۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

گفتگویی درباره ی مدرنیته ؛ غربزدگی ، جهان سوم و روشنفکران هانا آرنت ، ژان آنویی و برتولت برشت (بخش نخست)

گیتی نوین : گفتگو های ما درباره ی نووایی برای چندگاهی واپس افتاد. اما در این میانه ویدیو های های تازه ای را شنیده ایم از آقای داریوش آشوری درباره ی غرب زدگی و نوواییبه مناسبت 75 سالگی شان و نوشته هایی چند در بی بی سی فارسی به همین مناسبت همچنین گزاراک های تازه ای در باره ی پیوند زبان با نووایی که به گمان من با متن گفتگوهای ما رابطه یی نزدیک دارد و یه ویژه من فکر می کنم برخی از ادعا های ایشان درباره ی زبان و پیوند آن با مدرنیته نیاز دارد به بررسی و پاسخگویی. اما پیش از آنکه به آن بپردازیم شاید بهتر باشد که با کوتاهه ای از پیشگزاره ی شما در باره ی جهان سوم و روشنفکران که در مجله خوشه در سال 1347 منتشر شد این یخش از گفتگو را آغاز کنیم.

فرید نوین: البته آن مقاله در آن زمان گویا به خاطر بیم از ساواک آنچنان کوتاه و تکه پاره شد که آنجه از آن بجا ماند و چاپ شد نوشته یی، از دیدمن، بی سروته شده بود. به ویژه یکی از بخشهای بنیادی آن نوشته که بریده شد بخشی بود که به توصیف اقتصادی استعمار و جهان سوم می پرداخت ودر قسمتی ازآن بخشی ازنوشته ای از رابرت کندی را برگردان نموده بودم که به خیزش های مردمی جهان سوم می پرداخت. در بخشی از این نوشته که در "جهان سوم و روشنفکران" هم نقل شده بود آمده بود:
"شورشها همیشه برسر بدست آوردن قدرت بروز کرده است و شورشیان هرگاه در میان اهالی شهرها و مردم طرفدارانی بدست آورده اند توانسته اند با ایمان طرفداران خود، هر سیاستی را که مخالف آنهاست از بین ببرند و پیش روند. تنها حکومتهایی میتوانند از این خطرات بر حذر باشند که لایق بوده و خواسته های مردم را جامه عمل بپوشانند. و گرنه بمباردمان ها و ارتشهای مدرن و مکانیزه کاری از پیش نخواهد برد." 
 کندی سپس  از پیروزی های  شورشیان  چند صد نفره ی قبرسی بر علیه نیروهای انگلیس و شورشیان الجزایری بر علیه  فرانسه با همه عظمت نیروی هواییش و پیروزی ویت کنگ ها در ویتنام مثال می آورد. البته شاملو  ترجمۀ مرا از آن نوشته ی کِندی را هم  درهمان شماره ی خوشه چاپ کرد . ولی حذف آن بخشها از مقاله ی  "جهان سوم و روشنفکران" در زیر فشار ساواک موجب شد که آن نوشته یکپارچگی و همآهنگی منطقی خودرا تا حد زیادی از دست بدهد.
گیتی نوین : با این همه من از شاملو و از دیگران می شنیدم که ازنوشته ی "جهان سوم و روشنفکران" شما ستایش میکردند و شاید به همین دلیل شاملو تیتر آن نوشته را در روی جلد آن خوشه چاپ نمود و از شما می خواست که آنرا دنبال کنید ولی به هرحال در اینجا قصد من این ست که پس ار چهل و چند سال شما بخشهایی از آن نوشته بریده شده را که به گفتاک نووایی و مدرنیته پیوند داشت دو باره بازسازی کنید و اصولا روشن کنید که جرا از بکار بردن دو واژه ی نووایی و غرب زدگی در آن نوشته پرهیز داشته بودید. آن نوشته با این پیش درآمد آغازمیشد که :
از دهه ی ششم این قرن جهان بنقطۀ عطف هیجان انگیزی گام نهاده است و در این میان ملل جهان سوم بسان نوزادی که دوران ِکودکی را طی نکرده بمرحله ی بلوغ پا نهاده ا ست آشفته و نگران هستند.
اگرچه تحول و دکرگونی به عنوان یک جبر اجتناب ناپإیر از قرن هجدهم به بعد مورد توجه واقع شد و هر از گاه بگاه بر پیشانی هر دگرگونی بر چسب انقلاب الصاق میشد اما آنچه که در واقع رخ داده بود چیزی بجز یک تحول تدریجی "Evolution" نبود . نهایت اینکه هر گاه محسوستر میشد نام انقلاب را زیب پیکر خود میکرد.
 انقلابهای بزرگ چه در عرصه ی سیاست و حکومت ، بصورت انقلاب کبیر فرانسه و چه در پهنه ی علم و هنر نظیر رنسانس و چه در زمینه ی اقتصاد وصنعت بشکل انقلاب صنعتی اگر چه همه بظاهر انقلاب نامیده میشدند در ماهیت امر جز یک تحول تدریجی یعنی خروج از یک مرحله و ورود بمرحله ی دیگر (که بلافاصله پس از آن واقع شده بود ) نبودند . مگر نه اینکه انقلاب کبیر فرانسه با تمام قدرت دگرگون کننده اش در یک محیط تب آلوده هنگامیکه زمان در آخرین فرصت خود ایجاب میکرد زاده شد و زمانی نه چندان دور پس از حدوث خود با رجعتی سریع بمراحل طی شده در گذشته بازگشت . و یا سالها پس از رنسانس هنوز بیدار دلان را حصار سنتها و کج اندیشی ها در ورطه ی هولناک سکوت و سکون نگاه داشته بود و انقلاب صنعتی با تمام مظاهر خیره کننده اش و با تمام شگفت آور جهش شگرفش هنوز نه تنها پا بسته ی دیو دد روی جنگ است که بل زاییده و جیره خوار آن بشمار میآید.
جالبست که این نوشته هنگامی نوشته شده است که اتحاد جماهیر شوروی هنوز برجا بود و بسیاری را باور بر این بود که انقلاب اکتبر آن کشور انقلابی پایدار و دگرگونیی همیشگی در تاریخ جهان بر پایه دیدگاه های مارکس است و البته چنین نبود و چنان نیز نماند. شما سپس شرایط انقلاب راستین را بر می شمرید که عبارتند از وقوع ناگهانی، تداوم و ثبات ( بدون آنکه امکانی برای بازگشت بمراحل طی شده باقی بگذارد) ، استقلال آن و عدم وابستگی بعوامل مادی. شما جنبش آزادی خواهی ملتهای زیر سلطه ی استعمار را انقلاب راستین شناخته اید و می نویسید.
در این تحول اساسی  بشر مهمترین گام را بر می دارد  ودر پی شناخت ارزشهای تازه بر میخیزد. ارزشهایی  که ساخته ی تصورات و موهومات او نباشد . ارزشهایی که از بطن عقده های ناشی از محرومیت  بوجود نیامده باشد . و بالاخره ارزشهایی که بوسیله طبیعت بعنوان "ارزش" مورد قبول و اقع شده  است (به تاکید میگوییم که در اینجا قصد ما پرداختن به مفهومی که لاک و روسو  تحت عنوان " قوانین طبیعی" اعترافشان داشتند نیست چراکه آنان برای ارائه  مفاهیم خود به تعاریفی غیر واقعی و قراردادهایی خیالی برخاسته بودند)  و در این کاوش بزرگ تمام جهانیان سهیم هستند"  
 هانا آرنت: مدرنیته  دورانی است که در آن گذشته را  دیگر توانی  برای سنجش و اطمینان  نیست دورانی است که آن کسان که  سنجه ها و ارزش های سنتی خویش را از دست داده اند می باید به جستجو برای زمینه های تازه ای برای مفهوم جامعه ی انسانی باشند. 

فرید نوین : بله در اینجا بخش بزرگی از نوشته ی من به همراه نقل قولی از هانا آرنت Hannah Arendt از کتابش زیر عنوان وضعیت انسان Human Condition قیچی شده بود. آرنت در این کتاب مدرنیته را به مثابه "جهانی برباد رفته" قلمداد می کند به این معنا که:
فضای همگانی عمل و گفتگو جای خویش را به جهان شخصی بخود پردازی introspection و دنباله گیری از سودجویی های اقتصادی فردی داده است. مدرنیته دورانِ "جامعه انباشته"  mass society است که درآن اندیشار "اجتماع" در میان اندیشارهای شناخته شدۀ پیشین مانند "شخصی" و "همگانی" سر برمی کشد، که درآن اندیشار انسان به مثابۀ "جانداری کارکن" animal laborans بر اندیشارهای اندیشیدن و کردار فائق می آید. این دوران عصر کارمندان اداری و کارهای بی نام و نشان است که برجایگاهِ سیاست و عمل نشسته اند. عصری که  مَهینان elites در سلطه اند و افکارعمومی را دستکاری می نمایند. این عصریست برآمده از نهادی شدن دهشت و خشونت، که ریختهای حکومتی  بهمه-زورگرا totalitarian مانند نازیسم و استالینیسم را پدید آورده است. این عصریست که در آن تاریخ به آوند یک "روندار طبیعی" جایگزین "تاریخ" به آوند بافتی از کرده ها و رویدادها شده است و جایی ست که همسانگی و  دنباله روی جایگزین بسیارگونگی و آزادی شده ست، جاییکه انزوا و تنهایی همبستگی های انسانی و همۀ ریختهای همزیستی و در کنارهم باشیدن را فرسوده کرده است. مدرنیته دورانی است که در آن گذشته را دیگر توانی برای سنجش و اطمینان نیست دورانی است که آن کسان که سنجه ها و ارزش های سنتی خویش را از دست داده اند می باید به جستجو برای زمینه های تازه ای برای مفهوم جامعه ی انسانی باشند. 
از دید آرنت، "کار" با "گاری" یا " گری"  تفاوت دارد به گمان او  "گارش" یک برزگر، آهنگر، مسگر و یا آموزگار و دیگر پیشه ها را کارل مارکس نه به آوند گاریدنِ  "انسانی گارنده"  homo faber ،که از فضیلت های انسانی است، گرفته است که بل آنها را به "کارِ" جانداری کارکن animal laborans تعبیر  نموده است  و این برداشت مارکس را در گونه ای "ناهماهنگی بنیانی" گرفتار داشته ست. آرنت  می نویسد:
اگرچه از دید مارکس کار یک "نیاز ابدی تحمیل شده ازسوی طبیعت" بود که بگمان او بسیار از مردمان و فعالیت های ثمربخش انسان ، مانند انقلاب، را هدف این نبوده است که طبقه های کارگر را آزادی بخشند که بل برآن بوده ست که انسان را از بند کارکردن رهایی دهند. تنها هنگامیکه کار از میان برداشته و نابود شود " اقلیم آزادی" جاگزین "اقلیم نیاز" میگردد.(. ..) مارکس در همه ی مراحل کارش انسان را جانوری کارکن animal laborans تعریف می کند و سپس اورا به جامعه ای رهنمون میشود که در آن دیگر به این بزرگترین و انسانی ترین نیرو ها نیازی نیست. چنین ست که ما در میان دو گزینه ی ناگوار سرگردانیم یا بردگی پُرتولید و یا آزادی بی تولید؟
 می باید توجه داشت که آرنت در کتاب وضعیت انسان اش میان دنیای مدرن و عصر مدرن تفاوت می نهد. برای او عصر مدرن در سده ی هفدهم آغاز شده و در ابتدای قرن بیستم به پایان رسیده است. اما دنیای مدرن با انفجار نخستین بمب اتم آغاز گشته ست. دنیای مدرن دنیا یی ست ساختگی، دنیایی انبوه شده ازتلفن ها وتلویزیون ها و اتومبیل ها و شاهراه ها و بانکها و پیوندهای دفاعی و بازرگانی وغیره که صنعت مدرن ایجادشان کرده ست و همه ی محیط زیست انسان را دگرگون کرده اند. بگفته ی آرنت نخستین مرحله ی پیدایش مدرنیته که در میان سده های شانزدهم ونوزدهم آغاز شد به "از-جهان-بیگانگی" انسان مدرن انجامید و در این سالها بود که " جامعه" به مفهوم نووای آن پدیدارشد.

این ریخت مدرن البته برآمده از دانشهای تجربی بود. شیوه ی اندیشیدن و پژوهش در باره ی جهان و ساختن پیش گزاره Hypothesis و گردآوری آمار و به آزمون نهادن این پیش گزاره در آزمایشگاه و یافتن پیوندهای علت و معلولی که جهان را بگونه ی یک درباشِ در خور پژوهشobjective در برابر پژوهشگر می نهاد. چنین می نمود که این شیوه ی دانش واقعیتِ راستینِ واقعیت را می شناساند. اما اگرکه براستی هم چنین بود و انسان دیگر می توانست از دامِ واقعیتِ وابسته به دیدِ کنشگر subjective رهاشود (که خواهیم دید هنوز هم داشتن چنین گمانه ها خطاست ) پدیده ی "از-جهان-بیگانگی" برآیند ی ناخواستۀ از کاربرد شیوه ی دانش بود . انسان غربی آن حس آسودگی خویشتن را از بودن در جهان ، با داشتن هوویتی از آن خود، به اندر شدن در آشیانی آرام و مأمن از دست داد. برای او حس آرامش از بودن درخانه و زیستنی پر معنی تنها به آنگونه میسر می بود که اگر او با پیرامن خویش آشنا بود . چنین حس آشنایی تنها هنگامی پدیدار می شود که با جهان بیگانه نبود و رویدادهای آینده را بتوان بدرستی پیش بینی نمود. و این هنگامی شدنی ست که همه ی جهانِ هستی بسامان و در خور پیش بینی باشد زیرا که درهستیی آشفته نمی توان رویدادی را پیش بینی نمود. برآیند دوم این" از- جهان- بیگانگی" که  ببارآمد از مدرنیته است ، از دست دادنِ "جهانی مشترک" با دیگران است. جهان مدرن "جهانی انفرادی" است که نمیتوان آنرا با دیگران سهیم شد چرا که تهی از پیمانها و تعهداتی است که مورد پذیرش همگان باشد . هرفرد به سوی خویشتنِ خویش باز پرتاب شده است. پرتاب به فضایی انفرادی که در آن تنها به خویشتن پرداخته می شود.

به برداشت آرنت این بی باوری به احساس و خرد درمدرنیته با برپایی فلسفه ی تردید دکارت آغاز گشت وچنین بود که بخود پردازی همه گیرشد چراکه هنگامیکه همه چیز مورد تردید باشد وتنها این خویشتنِ خویش باشد که بتواند به داوری بنشیند که چون من "می اندیشم پس هستم" آنگاه بس طبیعی است که تنها منبع در خور اعتماد و مورد اطمینان منِ"خویشتن" بشود. چرا که تنها با تمرکز به اینکه "خودم به چه می اندیشم ؟" است که می توانیم به "یقین" یا ویدایش دست یابیم و تردید و گمان را بزداییم. و چنین ست که "دریافتِ مشترک" مردمان در مدرنیته برباد شد و هر گونه آزمودنِ آزمودنی ها آزمونی شخصی وانفرادی گردید. دیگر عارضه ازعوارض این "از- جهان -بیگانگی" از دست دادن "فضایِ همگانی" ست. بگفته ی آرنت برای ساختن فضایی همگانی انسان می باید که جهان را همچون "خانه ی خویشتن" بگیرد، لکن با بر باد شدن جهان سنتی و نهادینه دیگر مکانی برای فعالیت های اجتماعی ماندگار نماند. بباور آرنت دو عارضه ی دیگر ازجهان برباد شده یکی ربودن دارایی دیگران و دو دیگر انباشیدن ثروت است که اززمان بازریختی Reformation آغاز گشت. دستبرد وسرقت دارایی ناتوانان و گروه هایی مشخص از مردمان را محروم داشتن از مکانی در جهان و برهنه نگاه داشتنشان و رهاکردنشان در معرض گزند آسیبهای روزگار هم نخست موجب انباشیدن ثروت گروهی شد و هم با آمیختنِ آن ثروت با نیرویِ کارگر امکان دگرگونی آن به سرمایه فراهم آمد. واین دو عامل باهم شرایط بر پایی سرمایه داری را فراهم نمودند.

بباورِ آرنت آنچه که نظام سرمایه داری را از نظامهای دیگر تمایز می داد این بود که ربودن دارایی و انباشیدن ثروت در این نظام در رَوَندار تولید صنعتی بکار گرفته می شد که گونه ای ماندگاری همیشگی به این رَوَندار میداد که موجب تراکم و گستردگی صنعت در دستهای گروهی کوچک از سرمایه داران و  دستدرازیِ دائمی به دارایی های دیگران و به تاراج بردن بهره دهیِ نیروی کار میشد. این رَوَندار موجب آزی بی پایان و سیری ناپذیر برای گسترش و رشد سرمایه در جامعه های مدرن شد. 
دراین نظام همه چیز در تولید و مصرف و دادوستد و خرید و فروش خلاصه گشت و هر فرد تنها با معیار ارزش اقتصادیش ارزیابی می شد. در مرحله ی بعد ی این دارایی ربایی و انباشتن ثروت موجب شد که کشاورزانی که از زمینهایشان ریشه کن شده و به رده ی کارگران-دستمزد گیر پیوسته گشته بودند عضویت خویشتن را در گروه های اجتماعی سنتی خویش از دست بدهند و به عنوان "شهروند" به عضویت یک ملیت در یک کشور در آیند. وبدین گونه پیوندهای عاطفی مردمان با یکدگر گسسته شد و رابطه ها رابطه هایی حقوقی و قراردادی گشت.
در مرحله ی دوم مدرنیته "از-زمین- بیگانگی" و پیروزی جاندار کار کن animal laborans است. از-زمین-بیگانگی که با کشف امریکا و گسترش فعالیت های اکتشافی در تمامی کره ی خاک آغاز شد بر شدت آفتهای عارضه ناشی "از-جهان-بیگانگی" افزود .دانش نووا و ابزارهایش مانند تلسکوپ و هواپیما و رادیو بر بی اعتمادی انسان نووا بر قدرت شناخت وتمیز حس هایش افزود. اگر که "از-جهان -بیگانگی" در مسیر تحول جامعه ی مدرن نقش گرفت، "از-زمین-بیگانگی" را دانش نوین ببار آورد. با از دست دادن اعتماد به درستی احساس هایمان و ابراز اطمینان همه سویه به نیروی استدلال و خرد ما را به آنجا کشانیده است که اینک در اندیشارهای علمی جهان دیگر هیچ معنایی ملموس به چشم نمی آید. 
گیتی نوین: بله همانگونه که نوشته بودید همه ی این روندار با فلسفه ی تردید دکارت آغاز شد و ما در گفتگوهای گذشته درباره اینکه چگونه در دانش های نو مانند فیزیک کوانتم در باره ی پدیده هایی مانند "جهان آفریده شده ی تماشاگر" به گستردگی سخن گفته ایم . به هرروی شاید نوشته ی انتقادی هانا آرنت از مدرنیته تا اندازه ای از مکتب فرانکفورت و به ویژه از نوشته های آدرنو تاثیر پذیرفته بود که در کتابش بنام " گفتگوهای منفی" Negative Dialectic چنین پیشنهاد می کند که انجماد اخلاقیات morality در "خردِ کارکرد" practical reason که کانت یرای یافتن هوویت شخصی بشیوه ای بخردانه ارائه نموده ست به فرجام موجب سلب آزادیی میشود که روشنوایی نوید آنرا داده بود. بنابرین بگفته ی آدرنو:
یک شخص نمی تواند آزادی بشدت در تنگنا شده ی خویش را آزمون کند مگر آنکه آنرا به آوند محدودۀ انگیزه ها ی خویش بپذیرد " بنابرین کانت ما را "به همانسان مرٌدد میدارد که بگونه ای کلی روان بورژوازی را . یعنی که مایل است "پیروی از کامروایی" را برای هر فرد تضمین نماید اما آنرا با اخلاقیات ممنوع می نماید.
فراموش نکنیم که نوشته ی"جهان سوم و روشنفکران " در اردیبهشت ۱۳۴۷ و یا ماه می  ۱۹۶۸ در خوشه منتشر کردید و که این همان ماه و سالی بود که جنبش های دانشجویی رژیم ژنرال دوگل را در فرانسه زیر پرسش آورده بود پرسش من اینست که آیا حساسیت ساواک و سانسور این بخش از نوشته می تواند به آن حوادث پیوند داشته باشد.؟

فرید نوین: البته اعتصاب دانشجویان و کارگران فرانسه در ایران منعکس شده بود. در ۱۹۶۸ اقتصاد فرانسه در رژیم "مدرنیته" دوگل به شکوفایی و رشد قابل توجه ای رسیده بود . ولی رژیم محافظه کاراو همانگونه که آدرنو از تضاد روشنوایی ومدرنیته با آزادی سخن میگوید موجب شده بود که دانشجویان دانشگاه نانتر در غرب پاریس Université Paris X Nanterre به بهانه ی آمیزه کردن خوابگاه های دختران و پسران شورشی را آغازنمایند که خیلی زود از حمایت جنبش کارگری فرانسه برخوردارشد و به فرجام موجب سقوط دولت دوگل شد. البته روشنفکرانی مانند ژان پل سارتر هم که در برابر کارگران کارخانه ی اتومبیل سازی رنو سخنرانی نمود در این خیزش همگانی نقش داشتند. هدف من درنوشتن آن مقاله آن بود که نشان دهم که دلواپسی های جامعه های غربی با دشواری های جهان سوم تفاوتی بارز دارند. واینکه برخی از روشن اندیشان اندرز میدهند که ما می باید از الگویی اروپایی پیروی کنیم نمی تواند چندان راه چاره باشد زیرا که ما این بخت را داریم که از آزموده های غرب بیاموزیم وبه بیراهه های تباهی گام نگذاریم.  البته باید این راهم بگوییم که برخی از خواستهای شورشیان فرانسه مانند مخالفت آنان با رابطه ی قدرت در ریخت جامعه ی پدرسالار دوگل که همانند "من-از-همه-بهتر-میدانم" های شاه بود و اینکه دانشجویان فرانسوی می خواستند جامعه یی آینده نگر و ایده آل بسازند که  زورگویی  در آن نقشی نداشته باشد تا اندازه زیادی تمایل برانگیز بودند .  شاید  آنچه که موجب حذف تمام   اندیشار هانا آرندت  از آن مقاله بود بخشی بود که به ساختوست حکومتهای  به همه- زورگو  مانند رژیم شاه می پرداخت. نوشته بودم:

{به  باور آرندت  قدرت راستین وناب سیاسی با خشونت ناسازگار ست زیرا اگرحکومتی به زورگویی فرمان راند و ایزار خشونت را به کارگیرد، آنچه را که بدست آورده است تنها گردن نهی و بپا افتادگی ست و نه فرمانگاری. به راستیک تعریف قدرت آرندت همسان  توانمندی دادن به کنش آزادانه بود: او می نویسد:
 خشونت برای توصیف پدیده ی آنقلاب به همان اندازه با هوده ست که برای توصیف یک دگرگونی؛ تنها هنگامی ما می توانیم از انقلاب سخن گوییم که دگرگونی به معنای یک آغاز نو روی میدهد ، در جائیکه خشونت به تغییر ریخت کاملا دیگری برای حکومت منجر میشود، که ریخت دادن یک تنه ی سیاسی نوین را باخود همراه دارد، جائیکه رهایی از بیداد، به کمترین اندازه، آماج  برپایی آزادی دارد.
هانا آرندت باور داشت که" آزادی سیاسی"  ارزش هسته ای نهاد ینه ی انقلابی  در گیر شدن در مردم سالاری و فرمانروایی برخود ست.  شدایی ، پیش شرط و میانگیر آن زندگی شهروندی یا سیاسی بود. دولت-شهرهای یونان بر بنیان برخود فرمانروایی ، مردم سالاری سر راست و بی واسطه و آزادی سیاسی در فضای سیاسی برپا شده بودند که شهروندان آزاد  درآنها گردهم میامدند تا به گفت و شنود  با  همتایان برابر باخود بپردازند و چاره گزینی  نمایند.  این کارکرد سیاسی  روزمره پایه و بنیان آزادی سیاسی آنان بود. بباور آرندت آزادی  گوهرمایه ای درونی یا  و یا ویژگی به ارث   رسیده برای انسان نیست، که بل شبکه ایست از روابط انسانی. ‌آزادی بنیادی  ساختگی از ناهمگنی ها و همزیستی مردمان است و   ساخته ای   از سیاست است که دستاورد دولت شهرهای باستان یونان بود. 

برای مدت  زمانی  بلند آزادی از خاطره و کارکرد مردمان ناپدیدار شد اما در سازمان "بخود-فرمانروایی" آمریکا در یک جمهوری  به دگربار زاده شد و باز درجنبش "بخود- فرمانروایی" مردم مجارستان در ۱۹۵۶  بدنباله ی  کمون پاریس،     انقلاب ۱۹۰۵ روسیه و انقلاب ۱۹۱۸ آلمان.
آزادی به آوند یک پدیده هم سن با پیدایش  دولت-شهرهای یونانست. این اندیشار از هنگام هرودوت  به آوند  ریخت یک سازمان سیاسی  دریافت شده بود، که در آن شهروندان  با یکدگر در زیر شرایط "بی-فرمان" ، بدون بخش شدن  میان فرمانده و فرمانبر  می زیوَند . این اندیشار "بی-فرمان" با واژه ی ایزونومی  isonomy شناخته میشد، که ویژگی برجسته ی آن درمیان ریختهای فرمانروایی ، بدانسان که باستانیان در میشمردندشان این بود که هیچ اندیشار "فرمانی"  در آن  نبود.  دولت-شهر یونانی  براین انگار شده بود که یک ایزونومی است ، و نه یک مردمسالاری، واژه ی "مردم سالاری" که حتی در آنزمان معنایش فرمانروایی  بیشترین توده  بود، فرمانروایی بسیار از مردم. این واژه را  کسانی ساخته  بودند که با ایزونومی  در چالش بودند  و می خواستند به آنها بگویند: آنچه شما میگویید "بی-فرمانی" است در راستیک گونه ای دیگر از فرمانگذاریست که  بدترین ریخت دولت است، فرمانروایی به وسیله ی مردم demos.
آزادی در بند  نبودن  "فرمان"  گرفتار شده بود در جائیکه نه فرمانروایان هسنتد و نه فرمانبران که بل تنها شهروندانی همتا  در رده ای برابر باهم. 
برابری، که ما... اغلب به آوند خطری  برای آزادی می بینیم، در آغاز  کم وبیش یکسان با آن بود.  اما این برابری در پیرامون قانون... برابری در چگونگی نبود... که بل برابری آنهایی بود که   بدنه ی همتایان با هم را میساختند. ایزونومی برابری isotes را تضمین می نمود  نه از برای اینکه   مردمان برابر زاده شده بودند یا أفریده شده بودند.  که بل بر واژ،  زیرا مردمان در طبیعتشان  physei   برابر نبودند  و نیاز به نهادی ساختگی مانند دولت- شهر داشتند  که به برازایی  سامان خود  nomos    آنها را برابر نماید.  برابری در این  سپهر ویژه ی سیاسی وجود داشت، جائیکه مردمان با یکدگر به آوند شهروندان و نه کسانی متشخص دیدار میکردند .
(...)   اندیشار ما که انسان برابر زاده شده یاکه آفریده شده و در هنایش سیاست و اجتماع نابرابر شده، یعنی  در هنایش  نهادهای "انسان-ساخته" ...اما برابری دولت-شهرهای یونان   polis و ایزونومی آن  ویژگی "شهر" بود  و نه ویژگی "انسان" ، که برابری خود را در  برازای "شهروندی" خود دریافت میداشت  و نه به برازای "زاده شدنش".   برابری  و   آزادی  به آوند چگونگی هایی ‌‌گوهرین در طبیعت انسان دریافت نمی شدند . هر دو اندیشار در طبع  φύσει - physei  انسان نبودند که از طبیعت داده باشد  و بخود رشد کرده باشند،  آنها  سامانی νόμος, nomos هستند قراردادی و ساختگی، فراورده ی  کوشش انسان  و چگونگی جهان ساخته ی انسان. 
(...) این آزادی  به آوند آشکارایی تنها در برخی از کنش های انسانی  دریافت شده بود، و نه به هیچ روی  در همه کنش ها.  ... و این کنشها  تنها هنگامیکه دیگران  آنها را  می دیدند، داوری میکردند و بیاد میاوردند  می توانستند پدیدار شوند  و راستین شوند.  خودِ "آزادی" بنابراین به جایگاهی نیاز داشت  که مردم بتوانند به گرد  هم آیند- در اگورا  Ἀγορά - یعنی بازار- شهر و یا سیاستگاه.
نهاد انقلابی انسانی در دوران نوین بیانیه ای برای نیاز به "فرمانروایی بر خود" است که با پیشگامی خود جوش مردم کوچه وبازار از ۸۰ - ۱۷۷۰ پدیدار شده است. اندیشار انقلاب تنها به آوند بنیان آزادگی در جهان نو ارزشمنداست. آزادی liberty یک اندیشار سیاسی است و حال آنکه آزادگی liberation ، بیرون بودن از فشار و سرکوب شخصی است. انقلاب فرانسه در برپاسازی بنیانهای آزادی شکست خورد زیرا که کوشش آن انقلاب  برآن بود که با سیاستهای دولتی فقر را ازمیان بردارد که نتوانست  و همچنین می خواست که خشونت را به زیر فرمان آورد ،   و پادشاهی خودکامه را به زیر لگام آورد و پاد شاهی مشروطه بپا کند که در این همه نیز شکست خورد .

 اما به واژیک انقلاب آمریکا بنیانش بر آزادی بود و برآیند آن در جمهوریی فدرال چارچوبی برای بخود فرمانی شهروندان  پدیدار شد. نبودن فقر فاحش، خودگامگی و فراوانی زمین های بارآور و منش پروتستانی و فرزانگی نویسندگان قانون اساسی آمریکا همه در پدیداری Constitutio libertatis دست داشتند. بباور آرندت ساختوستهای همه-بزورگار totalitarian systems  در دنیای نو ریخت تازه ای از دولت را به وجود آورده اند؛ فرمانفرمایی  ایدئولوژیکی  و دهشت. ساختوستهای نازی و بلشویک حاوی ویژگی هراس انگیز وقفه ناپذیر برای شهروندان سر بفرمان بودند که شخصیت حقوقی و آخلاقی شان نابود میشد و دوزخ رابر روی زمین باز میافرید. ساختوستهای "همه-زورگار"  جهانی تاکنون نادیده شده را پدیدار نمود جهانی نابود کننده را. در بن مایه ی فرمانروایی "همه- زورگار" جاگزین نمودن خیال پردازی به جای واقعیت است و راندن بزور توده ی مردمان زیاده را بسوی هستنی در سایه . این ساختوست کابوس آدمکهایی ست در تنهایی مطلق، انزوا ی کامل افراد ذره شده و زدودن سپهر شخصی . اگر که فرمانروایی به سزا به نماد فضایی میان مردم انگار شود و فرمان ناروای خودکامه ای سنتی به مانند یک شنزار به انگار آید آنگاه ساختوست همه-بزورگار مانند توفان شنی است که در ان مردمان بیکدیگر در انزوای کامل زنجیر شده باشند.

کتاب برجسته ی هانا آرندت زیر آوند: میان گذشته وآینده: هشت پرسش در پنداشت سیاسی Between Past and Future: Eight Exercises in Political Thought که در ۱۹۶۱ نوشته شده است  بازتاب فرمانروایی هایی ازگونه ی همه-زورگار را در جهان سوم  در دو پرسش  او ؛ “ فرمانگاری Authority چیست؟ ” و “ آزادی چیست؟ ” شناسایی  می نماید.

 برای دریافت فرمانگاری آرندت میان  ساختار هرم مانند فرمانگار گرایی authoritarianism و زور گویی tyranny - ” گرگ در پوست گوسفند ” مانند - و   همه- زورگرایی “ پیاز-مانند  تمیز می نهد . فرمانگار گرایی گونه ایی ساختار حکومتی ست که مسند قدرت آن بر فرازیست که از آن فرماندهی و قدرت به پایین بسوی بنیان نشت میشود اما بگونه ایکه هر لایه ی بالایی در سنجه با لایه یی پائینتر از توان قدرت نمایی بیشتری برخوردارست. در ” زورگویی، به واژ،  چنان میماند که همه ی لایه های هرم از میان رفته اند، بدانسان که جایگاه رهبر بر فراز هرم با سرنیزه برفراز مردم به پاسدارانگی نگاهداری میشود تا هر تن از زیربفرمانان باهم  برابر، جدا ازهم و نا در آمیخته باشد.   به نوشته ی آرندت: ” برمن چنین می نماید که انگاره ی درست از سازمان و حکومت همه-زورگار totalitarian rule and organization همانند ساختار پیازشکل است که رهبر در کانون آن، که گونه ای فضای  تهی ست، جا گرفته است؛ و هر آنچه که او میکند- چه اگر بدنه ی سیاست را مانند هرم فرمانگار ی به هم بست دهد و یا چه اگر همانند زورگو زیردستان را زیر ستم دارد - این همه را ازدرون ساختار انجام میدهد ونه از برون یا بر فراز ” . هنگامیکه فرمانگار گرایی به همه-زورگاری دگرگونی میگیرد،‌ همانند المان در دوره ی Gleichschaltung نازی آن هنگامیست که ؛ ”بیشترین همگان  و بیشترین عناصر آشکاری آزادی انسانی “ به همزمان دچار آفند میشوند.}
 البته اینکه چرا ساواک نوشته ها را سانسور میکرد همیشه بدین گونه دلیل روشنی نداشت. من نمایشنامه ای نوشته بودم بنام محور مختصات که در ان یکی از بازیگران نقش دو گانه ای دو روسپی را در کتاب مقدس بازی میکرد یکی مریم مجدلیه که سپس توبه نمود و به جرگۀ یاران عیسی پیوست و دیگر اهولیبا که در عهد عتیق به گناهان خویش علیرغم همه ی تهدیدها و مصیبت ها ی آسمانی ادامه میداد و البته در دوران شاه این دو شخصیت نقشی نمادین داشتند یکی خود را می فروخت و آن دیگری بر عصیان خویش می افزود . به هر روی هنگامیکه اجازه ی نشر کتاب را از وزارت فرهنگ و هنر خواستیم بگبربم مأمور سانسور در گزارش غریبش نوشته بود که نویسنده "به مادر حضرت عیسی توهین کرده است " و پس از برو و بیا های بسیار رئیس آن مأمور از من خواست که در نامه ای متعهد شوم که "مریم مجدلیه" با " مریم مقدس" یکی نیست و من البته آن تعهدنامه ی مسخره را به همراه پاسخ یه یکی دو ایراد دیگر نوشتم ودادم تا اجازۀ نشر کتاب داده شد. و این خاطره را از اینرو گفتم تا نشان دهم که ساواک و سانسور را آدمهای ابلهی اداره میکردند که برایشان دریافتن نمادها دشوار بود. و اگر بازگردیم به مسیر گفتگو یمان همانگونه که در گفتگوهای پیشین اشاره کردم من در نقدی که درباره ی نمایشنامه ی فاشیستی آنتیگون نوشته ی ژان آنویی که در خوشه چاپ شد کوشیده بودم که این جنبه ی دیکتاتوری  همه-زورگویانه رژیم شاه را از دید هگل در زبانی نمادین بزیر انتقاد بیاورم .

برای هگل آنتیگون یک “کنشگر“ است که با کنش بنیانگرا و آرمانانۀ خویش در جامعه خویشتن را “گشتنده“ می سازد. اما این “ گشتندگی“ آنتیگون در جامعه، در نگاه هگل، به همراه خویش یک تضاد اجتماعی را دامن میزند زیرا که جامعه توان دریافت کنشگری او را ندارد. و این به باور هگل دشواریی است که دوران نووای ما با آن روبروست زیرا که اگر نهادینه ها و فرهنگ نووایی می باید زیر سیطره ی “خرد بخود بنیاد“ قرار گیرند نیاز به آنست که کنشگران همچون کرئون درس مُدارای باهم را فراگیرند پیش از انکه بس دیر شده باشد. وتنها در اینروست که “زیستنی منشانه“ یا اخلاقی sittlichkeit ممکن می شود. اما ژان آنویی در اقتباس خود از این نمایشنامه دادخواهی روشن اندیشان و برپاخیزی آنان را در برابر فرمانروایی زورگو به سخره گرفته بود. 


 آنوئی یک دروغگوست. دروغگویی که  بیشرمانه قلم بطلان بر شخصیت انسان های جهان سوم می کشد و مزورانه آنها را نفی میکند  
 به هر روی این گونه انتقاد در دوران شاه کاری آسان نبود. زیرا  در آن نوشته  کرئون نماد شاه و آنتیگون نماد روش اندیشی انقلابی بود . والبته در آن دوره این زبان نمادین را همه ی دانشجویان و روشنفکران می فهمیدند . با اینهمه در طول نوشته کلید هایی آشکاری برای گشودن پیامهای آن به خواننده داده بودم. نوشته بودم:
 آنتیگون نمودی از روشنفکر عاصی قرن ماست. روشنفکری که در صدد برهم زدن نظام موجود است ولکن ار روشنگری می هراسد. (...) و کرئون ! کرئون دانا و بخرد و مغرور که در هر نقطه ی دنیا می توان او را دید کرئونی که حاکم است و حاکمیست هشیار باید که سمبلی از تمام هیئتهای حاکم دنیا باشد (...) و مگر نه اینکه چون اورا برای اجرای مراسم اعدام به میان مردم میبرند مردم بر علیه کرئون بر میخیزند (...) به هر حال آنتیگون را علیرغم خواست کرئون دانا در غاری زنده بگور می کنند لکن آنتیگون خود را در داخل غار بدار میآویزد ، در حالیکه صدای مسلسلها خروش مردم را ساکت میکند (...) آنتیگون آنوئی بدون شک بیشتر از آنچه یک نمایشنامه ی فلسفی باشد یک نمایشنامه ی اجتماعیست که عفونت منطق فاتالیزم استعماری از خلال هر جمله و هر کلمه آن مشام را می آزارد (...) منطقی ترین سوآل برای تماشاگر اینست که آیا اصولا آنتیگون گناهکارست ؟ اینکه آنتیگون تا پای جان بخاطر یک هدف پوچ بایستد و اینکه تمامی پیرامون او از او تاثیر پذیرد، بخاطر یک هدف پوچ، منطقی نیست. آنتیگون ذیحق است بخاطر اینکه نظام کرئون بخرد را نمی پذیرد. (...) آیا صرف اینکه روشنفکری متعلق بطبقۀ دردمند نیست اتهامی اقناع کننده می تواند باشد؟ (...) چراکه اگر (آنویی) شخصیت آنتیگون را آنچنانکه هست بشناساند و رو بواقعیت آورد یقینا آنتیگون از محک آزمایش سر بلند بیرون خواهد آمد همچنانکه در تمامی تاریخ این آنتیگون بوده ست که در پایان پیروزی را از آن خود ساخته.
 گیتی نوین :  شگفتی در اینست که چرا ساواک این بخشها را سانسور نکرد. و این البته از بلاهت "مأ مور امنیتی" و همدستانش خبر می دهد.  به هر روی  گفتگویی در باره ی این نوشته به گفتاک ما درباره "جهان سوم و روشنفکران " مرتبط است و جالبست که  این رابطه ی میان "آنتیگون" و جهان سوم را هوشنگ حسامی که آن روزها از نویسندگان کیهان بود نپسندیده بود . حسامی در انتقاد ی بنوشتۀ شما که در  شماره ی بعدی خوشه چاپ شد نوشت:
«ژان آنوی» که بی شک ار درام نویسان پر توش وتوان این قرن است، به هنگام اشغال فرانسه توسط ارتش هیتلری باقتباس از تراژدی « آنتیگون» اثر«سوفوکل» دست زد تا در قالب آن به جدالی بخاطر آزادی و رهایی از بردگی و تحمل بیگانه پرداخته باشد. (...) «آنتیگون» آنوی، بعکس تصور نویسندۀ آن مقاله، سند محکومیت استعمار گرانست و بهیچ شکلی نمیتواند توصیه کننده ی حکومتی استعماری و استثماری باشد. (...) چنین خیال می کنم که حضرت نویسنده « مرگ آنتیگون» را نشانه ی توفیق حکومت پوچ و تو خالی «کرئن» تلقی کرده ست و بعد «جهان سوم» را - که از آن حرفهاست! - در قیافه ی «آنتیگون» دیده است. پیش از آنکه روشن کنم چرا استنباط جناب ایشان مسخره است، دلم می خواهد این را بداند که درام آنوی در سال ۱۹۴۲ نوشته شده اعنی در زمانی که این ترکیب «جهان سوم» در دنیا وجود نداشت ومهمتر از آن دنیا در گیر ودار پیشرویهای ارتش هیتلری آنقدر سمن داشت که یاسمن را از یاد برده بود و مردمان «جهان سوم» مطرح نبودند. بعلاوه، نویسنده ای که خودش و هموطنانش را گرفتار مشتی رجاله می بیند چطور می تواند بیاد دیگران باشد و بعد چیزی بنویسد که بدشمن فرصت خود نمایی بیشتر بدهد و یا لامحاله آنان را تائید کند!
پرسش من اینست که آیا شما انتظار چنین واکنشی را از سوی روشنفکران داشتید؟ 

فرید نوین: بله من میدانستم که نمایشنامه ی آنتیگون آنوئی همیشه جنجال بر انگیز بوده ست. و امید داشتم که اگر آن نوشته گفتگو برانگیز گردد شاید بتوان نقش روشنفکران در جهان سوم را درگفتاکی هوشمندانه بررسی نمود. البته انتقاد حسامی انتقاد تند وتیزی بود و تا اندازه ای دور از گفتاکی که در دیدگاه من بود . پاسخ دادن به انتقاد او در فضای خفقانی آن روزها به آسانی ممکن نبود. آن نمایشنامه درانجمن ایران و آمریکا بروی صحنه آمده بود و البته به نمایش گذاشتن "آنتیگون" با لحن سیاسی  بخصوص آن یاد آور روزهای نخست آزادی فرانسه بدست قوای متحدین بود که اداره ی سانسورارتش آمریکا اجازه ی بنمایش نهادن "آنتیگون" را با دستبرد هایی که مترجم درآن وارد کرده بود را داده بود. و این خود برای من پرسشی بود که چرا آمریکایی ها به یک نمایشنامۀ که از همان اجرای نخستش پنداشته میشد که از حکومت ویشیِ طرفدار نازی پشتیبانی می کند حمایت می کنند؟ در این باره شاید توضیح بیشتری در جای خود خواهم داد. ولی در اینجا میبایست یگویم که قصدمن در آن بررسی پاسخ دادن به همان پرسشی بود که حسامی در اینجا مطرح میکند:  "نویسنده ای که خودش و هموطنانش را گرفتار مشتی رجاله می بیند چطور می تواند چیزی بنویسد که بدشمن فرصت خود نمایی بیشتر بدهد؟". بگمان من این مسئله خرده گیری حسامی به مفهومی که من از روشنفکر جهان سوم در دید داشتم بسیار نزدیک بود . ولی شگفت آور بود که او طرفداری  آنویی از فاشیزم را  نمی دید -- با همه جنجالهایی که در باره ی آن نمایشنامه شده بود، که حتی موجب به محاکمه کشیدن برخی از دست اندرکاران آن نمایشنامه پس از سقوط حکومت ویشی در فرانسه شد!

گیتی نوین: جالب اینجاست که خود حسامی در بخشی از نوشته اش گویی این خود فروشی از غم نان را توجیه کرده ست. او می نویسد:
در نخستین لحظات تراژدی، «معرف» میگوید، «نگهبانان دستیاران بی گناه حکومت ها هستند» و این حقیقتی ست. گروهبان دستوردارد و بعلاوه ما در نمایش با«غم نان او» آشنا شده ایم پس چطور میتوانیم انتظار داشته باشیم که او به محکومی در آستانه ی مرگ اجازه پیشروی بدهد؟
شاید شما می بایست در پاسخ می نوشتید "چگونه می توان دربرابر بیداد خاموش ماند؟" و آیا ؛خاموشی به مثابه دستیاری در جرم نیست؟"  اما به هر روی پرسشی که حسامی مطرح می نمود علیرغم لحن تند و تیزش پرسشی در خور اندیشه بود که می نوشت:
دست آخر نویسنده باصطلاح متفکر با بلاهت تمام می نویسد « آنوئی یک دروغگوست. دروغگویی که بیشرمانه قلم بطلان بر شخصیت انسان های جهان سوم می کشد و مزورانه آنها را نفی میکند»! حالا دلیل «قلم بطلان» کشیدن آنوی بر «شخصیت انسان های جهان سوم» از کجای درام حضرت آنوی در آمده ست چیزیست که تو -یعنی من- باید رمل و اصطرلاب بیاندازیم و رابطه ی «... وشقیقه» را پیدا کنیم؟!
 فرید نوین - البته شاید کمی از گفتگوی خویش به جلو رانده شده باشیم زیرا که هنوز ما خرده گیری روشنفکران غرب بر مدرنیته را به آشکاری نگشوده ایم ولی شاید گفتگو در باره ی "آنتیگون" به روشنایی دادن به این گفتاک کمک کند. البته هوشنگ حسامی اینک چند سالی ست که درگذشته ست و این چندان خوشآیند نیست که به خرده گیری ازنوشته ی او بپردازم. چون من نویسندگان این روزگار را که به خرده گیری های ناروا از درگذشتگانی مانند آل احمد و آرین پور و فردید و دیگران می پردازند نکوهیده منش می خوانم . البته من با همه ی بند وبارها ی سانسور آن روزگاران پاسخ حسامی را در خوشه ی ۸ اردیبهشت  ۱۳۴۷ یعنی ۲۷ سال پیش از درگذشتش داده بودم و نوشته بودم که:
... به هرحال گمان من اینست که اعتراض دوست تازه ام فقط بترکیب لغوی "جهان سوم" است چرا که هم ایشان نیک آگاهند و هم خیلی های دیگر از جمله من که جهان سوم پدیده ای نیست که بیکباره بر پهنۀ گیتی از  ۱۹۴۵ ببعد ظاهر شده باشد و بقول حسامی نازنین "اعنی" اینکه ترکیب جهان سوم خیلی آسان افاده معنی منظور مرا میکرد. زیرا این ترکیب امروزه ملموسترین مفهومیست که از کشورهای استثمار شده چه در زمان حال و چه در پیش از جنگ جهانی دوم در دست است. ومن اگر حتی برای ارائه این مفهوم از کلمات " عقب افتاده" یا "توسعه نیافته" و غیره هم استفاده میکردم ایشان چنین ایرادی را می توانستند از من بگیرند. و باز "اعنی" اینکه ایکاش ایشان مفهوم "جهان سوم" را در قالب آگاهی خویش بصورت "این هم از آن حرفهاست" شکل نمی دادند. 
البته من واژۀ "اعنی" را بشوخی چندین بار تکرارکرده بودم چون حسامی این واژه ی غریب را در نوشته اش بسیار بکار برده بود . اما آنچه که از نوشته من سانسور شده بود اشاره به این میکرد که آنوئی در ۱۹۴۴ پروانه ی نمایش آنتیگون را از اداره ی سانسور ارتش اشغالی آلمان در حکومت ویشی بدست آورده بود و اینکه او توانست چنین اجازه ای را دریافت دارد خود دلیل این مدعاست که نمایشنامه ی او نمی توانست به گفته ی حسامی "نمونه ای باشد از جماعتی گرفتار و رنج کشیده که ناگهان سر بشورش و طغیان بر میدارند و با بکار گرفتن نیروی انسانی خود پایه های حکومت استعمارگری را میلرزانند" . نکته ی در خور توجه اینست که در نامه ای که آنوئی به کارگردان نمایشنامه اش بارساک Barsacq نوشته است از او می خواهد که پیش از آنکه نمایشنامه را به ماشین نویسها بدهد آنرا بازخوانی نماید و مراقب باشد که متن آن به مذاق سانسور آلمان Propagandastaffel بدآیند نباشد و آنچه را که ممکن است خطرناک باشد بخصوص در گفتار پایانی گروه کُر قیچی کند. واین آقای بارساک کسی بود که در ۹ ژانویه ی  ۱۹۴۱ با سروان آلمانی مسئول سانسور در یک گفتگو با رسانه ها شرکت کرده بود و بگزارش روزنامه ی طرفدار نازی ها با برکناری کارمندان یهودی از تماشا خانه موافقت نموده بود.

 البته در همان نخستین هفته های بنمایش آمدن "آنتیگون" در فرانسه اشغالی هم بحث شدیدی در میان روزنامه های دست نشاندۀ اشغالگران و روزنامه های مقاومت درگرفت و هریک از آنها آنتیگون را همسوی دیدگاه های خویش میدید. برخی ازروزنامه های مقاومت آنوئی را ازمزدورترین نوکران اشغالگران خواندند چرا که گویی او کرئون ، که نمادی از مارشال پتن رئیس حکومت دست نشاندۀ ویشی و یا لاوال معاون او بنظر میآمد، را توجیه میکرد. منتقدی بنام آرموری Armory در Les Nouveaux Temps بکنایه نوشت که ازین ترس ندارد که به موفقیت نمایشنامه با خرده گیری خویش لطمه زند . زیراکه آنوئی دوستان بلند مرتبه بسیار دارد. که البته منظورش در میان اشغالگران بود. روزنامه های فاشیست از اینکه کرئون بخرد با اندرزهای خود به آنتیگون سبکسر از شعارهای فاشیستی حکومت ویشی مانند "کار، خانواده، میهن" پند میداد بسیار خشنود بودند. لوسین روباتت Lucian Rebatet آنوئی را در زمره ی کسانی که به آشکاری بر ضد نیروهای رهایی بخش دوگل بودند نام میـبَرد و او را به آوند همدست با اشغالگران می شناساند. روزنامه ی نیروهای مقاومت Les Lettres Françaises در آخرین شماره ی چاپ مخفی خود از آنتـیگون خرده گرفت و آنوئی را یک مُخّرب تهی مغز طرفدارهیتلر خواند. کلود روی Claude Roy آنتیگون را خطرناک توصیف نمود چراکه فاقد هرگونه تعهد نسبت به همنوعان بشریست و شخصیت کرئون را الهام گرفته از هیتلر دانست. پل ژیار Pol Gaillard در L'Humanité در دوازدهم اکتبر  ۱۹۴۴ نوشته بود: " هیچ چیز بهتر ازین نمی تواند به نقشه های آلمان نازی دردوران اشغال یاری دهد وهیچ چیز نمی تواند امروزه بپاخاستن فرانسه را بیشتر به واپس اندازد". واین البته در پیوند با فاتالیزمی بود که در نمایشنامه به آن تاکید بسیار شده بود. 

آنوئی البته مقاله ای چند هم در نشریات هوادار اشغالگران درباره ی آرمانهایش برای رستاخیزی پس از جمهوری سوم و دلزدگیش از فساد پولی نوشته بود . او بعدها مانند همه ی روشنفکران خود فروش در دفاع از خویش نوشت که دلبستگی اَش به "خالص" یا "ناب" نه از جانب تمایلش به فاشیسم که بل از سوی دلبستگیش به هنر نشـأ ت گرفته بود. با این همه اگرچه او را چندی پس از آزادی پاریس به محاکمه کشیدند اما دادگاه باهمه ی آنکه شش نمایشنامۀ او در حکومت ویشی منتشر شده بود دربارۀ هیچیک از نمایشنامه هایش پرسشی نداشت. به هرکمترین، پس از آزادی پاریس "بارساک" کارگردان آنتیگون با همه ی آنکه در دوران اشغال به همدستی با اشغالگران پرداخته بود تا اندازه ای بهتر از آنوئی مورد داوری قرارگرفت. آنوئی خود ابراز شگفتی نموده است که بارساک به خاطر کارگردانی آنتیگون در شمار نیروهای مقاومت بشمار آمده بود و حال آنکه او را برای نوشتن آنتیگون در زمره ی همدستان نازی ها در شمرده اند.

سرانجام در بخشی از پاسخم که سانسور شده بود نوشته بودم که اگر حسامی می خواست از آنوئی دفاع کند حداقل بهتر بود که از نوشته ی ژان پل سارتر درپاسخ به منتقدین نیویورک در باره ی آنتیگون زیر آوند " بدل سازان افسانه: نمایشنامه نویسان جوان فرانسه " در ۱۹۴۶ ( “Forger des mythes” in Un théâtre de situations) شاهد بیاورد که نوشته بود:
آنتیگون زنی آزادست بدون هیچ ویژگی خاص مگر آنچه را که خودش از برای خویشتن بر میگزیند . و در این برداشت ما بازمیگردیم به اندیشار تراژدی به آنگونه که "یونان" به آن می نگریست. برای آنان ، همانگونه که هگل نشان داده است ، شوراشتیاق هرگزنه یک طوفان ساده ی احساسی  که بل بگونه ای بنیانی همیشگی برای احقاق حق بوده است. 
و ویژگی هایی را که آنتیگون می توانست برگزیند را سارتر چنین برمیشمرد:
تائید ساختار ارزشها و حقوقی مانند حق شهروندی، حقوق خانواده ، اخلاق شخصی، اخلاق اجتماعی ، حق کشتن، حق آشکارنمودن وضعیت قابل ترحم انسانی را به انسان.
 باری انگیزه ی من ازنوشتن آن نقد کندوکاوی بود درباره ی نقش روشنفکر در جهان سوم و آنتیگون درآن روزگاران بهانه ی خوبی برای این کار بود به ویژه که این نمایشنامه در انجمن ایران و آمریکا بروی صحنه آمده بود. وشباهت این امر با نقشی که گیلبرت میلر Gilbert Miller اداره ی اطلاعات ارتش the Office of War Information در اجرای  ۱۹۴۶ آن در آمریکا بازی کرد ه بود برای من جالب بود. گیلبرت نقش تهیه کننده ی مشترک را با همسرش کاترین کرنل Katharine Cornell هنرپیشۀ آمریکایی که نقش آنتیگون را بازی کرد  برعهده گرفته  بود. لوئی گالانتیر Lewis Galantière مترجم آنتیگون با دستکاری هایی که درترجمه ی آنتیگون نموده  بود آنرا تا اندازه ای به پسند دست راستی های آمریکا نزدیکتر  آورده بود. الیته نقش خود میلر در این دستکاری مشخص نیست. ولی در این دوران دست راستی های آمریکا بیشتر دلواپس مبارزه  با کمونیسم بودند و از شخصیتی مانند آنتیگون هراس داشتند. کمونیسم در آمریکا پس از بحران اقتصادی  ۱۹۲۹ تا اندازه ای ریشه دوانده بود . بیکاری ناشی از بحران و دفاع کمونیستها از حقوق کارگران تا حد زیادی به محبوبیت آن ها یاری داده بود تا آنجا که در  ۱۹۴۰ مارتین دیز Martin Dies رئیس کمیتۀ فعالیتهای ضّد آمریکا ئیِ مجلس نمایندگان the House Un-American Activities Committee که به HUAC شناخته می شود نشستهایی برای شنود نفوذ کمونیستها در هالیوود را سرپرستی مینمود و حتی در مجلس سنای کالیفرنیا نیز شنودهایی در این باره ترتیب داده شده بود که  برانگیزاننده ی آن والت دیزنی بود که براین سوئظن برده بود که کمونیستها در اتحادیه طراحان کارتون نقش باز ی میکنند. حتی در انتخابات  ۱۹۴۴ کاندیدای ریاست جمهوری از حزب جمهوریخواه تاماس دیویی پرزیدنت روزولت و سیاست "قراداد نو " ی او را the New Deal به کمونیسم پیوند  داده بود. پس از جنگ دوم جهانی هنگامیکه استالین به قول خود در باره ی برپایی انتخابات آزاد در کشورهای اروپای شرقی وفا نکرد. و بویژه در ۱۹۴۶ پس از آنکه آمریکائیها در یافتند که یکی از دانشمندانشان اسرار بمب اتمی را به روسها داده ست احساسات ضد کمونیستی اشان به شدت برانگیخته شده بود و البته شخصیتهای ضد کمونیستی مانند ادگار هوور رئیس اف. بی. آی، به این احساسات دامن میزدند. و این جریان بعدها در مَک کارتی ایزم به اوج رسید. به هر روی شخصیت کرئون در ترجمۀ گالانتیر تا اندازه ای انسانی تر و قابل پذیرش تر شده است تا آنجا که حتی خود آنوئی در نامه ای که به گالانتیر نوشت از دستکاری های او در متن آنتیگون   اعتراضی اینچنین  داشت که:
من متن انگلیسی را در برابر چشمهایم دارم و احساس می کنم کاملا مسخره است. من از شما بفوریت می خواهم که آن سطرهای اضافی را حذف کنید. (...) روزنامه های فرانسه دارند به من پوزخند میزنند. من پاسخی به آنها نداده ام و نخواهم داد. و لی به شما التماس می کنم که اجازه ندهید که آنها چنین بپندارند که من نویسندۀ آن خُرده سخنوری ها هستم.
و گالانتیر در پاسخ به او می نویسد:
می باید بشما بگویم که اجرای نمایشنامه ی شما مطلقا در امریکا ممکن نیست مگر آنکه  همه ی رسانه ها فریاد بردارند که فاشیسم! وکرئون را یک  پیشوا Führer بخوانند و نویسنده ی  نمایشنامه را یک فاشیست. 
 آنوئی اما به او معترض میشود که :
به باور من این کاملا بیجاست که به این کار اخلاقیات وارد شوید ... و لازمست که تماشاگران خود بتنهایی میان آنتیگون و کرئون یکی را برگزینند اگر که بخت به آنان این توانایی را داده باشد.
گیتی نوین: به هر سوی دیگر ، شما تنها کسی نبودید که آنوئی را در ۱۹۶۸ یک فاشیست خوانده اید بیست وپنج سال پس از نوشتۀ شما ماری آن فریس ویت Mary Ann Freese Witt د ر Journal of European Studies در  ۱۹۹۳ نوشت :
I suggest that the text of Antigone although not a pièce à thèse, is, even more strongly than Anouilh’s earlier work, permeated by a subtext of right-wing ideology. […] The character of Antigone reverberates with a number of themes dear to both the traditional European right and to fascism. [Antigone] also adheres to contemporary fascist aesthetics of theatre. 
 من پیشنهاد میکنم که بافت آنتیگون اگرچه به شیوه ی نمایشی" گزارش دشواری" نیست  خیلی شدیدتر از کارهای پیشین آنوئی از تراوش زیربافتی با اندیشباور دست راستی نشان دارد (...) شخصیت آنتیگون  از شماری از آهنگها مترنم ست که هم برای راست  سنتی   اروپا    و  هم  برای فاشیسم دلنشین است. (آنتیگون)  همچنین به زیباشناسی  تئاتر فاشیست وفادارست.  
 فرید نوین - بله چنین بود که برای من نه شخصیت روتوش شده ی کرئون در ترجمه ی گالانتیر و نه مبهم گویی آنوئی که بعدها برخی آنرا به اگزیستانسیالیسم پیوند دادند  درخور پذیرش بود. در رویارویی با فاشیزم نمی توان برخوردی دو پهلو داشت . و از اینرو بود که نوشته بودم:
شیوه ی آنوئی در این راه گریز از نکات حساس و مبهم بجای گذاشتن مسائلی ست که باید روشن میشد (...) منطقی ترین سوّال برای تماشاگر اینست که آیا اصولا آنتیگون گناهکارست؟ اینکه آنتیگون تا پای جان بخاطر یک هدف پوچ بایستد واینکه تمامی پیرامون او از او تاثیر پذیرد بخاطر یک هدف پوچ منطقی نیست.آنتیگون ذیحق است بخاطر اینکه نظام کرئون بخرد را نمی پذیرد.
آنتیگونِ برشت انسان معمولی کوچه و بازارست که دیگر تاب بیداد کرئون را ندارد اما میداند که "اگر ببینی دیده می شوی!"  

پس از این بخش اشاره ای به آنتـیگونِ برتولت برشت که در آن کرئون به روشنی یک دیکتاتور بود و هیچگونه ابهامی در آن نبود کرده بودم که مانند بسیاری دیگر ازنقدها ی من در باره برشت به زیر قیچی سانسور رفته بود. نوشته بودم :
شاید از کارگردان باید پرسید چرا به جای آنتیگون آنوئیِ آنتیگون برشت را به صحنه نیاورده اند، تا با استفاده از تکنیک جداسازی یا فاصله گزاری او Verfremdungseffekt تماشاگر بهتر بتواند دربارۀ آنتیگون داوری کند؟ چرا که آنتیگونِ برشت انسان معمولی کوچه و بازارست که دیگر تاب بیداد کرئون را ندارد اما میداند که "اگر ببینی دیده می شوی!" 
 جالب اینجاست که برشت آنتیگون خویش را در ۱۹۴۸ چند هفته پس از اینکه به شبه محاکمه اش در کمیتۀ فعالیتهای ضّد آمریکائیِ HUAC فرا خوانده شود نوشته بود . در این کمیته که ۴۳ نفر از هنر مندان و روشنفکران را متهم به فعالیتهای ضّد امریکائی کرده بود از همۀ متهمین سؤال میشد "آیا شما اینک و یا هرگز عضو حزب کمونیست بوده اید؟" البته برخی از آن ۴۳ نفر عضو حزب بودند -  ۲۴ نفر از متهمین اطلاعات درخواست شده را در اختیار کمیته گذاشتند ولی  ۱۹ نفر از آنان حاضر بدادن شهادت نشدند که ۱۱ نفرشان به کمیته احضار شدند. که یکی از آنان حاضر به اقرار شد و ده تن دیگر که به "هالیوود ۱۰ " شناخته می شود شاهدان "دغل دوست" "unfriendly" witnesses نامیده شدند بیشتر آنان به حبس یکساله محکوم شدند و همۀشان ممنوع القلم و از بازی در سینما کنار گذاشته شدند. برتولت برشت یکی از کسانی بود که به کمیته خوانده شد و چون شهروند آمریکائی نبود به توصیۀ وکلایش به پرسش های کمیته پاسخ داد. اما پاسخگوئی خود را بگونه ای  نمایش بدل نمود با وجود آنکه پاسخ هایش نادرست نبود اما همه دوپهلو و کنایه آمیز بود برای نمون هنگامیکه استریپلینگ Stripling بازجوی دادگاه بازگردان انگلیسی سروده ای از او بنام "به پیش، ما فراموش نکرده ایم" از نمایشنامه ی " اراده" ی او را می خواند که : "به پیش، ما فراموش نکرده ایم/ نیروی مان را در نبردی که پیروز گشته ایم / تهدید ها را به هیچ بگیر / به پیش فراموش مکن / نیروی مان را در یکی بودن / تنها این دستهایمانست که درد می کند/ از جاده ها و دیوارها و باروهایی که ساختیم / همه ی جهان ساختۀ ماست / چه فایده؟ به چه کار ؟ آیا از آنِ ماست؟ ... " و سپس  می پرسد آیا این سروده را او سروده ست؟ برشت پاسخ میدهد " نه من به آلمانی می  نویسم که اصلا یکجور دیگه ست!"  که پاسخش موجب خندۀ حضار میشود. به هر روی برشت اندکی پس از این بازجویی آمریکا را ترک نمود و دیگر هرگز به آن کشور بازنگشت. و همانطور که گفتم در فاصلۀ چند هفته بعد آنتیگون را نوشت. در همان بازجوئی هنگامی که از او می پرسند آیا تو انقلابی و عضو حزب کمونیست هستی و آیا می خواهی دولت را براندازی؟ پاسخ می دهد که من برعلیه هیتلر بپا خواسته بودم و می خواستم او را براندازم و نه من عضو حزب کمونیست نیستم . بنابرین تفاوت میان آنوئی و برشت کاملا بارز ست. درادامۀ آن نوشته تاکید کرده بودم که: 
آتتیگون برشت نه یک روشنفکرست و نه یک قهرمان ! اما او انسان است، زن جوانی ست که در بمباران برلین گیر افتاده ست . او نماد همۀ انسان هاست و برشت می خواهد که همۀ انسانها بر علیه کرئون بپاخیزند. 
گیتی نوین - و این نقشی است که شما می خواهید روشنفکران جهان سوم بازی کنند. من نمی توانم به این موضوع نیندیشم که براستی ما خود شاهد شورش آنتیگون سای خسرو گلسرخی بودیم که در برابر شاه با ویژگی های کرئون مأبانۀ دیکتاتوریش بپاخاست و جانباخت. و البته باید این را هم افزود که بسیاری از منتقدین موافق با آنتیگون از اینکه این نمایشنامه ای در قالب"تئاتر ابزورد"ست از آن دفاع کرده اند. چون آنوئی مدعی بود که میان میان کرئون و آنتیگون تفاوتی نگذاشته ست. بنوشتۀ بئاریس دوسان Béatrix Dussane , در یادداشتهای تئاترش 

‘Anouilh est resté pendant toute l’occupation confiné dans son travail d’écrivain, professant qu’il ignorait volontairement la politique. Mais le public voyait autrement son œuvre.’
 آنوئی در تمام دوران اشغال خود را به کار نوشتن اَش محدود کرده بود به این اعتراف که داوطلبانه از سیاست چشم پوشیده است . اما مردم به کار هایش دیدی دیگر داشتند.
فرید نوین - من به تئاتر ابزورد دلبستگی دارم ولی براین باورم که تئاتر ابزورد با مسائل فلسفی هستی گریبانگیرست ونه با دشواری های استثمار و آزادی. من این دلبستگی را در نقدی که در باره ی نمایشنامه ی "چشم براه گودو"  ی بکت نوشته بودم تا آنجا که زنده یاد عطا نوریان که از نویسندگان آن دوران در نگین بود مرا در نوشته ای متهم به یک دل و دو دلبر نمود که چگو نه می توانم از آنتیگون آنوئی ناخشنود باشم اما از گودوی بکت تمجید نمایم؟ و پاسخ ساده بود من همانگونه که به اندیشار بیهودگی در خیام "که از روز ازل هر آنچه بایست بداد/ غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست" را درخور  اندیشیدن می یابم به تئاتر ابزورد هم می اندیشم. ولی به پیشگزاره ی ناصر خسرو که "نکوهش مکن چرخ نیلوفری را" بیشتر  می پسندم و چنین باوردارم که "درخت تو گر بار دانش بگیرد /بزیرآورد چرخ نیلوفری را". اما به هر روی من در هیچ شرایطی نمی توانم بپذیرم که تفاوتی میان کرئون و انتیگون نیست. 

 گیتی نوین- آنتیگونِ برتولد برخت نشان میدهد که نومیدی هانا آرنت بی اعتبارست و حتی در جهان نووای دکارت که تنها محک برای دل استواری  داوری "منِ" خویشتن است حقیقت هنوز حقیقت است  و برای رویارویی  با فاشیزم می توان به داوری آن تکیه داد. و این معنی در سروده ی آنتیگون برخت بروشنی  آشکارست. 

دختری که میدانم رو بر میگرداند

تو از مردن می هراسیدی اما

هنوز هراسان تربودی

از زندگیی بی ارزش

و تو زورمند را پروا ندادی

که از هیچ مکافات بگریزد وبا آنانکه

دراین باره گیج بودند سرسودا نداشتی و نه هرگز

ناسزایی را فراموش کردی و هیچ ستمی را

مجال پرده پوشی ندادی

درود مان برتو

    و در آخرین گزارش گروه کُر  که از گریز کرئون خبر میدهد همه تأکید بر هشیاری آنتیگون است.  "اما او همه چیز را دید /  و نمی توانست  به هیچ کس، مگر دشمنی، یاری ندهد /  که اینک می آید و  به شتاب نابودمان می کند " Aber die alles sah! Konnet  nur noch helfen  dem feind,  der  jetset/ kommet und uns austilgt gleich"   شاید بهتر ست پیش از آنکه بازگردیم بگفتگو در باره ی جهان سوم و روشنفکران  یک جمع بندی کوتاه در اینجا هوده مند باشد و آن اینکه ببینیم چرا دشواری های جهان سوم را نمی توان تنها در قالب ساختارهای اگزیستانسیالیزم  مانند از-جهان -بیگانگی  هانا آرنت و یا خرده گیری های آدرنو و هویک هایمر  در مکتب فرانکفورت  از مدرنیته به کاوش آورد. و اینکه روشنفکران "غربزده ی ما" که همیشه از این دید گاه ها به چاره جویی می پردازند آیا از رهسپاری بسوی   ترکستان  به مقصد کعبه شان خواهند رسید ؟

فرید نوین- بهترست این جمع بندی را در پیوند با اندیشار غربزدگی آل احمد انجام دهیم و آنرا به گفتگویی دیگر موکول کنیم . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر