۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

کفتگویی در باره ی غرب زدگی ومدرنیته -- بخش نخست



گیتی نوین ـ هراز گاهی که به گفتگوها و گفتمان های روشن اندیشان کشورمان نگاه می کنم میبینم که در ایران برخی از موضوع ها چنان  بدور از واقعیت ورویدادها ی تاریخی مورد گفتگو قرار میگیرند که بیننده را به شگفتی وامیدارند . و با این همه این گفتگوها آنچنان  جدی مینمایاند که گویا گفتاکی خرد ورزانه در میان ست. یک نمونه ی بارز از این گون کجروی ها دشواری در باره ی انگاره ی مدرنیته یا نووایی است که با تعاریفی نادرست وبرون ازتاریخ همچون کاخی کاغذی ببالا   ساخته شده است. آخیرا من در چند ویدئوکه در زیر این گفتگو آورده امشان چنین گفتمان هایی را به تماشا نشسته ام و چون بسیار از ادعاهای را  غریب یافته ام برآن شدم که دراین گفتگو به مدرنیته و مدرنیزایشن یا نووایی و نوگردی بپردازیم

فرید نوین - درستست به گفته ای ساده هنگامی که  به فلسفه ی اروپا نگاه می کنیم یک روندار ویژه که بتوان آن را مدرنیته یا نووای نام گذاشت نمیتوان یافت . از گفتمان های پلاتو (افلاطون) تا نوشته های ارستاتل (ارسطو) واز دکارت تا کانت واز هگل تا فوکو خردورزان اندیشه های غرب هیجکدام مدعی نبوده اند که در باره ی چیزی بنام مدرنیته دارند فلسفه بافی میکنند . و البته در دانش اقتصاد هم نه آدام اسمیت نه ریکاردو نه کینز و نه فریدمن مدعی مدرنیته بوده اند. و به همین گون هیچ تاریخ نویسی انقلاب صننعتی اختراع موتوربخار را به مدر نیته نسبت نداده ست . بله هر چیز تازه ای مدرنست ولی هرچیز تازه از این  بینش ویژه  که نامش را  چند نفری گذاشته اند مدرنیته  تبعیت نمی کند. البته شما هم  انکار نمی کنید که گروه انگشت شماری از جامعه شناسان غربی از مدرنیته سخن میگویند ولی مفهوم و اندیشاری که اندیشمندانی مانند فوکو و هابرماس از مدرنیته دارند به هیچ وجه شباهتی با آنچه که   مدرنیته شناسان ایران  ساخته اند  قرابت و خویشاوندی ندارد. دشواری از آن ناشی میشود که این دوستان یک دید جامعه شناسی که تنها گروه کوچکی از اندیشمندان غرب که بیشترشان جامعه شناسانی هستند که زیر تاثیر نوشته های مارکس و ماکس وبر به بینش ها باور آورده اند آنها را با تمامی جریان فلسفه و تاریخ غرب پیوند می زنند و سپس این فرایند ساختگی را موتور  حرکت دهنده ی تاریخ مدرن قلمداد می کنند.و البته  با این ساده انگاری نمی توان فلسفه ی غرب را بررسی وشناسایی نمود.  اینکه دشواری ها ورویداد های  تاریخ مدرن را تنها به صرف آنکه در آن وا‌‌ژه ی مدرن آمده است به  اندیشارمدرنیته پیوند زنیم نادرست و نارواست

به هرروی این دشواری سری دراز دارد. وگر که بخواهیم آنرا از دیدی فلسفی موشکافی کنیم شاید نیاز به آن باشد که همه ی فلسفه را زیر این گفتمان قرار دهیم و اگر که بخواهیم به تاریخ مدرن بپردازیم آن خود نیاز به گفتمانی گسترده خواهد داشت چه از دیدگاه سیاسی و چه از دیدگاه اقتصادی. و به همین گون در باره ی مدرنیته در ادبیات و هنر و موسیقی نیاز به تحلیل و تفسیر دیدگاه های بسیاریست. ولی این ها به هیچ روی  به هم ربطی ندارند.

گیتی نوین. درست میگویید ولی شاید بتوان فهرست وار و به شتاب دشواری هایی را در میان نهاد تا نشان دهیم که چرا بسیاری از ادعاهایی که می شود بی پایه وبی بنیان است. برای نمون در یکی از این ویدئو ها یکی ازین اندیشمندان چنان عنوان می کنند که همه ی پیشرفت غرب ناشی از انست که بنیادگرایی  در غرب کنار گذاشته شده است همه طرز تفکر غربی پس از دوران روشنوایی گویی  به آیین مدرنیته گرویده ست.  و البته قصد من از این گفتگو دفاع ازبنیادگرایی نیست ولی هر جامعه نیاز به همه ی طیف ای اندیشه  از بنیادگرا تا نووا از آزادی خواه تا محاقظه کار و از دست چپی تا دست راستی دارد چرا که از بر خورد اندیشه هاست که تازگی ها و فرازمندی و فرزانگی پدیدار می شود. اما چنین به دید میاید که امروزه این باور بر طبقه روشنفکر ما مستولی شده ست که شرط پیشرفت اقتصادی و سیاسی یک کشور بدور انداختن باورهای بنیادگرایانه ست .  و برای پیشرفت همه باید روشنگرا و نووا باشند.  البته پیشرفت اقتصادی یا علمی هیچ ربطی به  بنیادی بودن و یا نووایی باورها ندارد برای نمون از کوپرنیکو س ، فرانسیس بیکن و کپلر تا دکارت ولاپلاس  و بویلو فارادی و  اینشتاین همه بگونه ای  بنیاد گرا بوده اند  اندیشه های پاسکال  Pensées در دفاع از مسیحیت بود فارادی تنها با کلیسا مخالف بود ولی به مسیحیت  ناب می اندیشید ماکس پلانک به خدای ناشناخته ی باورداشت که شکل انسانی نداشت اما قادر و بصیر و علیم بود او در یادداشتهای  تدریس خوددرباره ی علوم طبیعی و مذهب  می نویسد
هم مذهب و هم علوم طبیعی برای کارهایشان نیازمند خدایند. برای مذهب  خداوند نقطه آغاز ست و برای علوم طبیعی او هدف هر رونداراندیشه ست. برای  مذهب اوبنیان ست برای علوم طبیعی او تاجی است  بر سر هر کاخ ساخته شده از همگانی شدن یک جهان بین
 و همه ی آنها که سالهای بسیاری را در اروپا و آمریکا زندگی کرده اند بخوبی می دانند   این ادعا که غربی ها  همگی به ٬٬خردبه خود بنباد٬٬ خود باوردارند نه به خرد کلیسایی بی پایه است .  ولی آنچه که به تمدن غرب اعتلا داده ست اینست  که شهروندان به باور های هر کیش وآیین کاری ندارند. گرچه در این سال ها  افراطیون مسلمان با تندروی ها وخونریزی هایی که  کرده اند به گونه ای به بنیاد گرایان و تندروهای مسیحی مجال داده اند که برای بینش های خود شنوندگانی بیابند. میخواهم بگویم که تعمیم دادن اینگونه ادعا ها که از تعصب های شخصی ریشه گرفته اند به همگی توده های یک کشور کار درستی نیست وچنین ادعا هایی به برقراری مردم سالاری وآزادی کمکی نمی کند. که برای نمون هنوز در اروپا و آمریکا خانواده های طبقه ی میانه در کلیسا ازدواج می کنندو کاتولیک هاشان مراسم غسل تعمید فرزندانشان را به جد میگیرندو برای نمون دعوایشان بر سر اینست که چرا زن ها ویا همجنس گرایان حق اینکه کشیش بشوند را ندارند و یا اگر که به چراغانی های کریسمس نگاه کنید یا به این که ملکه انگلیس مانند امپراطور ژاپن مقامی مذهبی دارد. و یا که در گفتگوهای ریاست جمهوری آمریکا نقش  مسیحیت همیشه پررنگ بوده ست .   شاید هم بگویند که این ها همه نمایانی ها ست و در نهان در پشت تصمیم ها و قوانین نقشی از  بنیاد گرایی    نیست که این هم درست نیست. و بسیار از گفتمان های این کشورها در باره ی نقش تمدن مسیحی است. البته  اینک گفتمان بنیاد گرایی بر سر اینست که آیا عمر جهان بر پایه ی آنچه که انجیل میگوید ۶ هزار سال ست و یاکه باید از آن تعبیری نمادین کرد. و یاکه آیا براستی عیسی مسیح در فرجام کار سوار بر اسبی سپید در اسمان هویدا خواهد شد وگروهی بسیار از مسیحیان به آسمان خواهند رفت. ولی هیچ کدام ازین باورها جلوی پیشرفت های علمی غرب را نگرفته ست. البته ممکن است که بگویند تنها شمار اندکی به این گونه خرافه ها باور دارند ولی در این مورد هم نمی توان چندان مطمئن بود. باورهای غریبی مانند زنده بودن الویس و یا خراقه هایی که ران هابارد برای  کلیسای ساینتولوژی که هنرپیشه هایی مانند تام کروز و جان تراولتا از شمار هوادارنش هستند نوشت که هفتاد وپنج میلیون سال پیش  اهرمنی  بنام زنو تصمیم گرفت از شماره ی جمعیت در ستاره اش بکاهد و انسان را بزمین تبعید کردو  ویا باورهای نیو ایج  New Age که خانم شرلی مکلین و مادونا را به خودکشیده ست و یا آقای تونی بلر نخست وزیر سابق حزب کارگر انگلیس که سوسیالیست مسیحی هستند را وامیدارد تا از چرچ آف انگلند دست بشویند به کلیسای کاتولیک بپیوندند در میان عوام  نیز بیشمارانه به چشم می خورد.می خواهم بگویم این که برخی از روشن اندیشان ما که تنها تمرکزشان  مسئله  آیین ست   به بی راهی میروند آیین مسٍئله ای  شخصی ست و هرکس می تواند به هرچه که فکر می کند درست ست اعتقادداشته باشد. چراکه شاید یکی از بزرگترین اشتباه های رژیم پهلوی نیز این بود که میخواست تاریخ مدرن را با قرنطینگی  آیینی بنا کند . آنهم در کشوری که برای هشتاد در صد مردمانشو همه ای ادبیاتش باره شیفتگی به معبودیست که بردر میخانه ی عشقش گل آدم مخمر میکنند. همان آدمی که چون آسمان نتوانست بارامانتش را بدوش کشد قرعه ی فال بنام دیوانه اش زدند. . به هر روی شاید بهتر باشد که نخست بپردازیم به تاریخ فلسفه ی مدرن، این از انروست که درسالهای دهه ی پنجاه فکرمی کنم نگرش به مدرنیته به گونه ی کنونیش با نوشته های کسانی مانند داریوش آشوری در موسسسه ی تحقیقات اجتماعی آغاز شد . برای نمون ایشان در یکی از گفتگوهای اخیرش با بی بی سی  میگویند:


در اين حدود بيست سالی که در دنيای غربی زندگی کرده ام، به‌طبع فهم من از مسائل خيلی فرق کرده است. برای مثال، اين مفهوم "غرب زدگی"، که در دوران پيش از انقلاب رايج بود، يک جوری مرا هم تحت تاثير قرار داده بود و ساليانی طول کشيد تا من بتوانم خود را از رسوب‌های آن در من پاک کنم. من امروز اين مفهوم را، که هيچگاه شرح نظری درست و منطقی پيدا نکرد، نشانه‌ای از يک نوع بيماری بومی می دانم که از دل کين‌توزی جهان سومی ما برآمده بود و سد راه فهم ما بود. در اين سال‌ها با توجه به انقلاب و پيامدهای آن من به جنبه‌های گوناگون درگيری و مشکل ما با مدرنیّت انديشيده ام، از جمله آن مغاک زبانی را کشف کرده ام که ميان ما و بنياد مدرنیّت شکافی می‌اندارد که به‌سختی پر شدنی است .
  این نحوه از بررسی یک اندیشار و انهم آنرا نشانه ای از یک بیماری بومی خواندن براستی  غریب است. اندیشار "غرب زدگی" اندیشار نابسامانی  ذهنی وفرهنگیِ طبقه ایست که از دیدگاهی غربی به جهان می نگرند و نمی توانند با معیارهای  غرب فرهنگ توده های خود را بفهمند   و این همانست که طنز نویسان آن روزگارها با آفریدن کاراکتر هایی مانند مموش پوشتیان یا جعقرخان از فرنگ برگشته یا ماساچوستی ها به سخره شان میگرفتند..  که مانند آقای آشوری  میگویند:
در خود اروپا وقتی "اعلاميه حقوق بشر" را می نوشتند، اين اعلاميه در واقع حقوق بشر فرانسوی، و نه حتی اروپايی، را تعريف می کرد. در نظر کلونياليست های اروپايی ديگر مردم عالم، مردم غير اروپايی، با توجه به واپسماندگی فرهنگی و تمدنی‌شان، کمابيش نيمچه انسان به شمار می‌آمدند؛ "بومی" بودند، "وحشی بودند"--- اصطلاحاتی که مارکس هم در مقاله‌هاش به کار می برد. بعد از جنگ جهانی دوم بود که "اعلاميه حقوق بشر" تبديل شد به "اعلاميه جهانی حقوق بشر". اين سير کُره گير شدن ( من بر اصطلاح گلوبالیزاسیون کُره گير شدن را می گذارم) با پيشرفت تکنولوژی ادامه دارد. بخصوص از دهه ۹۰ به اين طرف، با برداشته شدن سدهای ايدئولوژيک که در بلوک کمونيست تن‌آور بود، دنيا در حال به هم پيوستن است؛ از لحاظ اقتصادی، از لحاظ تکنولوژی، از لحاظ امکانات ارتباطی که با وسعت عجيبی در اين ده بيست سال پيشرفت کرده و ما را هم ناگزيردر بر گرفته است. اينترنت و امکانات ارتباطی ديگر درهای جامعه‌هايی مثل ايران را به روی دنيای بيرون باز کرده است. آميختگی‌ها و ارتباطات از راه ده‌ها هزار ايرانی که آمده اند بيرون درس خوانده اند و برگشته اند يا سالی صدها هزار تنی از هر دو طرف مسافرت می کنند، همه، به يک معنايی، جهانی شدن است.
. این همه نشان از غرب زدگیست  که ورود و آ گهی ازحقوق بشررا به  پيشرفت  امکانات ارتباطی در اين ده بيست سال   پیوند داد   و گفته ی سعدی شیراز را که   بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفربنش زیک گوهرند  را      ند یده   گرفت و یا  میتوان  از  انتقاد لاک   از پادشاهان خودسرگفت  اما خرده گیری و طنزتیز و برنده وشجاعانه سعدی    ند ید که   گفت خــلاف رأی سلطان رأی جــســـتن / به خــون خویــش باشد دست شستن / اگــر خود روز را گـــوید شب است / این ببــاید گفتن اینک ماه و پروین  یا اینکه قرن ها پیش از کانت این ناصر خسروبود که درباره ی خرد میگفت: چون به مردم شود این عالم آباد خراب /,چون ندانی که دل عالم جسم بشر است؟ آیا  یک غرب زده شگرفی این  نکته  را که دل عالم جسم بشرست و پیوند آنرا با هگل می بینند؟  ولی ایشان غرب  زدگی را گونه ای کین توزی می خوانند.  کلی گویی هایی از این دست و به گونه یی کلیشه  مانند  از جهان وستی   و  اینترنت و  آلودگی محیط زیست دم زدن دریافتیست روزنامه ای ازنووایی. ایشان درگفتگویشان با بی بی سی ادامه می دهند:


 اوايل قرن نوزدهم، با جنگ های ايران و روس ما آشنا شديم با دنيايی که هيچ اطلاعی از آن نداشتيم. برای دنيای بسته سنتی آن روز ما تجدد يک هجوم خارجی بود. آمدن عناصرش هم به‌شدت با مقاومت رو به رو می شد. مردمان سنتی ما حتی در مقابل کارد و چنگال و ميز و صندلی مقاومت می کردند. به مدرسه و علم مدرن و نهادهای تازه اجتماعی و سياسی سخت پرخاش می‌شد. برای اينکه مدرنيزاسيون پديده بومی ما نبود. از بيرون آمد و ديوارهای قلعه سنتی ما را شکست. در نتيجه، تا آمديم با آن آشنا بشويم و اخت بشويم و بفهميم که اصلا چه چيزی روی داده، يک قرن با همه حوادث و انقلاب‌ها و خون ريزی‌ها و کودتا‌ها گذشت. می‌بايست قرنی بگذرد تا پوست کهنه را بيندازيم و پوست نو درآوريم و از نو بپرسيم که چه می‌خواهيم و چه نمی‌خواهيم. در آن روزگاران آغازين از ناصرالدين شاه گرفته، که در برابر ورود ايده‌های مدرن مقاومت می‌کرد، تا منورالفکرانی که می خواستند ما را متجدد کنند، مسئله را چه قدر و چه گونه می‌فهميدند؟ ماشاءالله آجودانی اين داستان را بررسی سنجيده و دقيقی کرده است و اسمش را "مشروطه ايرانی" گذاشته است. بديهی‌ است که ما از اول نمی توانستيم همين نگره ای را داشته باشيم که امروز داريم. اين نگره حاصل گذار طولانی تاريخی ما و تجربه‌های دردناک ما و نيز سير تاريخ جهانی است که ما را به اين جا رسانده است. ما امروزه در خانه ها و شهرهايی زندگی می کنيم و در سازمان هايی کار می کنيم که مال دنيای مدرن اند. ساختارهای مدرن اند. ولی اگر به ياد بياوريم تهران صد سال پيش را و مردمی را که با الاغ و شتر در کوچه‌ها و خيابان‌های پرخاک و گل رفت و آمد می کردند، متوجه می شويم که اين چيزها چقدر بيگانه بودند با دنيای ما.
 اگرآقای آشوری به تاریخ انقلاب صنعتی نگاه میکردند می دیدند که اگر مقاومت  مردمان سنتی ما حتی در مقابل کارد و چنگال و ميز و صندلی   افسانه بافي ست  ا ينکه لا دایت ها ناتینگهام شایر و یورک شایر و لانگ شایرانگلیس  که  هراسان شده از هجوم  مدرنیزه شدن   در نوامبر ۱۸۱۱ با حمله به ماشینهای نخ ریسی آنها را درهم   شکستند وا قعیت ست .وباید گفت که  ناصر خسروی همین الاغ سوارها قرن ها پیش  در آن سروده ی سترگ خویش می گفت:  نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره‌ سری را / چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را  / درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را / و یا فردوسیش میگفت:
خرد جوید آگنده راز     جهان /          که چشم سر ما   نبیند      جهان/
تو چیزی مدان کزخرد برتراست /       خرد بر همه نیکوییها  سر است /
دلی کز خرد گردد آراسته /               چو گنجی بود پر زر و خواسته/

 ایشان درگفتگویشان با بی بی سی ادامه می دهند:

 اما مدرنيته، به دلايل بسيار عميق تاريخی و فرهنگی، و از جمله—تأکيد می‌کنم—زبانی، مال دنيای غرب و در درجه اول مال هسته مرکزی آن در اروپا، يعنی فرانسه و انگليس و آلمان است. حتی سوئد و نروژ و فنلاند هم با همه پيشرفتگی‌شان در مدرنيزاسيون گمان نمی‌کنم چندان کند و کاو در بنيادهای مدرنیّت کنند و هرگز خبری از وجود جريان‌های بزرگ و نوآور فکری، چه علمی چه فلسفی، در آن‌ها نشنيده ايم.
البته حتی  اگر این درست هم بود که هیچ جریان بزرگ علمی  در سوئد ونروژ و فنلاند پیدا  نشده باشد هنوز ا ینگونه  نگرش ها  به نگرشهای نژاد پرستانه میماند ولی البته  آنچه که  ایشان می گویند  درست  نیست    چراکه به حد اقل ایشان بایداز میان صدها دانشمند سوئدی نام شیمی دان نامی  آلفرد نوبل  یا اخترشناس سلسیوس که درجه حرارت به نام اوست ویا گیاه شناس لنه یوس که ساختار نامگذاری گیاهان را پایه گذاشت ویا آمار دان نامی کرامر که واضع   کرامر تئورم  و همچنین نواره ای-کرامر رائو و  نابرابره ی کرامر که  از مهمترین ایزارهای اماری برای پیشبرد دانش است    را شنیده باشند , و یا فریش و هاواملوو کیدلاند ِ نروژی  برندگان  جایزه های نوبل   در۱۹۶۹ و        ۱۹۸۰و  ۲۰۰۴ در اقتصاد  و فیزیکدان گیاور برنده ی  نوبل ۱۹۷۳ برای پدیده ی تونل زدن  سوپر کنداکتورها و یا شیمی دان هاسل که برای اینکه اثبات نمود ملکول ها نمی توانند تنها روی یک سطح قرار بگیرند  نوبل ۱۹۶۹ شیمی را از ان خود نمود  , ویا گرانیت و ویرتانن فنلاندی برندگان   نوبل های  پزشکی و شیمی در سالهای  ۱۹۶۷و    ۱۹۴۵ولی  آنچه که ایشان درباره ی این کشورها می گویند چندان مهم نیست ولی اینکه میگویند   ایرانی ها " مردمی   که با الاغ و شتر در کوچه‌ها و خيابان‌های پرخاک و گل رفت و آمد می کردند "  در برابر هجوم تمدن وامانده و قربانی یک سیلاب شدند  پرت و پلاست. آگر ایشان سری به  کرمان  میزدند و مجموعه ی گنج علی خان(از وزیران شاه عباس صفوی)  و حمام مردمی او  که در سال ۱۶۱۱ میلادی ساخته شده را می دیدند واگرکه نمی توانستند در شگفت آیند از شبکه ی آبرسانی به  گرمخانه ، حوضها،  و فواره‌های بسیار و فناوری گرم کردن هوای داخل حمام، چگونگی آب بندی مخازن آب و گرم کردن آب   ، تناسبات فضایی ورودیها و خروجیها،  ، بهره گیری از آب قنات، نگهداشتن حرارت،   می توانستند جداقل بیاد بیاورند که اشراف فرانسه  تا چه رسد به مردم عادی  در آنزمان وحتی تا بیش ازیک قرن پس ازآن حمام نمیکردند   وبا مالیدن پارچه های عطراگین بوی زننده ی  تن خویش را میبوشاندند.    سفیر روسیه که ماهی یکبار به حمام میرفت   در باره ی لوئی چهاردهم که در سراسر زندگی تنها دوبار به حمام رفته بود می نوشت " اعلیحضرت مانند یک حیوان وحشی بوی گند  میدهند" .



    حمام گنج علی خان --  ۱۶۱۱ میلادی


 یا مثلا اینکه آقای گنجی می نویسند :
همین‏طور اینکه امروز می‏پرسند مدرنیته چیست به معنای دوری از مدرنیته و زیر سؤال بردن مدرنیته است و به این موقعیت پست‏ مدرن گفته می‏شود. چیزی که گوهر مدرنیته را تشکیل می‏دهد، یک نوع خاصی از عقلانیت است که به آن عقلانیت انتقادی می‏گویند. البته دوران سنت هم مبتنی بر عقلانیت است، ولی عقلانیت آن دو تفاوت گوهری با یکدیگر دارد. حداکثر کاری که از عقلانیت سنتی بر می‏آید، عقل تفسیری است. فیلسوفانی که در دوران سنت بودند حداکثر با عقل خودشان جهان را تفسیر می‏کردند اما در دوران مدرن، صحبت بر سر تغییر است و این عقل «خود بنیاد» می‏خواهد در کل نظام عالم تغییر ایجاد کند. انسان سنتی به زندگی در آن دوران قانع بود و نظام عالم را عادلانه می‏دانست. اما انسان مدرن می‏خواهد هم در عالم و هم در اجتماع تغییر بدهد. امروز، در دوران مدرن، دین چه وضعیتی دارد یا دین مدرن ما را به کجا می‏برد؟ مقام من، مقام ناظر بیرونی است. عبوری که از سنت به مدرنیته صورت گرفته، سبب گسست کامل معرفتی شده است. یعنی اصلاً مفاهیم در دوره مدرن، مفاهیم سنتی نیست. حتی اگر مفاهیم، مفاهیم مشترک باشد، معنای آنها قلب ماهیت پیدا کرده است و آن مفاهیمی که امروز در دوران مدرن به وجود آمده، اصلاً معنا ی سنتی ندارند
فرید نوین : بله واقعا این گفتارها در دنیای دانش امروزهیچ معنایی ندارد . ٬٬عقل خود بنیاد٬٬ در دانش فیزیک کوانتم آشفته و سرگردانست. ما در گفتگو های گذشته در باره ی منطق ارسطویی که زیرپایه   دانشهاست و بر پایه قرارداد هایی مانند نقی انکار میانه بناشد اند سخن گفته ایم و دیده ایم که با دگرگونی این منطق چگونه فناوری به دست آوردهایی دست می یابد که برای نیروی عقل اندیشیدن به آن ها بس دشوار ست. این تنها مارکس است که میگوید
فلاسفه به روشهای گوناگون کوشیده اند جهان را تفسیر کنند ولی ازین پس می باید جهان را دگرگونی داد

گیتی نوین :والبته خود حافظ ماهم می خواست که جهان را دگرگون کند و از نوبازسازی نماید
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم  ولی  آیا همه ی فیلسوفان می خواهند با عقل خود بنیاد نظام جهان را تخییر دهند؟ پس این همه گفتمان برای چیست؟ آیا فیلسوفانی که معتقد به قانون های ریاضی تراز و تعادل هستند مانند لایب نیتز که بر این باور بود که این جهان بهترین جهان شداست و یا اقتصاد دانان مكتب اطريش ،فن مايزر و فن هايك که معتقدند قوانین اقتصاد نطام جهان را تعیین میکنند و نمی توان با دخالتهای فیلسوفانه قوانین عرصه و تقاضا را به هم زد به مدرنیته تعلق ندارند؟ 

فرید نوین ـ بله بگمان من برای پاسخ گویی برای بازگشایی کلاف به هم پیچیده ی مدرنیته در ایران بهتر انست که بگونه ای بسامانه دشواری هارا در ابعاد مختلف شان نشان دهیم بگذارید تا از اندیشار فلسفه تاریخ آغاز کنیم . البته از همین آغاز می باید که میان فلسفه سیاست و دیدش سیاسی تمایز قایل شد. در فلسفه سیاسی از بودن شناسی آنچه که می باید باشد و یا آنچه که از ویژگی انسانیت است سخن میگوییم وازاینروست که فلسفه ی سیاسی به زیر بنای منش و اخلاق قانون می پردازد اینکه برای نمون گمارش دولت و کرانه های فرمانروایی دولت چیست وکجاست؟و چگونگی دادگستری و آزادی و حقوق و منافع و رفاه ملی را پی میگیرد. و حال آنکه دیدش سیاسی اگرچه ازین گفتمان ها بهره ورمیشود اما بیشتر سر و کارش با نهادها و ساختارها و بنیان های سیاسی در  جامعه ای مانند جامعه ایران است ; بنابراین دیدش سیاسی ; به گونش نظام های سیاسی و بینش های پیشرفت سیاسی ، فرهنگ سیاسی، ; روشهای رسانگی و پیوند، چگونگی ریخت گیری سیاست و رهبری سیاسی و قوائد و قانون های قانون گزاری، جدایی قوا ، و چگونگی قانون اساسی و مدیریت اجرایی وارتش و امنیت ملی می پردازد. بسیاری از اندیشمندان سیاسی همچون توماس هابز، جان لاک ، دیوید هیوم ولتر ، دیدرو ، ژان ژاک روسو ، و ایمانوئل کانت این گونه به اندیشارهای سیاسی خویش نگریسته اند یعنی آنکه بنیان دیدش های سیاسی این اندیشمندان بر پایه فلسفه های سیاسی ژرف استواری گرفته است. تنها گروهی از اندیشمندان غرب مانند هگل . مارکس و نیچه از این الگو پیروی نکرده اند که شاید اینان را بتوان با اندیشارها ی مدرنیته ای که در ایران پا گرفته ست پیوند داد

فراموش نکنیم که فلسفه ی آلمان با همه ی دستاورد هایش و اندیشمند سترگی همچو ن کانت زادگاه نظام نژاد پرست و شومی مانند آلمان هیتلری بوده ست و در فرانسه هم برای نمون در هنگام برپاخیزی های دانشجوییی وکارگری در سال ۱۹۶۸ ژنرال دوگل به گونه ای دیکتاتورمآبانه به بزرکترین پایگاه آنروز فرانسه دربادن بادن آلمان رفت و از ژنرال ژاک ماسو پرسید آیا ارتش آماده ی دفاع از رژیم او می باشد. و آیا در صورت لزوم بسوی اعتصابیون شلیک خواهند کرد؟ ژنرال ماسو بیدرنگ آمادگی فرستادن ۲۰هزار سریاز را از آلمان به متز به او آگاهی داد و پایگاه عملیاتی در وردن برای این منظور بر پاشد. و در واقع سخنرانی آتشین چهار دقیفه ای دوگل روز ۳۰ می که از همگونه آمادگی آگهی میداد بر پایه ای قولی بود که ماسو به او داده بود. و البته این گونه نگرش را هنوز هم چه در فرانسه و چه در آلمان می توان ردیابی نمود و شاید تنها در کشورهایی که با رژیم وست مینیستر اداره می شوند مانند انگلیس و کانادا و استرالیاست که سامان مردم سالاری تا اندازه ای پابرجاترست. و حتی در این کشورهاهم انگونه مه آقای زیبا کلام مدعی هستند مدرنیته سکولاریست با تفکیک قوایش هنوز  خواب و خیالی  بیش نیست. در زژبم آمریکا دادوران ۹ نفره ی دادگاه عالی یا سوپریم کورت را رئیس جمهور برمیگزیند و البته  سنا ی  آمریکا  نیز می باید گزینش او را بپذیرد ولی قوه ی دادگستری آنچنان که در ایران قلمداد میشود از قوه اجرايیه جدانیست. و از اینست که دو حزب دمکرات و جمهوریخواه بس خوشنود خواهند بود اگر که گزینش دادوران عالی به هنگامی باشد که آنان زمام امور را در دست دارند و یا در نظام وست مینیستر قوه اجرایی و قانون گذاری به هم آمیخته اند و نخست وزیر انگلیس، کانادا و استرالیا نخست باید که نماینده مجلس باشند. به هر روی همانگونه که شما گفتید در ایران متاسفانه ادعاهای شگفت انگیزی در باره ی کارآیی نظامهای حکومتی غرب میشود که بیشتر به رویا پردازی میماند. و بگمان من واژه-ساخت غرب زدگی برای توصیف اینگونه رویا پردازی هاست.

گیتی نوین: بهترست که بیش از گردهم آوری یا جمع بندی به ادامه ی بررسبی دگردیسی های فلسفه سیاست و پیوند آن با مدرنیته بپردازید

فرید نوین: بله پوزش می خواهم که شاید سخن به بی راهه افتاد . ولی به هر روی می خواستم بگویم که همان گونه که گفتید این ادعاهایی که در باره ی اندیشار مدر نیته می شود در اندیشارهای کانت ، هیوم ،لاک ، روسو، لایبنیز و دیگران دیده نمی شود. البته شاید سر چشمه این رویاپردازی های آقایان آشوری و گنجی و نیکفر و زیبا کلام و دوستانشان را بتوان ازگونه ای تاثیرگیری شتایزده از اندیشه ی برخی از اندیشمندان پس از هگل مانند نیچه، مارکس، هایدگر ردیابی نمود البته آغاز اینگونه نگاه از بررسی هگل از انقلاب فرانسه در کتابش فنومنولوژی آف اسپیریت یا پدیده شناسی روان آغاز شد

گیتی نوین : بهترست که بیش از هرچیزتکلیفمان را با هگل و برداشت او از مدرنیته روشن کنیم چون اندیشار مدرنیته در غرب در پنجاه سال گذشته دچار دگردیسی فراوان شده است که البته هیچ ربطی هم به گفتمان ایرانی آن ندارد. منظورمن اینست که در این چند دهه ی اخیر گونه ای ناخشنودی جهانی در باره ی اروپاکانونی مدرنیته پدیدار شده ست. این اندیشمان به ويژه درسال ۲۰۰۸ با بررسی ژرف و اندیشه بر انگیز کاتلین دیویس با زیرآزمون نهادن رده ی فئودال در کتابش زیر آوند دوره بتدی و خداوایی (پریودیزاشن اند ساورینیتی) هویدا تر گشته ست. البته برای بسیاری از پژوهشگران واژه هایی مانند مدرنیسم و مدرنیته ناگذیر از گونه ای پیش داوری گریز ناپذیرست که برای نمون اگر کسی بر مدرنیته خرده می گیرد پس او سنت گراست و یا که به واپس مانده ست . و این گونه پیش داوری ها بنیان سستی برای یک داوری درست است و از این روی این پژوهشگران از کاربرد این واژه ها روی بر می تابند. افزون بر آن اینکه گروهی از پژوهشگران مانندیوجین وبر در ۱۹۷۶ نشان دادند که حتی در کشورهای غربی مانند فرانسه مدرنیزاسون و یا نو گرایی روستا ها در قرن نوزدهم همانند پدیده ی استعمار داخلی بود . و یا همانگونه که اس ان آیزنستادت و وولفگانگ شلاختر در دادالوس ۱۹۹۸ بر گرفته اند اندیشار نخستین سوی گیران مدرنیته که بر آن بودند که روندار اقتصادی ،سیاسی و فرهنگی مدرنیزاسیون در ریخت اروپایی آن موجب همانند شدن جهان خواهد گردید امروزه مورد تردیدست. ابن که شما اندیشه های آقایان آشوری و گنچی و نیکفر و زیباکلام را برگرفته از تاثیر اندیشه های هگل و نیچه می دانید پذیرفتنش برای من دشوارست. این آقایان دراروپا یا در ایران چامعه شناسی یا مردم شناسی خوانده اند. و به پدیداری می توان تاثیر گونه ای شستشوی مغزی را در نوشته هاشان پدیدار دید. برای نمون کتاب بوهانس فابین زیر آوند چگونه مردم شناسی موضوعش راساخت د ر ۱۹۸۳ منتشر شده ست و اینک در میان پژوهشگران و هنرمپدان کتابی بسیار شناخته شده ست که نشان میدهد اندیشار اروپا محوری در مدرنیته از نگاهی استعماری نشٔات گرفته است

در هنر که پیشه ی منست اندیشار مدرنیسم به همینگونه دگرگونی گرفته ست. این اندیشار با تعریف مارشال برمن آغاز شد او مدرنیسم را پاسخ استتیک به مدرنیزاسیون آشنایش داد یا به گفتی دیگر نو وایی پاسخی زیباشناسانه بود به نوآورش. برای آقای برمن ارزش زیباشناسانه ی نووایی آشکار بود زیرا نماد نووایی برای او بودلر سروده سرای فرانسوی بود اینگونه شناسش از نووایی نیازمند یک داوری سخت و ناگون پذیر در باره زیباشناسی بود. اندیشمند نامی سالهای ۱۹۴۰ در باره ی نقاشی نووا ، کلمنت گینسبرگ براین پایه رٍکٍّه داشت که هنر یا آرت را باید ار هنرمانند ها یا کیچ تمیز داد. پاتریک وولف در نوشته اش زیرآوند ساختار و رویکرد:استعمار سرنشینان غاصب، زمان و پرسش نژاد کشی در ۲۰۱۰ در کتابی به ویراستاری دیرک موزس می نویسد
نقش کانونی استعمار برای سامان جهانی ضنعت بدان معناست که تصاحب بزور زمین بومیان ، به بردگی کشیدن آفریقاییان آمریکا و یا به دام افکندن اسیایی ها با پیمانهای ستمگین وام همه براستی به همان اندازه پدیده هایی مدرن هستند که کارگران کارخانه و کارمندان و توانمندان تماشاگر در مرکز بزرگ شهرها
.. به هر روی می خواهم بگویم که بررسی اندیشار مدرنیته یک جنبه سیاسی و اروپا محوری با شناخت ساخت استعماری آن نیز باید در بر داشته باشد و اینرا از اینرو میگویم که من در نوشته های آقایان آشوری و زیباکلام و گنجی کمتر درک فلسفی دیده ام تا سیاسی.

در سده ی هیجدهم زیباشناسی فره انگارانه (ایده ال) میان زیبایی و شگرفی از یک سو وباهودگی و خواستنی ازسوی دیگر تفاوت قائل شده بود. در سده ی نوزدهم از این نگرش شیدایانه گونه ای زیباشناسی نووا در آگاهی تندرو پیداشد. و همانگونه که هابرماس وفوکو دیده اند بودلر نخستین آشکارگی این آگاهی بود. بودلر نخستین کسی بود که ویژگی آزمودن زیباشناسی را ازریشه دگرگونی داد و آنرا به آکندگی وبه بی بروبرگردی از سنت و اخلاق وجامعه گسیخت. شناخت تک شده ی آزمون زیباشناسی نووا هنگامی پدیدار می شود که ٬٬ رده های یکریخت جشم اندازهای روزانه فرومی ریزند ...پیا پی یی های روزانه ی کنش ها و هم پیمانی های زندگی روزانه ویران میشوند و شناسه های پیش بینی ها و پاسخگویی ها ی پر اطمینان به آویختگی دچار میایند.٬٬هابرماس می نویسد نووایی تاریخی دراز دارد واژه ی نووایی برای نخستین بار در سده ی پنجم به کاربرده شد تا اینک را که بگونه ای رسمی مسیحی بود از گذشته ی رمی و چند خدایی اش باز شناساند .در محتوی های متفاوت واژه ی نوایی دیگرباره و دگر بار آگاهی یک دوران را از خویشتن بیان میکند تا که به باستان خویش پیوند یابد تاکه بتواند خودرا در گذار از کهن به نوبازبیند.

فرید نوین ـ بله، و لی به هر روی راه گزیر ی نداریم مگر آنکه این دیدگاه های نووایی را از نقطه نظر ها ی فلسفی سیاسی اقتصادی و اجتماعی بررسی کنیم تا بتوانیم نشان دهیم که چگونه و در کجا این گفتمان های آقایان آشوری و زیبا کلام و غیره به خطا رفته اند.. . همانگونه که گفتم برای بسیاری از اندیشمندان دانش ار دکارت تا کانت و هیوم و لاک و لایب نیتز و فراسیس بیکن تا کارل پاپر و دیگران گفتارهای نووایی ومدرنیته درکارهای این دوستان به پرت و پلا بیشتر ماننده ست.

البته دریافت ارزیابی هگل از مدرنیته هم بستگی به این دارد که به کدامین نوشته ی او نگاه کنیم. نوشته های هگل تا هنگام جنا باز تاب آن دیدگاهی هستند که نیچه آن را در کتاب دانش شادی خویش دلتنگی غربت آلمانی خوانده ست. و هایدگر به تفصیل در تفسیر خود از چنین گفت زراستورا ی نیچه به توضیح آن پرداخته است این گونه ای دلتنگی از فاصله است فاصله از ان اوج بلندی که زیبایی از فراز آن درخشندگی آراسته خویش را بر آلمان می تاباند. هگل گونه ای بیزاری از دلیل گرایی و خرد ورزی در روشنوایی کانت را بروز می دهد او به گونه ای دلبستگی دارد یه الگوهای یونانی شهر و نخستین گروهک های مسیحی برای فهمیدن و دریافتن . برای او فلسفه ی مدرن، کیش و آیین و زندگی سیاسی آکنده از کمبود و محدویت اند. او پیروزی روشنوایی را بر مذهب پیروزیی بدخیم تر از شکست میداند. پیروزی که خداونگار قانوندهٍ قهارٍ بیگانهٍ بی رحم و ستمگر را از دنیای برون به درون انسان آورد.او می نویسد این روشنوایی هیاهویی پوچی ست بدون هسته ای محکم. اندیشاری ناب از نیستن وهیچی که در واکنش به سنت و آیین میکوشد این هیچی را تبدیل به یک ساختار نماید.

گیتی نوین: پس از این دیدگاه هگل پیش از آنکه در جنا مستقر شود همچون شیلر و شلینگ واکنشی رمانتیک و شیفتناک مانند ژان ژاک روسو را در گفتمان دومش پی گیر می شود که می خواهد این کسوت دژخیمٍ دش انسانی مادی نهادهای نووا را سر بکوبد البته بدون آنکه بخواهد به ریخت نهادهای اندیشه ی پیش از نووایی باز گردد. . .

فرید نوین ـ بله، کاملا همینست که میگویید. اما او پس از اقامتش در جنا تا اندازه ای از انتقاداتش بر روشنوایی از دیدگاه زیبا شناسی و یا مذهبی کاست اما به هر روی هنوزبرداشت او یک برداشت آیینی متاثر از مسیحیت بود که از دید هستی شناسی یا اونتولوژی براین باورست که هوشیاری خداوند از دیدگاه خرد می باید در برگیر ٬٬ دیگری٬٬ باشد . او در دوره ی کارهایش در فرانکفورت و برن به این ایستگاه اندیشه رسیده بود که ٬٬از خود بیگانگی٬٬ پیش از آنکه در فلسفه کشف شود در دین شناسانده شده بود . شاید ریشه های این باور از بوعلی سینا و تفسیرهایی که سنت اگوستین از کارهای اونمودده ست وارد مسیحیت شده باشد ولی به هر روی همانگونه که اندیشمندانی مانند ریموند پلانت یشنهاد کرده اند به باورهگل با دریافتن بازتاب خداوند در ٬٬ دیگری٬٬ موجب دریافتن خداوند میشود. او می نویسد
چنین بر میآید که خداوند می تواند دریافت و یا شناخته شود چرا که این در گوهره ی خداوندست که باید خویشتن را آشکار نماید. تاکه شناخته شود. آنان که میگویند خداوند ناشناخت پذیرست به هر سوی از دیدگاهی مسیحی دلیل نمی آورند چراکه کیش مسیجیت کیشی ٬٬آشکار شده٬٬ خوانده میشود. یعنی که دربر دارنده ی آنچه هست که خداوند به انسان آشکار نموده ست تا که اوبداند خدا چیست .
هگل در این ایستگاه اندیشه خویش هنوز دید فلسفی آتی اش را که میکوشید مسیحیت را در بستر گسترده تری از هستی آدمی عرضه نماید نداشت او تنها میکوشید که به آوند یک منتقد فرهنگی راه هایی برای دگرگونی مسیحیت را جستجو نماید.

گیتی نوین: ٬٬ استواری مطلق٬٬ بنابراین هنگامیکه هگل از ٬٬ دانش مطلق٬٬یا ٬٬ پایگاه ٬٬فرازمند٬٬ سخن میگوید او از گونه ای هستی شناسی مذهبی که بر پایه ی انگاره ی آخر زمان و پایان شناختی هستی استوار است اشاره دارد مانند آغاز کتاب ٬٬آشکارگری ها٬٬ که می گوید ٬٬ من آلفا و امگا هستم ؛ که شاید به پارسی باید آنرا به من الف و ی هستم برگرداند و چنین ادامه می دهد که ٬٬اوکه هست او که بوده و او که خواهد آمد٬٬ .

فرید نوین: دقیقا در خداشناختی یا تئولوژی دو گونه پایان شناختی تعریف شده است یکی پایان شناختی پیامبرانه ( پروفتیک) که در آن پایان جهان هنگامیست که برنامه ی خداوند برای جهان در تاریخ و به واسطه آدمی به نتیجه رسیده است و اینک هنگام داداوری فرارسیده است که تبه کاران به پادآفره در دوزخ و نکوکاران به پاداش به پردیس گسیل می شوند. وآن دیگری پایان شناختی رستاخیزی ( اپاکالی پتیک) است که در آن نیروهای فراگیتیانه برنامه ی پروردگار را به فرجام می رسانند که در آن آدمی بگونه ای متافیزیکی یا فراگیتی وار در سامانه ای نوین در پادشاهی پروردگار و یا در پروازی به پردیس آمرزیده میشوند. هگل در این دوره از کارهایش به پایان شناختی پیامبرانه اعتقاد دارد. البته من با کارهای فلسفی روانشاد فردید آشنایی ندارم و لی انگونه که از برخی نوشته ها از جمله از لابلای نوشته های آقای آشوری دریافته ام گویا ایشان هم به گونه ای اینچنین می اندیشیده اند. به هر روی نوشته های پایان شناختی پیامبرانه مانند کمدی الهی دانته یا اردوی راسپ نامه همواره با سفری به جهان مردگان آغاز می شودکه تبه کاران به سزای کردار تباه خویش به عذابند و نکو کاران در ارامش و خوشنودی پاداش گرفته اند. . .

گیتی نوین : چنین مینماید که هگل می خواست نشان دهد که روشنوایی آنچنان شیفته ی ٬٬روش منفی٬٬ خود شده ست که خودرا بدرون یک ساختار تنگ اندیش و دگم سرنگون نموده ست. و این همانست که یک سده پس از او آدورنو و هورخیمر نیز بگونه ای همسان در بررسی خویش از خردورزی ابزاری روشن وایی دریافت کرده اند به این معنی که گونه ای آزمونیابی تنگ اندیشانه یا پوزیتویسم دگم در بنیان این روشنوایی آمیخته است. به این معنا که اگر روشن اندیش هستید می باید که دشمنی با روان داشته باشید یا گیستفیندشافت باید باشید که شاید در پارسی بتوان آنرا دشروانگار برگردان نمود. به کوتاه سخن این خردورزی دانش منشانه ی روشنوایی هزینه ی گزافی از دید آزمون های پر آهنگ احساسی و نودشی زندگیست که در ماورای چشم انداز آزمون های خردورزانه و دانش های آزمایشگاهیند. . .

فرید نوین : یله هگل در پیش درآمد یادداشتهایش آموزشش در باره ی زیباشناسی مینویسد . هنر در سیمای شناخته شده اش به آوند برترین پیشه ها برای ما چیزیست از گذشته و چنین چیزی از گدشته خواهد ماند. دراین سالهای اخیر همانگونه که شما در یاداشتهای خود درباره ی هنر گرافیک نوشته اید برخی از مفسران این گفته ی هگل را به آوند اعلامیه او در باره ی ٬٬ پایان هنر؛ تلقی کرده اند. تا آنجا که برخی از مفسران نخستین مانند بندتو کروس و ایزرائل ناکس بر هگل خرده میگرفتند که ادعای پوچ او با پدیداری جنبش های هنری تازه ونوین که پس از روزگاران هگل پدیدار آمده اند بی اعتبار شده ست. در زمانهای نزدیکتر به ما نویسندگانی مانند آرتور دانتو ، ج. ام . برنستاین ، و رابرت پپن و جیاننی واتیمو این گفتار هگل را بگونه ای موشکافانه تر به بررسی کشیده اند. ولی به هر روی این تفسیرهای ٬٬پایان هنر٬٬ موجب آن شد که نکته ی مهم کار هگل در بخشی نخست زیباشناسیش به آوند ٬٬پس از هنر٬٬ نهفته بماند . در این بخش از یادداشتهایش هگل به پیشگویی در باره ی هنر می پردازد و میگوید آیین و فلسفه ریخت های فرهنگیی هستند که از ظرفیت هنر برای براورد ٬٬نیاز سترگ٬٬ روان فراتر می شوند. البته در اینجا هگل باز به پیچیدگی تفسیرهای خویش بازمیگردد و٬٬پس از٬٬ را در ٬٬ پس از هنر٬٬ از ویژگی های خود هنر میشناساند که می تواند ٬٬پس از٬٬ خود را بنمایاند. بباور او پس از پدیداری مسیحیت ٬٬راستی دیگر نمی تواند هنر را به آوند برترین رسانه برای نمایاندن هستن خود بکار گیرد٬٬ بنابرین هنگامیکه هگل از ٬٬پایان هنر٬٬ سخن میگوید در واقع اواز پایان گرفتن نقش مذهبی هنر دارد سخن میگوید یعنی همان نقشی آیینی که هنر در دوران یونان باستان داشت. او می نویسد ما دیگر در برابر هنر سرخم نمی کنیم زیرا این آیین و فلسفه هستند که ژرف ترین نیازهای روانی مارا برآورده می کنند. بنابراین هگل در نووایی یا مدرنیته نقش هنر را پایان یافته تلقی می کند و این در واقع بگونه ای پاسخ او بوده ست به اندیشمندان همزمان خویش مانند شلینگ و شلهگل که از شیفتایی ٬٬افسانه سرایی نوین هنر٬٬ یا میتولوژی نو هنر سخن میگفتند. هگل می خواست از پدیداری یک آیینماننده در جامه هنر جلو گیری نماید. زیرا که بباور او در درون روان این نیازمندی به کامگیری درونی از راستی وجود دارد و این به کامگیری تنها در درون شداست. .

هگل از دیدگاهی شیلروار در واقع به موشکافی خردورزانه ی کانت برپایه های دانش خرده میگیرد از دیدگاه شیلری او برخورد میان وظیفه یا گماشت اخلاقی در رویارویی با تن خواسته ها  و انگیزش های اندامی این نبرد روان با تن به گماشت بودن و راد منشی برای خودگماشت و رادی به ستیزه برخاستن با خواسته های دل همه نشان از ناهماهنگی منش شناسی یااٍتیک کانت است که نشان از آسیمگی هستی و پریشانی توده ای یا اجتمائی نووایی و مدرنیته است. او می نویسد
فرهنگ روانگین یا اسپیریچوال در دریافت نووایی ، این دشگزاره یا آنتی تز رادر انسان می زأیاند که او را به موجودی دوزیستانه بدل میکند. به این معنا که اواینک می باید در دو جهان زندگی نماید که با یکدیگر در رویارویی و ستیزه اند. وا ین چنانست که خود آگاهی آدمی سرگردان از این رویارویی و ستیزه ست که او را را از سویی به سوی دیگر پرتاب می کند و ناتوان از ان می شود که خوشنودی و کام برگیرد از یکی از ان دو ویا که ازآن دیگری. چراکه از یک سوی می بینیم که آدمی زندانی واقعیت و شدایش همگانی است زندانی آن هنگام ناپایدار خاکی و در زیر یوغ و فشار نیازها و بینوایی هایش . دردآلوده ی گیتی ،بدام افتاده در ماده ، آرمانهای بجا و دلپذیری از آنها ، چیره شده و دلباخته به احساسهاو نودش های طبیعی . و از سوی دیگر آدمی خویشتن را بر فراز می آورد با اندیشارهای انوشه و جاودانه در قلمرو اندیشه و آزادی، به خواست خویشتن می گیرد قوانین تکتاگان و یونیورسال و بایسته های گشتنده را جهان را برهنه میسازد از نیروی زندگانی اور و شکوفایی واقعیش وآنرا آب می کند در گسیختاری و آبستراکشن
بنابر ابن به گمان هگل نووایی شکافی میان تن انگیزی های آدمی و خرد او پدیدار آورده ست که او را به موجودی دوزیستا در دو جهان بدل نموده ست وبا این همه او در هیچکدام ازین دو جهان اشیان ندارد بگمان هگل تنها گماشت تووایی می باید چاره نمودن این دوگانگی باشد (ادامه دارد)
















داستان شگفت انگیزی که پس از این همه سالیان دراز هنوز ما کورکورانه باچار  چوبی مانند نو وایی اروپایی (مدرنیته)که امروزه مورد تردید و بازخواست اندیشمندانی چون دریدا و فوکو و هابرماس و بس دیگراز هنرمندان دادا و فوتوریسمو و پسا نووایی و به دیگر از آنهاست به بررسی های تاریخی می پردازیم و در این راستا نا آگاهانه نادرستی ها ی تاریخی را در تاریخ ایران فتوا می دهیم که موجب افسوس است برای نمون   ادعا می کنیم که هرگز هیچ روحانی تا پیش از سده بیستم فکر برانداختن پادشاهی را در مخیله نمی توانست بپروراند . و نمیدانیم که  که گوماتا یا بردیای دروغین از موبدان بود و داریوش خود از خاندان موبدان بود و که اردشیربا بکان خوداز خاندان موبدان بود و باید که نام تنسر وکارتر و آذرفرنبغ را نشنیده باشیم و گرکه تاریخ باستان بسیار دورست می بایست به کمترین لااقل نام شیخ زاهد گیلانی و شاه اسماعیل صفوی را  بیاد می اوردیم  و یا «نیرنگ عقل» هگل را با “اراده به نیرومندی” نیچه به هم بیامیزیم و سپس به پوجی ادعا کنیم که در بررسی کلان حادثه ضرورت ندارد و با این همه از”اراده به نیرومندی »سخن بگوییم  که در این مقوله حادثه است. و یاکه دوبیتی از شهریار بخوانیم و به کمترین  تفاوت میان مولانا  و ملا را  ندانیم  و مولانای شمس را ملا نخوانیم. و سپس  از دکتر نصر  که پژوهنده ای سترگ در اندیشه های فلسفی صدرالمتاهلین است ایراد بگیریم و ناآگاهانه از ریخت اندیشار باشمندانه ی«اگزیستانشیلیسم» صدرای شیراز که با بینش کیرکه گارد و سارترم و کامو نزدیکی دارد ایشان  را سنت گرا بخوانیم و یا تفسیر سطحی جامعه شناسی از تلفیق نووایی و اسلام  و بگوییم «مثل جمهوری اسلامی – مثل آزادی زنان اسلامی– باعث غفلتی شد در کل نیروهای اجتماعی» این گونه برداشتها  را به  بی ژرفی « به علت جهل بقیه و به علت غفلت بقیه» پیوند دهیم که گویی این زنان بودند که جاهل بودند و غافل  وساده لوحانه فریب خوردند!!

گیتی نوین / ۰۹ تیر ۱۳۹۲

 





گیتی نوین گرامی، اول آن که تردید افکنی های پست مدرن ها به هیچ وجه به طور منطقی نمی تواند مانع باز خوانی تاریخ بر مبنای تجربه ی مدرنیته شود. یرای آن که پست مدرنیسم خود آگاهی/ آگاهی انتقادی نسبت به تناقض ها و تنش های مدرنیته است، نه نفی مدنیته به مثابه تجربه ای تاریخی. دوم آن که هابرماس نه پست مدرن، بل از مدافعان به انتها رساندن پروژه ی نا تمام مدرنیته است. سوم آن که سخن نه بر سر کشتن شاه به دست روحانیان، بل سخن بر سر برانداختن پادشاهی، به مثابه یک نظام حکومتی است. آری ایده ی برانداختن نظام پادشاهی و بنیان گذاری نظام مشروطه یا جمهوری ایده ای قرن بیستمی است، اما کشتن پادشاه و بر تخت شاهی نشستن رسم و آیینی کهن است. چهارم آن که نیکفر گرامی،به هیچ وجه چنین عبارت بی معنایی را به زبان نمی آورد که : در بررسی کلان حادثه ضرورت ندارد، بل می گوید تحلیل در سطح ماکرو/ کلان مبتنی بر درک ضرورت ها و روندهای علی است، در حالی که تحلیل در سطح خرد مبتنی بر درک سوانح و حوادث و نیت و قصد کنش گر است. به همین دلیل ایشان در نقد تحلیل در سطح خرد یا بیوگرافیک پدیده ی خمینیسم یاد آور می شود که در این تحلیل، نقش نیت و قصد و نقشه و برنامه ی خمینی چنان برجسته می شود که گویی تاریخ تابع طرح و نیت خمینی بوده است، به همین دلیل و یادآور می شود که بهتر آن است، برای درک پدیده ی خمینیسم به ترکیبی از تحلیل در سطح کلان و خرد بپردازیم. پنجم آن که دوست گرامی مهدی خلجی شعری از شهریار خواند که در آن شهریار می گوید: مولوی خاطر به عشق شمس باخت/ وینهمه دیوان به نام شمس ساخت/ نی همین بر طبع ملا ، آفرین / آفرین بر شمس ملا آفرین / شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد / در زبان شعر ملا جلوه کرد. بی شک مهدی خلجی گرامی تفاوت مولانا و ملا را می داند. اما من نمی دانم شما انتظار داشتی ایشان هنگامی که به این شعر استناد می کرد چه کند؟ آیا انتظار داشتید که ایشان ملا را مولانا بخواند و یا یاد آور شود که شهریار باید می گفت مولانا نه ملا؟ بدیهی است که در آن صورت شهریار اگر زنده بود می گفت دوست گرامی اول آن که بند وزن مرا بر آن داشت که بگویم ملا، دوم آن که در تاریخ از مولانا با عنوان ملای رومی نیز یاد کرده اند. ششم آن که سنت گرا خواندن حسین نصر نه نشانه ی ناآگاهی، بل عنوانی شناخته شده و رایج برای شناخت پروژه و روایت ایشان است. در ضمن ایشان نه صدرا شناس برجسته، بل احیاگر اندیشه ی خرد جاودان یا حکمت خالده است و بیشتر وام دار سهروردی است نه صدرا. اگزیستانسیالیسم خواندن صدرا نیز از جلوه های صنعت بومی سازی ناسیونالیسم شیعی است که نباید آن را خیلی جدی گرفت!
 پارسا نیک جو / ۱۰ تیر ۱۳۹۲


دوست گرامی
- “باز خوانی تاریخ بر مبنای تجربه ی مدرنیته “(بت بم تم) هیچگونه مفهوم علمی ندارد . به دیگر سخن “راستی تاریخ” جدا از پنداره ی آماریش مفهومی متا فیزیکیست .چنین می نماید که به باور شما (بت بم تم) همسان دستیافتن به ” راستی” تاریخ است. و حال آنکه ” راستی” پخشاره ای آماریست در درازای زمان که با سنجه های شناختی همچو ن میانگین و نماد و پراکندگی و دیگر ازین گون پنداشت میشوند و مورد آزمون برای پذیرش قرار میگیرند تا چندگاهی که فراهم امدن آماری بهتر پذیرش پنداشتی دیگر را سبب شود. (پاپر).
دوم آن که من ادعا نکرده ام که هابرماس پست مدرن، است و اگر شما چنین از نوشته ی من گرفته اید درشگفتم که چرا دادا و فو توریسمو و دبگران را از قلم انداخته اید . ا لبته هابرماس خود میگوید که اندیشار روشنوایی خویش را از ماکس وبر به وام گرفته ست و به انتها رساندن پروژه ی نا تمام مدرنیته او همانگونه که ژان فرانسوا لیوتارد و دیگران نوشته اند بر پیشینه ی خشک اندیشی کهنه ی هگل از اندیشار های خداشناسی و یکتاوایی پایمند ست. که به گفته ای دیگر مدرنیته ی او هیچ وابستگی به روشنوایی امانویل کانت ندارد.
و سوم آنکه جمهوری ایده ای قرن بیستمی نیست که چه در سده های باستان در استان شهرهای یونان , و چه در کارتاژ و چه در رم و در سده های میانه چه در ونیز و سن مارینو و پیزا و سیه نا و سویس و هلند جمهوری مشروطه بوده ست. و البته به گونه ی مدرن آن نخستین جمهوری د ر سده ی هفدهم با کشتن چارلز نخست در انگلیس هویدا شد و اگرکه پسر کرامول با حزب جمهوریخواه انگلیس می توانست کنار آید شاید که چارلز دوم سرنوشتی دیگر داشت و سپس جمهوری فرانسه د ر سده ی هیجدهم پدیدار آمد و بسا جمهوری های دیگر .
چهارم آن که بررسی کلان و خرد که به گونه ی الگوی ریاضی در اقتصاد مورد گفتمان است به آشکاری بستگی های علی رخدادهای خرد با روندارهای کلان را نشان میدهد. چگونه رخدادهای در سطح خرد میتوانند از روندارهای کلان نشات نگیرند.؟ و چه گونه می توان به پندار آورد که رخداد های خرد بر روندارهای کالان هنایش نداشته باشند؟ البته من هرگز گفتمانی فرهیخته را ندیده ام که در آن کسی مدعی شود که “تاریخ تابع طرح و نیت خمینی بوده است” حتی ، پسر آقای شریعتمداری هم در میز گرد شما چنین ادعایی کاریکاتورانه را نداشت.
پنجم آن که دوست گرامی مهدی خلجی می توانستند شعر شهریار را درست بخوانند که در آن شهریار می گوید: مولوی خاطر به عشق شمس باخت/ وینهمه دیوان به نام شمس ساخت/ نی همین بر طبع مولا ، آفرین / آفرین بر شمس مو لا آفرین / شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد / در زبان شعر مولا جلوه کرد. بی شک شهریار اگر زنده بود می گفت دوست گرامی سعدی می گوید : چو مولام خوانندو صدر کبیر / نمایند مردم به چشمم حقیر. و ناصر خسرو میگوید : هرکه او بیدار گردد بنده ٔ ایشان شود / زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. و نظامی می گوید : نهان با شاه میگفت از بناگوش / که مولای توام هان حلقه در گوش و منوچهری که می گوید : زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی / هرکه مولای کسی باشد مولا نشود. و چه بسا سروده های دیگر
راستی که چه خنده اور میشد اگر که در این سروده ها به جای مولا واژه ی ملا را بکار میبردیم
. ششم آن اگزیستانسیالیست خواندن ملا صدرا را نه تنها دکتر نصر در کتاب ارجمندش ملا صدرا بیان کرده ست که همچنین پژوهشگران غربی فلسفه همانند هنری کروبن ؛ موریس جیمز؛ سسیل بن ماریاژ، ژول جانسن ، ویلیام چیتیک ، چارلز تالیافرو ، کریستیان جامبت و دیگر ان

گیتی نوین / ۰۸ مرداد ۱۳۹۲

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر