچ  ۱۹۵۴ این ضرورت را ایجاب می نماید که   تا هنگامیکه وضعیت به اندازۀ  کافی روشن نشده است که به بانک توانایی ارزیابی مجدد وضعیت ایران را بدهد بانک باید شکیبا بماند/"  هنگامیکه در  ۱۹۵۲ گزارش بانک در شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل  مورد بحث قرار گرفت. هیئت  نمایندگی ایران اظهار داشت "این نحوۀ  برداشت بانک برای ما اندوه انگیزست و موجب تأسف عمیق ماست." بسرانجام  تا سال  ۱۹۵۷ طول کشید که بانک نخستین وام  را به ایران  بدهد .
این نوشته و شواهد دیگر نشان میدهد که تا چه اندازه  نقشه های ثورنبرگ با بانک جهانی و ابتهاج در ابتدا  هماهنگ شده بود. باید بیاد داشته باشیم که  وظایف بانک مرکزی را در این زمان بانک ملی انجام میداد  که   ابتهاج مدیریتش را بعهده داشت. البته همانگونه که خواهیم دید بانک جهانی، سفارت آمریکا در ایران و ابتهاج نظرشان را  در بارۀ  ثورنبرگ بعداً تغییر خواهند داد.  نکته جالب  دیگر هراس بانک جهانی از این  که ایران وامی از بانک  صادرات و واردات  دریافت نماید و این موجب شود که کشورهای دیگر نیز  بجای در خواست وام از بانک جهانی از  آن بانک تقاضای وام نمایند و بنابراین بانک جهانی کنترل خود را روی وامهای توسعه از دست بدهد. و البته همانگونه که خواهیم دید سیا با این برداشت موافق بود  هرچند که بانک صادرات وواردات خود یک بانک وابسته به وزارت خارجۀ امریکا بود.  

در بابت اختلافات OCI با بانک جهانی که نوشتۀ بالا به آن اشاره میکند باید در نظرداشت که  همانگونه که بعداً هم خواهیم دید در این هنگام وزارت خارجه و سفارت آمریکا  از کُندی کار واصراف و نا کارآیی برنامه های OCI  و کارمزدهایی که طلب مینمود نگران بودند و متمایل بودند که بانک جهانی سرپرستی  برنامۀ دوم  را بعهده گیرد. و البته در این جریان ناخشنودی انگلیسها از مداخلات ثورنبرگ در مذاکرات نفت هم بی تأ ثیر نبود. البته وقتی  انگلیسها به ابتهاج گفتند که بهترست  با بانک جهانی کار کند او شاید بخاطر شخصیت تندرو اَش سنگ تمام گذاشت تا آنجا که  رئیس بانک صادرات  واردات آمریکا ابتهاج را متهم می نمود که نسبت به آن بانک تبعیض قائل می شود و اینک به هر چه  که بانک جهانی میخواهد روی خوش نشان میدهد! 

به هر روی این اختلاف میان دو بانک به این گونه  حل شد که بانک صادرات از بندی که در آمدهای نفتی ایران  و وام آن بانک را به هم پیوند میداد صرف نظر نماید.   بر پایه ی آن ماده  ایران نمی توانست درآمدهای نفتیش را  پشتوانۀ هیچ وام دیگری از منابع مالی دیگر نماید  و این به اصرار بانک جهانی  بود که آن ماده  حذف شد تا بانک جهانی بتواند به ایران وامی با پشتوانه درآمدهای نفتی  بدهد و البته بانک جهانی نیز در مقابل پذیرفت که میزان مازاد در آمدهای نفتی ایران برای پشتوانۀ  وام ۲۵ میلیون دلاری بانک صادرات بکار گرفته شود.
  همانگونه که می بینیم در این جریانات تنها ندانم کاری های ایران نبود که به اصطلاح سدی در برابر مدر نیزاسیون بپا کرده بود  که بل  بازیگری ها و آزها اشتباهات متعدد غرب  در بازپس نگاهداری ایران نقشی بارز تری داشت. 

دکتر مصدق درملاقات با ترومن - کتابخانه پرزیدنت ترومن



دکتر مصدق در بازدیدی از دادگاه اَبرترین  the Supreme Court آمریکا -کتابخانه پرزیدنت ترومن 



دکتر مصدق در بازگشت از آمریکا به همراه دخترش ضیا اشرف بیات -کتابخانه پرزیدنت ترومن 


در اکتبر ۱۹۵۱ دکتر مصدق  طی یک سخنرانی در سازمان ملل  ديوان بين المللى دادگسترى و شوارى امنيت را فاقد صلاحيت رسيدگى به موضوع ايران دانست زيرا اين مسٸله گونۀ چالش داخلى بين دولتى مستقل و شرکتى خصوصى بود·

دکتر مصدق پس ازایراد سخنرانیش در نیویورک با پرزیدنت ترومن در کاخ سفید ملاقات نمود. در این ملاقات ترومن گفتگویش را با مصدق چنین آغاز نمود که دلش نمی خواهد دربارۀ دشواری هایی که نخست وزیر را به آمریکا کشانده ست در هنگام ناهار صحبت کند زیرا که نمی خواهد اشتهای اورا کور کند. مصدق در پاسخ گفت که به اندازه کافی استراحت کرده ست و ناهار هم بسیار عالیست و وی کاملاً در اختیار پرزیدنت است که هرچه را که اومی خواهد بگوید بشنود. ترومن گفت که بی اندازه علاقمند رسیدن به یک راه چارۀ دادورانه برای دشواری نفت است.   ما  به همانگونه که دوست انگلیسها هستیم   دوست ایرانیان نیز بوده ایم . ما هیچگونه منفعت ویژه ئی در این موضوع، مگر بجز یافتن یک راه حّل، را دنبال نمی کنیم . سپس دین آچسن وزیرامور خارجه هم گفتۀ ترومن را تکرار نمود و ادامه داد که گفتگوهای پربهرۀ با دکتر مصدق از سوی آقای مک گی انجام پذیرفته ست. و اگر او درست جریان را فهمیده باشد چنین دریافته ست که نکتۀ بنیانی در باور نخست وزیر اینست که فعایتهای دولت انگلیس در صنعت نفت که احتمالاً با مداخله در امور داخلی ایران همراهست باید قطع شود. و دربارۀ امور دیگر او چنین در میابد که نخست وزیر آماده ست که یک راه چارۀ بخردانه را بپذیرد. دکتر مصدق حرف او را تأیید کرد. سپس ترومن پرسید آیا انگلیسها دربارۀ این ملاقاتها باخبر شده اند؟ آچسن پاسخ منفی داد و گفت ما به مذاکرات خصوصی با نخست وزیر احترام می نهیم و هرگز آنچه  که او بما گفته است را به انگلیسها گزارش نمی دهیم. دکتر مصدق از این  پاسداری به اطمینانش سپاسگذاری نمود وگفت ایالات متحده با ایران در اموری کوچک مانند مبارزه با ملخ و دِدِتِ یاری هایی کرده ست. و لی هیچ کمک بزرگی از آنگونه که به سایر کشورها می نماید به ایران نداده ست و او دلیل این را نمیداند. و اگر کمک های دیگری نیز به ایران شده ست و او از آن بی خبرست مایل است که از آن ها آگاهی یابد -- البته مصدق در اینجا تلویحاً از قولهای کمک نظامی که دولت ترومن بگونۀ  خصوصی درملاقاتش به شاه داده بود مشروط به آنکه شاه بر شمار سربازان ارتش بیافزاید انتقاد میکرد. در پیامد این فشارها بود که شاه نیروهای ارتش را به دویست هزار سرباز افزایش داد و این موجب کسری بزرگ  بودجه در زمان نخست وزیری دکتر امینی گشت که  موجب آن شد که پرزیدنت کندی روی شاه فشار بگذارد که تعداد سربازان را به  ۱۵۰ هزار نفر کاهش دهد. 

به هر روی   ترومن این کنایت دکتر مصدق را در بارۀ هزینه های هنگفت نظامی  به زیرگوش ناشنیده گرفت وگفت شاید کمکهای آمریکا به ایران از دید ایرانی ها ناچیز باشد. ولی  آن کمکها اثرهای بسیار  مهم بلند مدتی را در باردهی اقتصاد ایران خواهند نهاد. او گفت که کشورش با دشواری تقاضای کمک از همۀ جهان روبروست . مصدق دریافت که ترومن از قولهای نظامی خود بشاه نمی خواهد صحبت کند. وی که خود طراح  راهکارهای "موازنۀ منفی" بود، که مطابق آن ایران می بایست از دادن هرگونه امتیاز به دول بیگانه خودداری نماید و اگر امتیازی را از یک کشور دریغ می دارد  میبایست آنرا از همه کشورهای دیگر نیز دریغ  دارد تا بدین گونه از توقعات دول استعماری جلوگیری نموده باشد، ازسیاست شاه در رها نمودن  بی طرفی ایران خشنود نبود. چرا که شاه عملا ایران را با تحمل هزینه های هنگفت نظامی  به اردوگاه غرب پیوند داده بود. او از اینکه شاه درآمدهای نفتی را به جای آنکه در بکارگیری برای بهبود اقتصاد وآبادانی صرف نماید برای کمک به دفاع از منافع غرب به هدر میدهد نگران بود. والبته شاه پس از کودتای  ۲۸ مردادش ایران را به پیمان پرهزینۀ بغداد و سپس سنتو که پیمانی وابسته به ناتو بود داخل نمود واشتهای او برای مخارج نظامی سیری ناپذیر مینمود. شاید این یک دشواری روانی بود ترس از پدری قلدر مانند رضاخان که وقتی از کوره در میرفت با لگد و فحاشی به جان مخاطبش می افتاد بالمال در بزدلی و ترسویی بی اندازه ی شاه بی تاثیر نبود وشاید خریدن اسلحه و داشتن ارتشی بزرگ این نیاز روانی اورا ارضا می نمود.

 به هر دید  مصدق انتقاد خویش را  از توقعات نظامی آمریکا در قالبی دیگر ریخت وبه ترومن  گفت که او تنها برای گفتگو دربارۀ نفت نیامده ست و وضعیت کنونی اگر ادامه یابد خطر بزرگی استقلال کشورش و ماندگاری صلح را تهدید می کند. ترومن این بار  نیاز ایران به تقویت نیروهای نظامیش را با زبانی استعاره ئی بیان داشت . او نخست از دشواری های کشمیر و سوئز سخن گفت و اظهارنمود که روسیه همچون لاشخور به انتظار دست درازی به منابع نفتی ست واگر روسها به این منابع دست پیداکنند می توانند جنگ جهانی دیگری را آغاز کنند. اما دکتر مصدق با روحیۀ  که داشت حاضر نبود که به آسانی ازانتقاد خویش دست بردارد و پس با تندباری  سرشار از احساس رهبری اندوهگین  اما مصّمم   به  ترومن پاسخ داد که ایران توان مالی برای حمایت نظامی از منافع امریکا را ندارد او گفت وضع ایران بی اندازه وخیم است. نیرو های ارتش و پلیس برای دو ماه است که مزدی دریافت نکرده اند. کسری بودجه ئی به میزان  ۴۰۰ میلیون تومان و فقر ونا آرامی کشور را تهدید می کند. معلمین مدرسه در ماه  ۱۰۰ تومان یا در تراز ۲۵ دلار حقوق دریافت می کنند واین به سختی کفاف پرداخت اجاره خانه شان است و ازاینروست که بسیاری از آنان هوادار کمونیستها شده اند و ایده های آنان را درسطح فرهنگ گسترش می دهند. ایران کشوری بسیار بی نوا و ایالات متحده کشوری توانمند ست . وبا اینکه این امر یک حقیقت است او برای گدایی نیامده ست. تنها آمده ست که بگوید که حتی پس از یافتن چارۀ برای دشواری نفت در آمدهای حاصل از آن کفاف نیازهای ایران را نخواهد کرد. ارتش ایران در حال حاضر نیرویی  ۱۰۰ هزارنفرۀ ست و اگر ایرانیان بر نیروهای مسلح خود بی افزایند می بایست که کشاورزان را از کشتزارها فرا خوانند. واین موجب کاهش تولید کشاورزی خواهدشد. ترومن که تا اندازه ئی غافلگیر شده بود برای آنکه او را بر سر جایش بنشاند  پاسخ داد که تا آنجا که او اطلاع دارد ایران همیشه از لحاظ تولیدات غذایی خودکفا بوده ست. مصدق در پاسخ گفت که در همین حال حاضر ایران  دارد گندم وارد می کند. این  پاسخ به ترومن این امکان را داد که بتواند بر تندی آفند خود بیافزاید و بگوید: "ولی این واردات بخاطر فقر ایران نیست چراکه خشکسالی سال گذشته  است که بارِکشت را کاهش داده ست." دکتر مصدق سخن اورا تأیید کرد. در اینجا دین آچسن وزیر خارجه بکمک رئیس جمهورآمد و چنین نتیجه گرفت  که: "ایران کشوری غنی ست". ترومن این نتیجه گیری را مبنای ادامۀ بحث  قرار داد و گفت :  "پژوهشهای آمریکائیان در سوریه عراق ایران وشمال هندوستان نشان می دهد که اگر که  توان تولید مواد خوراکی در  این کشورها برای باردهی پرورده شود   آنها توان بالقوۀ شان بسیارست" . او گفت: "اگرچه ایران از ایالات متحده کوچکترست اما توان بالقوه اش تقریبا به همان اندازه ست". ترومن سپس جزئیات یک روند برنامه ریزی اقتصادی  را برای مصدق تشریح نمود. این روند همان بود که برنامه ریزان آمریکائی بگونه ئی  هشلهف در برنامۀ ی دوم الگوی خویش قرار دادند.   ترومن گفت: " در  ۱۹۳۳ ما در ایالات متحده  وضعیتی داشتیم  با ۱۲ تا ۱۳ میلیون نفر بیکار،  کشاورزان برای عدم توانایی شان در پرداخت وامهای رهنی که موجب از دست دادن زمین هاشان به بانکها میشد دربیچارگی فرو شده بودند .  برای چاره نخست ما سیاست بده-بستان نو New Deal را معرفی کردیم و سپس سیاست بده-بستان منصفانه Fair Deal را. در این سیاست ها ما برای دستمزدها کف پائینی را تعیین نمودیم که کارگران حّد اقل در آمدی را داشته باشند. سپس قیمت های محصولات کشاورزی را ثابت نگاه داشتیم. و میزان اجاره ها را زیر  کنترل آوردیم تا آن و ضع وخیم اقتصاد را درمان نمائیم. ما برای مدتی طولانی کسر بودجه داشتیم تا که در نزدیکی های سال  ۱۹۳۹ تراز اقتصادیمان  دوباره برقرار شد و ثروت به شیوه ئی عادلانه توزیع گردید. اگر ایرانیان دشواری گریبانگیری خود را با انگلیس  چاره کنند. و راه کارهایی از این دست را بکار گیرند امکانات فراوانی به وجود خواهد آمد و ما مایل خواهیم بود که به آنان کمک کنیم". آچسن گفته های ترومن را به  خلاصه تکرار و تأیید نمود سپس ترومن گفت که اگرچه او خود یک سوسیالیست نیست بر این باورست که ایرانیان با بکار گرفت این راهکارها می توانند ثروت را به شیوه ئی  درست توزیع نمایند.




1951 -دکتر مصدق و آورل هاریمن نمایند ۀ ترومن در مدااکرات نفت


چندی بعد هنگامیکه چرچیل نخست وزیر انگلیس برای ملاقات با ترومن به آمریکا آمد کمیته ی آماده سازی برای گفتگوها گزارشی را درباره تنش نفت در ۵ ژانویه ی ۱۹۵۲  آماده نمود که در آن پیش بینی میکرد که ایران در معرض سقوط به دامان کمونیزم است . بنا برین گزارش :  
پس از ملی شدن صنعت نفت ایران و نیافتن راه حلی میان دولتهای انگلیس و ایران وضعیت  در ایران بسرعت  رو بوخامت نهاده است. با اینهمه علیرغم وضع اسف بار اقتصادی و شکست دکتر مصدق، در دستاورد رفاهی بیشتر برای مردم بوسیله ملی کردن نفت، او هنوز از پشتیبانی گستردۀ میان مردم برخوردارست و کاملاً آشکارست که شاه خود را به اندازۀ کافی قوی نمی پندارد که بتواند اقدامی شدید را برای بر کناری مصدق بر عهده گیرد و اصرار مداوم سفرای آمریکا و انگلیس هم در این باره به جایی نرسیده ست. خطر بزرگ دراینست که نخست وزیر در میان این آشفتگی اقتصادی خود را بدامان روسیه شوروی بیفکند. در این گزارش هدفهای آمریکا در مذاکره با چرچیل که در واقع مطابق هدفهای برنامۀ دوم بود چنین توصیف شده است:
 ۱- هدف نخستین ما نگاهداری ایران به آوند کشوری مستقل است که در اردوی کشورهای آزاد باشد . هدف ردۀ دوم ما دسترسی جهان غرب به نفت ایران است و به  پیامدی دردنباله آن جلوگیری از دسترسی اردوی شوروی به نفت است. ۲-  برای پیگیری از نخستین هدف، سیاست آمریکا  معطوف است  بگسترش پشتیبانی سیاسی، کمکهای نظامی، اقتصادی و فنی   که بیش از هر چیز دیگر به جانبداری از شاه،  به آوند تنها منبع تداوم رهبری در حال حا ضر، معطوف میباشد.  ارائه این کمکها در هرزمان بر این  پایه است که بتواند منتج گردد به (الف) افزایش ثبات  و امنیت داخلی و تحکیم توانایی و تمایل مردم ایران به مقاومت دربرابر اخلال کمونیزم (ب)  تحکیم دولت مرکزی از طریق تحکیم رهبری شاه   و (پ) نشان دادن نیت آمریکا در  یاری  به نگاهداری استقلال ایران. ۳- اگرچه  تنش موجود میان ایران و انگلیس عامل بنیانیی است که امنیت ایران و تعلق اش به غرب  را  زیر تأثیر می نهد، از اینرو سیاست آمریکا اینست که نفوذ خویش را برای  چارۀ هرچه سریعتر این اختلاف با  بدست آوردن موافقتنامه ای مابین طرفین بکارگیرد  ۴-تمایل ایالات متحده درین است که با بکار گیری  برنامه ها و راهکارهای   خویش  بتواند  هماهنگیی با دولت انگلیس تا آنجا که  در تضاد با هدفهای آمریکا نیست را جستجو نماید.  و در این رابطه ما در صورت اقدام کمونیست ها برای قبضه کردن یا کوشش برای قبضه کردن  و یا امکان  وقوع قبضه کردن آشکارحکومت در تهران   فعالیت های بهم بستۀ سیاسی  و گفتگوهای نظامی با انگلیس  را به دنبال خواهیم بود. درچنین شرایطی دولت آمریکا از اعزام نیروهای انگلیس به جنوب ایران به درخواست ِقانونی ایران   پشتیبانی سیاسی کامل نموده و در نظر خواهد گرفت که آیا  پشتیبانی نظامی مطلوب و یا ممکن میباشد.
البته همانگونه که خواهیم دید دشواری آمریکا با انگلیس  ازین تضاد بر می آمد که آمریکا ازسویی می خواست از نفوذ  بریتانیا در بهره برداری از نفت خلیج فارس و بویژه در ایران بکاهد. اما از سوی دیگرمی بایست "روابط ویژه" خودرا با  آن کشور به عنوان یک متحد همزبان بافرهنگی بسیار نزدیک در مقابله با خطر بلوک شرق حفظ نماید. و بدیهی است که برای انگلیس که پس از جنگ دوم جهانی تقریباً تنها شبحی از دوران پیشین خود بود این رفتار آمریکا بسیار گران می نمود. 





در این گزارش مقاصد احتمالی دولت انگلیس برای پرزیدنت چنین برآورد شده بود که: چرچیل پشتیبانی مستحکم دولت آمریکا برا ی واکنشی نیرومندانه در برابر ایران در رابطه با تنش نفت ، تحریم اقتصادی و اقدام سیاسی مشترک برای تغییر حکومت در ایران را تقاضا خواهد نمود به اضافه او از آمریکا خواهد خواست که هیچگونه وامی را برای پشتیبانی بودجه ایران که بخاطراز دست دادن در امد های نفت مواجه با کمبود درآمد بود فراهم ننماید. وهمین گونه چرچیل ممکن بود در صورت قبضۀ قدرت در ایران از سوی کمونیستها تقاضای کمک نظامی داشته باشد. این گزارش همچنین نگرانی ازدست رفتن ایران به جانب کمونیزم را مطرح نموده وآین رویداد را ضربۀ شدیدی برای دفاع خاورمیانه تلقی مینمود . اگروضع کنونی در ایران ادامه می یافت برآیند ببارآمده ممکن بود یکی ازین چهار پیآمد باشد (الف) سکتۀ کامل اقتصادی با همۀ عواقبش (ب) چرخش ایران بسوی اردوی شوروی برای تقاضای کمک در فروش نفت (پ) تقاضای کمک مالی از آمریکا و یا(ت) حّل تنش نفت. بنا بر ارزیابی گزارش  چه مصدق بر سر قدرت میماند و چه از کار برکنار میشد احتمالِ رخدادِ هرکدام از این چهار برآیند ارزشی برابر داشتند . بنا برین گزارش اگرچه حلّ دشواری نفت بدون مصدق آسانتر می بود ولی در حال حاضر هیچ نشانه ئی از سقوط احتمالی او به چشم نمی خورد. و گفتگوهای نمایندگان آمریکا با شاه در تهران در بارۀ برکناری احتمالی مصدق به هیچ کجا نرسیده است و موقعیت مصدق از همیشه مستحکمتر مانده ست. دولت آمریکا کاملاً از دشواری بزرگی که تمامی این مسئله برای انگلیس به وجود آورده و از سختی یافتن راه چاره ئی که بنحوی جدی احترام به دولت انگلیس و منافع اقتصادیش را محفوظ بدارد به نیکی آگاه است و ما فکر می کنیم که مصدق ممکن ست    پیش از آنکه به آشکاری شکست برنامۀ مّلی کردن نفتش را بپذیرد خود را برای دو امکان نخست یعنی سکته اقتصادی و یا تقاضای کمک از شوروی آماده کرده باشد.امّا او بس ترجیح میدهد که این تنش بگونه ای چاره شود که بتواند نفت را  در سازگاری با افکار عمومی ملّتش   مّلی کرده باشد.

البته ممکن است که بانک بین الملل که برنامه اش را تا یک یا دو هفته دیگر پیشنهاد خواهد کرد بختی برای موفقیت داشته باشد ولی ما براستی در این باره تردید داریم. بباور ما این کاملاً مهم ست که برای یافتن چاره یا چاره هایی بیشتر ازین وقت تلف نشود. زیرا اگر ایران آغاز بفروش نفت به شوروی یا اقمارش به هر میزان بنماید خود را به نقطه یا نقطه هایی پابند می نماید که دیگر بازگشت از آنها بسیار دشوار و یا نا ممکن خواهد بود. وزیر خارجه امریکا آچسن از آقای ایدن درخواست نموده که رجالی سرشناس از انگلیس را برگزیند تا راه حل هایی را به نمایندگان آمریکا پیشنهاد دهند . ما امیدواریم که این امر بزودی به تحقق برسد. دریافت ما این است که مصدق اخیرآً نماینده اش (شاهزاده صارم الدوله) را با یک چارۀ پیشنهادی و پیامی برای دیدن مسئول شما در تهران فرستاده است که نشان میدهد که اوخود الزام رسیدن به راه حلی را در می یابد . اگرچه پیشنهاد او بخودی خود ممکن است مطلوب نباشد ولی بباور ما جنبه هائی دارد که میتواند مورد بررسی سریع قرار گیرد و امیدواریم که نمایندگان انگلیس و امریکا در این باره بدون هیچ درنگ به گفتگو بپردازند. دولت آمریکا می خواهد از سقوط ایران جلوگیری کند واگر راه حلی در این باره یافت نشود به چاره جوییهای دیگر دست خواهد یازید زیرا از دست دادن ایران برای غرب یک تراژدی خواهد بود. ما پیش بینی می کنیم که شاید ناچار شویم کمک های مالی به ایران را به حداقل تا اندازه ئی محدود فراهم آوریم که از سکتۀ اقتصادی ایران جلوگیری نمائیم البته نه به آن اندازه که از میزان فشار آنچنان کاسته شود که ایران لزومی را برای حل تنش نبیند. بدیهی است که اگر چنین تصمیمی بگیریم بر اساس سیاست خویش دولت انگلیس رااز پیش آگاه خواهیم ساخت. ما در هم اکنون به مذاکرات دشواری با مصدق دربارۀ تمامی مسئله کمکهای نظامی و اقتصادی آمریکا درگیر هستیم این مذاکرات به پیش از هرچیز دیگر به مسئله اطمینان مورد لزوم در زیر بند a) 511) قانون امنیت متقابل است که برای آنکه استحقاق یک کشوررا برای دریافت کمک تعیین نماید برخی از کشورهایی که صادراتی از برخی کالاها به شوروی انجام می دهند را مورد تحریم قرار میدهد.
ویلیام فریزر

بباور جرج مک گی George C. McGhee دستیاروزیر خارجه امریکا که مصدق را به کشتزار خود در میدل برگ دعوت نمود مصدق بسیار خوش برخورد و شوخ طبع بود اما از انگلیس ها بیزار بود وابداً به آنها اعتماد نداشت. بباور او ویلیام فرزیر William Fraser یک حسابدار اسکاتلندی که شرکت نفت ایران و انگلیس را اداره میکرد ، هیچ دریافتی از روابط اقتصادی در دنیای مدرن را نداشت و بنابراین در مذاکرات نفت با ایران خشک رفتاری نابخردانۀ ای را اعمال می نمود و اگراو نرمشی نشان میداد به احتمال زیاد راه حل ۵۰-۵۰ در دسترس بود. هنری گریدی سفیر آمریکا در خاطراتش مینویسد .هنگامیکه در زمستان  ۱۹۵۰ یک آمریکائی از فریزر پرسید: " در باره رزم آرا چه فکر میکنی؟" او پاسخ داد " به اوفرصت  داده شد  اما ازش کاری بر نیامد ودیگر باید برود". گریدی می نویسد "این مطمئناً نشان دهندۀ رفتار یک کمپانی خارجی در امور داخلی یک کشور مستقل بود".    البته هراس انگلیس از آن بود که اگر در برابر ایران نرمش نشان دهد سرمایه گزاری های استثماریش در همه جای جهان به خطر خواهد افتاد. زیرا که مردمان دیگرنقاط جهان در آفریقا و در آمریکای لاتین امتیازاتی مانند ایران خواهند خواست. دولت ترومن به این نتیجه رسیده بود که در این احوال تنها کلید چاره دست آمریکاست اما اگر ایران نفت خودرا به وسیلۀ کمپانی ها آمریکائی در بازار توزیع نماید این موجب رقابت تخریبی میان توزیع کنندگان آمریکائی و انگلیسی خواهد شد که ببازار نفت لطمه خواهد زد بنابراین در یافتن هر راه حل کسب رضایت انگلیس از دید دولت ترومن ضروری بود.

گیتی نوین: پس در واقع برنامۀ مدرنیزیشن ایران پس از جنگ دوم جهانی بیش از هر چیز دیگر با این نیت بود که ایران را در اردوگاه غرب نگاه دارند. و شاید این ریشه یابی گلایه آل احمد از پدیدۀ "غربزدگی" باشد. چون برای جلوگیری از کمونیزم  تلاش بر این شد که ایران را به جامعۀ مصرفی مبدّل نمایند .

فرید نوین : دقیقاً همینطورست. به هر روی برنامۀ اصل چهار ترومن تا آنجا موفق شده بود که آقای و یلیام ،ئی ، وارن William Warne رئیس کل اداره همکاری فنی امریکا برای ایران UnitedStates Operations Mission-Iran -- USOM-I درنامه ای برای جوزف شرت رئیس دفتررسانه های پرزیدنت ترومن می نوشت که اینک فارسیش آنقدر خوب شده که می تواند در گفتگوهایش بشنود که همه به جای کمکهای فنی آمریکا این برنامه را "اصل چهار ترومن" میشناسند.

 شمار بسیاری  از پژوهشگران تاریخ این دوران اتفاق نظر دارند که با ریاست جمهوری آیزنهاور و انتقال ریاست جمهوری آمریکا از حزب دمکرات به محافظه کار در سیاستهای آمریکا نسبت به ایران یک دگرگونگی بنیانی در چارچوب "جنگ سرد" پدیدار شد. به نوشته ی مارک لیتل Mark Lytle دولت تازه ی آمریکا برآن بود که بحران نفت را به سرخود چاره کند .و به مصدق درسی در باره ی سیاستهای "جنگ سرد" آنهم به شیوه ی دست راستی جمهوریخواهان آموزانده شود. دولت آیزنهاور و وزیر خارجه ی او جان فاستر دالس نسبت به سیاستهای ملی گرایانه در جهان سوم سوئظن داشتند. و آنها را پوششی برای گسترش کمونیزم انگار می نمودند. به ویژه دالس به عملیات پنهانی covert actions برای پیشگیری از کومونیزم اهمیت بسیار میداد. و در این میان  زیان های شخصی دالس ها  از   ایستادگی های مصدق  کمکی به کاهش این سوئظن نمی نمود.


ویلیام ئی وارن (نشسته سمت راست)  و جوجه های وارداتی اصل چهار امریکا

مصدق در نامه ای در پاسخ به آیزنهاور در بارۀ چاره جوئی برای مسئله نفت نوشت:
اگرچه امید برآن بود که درزمان ریاست جمهوری آنجناب توجهی دوستانه تر به موقعیت ایران مبذول شود اما متاسفانه هیچ دگرگونی در طرز تلقی دولت آمریکا تاکنون دیده نشده است.(...) باید بخاطر آورد که دولت ایران آماده بود تا ارزش املاک کمپانی سابق را که ممکن است از سوی دیوان بین المللی لاهه تعیین شود بپردازد. دولت ایران همچنین حاضر به پذیرش داوری دیوان مذبور در بارۀ پرداخت غرامت خواهد بود مشروط بر آنکه دولت انگلیس مبلغ درخواست خودرا ازپیش اعلام دارد ومبلغ مذبور در حیطه مرزهای بخردانه باشد. آشکارست که دولت ایران نیز دعاویی بر علیه کمپانی سابق نفت و دولت انگلیس دارد که درهنگام بازرسی مسئله آنها را عنوان خواهد نمود (...) ما البته از کمکهایی که تاکنون دولت آمریکا عرضه کرده است سپاسگزاریم . اگرچه این کمک به اندازۀ کافی برای چارۀ دشواری های ایران و برقراری صلح جهانی که هدف و آرمان مردم شریف و دولت آمریکاست نبوده است. در نتیجۀ یک قرن سیاستهای امپریالیستی سطح زندگی مردم ایران بسیار پائین آمده است و نا ممکن خواهد بود که بدون برنامه های گستردۀ آبادانی و بازسازی آن را ارتقاء داد. با تأسف کمکهایی که تاکنون اهداشده ست بیش از هرچیز ماهیتی فنی داشته ست. و حتی از این جنبه نیز نیازهای موجود در گاه هایی برآورده نشده ست. برای نشان بانک صادرات و واردات که قرار بود  ۲۵ میلیون دلار برای استفاده در حیطۀ کشاورزی در اختیارما بگذارد به دلیل مداخلات خارجی چنین نکرده ست.
درهنگام انتقال قدرت از دمکراتها به جمهوریخواهان دین آچسن به دولت آیزنهاور آگهی داده بود که دولت ترومن اعتمادش را به دکتر مصدق از دست داده است و مقدماتی را برای دخالت مستقیم در ایران تدارک دیده است. دولت آیزنهاور البته کاملا آماده برای چنین مداخله بود در گزارش وضعیت کمیته امنیت ملی آمریکا در آوریل ۱۹۵۳ آمده است که:
بریتانیایی ها به هر صورت  سرمایه های خود را در ایران از دست داده بودند و  روندار اقدام یکجانبه ایالات متحده تنها چیزی بود که هنوز آزمون نشده بود.
 این برآیند بسیار مورد توجه ر ئیس جمهور  قرار گرفت و به دالس وزیر خارجه دستور داد که او می باید با بریتانیایی ها راه چاره یی را برای حفظ آبرویشان جستجو نماید که ولی در هر حال  اداره ی وضعیت را در دست ایالات متحده  بگذارد.
در نشست ۱۲ مارچ شورای امنیت ملی آمریکا ایران به آوند هدفی بالقوه برای اتحاد شوروی در نظر گرفته شد و  تصمیم به رویارویی مستقیم با این دشواری گرفته شد. بنا بر یک گزارش سیا که در سال ۲۰۱۳ اجازه ی آشکاری یافت " کودتای نظامی که دکتر مصدق و کابینه ی جبهه ی ملی اورا سرنگون نمود به آوند یک کنش سیاست خارجی به مدیریت سیا   طرح ریزی و  مورد تصویب بالاترین  مقامهای دولت آمریکا  قرارگرفت. " اسناد بریتانیایی نشان میدهد که چگونه  مقامات عالیرتبه ی انگلیسی حتی در سالهای ۱۹۷۰ آمریکا را زیر فشار قرار داده بودند که از افشای اسناد مربوط به کودتا که موجب  شرم و سرافکندگی انگلیس خواهد شد ابا ورزند و شاید به همین خاطر بود که ادعا شده است که بسیاری از این اسناد به علت کمی جا برای بایگانی نابود شده اند! بر اساس تاریخی که  اسکات کاک Scott Kock  برای خود سازمان سیا نوشته و بشدت سانسور شده است رئیس قرارگاه اطلاعاتی MI6 انگلیس در تهران مونتی وودهاوس Monty Woodhouse نیاز به پشتیبانی آمریکا  را از کودتا گوشزد نموده بود و آنتونی ایدن  وزیر خارجه این امر را پذیرفته بود. به نوشته ی کاک " وودهاوس این موافقت را به آوند اجازه ی تلویحی برای پیگیری نقشه ی کودتا به یاری آمریکا گرفت. " و آمریکا برای حفظ  آبروی انگلیس در منطقه آنها را در بازی کودتا به کارگردانی کیم روزولت شرکت دادند.   

پس ازکودتای شاه  بیاری سیا، سپهبد زاهدی طی نامه ای به آیزنهاور از اوتقاضای کمک نمود او درنامه اش نوشته بود که خزانه خالیست. در ۵ اگوست  ۱۹۵۴ آیزنهاور در نامه ای به شاه نوشت که :
خبر مهمی که دولت شما در مذاکراتش با انگلیس ، فرانسه ، هلند و ایالات متحده به توافق،  ریشه ای، بر مبنای راه حل منصفانه و عادلانه ای در بارۀ دشواری پیچیدۀ نفت رسیده است بسیار خوشنود کننده ست. اعلیحضرت میباید رضایت بسیاری از موفقیت این مرحله از مذاکرات که خودشما سهم با ارزشی در آن بر عهده گرفتید داشته باشید. من اطمینان دارم که اجرای این موافقتنامه در زیر رهبری اعلیحضرت نشانگر آغاز دورۀ جدیدی از باروری اقتصادی و ثبات در کشورشما خواهد بود.
شاه در پاسخ نوشت:
من از نامۀ ۵ اگوست شما بسیار سپاسگزارم و به احساسات دوستانه شما که الهام بخش آن بوده ست  ارج مینهم. این براستی سرچشمۀ رضایت خاطر منست که دولت من توانسته است که ، از ریشه، به چاره ای برای چالش نفت درآید، که در زیر روشنایی شرایط حاضر در جهان به نظر میرسد راه حل عادلانۀ ممکنی، به اندازۀ عادلانه بودن هر راه حل دیگر، برای یک دشواری پیچیده  باشد.

باید در دید داشت که در این دوران صادرات نفت باندازۀ ۵۰ درصد ارز ایران را تأمین میکرد و  یک سوم درآمد بودجه ایران از نفت بود. آمریکائیها می گفتند در دنیای آنروز عرضۀ نفت از خاورمیانه در مازاد برتقاضاست. که این البته موجب کاهش بهای نفت میشد. و از میزان سرمایه گذاری در نفت  میکاست.  بنابر ارزیابی های آنان   کشورهای کویت، عربستان، و عراق هر کدام بتنهایی می توانستند  تقاضا ی نفت را در بازار خلیج فارس با تولید خویش ارضا نمایند. اما دکتر مصدق با شَّم اقتصادی قویی که داشت این ارزیابی را نادرست تلقی می نمود. او میدانست که با شتاب روزافزون رشد کشورهای اروپایی پس از جنگ نیاز به نفت به گونۀ تصاعدی افزایش خواهد یافت واو نمی تواند ونمی باید برپایۀ ارزیابی کوتاه مدت از منافع ایران چشم پوشی نماید. اما شاه و سپهبد زاهدی خیلی زود خودرا فروختند و بر اساس تحلیل آمریکائیها:
شاه و نخست وزیر زاهدی در این باره به میزان درخور توجهی آموزش گرفته اند و وزارت تبلیغات شان میکوشد تا این حقائق را برای ایرانیها شرح دهد.
 به هر روی در اکتبر ۱۹۵۴ گفتگو ها برای برپایی یک کنسرسیوم از شرکتهای نفتی به سرانجام رسید و یک شرکت نگاهدارنده holding company بنام شرکت کنندگان نفت ایران the Iranian Oil Participants -IOP تشکیل شد. شرکت ملی نفت ایران مسئول نگاهداری پالایشگاه ها شد ولی کنسرسیوم یا شرکت IOP مدیریت و عملیات خرید و فروش و توزیع نفت ایران را در بازارهای جهانی را بر عهده گرفت.  در این شرکت بریتیش پترولیوم ( یا شرکت پیشین نفت ایران و انگلیس) ۴۰ در صد سهام کنسرسیوم را داشت رویال داچ شل ۱۴ درصد، گلف ۸ درصد و کمپانی نفت فرانسه ۶ درصد Compagnie Francaise des Petroles و شرکتهای نفتی ‌آمریکایی ۳۶ درصد. 





متن سخنرانی ابتهاج در دانشگاه تهران در بارۀ برنامه ریزی- به نویسندگی مهندس طرفه







 مسخرگی این موافقتنامه در این بود که عربستان سعودی با همۀ جمعیت ناچیزش بنابر اسناد آمریکایی در آمد سالانه ای برابر  ۲۰۰ میلیون دلار از نفت داشت ولی ایران می بایست به درآمدی معادل ۱۰۰ میلیون تا ۲۰۰ میلیون دلار تن در میداد. یعنی صادرات روزانه ئی میان ۴۰۰ تا۸۰۰ هزار بشکه نفت در روز و تازه تحقق این میزان درآمد در صورتی بود که اگر ایران با توزیع کنندگان عمده  قرار داد  بست.  اما اگر ایران می خواست به صورت مستقل با واسطه های کوچک معامله نماید تولیدش به ۱۰۰ هزار بشکه درروز با درآمدی برابر با ۲۰ میلیون دلار کاهش می یافت. 

نکتۀ جالب اینست که درآمد خالص مورد نیاز ایران برای ثبات اقتصادی به ۱۰۰ میلیون دلار تخمین زده میشد. یعنی میزان درآمد نفت دریافتی  درست به اندازه میزان نیاز ایران ارزیابی شده بود و البته با نشان دادن  در باغ سبزی که اگر خوب رفتار کنید درآمدتان ممکن است تا به اندازۀ عربستان سعودی بالا برود! و این در شرایطی بود که پالایشگاه آبادان که پیش از بحران نفت نیم میلیون بشکه در روز تولید داشت پس از بسته شدن نیاز به ۳۰ تا ۶۰ میلیون دلار هزینه برای باز شدن داشت. و افزون بر آن اینکه برای تعمیر لوله ها و مخازن نگاهداری نفت به سرمایه گذاریی اضافی معادل ۴۰ تا ۸۰ میلیون دلار نیاز بود.

در این هنگام بود که آقای ابتهاج را از  صندوق بین المللی پول IMF به ایران آوردند تا به آوند پوششی باشد برای برنامه ریزی های بنیاد فورد در زیر نظارت سازمان سیا برای مبارزه با کمونیزم. که همانگونه که خواهیم دید، قرار بود با  برنامه ریزی های مشاورین دانشگاه هاروارد به رهبری  اد میسون برپایه های نگرش های بیزل و روستو و میلیکان در  سازمان اطلاعات سیا  انجام گیرد.  البته  ابتهاج  در باره ی آمدنش به ایران بگونه ای سخن میگوید که گویی  پس از کودتای شاه  او  به سرخود تصمیم گرفته بود   که به ایران بیاید  و کاری کند که درامدهای نفت به هدر نرود!  و ایشان چنین می نمایانند که نه کنسرسیوم  نفت و نه بانک جهانی و نه  سفارتهای  آمریکا و انگلیس و نه  سازمان سیا، که این همه در باره ی برنامه های توسعه در ایران برای مبارزه با کمونیزم نگران بود، هیچکدام  در   طرح ریزی برنامه ها  نقش داشته اند.  ایشان می نویسند:
با کودتای سال ۱۳۳۲ و با عقد قرارداد نفت و روشن شدن میزان درآمدهای سالیانه ایران از محل آن ، و با توجه باین فکر که عقیده داشتم درر آمد نفت باید صرف عمرانی کشور شود و نباید آنرا برای هزینه های جاری مملکت بکار برد، تصمیم قاطع گرفتم که به ایران بازگردم و تمام هم  خودرا صرف این کنم که در آمدهای حاصل از فروش نفت  تلف نشود.  (...) 
سه روز پس از مراجعتم به دیدار شاه رفتم و دلایل خود را برای بازگشت شرح دادم.  به او گفتم که من آمده ام موی دماِغ کسانی باشم که قصد دارند در آمد نفت را تلف کنند، و با همه قوا در هر موقعیتی که باشم با آنها خواهم جنگید.  درآمد نفت باید صرف عمران این مملکت شود و حق نیست که این فرصت خداداد با ندانم کاری ها و بی مسئولیتی ها  از بین برود. شاه در جواب من گفت  برای شما دو کار در نظر گرفته بودیم  یکی شرکت نفت و دیگری سازمان برنامه. نفت را در هر حال خارجی ها اداره خواهند کرد، بنابر این بهترست  به سازمان برنامه بروید. گفتم اعلیحضرت من هیچ وقت فراموش نکرده ام با چه طرز زننده ای از بانک ملی برکنار شدم. بامن بدتر از یک خانه شاگرد رفتار کردید. من همان ابتهاج هستم و عوض نشده ام . میدانید که اوامرتان را کورکورانه اجرا نخواهم کرد. شاه تا پشت گوشش سرخ شد و من ادامه دادم که میایند، به عرضتان میرسانند که شما شاه هستید پس این آدم چه میگوید؟ یک دفعه، ده دفعه ، بالاخره در اعلیحضرت اثر خواهد کرد. آیا فکرش را  فرموده اید؟ شاه گفت میخواهم پول نفت دست کسی باشد که تحت نفوذ احدی قرار نگیرد. شاه جواب مرا ، همانطور که عادت او بود، بدین نحو، بطور غیر  مستقیم داد. گفتم نخست وزیرتان چه نظری دارد؟ جواب داد او کاملاٌ موافق است. اما بهترست  خودتان هم با او ملاقات کنید . گفتم بسیار خوب،  البته یک شرائطی هم دارم .  شاه گفت شرایطتان را بگوئید . گفتم  اول باید بروم  شازمان برنامه را مطالعه کنم آنوقت شرائطم را عرض خواهم کرد. گفت پس این موضوع را با نخست وزیر مطرح کنید. 

البته ابتهاج می توانست با شاه بدینگونه  سخن گوید چون توپش به پشتیبانی سیا و بانک جهانی و انگلیس پر بود.  به هرروی پس از کودتای سیا وشاه در براندازی مصدق، آمریکا تصمیم گرفت در دادن وام به ایران تسریع نماید به این منظور در ۱۲ اکتبر  ۱۹۵۴  نشستی در وزارت خارجه آمریکا با شرکت آقای یوجین بلاک رئیس بانک جهانی و ژنرال گلن ادگرتون Glen Edgerton مدیر عامل بانک صادرات وواردات آمریکا در باره بررسی امکان شرکت بانک جهانی در پرداخت وامی به ایران  ترتیب داده شد. 

در این جلسه ویلیام باکستر William Baxter معاون وزارت خارجه اظهار داشت که بباور وزارت خارجۀ آمریکا دلایل متقن سیاسی و عوامل روانی  ضرورت اعطای یک بسته کمک که شامل پرداخت وامی  اساسی  به ایران باشد را ایجاب می نماید. بر پایه ی نظر همۀ مقامات رسمی آمریکا در تهران موافقتنامۀ نفت فضای مساعدی را برای پیوند دادن محکم ایران به غرب بوجود آورده ست.  اینک که همه چیز بر وفق مراد پیش میرود این  به پیش شتاب را می باید حفظ نمود.  با این همه حداقل سه سال طول خواهد کشید تا درآمدهای نفتی ایران به فراوانی برسد  و این درآمدها در سال نخست حتی کفاف نیازهای بودجۀ  جاری ایران را نخواهد داد. 

یوجین بلاک خواست از فرصت استفاده کند و ناخشنودی خود را از اینکه بانک صادرات پای خویش را توی کفش بانک جهانی میکند ابراز دارد بنابراین گفت که  از دید او  باید  به این پرسش  پاسخ داده شود که چگونه بانک جهانی  می تواند داخل این تصویر شود  البته اگر که واردشود!   

بنابر اطلاعات او تعهدات  مالی غیر مسئولانه ای ازسوی مقامات مختلف ایرانی به عهده گرفته شده است که شاید هیچ مطابقتی یا با نیازهای ایران ویا با توانائی  کشور در بازپرداخت آنها  ندارند . بنا به گفتۀ بلاک، علی اصغر ناصر رئیس بانک ملّی ایران به او گفته بود که  او از ۵۲ میلیون دلار تعهدات مالی ناهماهنگ شده باهم خبردارد  و ناصر درشگفت نخواهد شد اگر با خبر شود که ۵۰ میلیون دلارتعهد دیگرهم باشد که او درباره اشان  هیچ آگاهی ندارد! 

بنابراین بلاک  از وام سّد کرج که بانک صادرات به ایران داده بود تلویحاً انتقاد میکرد و با همۀ دشواری هایی  و کار شکنی هایی که با نک جهانی برای پروژه های  ثورنبرگ  بوجود آورده بود بلاک مدعی شد که بانک جهانی اطلاعات کمی در بارۀ ایران دارد  و این  بانک  پروژه های ایران را بررسی ننموده است تا ببیند آیا توجیه اقتصادی دارند یانه و بنابرین قادر بپرداخت وام نخواهد بود مگر اینکه ایران  بوضعیت اقتصادی خویش سامان دهد و  وکنترل مؤثری را روی هزینه هایش اعمال نماید. سپس او در بارۀ  پیشنهادِ وام صد میلیون دلاری به ایران سئوال نمود وپرسید که آیا دولت آمریکا  در این باره  قولی به دولت ایران  داده است ؟ و البته  تأکید  نمود که چنین قولی هیچ استلزامی را برای بانک جهانی، که یک سازمان بین المللی است،  ببار نخواهد آورد.  هربرت هوور دستیارمشاوردالس وزیر امورخارجه گفت آمریکا هیچگونه  تعهدی در این باره به ایران نداده ست  ولی سیاستش بر آنست که به ایران یاری کند. هرچند برخی از مؤسسات آمریکائی مانند بانک صادرات وواردات در صورتی که سیاست آمریکا براین باشد که چنین کمکی موافق منافع آمریکاست،  و اگر این کمک داده نشود آن کشور از دست خواهد رفت، میتوانند کمکهایی را ارائه دهند. او افزود  ایران اینک  بهترین نمونه از کشوریست که می باید حفظ شود . اگر امیدهای مردم ایران برای بهبود سریع، هرچند هم که بگزافه باشد، پس از امضای قرارداد نفت برآورده نشود این  امکان جدی وجود دارد که ایران بدامن  اقمار شوروی بیفتد. 

بلاک پاسخ داد که  اگرسیاست آمریکا اینست او دیگر چیزی ندارد که بگوید  والبته در اینصورت  بانک جهانی نمیتواند با چنین کمکی همکاری نماید.  ولی او نگرانی خود را از این امر ابراز نمود که چنین سیاستی موجب برقراری  پیشینه های خطرناکی خواهد شد زیرا به ایران و کشورهای دیگر این تصور را الغا خواهد نمود که می توانند وامهای بلند مدتی  را برای توسعه از منابعی بجز بانک جهانی که به این منظور برپا شده است دریافت نمایند. او همچنین نگرانی خودرا از عاقلانه بودن اینکه بازپرداخت وام بدرآمدهای نفتی پیوسته شود ابراز نمود. وزارت خارجه با این امرموافقت نمود که وام پرداختی به ایران به درآمدهای نفتی پیوند زده نشود . 

به  هر روی قرار بر این شد، که برای کنترل هزینه ها، دادن وام مشروط بشود به  تشکیل کمیته ای در ایران؛   مرکب از دکتر امینی وزیر دارائی ، ابتهاج مدیرعامل سازمان برنامه  علی اصغر ناصر رئیس بانک ملی ، و وزیر اقتصاد که هنوز تعیین نشده بود.  ژنرال ادگرتون اظهار داشت که  این پیشنهادات از دید بانک صادرات وواردات  ارضا کننده است. او برای اینکه یوجین بلاک را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد گفت،  بانک  صادرات همَکنون   از دولت  ایران تقاضای وامی به میزان ۵۳ میلیون دلار دریافت نموده است. در این مورد سد کرج  بخاطر اهمیت سیاسی و اقتصادیش در رده خاصی قرار دارد و کارها و مهندسی   آن  هم اینک در مرحله ای بس پیشرفته است. 

 فردای آنروز در تلگرامی که از سوی کفیل وزارتخارجه آمریکا به سفارت آمریکا در تهران مخابره شد. بسته بندی کمکهای مالی آمریکا به این شرح اعلام شد:  
(ا) ۸/۵ میلیون دلار کمک فنی .
(ب) ۱۳ میلیون دلار کمک توسعه که با بند الف بکاربرده شود. 
(پ) ۱۲/۸ میلیون دلار کمک بودجه از محل منابع ادارۀ عملیات خارجی برای مابقی سال که ۵ میلیون دلار آن بفوریت واریز خواهد شد. 
(ت)  ۸۳ میلیون دلار  کمک بودجه  وتوسعه  که شامل ۱۸ میلیون دلار برای سد کرج است.
 همۀ این کمک ها بصورت وام بود بجز: ۸/۵ میلیون دلار در بند (ا)  و ۱۲/۸ میلیون دلار  دربند (پ)  و ۱۱ میلیون دلار از  ۱۳ میلیون دلاردر بند (ب). تلگرام در بارۀ نگرانی بسیاربانک جهانی و دیگر مسئولین در بارۀ  ناهماهنگی  و عدم کنترل هزینه ها در ایران به سفیر هشدار میداد و این بسته بندی کمک را مشروط به داشتن انضباط مالی و تشکیل کمیتۀ  نظارت یاد شده در بالا  برای کنترل هزینه ها قلمداد میداشت.  بنابراین تلگرام:
 " این ترتیبات به تمایل ابتهاج  برای   ایجاد مسیر ی  در جهت توسعه اقتصادی با در نظر داشتن  هزینه ها ی دولت کمک خواهد بود".
  در تلگرام همچنین تصریح شده بود که:
 "همۀ وامهای توسعه از سوی آمریکا و موسساتش ،  به استثنای ۱۸ میلیون دلار برای سد کرج، که پروژه ایست که   قاعدة می بایست از سوی وامی از بانک جهانی تأمین  میشد، محدود به خرید کالا و خدمات  برای پروژه ها و برنامه هایی سودمند است که باید به نتایجی سریع بنفع ایران منجر شوند. ما بقی پروژه های توسعه می بایست با بانک جهانی مورد مذاکره قرار گیرند" 
البته مقصود از بافت این نوشته این بود که سفارت به ابتهاج و دولت انگلیس اطمینان دهد که ایران ازین پس با بانک جهانی طرف خواهد بود و در این بسته بندی کمک فقط ۱۸ میلیون دلار بانک وام صادرات  برای سّد کرج دست نخورده  باقی مانده است هرچند آن وام نیز قاعدة باید از بانک جهانی می آمد  که  بتواند  از اصراف هزینه در خرید کالاها و خدمات آمریکایی جلوگیری  نماید ولی خب کاریست که شده است و بلااقل  شاه و زاهدی و ابتهاج که دلشان می خواست   که یک بنای باشکوه و چشمگیر در نزدیک پایتخت داشته باشند به آرزویشان میرسند حتی اگر با پول آن  پروژه میشد بسیاری  از پروژه بار آورتری را در صنعت و کشاورزی برپا نمود.  علی ایُّحال مابقی وام در بند (ت) یعنی ۶۹   میلیون دلار می باید از بانک جهانی به وام گرفته شود .

 پس از دریافت این تگرام لوی هندرسن Loy  Henderson  سفیر آمریکا که نگران سوء استفاده زاهدی و دیگر بند و بستچی ها در کابینه ی او بود در  تلگرافی در ۱۵ اکتبر  ۱۹۵۴ به وزارت خارجه گزارش داد که پس از بازگشت آقای  وارن  به تهران آنها باهم در بارۀ تاکتیکی  که چگونه می باید دولت ایران را وادار به پذیرش شرایط قید شده برای وام نمایند تبادل نظر نموده اند و به این نتیجه رسیده اند که باید از سپهبد زاهدی بخواهند که  او نامه ی تضمینی، که  آنها از سوی وی  نوشته بودند، را امضا نماید. هندرسون  متن نامه را، پیش از فرستادن به زاهدی، برای تصویب  به وزارتخارجه آمریکا فرستاده بود که وزارت خارجه با اصلاحاتی آنرا تصویب نمود و به سفارت  باز پس فرستاد تا به زاهدی ارسال شود. متن نامه پس از اصلاحات بشرح زیراست:

آقای سفیر عزیز:  من شما را ارجاع  میدهم به مذاکرات اخیرمان در بارۀ کمکهای اضافیِ فنی، اقتصادی و مالی که دولت آمریکا اینک آماده است به دولت ایران گسترش دهد.  خواهشمندم  برای این نشانۀ علاقمندی آمریکا  به یاری دادن به ایران، در این شرایط حساس، تا هنگامیکه در آمدهای نفتی به اندازه ای قابل ملاحظه  آغاز جاری شدن به ایران نماید  و ایران در  وضعیتی قرار گیرد که مسئولیت کامل مالی  را برای  توسعه خویش و دیگر ضروریات بعهده گیرد سپاس دولت  مرا  بپذیرید. 
طبیعتاً مذاکرات ما در بارۀ   کمک پیشنهادی  شامل  ملاحظاتی بود در بارۀ نیت دولت ایران، نه تنها  در بارۀ بکارگیری کمکهای مالی آمریکا که در دسترس قرار خواهد گرفت، که همچنین در بارۀ بکارگیری منابع ایران،  بگونه ای که موثرترین نتایج را از همۀ منابع مالی منجمله کمکهای آمریکا، ببار آورد . همانگونه که میدانید دولت ایران در بارۀ  برنامه ها و سیاستهایی که می باید در زمینۀ اقتصادی  بر مبنای اجرای موافقتنامۀ نفتی با کنسرسیوم بیت المللی دنبال نماید بدقت اندیشیده است. با دریافت اهمیت  به حرکت آوردن و بیشترین استفادۀ مؤثر  از منابع مالی در خلال دورۀ حساسی که در پیشِ روی ماست دولت ایران قصد آن دارد که سیاستهای مندرج در زیر را برای  اجرای برنامه های توسعه دنبال نماید؛   
(ا) . دولت ایران قصد آن دارد که راههای مناسبی برای  سیاستهای که هم اینک برای افزایش  درآمدهای جاری  بنیاد گرفته اند را پیگیری نماید و آنها را به مصرف  بودجه در رابطه با برنامه ها بکار گیرد.  
(ب) برای بهترین کاربرد  منابع  در دسترس اقتصاد ایران و برنامه ریزی منظم و اجرای برنامۀ  توسعه ، دولت ایران قصد دارد به وسیلۀ کمیتۀ  هماهنگی دهندۀ متناسبی، متشکل  از مقاماتِ مسئول، سطح هزینه های دولتی منظور در بودجه  و مقاصد توسعه یی را سرپرستی نماید و بر علیه هزینه هایی که در این منظور با  نیازهای مرجح  اقتصادی هماهنگ نیستند پاسداری نماید.  
(پ)  در امتداد همین راستا ها  کمیته مزبور همچنین خواهد کوشید که  همۀ منابع  ارز خارجی  ایران را محفوظ بدارد  و بیشترین استفاده کارآیانه را   با مدیریت این  منابع به نحوی  بنماید؛ که 
(۱)  توسعۀ اقتصادی منضبطی را  پشتیبانی و تسهیل نماید؛ 
(۲) واردات خصوصی و دولتی را در سطحی محدود  نماید که به  نحوی مدّلل به  ارز فراهم شده درآیندۀ بلندمدت وابسته باشد و  با پذیرش نامحدود کمکهای خارجی مورد نیاز  منابع آتی را در شمول   تعهدات زیاده از حد واقع ندارد.
 ایران به آوند یک عضو صندوق بین المللی پول ، البته،  در انطباق با دستورالعملهای  آن  پیش از هرگونه تغییرات مؤثر در نرخ ارز با صندوق مشاوره خواهد نمود.
به هردید، پس از ۱۹ ماه شاه  سپهبد زاهدی را  برکنار نمود .  
به  گفته ی سفیر آمریکا  لوی هندرسن :  من  به شاه گفتم شایعاتی در شهر پراکنده ست که او و زاهدی  در باره ی ارتش دیدی  سازگار ندارند. و گفته می شود از یک سو زاهدی بدون رایزنی با شاه در ارتش اقداماتی میکند و از سوی دیگر شاه او را نادیده  گرفته و بدون آگاهی زاهدی به ستاد ارتش  مستقیماٌ فرمان صادر می کند.    حزب توده و سایر دشمنان شاه و زاهدی بدون تردید از  این رویدادها بسیار خوشنود هستند و  در پراکندگی بیشتر این شایعه ها سخت میکوشند . شاه گفت اگر زاهدی خوب بفهمد که نباید کاری به ارتش داشته باشد هیچ موردی برای  این اختلاف نظر  و حتی شایعه ای  در باره ی این اختلافات  پیش نخواهد آمد.  برای زاهدی خیلی دشوارست که بفهمد که به عنوان یک نخست وزیر  باید فراموش نکند که او   اینک یک غیر نظامی است ودیگر افسر ارتشی  نیست.  او کاملا مایل است که زاهدی با او شخصاٌ و محرمانه در باره ی ارتش صحبت کند، ولی حاضر نیست  که با دادن اجازه به نخست وزیر که به آشکار در باره ی  امور ارتش توصیه بنماید برای اینگونه مدا سابقه ایجاد نماید .
به هر روی، شاه دائماٌ از زاهدی به هندرسون شکایت میکرد و به عناوین  مختلف دلیل میاورد که می بایست او را  برکنار نماید. اما وزارت خارجه آمریکا و خود سفیر دلیل میاوردند که تا مذاکرات نفت به نتیجه نرسیده است صلاح نیست که نخست وزیر تغییر کند. چون هیچ کس را به قدرت زاهدی  که به تواند آن مذاکرات را به فرجام برساند نمی توانستند پیدا کنند. از سوی دیگر برای اینکه  موافقتنامه ی نفت قانونی باشد آمریکایی ها فشار میاوردند که  انتخابات  بر پا شود. زاهدی میگفت در آن شرایط به صلاح نیست که انتخابات جدیدی صورت بگیرد زیرا او می تواند با مجلس فعلی کار کند .  شاه به هندرسون گفت با انتخابات مشکلی ندارد ولی آیا بهتر نیست که انتخابات "مدیریت" supervised بشود. هندرسون به او گفت در صورتیکه نمایندگان  "مدیریت" شده از سیاستمداران کهنه کار و فاسد نباشند و از جوانانی که مایل به پیشرفت مملکت و مقابله با کومونیزم باشند او اشکالی در  "مدیریت" انتخابات نمی بیند. زاهدی و شاه هردو لیستهایی برای  "مدیریت" تهیه می کنند و لیستهاشان را با هم مقایسه می کنند و سرانجام پس از انتخابات  هندرسون در گزارش ۷ ژانویه ۱۹۵۴ خود می نویسد:
در میان منتقدین انتخابات رئیس ستاد ارتش (سرلشگر) باتمانقلیچ ... روز سوم ژانویه علا (وزیر دربار)  به من گفت که باتمانقلیچ  با لیست بلند و بالایی از شکایت ها نزد او آمده است. اوبر آن بود که زاهدی  سرگرم توطئه ای برای کنترل نیروهای مسلح ،  مجلس و نهادهای دولتی و سپس براندازی شاه است. زاهدی در انتخابات تقلب مبکند تا کاندیداهای طرفدار خود  و نه طرفدار شاه را  به مجلس بیاورد... زاهدی بدون شک جاه طلب است.  من به علا گفتم من  اطمینان دارم زاهدی می خواهد شاه را تقویت نماید و بر علیه او نیست.  زاهدی کاملاٌ آگاهست  که دولتش کاملا وابسته به پشتیبانی شاه است.  این فاجعه آمیزست اگر که  دسیسسه بازی ها موفق شوند میان شاه و زاهدی نفاقی عمیق ایجاد کنند.
 همچنین  سیاستمداران ناراضی اتهاماتی  میزنند که آمریکائیها  "درست مثل انگلیسی ها" لیستهایی تهیه کرده  و آنها را در انتخابات قبولانده اند. علیرغم کوششهای ما که در انتخابات خودرا درگیر نکنیم بخش عظیمی از ایرانیان هنایش ما را در انتخاب  نماینده ها نقشی قاطع در میشمرند.  ما به پیگیری تلاش میکنیم  که به مقامات رسمی ایران که بی باورند و از ما کمک می خواهند، بقبولانیم  که ما را با انتخابات  کاری نبوده ست. به انگلیسها نیز  این تهمت زده میشود ، البته نه به اندازه ی ما، که به وسیله ی " نوکرانشان" در انتخابات مداخله کرده اند.
البته  نکته ی جالب دیگر در گزارش های هندرسون اینست که او چندین بار از شاه در دیدارهای مختلف می پرسد :"چرا  آدمهای کاردانی مانند ابتهاج" را به کار نگرفته است. و نکته جالب دیگری اینست که در یکی از این دیدارها شاه از هندرسون می پرسد که آیا او فکر می کند انگلیسها در توطئه ای بر علیه او دست داشته اند. و هندرسون با صراحت به او پرخاش می کند که هرگز نباید سعی کند دودوزه بازی کند و میان آنها و  دوست و متحد ارزنده شان شکاف ایجاد نماید.

گیتی نوین:  من در بارۀ  یوجین بلاک رئیس بانک جهانی  خوانده ام که او به شدت ضد کمونیست بود و برنامه کمکهای توسعه را در این راستا بکار میبرد.   و البته بانک جهانی  هم همیشه سیاستهایی ضد کمونیستی داشته است . مثلاً  کاترین گوین Catherine Gwin مینویسد دولت آمریکا تقاضای کمک مالی و پرداخت وام بانک جهانی به فرانسه  ، تا زمانیکه حزب کمونیست فرانسه در دولت شرکت داشت ، را رد نموده بود .  وفقط  هنگامیکه  کمونیستها از دولت اخراج شدند بانک جهانی پرداخت وامی بمبلغ ۲۵۰ میلیون دلاررا پذیرفت.  وبنابرین شاید از اینرو بود که یوجین بلاک در جلسۀ وزارتخارجه دعوت شده بود.  ولی پرسش من اینست که چگونه دولت آمریکا می توانست بر بانک جهانی فشار بگذارد که مثلاً در سیاستهای  سیا  برای توسعه اقتصادی سرمایه گذاری نماید. 

فرید نوین: دقیقاً و البته بلاک به این راهکارهای  بانک  جهانی " دیپلماسی توسعه" نام نهاده بود. همانگونه  که کاترین گوین در کتابِ  بانک جهانی  در نیمۀ نخست صد ساله اش   The World Bank, Its First Half Century   به ویراستاری  دِوِش کاپور Devesh  Kapur   جان لوئیس   John P.  Lewis     و ریچارد وب Richard Webb نوشته است. و خود بانک جهانی خود بی شرمانه آنرا انتشار داده ست. 
ایالات  متحده  در تمام  طول تاریخِ بانک بین المللی توسعه و ترمیم (بانک جهانی) بزرگترین سهامدار و پر نفوذ ترین عضو این بانک بوده است.  پشتیبانی ، فشار، و انتقاد ایالات متحده از بانک  محورمرکزی  رشد و تحول سیاستها برنامه ها و شیوه های عمل بانک را تشکیل داده است. (...)  ومدیریت ارشد بانک وقت خویش را  بیش از هرکشور عضو دیگر صرف ملاقات و مشاوره  و پاسخ به ایالات متحده می نمایند. اگرچه این تبادل نظر  در طول سالیان چندان تغیییر نکرده است راهکارهایی که ایالات متحده برای برانگیختن دیگر اعضا به پشتیبانی موضع های خود بکار میگیرد  بمقدار قابل ملاحظه ای دگرگون شده ست. "
کاترین گوین می نویسد در سالهای نخست یعنی همان سالهایی که وامهای برنامۀ  هفت ساله ایران پس از کودتای شاه و سیا در زیر مذاکره  بود نفوذ آمریکا بر بانک جهانی " آنچنان فراگیر بود که تفاوت میان تصمیمات و نحوه ی برخورد هیئت مدیرۀ بانک با مواضع  وتصمیمات دولت آمریکا غیر قابل تشخیص بود".   یعنی در واقع  ایالات متحده  مقاصدش را بوسیلۀ بانک جهانی به اجرا می نهاد. و باز به نوشتۀ گوین در آن کتاب " ایالات متحده به همه ی نهادهای چند ملیّتی  ، از جمله بانک جهانی، به عنوان ابزارهای سیاست خارجی برای بکاربری هدفها و  مقاصد ویژۀ خویش نگاه میکرد." 
بنابراین آقای بلاک به جلسۀ وزارت امورخارجه دعوت شده بود که به او گفته شود که نه تنها دیگر می بایست  از کارشکنی هایش با پروژه های  بانک صادرات مانند پروژۀ سد کرج دست بردارد  که بل می باید  برای پروژه های دیگر توسعه وام فراهم نماید. والبته در مقابل بانک جهانی می تواند نظارت مستقیمی بر مابقی وامها داشته باشد.

گیتی نوین: ولی آیا در پس این "دیپلماسی توسعه" هیچ تئوری اقتصادی هم وجود داشت؟

فرید نوین: بله یک سری تئوری هایی مانند لحاف چهل تکه سرهم شده بود که اینک بی اعتباری آنها به اثبات رسیده است. و من در بارۀ انها در جای خود صحبت خواهم کرد. ولی در اینجا به این اکتفا می کنم که بگویم که وقتی در نوامبر ۱۹۵۳ آیزنهاور به ریاست جمهوری انتخاب شد گونه ای دودستگی در میان دست راستی های آمریکا وجود داشت. دستۀ انزواطلبان که طرفدار اقتصاد بازار آزاد و مخالف دخالت های دولت در امور اقتصادی بودند در کابینه آیزنهاور وزیر خزانه داری جرج همفری را داشتند که بشدت مخالف تئوری های توسعه بود و وامهای خارجی دوجانبه و چند جانبه مانند وامهای بانک صادرات و واردات آمریکا و یا بانک جهانی را بکلی بی اثر میدانست. اما جمهوریخواهان ایالت های شرقی آمریکا که اکثراً  وابسته به بانکها  ودیگر بنیادهای  اعتباری و مالی هستند براین عقیده بودند که تنها راه مبارزه با کمونیزم توسعه اقتصاد مصرفی  در کشورهای  در معرض خطر ست. البته خود آیزنهاور و برادران دالس نیز بیشتر به این سیاستها متمایل بودند. والت روستو که تئوری مراحل پنجگانه رشد را وضع نمود شاید  مهمترین تئوریسین در این گروه بود که به همراه پروفسور دیگری بنام ماکس میلیکان هردو شاگردان ریچارد بیزل بودند که مدتی بنیاد فورد را اداره مینمود که درواقع پوششی بود برای فعالیتهای سیا و بیزل خود پس از چندی  از بنیاد فورد به سازمان  سیا پیوست. میلیکان هم از استادان دانشگاه اِم آی تی بود که برای سیا کارهای تحقیقاتی  میکرد. والت روستو در کتابش بنام   "توسعه: اقتصاد سیاسی  بلندمدت مارشال"  می نویسد.
 در پائیز سال دوم  تحصیلاتم در دانشگاه (۱۹۳۳) پس از آشنائی سرمستی آورم با جامعه های پویای درگیرشده در طغیانی انقلابی  در مسیر سمینارهای  آزاد هفتگیِ تئوری اقتصاد مدرن قرار گرفتم  که آموزگار آن ریچارد اِم بیزل بود که بتازگی از تحصیل فوق لیسانس در دانشکده ی اقتصاد لندن  London School of Economics     بازگشته بود . بیزل در توصیف روشنایی بخش این تئوری ها قدرتی خارق العاده داشت ودارد. چهار دانشجوی دیگر نیز بودند که یکی از آنها  ماکس میلیکان بود .
 در ۱۹۵۴ ماکس میلیکان و والت روستو برای  آلن دالس، در مقاله ای  در سری "گزارش وضعیت سیا CIA" درباره ی جنگ سرد، تئوری "مدرنیزاسیون و پروژه های توسعه" را به عنوان حربه ای بر علیه بپا خیزی های مردمی ارائه دادند.  همانگونه که دیوید پرایس  استاد و محقق مردمشناسی مینویسد :  نوشته های  روستو کاملاً روشن میسازد که تئوری مدرنیزاسیون هدف نخستینش  در جهان سوم جلوگیری از کومونیزم بود و نه "پیشروی بسوی پختگی درفناوری" و هدفهای تئوری توسعه تنها هنگامی با معنا هستند که در متن سیاسی جنگ سرد به دید گرفته شوند. میلیکان و روستو در "یادداشتهایی   در باره سیاست اقتصاد خارجی" Notes on Foreign Economic Policy,” برای سیا می نویسند:
درکوتاه مدت میباید کمونیزم را در محاصره داشت. اما در بلند مدت  ما باید با همکاری دیگر متحدین خود روی  توسعۀ محیطی تکیه کنیم که درآن جوامعی که بطور مستقیم و یا نامستقیم برای ما آسیب زایند  پیشرفت ننمایند. بباور ما دستاوردِ   درجه ای از رشدِ مداومِ اقتصادی بخشی ضروری از یکچنین محیط می باشد. (...) آفرینش و نگاهداری یک همکاری مؤثر دنیای آزاد دارای اهمیت ویژه ای برای مقابله برعلیه اردوی کمونیزم است.  نخست، موفقیت دنیای آزاد در یاری به کشورهای توسعه نیافته برای انتقال آنان به مرحلۀ "رشدی پاینده"  مسکو و پکن را از این افسون که تنها  کمونیزم است که می تواند کشورهای توسعه نیافته را دگرریختی دهد محروم میدارد. دوّم اینکه   پی ریزی  سیاسی بی خطری را برای بنیان تلاش برای مبادلۀ تجاری میان شرق و غرب  فراهم می آورد، و اگر که این کشورها برای متحدین غربی ما  در دادوستد بازرگانی شرق وغرب   بتوانند گزینۀ دیگری بشوند  باین معنی که جانشین بلوک شرق بشوند این برای ما حتی یک  امتیاز سیاسی نیز در برخواهد آورد.  وسوم اینکه  در دنیای آزاد، اقتصادی کارا می تواند  گزینۀ بس گسترده يی را  برای بلوک شرق، بجای چالش پر هزینۀ کنونی، فراهم آورد  تا  آنها  بتوانند هر آنگاه که آمادگی اش را داشته باشند برگزینندَش. 
 ازراست به چپ: ماکس میلیکان، ریچارد بیزل، والت روستو و یوجین بلاک

 چنین آمیختن سبکسرانۀ تئوری مدرنیزاسیون و توسعه با سیاستهای اطلاعاتی و جاسوسی سیا البته موجب فساد و ناکارایی وبه هدر دادن منابع مالی فراوانی شد که دیدیم. و به هر روی این افراد بودند که تئوری های توسعه را برای بانک جهانی  می نوشتند. البته روستو بعدها  برای توجیه شکست این تئوری ها نوشت که" مشکل نگرش دولت آیزنهاور نسبت به کمک های خارجی این بود که شیوه ی عملکردش   برای کشورهای درحال توسعه بر اساس تاکتیکهای  بودجۀ و  نظامی شکل میگرفت و نه بر اساس یک تئوری تاریخ" . بگفتۀ اودر این هنگام نه تنها یوجین بلاک ومیلیکان و بیزل که اشخاص دیگری مانند اِد میسون و سی دی جاکسون C.D. Jackson و دیگران نیز روی این تئوری ها کار میکردند.


 سی. دی. جاکسون
  

جاکسون از دوستان نزدیک آلن دالس  وپرزیدنت  کمیته ملّی سیا برای اروپایی آزاد  CIA's National Committee for a Free Europe NCFE --  بود . او کارشناس جنگهای روانی  بود که در اداره ی خدمات استراتژیک Office of Strategic Services - OSS  کار کرده بود. و البته همانگونه که  مورخ آمریکائی بلانش ویزن کوک Blanche Wiesen Cook گزارش میدهد این افراد سازمانهای اطلاعاتی بایکدگر در ارتباطی نزدیک بودند مثلاً  دریکی از جلساتی که  به میزبانی سی دی جَکسونِ، که در آن هنگام مقام ارشد کمپانی تایم - لایف بود، در ۱۵ و ۱۶ ماه می ۱۹۵۴ در پرینستون تشکیل شده بود،   وی پیش از تشکیل جلسه پنج گزارش را برای شرکت کنندگان به عنوان نوشته های ازپیش-خواندنی فرستاده بود ازجمله گزارشی از راکفلر دربارۀ نیاز به برپاساختن یک سازمان توسعه جدا از بانک جهانی بنام صندوق بین الملل توسعه IDF که وامهای پرداختی آن موجب بی اعتباری بانک جهانی نشود. دراین جلسه هر دو رهبر اقتصاد توسعه در دانشگاه MIT یعنی والتر روستو و ماکس میلیکان به همراه ریچارد بیزل از مدیران بنیاد فورد و سیا،  رابرت  بوئی  ازوزارت خارجه، آرتور بورنز رئیس مشاورین اقتصادی رئیس جمهور، آلن دالس رئیس سیا، نمایندگانی  از بانک جهانی  و ادوارد میسن از هاروارد و هارولد استاسن از ادارۀ عملیات خارجی و تنی چند دیگراز مقامات آمریکائی شرکت داشتند. و ما نقشهایی را که این افراد در برنامه ریزی ایران بازی کردند به مرور خواهیم دید. البته روستو در یکی از زیرنویسهای  کتابش به اینکه سازمان  سیا هزینه ها ی تحقیقاتشان را می پرداخته اعتراف  مینماید اما  میگوید: "اگر بخاطر سوئظن  و خِساست کنگره آمریکا نبود این مخارج را باید وزارت خارجۀ آمریکا می پرداخت".   وگرچه او دربارۀ اینکه برخی دیگر از این هزینه ها را  بنیادهای فورد و راکفلر می پرداخته اند نیزخبر میدهد اما در بارۀ ارتباط  این  بنیادها با سیا ساکت می ماند و البته  دربارۀ اینکه چرا برخی از این نوشته ها هنوزسری هستند نیز سخنی نمیگوید.  روستو   می نویسد: 
اگرچه سیا هیچگاه نکوشید که روی تحلیلهای ما و یا نتیجه گیری های ما که بگونه ای معمول مانند دیگر کارهای دانشگاهی منتشر میشد  تاثیر نهد. وحتی  وقتی که تحقیق ما نشان داد که چین کمونیست ممکن است به سازمان ملل  پذیرفته شود - که این  در میانه سالهای دهۀ ۱۹۵۰ موضوعی ناخوشایند بود، پلک چشمی هم  برهم نزد.
.  
 البته این امری مهم است که در هر بررسی  علمی پژوهشگران به خوانندگان گزارشهای خود آگهی بدهند که بودجۀ کار تحقیقی اشان از کجا تأمین شده ست. مثلا اگر کمپانی پژو گزارشی تحقیقی را چاپ نماید که نشان می دهد  پژو بی خطرترین اتومبیل جهان است تا چه اندازه می توان به آن باور داشت و یا اگر یک کمپانی داروسازی که در تحقیقی که کرده است فلان دارویش بیش از هر داروی دیگر در زدودن چین و چروک صورت مؤثر بوده است خریدار باید از خود بپرسد که آیا اگر نتیجۀ بررسی بر عکس بود آیا آن گزارش  منتشر میشد؟   البته جمهوری خواهان آمریکا که همواره به کمکهای نظامی بیشتر دلبستگی دارند تا به برنامۀ کمکهای فنی گزارشهای روستو را می پسندیدند و ارتباط روستو با آلن دالس و دیگر گروه های امنیتی آنچنان اورا قدرتمند نموده بود که در کابینه های کندی وجانسون نیز او نقشی ممتاز را بازی می نمود.

موریس ویلیامز

 به هرروی چنین بود که آیزنهاور و برادران دالس بُعدی نظامی را به برنامۀ اصل چهار ترومن افزودند و پرزیدنت آیزنهاور به آوند مبارزه با کمونیزم کمک های نظامی برای پیمان های همکاری منطقه ای مانند پیمان سنتو میان ایران و ترکیه و پاکستان بر علیه دولت روسیۀ شوروی را معرفی نمود. در واقع در همین راستا نامِ ادارۀ همکاری های بین المللی  ICA را به آژانس امنیت متقابل  MSA تغییر یافت و در ۱۹۵۸ شخصی بنام موریس ویلیامز Maurice Williams ,  از مأموران سازمان سیاِ و کارشناس شناخت اقتصادی روسیۀ شوروی، به سمت دستیارمدیر برنامۀ  USOM  یا   هیئت عملیاتی ایالات متحده United States Operations Mission  به ایران آمد.  ویلیامز در گفتگویی با هاون نورث در ۱۹۹۶ برای انجمن مطالعات دیپلماتیک میگوید:
میلیکان و روستو در دانشگاه اِم آی تی ارزیابی های رقابت اقتصادی را برای جلب گرایش مغزها و قلبهای کشورهای در حال توسعه  برای گزینش میان دنیای آزاد و اتحاد شوروی برپا داشته بودند. من میلیکان را ازپیش در سازمان سیا می شناختم او مرا برای ادارۀ تازۀ تحقیقات اقتصادی استخدام نموده بود. من عضو گروه نیروی گماردۀ Task Force  میلیکان برای اصلاح برنامه کمک اقتصادی بودم.
 USOM  یک برنامه ی بزرگ ۱۰ میلیون دلاری بود که در ریختی مانند اصل چهار و با ۴۰ میلیون دلار بودجه برای حقوق ۳۰۰ نفر کارمند امریکائی در بخشهای کشاورزی ، بارآوری اجتماعی، آموزش، بهداشت، صنعت، اداره و پیوندهای رسانه ئی در ایران به فعالیت می پرداخت. این برنامه ها نطفۀ بوجود آورندۀ سازمان برنامه بود. این برنامه ها ی کمک بگفتۀ ویلیامز از سوی دولت آیزنهاور برای استواری بخشیدن به حکومت شاه و یاری به اقتصادی بود که پس از کودتای شاه در ۲۸ مرداد بسیار نزار شده بود و ازاینرو طرحهای آبادانی گوناگونی  بدون بررسی و ارزشیابی کارآیی و درستی اقتصادی آنها در نقاط مختلف کشور تنها از جهت کاربرد سیاسی برپاشده بود. نقشه براین بود که کمکهای فنی و سرمایه ای چشمگیر امریکا به همراه کمک های نظامیَش هرگونه دلبستگی مردم را از شوروی بزداید و از این روبود که در کنار هر وزیر ایرانی یک مشاور آمریکائی گماشته شده بود و ادارات همکاری درشهرهای نه استان از جمله تبریز ، شیراز، سنندج ، مشهد و اصفهان برپا شده بود. پدر خودمن رئیس ادارۀ صندوق مشترک عملیات ویژه آمریکا نخست در رشت و سپس در مشهد بود. بگفتۀ ویلیامز:
فعالیت های ما مانند یک روندار تلمبه زدن پول بود برای تامین مالی سریع پروژه ها و فعالیت ها ازطریق ترتیبات حساب ویژۀ یک صندوق مشترک کلی که بگمان من از تجربیات پیشین در آمریکای لاتین گرفته شده بود . پولهایی را که ما در صندوق کُّل مشترک مینهادیم مشترکا از سوی کمیتۀ ویژه ئی ازUSOM  وایران خارج از ساختارهای مالی هردو دولت کنترل می شد. بنابراین در کاربرد این وجوه نرمش پذیری بسیار و بازرسی بسیار محدود بود.
البته همانگونه که بعداً خواهم گفت آیزنهاور و برادران دالس در وزارت خارجه و سیا برآن بودند که بخش خصوصی و بنیادهایی مانند بنیاد فورد در امور کمکهای اقتصادی نقش اولیه را بازی نمایند . چون بدرستی میدانستند که دخالت کارمندان دولت در این امور نتیجه ای بجز هدر دادن سرمایه نخواهد داشت. البته اینکه چگونه یک بنیاد خصوصی مانند بنیاد فورد  می توانست نقش بازار آزاد را  بگونه ای مؤثر و کارا  بازی کند، حتی با گرفتن یاری از دانشگاه هاروارد، چندان روشن نبود. باید بخاطر آورد که در آن سالها هاروارد سنگرگاه اقتصاد دانان  کینز گرا بود. که باورداشتند دولت می تواند مانند بازار آزاد سرمایه گذاری نماید.  البته هنگامیکه سرمایه داری با پول خودش سرمایه گذاری میکند بلطبع از بخطر انداختن سرمایه اش بس ابا دارد اما تجربه نشان میدهد که مامورینی که از سوی دولتها سرمایه گذاری میکنند اغلب   بدون دلسوزی برای  سرمایه ی کشور و بس  بی گدار به آب میزنند زیرا  سرمایه از جیب خودشان نیست و به جای اینکه به بهره وری سرمایه بیاندیشند اغلب به فکرجاه و جلال خودشان هستند. حتی در اقتصاد در  باره ی این دشواری مبحثی هست بنام دشواری پیشکار Agency Problem .

به هرروی پس از کودتای شاه پروژه های برنامۀ دوم (۶۲-۱۹۵۵) بسوی زیرساختهایی مانند نیرو و آبیاری معطوف شد. آمریکائیها اصرار داشتند که بودجۀ سد کرج  برپایۀ درآمد نفت هزینه شود و از برنامه دوم بیرون آید، وبجای آن از محل اعتبارات در دسترسِ بانک صادرات وواردات تأمین مالی شود. زیرا همانگونه که گفتیم، وامهای بانک صادرات  برپایه کمک به شرکتهای آمریکائی  داده میشد. یعنی کشور وام گیرنده  میبایست از شرکتهای آمریکائی مورد نظر آن بانک خدمات و کالاهای مورد لزوم را خریداری نماید. دریاداشتی که جرج آلن George Allen دستیار وزیر امور خارجه آمریکا برای هربرت هوورجونیور .Herbert . Hoover Jr معاون آن وزارتخانه در دوم دسامبر ۱۹۵۵  نوشته است از لزوم یک ارائه نظر دیپلماتیک démarche به شاه دربارۀ سد کرج هشدارداده شده است؛ زیرا که بگونۀ تلویحی قرار بود این سد ازمحل درامدهای نفتی اختصاص داده شده به سازمان برنامه  برای بازپرداخت وام بانک صادرات ساخته شود، ونه از محل وامهای بانک جهانی.  در این هشدار گفته شده است؛ که ما نگرانیم که تصمیم دائر بر عدم استفاده ازاعتبار بانک صادرات برای ساختن سد کرج، در رابطه با تبعیض سازمان برنامه بر علیه منافع شرکتهای آمریکائی، مانند شرکت موریسون -نودسن the Morrison-Knudsen Co سازندۀ سد کرج، باشد. 

به کوتاه سخن،  آنگونه که از اسناد مذاکرات نفت بر میاید، انگلیسها که از شکستهای پی در پی  د ر مذاکرات نفت بسیار ناخشنود بودند -- آنها  می خواستند که مقر کنسرسیوم نفت در لندن باشد که در تهران شد، می خواستند رئیس کنسرسیوم انگلیسی باشد که هلندی شد، و سهم شان از  ۱۰۰ در صد نفت ایران به ۴۰ در صد از کنسرسیوم کاهش یافته بود -- اینک  از اینکه در آمد های نفت در چارچوب وام بانک صادرات فقط در آمریکا هزینه شود بسیار آزرده خاطر بودند و میکوشیدند تا با انتقال این وام به بانک جهانی شرکتهای انگلیسی را هم در فروش ماشین آلات و خدمات برای ساختن سد سهیم کنند تا آنها هم از نمد  نفت کلاهی داشته باشند. 

باید دانست که در برنامۀ دوم ۸۵ درصد بودجۀ زیربنایی یا ۲۰ درصد کل برنامه برای ساختن سدهای کرج وسفید رود اختصاص داده شده بود. سد کرج بتنهایی ۳۸ درصد بودجۀ زیر بنایی یا ۹ درصد کل برنامه را در بر میگرفت. البته  این مرافعه ای میان شرکتهای آمریکائی و  اروپایی بود و برای ایران در نهایت تفاوتی نداشت که وام از چه  محلّی باشد . برای نمون وام بانک جهانی  که با ابداع برنامه ریزی منطقه ای برای  ساختن سد دز--  پروژۀ پر هزینۀ مورد علاقۀ ابتهاج و دوستش دوید لیلینتال، David Lilienthal بکار رفت حتی از پروژۀ سد کرج نیز پر هزینه تر و نا بسامانتر بود. لیلینتال رئیس سابق بنگاه درۀ تنسی Tennessee Valley Authority بود که چندی بعد شرکت توسعۀ منابع The Development and Resources Corporation را بنیان نهاد که سازندگی سد دز را بعهده گرفت  که شامل برنامه های پر هزینۀ کشت وصنعت در خوزستان بود.

 البته ما در بارۀ  ساختن سد دز و نقش ابتهاج و لیلینتال  درجای  خود بیشتر صحبت خواهیم داشت.  و در اینجا تمرکز ما روی ساختن  سد کرج است که برپایۀ بررسی هایی که شرکت موریسون-نودسن در ۱۹۴۶  در باره نیروی برق رسانی  در ایران انجام داده بود  ساختن آن از لحاظ اقتصادی ابداٌ به سود ایران نبود.  این بررسی ها به این نتیجه رسیده بود که مهارکردن نیروی آب بوسیلۀ  سد بندی باید تا پس از اندازه گیری دقیق شتاب جریان آب رودخانه ها به تعویق افتد. و ایران میباید از منابع سرشار نفت وگاز خود برای تامین نیروی برق برای ۴۴ شهرخود بوسیلۀ موتورهای کوچک سوخت دیزل ویا توربین ها بخاری بزرگتراقدام نماید. پس از آنکه  آقای ثورنبرگ   در ۱۹۴۹ به ایران امد و رنیس  شرکت  OCI  شد وی   شرکت موریسون-نودسن را  در استخدام خود نگاهداشت.  براساس گزارش کارشناسی این شرکت: در این هنگام  دیگر تولید نیرو در کارخانه های متعدد خصوصی برق در ایران نیاز کشور را بر آورد نمی کرد چرا که  شبکه های آنها بسیار نامطمئن و هزینه هایشان بسیار بالا بود و بزودی از کارافتاده می شدند. بنابر توصیه شرکت مزبور ایران فعلاً میبایست تعدادی نیروگاه حرارتی به ظرفیت ۲۲۰ مگاوات می ساخت و بدون درنگ بررسی هایی در بارۀ نیرو آفرینی آبی انجام میداد که اگرچه از لحاظ هزینه گرانتر از نیروگاههای نفتی بودند ولی در طول زمان هزینه های ساخت خود را جبران می نمودند. البته میبایست این راهم اضافه نمود که بررسی هزینه وسود این طرحها بسیار ابتدائی بود و به هیچ وجه در باره ی هزینۀ   فرصتهای های ازدست رفته Opportunity costs مطالعاتی انجام نشده بود . به این معنا که می توان پرسید که اگر ایران آن نیروگاه های ارزان دیزلی را با نفت فراوان خویش میساخت آیا با پس انداز حاصله می توانست در هنگامی بعد پروژه هایی با بازدۀ بیشتر را آغاز نماید؟ البته ساختن سد هزینه ها ی دیگری نیز برای محیط زیست دارد که میباید بدقت مطالعه شوند مثلاً ساختن سد روی حیوانات و گیاهان محیط زیست اثر منفی خواهد داشت ویا از رساندن کودهای معدنی به زمینهای بارور در پایین مسیر رودخانه جلوگیری می نماید ویا ممکن است موجب افزایش میزان نمک درآب بشود. این هزینه ها می بایست دقیقآً محاسبه میشد وبا هزینه های مشابه در نیروگاه های نفتی مورد مقایسه قرار میگرفت. البته این امکان هم هست که چنین بررسی ها، اگر که بدرستی ودقت انجام میگرفت، ساختن  سد را سودآور  تجویز می نمود.  

البته در اینجا بحث بر سر اینست که ساختن  سد کرج بر اساس مطالعه ای  اقتصادی نبود وساختن آن بیشتر بخاطر داشتن یک بنای پر شکوه در نزدیک پایتخت بود   چراکه طبق اسناد آمریکائی  برای گفتگو وپاسخ به خرده گیری های برخی از کارشناسان در بارۀ این پروژه ادارۀ عملیات خارجی آمریکا The Foreign Operations Administration که مسئول نظارت بر اجرای برنامه های اصل چهار بود  درژانویه ی سال ۱۹۵۴ یعنی در  زمستان ۱۳۳۳ دربارۀ سد کرج نشستی برای مشاوره ترتیب داد . رئیس این اداره هارولد استاسن Harold Stassen آگاه بود که "هم شاه و هم نخست وزیرش زاهدی فکر می کنند که سد کرج مهمترین پروژۀ اقتصادی در ایران است -- چه  به عنوان یک بنای  یادبود  ماندگار و چه از لحاظ منبعی برای آبرسانی و آفرینش نیرو برای تهران و به آوند منبع آبیاری کشاورزی برای نقاط اطراف تهران". ویلیام وارن که در گذشته از برنامه های کم هزینۀ دمکراتها برای آبادانی ایران دفاع می نمود اینک طرفدار سد پر هزینۀ کرج شده بود. از سوی دیگر والکر سیسلر Walker Cisler کارشناسی از شرکت دترویت ادیسون که مشاور ادارۀ عملیات خارجی آمریکا در امور نیروی برق بود برآن بود که نیروی حرارتی را می توان با سرعت بیشتر و با هزینۀ کمتر ببازار عرضه نمود. این دیدگاه مورد تأیید بسیاری از کارشناسان بود . ولی درپایان این نشست هارولد استاسن نتیجۀ نشست را چنین خلاصه نمود که " ما اکنون نمی توانیم  گولّه یی ازدلایل منفی را بسوی ایرانیها پرتاب کنیم بدون اینکه انفجاری را موجب شده باشیم. این پروژه ممکنست که بهترین راه چاره نباشد اما  در شرایط سیاسی موجود  با تحکیم رژیم  تازۀ زاهدی و اقتصاد نزار ایران سازگار است . بگفتۀ جان استامباو John Stambaugh یکی از کارشناسان کشاورزی :
 " ایرانی ها نفتشان از زمین فواره میکرد، آنها می توانستند نیروی برق را ارزانتر تولید کنند. ساختن این سد خیلی گران تمام میشد. با دیواره هایی کوتاه تر آنها می توانستند دشواری آبیاری برای کشاورزی را چاره کنند. و با ساختن سدی کوچکتر می توانستند دشواری آبرسانی به شهر را نیز حل نمایند. اما شاه آن سد را می خواست و سیاستمردان ایران آنرا می خواستند؛ و ما آن همه پول را هزینه کردیم روی چیزی که فکر میکردیم برنامه ای بیهوده است . اما ما آن برنامه را اجرا کردیم زیرا می خواستیم ایران در تیم ما باشد".
توجه می کنید که این برنامه ریزیی اقتصادی نبود. البته شاید بر حسب تصادف در یک بازسنجی ببینیم که ساختن آن سد کار نادرستی نبوده است، که البته با ارقامی که من دیده ام این بسیار بعید ست،  ول اگرهم که شاید این آمارو ارقام موجود درست نباشد  باز هم این از منطق ما نمی کاهد  که اینگونه تصمیم ها بگونه ای  آشفته و نابسامان و هپل هپو گرفته می شد.  شاید برای اینکه تا حدی با این جریان آشفته آشنا شویم نگاهی به مذاکرات مجلس در بارۀ سّد کرج  آموزنده باشد در ۲۱ مهرماه ۱۳۳۶ آقای عمیدی نوری در جلسۀ ۱۱۹ مجلس شورای ملی در پرسشی از دولت  درباره این سد گفت:
سؤال بنده راجع به سد كرج است. سد كرج خیال می‌کنم یكى از موضوعات بسیار مهمى است كه تبلیغات زیادى هم از بدو شروع به عملى شدنش درباره آن شده و چون بنده معتقد هستم هیچ چیزى مهم‌تر از تصویب روحیه یك ملتى نیست تبلیغات اگر تطبیق با عمل داشته باشد اثر بسیار عمیقى در احوال مردم خواهد داشت و اگر برعكس تبلیغاتى در مملكتى شد ولى اثرش تطبیق با آن تبلیغات نكرد نمی‌شود نتیجه مثبت گرفت بلكه برعكس روحیه یك ملتى خراب می‌شود بنده خودم در موضوع سد كرج وارد بودم به این معنى كه در دولت اسبق وقتى كه تصمیم به این كار گرفته شد نخست‌وزیر وقت آن روز تیمسار سپهبد زاهدى در هیئت دولت گفتند كه باید این كار عمل بشود حتى بعضى از وزرا گفتند این كار مشكل است و بایستى فرانسوی‌ها هم شركت كنند و چه ایشان گفتند كه این کار باید عملى بشود و فعلاً شركت موریسن نودسن آمده است و با یك شرایط مساعد و مناسبى این كار را انجام می‌دهد و باید تصمیم گرفت كه انجام بشود و به خود من مأموریت دادند و در اداره مركزى دعوت كردم و به مطبوعات گفتم و این کار رفت به مرحله عمل و بعد هم فرانسوی‌ها آمدند جلو و نخست‌وزیر وقت گفت اگر اینها مرد عمل هستند یك سد دیگر را شروع كنند. با همان شرایط موریسن نودسن، كه سد سفیدرود را هم به این جهت گذاشتند به اختیار آنها و فرانسوی‌ها هم با همان شرایط حاضر شدند. آن روز ما خیال می‌کردیم كه این دو كار درعرض هم و با هم جلو می‌رود و به زودى هم نتیجه می‌گیریم. سال بعد ۳۳ بود، زمستان ۳۳. این جناب آقاى مهندس طالقانى یك دعوتى كردند از یك عده‌ای از نمایندگان، كه جناب آقاى امیر نصرت اسكندرى هم تشریف داشتند، رفتیم سد كرج در خدمت خودشان دیدیم كه فعالیتى شروع شده، حتى مته‌ای كه زمین را تا صدمترى می‌شكافتند نمونه‌هایی می‌گرفتند كه به بینند چه جور است، این را با هواپیما از آمریكا آورده بودند، و خود آقاى مهندس طالقانى هم، فراموش نمی‌کنم، ایشان فرمودند كه در این مملكت باید كار نشان داد. نشان دادن كار اینست كه بعضى از این برنامه‌های عمرانى اساسى عمل شود. و سد كرج از این مسائلى است كه ایشان فرمودند و فرمودند سه سال و نیم دیگر این کار تمام می‌شود. آن روز ایشان به من فرمودند، آقاى امیر نصرت اسكندرى هم قطعاً یادشان است، ایشان فرمودند كه سه سال و نیم دیگر این کار تمام شده است و حتى حسابى كردند گفتند كه اگر ما برق را کیلو واتى ۱۵ شاهى بدهیم به تهران ۲۵ سال خرج آن استهلاك می‌شود و اگر سى شاهى بدهیم ۱۵ سال یا ۱۷ سال. به طوری كه بنده یادم است، و تمام این مسائل را بنده به نام یك روزنامه‌نویس منعكس كردم، و الان شش ماه هم برطبق آن وعده‌ای كه در تمام مطبوعات منتشر شد باقیمانده است بنده می‌خواستم روزنامه‌ها را بیاورم اینجا ولى می‌دانم انكارى ندارد والا وعده ایشان را روى میز می‌گذاشتم و خوشبختانه خودشان هم تشریف دارند، بنده می‌خواهم ببینم كه این وعده‌ای كه فرمودند و این برنامه اساسى كه واقعاً مورد عقیده همه است و تهران احتیاج كامل به این برنامه دارد به طوری كه فرمودند ۱۵ هزار هكتار به تهران آب می‌دهند و بعد هم برق در حدود شصت هفتاد هزار كیلو وات كه كیلو وات ۱۵ شاهى و ۳۰ شاهى حساب كردند به تهران برسد، بنده خواستم ببینم با اینكه شش ماه از وعده مانده است این کار به كجا رسیده و باز به كجا خواهد رسید و آیا چه مشكلاتى با یك اشكالتراشى موجب شود ملت و روحیه یك ملتى كه آماده پیشرفت است و علاقه داریم كه كارهاى مثبتمان و طرح‌های‌مان تمام بشود خراب شود اینست كه انتظار استماع فرمایشات ایشان را دارم و البته اگر بعد عرایضى را لازم بود به عرضتان می‌رسانم.
 در پاسخ به این پرسش مهندس طالقانی وزیر مشاور اظهار داشت:
 بنده قسمتى از فرمایشات جناب آقاى عمیدى نورى را تصدیق می‌کنم و اینجا مختصرى عقب افتاده، علت آن را عرض می‌کنم كه اگر به نظر آقایان موجه آمد قضاوت فرمایند. در آن موقع كه صحبت از این بود كه در ظرف سه سال و نیم یا چهار سال تمام بشود، چون یك همچو صحبتى هم شد، ولى بعداً به یك اشكلاتى برخوردیم كه یكى یكى عرض می‌كنم. 
اولاً ، پول به این علت كه عرض می‌كنم نرسید. یعنى صحبت ساختن سد كرج قبل از حل شدن قضیه نفت است و دولت تصور می‌كرد كه قضیه نفت زود حل می‌شود و از محل نفت یك درآمد ارزى و ریالى پیدا می‌کند و آن طورى كه پیش‌بینى می‌كردند این پول را تحصیل ماه‌ها طول كشید، هشت ماه و نه ماه بلكه یك سال بیش از آنچه تصور می‌رفت، این قضیه طول كشید بعد هم كه حل شد آن طورى كه تصور می‌شد درآمد به سرعت از آن محل عاید نشد و بنده براى اثبات این قسمت عرض می‌کنم كه دولت وقت براى اینكه حسن نیتش را نشان بدهد سه میلیون تومان حواله كرد كه وزارت دارایی سه میلیون براى این کار بدهد و خزانه‌دارى با تمام تنگدستى‏ سه میلیون تومان پول دادند كه قسمت ریالى تأمین شود و این كار جلو بیفتد و با اصل چهار و مقامات امریكایی كه آن روزها كمك می‌كردند قرارشد كه یك مقدار كمك‌هاى دلارى بدهند و اگر آن كمك‌های دلارى نبود و ماشین‌آلاتى كه از آن محل تهیه می‌شد نبود الان سد كرج ساخته نمی‌شد و به اینجا هم نمی‌رسید پس یكى از دلایل این بود كه پول به موقع به دست نیامد و نتوانستند به موقع اقدام كند در همان دولت اسبق هم نظرشان این بود كه سد كرج و چند تا پروژه دیگر را خود دولت رأسا بسازد و همان‌طوری كه جناب آقاى عمیدى نورى فرمودند یعنى چند تا كار با هم شروع بشود و به موازات هم پیش برود و فورى تمام شود، براى اینكه روحیه مردم تقویت شود و دنبال این کار گرفته شود بعداً به لحاظ اینكه گفته شد كارهاى عمرانى و تولیدى در سازمان تمركز پیدا كند و همه در آنجا ساخته شود و انجام بگیرد و آن سازمان هم كه سازمان برنامه بود نتوانست آن طورى كه لازم است و قرار خود سازمان برنامه بود پول برساند تا دو سال نتوانستند بدهند و همینطور امروز و فردا، امروز و فردا تا انشاالله پول به دست بیاید این کار ماند و یك دلیل دیگرى هم بود كه پول را ندادند. ولى بعد با یك قرارداد دیگرى كه بستند جبران كردند. پس یكى از دلایلى كه این کار عقب افتاد این بود كه در حدود یك سال، یك سال و نیم، به بی‌پولى گرفتار بودیم در صورتی كه در ظرف دو سه قضیه نفت حل شود و پول به دست بیاید 
یك دلیل دیگر اختلاف نظرى بود كه پیدا شد كه یكى می‌گفت ارتفاع سد ۱۰۰ متر باشد و یكى می‌گفت ۱۸۰ متر باشد و بعد گفتند برق كمتر و زیادتر و مد‌ت‌ها طول كشید این كه معلوم نبود این پروژه و پروژه‌ای كه فرانسوی‌ها یا انگلیس‌ها یا آمریكائی‌ها یا آلمانی‌ها می‌گویند كدام را ما عملى كنیم. خوشبختانه یک سال پیش این جنبه قضیه فنى و مهندسى به كلى حل شد یعنى از لحاظ ارتفاع حجم و نوع سد و این چیزها به كلى حل شد كه دیگر خوشبختانه از این لحاظ صحبتى نیست یعنى دیگر به كلى تمام شده و آن سر و صداها تمام شده در نتیجه این مطالعات خود پروژه عوض شد یعنى در حدود یك ثلث و بیشتر از یك ثلث به آن آبى كه باید كه پشت مخزن جمع بشود اضافه شد و آن روز صحبت ما راجع به پروژه این بود كه حداكثر ۲۵ هزار کیلو وات برق بدهد ولى امروز پروژه اینطور شده كه ۱۲۰ هزار کیلو وات برق به تهران بدهد. (قنات‌آبادى - ۹۵ هزار كیلو وات اضافه برق خواهیم داشت) و خود آقایان تصدیق می‌فرمایند كه با این برق اضافى به همان تناسب هم مخارج اضافه خواهدشد و به همان تناسب هم كار بزرگ‌تر خواهد شد و البته آن موقع صحبت از این بود كه مجموعاً سه توربین هشت هزار کیلو واتى یعنى جمعاً ۲۴ هزار كیلو وات برق داشته باشد و حالا ۱۲۰ هزار كیلو وات برق شده است یعنى سه توربین چهل هزار كیلو واتى (مهندس جفرودى - چه موقع ۱۲۰ هزار کیلو وات برق می‌دهد؟) وقتى كه تمام شد الان هم كارهاى مقدماتیش انجام شده و بنده باید عرض كنم در این یک سال، و یک سال و نیم، شاید ما گرفتارى‌هایی داشتیم، براى سازمان برنامه پول به موقع نمی‌رسید اشكالاتى در كار بود ولى پس از آن از یک سال گذشته به این طرف سازمان برنامه حقیقتاً نهایت حسن نیت و كمك را درباره سد كرده است، هر وقت پول خواستیم داده است هر اشكالى كه داشته‌ایم رفع كرده است. 
و این را هم عرض كنم كه آقاى مهندس اصفیاء كه مأمور این قسمت است هر روز سه‌شنبه بعد از ظهرها می‌آمد، سر ساعت می‌آمد و مى‌نشست با مهندسین مشاور كه در شركت ‌هارزا هستند و مهندسین شركت فرانسوى سابق دوتایی كار می‌كنند و علت اینكه سروصداها خوابیده است این بوده است كه قرار شد با هم كمك كنند و طرح را تهیه كنند تا دیگر گفته نشود كه فرانسوى صحیح گفت یا مهندسین مشاور بنابراین آنها هفته‌ای سه ساعت می‌آیند آنجا می‌نشینند تا اگر اشكالى هست رفع كنند و از وقتى كه این روش پیش گرفته شده در ظرف یک سال گذشته كارها به جلو رفته است و با وجود تنگدستى‌هایی كه سازمان سد كرج پول داد، پس طرح الان تهیه شده كارهاى مقدماتیش انجام شده یك جاده‌ای در حدود كمتر از ۱۵ كیلومتر كه ۷ تونل دارد آقایان باید تصدیق بفرمایند كه عمل آن كار آسانى نیست مثل جاده‌های خاكى نیست كه فرض بفرمایید بشود با یك بولدوزر درستش كرد این جاده ۷ تونل دارد تونل انحرافى كه آب را می‌خواهد رد كند بتون ریزیش در شرف اتمام است شاید براى یك ماه دیگر بتون‌ریزى آن هم تمام می‌شود و دو ماه دیگر آب را برمی‌گردانند توى این تونل ماشین‌های سدسازى سفارش داده شده است یك مقدارش حاضر شده است و یك مقدارش در راه است و الان براى نصب ماشین‌آلات در بالا و پائین سد مشغول هستند دارند محل‌های آنها را می‌كنند تا وقتى كه ماشین‌آلات برسد حاضر باشند و آن قسمتى كه باید برود بالاى سد آن را ببرند، براى سیمانش قراردادهایی بسته شده است تمام كارهاى ابتدایی كه در امر سدسازى كه گاهى بیش از كار اصلى خود سد وقت می‌گیرد انجام شده است بنابراین طرح تهیه شده. 
مدت‌ها صحبت از این بود كه ما برویم وام از فلان بانك خارجى بگیریم یا نگیریم سازمان برنامه نوشت اقدام كرد و به ما كتباً ابلاغ كرد كه من تعهد می‌كنم مخارج ریالى و ارزى آن را تماماً می‌دهم بنابراین چون دیدیم كه دیگر احتیاجى به وام خارجى نیست نرفتیم تمام این اشكالات بود و بنده فرمایش جناب آقاى عمیدى نورى را تصدیق می‌كنم این كارها در دو سال پیش اینطور بوده و اشكال داشتیم كه حتى كارى كه ما در روز اول با سه شیفر شروع كردیم. رسید به شیفر آن هم گاهگاهى لنگ می‌شد حالا این اشكالات رفع شده و الان بیش از یک سال است كه به اشكالات برخورد نكرده‌ایم و رد جدیت الان مقاطعه كار مشغول است دارد كارش را می‌کند مهندسین ناظر داریم مهندسین ناظر بسیار قوى هستند كه در ایران بلكه در اكثر ممالك خاور و در امریكاى جنوبى و شمالى كار كرده‌اند و خیلى وارد هستند و خیلى هم جدى هستند و قرار شد آن پروژه را با مهندسینى كه قبلاً اختلاف بود دو تایی كار كنند تا دیگر این اختلافات بعداً پیش نیاید پس هم قسمت پولش درست شد و این طرح تصویب شد قراردادها بسته شد و وسایل كار طورى فراهم است كه من تصور نمی‌کنم كار عقب بیفتد و این را هم عرض كردم طرحى است كه احتیاجى به ساختن یك سد دیگرى در رودخانه كرج نیست براى این كه آن اولیه یك از این جهت حداكثر استفاده را از آب كرج كرد لازم بود كه یك سد دیگرى هم بشود و الان دیگر احتیاجى پیدا نمی‌شود كه سد دوم ساخته بشود. 
این طرح مهندسین مشاور امریكایی براى آن آمد كه از انگلستان آمدند قرار شد كه هیئت بین‌المللى دعوت كنیم كه آنها را به بینند كه دیگر به هیچ‌وجه صحبت خوبى راجع به سد كرج پیش آنها نشد. آمدند دیدند و این واریان مهندسین مشاور تهیه كردند دیدند و واریان را قبول كردند این طرح ارتفاع ۱۸۵ متر است و حجم آن همان‌طورى شده كه حداكثر آب مازاد آب بهاره سیلاب رودخانه كرج را جمع می‌كنند ثلث بیشتر از آن طرح اولیه آب فراهم می‌کند براى تهران و برقش هم از ۲۵ هزار کیلو وات رفته به ۱۲۰ هزار كیلو وات البته اول صحبت از این بود كه ۲۵ هزار و یا ده هزار هكتار اراضى را هم ما آب بدهیم این حرف صحیح است و ما دادیم به اشخاص كه‏ از رودخانه كرج دارند و املاك‌شان از آنجا مشروبه آنها هم گفته بودیم كه این "حقابه" ها محفوظ خواهد بود و تأمین می‌كنیم‏.
(عده‌ای از نمایندگان - باید تأمین می‌شد) و بهشان می‌دهیم و یك ۱۵ درصد هم اضافه می‌دهیم ولى الان وضع عوض شده و سازمان آب تهران كه مسئول آب تهران است ابلاغ كرده كه هر چه آب تهیه می‌كنید همه‌اش را من می‌خواهم و البته با آن سدى كه آنجا ساخته می‌شود ما هم دیدیم بعد از آن كه آب "حقابه" برها را دادیم لازم نیست آنجا آب اضافه بدهیم و به تهران ندهیم ما هم قبول كردیم و گفتیم هر چه آب ذخیره كردیم به شما می‌دهیم ولى این را توجه داشته باشید كه ما "حقابه" آن اشخاص كه زراعت كرده‌اند و از اینجا آب می‌ماند به آنها آب می‌دهیم و به آنها كارى نداریم ولى اضافه آب بهاره و سیلابى كه آنجا جمع‌آورى می‌شود همه‌اش به تهران داده می‌شود و علت این كه براى زراعت هم گفته بودیم دیگر آب نمی‌دهیم از این جهت بود كه اگر آب نداشته باشیم نمی‌دهیم ما آب را داریم یك مشترى پر و پا قرصى یعنى سازمان آب تهران هم پاى این كار ایستاده و همه آب جمع‌آورى شده را می‌خواهد با این كه بیش از یك ثلث یعنى ۱۵۰ هزار متر مكعب بیش از آنچه كه گفته‌ایم آب تهیه می‌كنیم این ۱۵۰ هزار متر مكعب آب را هم سازمان آب تهران همه‌اش را می‌خواهد بعدش هم ۱۲۰ هزار کیلو وات برق را هم بنگاه برق تهران براى تهران می‌خواهد و البته شاید براى یكى دو دو سال اولیه تمام این برق را نتوانند مصرف كنند ولى با این وضعى كه وسعت تهران دارد پیش می‌رود بنده خیال می‌کنم در ظرف سه چهار سال مصرف این ۱۲۰ هزار کیلو وات هم تأمین بشود. 
این خلاصه كارهایی بود كه تا حالا انجام شده است ولى عرض كردم در وضع فعلى آب به تونل انداخته خواهد شد، ماشین‌آلات هم سفارش داده شده است، طرح تهیه و معین شده و محل پولش هم معلوم است و بنده دیگر نمی‌دانم چه اشكالى بعدها باز هم پیش بیاید كه این كار به عقب نیفتد، (بعضى از نمایندگان - خلاصه چند سال طول می‌كشد كه این سد كارش تمام بشود؟) (عمیدى نورى - سه سال) چهار سال دیگر تمام می‌شود. 
گیتی نوین: باید پرسید که آیا مدرنیزاسیون ایران  هم به گونه ئی من -درآوردی پدیدار شد یا که برپایۀ یک بینش اقتصادی برنامه ریزی شده  اما درست اجرا نشده شکل گرفت؟   چراکه از جریان نشست استاسن چنین بر می آید که  همانگونه که گفتید ساختن سد کرج برپایۀ مطالعات  اقتصادی نبود و تنها بخاطر فشارهای شاه وزاهدی و دیگر سیاسیون ایران بود که این سد ساخته شد. پرسش اینست که آیا هیچگونه مدل برنامه ریزی برای بقیۀ پروژه ها وجود داشت؟

فرید نوین : البته  تئوری  مدرنیزاسیونِ دولت آیزنهاور برپایۀ بینش همگرایی theory of convergence  استوار بود که بینش پرداز آمریکائی تالکوت پارسون  Talcott Parson در دانشگاه اِم آی تی آنرا پیشنهاد کرده بود.    بر پایۀ این بینش  بُعدهای گوناگون توسعه مانند دانش مربوط به توسعه، مهندسی، اعتبارمالی، روانشناسی، و غیره میبایست هماهنگ وبه هم پیوسته میشد تا بتوان با جوامع "پیش-از-نووایی" pre-modern یا سنتی  روبرو شد. این همان تئوریی بود که در سخنرانی ابتهاج رگه های از آن  به چشم می خورد.   بر  پایۀ این بینش بود که آیزنهاور در ۱۹۵۴ ادارۀ همکاری های بین المللی  ICA  را برپا نمود  که از اندیشگاه مرکزمطالعات بین الملل     CIS   در دانشگاه اِم آی تی والت ویتمن روستو Walt Whitman Rostow و ماکس میلیکان  Max Millikan  را به استخدام آورد تا راهکارهای نووایی را در دیپلماسی جنگ سرد با یاری شرکتهای بخش خصوصی در عرصۀ   کشورهای غیرکمونیست گسترش دهد. همانگونه که بعدا خواهیم گفت آمریکائیها برآن بودند که می باید در سازمان برنامه روشنفکرانی را با کارشناسی های گوناگون از اقتصاد و پزشکی و جامعه شناسی و غیره گردهم کنند تا آنها برنامه ای جامع برای توسعه بنویسند. باز سازی سازمان برنامه بوسیلۀ   ابتهاج در راستای این تئوریها بود. واز اینروبود که روشنفکرانی مانند دکتر عنایت  که دندانپزشکی بود که به روزنامه نگاری روی آورده بود  و یا شاهرخ مسکوب نویسنده وجامعه شناسانی مانند دکتر شاپور راسخ و دیگر از این قبیل را به استخدام آورده بود. البته تنها جمع کردن یک گروه متخصص در زیر یک سقف برنامه ریزی را به وجود نمی آورد. چنین بود که مثلا دکتر عنایت مجله نگینش را در سازمان برنامه در میاورد و شاهرخ مسکوب  در آنجا کتابهایش را می نوشت و دیگران به دغدغه های خود می پرداختند. و خود من نیز مقاله های اقتصادی را با نام مستعار و مقاله های اجتماعی و هنری ام را در مجله زمان ونگین و صبح امروز و روزنامه اطلاعات  در آنجا می نوشتم و منتشر میکردم و البته همیشه   درصد بالایی از آن مقاله ها سانسور میشد.

  باید دانست که مرکز مطالعات بین الملل  آمریکا در سال ۱۹۵۰ با کمک مالی سیا  بوسیلۀ  والت روستو اقتصادانی که در ۱۹۶۰  کتاب مراحل رشد  اقتصادی'' Stages of Economic Growth  را  در پاسخ به مراحل توسعۀ مارکس نوشته بود  ودر کابینه های کندی و جانسون یکی از طرفداران پروپا قرص جنگ  ویتنام و حتی بمباران آن کشور بود بر پا شده بود.  و ماکس میلیکیان  پس از دوسال خدمت به عنوان دستیار مدیر سیا در واشنگتن در ۱۹۵۲  مدیریت مرکز مطالعات بین الملل را بعهده گرفت.  میلیکیان کسی بود که موریس ویلیامز کارمند سیا را استخدام نمود و به ایران فرستاد. بنابر تئوری روستو پروژه های بزرگی مانند سّد کرج  می توانستند  همچون از زمین برخاستن هواپیما، Take-off  به اقتصاد ایران سرعت مورد نیاز برای  برفراز شدن توسعه  را فراهم آورند. بنوشته ی استاسن ابولحسن ابتهاج مدیر عامل سازمان برنامه هم  برای ساختن سد کرج فشار میگذاشت، مثلاً بر اساس تلگرامی از هندرسن سفیرآمریکا در ۷ اکتبر  ۱۹۵۴،  ابتهاج نوشته بود مردم ایران در انتظار "تصمیم آمریکا نفس را در سینه حبس کرده اند. .. این تصمیمات ممکن است که تعیین کنندۀ آن باشند که آیا ایران قادر خواهد بود که بنیانی مستحکم برای توسعۀ اقتصادی و اجتماعی آینده خویش پی ریزی نماید." 

البته بنابر گفته ی آقای استامباو در گزارش تاریخ شفاهی در کتابخانۀ آیزنهاور آقای ابتهاج از مأمورینی بوده اند که درکودتای سیا برای بازگشت شاه از رم نقش مؤثری بازی نموده بود . به این معنا که برای پرداخت حقوق بتعویق افتادۀ سربازان سپهبد زاهدی  در جریان ملی شدن نفت  می بایست بسرعت دلارهای آمریکائی به ریال تبدیل میشد که البته این نقش را ایشان ایفا کردند.  بعداً قرارشد که برنامه های کمک آمریکا  در قالب "انقلاب سفید شاه " به مردم عرضه شود. بگفتۀ ویلیامز هنگامیکه او برای نخستین بار ابتهاج را ملاقات نمود، ابتهاج در بارۀ پیشینه اش سوال کرد. هنگامیکه ویلیامز پاسخ داد که در دانشگاه شیکاگو اقتصاد توسعه خوانده است ابتهاج گفت "خوش به حال آمریکا که پیش از آنکه اقتصاد دان  توسعه ای در جهان پیدا شود  توسعه یافته است. " شاید  این گفتۀ طنزآلود ابتهاج اشارتی بود به ماهیت واقعی برنامه های توسعه. 

چراکه این برنامه های توسعه در ایران بعداً از سوی یک نمایندۀ کنگره امریکا بنام پرتر هاردی Porter Hardy به آوند "جاده هایی بسوی هیچ کجا" مورد انتقاد فراوان قرارگرفته بود .  برای نمون مدارس فنی ئی که شتابزده ساخته شده بودند فاقد پریز برق بودند که بتوان ماشین آلات متعدد الکتریکی را بکار انداخت. وبنابرین همه آنها دکوری بیش نبودند.  در ۱۹۵۶ بیش از سه هزار دستیار فنی آمریکائی در ایران در پروژه هایی مانند ساختن مدرسه ، جاده سازی، حفاری چاه مشغول بودند. اگرچه  همانگونه که از هر برنامۀ دولتی می توان انتظار داشت اغلب این برنامه ها کارآیی چندانی نداشتند .   در واقع بنا بریک گزارشِ  کنگرۀ آمریکا در ۱۹۵۷:
 کمکها ویاری های فنی آمریکا به ایران که در سالهای، میان ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۶ بالغ بر یک چهارم بیلیون دلار بود، بگونه ای نزار، ناشیانه و نا کارآ اداره میشد ... پیامدهای ناشی ازاین بی کفایتی برای هدر رفتن و از دست دادن سرمایه ها بسیار در خور ملاحظه بود.  اما بخاطرضعف شیوه ی  مدیریت اجرایی  وکنترل نمی توان  میزان این زیان و به هدر رفته ها را تعیین نمود. 
 ویلیامز در ارزیابی خود به این نتیجه رسیده بود که سیاستهای آمریکا بیش از اندازه برگسترش نیروی نظامی ایران تأکید دارد و این مسئله موجب دشواری برای اقتصاد ایرانست. به باور او دولت ایران بسیار جعبه بندی شده ست و درآمدهای نفتی که در زمان حکومت دکتر مصدق به صفر رسیده بود پس از بازیافت شان بدنبال کودتای شاه بیشتر به ارتش و پروژه های بزرگ زیربنایی اختصاص میافت و ادارۀ گمارشِ کمکهای ایالات متحده USAID Mission بیش از اندازه در مسئولیت های وزارتخانه های سنتیِ ایران درگیر شده و  درگیری خودِ این وزارتخانه ها چه از نظر مالی و چه از نظر کاری در امور مربوطه بخودشان به حداقل رسیده بود. بنا بر ارزیابی او بدون درگیری دادن این وزارتخانه ها، به اجرای برنامه ها ی فنی، کمکهای ایالات متحده برای پشتیبانی از شاه و دولتش محکوم به شکست می بود. ویلیامز نامه هایی در این باره بدوستش جیم گرانت دستیار معاون وزارت خارجۀ امریکا در امور خاور نزدیک می نویسد و این نامه ها بازتاب گسترده ئی در واشینگتن پیدا می کند. تا آنجا که جولیوس هولمز سفیر آمریکا در ایران که از وجود آنها با خبر می شود برای اینکه ویلیامز را با هندوانه ئی در زیربغل خاموش کند از رئیس او می خواهد که وی را با خود به جلسات سفارت بیاورد وسپس او را به آوند یکی از اعضای مهم تیم خویش ارتقا میدهد. این موجب می شود که ویلیامز بیشتر با شاه آشنا شود و از افسردگی شاه وبی ثباتی او در شرایط دشوار آن زمان نگران میشود و فکر می کند که سفیر می باید نقش عمده ئی برای ثبات شخصیت شاه بازی کند. به هر روی او به همراه هلمز به آمریکا میرود تا برای کسری بودجۀ نظامی شاه به میزان ۴۰ هزار دلار درسال پشتیبانی جلب کند و البته با و جود آنکه در این باره مُردّد است و نمی داند که آیا شاه دارد فقط نقش بازی می کند یا که براستی افسرده ست در میابد که هولمز بخاطر دوستی با آیزنهاور می تواند برای شاه این پشتیبانیِ مالی رافراهم کند.


 شاه  در روزهای افسردگی  به همراه  آرتی سامیش (لابییست - رئیس مخفی کالیفرنیا) و جک ارلیچ (وکیل دادگستری)  با الیزابت اسپنسر  و می جنی پترسون ،

جان فاستر دالس وزیر خارجه آمریکا به ایران سفر میکند و  قول کمک نظامی به شاه را میدهد. ویلیامز میگوید سرهنگی بنام غفوری که مسئول بودجۀ وزارت جنگ بود در بارۀ بودجه بندی این پول حرفهای بی سرو تهی به او میزند و هیچگونه برنامۀ دقیقی را ارائه نمی کند. به هرروی به گفتۀ ویلیامز:
و آنگاه سازمان برنامه بود که با فشار امریکا برای تخصیص درصدی از درآمد نفت برای بار آوری اقتصادی تأسیس شد. این ترتیبات در گفتگوهایی با یوجین بلاک رئیس بانک جهانی به ثمر رسیده بود. و قصد بر این بود که ازآنجا که وزارتخانه های سنتی اقتصاد شایستگی محدودی داشتند در یک سازمان برنامۀ مُجّزا شایستگی ها آفریده شود . این سازمان به وسیله تحصیلکرده های ایرانی در آمریکا به یاری گروه مشاوران هاروارد که همۀ آنها در همان زمان که من آمده بودم به ایران آمده بودند. و بر خلاف ادارۀ گمارش فعالیت های آمریکا که مستقیماٌ با وزارتخانه های سنتی کار میکرد سازمان برنامه در پیله ی خودش جدا شده بود.

البته برنامۀ هفت ساله دوم که در دولت ترومن برای مبارزه با کمونیزم طراحی شده بود پس از کودتای شاه درسالهای ۴۱-۱۳۳۴ یا ۶۲-۱۹۵۵ پس از امضای قرارداد نفت با کنسرسیوم در دولت آیزنهاور به مرحلۀ اجرا گذاشته شد. در ۱۹۵۲ دولت ترومن تصمیم گرفته بود که ۵۳ میلیون دلار به صورت وامی از بانک صادرات و واردات آمریکا در اختیار ایران بگذارد. در آن هنگام یوجین بلاک مدیر عامل بانک جهانی (IBRD) که قبلا با تضمین درامد نفت برای وام بانک صادرات و واردات مخالفت کرده بود برای وام بانک جهانی چنین تضمینی را تقاضا نمود و دلیلش هم این بود که وام پیشین وامی بلندمدت بوده است و حال آنکه وام بانک جهانی کوتاه مدت است و بایستی  به شتاب بازپرداخته شود. بایستی گفت که آمریکائی ها در آمد سالانۀ نفت را در درازای برنامۀ دوم برای پوشش هزینه های برنامۀ دوم کافی میدانستند (برای ۱۹۵۹ این درآمد به ۲۳۷ میلیون دلار تخمین زده شده بود). هرچند   در ارزیابی آنها  ایران هنوز  در سالهای ۵۹-۱۹۵۸  نیز به وام نیازمند بود . وگرچه به سنجۀ خود آمریکائی ها  اینک پس از کودتای شاه ایرانی ها دیگر از سازمان برنامه  سرخورده بودند چه به خاطر تأخیرها یش  و چه بخاطرچشمداشتهای گزاف شان  که در آمدهای نفتی همه دشواری ها شان را چاره خواهد کرد.

در   سالهای نخست برنامه دوم  آمریکایی ها می خواستند که، چه در تهران و چه در شهرستان های بزرگ، دستاوردهایی چشمگیر وخیره کننده را نشان دهند که تا حدودی جلوی تبلیغات روسها را گرفته باشند . از اینرو ترومن میخواست سازمان برنامه طرح‌هایی را به مرحله اجرا بگذارد که احساس رفاه و آسایش را در مردم به وجودآورد. طرح‌هایی مانند یاری به شهرداری‌های شهرستان‌ها برای تامین هزینۀ خدمات شهری، آبادانی و بهزیستی ، مانند لوله‌کشی آب آشامیدنی، آسفالت خیابان‌ها، تامین برق شهر، ایجاد کشتارگاه و مدارس فنی، زیر فشار آنها قانونی در کمیسیون مشترک برنامه مجلسین به تصویب رسید که هر شهری که شهرداری داشته باشد و بتواند ۵۰ درصد هزینه اجرای طرح‌های متعددی از این قبیل را تامین کند، ۵۰ درصد دیگر را سازمان برنامه به طور بلاعوض به آنها خواهد پرداخت و در ضمن تمام هزینه‌های مربوط به مطالعه را نیز سازمان برنامه بر عهده می‌گرفت والبته  همانگونه که گفتیم آمریکایی ها زیر پوشش وام بانک صادرات و وارداتشان می خواستند که سازمان برنامه از شرکتهای بزرگ خارجی به و یژه آمریکایی پشتیبانی کند. ولی این برنامه ها در دولت آیزنهاور جای خودرا به پروژه های بسیار بزرگ داد که زیر تاثیرتئوری سطحی "مراحل توسعه" ی روستو و تئوری   "قطبهای توسعه"  یک اقتصاددان فرانسوی بنام ژان مونه  قرار داشت. بر اساس این نگرش اگر برنامه های توسعه در قطبهایی جغرافیایی متمرکز میشد تمرکز فعالیتهای اقتصادی  موجب پیدایش نوعی پویایی خود جوش برای توسعه میشد.  این قطبها البته درعمل اکثرً رشدی غیر متعادل را بوجود میاوردند که موجب کمیابی کالا و تنگنا های اقتصادی میگشت که حاصل آن تورمی عنان گسیخته، توزیع در آمدی بس نا به تراز، نابسامانی های  فرهنگی  و از هم پاشیدگی ساختارهای اجتماعی بود.

گیتی نوین: چندی پیش جان پرکینز اقتصاددانی که برای کمپانی چاس تی مِین Chas. T. Main, Inc کارمیکرده است کتابی نوشته است بنام اعترافات یک تبه کاراقتصاد Confessions of an Economic Hit Man که دربارۀ ماهیت وامهای ادارۀ کمکهای ایالات متحده USAID Mission است. جالب  اینجاست که کمپانی چاس در ساختن سد دز ایران که سد مود علاقۀ ابتهاج بود دست داشته و تا این اواخر یک دعوی حقوقی را بر سر سد دز با سازمان آب و برق خوزستان در یکی از دادگاه های آمریکا دنبال مینمود. به هردید  پرکینز در جوانی به استخدام آژانس امنیت ملی the National Security Agency آمریکا در میآید که خود از این موضوع درشگفت میشود ، چرا که  باهمۀ سوابق سوء اش مانند اینکه به رؤسایش گستاخ بود و یا با بیگانگان مورد سوء ظن در رابطه بوده و یا برخی دشواری های جنسی اش باید قاعدة اورا ازمناسب بودن برای کارهای امنیتی برکنار مینهاد. ولی بعداً در میابد که همین نقاط ضعف است که موجب استخدامش شده است!

پرکینز بزودی در میابد که کارش اینست که می باید بکشورهای در حال توسعه برود و به آنها وامهای هنگفت برای زیرساختهای بنیانی پیشنهاد نماید و برآوردهایی گزاف وبدور از واقعیت را دربارۀ رشد ناشی از این پروژه ها  به هم ببافد که پذیرش آنها بگونۀ پنهانی استقلال این کشورها را بمخاطره می افکند. بگفتۀ او این قرادادچی ها به کشورهایی مانند عربستان یا ایران میآمدند و خط لوله نفت یا گاز میکشیدند و یا پلاتفرمهایی برای حفاری چاه نفت میزدند و یا نیروگاه های برق می ساختند و سپس هنگامیکه آن نرخهای پیش بینی شدۀ رشد تحقق نمی یافت  واین کشورها دیگرقادر به باز پرداخت وام نبودند و بلمأل نیازمند وام دیگری میشدند به اینگونه برای همیشه بدهکار باقی میماندند تا مگر آنکه انقلابی رخ میداد و رژیم را تغییرمیداد. البته پرکینز برای مدتی کوتاه به ایران آمد ولی مأموریت های بلند مدت او در کشورهای عربستان سعودی اندونزی و پاناما بوده است. به هرحال بر مبنای آنچه که او نوشته است فعالیتهای یواِس اِید میشن در ایران نمی تواند بسیار جدا از کارهای آن در سایر کشورها باشد . البته در مطبوعات آمریکا آدمهایی مانند جو کوئینان نویسندۀ نیویورک تایمز با زبانی هزل آمیزکوشش نموده ا ند که  نوشتۀ پرکینز را  بی اعتبار و گونۀ باور به توطئه آفرینی قلمداد کنند و خود او را  نویسنده ای سهل انگار خوانده اند چرا که مثلا یک قبیلۀ سرخ پوست را به اشتباه بجای دیگری گرفته ست.  از سوی دیگر در اروپا نویسندگانی مانند نیکلاس لزارد در روزنامۀ گاردین انگلستان افشاگری های پرکینز را قابل قبول می یابند زیراکه در بسیاری از موارد با رخدادها وفق میدهند.



    


 ویلیام وارن و زاهدی ها


اِد میسون

فرید نوین: بله البته در ایران در آمد نفت نیاز به وام را در اواخر دهه ی ۱۹۶۰ منتفی کرده بود  . اما در ۱۹۵۷ بودجۀ سالانه ایران ۲۱۰ میلیون  تومان بود و حداکثر حقوق یک کارمند  ۷۰۰ تومان  در ماه  و میانگین حقوق تنها ۴۰۰ تومان.  و ۷۰ در صد  خانواده های ایران  در امد شان زیر ۴۰۰  تومان بود که  این حداقل هزینه  ممکن برای زیست بود . ایران برای کسری بودجه از امریکا تقاضای وام داشت و دالس وزیر خارجه آیزنهاور بخوبی میدانست که این کسری بودجه ای مزمن است و ایران به هیچ روی نمی تواند آنرا به تراز بی آورد و این درست همان  کسری بودجۀ شد که  بعدها گریبانگیر نخست وزیری دکتر امینی شد و چنانکه خواهیم دید به شکست او انجامید. چنین بود که آمریکایی ها ادوارد ساجندروف میسون Edward Sagendorph Mason  را در ۱۹۵۸ با تیم هارواردش به ایران فرستادند تا برنامه ی دوم را بجایی برساند.

گیتی نوین :  آیا اد میسون هم با میلیکان و بیزل و روستو و مابقی کارکنان سیا در ارتباط بود؟  و آیا یوجین بلاک به این دلیل اورا به ایران فرستاد؟


 فرید نوین : البته اِد میسون  پس از اینکه در هاروارد پروفسورشد د ر ۱۹۴۱ به استخدام ادارۀ خدمات استراتژیکی    OSS    که سازمانی  متقدم بر سیا بود پیوست ایشان در گفتگوی تاریخ شفاهی  برای کتابخانۀ ترومن میگویند که ویلیام لنگر پروفسور تاریخ در دانشگاه هاروارد ایشان را متقاعد کرد که  به  OSS  به پیوندند. بر اساس وبسایت سیا  این سازمان پیش درآمد سیا بوده است. بگفتۀ آقای میسون  OSS از سه بخش تشکیل شده بود یک بخش  تحقیقاتی  یک بخش گردآوری اطلاعات محرمانه  و بخش دیگر که ایشان آنرا  بخش "(فریبهای پلید)  "dirty tricks"  یا هر اسم دیگر ی که دوست دارید" می خوانندش.   ایشان میگویند در پایان جنگ بخش تحقیق و تحلیل بسیار بزرگ شده بود  و  حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ پژوهشگر داشت و ایشان خودرا اقتصاددان ارشدِ OSS میخوانند.  و در کمیتۀ مشترک اطلاعاتی ارتش، نیروهای دریایی وهوایی و وزارت امور خارجه ایشان بنمایندگی  OSS شرکت می نمودند. از اینرو بود که ایشان بعداً هم در کنفرانسهای  امنیتی سیا شرکت داشتند.   همانگونه که والت روستو در کتابش بنام "اندیشارها و بگومگوها: شصت سال به بازار بردن اندیشه" Concept and Controversy: Sixty Years of Taking Ideas to Market نوشته است: 
 ۱۹۵۴ سالی بود که تنش تاکنون کم-شناخته شده  درمیان بالاترین مقامهای دولت آیزنهاور دربارۀ موضوع کمکهای اقتصادی برای توسعه به اوج رسیده بود. این جدال در ۲۵ مارچ آغاز شد در آنروز جان فاستر دالس مرا با میلیکان و سی دی جاکسون به نهار دعوت نمود تا در باره چند موضوع منجمله سیاست کمک های خارجی صحبت کنیم.  جاکسون پس ازیکسال واندی خدمت در کاخ سفید از ۲۰ ژانویۀ ۱۹۵۳ میخواست که به مقام خودش در امپراطوری مجله لاوس بازگردد (...) دالس ازرویدادهای ناگوار درحال شُرُف  درهندوچین و شتاب گرفتن آفند اقتصادی وسیاسی اتحاد شوروی برای مناطق در حال توسعه بس افسرده بود. او گفت ، به عنوان وزیر امور خارجه، در حالی که یک بازویش  یعنی قدرت اقتصاد ملی امریکا  از پشت بسته است مجبوراست از منافع ایالات متحده دفاع نماید. بازوی دیگرش یعنی قدرت نظامی آمریکا  کافی نیست و تا اندازۀ زیادی غیرقابل استفاده است. 
دالس بنا بر نوشتۀ روستو از جکسون کمک می طلبد و در ۳۰ مارچ  جکسون  با میلیکان نهار صرف نموده و از او می خواهد که ملاقات پرینستون را ترتیب دهد.  روستو ادامه میدهد:
 درمحیط آرامش بخش مهمانخانۀ پرینستون  یک موافقت ناپرداز شده  ولی آماده پدیدار شد که گسترش پشتیبانی  دولت آمریکا  از برنامه های توسعه اقتصادی جهانی را ضروری  میدانست .  در میان آنان که حضور داشتند  از داخل دولت آلن دالس رئیس سیا بود و رابرت کاتلر مشاور ویژۀ رئیس جمهور در امنیت ملی و مقامات خزانه داری و کمکهای خارجی ، دوید مکدونالد رئیس سندیکای کارگران فولادسازی، ادوارد میسون از دانشگاه هاروارد  و میلیکان و من  ازMIT . 


 گیتی نوین: من دریکی از مقاله ها  خواندم که دانشگاه هاروارد بر عکسMIT   حاضر نبود که با سیا همکاری نماید.


فرید نوین: شاید هاروارد حاضر نبود از سیا برای تحقیقاتش  پول بگیرد. ولی اِد میسون  از لحاظ تئوری مخالفت چندانی با نقطه ئظرهای رستو و میلیکان نداشت. و  ریچارد  بیزل  از مدیران سیا و بنیاد فورد او را خوب میشناخت. ادوارد میسون آنگونه که خود در گفتگویی برای تاریخ شفاهی کتابخانۀ  ترومن میگوید  در ۱۹۴۱ در سمت معاون مدیر  ادارۀ خدمات استراتژیک   OSS پیوسته بود.  وی چندی در وزارت   امور خارجه کار کرد وپس ازبازگشت به دانشگاه چندی بعد به کمیته هاریمن دعوت شد که قراربود اجرا پذیری برنامۀ مارشال را تحقیق نماید. در اینجا او با ریچارد بیزل دوست و استاد روستو و میلیکان از نزدیک کار  کرده بود. بگفتۀ خود او در آن گفتگو:
من فکرمیکنم آن کمیته خیلی خوبی بود. یک عضو گرانقدر مانند ریچارد بیزل و گزارش ان کمیته راهم ریچارد بیزل نوشت. البته هاریمن در نقش دادن به آنچه بیزل نوشت رل مهمی بازی نمود (...)  آن گزارش کاملا به کارهای من درچندسال پیشتر مربوط بود. من عضو فعال آن کمیته بودم و درباره اش فکر میکردم. ممکن است از اینرو بود که من بیزل را خیلی خوب می شناختم شاید به این خاطر عضو کمیته بودم . ممکنست که بیزل به هریمن پیشنهاد نموده بود که من عضو آن کمیته بشوم .

  البته متاسفانه هنوز اسناد وزارت خارجه و سیا ی در مورد نقش ابتهاج کاملا پرده برداری نشده است. ولی وقتی این اسناد را می بینید همیشه یک خط که در بارۀ ابتهاج درآنها حذف شده است شما را به این اندیشه وامیدارد که نقش واقعی او چه بوده ست؟. وچرا دونویسندۀ آمریکایی این همه وقت صرف کرده اند که در بارۀ او کتابی بنویسند.به هر روی این روشن است که برنامه ریزان واقعی میسون و تیم هاروارد او بودند و میسون در ادارۀ خدمات استراتژیک ارتش آمریکا  درزمان جنگ کار کرده بود و سپس به وزارت خارجه رفت تا برنامه های اقتصادی را برای تشکیل سازمان ملل و برنامۀ مارشال طرح کند. در سالهای نخست کاریرش او در زمینۀ سازمان صنعت و روابط دولت و بازرگانی پژوهش میکرد اما از ۱۹۵۳ بگفته خودش  به اقتصاد آبادایی و باردهی  علاقمندشد.  در ۱۹۵۴ برای برنامه ریزی به پاکستان رفت ود ر ۱۹۵۸ همانگونه که گفتم به ایران آمد.

گیتی نوین : بله خدادفرمانفرمائیان می گوید:
آقاي ميسون شخصي را به اسم آقاي کِنِت هَنسن به من معرفي کردند. ايشان آمد به پرينستون و در پرينستون من او را اينترويو (interview) کردم. شخصي بود که از من ۸ ،۹ سال سنش بالاتر بود، سوابق آکادميک زياد نداشت، فقط يک ليسانس(B.A) در اقتصاد داشت. ولي تجربيات خيلي زيادي در کارهاي دولتي داشت. در زمان جنگ مسئوليت کارهائي که مربوط به طرح مارشال (Marshall Plan) بود، به خصوص در اطريش و بعضي از ممالک ديگر، ولي مقرش در اطريش بود، به او داده شده بود. خودش هم در زمان جنگ درتمام صحنه اروپا جزو ارتش امريکا جنگيده بود. هنسن خيلي شخص باهوشي بود، تند و سريع الانتقال، و از لحاظ کارهاي اداري(administrative) خيلي وارد، ولي در همان مذاکرات اول من فهميدم از لحاظ دانش اقتصادي در سطح بالا نبود. ایشان زیاد وارد به تئوری اقتصاد نبود، ولی خیلی برازنده بود و مدیر خیلی خوب به نظرم آمد، و من هم عین این مسائل را به ابتهاج نوشتم.

 فرید نوین: بله البته شاید ایشان در بارۀ این که ایشان  هنسن را برگزیده اند اغراق کرده اند. چون کنت هنسن Kenneth R. Hansen در آغاز جنگ دوم در سمت افسر اجرائی گروه در  سرویس اطلاعات ارتش در ۴۸-۱۹۴۶    و سپس از ۴۹-۱۹۴۸ رئیس اطلاعات اقتصادی  کمیسیون متحدین برای اطریش و سپس در برنامۀ مارشال دربارۀ اصلاحات مبادلات ارزی کار کرده بود و سپس به طرح ریزی سیاستهای  پیمان ناتو پیوسته  بود و بنابرین فرستادن او به ایران  در زمان جنگ سرد برای سرپرستی گروه اقتصاد دانان و جامعه شناسان تدوین کنندۀ برنامۀ هفت ساله دوم از سوی برادران دالس (وزیر خارجه و رئیس سیا)  برای مدرنیزاسیون ایران مهندسی شده بود و همانگونه که خواهیم دید در زمان ریاست جمهوری کندی او در زمره مشاورانی بود که با  مک جرج باندی و کومر در نیروی گمارش ایران the Iran Task Force  به کندی راهکار پیشنهاد مینمود. ابتهاج در باره ی او می نویسد:
      پس از بازگشتم به ایران اولین شخصی را که میسون به من معرفی کرد کنت هنسن بود و وقتی من ایراد گرفتم که درجه تحصیلات  او از بعضی ایرانیهایی  که بامن کار میکردند کمترست، میسون  جواب داد هانسن چندی قبل مأموریت مشابهی را در اتریش بعهده داشته و من شخصاٌ  اورا به عنوان یک فرد لایق تصمین می کنم.

پس  همانگون که می بینید سازمان برنامه یک دستگاه امریکایی بود که  اینک ابوالحسن  ابتهاج در راس آن بود که با توافق انگلیس، که به او همیشه اعتماد داشتند، اینک با سازمانهای اطلاعاتی آمریکا کار میکرد .

گیتی نوین:  و اینکه خداد فرمانفرمائیان در باره اش میگوید که :
ابتهاج هم چنین معتقد بود که طرح ریزی و مهندسی و به اصطلاح جوانب اقتصادي برنامه ها هم حتما در سازمان برنامه مطالعه بشود. براي اين بود که دو تا دفتر باز کرد، يکي دفتر فني بود که تقريبا يک سال قبل از دفتر اقتصادي باز شد و شخصي را به اسم هکتور پرودم (Proudhom)، که بانک بين الملل معرفي کرده بود، از آمريکا آورده و به رياست آن دفتر منصوب کرده بود. بعد يک تعداد افراد با تجربه و سابقه را براي کارهاي فني، مثل بندرسازي، راه سازي، کارهاي کشاورزي، و صنعتي، انتخاب کرد که در دفتر فني مشغول به کار شدند و برکارهاي اجرائي سازمان برنامه، نظارت فني مي کردند  (...) و شکل آن دفتر هم مثل دفتر اقتصادي نبود. آنها اغلب خارجي بودند و در اوان کار از ايراني ها تعداد کمي مهندس بودند که زيردست خارجي ها کار مي کردند. بعدها، البته، اين تغيير کرد، ولي روز اول که ابتهاج آمده بود خودش مي گفت من کسي را نمي شناختم که اصلا اين مفاهيم (concept) را بفهمد و بتواند اجرا بکند و چنين شخصيتي داشته باشد که بهترين آدم ها را بياورد زير دستش کار بکنند، بهترين مهندسان ايراني را بياورد زير دستش کار بکنند. جزو کارهاي اينها انتخاب مهندسين مشاور بود. دفتر فني بود که از بين مهندسين مشاور ايراني و خارجي، بهترين را انتخاب مي کرد. درآن موقع شرکت هاي مهندس مشاور درايران معدود بودند و در نتيجه اغلب شرکت هاي منتخب خارجي بودند. ابتهاج مي گفت کي را بياورم؟ پول مملکت را دست کي بدهم؟ او ايران و ايراني را دوست داشت. هيچ وقت نبود که بگويد ايراني نمي خواهم. دفتر فني مهندسين مشاور را انتخاب مي کرد و با آنها قرارداد مي بست و مي گذاشت دراختيار سازمان برنامه براي طرح ريزي و نظارت بر اجراي طرح ها. ابتهاج مي گفت وقتي که طرح اجرا شد، وقتي که طرح تکميل شد، براي بهره برداري و براي نگهداري اين طرح ها را ممکن است به وزارتخانه ها داد. ولي مي گفت دراوان کار نمي دهم. مي خواست اطمينان پيدا کند که وزارتخانه ها از عهده اين کار برمي آيند، و مي توانند بهره برداري بکنند. مي گفت بعد از اين که طرح تمام شد ما تحويل وزارتخانه مي دهيم، مشروط براين که ما قانع بشويم که وزارتخانه مي تواند اين کارها را درست انجام بدهد. پرداخت به مهندسين مشاور و مقاطعه کاران يا مستقيم از منابع خود سازمان برنامه تامين مي شد، يا ازمنابع مالي مانند وام هاي بانک بين المللي تامين مي گرديد. البته بانک بين الملل در يک مورد يک وام هفتاد و پنج ميليون دلار به سازمان برنامه داد به منظور کمک کلي که اختصاص به طرح خاصي نداشت. کاري بود که فقط يک بار آن هم در مورد ايران شد و ديگر چنين وامي به هيچ مملکتي ندادند يک کار فوق العاده بود که همان طورکه گفته اند و نوشته اند به دليل اعتقاد به پيشنهادات ابتهاج و اطمينان به شخص او اين کار را انجام دادند و هفتاد وپنج ميليون دلار در اختيار ابتهاج گذاشتند که بتواند آزاد براي اجراي برنامه دوم خرج کند. البته بانک بين الملل وضع ايران را قبل از تصويب چنين وامي بدقت رسيدگي کرده بود و از قدرت مالي ايران براي بازپرداخت اين وام اطمينان حاصل کرده بود و بر اساس آن وام اين وام کلي را تصويب کردند. بعد از اين، تمام کمک هاي بانک بين الملل روي طرح ها بود.
البته اینکه ۷۵ میلیون دلار را بانک بین الملل در اختیار ابتهاج بگذارد بخاطر اینکه به او اعتقاد داشت چندان منطقی نیست .

فرید نوین: بله  سارمان برنامه مسئول اجرای برنامه ای بود که برنامه ریزان آیزنهاور و دالس  برای مبارزه با کمونیزم ریخته بودند. ابتهاج بنا بر خاطرات گودرزی همان کسی بود که می خواست برای یک قسمت از سازمان برنامه دو مدیر با مسئولیت مشترک بیافریند که گودرزی مخالفت میکند و می گوید در هیچ کجای دنیا چنین کاری را نمی کنند. اینکه آقای ابتهاج کسی بود که "مفاهیم کارهاي فني، مثل بندرسازي، راه سازي، کارهاي کشاورزي، و صنعتي،را می فهمید و  يک تعداد افراد با تجربه و سابقه را براي آنها انتخاب میکرد که در دفتر فني مشغول به کار شدند و برکارهاي اجرائي سازمان برنامه، نظارت فني مي کردند"  ادعایی پوچ است .هنگامیکه شما همۀ اطلاعات را از نزدیک بررسی می کنید در میابید که سازمان برنامه  چیزی به جز یک جعبه خیمه شب بازی نبود. گروهی  به اصطلاح کارشناس را از ملیتهای مختلف در آنجا به بهانه های گوناگون  گرد آورده بودند که مثلاً برنامه توسعه بنویسند. من در جایی خواندم که  آقایی بنام  مجید یوسفی  با آب و تاب  نوشته اند:
ابوالحسن ابتهاج آرمان بزرگي در سر داشت و براي اين آرمان، هر مدير و کارشناسي را از هر نقطه دنيا به تهران منتقل و او را در يكي از پروژه هاي ملي به خدمت ميگرفت. او در سالهاي مياني دهه ٣٠ رنگين کماني از مردان کارآمد، مديران صاحب نفوذ و کارآفريناني خلاق را در حلقه سازمان برنامه وبودجه قرار داد تا رويايش را متحقق سازد. يوجين بلاك ـ رييس وقت بانك جهاني ـ در اين راه براي ابوالحسن خان ابتهاج سنگ تمام گذاشت. به توصيه يوجين بلاك، ولتر بينگر (آلمان) کارشناس فني بانك جهاني در امور سد و بنادر، برايان کوهن (اسكاتلند)، سرمهندس بانك جهاني به همراه هكتور پرودم (آمريكا) فارغ التحصيل دانشگاه هاروارد و عضو بلند پايه صندوق بين المللي پول و دستيار ارشد يوجين بلاك با اشتياق وصف ناپذيري به ايران آمدند. کمي بعد رئيس بانك بين المللي ترميم و توسعه ژرژ ژيرار (فرانسه) فارغ التحصيل پلي تكنيك پاريس و وزير فوائد عامه دولت فرانسه در مراکش را به ايران منتقل کرد. آلبرت دوسمال (بلژيك) رئيس شوراي اقتصاد و وزير نيرو بلژيك نيز کمي بعد به جمع اين کارشناسان پيوست.

 و البته معلوم نیست که ایشان چگونه تشخیص داده اند که این عده مردانی "کارآمد، مديران صاحب نفوذ و کارآفريناني خلاق" بوده اند و در کجا در باره ی  " اشتیاق وصف  ناپذیر"  این آقایان خبر گرفته اند.  باید اندیشید که چگونه  گروهی نامتجانس از کشورهای  گوناگون بدون داشتن آمار و مدلی حتی ابتدایی می توانند در یک سازمان جمع شوند و برنامۀ هماهنگ و درستی را طرح ریزی نمایند. هرکس که در یک موسسه پژوهشی کار کرده باشد بخوبی میداند که یک کار تیمی مانند برنامه ریزی نیاز به آمار و مدل و شناخت دارد.  اما در این مورد لازم نیست که بحث کنیم تنها کافی ست که به اسناد تاریخی که اینک فاش شده اند بهره گیریم و بینیم که در پس پرده چه بوده است و چرا این برنامه ها با شکست  روبرو شدند و ایران باهمۀ  در آمد سرشارش از نفت نتوانست مانند کرۀ جنوبی یا تایوان از بند فقر اقتصادی رها شود.


بر مبنای بررسی ها ی فرانسس استونر ساندرز Frances Stonor Saunders   در کتابش "جنگ سرد فرهنگی :  سیا و جهان هنر وادب"The Cultural Cold War: The CIA and the World of Arts and Letters ، که البته سازمان  سیا در وبسایتش انتقادی هم از آن دارد ولی تنها به برداشت نویسنده خرده گیری نموده و نه بردرستی اطلاعات و مدارک آن کتاب ،  می توان نقش سیا را در ایجاد سازمان برنامه ردیابی نمود. یک بررسی کنگرۀ آمریکا در ۱۹۷۶ نشان میدهد که تقریباً ۵۰ در صد از ۷۰۰ کمکهای مالی بفعالیتهای بین المللیِ  بنیادهایی مانند   بنیاد فورد  و راکفلر  از طریق سازمان سیا تأمین میشده است.  از دید سیا بنیادهایی مانند بنیاد فورد " بهترین و پذیرفتنی ترین پوشش برای پنهان کردن کمکهای مالیست" . همکاری بنیادهای پرارج و شایسته بشردوست  بنابرگفتۀ یکی از عوامل سیا  به سازمان سیا اجازه میداد که " روی طیفِ گویی بی حد و مرز برای عملیات زیرپرده  در جهت تاثیر روی گروه های دانشجویی ، اتحادیه های کارگری، جوانان، انتشارات  و دیگر نهادهای اجتماعی " هزینه نماید.

این   پال هوفمان Paul G. Hoffman  بود که پس از آنکه  در ۶ نوامبر  ۱۹۵۰ ریاست بنیاد فورد را بشرط داشتن اختیارات کامل پذیرفت  سرمایه گذاری های  بنیاد را در امور جنگ سرد مداخله داد. او برآن بود که "برای وحدت جهان همه گونه تلاش می باید  به کارگرفته شود"   اما هنگامیکه ادموند پالمیری Edmund Palmieri یکی از مشاوران بنیاد راکفلر  پیشنهاد نمود که بنیاد وامهایی را  برای تبلیغات مخفیانۀ سیا فراهم کند او مخالفت نمود و گفت بنیاد سیاست شفافیت کامل را دنبال می کند. هوفمان با دخالتهای سیاسی برای ایجاد ناثباتی درحکومتهایی قانونی مخالف بود و از اینرو میان روان گیثِر جونیور   .Rowan Gaither, Jr   و دار و دستۀ تندرو ودست راستی اَش و هوفمان فاصله افتاد زیرا آنان از لزوم پشتیبانی  بنیاد فورد  ازجنگهای سیاسی روانی  دفاع مینمودند. 


 روان گیثِر جونیور- بنیانگذار رَند 


در گفتگویی با   گیثِر که اینک یکی از مدیران وابستۀ بنیاد فورد شده بود جان فاستر دالس  وزیر امور خارجه  علاقمندی  آیزنهاور را برای دخالت هرچه بیشتر بخش خصوصی در خارج از کشور ابراز داشته بود و ازاینکه بنیاد فورد مستقیماً با دول خارجی در ارتباط باشد استقبال نموده بود.       هنگامیکه ریچارد بیزل Richard Bissell در ۱۹۵۲ به ریاست بنیاد فورد  منصوب شد تا سال ۱۹۵۴ که بنیاد را ترک نمود تا دستیارِ ویژۀ آلن دالس   رئیس سیا بشود او اغلب با  دالس و دیگر کارکنان سیا  روی "تحقیقاتی مشترک"  برای ایده هایی تازه کار میکرد. بنابرین این امری تصادفی نیست  که روز سیزدهم اگوست  ۱۹۵۳ هنگامیکه کنت ایورسون Kenneth Iverson  نمایندۀ خاور نزدیک بنیاد فورد برای فعالیتهای بنیاد در آبادانی روستا  وارد ایران شد درست ۶ روز قبل از کودتای شاه و سیا بر علیه مصدق بود. 


مدارک بنیاد فورد نشان میدهد که در ۱۹۵۴ ابتهاج ازین بنیاد  تقاضای کمک نموده بود. و جان آدلر  John Adler  یکی از کارکنان بانک بین الملل توسعه و ترمیم  که هم روی ابتهاج و هم بر بنیاد فورد  نفوذ داشت  پیشنهاد نموده بود که بنیاد فورد برای ایرانیان متخصص "مقرری ویژۀ" special allowance  برای جبران اختلاف حقوق ایران و آمریکا بپردازد.  البته آقای ابتهاج در خاطراتشان به این موضوع اشاره نمی کنند و تنها چنین وانمود ی کنند که به اصرار ایشان دولت مجبور شده بود حقوق معاونین سازمان  برنامه را  بیشتر از وزرا  تعیین نماید و استدلالشان این ست که وزرا چون دزدی میکردند می توانستند با حقوق کمتر بسازند! 

آدلر همچنین پیشنهاد کرده بود که بنیاد فورد یک برنامۀ بورس تحصیلی  برپا دارد که دانشجویان تازه استخدام شده را به انستیتوی توسعۀ اقتصادی بانک جهانی در واشنگتن اعزام دارند.  نیاز مبرم دراین زمان فرستادن کارمندان دفتر اقتصادی بود که ابتهاج در سال ۱۹۵۸ ایجاد کرده بود. به هر روی خود  دکتر مجیدی هم به نارسایی و شکست برنامه ها اذعان داشته است. البته ایران بخاطر افزایش در آمد نفت در سالهای  ۱۳۷۰ رشد بالایی داشت ولی کویت و عراق و عربستان  و دیگر کشورهای نفت خیزهم رشدشان بالا بود بدون آنکه "رنگين کماني از مردان کارآمد، مديران صاحب نفوذ و کارآفريناني خلاق"  در آنجا برای برنامه ریزی گرد آمده باشند. 

 آقای هکتورپرودوم هم مانند کنت هنسن و اد میسون دربرنامۀ مارشال  کارکرده بود وسپس رئیس امور آلمان در وزارت خارجۀ آمریکا شد. در  ۱۹۵۱ او به بانک جهانی پیوست و سپس برای برنامۀ هفت سالۀ دوم به ایران آمد. البته هیچ کجا گفته نشده است که ایشان شوهر خانم آن کارولاین بیزل Anne Carolyn Bissell یا به عبارت دیگر خواهر آقای ریچارد بیزل  که زمانی بنیاد فورد را اداره میکرد بودند. که آقای ابتهاج از آنها تقاضای کادرفنی کرده بودند! 

همانگونه که دیدیم افرادی مانند موریس ویلیامز، اِد میسون ، کنت هنسن و هکتور پرودم در بارۀ این پروژه ها بر اساس راهکارهای سیا که بوسیله ماکس میلیکان و والت روستو و ریچارد بیزل تدوین شده بودند تصمیم می گرفتند و این آقایان مانند ابتهاج و اصفیا و فرمانفرمائیان و مجیدی زیر آن تصمیمها امضایشان را میگذاشتند بدون آنکه بفهمند پیامدهای اقتصادی این کارها چیست و البته این را هم باید بیافزایم که خود این کارشناسان خارجی هم نمیدانستند که دارند چه میکنند. چون همانگونه که پیشتر هم گفتیم دانش اقتصاد هنوز هم نمی تواند که مدلی برای برنامه ریزی ارائه نماید که جاگزین بازار آزاد شود و هرگونه مهندسی اقتصاد بناچار به فساد و رشوه گیری و اختلاس می انجامد.


هکتور پرودم


 بر اساس مدارک بانک جهانی در ۳۱ دسامبر ۱۹۵۱ رابرت اِل گارنر Robert L. Garner   تورکیلد ریبر Torkild Rieber  و هکتور پرودُم Hector Prud'homme  ازسوی بانک  که آنروزها بانک بین المللی توسعه و ترمیم نام داشت به ایران آمدند به منظور آنکه "با مقامات ایرانی دربارۀ  وضع نفت  مذاکرات بیشتری داشته باشند و بکوشند راه چارۀ برای بنیان یک موافقت نامه  بیابند که احتمالا منجر به از سرگفتن فعالیت های نفتی در ایران شود" در سوم آوریل ۱۹۵۲ بانک گزارش خود را دربارۀ نفت منتشر کرد. آقای پرودُم که بعدا در سازمان برنامه با آقای ابتهاج کار  میکرد  تا مستقیما بر کارهای سازمان نظارت داشته باشد، دربارۀ  مذاکرات با مصدق گفت "دشواری ما این بود که با سیاستگران  سرو کارداشتیم و نه  مردان  تجارت و صنعت "  او در نامه ای به گارنر در بارۀ ملاقاتش با دکتر مصدق می نویسد : دکتر مصدق   "از تختخواب بر خاست ، دمپائی اش را بپا کرد  و ما را به  راهرو هدایت کرد."  به  نوشتۀ مری آن هیس:
  این کنایه های فرهنگی به این معنا بود که  از رهبران واقعی انتظار  می رود که   در هنگام مذاکره رسمی کت و شلوار بپوشند و نه جامۀ خواب.  و از آنان انتظار می رود که  مذاکرات رسمی  را به   حالت نشسته  روی صندلی انجام دهند و نه به حالت لم زده روی بستر.  البته این مهم نیست که وینستون چرچیل هم اغلب  جامه ی خواب میپوشید و در بستر کارهایش را انجام میداد . اینکه مصدق اینچنین رفتار میکرد او را به  یک "آدم عجیب " در بهترین تلقی  و   یک آدم "خل وضع" در بدترین تلقی می نمایانید. و به آمریکا و انگلیس این  برداشت را میداد که آنچه مصدق از بستر میگوید  اهمیتی ندارد"
البته آقای هکتور پرودم در گفتگویی با بانک جهانی  از  پروژه های سازمان برنامه ارزیابی افسوس برانگیزی دارند؛ کارخانه ی کنسرو سازی پر هزینه ای که اصلا ماهی برای کنسرو کردن پیدا نمی کند و تنها یک ماهی تونا را برای شام آقای ابتهاج کنسرو می نماید، و یا سیلوی غله ای   ساخته شده در نزدیکی شیراز که به آن هیچ غلاتی راه ندارد و درنتیجه تهی میماند،  و کارخانه پنبه ریسی بدون پنبه،  و کارخانه ی کودشیمیایی که برای کودش هیچ تقاضایی نبود. 


در اینجا  پر بیهوده نخواهد بود که  با این آقای هکتور پرودوم که  در زمان ابتهاج رئیس دفتر فنی سازمان برنامه شد بیشتر آشنا شویم. آقای پرودوم در ۱۹۰۳ در شهر هانکو در چین بدنیا آمد. پدرش  مهندسی بلژیکی بود که مسئولیت ساخت راه آهن را در آنجا بر عهده داشت. پرودوم خودش در ۱۹۲۵ از دانشگاه ییل در معدن و فلز شناسی لیسانس گرفت و در ۱۹۲۷ به تبعیت  آمریکا در آمد و در ۱۹۲۸ با آن کارولین بیزل  خواهر ریچارد بیزل از کارکنان بنیاد فورد و از سردمداران سیا  ازدواج کرد  و در ۱۹۲۹ فوق لیسانس خود را از دانشگاه کلمبیا  در  مدرسه عالی دریاداری برای امور غیر نظامی دریافت نمود. او در  ۱۹۴۷ به وزارت خارجه پیوست و پس از چندی رئیس امور اقتصادی آلمان در وزارت خارجه  آمریکا شد که  وظیفه ی او نظارت بر هزینه های  برنامه ی مارشال برای بازسازی آلمان بود. در ۱۹۵۱ ایشان به بانک جهانی - یا بانک بین المللی توسعه و ترمیم پیوستند و  از سوی بنیاد فورد به یاری ابتهاج در سازمان برنامه منصوب شدند.   در ماه می ۱۹۸۵، جان مویر برای آرشیو تاریخ شفاهی بانک جهانی  با ایشان گفتگویی نمود که از لحاظ بررسی تاریخ نووایی در ایران و نقش سازمان برنامه در آن بسیار حائز اهمیت است.

البته آقای پرودوم در این گفتگو تا اندازه زیادی پرچانگی نشان میدهند و ابایی هم در بکاربردن واژه های رکیک  یا به اصطلاح انگلیس F-word ندارند و نکته دیگری که در این گفتگو جلب نظر میکند طرز فکر بسته ومتفرعانه ایشان در رویارویی با  فرهنگ  ایران ست که از دید ایشان این فرهنگی کاملاٌ عقب مانده و خرافاتی ست و هیچ امیدی هم برای پیشرفت آن  در یک یا دونسل آینده، به حداقل، نیست.

به گفته ی هکتور پرودم،  رابرت گارنر  Robert  Garner  معاون بانک جهانی  در هنگام بحران نفت به فکر افتاده بود که حالا که هم ایران وهم انگلیس از اعضای بانک جهانی هستند:
 " چرا نه، که  ما این هر دو سوی تنش را به یکدگر نزدیک کنیم؟"  بنابراین جین (یوجن) بلاک Eugene  Black و باب (رابرت) گارنر و تنی چند دیگر برآن شدند که این فکر بسیارخوبی ست که می باید دنبال شود . (...) 
 باب  گارنر  پیشنهاد می کند: " چرا نگوئیم که ما پالایشگاه آبادان را دوباره برپا خواهیم ساخت، ولی به این شرط که اختیار داشته باشیم که تکنسین هایی لایق را از هر جای دنیا که بخواهیم استخدام کنیم.  ما  پالایشگاه را دوباره به راه خواهیم انداخت و سود آنرا در یک حساب امانتی escrow نگاه خواهیم داشت.  این سپرده ها با نرخی معادل  بیست میلیون دلار در سال، و شاید هم در ماه، رشد خواهند نمود. زبان همه به لَه لَه خواهد افتاد و ما خواهیم گفت که بانک این مبلغ را فقط به شرط رسیدن توافقی میان ایران و انگلیس توزیع خواهد نمود. و با یکچنین راهکاری مشکل نفت چاره یی خواهد  یافت." پرودوم سپس دکتر مصدق را به طعنه میگیرد که هنگامیکه به واشنگتن سفر نمود، "مانند  اغلب دیگر خارجی ها که به اینجا میایند بلافاصله  برای آزمایش  سرتاپای پزشکی  physical check-up به بتسدا  Bethesda  رفت." که البته معنی اش به این میماند که این عقب افتاده ها را به معاینه ی پزشکی چکار؟

به هر روی  مصدق با پیشنهاد باب گارنر، که هیئتی از بانک جهانی از ایران دیدار نماید، موافقت میکند:
همه فکر میکردند که پالایشگاه آبادان بدون تردید  تا حالا حتماٌ باید کاملا  چپاول شده  باشد، همه ی آن لوله های مسی  و هرچیز دیگر، همه ی کالاها، ماشین آلات  و خوراک ها همه باید ناپدید شده باشند.  (...) باب گارنر رفت پیش کاپ ریبر  Cap Rieber و کاپ گفت: " به نظر میاد مأموریت خیلی جالبی باشه ، البته که من  حاضرم برم" و چنین بود که هیئت مذاکره ی بانک جهانی برپا شد.
پرودم ریاست هیئت را بر عهده  میگیرد و به آبادان میایند و در بازدید شان پالایشگاه را نظیف تر و بسامان تر از زمانیکه شرکت نفت انگلیس در آنجا بود میابند. به گفته ی او ایرانی ها:
  به هیچ چیز دست نزده بودند مگر اینکه می خواستند آنرا تمیز و مرتب نگاه دارند. و در آنجا راهرویی بود به درازای صدمتر-- پر از شیشه های مربا و مارمالاد، بیسکوئیت و هر چیز خوشمزه ی دیگر که انگلیسها برای مصرف خودشان نگاه داشته بودند. و هیچکس دست به هیچ چیز از آنها نزده بود و بنابراین ما آنرا گزارش کردیم.
 خود من از پالایشگاه آبادان در  سالهای ۱۳۵۰ دیدن کرده بودم و دیدن  منطقه ی کارمندان انگلیسی براستی مانند پا گذاشتن  به یک کشور پیشرفته و مرفه اروپایی می نمود و البته ایرانی ها، مانند سیاهان آمریکا در دوران پیش از دولت کندی، جدا نگاه داشته میشدند و حق نداشتند به آن مناطق یا به آن کافه رستوران ها پا بگذارند.  به هر روی  پرودوم می گوید:
کاپ ومن نامه یی به دکتر مصدق نخست وزیر  به امضای گارنر در باره ی هیئت خود نوشتیم و آنچه که درخواست ما بود همان چیزی بود که فکر میکردیم او در دیدارمان با خود او در واشینگتن در باره اش توافق نموده ست. من کوشیده بودم که انگلیسها و آمریکائیها و سایر سفارتخانه ها را در این کار دخالت ندهم. این باید گفتگویی می بود میان بانک و ایران. اما من نامه مان را به لوی هندرسون  سفیر بسیار یاری دهنده ولایق مان نشان دادم.
همین که او هنگام خواندن نامه به سطری رسید که می گفت: بانک به برپاسازی پالایشگاه آبادان خواهد پرداخت  و آزاد خواهد بود که هرکه را که می خواهد، از هر ملیتی، به استخدام در آورد. هندرسون نگاهی به آن انداخت و گفت: "  پس شما می تونید قیدش وبزنید و به جای دادن این نامه برگردین به آمریکا! مصدق با خواندن این نامه بلافاصله نتیجه خواهد گرفت  که تکنسین های بریتانیا را می خواهید بر گردانید." 
من  به سر خود و بدون داشتن اختیار  تصمیم گرفتم که آن جمله را اندکی تغییر دهم و لغتها هاش را کمی پس و پیش  کردم  تا که با وجودی که معنای آن جمله را  هنوز هرجور که می خواستیم می توانستیم تعبیر کنیم  ولی دیگر به آن آشکاری پیشین نبود.
هندرسون سپس برای نامه ی تازه کاغذ سپیدی به پرودوم میدهد که  چاپ سفید watermark کاغذ علامت US را  نشان میداد. پرودوم نامه ی تغییر داده شده را با خود  پیش دکتر حسین پیرنیا می برد  و از او می خواهد که پیش از اینکه نامه را به نخست وزیر بدهد بخواند و اگر که نظری دارد بدهد. ولی پیرنیا به او میگوید چون  پاکت نامه بسته شده و به آدرس نخست وزیر است او نمی تواند آنرا باز کند و بخواند. با همه ی اصرار پرودوم پیرنیا نامه را باز نمی کند و  همانطور سر بسته به مصدق تحویل میدهد.
خب،  دقیقاٌ همانطور شد که هندرسن پیش بینی کرده بود، از چیز بعدی که خبردار شدیم این بود که همه ی خبرنگاران خارجی از ایران اخراج شدند مگر یک خبرنگار انگلیسی. او بامن تماس گرفت و گفت: "آقای پرودوم، شنیده ام که شما ایران را ترک می کنید؟ "   من گفتم:" چی میگی ما تازه  وارد اینجا شده ایم."  او گفت: "مگه شما رادیو را گوش نکرده اید که نخست وزیر  گفته هیئتی از بانک جهانی آمده اند تا انگلیس را به دیگر بار بر صنعت نفت ما تحمیل کنند و هیچ دلیلی برای ماندن شما در اینجا نیست؟"   من گفتم " نه من  این باره چیزی نشنیده ام."  ما تو هتل منتظر بودیم که تلفن زنگ زد و پیرنیا پشت خط بود او پرسید :" اقای پرودوم تصمیمتون چیه، می خواهین به مونین یا می رین ؟ "  من گفتم ، متاسفم آقای پیرنیا ما هیچ چیز  نشنیده ایم که تغییری در تصمیمی که گرفته بودیم بدهیم."   پیرنیا گفت: " خیلی متشکرم ،"  و گوشی را قطع کرد.  سپس، تقریباٌ بیست دقیقه بعد تلفن مجدداٌ زنگ زد و پیرنیا باز پشت خط بود " آقای پرودوم، شما گفتین  که چه فکری می خواهین در این باره بکنین؟ "  من گفتم : "دکتر پیرنیا این به شما مربوطه. ما هیچکاری نمی کنیم تا شما به ما بگین که چی کار می خواهین بکنین. " 
 ما درخواست کرده بودیم که بریم نخست وزیر را ببینیم. و بالاخره  رفتیم با جیپ هایی در جلو و یه جیپ در پشت سر با تفنگها و مسلسل ها که به ما وِجهه میداد.
 مصدق کاراشو  تو خونه انجام می داد -- یه خونه ی سه طبقه و ساده . ما رفتیم تو. پیرنیا پهلوی مصدق  ایستاده بود.  نه تنها پیرنیا بلکه حسیبی هم اونجا بود و به ما گفته بودند که حسیبی کسیه که کارشناس نفت ایرانه. کارشناس نفت که قرآن دست میگیره  و رو میز میزاره و  فلان صفحه بهش میگه در باره ی تجارت نفت امروز چه باید بکنه... اینجور چیزا.  حالا چطوری می تونین به این جور  آدما  کمک  به کنین که یه پالایشگاه نفت رو  اداره کنن؟
البته پرودوم ساده لوح تر از آن بود که از بازی حساب شده ی مهندس حسیبی فارغ التحصیل پلی تکنیک پاریس  و از پایه گزاران کانون مهندسین و دکتر پیرنیا  اقتصاددان   فارغ التحصیل پلی تکنیک پاریس و کسیکه در کمبریج با جان مینارد کینز اقتصاد خوانده بود و البته خود دکتر مصدق  فارغ التحصیل دانشکده ی علوم سیاسی پاریس  که دکترایش را در دانشگاه نوشاتل   گرفته بود سر دربیاورد. این آشکارست که هرگونه پاسخ  بخردانه ی این سیاستمدران کارکشته در چارچوب قوانین   دست آویزی میشد برای  افزودن فشار  از راه های قانونی به وسیله ی حریفانی پر زور وثروتمند. پس تنها راه چاره وانمود به راهنمایی های ماورالطبیعه  وگفتگوهایی چنانکه گویی پایان ناپذیر بود که پرودوم و دوستانش را گیج و هاج و واج نگاه میداشت و به سیاستمداران ایرانی اجازه میداد که حرکت بعدی خود را به دقت محاسبه کنند.  و جالب اینکه در پایان این ماجرا خواهیم دید که خود آقای  گارنر هم به ترفندی  مانند آوازه خوانی در میانه ی مذاکرات  رو میاورند. 

به هر روی پس از یادآوری  از   خاطره یی ناگوار، دیدن مرگ  پسر بچه یی  که روی فواره ی‌آبی میافتد و کشته می شود،  که این رویداد را آقای پرودوم  نشانی از فرهنگ ایرانی می بیند و نتیجه میگیرد که" اگر کسی بخواهد مرا متهم به آوردن هرگونه کیفیتی به مذاکرات بانک جهانی نماید آن این است که بجای  هر گونه تلاشی  برای دگرگون کردن این فرهنگ آنرا پذیرفته ام!"
و سپس به بقیه داستان می پردازد و میگوید:
به هر روی، اینچنین بود که من پیش مصدق بودم و داشتیم گفتگو میکردیم و او پشت میزش نشسته بود و با قهقه خنده هایش به من گفت: " تو هیچ چی نیستی مگر یک گرمافون انگلیسی." 
پرودوم سپس  به شتاب و سرسری از شکست ماموریتش سخن میگوید بدون آنکه هیچ تحلیل اقتصادی یا سیاسی از تنش های آن دوران داشته باشد.  و سپسس به خاطره ای دیگر می پردازد و از ملاقاتی در خانه ی مصدق با باب گارنر معاون بانک جهانی سخن میگوید:
ملاقات ساعت سه بعداز ظهر شروع شد و قرار بود  تا پس از یکی دوساعت به موافقتنامه ای بیانجامد. در ساعت هشت شب   ما قرار بود پرواز کنیم اما  نتونستیم. باب گارنر دیگه نمیتونست  تحمل بیاره . او اون دورا توی گوشه ئی نشسته بود. در این ملاقاتها، همون طور که میدونی  صندلی ها را در اطراف اتاق کنار دیوارا می چینن.  و بعد پر حرفیه و پر حرفی، تمام ساعت به ساعت و پیام هایی که از یک طبقه خانه به طبقه دیگه میاد. و در میان  همه ی این همهمه  ناگهان صدایی از گوشه اطاق، جایی که گارنر نشسته بر میخیزد. گارنر  زده زیر آواز " خانه، خانه  درعلفزار، جایی که گوزن و آهو  می خرامند!"   این گارنره - او دیگه طاقتش طاق شده،  این بانک جهانیه - بانک در حال عملیات واقعی.  من نمیدونم تاثیرش چی بود ولی از اونجا که این  ملاقات با بالاترین سطح مقامات دولتی بود  حتماٌ تاثیر خوبی داشت . شاید بانک جهانی باید بیشتر از این جور کارا بکنه.  یعنی در بیشتر مذاکرات  بزنه زیر اون آواز یا هر جور آواز دیگه ای بجای اینکه وکیلا که میدونن چه جوری کارا را انجام بدن و حسابدارا که میدونن چه جوری حسابا را سر راس کنن-- که هیچ کدومشون به درد هیچی نمی خورن، به واقع در بلند مدت. در بلند مدت  مسئله اینه که یارو از آوازت خوشش اومده یانه ؛ "خونه ی تو علفزار".
و این همه   پاره یی از تاریخ رسمی بانک جهانی است. و این شیوه ی برداشت آقای پرودوم است که رئیس دفتر فنی سازمان برنامه شد. شاید یک خاطره ی دیگر هم از آقای پرودوم در اینجا نقل کردنی باشد. ایشان می گویند:
ما در کلوب افسران تهران  بودیم،  با یک گارد سر نیزه دار اینجا و یکی آنجا. ما یه جایی  اون وسط بودیم. زیباترین فرش هایی که بتونی تصورش را بکنی پهنه ای به وسعت  چند صد متر را پوشانده بود. ما  هر روز صبح کاسه های بزرگ پر از خاویار می خوردیم.  روز اول ودوم خیلی خوب بود. اما تخم ماهی بعد یه مدت دِلِتو میزنه. پیرنیا آمد بدیدن ما، کاپ ریبر اونجا روی یک سوفای بزرگ لم داده بود و  چشاشو بسته بود. پیرنیا در باره ی مردم فقیر ایران  و اینکه چطوری رنج می برن صحبت میکرد. و چه قد نیاز به کمک دارن. و از ین صحبتا. او قصه ای را گفت که یه روز او ودوستش  سوار اسب از یه ده کوچکی  رد می شدن و اسباشون تاپاله انداختن و دهاتیا دویدن جلو تپاله ها را به هم میزدن  تا دونه های جویی را که اسبها  هنوز هضم نکرده بودن را از تو  تاپاله ها پیدا کنن. که یه دفعه کاپ ریپر نداش درومد، چون دیگه جوش آورده بود و تحملشو از دست داده بود. گفت: "پیرنیا!  می خوام بِهِت یه چیزی بِگَم. مشگل شما ایرانیا اینه که عُرضه هیچ کاری را ندارین. حالا برین چن تا تکزاسی بیارین اینجا، و ما یک کشور دُرُسُ  و حسابی از اینجا می سازیم. "   عجب دیپلماسیی! پیرنیا که آدم با ادبی بود نمی دونس چه جوابی بده و ناچار فحشا را خورد ودم نزد.
   
به هر روی بانک جهانی در  مذاکرات برای پرداخت وام توسعه به ایران میکوشید با کمی ظاهرسازی  یا بقول انگلیسها "پنجره آرائی" مسئله نفت را فیصله دهد. وامی به ایران داده شود وآمریکائی ها  نیز یک چک چند میلیون دلاری به مصدق  بدهند که  هر گونه که میخواست، مانند بقیه سیاسستمداران ایرانی، هر جور که می خواست خرجش نماید . بانک می خواست  انگلیسها با ملّی شدن ظاهری نفت موافقت نمایند اما هیچ چیز تغییر نکند و اداره و فروش وتصمیم گیری در بارۀ نفت در دستشان باقی بماند، البته زیر ظاهرسازی و پوشش تعدادی کارمند بانک جهانی.  امّا  مصدق با مهارت دستشان را خوانده بود و این بازی را بگونه ای اداره نمود که در بلند مدت برد با ایران شد. شرطی که او گذاشته بود این بود که هیچ تکنسین انگلیسی نمی باید پس از  امضای موافقتنامه در  شرکت  ملّی نفت در ایران باقی بماند.  گزارشهای هندرسن سفیر آمریکا به وزارت خارجه در این باره  از  احساس عجز خودش و دلخوری  پرودم سرشارست. نتیجۀ بازی البته برد کامل دکترمصدق  و باخت کامل انگلیس در بلند مدت بود. هرچند که پس از کودتای شاه  سازمان برنامه را  برای چندین سالی پرودم مدیریت نمود البته  زیر پوشش دفتر فنی که ابتهاج برایش فراهم کرده بود .

گیتی نوین : اما گویا هما کاتوزیان میگوید  دکترمصدق  اشتباه بزرگی کرد که پیشنهاد بانک جهانی را نپذیرفت.

فرید نوین: بله متاسفانه همیشه کسانی بوده اند و هستند و خواهند بود که مثل ایشان فکر کنند. سپهبد زاهدی و شاه پیشنهاد بانک جهانی را پذیرفتند و ما در اندکی بعد  با گزارش  پرودم  پیامد آن پذیرش را بررسی  خواهیم نمود.
    
گیتی نوین: پس تا به اینجا می توان اینگونه نتیجه گرفت که آمریکا چه پیش از روستو و میلیکان و چه پس از آنها در صدد بازگشایی بازارهای نفتی ایران بود. و البته پس از جنگ دوم برای جلوگیری از گسترش کمونیزم این مسئله حادّتر شده بود. ابتدا ثورنبرگ وشرکت OCI آمدند  با برنامۀ ۶۵۰ میلیون دلاریشان و هنگامیکه پولهای زیادی به هدر رفت در زمان آیزنهاور سعی شد که با این برنامه ریزی برای توسعه بگونه ای اصولی تر پرداخته شود و از اقتصاددانها کمک گرفته شود.  ولی پرسش این است که چگونه سیا این عملیات را مدیریت می نمود؟


  فرید نوین : بله همانگونه که اشاره کردیم در  سالهای دهۀ ۱۹۵۰ سازمان سیا  CIA با هزینۀ مبالغی هنگفت میکوشید از نفوذ کمونیزم بکاهد. و تئوری های روستو ادعا میکرد که می تواند با توسعه  اقتصادی   بر کمونیزم غلبه کند . ولی آمریکائی ها خیال میکردند که این کار به همین سادگیست که ما از شاه بخواهیم سیاستمداران درستکاری را برگزیند،  این سیاستمداران ساختار مالیاتی کشور را بازسازی کنند، و با پولی که از این راه عاید دولت میشود  باضافه ی در آمد نفت  برای برنامه های توسعه کشاورزی و صنعتی همۀ دشواری ها در ظرف شاید یک یا دو دورۀ هفت ساله چاره خواهد شد. البته در این میان می بایست که همۀ این برنامه ها در ساختار سنتی پادشاهی باشد که مخالف کمونیزم است و برای این منظور باید در ایرانی ها یک حس میهن دوستی بوجود آید که اسمش را "ناسیونالیزم مثبت" گذاشته بودند و این درست در دورانی بود که ناسیونالیزم در اروپا پس از ویرانی های هیتلری واژه ئی منحوس بود. در ایران بجای پیشروی در برداشتهایی بشردوستانه  دیگر باره دم از نژاد برترآریائی زده میشد.       

 گیتی نوین: همانگونه که گفتید  یکی از مهمترین  بنیادهای خصوصی که با سیا  در دورانی بلند مدت همکاری نموده است بنیاد فورداست. در اواخر  دهۀ ۱۹۵۰  دارائی بنیان فورد بالغ بر سه بیلیون دلاربود ورهبران این بنیاد طبیعتاٌ کاملاً با اهداف آمریکا در جنگ سرد همراه بودند. ساندرز از قول یک پژوهشگر می نویسد "هر از گاه بنظر چنین میآمد که بنیاد فورد  در زمینۀ تبلیغات فرهنگی بین الملل  بسادگی ضمیمه ئی ست ازدولت". درباره ی بر پایی این بنگاه و رابطه اش یا سازمان برنامه بیشتر توضیح بدهید. 

 فربد نوین: بنیاد فورد در ۱۹۳۶ از سوی خاندان فورد برای کاستن از میزان  مالیات حانواده ی فورد برپا شده بود.  کمپانی اتومبیل سازی  فورد در پایان جنگ دوم بخاطربدهی های مالیاتی هنری فورد و پسرش ادزل دررابطه با  ارزش سهامشان در کمپانی  با خزانه داری آمریکا دست به گریبان بود. در اواخر دهۀ ۱۹۴۰ این تنش با برپایی بنیاد فورد برا ی "مقاصد بشردوستانه"   با دریافت  ۹۰ درصد از سهام کمپانی اتومبیل فورد به میزان  ۴۱۷ میلیون دلار چاره شد. و چنین بود که  این بنیاد ناگهان در میان بنیادهای دیگر مانند راکفلر با ۱۲۲ میلیون دلار سرمایه، و کارنگی با  ۱۷۰ میلیون دلار سرمایه، تبدیل به غولی از لحاظ قدرت مالی شد. البته در دهۀ  ۱۹۵۰ با افزایش  بالای بهای  سهام  به خاطر رونق فروش کمپانی این سرمایه به بسیار افزون تر شده بود. و نه به هیچ کمتر،  البته همۀ این جریان برای آن بود که خاندان فورد بتواند بر روی کمپانی تسلط  خود را  بکمک قانون پایدار دارد.  اگرچه پس از درگذشت هنری فورد بنیاد فورد نیاز به تنظیم اساسنامه ای "بشردوستانه" داشت.  

بنابه توصیۀ رئیس دانشگاه ام آی تی، که یکی از مجریان وصیتنامه بود  روان گیثِر جونیور   .Rowan Gaither, Jr    رئیس کمپانی راند Rand Corporation  که قبلاً هم با هنری فورد دوم رابطه داشت -- تا آنجا که  ازاو ۳۰۰ هزار دلار کمک برای بازسازی  کمپانی راند دریافت نموده بود--   هنری فورد دوم از او خواست که این اساسنامه را تنظیم نماید. 

 جالبست که رد پای این آقای گیثِر ، که حقوقدانی بود که نقش کلیدی را هم در سازماندهی بنیاد راند و هم بنیاد فورد ایفا نموده بود، را می توان در سازماندهی سازمان برنامه هم یافت.  گیتز  پس از جنگ دوم جهانی در  ۱۹۴۸ کمپانی  راند را از اندیشگاهی وابسته به کمپانی هواپیمائی داگلاس در سانتا مونیکای کالیفرنیا جدا نموده و بصورت یک سازمان پژوهشی  ناوابسته و "نا سود جویانه"   برای پیوند دادن برنامه ریزی  نظامی با پژوهش و تصمیم گیری برای توسعه برپا نموده  وخود رئیس آن شده بود . گیثِر  در گزارشی که برای تنظیم اساسنامه نوشت    فعالیت بنیاد  فورد را روی پنج دایره تقسیم نمود: ۱- پیشرفت رفاه بشریت   ۲-  برپاداری صلح   ۳-  تحکیم مردم سالاری  ۴-  تحکیم اقتصادی و  ۵-  تقویت آموزش. 

این گزارش که برای بنیاد فورد بصورت یک نوشتۀ آسمانی درآمده بود. براساس تجربیات کمپانی راند برنامۀ توسعه را مشروط به تربیت یک گروه از خبرگان با تخصص برتر مینمود که رهبری  کشورها را برای اخذ تصمیمات دشوار بر عهده بگیرند. یعنی همان راهکاری که آقای ابتهاج و گروه برگزیده اش در سازمان برنامه می خواستند  بدون نظارت مجلس و بدون مشاوره با مردم محلی برای ساختن پروژه های "آبادانی" در پیش بگیرند.  هرچند مجلس،  مجلسی  فرمایشی بود و دردی را دوا نمی کرد، اما بفرجام از هیچ بهتر بود .  بنا به گزارش گیثر  جامعه می بایست  از سوی نخبگانی تحصیلکرده و خبره و برون از صحنه سیاست، مدیریت می شد و وظیفۀ بنیادهای بشردوست  پشتیبانی از این نخبگانست.  در " گزارش  برای بررسی سیاست  و برنامۀ بنیاد فورد" بنوشتۀ روان  گیثِر   از "بحرانی جهانی"  و گزینشی سیاه و سپید  میان حکومتهای زورگویانه و مردم سالار  سخن میرفت. البته شعارهایی که گیتر در بارۀ "ناجهتگیری سیاسی پژوهشها"  وپژوهش براساس داده های علمی داده بود بسیار دلپذیر می نمود. ولی به هیچ وجه معلوم نبود که چه کسانی این پروژه ها را ارزیابی  خواهند کرد و  چه کسی  تعیین میکند که متخصص کیست؟  زیرا همیشه گروهی که قدرت را در دست دارند حتی در حیطه دانش نیز می توانند بگویند که  "درست"  همینست که ما میگوئیم  و متخصص کسی است که ما به  او باور داریم. 

نقش ظاهری  ایورسون از کارکنان بنیان فورد در ایران  تربیت دهیار و سرپرستانی برای ده بود که بتوانند تولید کشاورزی را پس از اصلاحات ارضی بالا نگاهدارند تا به این وسیله جلوی تبلیغات کمونیست هارا گرفته باشند. البته هزینۀ این پروژه بسیار ناچیز بود در حد یک دلار درسال برای هرکشاورز از سوی دیگر هزینۀ که بنیاد فورد برای سازمان برنامه و همکاری با ابوالحسن ابتهاج پرداخت هزینه ای گزاف برای مدرنیزه کردن ایران بود که شاید بهتر باشد آنرا آمریکائیزه کردن بخوانیم .  در نامۀ که آلفرد ولف Alfred Wolf  در نوزدهم جولای ۱۹۵۷ به ایورسون نوشته است   چنین  متذکر می شود که "دستیاران خاور نزدیک بنیاد فورد  بیشتر وقت خویش را بگشودن این گرۀ کور ، که در ماهیت تمامی یک پروژه است، میگذرانند که چگونه اقتصاددانان ایرانی تربیت شده در آمریکا را متقاعد به گزینش کارهای دولتی  در سرزمینشان بنمایند".


گیتی نوین : خدادداد فرمانفرمائیان می گوید:
در هرحال، پائيز  ۱۹۵۷ وارد پرينستون شدم و شروع کردم به درس دادن. در آن وقت ابتهاج با شخصي به اسم ليچفيلد  Lichfield  که کنتراتچي معروفي بود و براي سازمان برنامه کار مي کرد با ابتهاج هم دوست بود تماس گرفت. ليچفيلد در آن موقع درکاخ سفيد مشاور بود و در شمار نزديکان به ايزنهاور. وقتي ابتهاج به من مراجعه کرد که به ايران برگردم، و من به ایشان گفتم که با پرينستون قرارداد دارم و نمي توانم به همين سادگي قرارداد را بشکنم وبرگردم، ابتهاج با ليچفيلد صحبت کرد. ليچفيلد با رئيس پرينستون تماس گرفته بود. رئيس پرينستون مرا خواست گفت من حرفي ندارم. اگر شما مي خواهيد وسط سال برگرديد، مي توانيد. من غير از بقيه امسال يک سال ديگر هم اين پست شما را برايتان نگه مي دارم. اگر شما خواستيد، دوباره مي توانيد بيائيد، و الا تا آخرسال بعد ما فکر ديگري بايد بکنيم، و همين طور هم شد. 
فرید نوین: بله شاید هم اینگونه بود. البته ایشان دکترای  خود را از دانشگاه کلرادو در بودلر در ۱۹۵۶ دریافت نموده بودند و مطابق مدارک  بنیاد فورد ایشان   از سوی یکی از کارکنان بانک بین الملل که شاید همان جان آدلر بود توصیه شده بودند. به هر روی هاروی هال Harvey Hall  مدیر اجرائی برنامۀ توسعۀ اقتصادی کشورهای خارجی بنیاد فورد the executive director of Ford’s Overseas Development Program دربارۀ گزینش آقای فرمانفرمائیان که در پرینستون  بنام "جو" فرمانفرمائیان شناخته می شوند دربارۀ ایشان با تی کویلر یانگ T. Cuyler Young ایرانشناس سرشناس دانشکدۀ مطالعات شرقشناسی دانشگاه پرینستون تبادل نظر می کنند.  یانگ خداداد فرمانفرمائیان را  دارای "دوجنبه درفرهنگ" ambivalence in culture معرفی میکند. " او در  مدتی به اندازۀ کافی طولانی درغرب  بسر برده است که بتواند بهترین  آرمانهای اجتماعی و روشنفکری مارا جذب کرده باشد اما هنوز با کشور و فرهنگ خودش  رابطه دارد".     

فرمانفرمائیان درگزارشی برای بنیاد فورد می نویسد که فکر نمی کند  که کارمندانی که در زمان رضا شاه تربیت شده اند دارای " نحوۀ اندیشیدن مورد نیاز  برای گسیختن از راه ها و کارشیوه های گذشته باشند و بتوانند راهکارهای جدید،  شیوه ها   و نهادهایی درخور را برای  یک جامعۀ در حال  دگرگونی  در نیمۀ دوم قرن بیستم بیافرینند".  وچنین بود که ماساچوستی ها تافته هایی جدا بافته شدند و هرگونه  پیوند  را با راهکارها و کارشیوه های  فرهنگ مان  بریدند. رشوه گیری و حق حساب دادن روالی عادی تر گرفت و امتیاز انسانی بر پایه مارک اتومبیل و آرشیتکتور ویلا  و حساب بانکی اشخاص تعیین می گردید.   

والبته بنیاد فورد به  جو فرمانفرمائیان  یاری میدهد که افراد مورد نظر را بیابند و برای اینکه تیم آقای فرمانفرمائیان آغازی آرام و آسوده داشته باشد. بنیاد فورد  در بهار ۱۹۵۸ مبلغ یک میلیون و دویست هزار دلار در اختیار دفتر اقتصادی سازمان برنامه می نهد. البته اکثر این پول برای پرداخت هزینه های گروه مشاورین هاروارد به سرپرستی کنت هنسن بود.  تنها ۱۶ هزار دلار برای پرداخت  "اضافه حقوق"  برای ۱۴ کارمند دفتر اقتصادی در نظر گرفته شده بود که باصطلاح از دلسردی و استعفای آنان جلوگیری کرده باشند.  ۹ نفر از این ۱۴ نفر تحصیلکردۀ آمریکا بودند  و ۵  نفر دیگر افرادی مانند دکتر مجیدی و دکتر راسخ و آبادیان  از فرانسه وهند و غیره  مدرک داشتند.

گیتی نوین: رفتار وبرداشت این تحصیل کرده های فرنگ رفته که به ماساچوستی های سازمان برنامه مشهور شدند مرا یاد نوشته ای از کاظم زاده ی ایرانشهر می اندازد که به راستی جنبه ی دیگری از غربزدگی است. ایرانشهر می نویسد:
چنانکه یک وقتی جریده‌ی مصور ملانصرالدین، این حال را به شرح ذیل به‌خوبی تصویر کرده بود: «پیرمردی بچه‌ی خود را به پطرسبورغ فرستاده تا تحصیل بکند. پس از چند سال تحمل مخارج زیاد و انتظار، پسر تکمیل تحصیل‌کرده برمی‌گردد؛ اما همه‌ی آداب و رسوم و حتی زبان مادری خود را هم فراموش کرده، پدر به امید دیدار جگرپاره خود به ایستگاه راه‌آهن رفته انتظار می‌کشد. پسر در لباس روسی و با کلاه روسی و پدر با لباس ایرانی. همین‌که پسر از قطار پیاده می‌شود پدر نزدیک شده می‌خواهد او را به آغوش بکند و از سر و چشمش ببوسد. پسر پدر را کنار کشیده به زبان روسی می‌گوید: آقاجان در میان مردم با من سلام و علیک مکن اگر بفهمند که تو پدر من هستی من از خجالت آب می‌شوم».
با کمال تأسف می‌بینیم که بعضی از بچه‌ها را که به فرنگ می‌فرستند پس از چند سال همین حال را پیدا می‌کنند و وقتی که با یک نفرت و استکراه به وطن خود برمی‌گردند، این وطن برای آنان زندان و ویران آمده با اخلاق و طبیعت آنان نمی‌سازد. این‌ها نه آن محیط را تغییر می‌توانند بدهند و نه خود را تابع آن می‌توانند بسازند، این است که یا گوشه‌نشین و گرسنه و بیکار می‌مانند و یا بداخلاق و تریاکی و بیمار می‌شوند و یا لعنت و نفرین بر هرچه در وطن است، خوانده به فرنگ برمی‌گردند و کارگری را در محیط آزاد فرنگ که وطن حقیقی آن‌ها شده است به بزرگ‌ترین مأموریت‌های مملکت خود ترجیح می‌دهند.

فرید نوین - بله، به راستی تنها چیزی که در مد نظر نبود رابطه و دریافت فرهنگی این تحصیلکرده های خارج با فرهنگ بومی بود.  در ۱۹۶۲ لئونارد  بیندر Leonard Binder در کتابش زیر آوند "ایران:  توسعه سیاسی در جامعه ئی در حال دگرگونی" Iran: Political Development in a Changing Society می نوشت که مدرنیزاسیون در ایران تنها هنگامی رخ خواهد داد که سرپرستی نهادها "جداگانه آموزش" بگیرند و بتوانند "ناوابسته  به محیط اجتماعی و فرهنگی خویش تصمیم بگیرند،"  و این البته نظری منحصر بفرد نبود چنانکه کلارنس هندرشات Clarence Hendershot در سیاست، مجادله و آموزش Politics, Polemics, and Pedagogs  و  زاکاری لاکمن Zachary Lockman در نگاه های در ستیز برای خاورمیانه:  تاریخ و سیاستهای شرقشناسی Contending Visions of the Middle East: The History and Politics of Orientalism  و بسیاری دیگر را نیز عقیده این بود که "اصلاحگران" کنشگران داخلی هستند که پس از آموزش در خارج از کشور میتوانند جوامعی "سنتی" نظیر ایران را دگرگونی دهند.  شرکت OCI  که گفتیم برنامۀ هفت سالۀ دوٌم را  نوشته بود. در گزارش برنامۀ آبادانی هفت ساله  برای سازمان برنامه دولت شاهنشاهی ایران در ۱۹۴۹ نوشته بود که آموزش در خارج "بسیارمطلوب" ست و "بهترین و تازه ترین آموزشهای فنی را مطمئناً دردسترس آورده  و تماسهای با ارزشی را با جوامع بیگانه فراهم مینماید." تاکیدی که  این مدارک بر "آموزش  درخارج"  می کنند شگفت انگیز است. البته اگر کارشناسی در خارج از کشور تربیت شده باشد چیز بدی نیست ولی هیچ دلیلی  هم نیست که یک کارشناس تربیت شده ی داخلی نتواند کارش را به همان کارايي انجام دهد. برای نمون پزشکان تربیت شده در دانشگاه تهران را دانشگاه های دنیا در زمره ی بهترین پزشکان کارآزموده ودانا می پذیرند. آقای ابتهاج در خاطراتشان میگویند:
در آن ده روز (مطالعه سازمان برنامه)  متوجه شدم که و ضع سازمان برنامه خرابتر از آنست که من تصور میکردم ، چند نفر از دوستانم که نماینده ی مجلس  بودند به من گفتند وضع سازمان برنامه به حدی خراب است که خیال داشتیم  طرحی برای انحلال سازمان برنامه به مجلس پیشنهاد گنیم . یک شاهی پول در بساط نبود. یک صفحه اطلاعات و آمار وجود نداشت. اختلال کامل حکمفرما  بود . دیدم  کار عظیمی است ، لکن می توانم از عهده برآیم  پس از اینکه مطالعاتم تمام شد دو باره به دیدن شاه رفتم . 
البته این جالب است که چگونه بدون داشتن یک صفحه آمار می توان وضعیت سازمان را مطالعه نمود ودریافت که آیا می توان از عهده ی برنامه ریزی بر آمد یانه به هر روی ایشان می نویسند:

در اثر مطالعاتی که در اولین روزهای شروع به کار در سازمان برنامه کرده بودم به این نتیجه رسیدم که   باید برای حسن جریان  کارها دو دستگاه مختلف داشته باشیم . یک دفتر اقتصادی و یک دفتر فنی،  تامین اعتبار برای تشکیل دفتر فنی اشکالی نداشت چون ،  طبق قانون خاصی، کمیسیون برنامه مجلسین با داشتن  چهل و هشت عضو از مجلس شورا و سنا خودش یک مجلس کوچک محسوب میشد و تنها کمیسیونی بود که اختیار قانونگذاری داشت و بنابر این من با این پارلمان کوچک سر و کار داشتم . میبایستی اینها را متقاعد کنم که من می خواهم سد بسازم و مهندس ایرانی برای این کار ندارم.   بعضی ها می گفتند چه اشکالی دارد، ما اوستا فلان را میشناسیم  که می تواند سد بسازد. من می بایست متقاعدشان میکردم که این اوستا فلان به درد این کار نمی خورد و من برای سد سازی  باید اشخاصی  را بیاورم که واجد شرایط باشند. در آن زمان یک نفر مهندس سد سازی در ایران وجود نداشت.
اما برای ایجاد  دفتر اقتصادی با مشکل روبرو شدم . میبایست  اعضای کمیسیون را قانع کنم که کارهای اقتصادی اقتصاد دان  لازم دارد. من  اطمینان دارم که اگر موضوع استخدام  اقتصاد دان  را با کمیسیون مطرح میکردم آنها می گفتند که اقتصاددان برای چه می خواهید؟  ما در وزارت دارائی تعداد زیادی اشخاص مجرب  داریم اشخا صی که سی سال در وزارت مالیه بوده اند  و هرچه دلتان  میخواهد   از اقتصاد  به شما خواهند گفت . بنابراین امکان نداشت من بتوانم برای این کار اعتباری تامین کنم به این چهت دنبال این فکر رفتم که اعتبار ایجاد دفتر اقتصادی را از محل دیگری  فراهم کنم.
البته باید توجه داشت که حتی امروز هم یک کشور پیشرفته اقتصادی نمی تواند اقتصاد دانانی را به استخدام در آورد که بتوانند برنامه رشد اقتصادی را با درجه ی اعتمادی بالا تضمین کنند. تئوری های اقتصادیِ  حتی غیر مارکسیستی هم تا اندازه زیادی به ایدئولوژی وابسته اند . یک اقتصاد دان کلاسیک یا نئوکلاسیک سیاستهایی کاملا دگرگون، در مقایسه با یک اقتصاد دان مکتب کینز یا سوسیالیست، پیشنهاد میکند. در عین حال برای دشواری های مالی  مثلا محاسبه ی بهره دهی یک وام نیاز به تخصص های مالی ست.  ولی حتی این تخصص ها هم به نگرش های مختلف وابسته اند. به هر روی ایشان  سپس به جریان استخدام پرودوم که رئیس دفتر فنی شد و گروه دیگری از کارشناسان مانند ژرژ ژیرار  George Gerard  و  برایان کوهون Brian Colquhon و والتر بینگر Walter Binger آلبرت دو اسمال  Albert de Smaele از کشورهای مختلف اروپایی اشاره می کنند ،  که گویی تیمی متجانس با نگرش اقتصادی درست برای برنامه ریزی را به دورهم جمع کرده اند و حال آنکه  این افراد به آوند نمایندگان کشورهای کنسرسیوم نفت گرد هم آمده بودند که تا اطمینان حاصل نمایند که بخشی از در آمد نفت در کشورهای آنان به مصرف خواهد رسید.    

گیتی نوین: باید این نکته   روشن شود که اگر دانش اقتصاد هنوز هم نمی تواند مدلی را برای برنامه ریزی ارائه دهد و این بازارست که می تواند به تولید و مصرف سامان بدهد که چه چیزی تولید بشود و تا چه اندازه تولید بشود وچگونه تولیدات را میان مصرف کنندگان توزیع کرد این پرسش به میان میاید که پس هدف از برنامه ریزی استراتژیک چیست؟ و چرا کمپانی ها و دانشگاه ها و دیگر موسسات این همه در بارۀ برنامه های آینده اشان توضیح می دهند؟ حتی خود شما هم در ابتدای این گفتگو در بارۀ اینکه برنامه ریزی صحیح در دانشگاه ها چگونه می باید انجام میگرفت  نکاتی را بیان داشتید وپرسش اینست که چگونه یک برنامه ریز یا یک بوروکرات می تواند تعیین کند که مثلا می باید صد نفر متخصص چشم در سال تربیت نمود و دویست نفر حسابدار؟ فرض کنید برنامه ریز بدرستی تخمین بزند که ما نیاز به صد متخصص چشم داشته  داریم ودانشگاه ها هم صد متخصص چشم تربیت کنند ولی هفتاد نفر از آنها به اروپا و آمریکا مهاجرت کنند. و یا بالعکس. پس فایدۀ  این برنامه ریزی چه خواهد بود؟

فرید نوین: بله این پرسش خیلی خوبیست. باید دانست که برنامه ریزی در سطح یک شرکت تولیدی یا یک بیمارستان  یعنی در سطح میکرواکونومیک یا اقتصاد خرد با برنامه ریزی در اقتصاد کلان یا مکرو اکونومیک تفاوت دارد. برای نمون هنگامیکه  جنرال موتور یا دایملر بنز برنامه ریزی ۵ سالۀ استراتژیکی میکنند اینرا میدانند که میزان فروشی اتومبیلشان ممکن است به اندازه ایی که در برنامه اِشان پیش بینی شده نرسد و یا از آن تجاوز کند. برنامه ریزی برای آنست که شرکت بتواند نخست در بازار رقابتی  ایستا و استوار و سودمند داشته باشد و دوم آنکه در صورت یک رویداد ناگهانی و نا بانتظار بتواند از خود برای مقابله با دشواری نرمش و فرزی نشان دهد و مثلاً اگر تویوتا یک موتوری را باکیفیت سوخت بهتر معرفی نمود که فروش بیشتری داشت و  سهم بازار جنرال موتور را کاهش داد چگونه باشتاب آن نقیصه را جبران و موتور بهتری ببازار عرضه نمود. البته این عرضه و تقاضای بازارست که تعیین می کند چه برنامه ای موفق و کدام ناموفق بوده اند. از دیگرسوی، اگر برنامه ریزی  اقتصادِ کلان  یک کشور شکست بخورد آن کشور نمی تواند مانند یک کمپانی  ورشکسته  در را ببندد و از بازار خارج شود.  این مردم آن کشورند که تاوان سیاستهای و رشکسته اقتصادی را باید با فقر و گرسنگی و بیماری و از دست دادن استقلال بپردازند.  چنین بود که اقتصاد ایران با همۀ کمکهای فنی آمریکا نتوانست به پرواز در آید چرا که برنامۀ دوم محتوم به شکست بود. ایران در مذاکرات نفت شکست خورد زیرا کشوری فقیر و ضعیف بود که به دام برنامه ریزی افتاد. کودتای شاه و سیا در ایران به همین دلیل موفق شد. به هرروی پس از کودتای شاه در ۱۹۵۳ و تشکیل کنسرسیوم، ایران بابت ملّی کردن نفتش غرامتی هنگفت پرداخت و تنها ۴۰ در صد از کنسرسیوم سهم گرفت.  و برنامه های اقتصادی همانگونه که دکتر مجیدی  و یا هکتور پرودوم گفته اند همه باشکست روبروشد.


عبدالمجید مجیدی


گیتی نوین: این اطلاعات  برای دریافت زمینۀ مدرنیته و غربزدگی در ایران بسیار اهمیت دارد. آقای عبدالمجید مجیدی که رئیس سازمان برنامه بودند در آن دورانی که شما در آنجا کار میکردید در گفتگویشان با بنیاد مطالعات ایران که در کتابی به ویراستاری غلامرضا افخمی  چاپ شده ست می گویند:
... ما درفضائي کار مي کرديم که مي دانستيم ما جدا هستيم از کادر سنتي دولت. ما يک دستگاهي هستيم که کارهائي انجام مي دهيم که نوع و هدف آن را خيلي ها نمي فهمند. خيلي ها توجيه نشده اند و نمي دانند که خط مشي ما چيست و به چه طريق و با چه هدفي نوسازي مي کنيم. ما فکر مي کرديم که تلاشي که می کنيم براي آينده ايران خيلي مفيد است، چون ايران از نظر اقتصادي بايد در راه توسعه قدم بردارد و تبديل به يک کشور توسعه يافته شود، و اين وظيفه به عهده ماست. دولت به ما طوري نگاه مي کرد که اينها آدم هاي فرنگ رفته، امريکا تحصيل کرده، و نورچشمي هائي هستند که از ما حقوق بيشتر مي گيرند، زندگي بهتري دارند، و دماغشان خيلي بالاست، و ما را کوچک و ضعيف تصور مي کنند. اين برخورد دولتي ها با ما بود، و در هرموردي و در هرجلسه اي اين برخورد حس مي شد. مثلا کسي که از يک دستگاهي مي آمد و تقاضاي اعتبار از ما مي کرد، احساس مي کرد که آمده و از يک نفر پولدار گدائي مي کند. يا يک تقاضاي ملتمسانه اي دارد و کمک مي خواهد. اين حالت وجود داشت که ثروت دست ما است و آنها تقاضا کننده هستند و بايد حرف ما را گوش بدهند و اگر حرف ما را گوش ندهند به ايشان اعتبار داده نمي شود. بودجه شان تامين نمي شود. بودجه عمراني به ايشان داده نمي شود. اين واقعيت وجود داشت. اما چيزي که موجب اين انفجار شد که دولت تصميم بگيرد سازمان برنامه را جزو خودش بکند و سازمان برنامه بشود مسئول نخست وزير، که در واقع هم کار درستي بود، اينست که آن شرايط نمي توانست براي هميشه ادامه داشته باشد. اين بود که ابتهاج خيلي از طرح ها را با فکروخيال خودش در واقع تصور و تجسم مي کرد. به خصوص در زمينه پتروشيمي ابتهاج افکار خيلي جالبي داشت که مي خواست صنعت پتروشيمي را به وجود بياورد و سازمان برنامه هم اين صنعت را ايجاد بکند و توسعه بدهد. براي اين کار شروع کرد به مذاکره با بانک بين الملل، با موسسات ايتاليائي که دراين زمينه تجربه داشتند. يک نمايشگاهي از توليدات پتروشيمي درايران داير شد که مردم بدانند که چه کارهائي با ايجاد صنعت پتروشيمي مي شود کرد. به خصوص پي. وي. سي. (P.V.C.) که آن موقع اولين توليداتي بود که از پتروشيمي ساخته مي شد مثل انواع لوله و وسائل خانه وغيره. لذا يک برنامه اي داشت که زير سد دز که ساخته مي شود و با برقي که سد دز توليد مي کند، و با گازي که درخوزستان هدر مي رود، صنعت پتروشيمي را درخوزستان، به خصوص کنار شهر اهواز، به وجود بياورد. اين يک کار خيلي پُردرآمد مفيدي از نظر اقتصادي و منابع موجود بود. لذا مي گفت که دولت هرکاري در اين زمينه مي خواهد بکند بايستي با موافقت سازمان برنامه باشد و با شرکت نفت هم اين توافق را کرده بود که اين کار را سازمان برنامه بکند. دراين ميان آقاي شريف امامي که آن موقع وزيرصنايع بود، حالا از چه طريقي و به چه وسيله اي، با يک شرکت فرانسوي قراردادي بست که در فارس، در نزديک مرودشت، يک کارخانه پتروشيمي به وجود بياورد. (...) بدون اين که با سازمان برنامه مذاکره بکنند، بدون اين که از ابتهاج نظر بخواهند، خود شريف امامي مستقلا مذاکره کرد و قرارداد را امضاء کرد و تصميم گرفته شد که اين کارخانه در مرودشت ساخته شود. ابتهاج از نظر سازمان برنامه اين طرح را از نظر اقتصادي توجيه شده و از نظر محل هم صحيح نمي دانست و مخالف اين طرح بود (...)   البته اين نظر ابتهاج براساس مطالعات سازمان برنامه بود. ولي دراين مورد خاص ابتهاج نظر مخصوص خودش را داشت که اين صنعت را سازمان برنامه بوجود بياورد. لذا ابتهاج فکر کرد که اين يک دهن کجي است که دولت دارد مي کند و شريف امامي، که ابتهاج او را آدم صالحي در اين کار نمي دانست، رفته يک زد و بندي کرده و اين قرارداد را امضاء کرده است، و در جائی مي خواهد پياده کند که از نظر هزينه رساندن مواد اوليه و ساختن مواد پتروشيمی که بايد خيلی ارزان تمام شود، به هيچ وجه توجيه نمی شود. چون ابتهاج و سازمان برنامه درآن موقع فکر مي کردند که در نزديکي اهواز، که گاز درکنار کارخانه است و رودخانه کارون از نظر حمل و نقل برای رساندن مواد اوليه و پخش و صادرات مواد ساخته شده بسيار مهم است و برق سد دز که به مقدار کافی می تواند نيروی ارزان برساند، می توانند يک صنعت پتروشيمی اقتصادی و موجه به وجود بياورند. عمل آقای مهندس شريف امامي که قصد داشت کارخانه را در يک محلی که از تمام اين منابع دور است بوجود بياورد، غير منطقی و ناموجه بود. ابتهاج خود به اين طرح با ديد مشکوک و مظنون نگاه می کرد، شايعات شهر هم از اين جهت بود که اين تصميم شريف امامی در واقع به خاطر منافع شخصی يا منافع دستگاه ها و شرکت های ذی نفع است و از نظر منافع ملی و منافع اقتصادی توجيه نمی شود و بنابراين نبايد اجرا بشود. امّا اين طرح به تصويب هيئت وزيران رسيد و اجرا شروع شد. ابتهاج از اين امرخيلی عصبانی شد و اين را علاوه براين که يک کار غلطی می دانست، يک نوع توهين به خودش تصور کرد و عملاً اعلام داشت که اين طرح از نظر اقتصادی توجيه نمی شود و اين فقط به خاطر سوء استفاده انجام شده، و يا اين که به هر صورت يک امر نا صحيح و فساد آلودی است، و خيلی تندی به خرج داد. اين موجب شد که آقای شريف امامی خيلی از اين امر ناراحت شد و به او برخورد. دکتر اقبال اين مسئله را به عرض اعليحضرت رساند و اعليحضرت اجازه دادند که آن ماده واحده را ببرند به مجلس و دکتر اقبال فوراً ماده واحده را برد به مجلس که نخست وزير مسئول سازمان برنامه است و اين امر موجب استعفای ابتهاج شد. تنش وجود داشت و اين جرقه ای بود که . . . جرقه اي بود که اين انفجار را ايجاد کرد. (...)   خود من خاطرم هست. مثلا درآن زمان کالاهاي وارده به ايران برای طرح های عمرانی از حقوق گمرکی معاف بود. يک روز آقای ابتهاج مرا احضار کردند و به من گفتند که دقيقا به من بگوئيد که معافيت گمرکی طرح های عمرانی سازمان برنامه، وسائل و تجهيزاتی که برای طرح های سازمان برنامه وارد می شود، چقدر است؟ برای اين که هزينه طرح کمتر باشد و اعتبارات عمرانی از جيبی به جيب ديگر نرود، اين امتياز وجود داشت که مثلا کارخانه ای که برای طرح سازمان برنامه وارد مي شود، يا يک ژنراتور برقی که برای طرح سازمان برنامه وارد می شود، حقوق گمرکی نمی پرداخت. آقای ضرغام که درآن موقع وزير دارائی بود يک طرح اصلاحيه ای به دولت برد که سازمان برنامه بايد حقوق گمرکی بپردازد. يک روزکه آقای ابتهاج خيلی عصبانی بود مرا خواستند و گفتند به من يک برآوردي دقيق بدهيد که اگر ما حقوق گمرکی بپردازيم چقدر هزينه اش می شود، و اين روی بودجه عمرانی چه اثری می گذارد. من بررسی کردم و گزارش لازم را به ايشان دادم. اصطکاک هائی ازاين قبيل وجود داشت. وزير دارائي فشار مي آورد که سازمان برنامه را تحت فشار قراردهد تا اعتباراتش محدود تر شود. يا درآمد نفت را آن طوری که مجلس تصويب کرده بود به سازمان برنامه نمی دادند، تحت عناوين مختلف، که ما بودجه مان کسری می آورد. کسر بودجه نشان می دادند برای اين که بهانه اي پيدا کنند که به سازمان برنامه درآمد نفتی کمتری بدهند. يا مثلا همين موردی که ذکر کردم. يک طرح عمده پتروشيمی که دولت از بودجه جاريش قاعدتاً نمی تواند برای يک چنين طرحی تامين بودجه کند، آقای وزير صنايع و معادن آن زمان، که آقای شريف امامی بود، ميآيد آن را می برد به هيئت دولت و درآنجا به تصويب می رساند. بدون اين که طرح عمرانی برای آن پيش بينی شده باشد، يک چنين طرحی را به تصويب مي رساند و به مرحله اجرا درمی آورد. اينها همه نشان می داد که اين اصطکاک، اين زورآزمائی، و اين تنش بين وزارتخانه ها، دستگاه های اجرائی با سازمان برنامه وجود داشت.
پرسش من اینست که آیا سازمان برنامه آنگونه که آقای فرمانفرمائیان یا مجیدی میگویند سازمانی  کارآ بود که بتواند یک برنامه ریزی درست برای بارآوری و پیشرفت اقتصادی کشور بدهد. چون ایشان از یکسو می گویند " ما فکر مي کرديم که تلاشی که می کنيم براي آينده ايران خيلي مفيد است، چون ايران از نظر اقتصادی بايد در راه توسعه قدم بردارد و تبديل به يک کشور توسعه يافته شود" و ازسوی دیگر درنقل قول دیگری از ایشان که دربارۀ موضوعی دیگر که به تفصیل  درجای خود خواهم آورد می گویند."ولی برنامه پنج ساله يا هفت ساله هيچ کدامش واقعيت پيدا نکرد و محترم شمرده نشد. انضباط و نظمی بود که نتوانست خودش را جا بيندازد و در عمل رعايت شود. حال علتش ساختار سياسی مملکت بود، نحوه تصميم گيری بود، حکومت فردی بود، حکومت مقتدرانه بود، هرچه اسمش را بگذاريم. ولی عملا برنامه ريزی های متوسط المدت ما، ورزش برنامه ريزی بود. يک برنامه ريزی ذهنی و در واقع خيالی بود." خوب اگر این برنامه ریزی خواب و خیالی بیش نبود پس چگونه می توانست مفید باشد؟ تازه آنهم در شرایطی که ایشان درباره اش سخن گفتند.

فریدنوین: پاسخ کوتاه به این پرسش البته اینست که نه تنها این برنامه ریزی کاری پوچ و بی معنا بود که بل آنچه که شد برای آنکه بر مبنای هیچگونه منطق اقتصادی نبود موجب کژ و مووژی اقتصاد و نا ترازی و ناهماهنگی بازارهای کالا وکار وسرمایه شد . برای نمون اینکه صنعت پتروشیمی در ایران دائر شود نمی توانست به سلیقۀ آقای ابتهاج باشد.  هرچند هم اگرکه فرض کنیم ایشان نابغه بودند. ایجاد یک صنعت نیازمند مطالعات وپژوهشهای متخصصین فنی است. زمانیکه من در هلند درس می خواندم مارا برای مطالعه اقتصاد برنامه ریزی به منطقۀ کالابریا در جنوب ایتالیا بردند. این منطقه از فقیرترین مناطق اروپا بود که بازار مشترک اروپا می کوشید با برنامه های اقتصادی سطح نوامندی این منطقه را بالا برد. و البته پروژه های صنعتی بسیاری را در انجا با مطالعات بسیار پیاده کرده بودند ولی معهذا این پروژه ها علیرغم همۀ مطالعات دقیق سود آور نبود. حالا چگونه آقای ابتهاج می خواستند یک تنه در این باره ها تصمیم بگیرند؟  آنهم درشرایطی که این برنامه ها را  طبقۀ  اشراف و توانمندان طرح میکردند. ،فراموش نکنیم که در  ۱۵ جون  ۱۹۶۱ هنگامیکه کمیته روابط خارجی سنای امریکا لایحۀ   قانون کمکهای خارجی پرزیدنت کندی را مورد بحث قرار داد سناتور همفری دربارۀ  ایران گفت :
 من برایم دشوارست که این باور را  به خلوص بپذیرم که اشراف این منطقه که در ناز و نعمت  زندگی می کنند و به معنای اخص کلمه در تجملات غلت میزنند برنامه ای طرح خواهند نمود که موجب نابودی خودشان را فراهم کند.
همانگونه که گفتم  ابوالحسن ابتهاج  در رابطه  با بنیاد فورد در ۱۹۵۷ دفتراقتصادی سازمان برنامه را برپا نمود و گروه مشاورین دانشگاه هاروارد  به سازمان برنامه گسیل شدند شاه و دکتر اقبال نخست وزیر البته بناچار وانمود میکردند که همه چیز در زیر کنترل آنهاست.  البته پس از اینکه ابتهاج  جایش را به احمد آرامش و سپس  صفی اصفیا  داد آنها هم  در برابر مشاورین هاروارد بسیار  سر به فرمان بودند و از اینکه دفتر اقتصادی با کمک مشاورین هاروارد میگردد ابراز امتنان و  قدر دانی  می کردند.  آقای اصفیا در یک گزارش خود می نوشت که گروه هاروارد "نقش مهمی در برانگیختن ایده های نو ... در بودجه و سیاستهای پولی و مالی داشته است" به باور او برنامه سوم عمرانی نمی توانست بدون کمک گروه هاروارد  برپا شود. البته از دید نگرشی برنامه،  اندیشارهای پایه ای برنامه سوم بسیار بخردانه بود ولی میان حرف تا عمل فاصله بسیاراست. در واقع همه ی هدفها  هایی را که همه ی سیاست پیشه گان همیشه پیشنهاد میکردند مانند  بالابردن سطح رفاه ، بهبود بهداشت، برابری اقتصادی و غیره  همه بخردانه و زیبا بود ولی همیشه این هدفها در همان مرحله ی حرف باقی میماند. 

برنامه سوم هم سه هدف مهین داشت یک:  افزایش تولید غلات و مواد خام صنعتی دو:  بالابردن سطح زندگی در روستاها و سه: بهبود توزیع درآمد کشاورزی.  در این راستا هدفهای شعارگونه ی برنامه به بالابردن سطح آموزش و بهداشت و توزیع درآمد  در روستاها ، بهبود کشاورزی  انتقال قدرت تصمیم گیری به شوراهای محلی و بالابردن سطح زندگی در روستا تاکید میداشت. و نکته هایی را از روی کتابهای درسی اقتصاد آبادایی تکرار می نمود که اولین راه چاره بالا بردن سطح پایین درآمد روستائیان است که  ناشی از  عدم کارایی inefficiency ،  ضعف توانایی تولیدی low productivity و توزیع ناهموار درآمد uneven distribution of income    می باشد. افزوده بر اینها،  چون حرف زدن آسان است، برنامه سوم پیشرفت بیشتر در صنعتی شدن و بهبود در زیر بنای اقتصادی و خدمات عمومی را هم  هدف  قرار داده بود.

البته در۱۳۴۰ هیچ نشانه ای از خیزش بهای نفت که در سالهای دهه ی ۱۳۵۰ رویداد نبود و چشمداشت برنامه ریزان این بود که با تشکیل کنسرسیومی از کشورهای صادر کننده ی سرمایه بخشی از  سرمایه گذاری برنامه سوم را تامین نمایند. اما بخش بزرگی از این هزینه ها می باید با بهبود وضع مالیات از محل در آمدهای داخلی،‌ صرفه جویی در هزینه های دولتی و کاهش هزینه های نظامی تامین میشد. سفیر آمریکا هلمز Holmes در گزارشی در این باره می نویسد:   برنامه ریزان ایرانی به خوبی از فقدان مهارتهای نیروهای کار به آوند عامل محدود کننده ایی برای برنامه های توسعه آگاهند  و بنابراین آموزش و تربیت کادرهای فنی از اهمیت تام برخوردارست.
     
در دیماه ۱۳۳۹ کنت هنسن Kenneth Hansen  رئيس نخستین گروه مشاوران هاروارد (۴۰-۱۳۳۷)    برای   آغاز موفقیت آمیز  برنامه ی سوم  در نامه ای به اد میسون Ed  Mason پیشنهاد میکرد که "ما باید بودجه ی ۱۳۴۰ را در دست خود بگیریم ."  او میخواست بودجه ی همه ی وزارتخانه ها به نفع سازمان برنامه مورد تجدید نظر قرار گیرد  و سازمان همه ی پروژه های اجرایی را تصویب و مدیریت نماید و اگر منابع مالی بگونه ی درست هزینه نشوند آن منابع را سازمان ضبط نماید. او می خواست همه ی وامهای خارجی از سوی سازمان برنامه مدیریت شود. 

 برای دریافت اینکه تا چه اندازه گروه هاروارد از واقعیت ایران نا آگاه بود همین بس که در آن هنگام یک برنامه ی یک ساعته تلویزیونی  را برای گزارش نکات عمده ی برنامه ی سوم به آوند روابط عمومی تهیه نمودند و حال آنکه در آن دوران تلویزیون  تهران یک ایستگاه بسیار کوچک با  بینندگانی بسیار اندک بود و ابدا قابل مقایسه با پوشش تلویزیونی در آمریکا نبود.  هنگامیکه خسرو هدایت  رئیس سازمان برنامه شد او با یوجین بلاک Eugene Black رئيس بانک جهانی و معاونش بورک ناپ Burke Knapp وارد مذاکره شد  تا کنسرسیوم را تحت نظارت بانک در برنامه های عمرانی داخل نماید.  بانک جهانی سه شرط برای این همکاری گذاشت: یک، رسیدن به موافقتنامه ای میان بانک جهانی و ایران در  باره ی چشم انداز  و گستره ی  برنامه دو،  تشکیل کنسرسیومی  که برای کشورهای صادر کننده ی سرمایه مطلوب باشد و سوم: سازمان برنامه به اندازه کافی پروژه داشته باشد که کنسرسیوم بتواند آنها را از لحاظ سود دهی بررسی نماید. البته سازمان برنامه نتوانست  تعداد مشخصی پروژه ی سود آور را شناسایی کند و بالمال  نتوانست کنسرسیومی  را به وجود آورد .

از سوی دیگر بگزارش هوراس فیلیپز   Horace Phillips در سفارت آمریکا به جرج هیلر George  Hiller  در وزارت خارجهانگلیس، چستر باولز Chester Bowles  به سازمان برنامه گفته بود که بانک جهانی " به مسائلی از این دست بسیار تنگ  نظرانه نگاه می کند. ... و اگر که سازمان برنامه می خواهد که اصلا برنامه ای داشته باشد  به هیچ وجه نباید بانک جهانی را در آن مداخله بدهد ". انگلیس ها به هر حال برآیندشان این بود که به باور برنامه ریزان ایرانی،  چه  شرایط  بانک جهانی را بپذیرند و چه نپذیرند، آمریکا از برنامه ریزیشان پشتیبانی خواهدکرد. اگرچه بگزارش  سفارت آمریکا برای دولت دکتر امینی تشکیل کنسرسیوم بسیار مهم بود و  "زیرا اگر بانک جهانی و کشورهای صنعتی مایل به تشریک مساعی نباشند امکان پشتیبانی وزرا و مردم  از برنامه به نحوی جدی به خطر خواهد افتاد."

البته وزارتخانه ها و وزرا هم همانگونه که دکتر مجیدی در خاطراتش گفته از اینکه سازمان برنامه مدیریت همه پروژه ها را بر عهده بگیرد دلخوشی نداشتند. بخصوص که ندانم کاری ها و بی اطلاعی کارشناسان سازمان برنامه زیاده از حد آشکار بود. گروه دوم مشاورین هاروارد به ریاست تام مکلود Tom McLeod  در اینکه مدیریت اجرای برنامه ی سوم در دست وزارتخانه ها باشد حرفی نداشت ولی سازمان برنامه ای ها یی مانند خداداد فرمانفرمائیان با این امر به شدت مخالف بودند.  آنها می خواستند در برابر دستگاه های اجرائی نقش فرمانده  نه نقش مشاور را بازی کنند زیرا بزعم آنان کارکنان وزارتخانه ها  کاغذ بازهایی ناکارا و کودن بودند. 

در اواخر سال  ۱۳۴۰ هنگامیکه بانک جهانی  پیشرفت برنامه سوم را مورد  ارزیابی قرار داد  به این نتیجه رسید که اختلافات میان سازمان برنامه و دستگاه های اجرایی دولت دکتر امینی از مشکلات اساسی پیشرفت برنامه است.  در فروردین ۱۳۴۱ موریس ویلیامز Maurice Williams معاون مدیر USAID  گزارش میداد که وزیر آموزش وپرورش محمد درخشش  بودجه ی ۱۳۴۱ وزارتخانه اش را "بدون هیچگونه توجه  به هدفهای برنامه ی سوم" نوشته است و وزیر دارائی "با سازمان برنامه در ستیزه  برای نگاهداری دفتر بودجه در وزارت دارایی است" و "جوانان ایرانی در سازمان برنامه مورد رشک فراوان هستند " همچنین نورالدین الموتی وزیر دادگستری ادعانامه هایی را بر علیه سازمان برنامه در رابطه با برنامه ی دوم به دادگاه آورده بود و این ها همه بر کندی اجرای برنامه ی سوم می افزود. در این میان به گزارش سفارت آمریکا دکتر حسن ارسنجانی بیش از هرکس دیگر مخالف با کمکهای خارجی و به ویژه با سازمان برنامه بود. بگزارش اد میسون در تابستان ۱۳۴۱ "کنترل سازمان برنامه بر بودجه ی وزارتخانه ها  دائما در حال کاهش است . سازمان زیر حمله های سیاسی است و پشتیبانی شاه ونخست وزیر (دکتر امینی) از سازمان  گاه بگاهی است."

همانگونه که دیدگفتیم سازمان برنامه یک نهاد اسمی بود که بظاهر برنامه های آبادانی  اقتصادی بانک جهانی را در زیر سیاستهای امریکا بر پایه مبارزه با کمونیزم زیر نظارت کارشناسان آمریکائی اجرا  می نمود و چون آمریکا با این برنامه ها ازشاه پشتیبانی میکرد چنین وانمود میشد که این ابتهاج است که تصمیم میگیرد. واوست که دیکتاتورانه تصمیم میگیرد در حالیکه کیسه پول دردست آمریکائی ها بود. البته همیشه رقابتهایی میان اروپائی ها و امریکائی ها در پشت پرده وجود داشت و آقای شریف امامی در داستان بالا حکایت سوی دیگر قضیه بود.

 گیتی نوین: آیا این یک حقیقت تاریخیست یا درواقع چیزی مانند "تئوری توطئه"؟

فرید نوین: ببینید در۱۹۴۳ انگلیس ۸۱ درصد  تولید نفت خاورمیانه را  کنترل میکرد آمریکائی ها فقط ۱۴ درصد و بقیۀ کشورها ۵ در صد مابقی را. و در امر پالایش نیز درصدها در همین حول و حوش بود پالایشگاه عظیم آنروزها در آبادان ۸۵ درصد نفت خاورمیانه را برای انگلیس آماده میکرد ولی امریکائی ها فقط ۸ درصد ظرفیت نفت پالایش شده در خاورمیانه را داشتند. حتی در همان دوران جنگ هم میان آمریکا وانگلیس در این باره رقابت بود و هنگامیکه کنگره شکایت کرد که بریتانیا  می خواهد که آمریکا نفت جنگ را تأمین کند  وزارت جنگ آمریکا در بررسییش به این نتیجه رسیده بود که :
موفقیت ما دراینکه بتوانیم میزان نفت را از منابع بریتانیا به حداکثر برسانیم به احتمال قوی بر علیه منافع آمریکاست. زیرا این امر موجب اضافه شدن بیشتر از حّد کنونی   میزان ظرفیت پالایشی بریتانیا در مناطق زیر کنترلش   خواهدشد.  واین  میزان هم اکنون   از ظرفیت پالایش آمریکا در خاورمیانه  بس بیشترست ونتیجه این خواهد شد که مناطق زیر کنترل آمریکا با نارضائی  ازناچیزی سهم تولید ی دولتها ی مالک نفت  ( و در نتیجه درآمد اندک این دولتها)در مقایسه با سهم دولتهای زیر نفوذ بریتانیا   به مخاطره  افتد   
  دولت روزولت از هرگونه پروژه ئی که موفعیت انگلیس  را در خاورمیانه تحکیم نماید ابا داشت و میکوشید تولیدش را با فرستادن مصالح ساختمانی که کمیاب شده  بود  به  عربستان سعودی با شتاب بالا آورد . عربستان سعودی ۹۹ میلیون دلار درهمان زمان جنگ کمک دریافت کرد برای اینکه شرکت نفتی  آرامکو و موقعیتش تحکیم شود. در ۱۹۵۱ دولت ترومن بیانه ای در باره اختلاف ایران و انگلیس صادر کرد که طی آن  متذکرشد که هم از حق دول مستقل مانند ایران در کنترل منابع طبیعشان  دفاع می کند و هم از اهمیت احترام  به قراردادها ی منعقد شده  به این معنا که ایران نمی تواند قرارداد نفتیش را با انگلیس به هم بزند.  مصدق قرارداد ۱۹۳۳ را غیر اخلاقی  وغیر قانونی میدانست و حاضرنبود به انگلیس ها غرامتی بابت لغو قرار داد بدهد.  انگلیسها طرح حمله نظامی به ایران را مورد مطالعه قرارداده و به این نتیجه رسیده بودند که  می توانند خطر مداخلۀ روسیه شوروی را بشرط آنکه آنها بتوانند مناطق نفتی و پالایشگاه آبادان را حفظ کنند را بپذیرند اما امریکائی ها با این ارزیابی مخالف بودند. امریکا  در ابتدا مصدق را که هم نسبت به توده ایها بدبین بود و هم نسبت به شوروی،  دوستی در خور اعتماد میدانستند در حالیکه انگلیسها او را دیوانه قلمداد میکردند .  پس از روی کار آمدن  پرزیدنت آیزنهاور در ملاقاتی که ایزنهاور  و ترومن داشتند دو طرف به این نتیجه رسیدند که :

 انگلیسها  سرمایه گذاری  خود را در ایران  به هر صورت ار دست داده اند.  ویک اقدام یک جانبه از سوی  ایالات متحده تنها راهکاریست  که هنور امتحان  نشده ست. پرزیدنت  این ریشه یابی را تحسین برانگیز تلقی نمود و به وزیر خارجه دالس اطلاع داد که او می بایست با انگلیسها راهکاری بیابد که   آنها قادر باشند آبروی خود را حفظ کنند  ولی در واقع کنترل موقعیت را بدست آمریکا بدهند ....

این راه کاراین مزیت را داشت که به آمریکائی ها این مجال را میداد  که   بتوانند ازایران  نفت بخرند  وباپول آن از افتادن ایران بدست کمونیست ها جلوگیری کنند.  در ماه می  ۱۹۵۳ دالس وزیرخارجه آمریکا به خاورمیانه سفرکرد ولی از آمدن به ایران خودداری نمود تا هم انگلیسها را  خوشنود نگاه دارد هم به مصدق نشان دهد که روی خوشی با او ندارد.  دراین سفر او به این نتیجه رسید که باید اتحادیه ئی از کشورهای پاکستان ، ایران ، ترکیه ، عراق و سوریه به وجود آورد که با کمک نظامی آمریکا خط دفاعی در برابر  دستیابی روسیه به منابع نفتی خاورمیانه  باشند.  در برنامۀ دالس نقشی برای انگلیس نبود و بنابرین دفاع ایران وظیفه آمریکا بود.  اگر ایران در این پیمان دفاعی حضور نداشت این پیمانی بدرد بخور نمی بود و بنابرین بایستی هر چه زودتر به بحران نفت خاتمه داد.  بنابر صورت جلسه کمیسیون امنیت ملی آمریکا:

دالس وزیر خارجه ادامه داد  که ایران حلقه ضعیف در زنجیره ئی است  که می تواند یک اتحادیۀ دفاعی در منطقه دولتهای شمالیِ ترکیه ، عراق ، سوریه  وپاکستان باشد.  و  اگر بتوان ایران را حفظ نمود این  اتحادیۀ نومیدانه  نخواهد بود. زیرا هنوز مقدار زیادی احساسات ضد شوروی در آن کشور وجود دارد.
 بر طبق صورت جلسه ای دیگر :

   گذاردن زاهدی بجای  مصدق  از یک لغزش خطرناک بسوی افزایش نفوذ کمونیزم در امور ایران  جلوگرفت. هرچند که تغییر دولت دشواری های بنیانی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران را از میان نبرد. تا هنگامیکه پیشرفتی دریافتن راه چاره ئی برای این دشواری ها حاصل نشود عدم ثبات ایران ادامه خواهد داشت. 
همانگونه که دیدیم سیاسستهای برنامه ریزی مانند ساختن سد کرج بیشتر بر مبنای بنایی بزرگ وچشمگیربود که هم شاه را راضی نگاه دارد و هم برخی از شرکتهای آمریکائی را از ارمغان نفت بی بهره  نگذارد. البته نه فقط اروپائی های بلوک غرب که بل حتی روسها هم از این نمد برای خویش کلاهی دوختند.   پس همانگونه که می بینید اینکه سازمان برنامه ویا آقای ابتهاج  بدون هیچ گونه آمار وداشتن مدلی ریاضی  که بتواند به مدد آنها هزینه ها و سودها را بررسی کند چگونه می توانست تشخیص دهد که فی المثل یک کارخانۀ پتروشیمی خوبست در زیرسد دز ساخته شود چون برقش ارزانست .  زیرا متغیرهای اقتصادی  فقط همین یکی دوتا هزینه نیست، مثلا باید دید آیا مهندسین و کارگران فنی ترجیح میدهند درزیر سد دز زندگی کنند یا در مرودشت یا ساختن خانه های کارگری و دسترسی به  بیمارستان برای کارگران  در کجا کم هزینه ترست؟ به هر حال متعیرهای اقتصادی یکی دوتا نیستند. والبته هنگامیکه شما مکانیزم بازار را بکار میگیرید تا برای  شما کارخانۀ پتروشیمی بسازد چون این سرمایه دار پول خود را بخطر انداخته است سعی میکند که پاسخ این پرسشها را بیا بد. اما وقتی چند نفر حقوق بگیر از پشت میز اداره پول مملکت را هزینه می کنند در بیشتر موارد بوی گند اختلاس بالا میاید. 

گیتی نوین: برنامه هفت ساله سوم   ۴۸-۱۳۴۱ را شاید بتوان آغاز مدرنیزیشن ایران خواند. مهندس اصفیا رئیس سازمان برنامه مینویسد:
 سازمان برنامه علاوه‌بر برنامه‌ریزی، کارهای اجرایی زیادی را نیز خودش انجام می‌داد و علت آن این بود که واقعا در آن موقع وزارتخانه‌ها مجهز نبودند. این امر موجب وجود اختلاف شدیدی بین سازمان و وزارتخانه‌ها شد. این کار ادامه داشت تا زمانی که من رییس شدم و برنامه سوم تدوین شد. در برنامه سوم، اندیشه ما این بود که سازمان برنامه باید تنها به برنامه‌ریزی بپردازد و در مقابل، دستگاه‌های اجرایی و وزارتخانه‌ها را مجهز و تقویت کند که بتوانند کارها را انجام دهند. این تقویت، از راه‌های مختلف مانند اعطای اعتبار برای استخدام در طرح‌های عمرانی و تقویت مهندسان مشاور امکان‌پذیر بود. تا آن زمان فقط مهندسان مشاور خارجی در ایران بودند و در برنامه سوم، عذر همه آنها را خواستیم و مهندسان مشاور و پیمانکاران ایرانی را تشویق کردیم. به موازات آن هم سعی کردیم نیروهای متخصص، کاردان را در سازمان استخدام کنیم و پس از این که تعلیمات لازم به آنها داده شد و به امور برنامه‌ریزی وارد شدند، آنها را به دستگاه‌های اجرایی منتقل کنیم. همین کار را کردیم و به این ترتیب، از کارشناسان گرفته تا وزیر از سازمان برنامه بیرون رفت. پس ایده اصلی این بود که سازمان، تنها به برنامه‌ریزی بپردازد و به این خاطر، شاخه برنامه‌ریزی را در سازمان تقویت کردیم. این طرز فکر را که قبلا در سازمان وجود داشت و عبارت از این بود که سازمان برنامه در مقابل دستگاه‌های اجرایی قرار می‌گرفت، کم‌کم از بین بردیم و تهیه برنامه را نه تنها در سازمان، بلکه به کمک خود دستگاه اجرایی انجام می‌دادیم. به تدریج مدیران دستگاه‌های دولتی و کارشناسان آن می‌دیدند که برنامه‌ریزی به نفع خودشان است و مخالف آنها نیست، همکاری بسیار نزدیک و خوبی بین سازمان و دستگاه‌ها برقرار شد . 
عبدالمجید مجیدی در گفت‌وگویش با تاریخ شفاهی هاروارد می‌گوید:
 در دی‌‌ماه‌ ۱۳۴۰ جلسه‌ای‌ ترتیب‌ داده‌ شده‌ بود که‌ مسوولان‌ برنامه‌ریزی‌ و بعضی‌ مدیران‌ سازمان‌ برنامه‌ در آنجا جمع‌ بودیم‌ که‌ ایشان‌ (شاه) تشریف‌ آوردند. دکترامینی‌ نخست‌وزیر بود و در آن‌ جلسه‌ یک‌ نوع‌ مقابله‌ای‌ بود بین‌ همین‌ گروه‌ برنامه‌ریزان‌ - که‌ بعدا یک‌ عده‌ای‌ نام آن را «ماساچوستی‌ها» گذاشتند. ماساچوستی‌ها یک‌ طرف‌ و اعلیحضرت‌ و دولت‌ آن‌ طرف‌- که‌ حتی‌ دولت‌ هم‌ آن‌ موقع‌ خودش‌ را از سازمان‌ برنامه‌ جدا می‌دانست‌. یعنی‌ هنوز آن‌ طور که ‌می‌بایست‌ همبستگی‌ وجود نداشت‌. به‌ این‌ جهت‌ یک‌ صف‌ آرایی‌ بین‌ دولت‌ و بیشتر اعلیحضرت‌ از یک‌ طرف‌ و کسانی‌ که‌ در کار برنامه‌ریزی‌ بودند تشکیل شده بود. در آن‌ موقع‌ مدیرعامل‌ سازمان‌ برنامه‌ اصفیا بود و خداداد فرمانفرمائیان‌ معاون‌ برنامه‌ریزی‌ بود و من‌ رییس‌ دفتر بودجه‌ بودم‌. بعضی‌ از دوستان ‌دیگرمان‌ هم بودند. به‌ هر صورت‌ در‌ آن‌ جلسه‌ کاملا روشن‌ بود که‌ اعلیحضرت‌ نظرات‌ این‌ برنامه‌ریزان‌ را قبول‌ ندارند. این‌ دستگاه‌ را به‌ حساب‌ نمی‌آورند. 
چرا شاه سازمان برنامه را به حساب نمی آورد؟






   فرید نوین: پاسخ  این پرسش ساده است. برنامۀ سوم در زمان نخست وزیری دکتر امینی و ریاست جمهوری کندی تدوین شد. والبته این که دکتر امینی را آمریکائی ها آورده و از او پشتیبانی میکردند این اسناد به روشنی نشان میدهد. شاه در تمام گفتگوهایش با آمریکائی ها فقط به یک  چیز می اندیشید و آن خرید اسلحه و یا وام برای خرید هواپیما بود. تا جائیکه همۀ روسای جمهوری آمریکا از ترومن و آیزنهاور تا کندی و جانسون و غیره این دشواری روانی اورا میدانستند. در بسیاری از گزارش های مشاورین و دستیاران پیش از ملاقات رئیس جمهور با شاه هشدار و یاد آوری داده میشود که شاه نگران است شاه افسره است و غیره که چرا ما به او وام برای خرید اسلحه نمی دهیم. برخی از روسای جمهور به شاه پند می دهند که لازم نیست اینقدر نگران حملۀ روسیه به ایران باشید  روسیه از خطر مقابله با ما واهمه دارد و به ایران حمله نمی کند خطر واقعی فقر و بیچارگی مردم ست  شما بهترست در آمد نفت را صرف توسعه اقتصادی کنید. البته نارضایی امریکا از شاه  در زمان ریاست جمهوری کندی به اوج رسیده بود . و از اینرو بود که دکتر امینی می بایست برنامۀ اصلاحات ارضی را پیاده کند و وضع نابسامان کسری بودجه را درمان نماید. و البته در این هنگام افغانستان هم بیش از بیش به روسیه نزدیک می شود و آمریکایی ها برای آنکه جلوی گسترش نیروهای سرخ را به افغانستان بگیرند در برنامۀ سوم عمرانی ایران  فرا بر محور نوسازی  بندرعباس و اسکلۀ آن می نهند که افغانستان بتواند بصورت ترانزیت از آن بهره جوید.

جالب اینست که آقای هنسن که در سازمان برنامه ی ایران دربرنامۀ دوم کارکرده بودو اینک یکی از مشاورانی ست که در باره سیاستهای مربوط به ایران راهکار ارائه میدهد ، دریکی از گزارشها ی سِری آماده سازی برای  ملاقات پرزیدنت کندی با شاه  می نویسد:
در گزارشها ی آماده سازی روحیۀ شاه ووسوسه دائمی ذهنیش برای درخواست کمک نظامی دو مسئلۀ مهم دربارۀ استراتژی آمریکا دربرابر ایران را زیر سایه برده اند. نخست. ایران درگذران دورۀ حساسی از بحران سیاسی و اجتماعی بسر میبرد که نیاز به پیشرفت سریع و چشمگیردر برنامه توسعۀ اقتصادی برای نگاهداری قوام سیاسی به شدت پدیدارست. دوم: در همان حال که نقش نمادین و استواری دهندۀ سلطنت را میپذیریم - اما درحال حاضر مااز رژیم نخست وزیر امینی بیشتر انتظارداریم تا از شاه - که موجبات تحرک سریعتربسوی پیشرفت اقتصادی و اصلاحات و آغاز یک سنتز سیاسی که به روندار مدرنیزیشن شتاب دهد رافراهم آورد. ازگزارش های آماده سازی چنین بر میاید که شما می باید کاملا دربارۀ نقش نخست وزیر خاموش بمانید. ترس من از آنست که اگر در این باره چیزی بگویید ممکنست که او بد برداشت کند و پیامد آن موجب این ناتوانی گردد که نتوانیم این نظر آمریکا را به شاه برسانیم که تلاشهای امینی به نفع آمریکا و خود شاه است . به هر روی تنها درهمین چند ماه گذشته بود که سفیرکبیر هلمز با موفقیت توانست تلاشهای شاه را برای سرنگونی امینی خنثی سازد. در همان حال که گزارش های آماده سازی در این که حسادت شاه به امینی را آگهی میدهند، صحیح هستند و بنظر من، در هر گفتگویی با شاه ابراز قدردانی شما از تلاشهای امینی با صراحتی محتاطانه و گوشزد به شاه در اینکه باید از او پشتیبانی کند بیشتر سودمند خواهد بود تا اجتناب مطالعه شده از گفتگو در این باره . رابطۀ دشوار میان این دو مرد در زیر فشار بحران ایران ادامه خواهد داشت. اما ما نمی باید اهمیت امینی را به عنوان تنها سیاستمدار ایرانی با ذکاوت، تشخص وشجاعت برای پی گیری از سیاست اصلاحاتی که از امیدی برای موفقیت برخوردارباشد نادیده گیریم. امکانا، و مهمتر از هر چیزاین نیازست که به شاه با قاطعیت بفهمانیم که ما به پیشرفت اقتصادی و اجتماعی ، به ویژه در این برهه از توسعه اقتصادی ایران، اهمیتی بر فراز قائل هستیم . و آمریکا آماده ست که دراین تلاش یاری بسیار فراهم آورد. گزارش های آماده سازی به لزوم " نافروختن" بسته ی بزرگ و خیره کننده ی سلاحهای نظامی به شاه متمرکزست. از دید من میباید فشار بیشتری گذاشت روی "فروختن" حرکت سریعتر بسوی جبهۀ اقتصاد و اصلاحات.این امر نیاز به درگیری در کمک دادن بیشتری از آنچه که پیشنهاد شده ست نخواهد داشت. وتنها می تواند بسادگی به صورت ارزیابی شما باشد از ارجحیت های تلاش در روندارتوسعه که باید به شاه گوشزد شود - اینکه بنظر شما برنامه سوم و اصلاحات کارهای "درستی" هستند که باید کرده شوند- و اینکه شکست و پیشرفت کُند خطری بزرگ برای ایران، رژیم او و منافع آمریکا خواهد بود. دربارۀ هردوی این نکته ها چنین مینماید که گزارشهای آماده سازی این هراس را میرسانند که یا شاه ممکن است ازسر حسادت امینی را برکنارسازد و یا که ممکن است که برانگیخته شود که در کارهای اقتصادی و اصلاحات اجتماعی امینی و فعالیتهای توسعۀ او مداخله نماید. این هراسها، با توجه به طبیعت غیر منطقی شاه ، کاملا بی پایه نیستند.اما من چنین باوردارم که بی نهایت مهم است که شاه بهنگام ترک آمریکا این را فهمیده باشد که در عین حال که ما اهمیت او را به کم نمیگیریم و همچنین محق بودن برخی از نگرانی های اورا دربارۀ چشم انداز نظامی و یا آینده ی ایران، پشتیبانی ئظامی و افتصادی ما بر اساس این نگاه ثابت استوارست که ما به انتظارپیشروی دربرقراری یک حکومت وزیرانۀ پاسخگو هستیم که به پیشرفت اقتصادی و ثبات سیاسی به آوند سنگ زیر بنایی برای تلاشهای ما و آیندۀ خود او قادر باشد.
بنابراین میبنید که در بارۀ همه چیز تصمیم گرفته شده بود . و اینکه سازمان برنامه  خود چه نقشی در برنامه ریزی داشت واقعا به نمایش مضحک خیمه شب بازی میماند.  

گیتی نوین: البته تمام این دلواپسی آمریکا برای توسعه اقتصادی ایران به خاطر نگرانی های جنگ سرد و بهره برداری  تبلیغاتی روسیه شوروی از شرایط فقر در ایران بود.

فرید نوین: دقیقا. درگزارشی برای ویلیام تالبوت رئیس نیروی گمارش کابینه کندی برای ایران Iran Task Force در۱۳۴۰ نوشته شده بود: 
گزارش نخست نیروی گمارش تاکید کرده بود که ایالات متحده می باید به نحوی فعالانه و نیرومندانه البته به پنهانی برای اصلاحات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی ونهادی که بنیانی اجتناب ناپذیر برای ببارآوریی اقتصادی-سیاسی راستین وپایدار درایران فراهم نماید فشار وارد آورد. این امر به کلی مورد تأیید است که برنامه سوم آبادانی که در سپتامبر ۱۹۶۲ آغاز میشود میباید سفینۀ اصلی برای آغاز پیشرفت بنیانی سیاسی و اقتصادی مورد نیاز برای ایران باشد. و به همان اندازه مورد تأیید ست که دورۀ زمانی از حالا تا آغازبرنامه از اهمیتی بسزا برای پی ریزی بنیان مورد نیاز برای اجرای این برنامۀ سوم پنج ساله برخوردار خواهد بود.
البته درتابستان سال  ۱۳۴۱ شرایط اقتصادی بشدت وخیم شده بود. ورابرت کومر Robert W. Komer یکی از اعضای پرنفوذ شورای امنیت ملی آمریکا در یاد داشتی برای مک-جرج باندی McGeorge Bundy دستیار ویژۀ امنیت ملی کندی درباره ی ادوارد میسون که گروه هارواردش نقش اصلی برنامه نویسی برنامۀ سوم را بازی مینمود نوشت:
اِد میسون از ایران با گزارشی بس نومیدانه بازگشته ست. اوچنین می اندیشد که وضعیت اقتصادی ایران کاملاٌ به گند کشیده شده است.  وامینی خود به ته کشیده شدست.  چه از لحاظ سیاسی  وچه از لحاط جسمی امینی نیرویی هدرشده ست. که دیگر حتی نمی تواند کابینه اش را کنترل کند. و در نتیجه بودجۀ ایران در حدود ۱۷۰ میلیون دلار در کسری است زیرا هر وزارتخانه   سهم خود را ۲۰ تا ۳۰ درصد بالا برده ست.  و در همین حین  شاه  دست روی دست گذاشته  و هیچ نمی کند؛ میگویند که اوگفته ست امینی نوکر آمریکا ست  و بگذارتا آمریکائیها پشتیبانیش کنند. آشکارست که ایرانی ها بدنبال وامی در حدود ۶۰ میلیون دلار برای بودجه خواهند بود.  میسون احساس میکند پشتیبانی از بودجه در این زمان کشنده است و تنها روز مکافات را به عقب خواهد راند مگر آنکه شاه برروی کاهشِ به اندازه لازمِ بودجه پافشاری کند.  اِد میسون آنچنان دلسرد شده ست که تصمیم دارد گروه هارواردش را به محض پایان قراردادشان درماهِ سپتامبر از ایران خارج کند. (...) بدون سیخونکی ازما شاه ممکن است  تمایل نداشته باشد که از امینی پشتیبانی کند. من فکر میکنم پیشنهاد کنیم که هلمز در هنگام بازگشتش به ایران  در ۱۹ سپتامبر پیامی شفاهی ازرئیس جمهور با خود ببرد کندی  در این پیام به شاه  باید گفتگویشان را در امر اقتصاد   در هنگام سفرشاه به آمریکا  یاد آوری نماید  و او را به کنشی سریع ومؤثر ترغیب کند وگرشاه طفره رود شروع بهنگام  برنامۀ سوم (و  کمک آمریکا به ایران )  ناممکن خواهد شد
 گیتی نوین: پس با فشار کندی برنامۀ سوم در ایران نوشته و پیگیری شد و در واقع میتوان گفت که نوگشتگی ایران در قرن بیستم با این برنامه آغاز شد و البته من نوگشتگی را به معنای مدرنیزیشن  ونه مدرنیته بکار میبرم. کندی روی شاه فشارگذاشت که بدستیاری امینی و ارسنجانی اصلاحات ارضی را انجام دهد. و با برنامه های صنعتی شدن و ایجاد طبقۀ متوسط جلوی کمونیزم و روسها را در ایران بگیرد. 

فرید نوین: بله دقیقاٌ در آمدهای نفتی ایران  رو به افزایش بود. و سرمایه گذاری های برنامۀ سوم با همۀ اشتباهاتی که داشت موجب رشد اقتصادیی سریع شد. و بیش از هر چیز به این خاطرکه بخش خصوصی درایران شروع به سرمایه گذاری در بخش مصرف  نمود در واقع این سرمایه گذاری ۷۵ درصد بالاتر از پیش بینی گروه هاروارد در برنامۀ سوم بود. لابد شما روغن شاه پسند و قو و بیسکویت مینو و صابون عروس و داروگر غیره را بیاد دارید . ولی عامل مهمتر البته هنوزافزایش سریع در آمدهای نفتی بود که باصرار کندی بخش بزرگی از آن به برنامه های توسعه اختصاص داده شده بود. البته سازمان برنامه به همان دلائلی که از پیش گفتیم  بخش بزرگی از این در آمدها را با ندانم کاری هایش به هدر میداد ولی به هر حال این در آمدها آنقدر بالا بود که علیرغم آن اصراف کاری ها نرخ رشد سالانه ایران از ۶ درصد پیش بینی شده در برنامه سوم بالاتر رفت. تا آنجا که  همین آقای کومر پس از اینکه آرمین مایر به جانشینی هولمز درسفارت منصوب شد در یادداشتی برای پرزیدنت جانسون در آوریل ۱۹۶۵ نوشت:
به نظر من ملاقات شما با سفیرجدید ما در ایران بسیار مهم است، زیرا کاملاٌ اساسی است که او یک درک شفاف از اینکه ما در ایران چه می خواهیم داشته باشد. شما در۱۹۶۲ و سپس کندی در ۱۹۶۳ به شاه دربارۀ اصلاحات موعظه نمودید. وحالا او فکر میکند که این ایده خودش بوده ست و با سخنرانیی ۴۵ دقیقه ئی درباره ی این موضوع میزبانان انگلیسی خویش را به شگفت آورده است.اما دری وری گویی شاه بهتر ازکارآیی اوست. 
با افزایشِ سریع بهایِ نفت (۷۵۰ میلیون دلار درسال گذشته) اوبه هوس افتاده ست که به اندازه ئی بس بسیار خرج جنگ افزارهای پر زرق و برق کند اما نه اندازه یی کافی صرف برآورد چشمداشت های تصاعدی مردمش. او برنامۀ اصلاحات ارضی خوبی داشته که به خاطر فراهم نبودن تسهیلات اعتباری و ترتیبات بازاریابی برای یاری به کشاورزان سخت بتأخیر اُفتاده ست. در کلامی خلاصه ، اوباندازۀ کافی به اقتصاد کشورخودش توجه مبذول نمیکند، اما شیفتۀ آنستکه (حالا که ما جلوی شوروی را برایش گرفته ایم) در باره تهدید ناچیزعربها نگران باشد. 
با توجه به ثروت نفت ما عملاً دیگر از برنامه های کمک اقتصادی دست کشیده ایم، اما هنوز خریدهای نظامی اورا با اعتبارهایی ماهرانه از برنامۀ کمکهای نظامی تأمین میکنیم. بنابراین بدون داشتن گول زَنَکِ کمکهای اقتصادی، هدایت کردنِ شاه به راهِ راست تنها به کارآیی آرمین مایر وابسته خواهد بود. امیدوارم که به او بگویید. 
۱- هنگامیکه شما در ۱۹۶۲ به ایران رفتید کوشش نمودید که به شاه بفهمانید که اقتصاد درست سیاست درست است و مدرنیزه کردن کشورهایشان راهیست برای پادشاهان که تاج و تخت خود را محفوظ بدارند. شما هنوز اینگونه می اندیشید. 
۲- مایرز باید بشاه بفهماند که شما برنامۀ اصلاحات اورا بدقت زیر نظر دارید ، که ما آنرا دست آوردی شایان توجه میدانیم. 
۳- همانگونه که ما با تلاش می خواهیم تولید و قدرت خرید خویش را افزایش دهیم تا که برای تحقق خواست هایمان منابع مالی داشته باشیم این اصل می تواند برای ایران هم صادق باشد. 
۴- مایر میباید بهترین آرزوهای گرم شما را برای شاه ببرد و خوشنودی شما را از اینکه او در هفته گذشته از تلاش سوء قصد جان سالم در برده را ابراز کند. ( ما پیامی خصوصی بنام شما فرستادیم و پاسخ بسیار سپاسگذارانه ای دریافت کردیم). 
۵- مایر باید تمام هنر متقاعد نمودنش را برای اعمال نفوذ به شاه در جهت درست بکاربرد. اگر شما می توانید به او کمکی باشید ، فقط به شما بگوید.

گیتی نوین: جالب است که جانسون درگفتگوهایش عیناً  نکاتی را که مشاورینش از پیش برایش آماده میکردند موبمو تکرار میکرد . مثلا من در یک مکالمه تلفنی او با شاه دیده ام که او دقیقاً آنچه را که برایش  آماده کرده بودند از روی نوشته خوانده بود وآنچه را  به شاه گفت که میبایست   میگفت. و باوجود آنکه می توانست دربخشی از آن گفتگو چند کلمه ای ازخود اضافه کند که به گفتگو سیری طبیعی بدهد چنین نکرده بود و بلافاصله پس از شنیدن پاسخ شاه دیالوگ بعدی را از روی نوشته خوانده بود. و نکته جالب پیام شوخ طبعانه  کومرست که بزیرکی  در بازی با واژۀ  "palaver  " بمعنای حرافی و پرت وپلا گویی، که درزبان انگلیسی آوایی مانند "پهلوی" دارد  برداشت خود را از کیفیت درخواستهای شاه نمایان میکرد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر