۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

کفتگویی در باره ی غرب زدگی ومدرنیته -- بخش نخست



گیتی نوین ـ هراز گاهی که به گفتگوها و گفتمان های  منورالفکران کشورمان نگاه می کنیم  از اینکه موضوع هایی در خردورزی مانند مردم سالاری و آزادی و یا پیشرفت اقتصادی در بررسی هایی بدور از واقعیت و بدون کنکاش با گواهه ها از رویدادها ی تاریخی مورد گفتگو قرار میگیرند به شگفتی  می آئیم  به ویژه هنگامیکه برداشتهای این منورالفکران را از اندیشارهای اندیشمندان غرب می خوانیم از خود می پرسیم چگونه ممکن است که کسی آز آثار آنان چنین برداشتهایی داشته باشد. و با این همه این گفتگوها آنچنان  جدی مینمایاند که گویا گفتاکی خرد ورزانه در میان ست.

 یک نمونه ی بارز از این  سان کجروی ها و گمراهی ها   دشواری در باره ی انگاره ی مدرنیته یا نووایی است که با تعاریفی نادرست وبرون از تاریخ همچون کاخی کاغذین برخاسته  شده است -- که نمونه هایی ازین گونه اندیشیدن را  درچندین ویدئو در یوتوب زیر آوندهای مدرنیت و غرب زدگی و تجدد می توان دید--  و چون بسیاری از داوُشهایی که در این گفتگوها ست بسیار غریب می نمایند، دراین گفتگو می خواهیم  به  نووایی و نوگردی و یا مدرنیته و مدرنیزایشن  بپردازیم. و پیوند اندیشارها ی خردورزانه  را بر پیشرفتهای فناوری و اقتصاد ببررسی بگیریم.

 در این گفتگوها  میکوشیم تا نشان دهیم که پیشرفتهای فناوری و اقتصاد در غرب  که موجب  پیشرفتهای دانش و فرهنگ شد از  سرمایه های تاراج شده و نیروی کار ارزانِ دهنادِ برده داری در کشورهای مستعمره بود که تغذیه میشد. و یه سخنی کوتاه گسترش صنعت و اقتصاد غرب  بار آماده از  استعمار بود که  مجال خردورزی را فراهم آورد، زیرا که دارایی و نوامندی به مردمان  مجال  فراغت  میداد  و برای اندیشار های خردمندانه بازاری پدید می آورد.  

و در این گفتگوها  این باور کورکورانه  را که اندیشمندانی مانند  هیوم و میل و ولتر و مونتسکیو و دیگران  همه فرزانگانی  بخرد  بوده اند با گواهه هایی از نوشته های خود آنان  ببررسی  می گیریم  و بدون آنکه بخواهیم از ارزش اندیشارهای خردمندانه ی آنها بکاهیم نشان  خواهیم داد که بسیاری از آنان نژاد پرستانی بوده اند که همه ی باورهای مردم سالاری و آزادیخواهانه را برای مردمان سپید پوست تجویز می نموده  و مردمان غیر اروپایی را تنها به آوند برده باهوده می شناختند.  

فرید نوین - درستست. به گفته ئی ساده، هنگامی که  به فلسفه ی اروپا  می  نگریم یک روندار ویژه را، که بتوان آنرا مدرنیته یا نووا  خواند  پدیدار  نمی بینیم. گواک هایِ discourses دکارت و کانت و میل و هیوم تا هگل و هایدگر و تا فوکو  و گادامر و دیگر خردورزان اندیشه های غرب وجه مشترکی بنام مدرنیته و یا نووایی نداشته اند و به ویژه هیچکدام آنها، مگر هگل، داوُش این نکرده اند که در باره ی چیزی بنام مدرنیته ی اقتصادی یا صنعتی دارند فلسفه بافی میکنند. و البته در دانش اقتصاد هم نه آدام اسمیت نه ریکارد و نه کینز و نه فریدمن که درباره ی  پیشرفت اقتصاد نوشته اند، درباره یِ پیوندِ اندیشارهای شناخت و فراهستی  (متافیزیک) با روندارهای تولید و مصرف و رشدش اقتصادی دغدغه و کنجکاویی نداشته اند . و به همین سان تاریخ نویسان انقلاب صنعتی پیدایش  گاریک های بخار steam engine و یا راه آهن  را به مدرنیته  و باورهای خردورزانه نسبت نداده اند . 

به هر روی، البته میدانیم که هر چیز تازه ای مدرنست ولی هرچیز تازه از  نگرش ویژه ئی که  برپایه ی روشن واییِ Aufklärung کانت  باشد،  و به گمان منورالفکران ما  ازخاستگاه مدرنیته  و پیشرفت اقتصادی غرب  پدیدار شده باشد،  پیروی نمی کند. البته  این را انکار نمی توان نمود که گروهی از جامعه شناسان غربی به پیروی از فیلوزوفهای  (و نه فیلسوفان) فرانسوی مانند ولتر و مونتسکیو و دیدرو  از مدرنیته سخن میگویند، ولی مفهوم و اندیشاری که اندیشمندانی مانند فوکو و هابرماس از مدرنیته دارند به هیچ وجه شباهتی با آنچه که   مدرنیته شناسان ایران  ساخته اند از این واژه پرداخته اند  قرابت و خویشاوندی ندارد.

 دشواری از آنجا ناشی میشود که این منورالفکران، دیدهایی  جامعه شناسانه را، که بیشتر بباور های دینی می مانند، را  کورکورانه پذیرفته اند. زیرا  که هیچگونه  آزمونی اندازوا به شیوه یِ دانش و آمار برای  آزمایشِ درستی  اندیشار هاشان، در دسترس  ندارند.  و ما خواهیم دید که فناوری و دانش در سده های میانی هم در پبشرفت بوده ست و اینگونه بخش بندی ها تنها پرده هایی هستند که در پس خود راستی ها تاریخ  را پنهان میدارند. 

تنها گروه اندکی از اندیشمندان غرب، که بیشترشان جامعه شناسان  و مردم شناسان هستند، زیر هنایش نوشته های مارکس و ماکس وبر  به گونه ی داوُشانه و نه با روشی دانش پذیرانه، و نه برپایه ی آمار و گواهه های در خور آزمونگیری، به  چنین بینش ها گسترش داده و آنها را با تمامی جریانهای فلسفی و تاریخ غرب  در پیوند داشته اند، و سپس این فرایند ساختگی را موتورِ حرکت دهنده ی تاریخ مدرن قلمداد می کنند. و البته  با این ساده انگاری نمی توان فلسفه و اقتصادِ غرب را بررسی و شناسایی نمود.  اینکه دشواری ها ورویداد هایِ تاریخ مدرن را تنها به صرف آنکه در آن وا‌‌ژه ی مدرن آمده است به  اندیشارمدرنیته پیوند زنیم نادرست و نارواست. 

 بگمان من برای  بیزشِ خردورزی و بازگشایی کلاف به هم پیچیده ی مدرنیته در ایران بهتر آنست که بگونه ای بسامانه دشواری ها را در ابعاد مختلف شان نشان دهیم. و شاید با هوده باشد  که از اندیشار فلسفه تاریخ آغاز کنیم . البته از همین آغاز می باید که میان فلسفه سیاست و نگرش سیاسی تمایز قایل شد.

در فلسفه سیاست از بودن شناسیِ ontology آنچه که می باید باشد، و یا آنچه که از ویژگیِ انسانیت است، سخن میگوییم. وازاینروست که فلسفه ی سیاست به زیر بنای مَنِش و اخلاقِ قانون می پردازد. اینکه، برای نمون، گمارش دولت و کرانه های فرمانروایی دولت چیست وکجاست؟ و چگونگی دادگستری و آزادی و حقوق و منافع و رفاه ملی را پی میگیرد. 

و حال آنکه نگرش سیاسی اگرچه ازین گفتمان ها بهره ورمیشود، اما بیشتر سر و کارش با نهادها و ساختارها و بنیان های سیاسی در جامعه اند که در بر گیر جامعه ایران  نیز می باشد; بنابراین دیدش سیاسی ; به گونگیِ نظام های سیاسی و بینش های پیشرفت سیاسی ، فرهنگ سیاسی،  روشهایِ رسانگی و پیوند، چگونگی ریخت گیری سیاست و رهبری سیاسی و قواعد و قانون های قانون گزاری، جدایی قوا ، و چگونگی قانون اساسی و مدیریت اجرایی وارتش و امنیت ملی می پردازد. در این گفتگوها با همه ی اهمیتی که نگرش سیاست دارد ما به آن نمی پردازیم زیرا که گواگ discourse آن پرسار ها  issues جنبه هائی فنی دارد که در حوصله یِ این گفتگو نیست. 

بسیاری از اندیشمندان سیاسی همچون توماس هابز، جان لاک ، دیوید هیوم ولتر ، دیدرو ، ژان ژاک روسو ، و ایمانوئل کانت بدین گونه به اندیشارهای سیاسی خویش نگریسته اند. یعنی آنکه بنیان نگرش های سیاسی این اندیشمندان بر پایه فلسفه های سیاست ژرفا و استواری گرفته است. تنها گروهی از اندیشمندان غرب مانند هگل . مارکس و نیچه از این الگو پیروی نکرده اند که شاید این گروه دوم را بتوان با اندیشارها ی مدرنیته ای که در ایران پا گرفته ست پیوند داد.

فراموش نکنیم که فلسفه ی آلمان با همه ی دستاورد هایش، و داشتنِ اندیشمندانِ  سترگی همچون کانت و هگل، زادگاه اندیشارهای نژاد پرست و شومی بود که موجب برپایی  دهناد هیتلری  آلمان شد. و با همه ی سترگی وژرفای اندیشه های کانت و هگل، اندیشه های پلید برتری نژادی آنان براستی مایه ی شرمساریست. و یا در فرانسه، برای نمونی دیگر،  این اندیشارهای نژاد پرستانه ی فیلوزف ها بود که در هنگام برپاخیزی شورش های دانشجویی وکارگریِ ۱۹۶۸  به ژنرال دوگل پروا داد تا به گونه ای  آمرانه به بزرگترین پایگاه آنروز فرانسه دربادن بادن آلمان  برود و از ژنرال ژاک ماسو  به پرسد که آیا ارتش آماده ی دفاع از رژیم او می باشد. و آیا در صورت لزوم بسوی اعتصابیون شلیک خواهد کرد؟ ژنرال ماسو بیدرنگ آمادگی فرستادن سپاهی برای کمک به او را آگاهی داد و پایگاه عملیاتی در وردن برای این منظور بر پاشد. و در واقع سخنرانی آتشین چهار دقیقه ای دوگل روز ۳۰ می که از همه گونه آمادگی آگهی میداد بر پایه ای قولی بود که ماسو به او داده بود. و البته این گونه نگرش زورآزمایانه  را هنوز  نمی توان در کشورهای دمکراسی به کلی از میان رفته پنداشت.

 شاید تنها در کشورهایی که با رژیمِ وست مینیستر اداره می شوند،  یعنی انگلیس و کانادا و استرالیاست که سامان مردم سالاری تا اندازه ای جاافتاده ترست. اما حتی در این کشورها هم هنوز از نووایی دیوانی (مدرنیته یِ سکولاریست) با تفکیک قوایِ ناب و مردم سالاری و آزادیِ بی غلّ و غش در آن ریخت رویایی که آقای زیبا کلام یا آقای آشوری بر آن داوش دارند  سراغی نمیتوان یافت.

و یا در رژیم آمریکا دادوران نه نفره ی دادگاه عالی یا supreme court را رئیس جمهور برمیگزیند و البته سنا ی آمریکا نیز می باید گزینش او را بپذیرد ولی قوه ی دادگستری آنچنان که در ایران قلمداد میشود از قوه یِ اجرايیه و سرمایه یِ کمپانی هایی که پشتیبان آنست جدا نیست. و از اینست که دو حزب دمکرات و جمهوریخواه بس خوشنود خواهند بود اگر که گزینش دادوران دادگاهِ عالی به هنگامی بیفتد که آنان زمام امور را در دست دارند و یا در نظام وست مینیستر قوه اجرایی و قانون گذاری به هم آمیخته اند و نخست وزیر انگلیس، کانادا و استرالیا نخست باید که نماینده مجلس باشند. به هر روی همانگونه که شما گفتید در ایران متاسفانه ادعاهای شگفت انگیزی در باره ی کارآیی نظامهای حکومتی غرب میشود که بیشتر به رویا پردازی میماند. و بگمان من شناسه ی غرب زدگی برای توصیف اینگونه رویا پردازی هاست.

گیتی نوین:  شاید با هوده باشد که بیش از گردهم آوری  برآیندها به ادامه ی بررسی دگردیسی های فلسفه سیاست و پیوند آن با مدرنیته بپردازیم و پیش از هرچیز تکلیفمان را با هگل و برداشت او از مدرنیته روشن کنیم. چون اندیشار مدرنیته در غرب در پنجاه سال گذشته دچار دگردیسی فراوان شده است که البته هیچ ربطی هم به گفتمان ایرانی آن ندارد. منظورمن اینست که در این چند دهه ی اخیر گونه ای ناخشنودی جهانی در باره ی اروپا محوری مدرنیته پدیدار شده ست.

فرید نوین: بله به هر روی باید گفت که ادعاهایی که در باره ی اندیشار مدرنیته می شود در اندیشارهای کانت ، هیوم ،لاک ، روسو، لایب نیز و دیگران دیده نمی شود. البته شاید سر چشمه این رویاپردازی های آقایان آشوری و گنجی و نیکفر و زیبا کلام و دوستانشان را بتوان ازگونه ای تاثیرگیری شتابزده از اندیشه ی برخی از اندیشمندان پس از هگل مانند نیچه، مارکس، هایدگر ردیابی نمود البته آغاز اینگونه نگاه از بررسی هگل از انقلاب فرانسه در کتابش پدیده شناسی روان Phänomenologie des Geistes آغاز شد.

گیتی نوین :   اندیشمان نووایی به ويژه درسال ۲۰۰۸ با بررسی ژرف و اندیشه بر انگیز کاتلین دیویس  Kathleen Davis با زیر پرسش آوردن رده هایی همانند مدرنیتیه، سکولاریزم وسده های میانه، در کتابش زیر آوند دوره بندی و سرورانگی (Periodization and Sovereignty ) هویدا تر گشته ست. 

به باور  دیویس،  شناسه هایی مانند "سده های میانه" یا " عصر نووایی"  شناسه هایی با هوده نیستند  و حتی موجب گمراهی می شوند. زیرا که این شیوه ی نگرش،  "جهان-دربرگیریِ" شناسه هایِ  امروزینِ  "سده های میانه" را  از یکسو  همگام و همزمان  با جهانِ "دیگران"  میگیرند و ازسویی دیگر  در کشورهایی که هنوز پیشرفته نیستند، در هنگامگذاری،  سده های میانی را  به پس و پیش  می کشند،  و این  همواره با پیشداوری هایی همراه ست که نشان از خشونتی نهفته دارند. 

و می باید به یاد داشت که هنگامگذاریِ "سده های میانه" در هنگامی بود که "تاریخ اروپا در اوجِ  قدرتِ استعماریش، ملّیت گرائیش و امپراطوری گستریش"  بود ،  دیویس با اشاره به پرسشِ دیپش چاکرا بارتی  Dipesh Chakrabrty که:"آیا شناسایش برخی یا گروهی به آوند پیش-از-نووایی یا نا نووایی، می تواند  هیچ چیز بجز رفتاری  زوروارانه باشد؟" می نویسد:
دشواریی که ، برای ده ها  سال پدیدار بوده است، اینست که یگان  هایی مانند؛ "آشاوان sacred- سده های میانی medieval- زمینداری feudal"  و "دیوانی secular- نووا modernity- سرمایه داری (یا مردم سالاری)" نیروهایی زداینده گر پدید میاورند،  و از برای آنکه به سیاستِ  جهانگانگیِ نووایی global political modernity    اندر شوند نیازِ  به آن دارند که هم راستا با ویژگی هایِ تاریخیِ فرهنگ، اقتصاد، و ریختهایِ نهادها، شوند . (...) 
شناساندگانِ سده هایِ میانی نشان داده اند که چگونه بخش بندی هایی مانندِ؛ سده های تاریک/ عصر نووا  یا  سده های میانی/ عصر باززادگی renaissance همسانی هایی را پدید میاورند که نه تنها ویژگیهایِ نوووا را درسده هایِ میانی و ویژگی هایِ "تاریکِ" را در دوران نوا را در زیر  پرده این شناسه ها می پوشانند، که بل تاریخِ رشته هایی مانند فلسفه و پزشکی را کجریختی  میدهند  و راه ها را بر تاریخِ اقلیت هایی مانند زنان، نژاد ها و آئین های سرکوب شده می بندند. 

 البته برای بسیاری از پژوهشگران واژه هایی مانند مدرنیسم و مدرنیته با گونه ای پیش داوری گزیر ناپذیر همراهست، که برای نمون، اگر کسی بر مدرنیته خرده بگیرد؛  به این میماند که او سنت گراست و یا که واپس مانده ست . و این گونه پیش داوری ها بنیانِ سستی برای یک داوریِ درست پدید میاورد و از اینروست که امروزه بسیاری از پژوهشگران از کاربرد این واژه ها سر باز می زنند. 

افزوده بر آن اینکه، گروهی از پژوهشگران  با یوجین وبر Eugen Weber، همراهند که در کتابش  La fin des terroirs : la modernisation de la France rurale, 1870-1914 در ۱۹۷۶ نشان داده است که حتی در کشورهای غربی مانند فرانسه مدرنیزاسیون و یا نوگراییِ روستا ها در قرن نوزدهم  پدیده ئی همانند استعمار داخلی بود . و یا همانگونه که شاموئل آیزنستادت Shmuel  Eisenstadt و ولفگانگ شلاختر Wolfgang Schluchter  در نوشتارشان   Introduction: Paths to Early Modernities: A Comparative View    می نویسند؛  اندیشارِ نخستین هوادارانِ مدرنیته، که بر آن بودند؛ که روندار اقتصادی ،سیاسی و فرهنگی مدرنیزاسیون در ریخت اروپایی آن موجب همانند شدن جهان خواهد گردید، امروزه دیگر مورد تردیدست، و پیوندهای میان  شهرگارین ها (تمدن ها )  به ويژه نووایان هرگز ایستا نبوده است  و   جامعه ی پیشرفته که به آوند آماج برای دیگران گرفته شده  است  دائماٌ  یکسان نمانده اند.  من خود به یاد دارم  که در دهه ی  ۱۹۷۰  در انگلیس همه ی گفتگو ها بر سر  آن بود که چگونه شده است که اقتصاد ژاپن از انگلیس دارد جلو می زند. و این پیشی گرفتن نه بخاطر خردورزی عقلانی ژاپن بود و نه بخاطر آنکه نهادینه هاشان را بدور انداخته بودند.

 اندیشه های  منورالفکرانی مانند آقایان آشوری و گنجی و آجودانی و نیکفر و زیباکلام  و بهنام هنایشِ رخنه گرِ گونه ای شستشویِ مغزی را نشان میدهد. شستشوی مغزیی  که  اندیشارِ اروپا محوریِ  مدرنیته را  خواستنی می نمایاند و  همانگونه که یوهانس فابین Johannes Fabian  در کتاب هایش  مانند   مردم شناسی با گرایش Anthropology with an attitude و  هنگام و دیگری :چگونه مردم شناسی موضوعش را ساخت Time and the other: How anthropology makes its object   نشان میدهد؛ احساسِ حقارتِ مردمانِ گرفتار در  بندِ زور آنها را وادار به پذیرفتن همه یِ معیارهایِ ارزشیِ زورآوران می نماید؛ همانند آن زن کنگویی که  برای اینکه شوهر سپیدپوست بلژیکی اَش به او پروا دهد تا  بر سر میز ناهار با او و فرزندش بنشیند و دیگر کتکش نزند حاضرست همه ی آداب او را بپذیرد.  

به نوشته ی فابیان، مردم شناس غربی در بررسیِ "دیگری" همیشه از "دیگری" فاصله می گیرد،‌ فاصله یی هم زمانی و هم مکانی و بنابراین "دیگری" هرگز هم سخن و هم اندیشه و همکار و همبازی با او نیست. و البته روشن است که چرا او نمی خواهد با مردمان بی نوای استعمار زده دمخور باشد. اما تیره بختانه از این سو، خواندن دیدگاه ها و برداشت های منورالفکران ما نیز چنین می نمایاند که آنها نیز "دیگریِ" زورمند را در فاصله ی مکانی فرازتر و زمانی پیشرفته تر در میابند و حال آنکه در تراز با اینان جلال آل احمد چنین فاصله ها را تنها به سبب دسترسی غرب به فناوری می دید. و حاضر نبود که فراموش کند که ارزشِ "بنی آدم اعضای یک پیکرندِ" در فرهنگ او از ارزش گفته هایِ نژادپرستانه ی مونتسکیو و هیوم و میل و دیگران بس فراتر ست . و میدانست که غلبه کردن بر ماشین و تکنولوژی هر روز آسانتر می شود و زدودن آن فاصله سخت نیست، همانگونه که ژاپن و کره و سنگاپور و چین نشان دادند. ولی آدم شدن چه مشکل.

در هنر که دغدغه و پیشه ی منست؛ اندیشار مدرنیسم به همینگونه دگرگونی گرفته ست.   مارشال برمن در کتابش All That Is Solid Melts Into Air,  می نویسد:


من نووایی را تلاش مردان و زنان نووا برای شدن به کنشگرها و در باشه هایِ نوگشتگی تعریف می کنم،  تا که جهان نووا را به چنگ گیرند و در آن خانه خویشتن را آسوده دارند. ... اگر که ما نو وایی را چالشی برای به خانه رساندن خود در جهانی پیوسته در دگرگونی  بیاندیشیم در خواهیم یافت که هیچ نشان نووایی نمیتواند برای همیشه قطعی باشد. 

بِرمن در این کتاب، مدرنیسم را پاسخ زیباشناسی به نووایی آشنایش داد یا به گفتی دیگر، نووایی پاسخی زیباشناسانه بود به نوآورش. برای او ارزش زیباشناسانه ی نووایی آشکار بود زیرا نماد نووایی برایش بودلر، سروده سرایِ فرانسوی بود اینگونه شناسش از نووایی نیازمند به یک داوری سخت و نادگرگون پذیر در باره زیباشناسی بود.کلمنت گرینبرگ Clement Greenberg اندیشمند نامی سالهای ۱۹۴۰ در باره ی نقاشی نووا ، در نوشته اش "هنرِپیشرو یا هنرمانند" Avant-Garde and Kitsch براین رِکِـّه می نمود که هنر را باید از هنر مانندها یا کیچ تمیز داد. نووایی به تعریف او " بکار بردن ویژگیِ شیوه های یک رشته است برای خرده گیری از همان رشته، نه از برای سرنگونی آن که بل برای آنکه آن رشته را در زمینه های بارآورش بنیانها یی استوارتر دهیم". و البته نووایی همه فرهنگ و پیشرفت نبود و جنایت های آن تنها به برده داری و استعمار پایان نمی گرفت. همانگونه که پاتریک وولف Patrick Wolfe در نوشته اش زیرآوند؛ استعمارِ زمین ربایان و نابودی بومیان Settler Colonialism and the Elimination of the Native می نویسد:
همان گون که به آشکاری پیداست، بدانسان که ایزابل هال Isabel Hull می گُوَد، شتاب، اندازه، و انبوهی برخی از ریختهای نسل کشی نیازمند به فناوری مرکزی و توانایی های کاراندازی و اداری دولتهای نوواست. این به معنای آن نیست که گواکِ زمین ربایان-استعمارگر می باید به گواکی پیش از نووایی یا کمتر از نووایی گرفته شود. که بل همانگونه که رده ایی از اندیشمندان مانند دبلیو. ای.بی دبوآ W. E. B. Dubois ، هانا آرندت Hannah Arendt و آمه سه زر Aime´ Ce´saire گُویده اند برخی از ویژگی های کانونی نووایی سرآغازش در مستعمره ها بوده ست.

به کوتاه سخن،‌ نووایی سویی تیره و نامردمی هم دارد. بررسی اندیشار مدرنیته می باید جنبه ی سیاسی و اروپا محوری را همراه با شناخت ساخت استعماری آن در بر بگیرد و اینرا از اینرو میگویم که من در نوشته هایِ منورالفکرانِ ما چنین درکی متعادل را نمی بینم.


فرید نوین:  به هرروی دشواریِ این داستان سری دراز دارد. وگر که بخواهیم آنرا از دیدی خردورزانه موشکافی کنیم شاید نیاز به آن باشد که همه ی فلسفه را زیر این گفتمان قرار دهیم و اگر که بخواهیم به تاریخ مدرن بپردازیم آن نیز نیاز به گفتمانی گسترده خواهد داشت چه از دیدگاه سیاسی و چه از دیدگاه اقتصادی. و به همین گون در باره ی مدرنیته در ادبیات و هنر و موسیقی نیاز به تحلیل و تفسیرِ دیدگاه های بسیاریست. ولی این بعد ها به هیچ روی  با هم پیوندی ساده و یکسویه ندارند.

گیتی نوین: درست  ست. ولی شاید بتوان فهرست وار و به شتاب دشواری هایی را در میان نهاد، تا نشان دهیم که چرا بسیاری از ادعاهایی که می شود بی پایه وبی بنیان است. برای نمون در یکی از این ویدئو ها یکی ازین "اندیشمندان"  چنین عنوان می کنند که همه ی پیشرفت غرب ناشی از انست که بنیادگرایی در غرب کنار گذاشته شده است و همه یِ طرز تفکر غربی، پس از دوران روشنوایی، به زعم ایشان گویی به آیینِ مدرنیته گرویده ست.  و البته قصد ما از این گفتگو دفاع از بنیادگرایی نیست. اما بر این باوریم که فرهنگِ هر جامعه از هستن و درگیریِ همه ی طیف های اندیشه ئی؛ از بنیادگرا تا نووا و از آزادی خواه تا محافظه کار و از دست چپی تا دست راستی  پربارتر و خجسته تر میگردد. چرا که از بر خورد اندیشه هاست که تازگی ها و فرازمندی و فرزانگی پدیدار می شود. 

اما چنین به دید میاید که امروزه این باور بر طبقه یِ روشنفکر ما مستولی شده ست که شرط پیشرفت اقتصادی و سیاسی یک کشور بدور افکندن باورهای بنیادگرایانه ست . و برای پیشرفت همه باید روشنگرا و نووا باشند. یکی از این منورالفکران ادعایش اینست که یکی از دلایل عقب ماندگی ما اینست که که در فرهنگ ما، جرأت اینکه از واژه ی"من" بهره گیریم را نداریم و همیشه از "ما" سخن میگوئیم و به سخن دیگر گستاخی کنشگری در فرهنگ ما نیست و البته ساختن و پرداختن چنین داوشهایی بدون آزمون و پژوهش نشانی بجز تن آسانی نیست. در فرهنگی که مصدق اَش میگوید "چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد !" و مولانا یش گفته است " نیست گنجایی دو من را در سرا" معنای من را به ساده اندیشی نمی توان سرهم بندی نمود. اما می توان به همان آسانی داوش کرد که گرفتاری فرهنگ ما اینست که بسیاری از منورالفکران بدون داشتن دانش و کارشناسی مَنم-مَنم بسیار می کنند.

گواهه های تاریخی، چنان که خواهیم دید، نشان میدهند که پیشرفتِ اقتصادی یا علمی ربط بسیاری  به  بنیادی بودن و یا نووایی باورها ندارد برای نمون بسیاری از خردورزان از کوپرنیکوس ، فرانسیس بیکن و کپلر تا دکارت ولاپلاس  و بویل و فارادی و  اینشتاین   بگونه ای  بنیاد گرا بوده اند.  اندیشه های پاسکال  Pensées در دفاع از مسیحیت بود. فارادی تنها با کلیسا مخالف بود ولی به مسیحیت  ناب می اندیشید . ماکس پلانک به خدای ناشناخته ی باورداشت که شکل انسانی نداشت، اما قادر و بصیر و علیم بود .او در یادداشتهای  تدریس خوددرباره ی علوم طبیعی و مذهب  می نویسد
هم  آئین و هم  دانش های  گیته ئی (علوم طبیعی) برای کارهایشان نیازمندِ خدایند. برای آئين  خداوند نقطه آغاز ست و برای دانش های  گیته ئی او هدفِ هر روندارِ اندیشه ست. برای آئین او بنیان ست، برای دانش های  گیته ئی او تاجی است  بر سر هر کاخ ساخته شده از یگانتامانی (یونیورسال) یک جهان بینی.
فرید نوین: اگر بخواهیم بکوشیم که چارچوبی بخردانه برای اندیشار نووایی که بر ایران مستولی شده بیابیم می باید از اندیشارِ   "در میابم" cogito دکارت آغاز نمائیم که نخستین آشکاری بخود-باوری و خود-آگاهی در خردورزی اروپایی است ک سرانجام  برآیند آن به برپاییِ ساختار هگلی انجامید.  

این "در میابمِ"  دکارت بود که به خردورز اروپایی پروا داد  که انسان را بگونه ی هستنی در " کار کرد"  praxis ببیند. کار کردی که آرمان آن انسانیت و آدمی شدن است. به سخنی دیگر، "در میابمِ"  دکارت به هگل پروا داد که خدا را  مرده اعلام نماید .

گیتی نوین: برای دکارت خداوند "پشتیبان" و فراهم کننده ی پدیده هایی بود که بر آدمی پدیدار می شدند. کانت نقش خداوند را از حیطه یِ خردِ نگرشی theoretical reason زدود و با این زدودن پدیده ها آن "خدایِ پشتیبان" را که به ما اطمینان میداد که "پدیده ها"  براستی همان چیزی هایی هستند که بر ما پدیدار میشوند از دست دادند.  اینک این "یگانگیِ فراجسته یِ‌ بینش" The transcendental unity of apperception  بود که جانشین خدا شده بود.  "یگانگیِ فراجسته یِ‌ بینش"  به این میانا (معنی) که " درباشه هایِ بیرون از ما"، در جهان، خود را به ریخت هایی در میاورند که در پندار ما هستند، اینک  نقش "پشتیبان" و فراهم آورنده ی پدیده ها را، به جای خدا، بازی میکرد. 

ما می توانیم بیاریِ "یگانگیِ فراجسته یِ‌ بینش"  یا همان "در میابمِ" دکارت به دانش خود اطمینان کنیم، هرچند باید بپذیریم که دانش ما در باره ی پدیده هائی ست که بر ما پدیدار می شوند  و این دانش هیچ آگاهیی در باره یِ  "خودیِ-در -خود" چیزها به ما فراهم نمی آورد.

فرید نوین:  دقیقاٌ. بر خلاف آنچه که داریوش آشوری  داوش کرده است؛  این نیچه نبود  که برای  نخستین بار "مرگ  خدا"  را اعلام نمود، این هگل بود  که در ۱۸۰۲ در نوشتاری زیر آوند آئین و دانش  Glauben und Wissen    از مرگ خدا به آوند مرگ خدایی بریده ئیک (آبستره) و مطلقاٌ فراجسته transzendental  خبرداد و سپس در پدیده شناسی روان Phänomenologie des Geistes  نوشت که آگاهی ناشاد همان :
آگاهی است به ازدست دادن همه ی هستن های گوهرین، برای داشتنِ اطمینان بخود، و حتی ناتوان شدن از دانستن در باره ی خود - از دست دادنِ اندرمایه Substanz  و همچنین خویشتن، این اندوهی ست که خود را در گفته ی دهشتزای "خدا مرده است" ‌‌ آشکار می کند.
چنین است که با مرگ خدا  خرد توانایی خود را برای دانستن درباره خود و شناختن در باره ی خود بیاری او ازدست می دهد و "خرد- بخود وا" پدیدار میشود که بَروَند آن "آزادی کنشگرانه" است و با پدیداریِ آزادیِ کنشگرانه تاریخ آغاز میشود.

گیتی نوین: کانت از نمایاندن آئین، در ریختی  نمادین symbolic ، برای فرمانهای منش وند moral commands دفاع می نمود، چرا که برای او مهین ترینِ چنین نمادها مسیح بود، هستنی که بباور او هم خدا  بود و هم انسان؛ نمادی از منش وری ناب و آرمانانه. چنان می نمایاند که هگل از این آشنش کانت خوشنود نیست، زیرا که بباور او کانت به نقش مسیح به آوند میانجی  Tod des Mittlers آذرم نمیدارد.  از دید هگل، با مرگِ این میانجی روندارِ یگانتامان نمودنِ  "بخود-آگاهی" در اندیشار آغاز شد. هنگامیکه چنین میانجی میمیرد، این دریافتِ دردناک   schmerzliche  در آگاهی نابشاد پدیدار میشود که خود خدا مرده است.  و انسان در میابد که او اینک تنها مانده ست  و می باید خویشتن را از اندیشه ئی خداشناسانه رها نماید و دنیایی نووا را از برای خویشتن بر پا سازد.

همتودگی [Gemeinde]  خدائی ست  که از شناوری بی میانه در  برونه ها فراکشیده شده است  و بخود بازگشته است. خدایی که دیگر "یگانه" نیست...  یکتایی شکسته شده است و به چندگانگیِ بیشمارِ  کنشگرانه تکه تکه شده است.    و بنابراین بجای داشتن این دربر گیر (یگانه)  مایه است که اینک ویژگی کنشگرانه یِ نودش ها، کنش ها  و چندگونگی پیشروی زیوین فردی، با کارهایش و خواسته هایش و آنچه که او از کردنش خودرا باز میدارد می شود.
در این جهان نو اینک کالاها و مایه ها هستند که جانشین خدا  می شوند. اما انسان هرگز نمی توانست چنین جهانی را بدون باور داشتن به پیشرفت دانش و نیرومندی برپا بسازد. و  از اینرو با این خود فریبیِ خویشتن که دانش و نیرو  به بهره ی انسان با هم همسازند  اندیشارهای نووایی را آفرید. هرچند امروزه آشکارست که دانش موجب پدیداری نیروهای سهمگین نابود کننده و ویرانگر گشته است.

پاسکال در این باره نوشته بود؛ 
C'est en vain que vous cherchez en vous-mêmes le remède à vos misères. Toutes vos lumières ne peuvent arriver qu'à connaître que ce n'est point dans vous-mêmes que vous trouverez ni la vérité ni le bien.
 چه بیهوده است که در درون خود  چاره برای ناکامی هاتان می جویید.   همه یِ روشنایی هاتان نمی تواند به بیش از این دانستن  در رسد که این در خودتان نیست که راستی یا  بِهی را خواهید یافت 
به باور او انسان در میانه ی همه چیز و هیچ چیز، ،در میان شدنی ها و ناشدنی ها،  به نشانِ یک توانشداییِ شگرف آویزان ست. و زینروست که همواره در گذارِ پیش آمدها  گرفتار ست. و با این همه به این "خود فریبی" خویشتن را خشنود میدارد که در کیهان جایگاهی گزیده از آنِ اوست،  که به او پروا میدهد تا  بر جهان برای برآوردن نیازهایش سروری نماید. 

اما برای هگل  این هنرست که اینک می باید راستی نهفته در دل انسان را که پیوند او با خدای پنهان بود زنده دارد.
... هنر می باید نگاره کند آنچه را که همواره انسان Menschliches است، که از روان آمده است ...   به همواره، آماجِ هنر نگاره کردن برجسته ی آنچه است که در همیشه در آرشِ انسانی im menschlichen Geist است ، این راستیی ست که انسان در روان خویش دارد، آنچه که در ژرفای دل اورا برمیانگیزاند ، آنچه که جایگاهش در آرش انسانی im Menschengeiste است
فرید نوین: بله از هنگامِ دکارت، که پایه های لرزان فلسفه ی نووایی و دانش را بنیان نهاد، تا هگل، که برآن بود که برای انسان دریافتن سترگی روان نیرومند ش بس دشوارست، باور به پیشرفتِ انسان و "خردِ-بخود-استوار" گسترده و گسترده تر گردید. تا آنجا که برخی از اندیشمندان و دانشمندان ابلهانه داوش نمودند؛ که اندکی بیش به آن نمانده است که دانش همه ی رازهایِ آفرینش را بر انسان بر ملا کند. و چنین داوش تنها از نادانی آنان در باره ی قوانین دانش احتمالات حکایت می نمود.

یکچنین بخود اطمینانیِ سبکسرانه بود که بر فیلوزوف های فرانسوی  هنایش نهاد تا که پنداشتِ فرارسیدن دوران نووایی را به یاری "خردِ-بخود-وا" باور نمایند. اگرچه هگل  خود  به آشکاری  نشان داده بود که هماهنگی راستینی میان انسانگرایی و نیرو نیست. و چنین هماهنگی هیچ چیزی بیش از انگاره ئی خیالی از فراهستیِ (متافیزیک) نیرو نیست.  فراهستیی که در آن نیرو و انسانگرایی در هم آمیخته و یگانه  شده اند.

به باورِ هگل پنداشتِ "درونمایه"  essence همان اندیشارست که از ویژگیهای "نیروی همه-در برگیر absolute" برخوردارست.  و برای او همه ی چند و چونِ "هستن"، گذران و ناپایدارست اما  آنچه که در "هستن" پدیدار میشود اندیشاری خود-گسترا ست.  
Sein, reines Sein - ohne alle weitere Bestimmung. In seiner unbestimmten Unmittelbarkeit ist es nur sich selbst gleich und auch nicht ungleich gegen Anderes, hat keine Verschiedenheit innerhalb seiner noch nach außen...Das Sein, das unbestimmt Unmittelbare ist in der Tat Nichts und nicht mehr noch weniger als Nichts.
هستن، هستنِ ناب، بدون هیچ آشکاری فراتر. در نزدیکیِ نا آشکار شده یِ  بدون "هیچ -چیز- درمیانه" تنها برابر با خودش است. و  نه نا همانند ست با دیگر چیزها؛ نه هیچ چندگونگی در درون خود دارد و نه در تراز با  الگویی در بیرون...  هستن، در نزدیکیِ نا آشکار شده یِ  بدون "هیچ -چیز- درمیانه"، براستی، هیچ است، و نه کمتر، کمتر از هیچ.

 این شیوه ی گوُوِش (منطق) هگل است، که هر گزاره (تز) با خود دُشگزاره اَش (آنتی تز) را به همراه دارد، که در پیشرفت خود میانگزاره ئی (سنتز) را پدید می آورند و البته همینکه سنتزی پدیدار می شود، بیدرنگ به گزاره و دُشگزاره ئی نو بدل میشود.  در این جا "هستنِ ناب" به آوندِ " گزاره"  با "نیستنِ ناب" به آوند " دُشگزاره" پدیدار میشود. با درهم-ریختگی هستن و نیستن، میانگزاره یِ هستن و نیستن،  در ریخت "گشته شدن"    werden  پدیدار می شود.

برای هگل اندر شدن به "هستن" مستلزم "دگرگون شدن و به همانسان ماندن است. دگرگونی در اینجا گزاره است و "به-همانسان-ماندن" دشگزاره است  ومیانگزاره از این دو "هستنی نو" است.  چنین است که به باور او" تاریخ  در سپهری کیهان آسا  به پیش میرود".

تاریخ در  گسترش خود، برای آرمانِ "گشته شدنِ اندیشار"، از هیچ یَشتنی (قربانی کردن)  سر باز نمی نهد. نابود نمودن هر کس و همه کس و همه ی نسلها  برای  رسیدن به سرآستانه یِ آرمانِ "گشته شدنِ اندیشار". در ساختاری که انسان، به آوند "هستن"، کاملٌا گذرا و ناماندگارست جایی برای انسانگرایی  برپا نمی دارد.

 آزادی برای هگل  همان  "خود-سرانگی" Selbstbestimmung  در آرشِ انسانی  im menschlichen Geiste است.  او گوهرمایه ی "آرشِ انسانی" را آزادی می خواند. اما این آزادی به میانایِ؛ توانستنِ، کردن هر چه را که خواست،  نیست. که بل بباور او ‌آزادی کنشی خود سرانه است که به هیچ چیز در بیرون از خود وابسته نیست.   او برآنست که بسیاری به نادرست بر این باورند که آزادی کنشی دلبخواهانه  Willkür  است،   حال آنکه، آزادی هنگامی بر پا میشود   که ما بر "ویژگی"  فرا آئیم و  کنشی "یگانتامان" یا "درباشگانه"  در پیش گیریم.

در خردورزیِ هگل واژه ی Aufhebung  که می توان آنرا به "درهم ریزی"  برگرداند برای انکارِ نیستی بکار  می برد  به نوشته ی او Aufheben
   درهم ریختن  از مهین ترین اندیشارهای  خردورزی است که دارای دو میاناست ...  از یک سو  به میانای نگاه داشتن و   ماندگار کردن است  و به همان اندازه  به میانای پایان دادن و از میان بردن است.  

گیتی نوین:  در اینجا جای آن رسیده است که به اندیشارهای هگل  در باره ی آزادی و مردم سالاری بپردازیم.



 برداشتِ هگل  از پنداره ی آزادی Auffassung desFreiheitsbegriffs برداشتی  منش ورانه است. به باور او:
زیستنی مَنش وَر Die Sittlichkeit ‌"اندیشارِ آزادی" ست der Freiheit به آوندِ زیستنی "بِهین" lebendige Gute که "دانستن" Wissen و "خواستن" Wollen آن را در "خود- آگاهی" Selbstbewußtsein خویشتن دارد ، و با "کنشِ" Handeln خود-آگاهانه اَش مَنش وَری را گشتنده Wirklichkeit میدارد.

 با هوده است که بدانیم  در ساختار خرد ورزیِ هگل" اندیشارِ" Idee  هرچیز  همان  "پنداره" یِ Begriff  آن چیز بهمراهِ " گشتندگی" آن Verwirklichung و"در باشگیِ" Objektivität  آن است. از دیدی فراسو می توان گفت که نگرشِ "آزادیِ" هگل آمیزه ئی ست از آیین وسیاست. به سخن دیگر، آیین و همتودگی در نگرشِ آزادیِ او ازهم جدایی ناپذیرند. 

به ویژه چنین می نماید که هگل همواره با دیدی پر گمان و ناباور به مردم سالاری و آزادیخواهی مینگرد. و چنین اندیشارها در برداشت او همیشه با بیمِ "خواستِ کنشگرانه" یی Subjektiv will بیکران و بی اندازه همراه ست. خواست-کنشگرانه يی که از خود-آگاهی و نودشِ یگانتامان (یونیورسال) جدا مانده ست و بنابراین به "خود-گشتندگی" Selbstverwirklichung نمی انجامد.


داستان این نیست که هگل ازین در هراس بود که آزادی  های فردی از همبستگی توده ئی خواهد کاست و بنابر این می باید ترازی میان این دو هوده پدید آورد. که بل، هگل آزادیِ فردی و همبستگی توده ئی را به هم پیوسته و باید و شاید برای یکدگر میگرفت . و اینرا می پذیرفت که دولت نه بر پایه ی  زور  که بل می باید بر پایه ی آزادی بنیان بگیرد. و خاستگاهِ دولت، از زورمندی نیست که بل از شیوه ای برمیاید که  ساختار همتودگی حقوق شهروندان را برای بهزیستی آنان، در چارچوبِ آزادیِ همکنشگرانه intersubjektive Freiheit،  بر پایه ی  این باور که آزادی با همکنشگری پدیدار میاید  Freiheit intersubjektiv vermittelt wird  سازمان میدهد.  و افزون بر آن ، هویت هر شهروند، به آوند  "کسی آزاد"   به همه گانگی بودن و هماهنگیِ ویژگیِ های اندازوایِ rational  آنها وابسته است.

 درچنین همتودگیی، به باور هگل، هر شهروند می تواند به آکندگی  "خود-گشته"  شود و به "آزادی ناب" دست یابد؛ البته با این بَروند، که آماجِ خواسته های خویشتن را، در ورای کسایی خویشتن، به آماجی همگانی و درریختی یگانتامان برپا سازد.  برای آنکه خواسته های هر شهروند ويژگی خود را بگیرد،  "خود- گشتگی" آنان   می باید  "هم-کنشگرانه" بایکدگر باشد؛  بدینسان که هر کدام از آنها آماج خواسته ها و "درباشگیِ" خویشتن  را در پیوند با "دیگری" بر پایه ی آذرم به ویژگیِ "خود-گشتگیِ" او  و  دیگر پیوندهای  با او  برپا دارد.  در چنین بَروَندیست که "خواستن"  به "خود-آگاهیی"  خواهد رسید که دیگر خودآگاهیی تنها مانده و در پیوست به پسندهای شخصی نیست، که بل در آشتی و سازگاری با آرمانهایی یگانتامان و همگانی است.  اینچنین ست، که هگل به این برآیند می رسد که آزادی حقی گیته ئیک و یا بخشی از "خویشتن" نیست که بل حقی است که از "هم-کنشگری" شهروندان در یک همتودگی پدیدار میشود.  

چنین می نماید که دوری گزینی و نا باوریِ هگل  به مردم سالاری و آزادی واکنشی بود به واپس ماندگی که همانند آن را در اندیشارهایِ هوادارانِ پیشاهنگِ نووایی در ایران؛ همچون تقی زاده و  بهار و ایرانشهر می توان دید، که شرم زده و خشمگین از عقب ماندگی اقتصادی ایران می خواستند که قلدری پیدا شود و وحدت ملی را به زور پا برجا نماید.  هگل نیز از واپس ماندگی آلمان در برابر انگلیس و فرانسه در نیمه ی نخست سده ی نوزدهم  ناخشنود بود. در این هنگام آلمان هنوز کشوری یک پارچه مانند انگلیس و فرانسه نبود  و کشورهایی مانند؛  ساکسونی و باوریا و پروس و دیگر کشورهای آلمانی زبان از هم جدا بودند.  به باور هگل خردورزانی مانند کانت و فیخت که از دهناد سرمایه داری آزاد هواداری می نمودند به این جدایی دامن میزدند. 

 بسیاری از اندیشمندان، با همه ی کوشش هواداران هگل که می خواهند خردورزی سیاسی او  را با دادن آب و رنگی آزادی خواهانه پذیرفتنی نمایند، آلمانِ پس از هگل را که، نخست، در ریخت خشک سامانِ آلمانِ بیسمارک پدیدار شد و سپس  در  دهناد فاجعه انگیز ناسیونال سوسیالیزمِ هیتلر چهره ی خویشتن را نمایانتر نمود، هنایش هایی گشته شده از اندیشارهای او می دانند. زیرا که باور به آرمانهایِ یگانتامان هرگز "دیگری" را با باوری دیگر، زبانی دیگر و رفتاری دیگر بر نمی تابد.     

این هولدرین  Hölderlin  سرود سرایِ دوست هگل بود که در فرانکفورت او را با خردورزی کانت آشنایی داد. در ۱۷۹۳ هنگامیکه هگل به آوندِ طلبه یی در حوزه یِ توبینگن  Tübingen درس می خواند  در نوشته ایی آرمانهای خود را برای نوسازی مسیحیت که جنبشی را برای نووایی آلمان پدید آورد نوشت. این در همان هنگام بود که ربسپیر  Robespierre پس از انقلاب  فرانسه می خواست ‌آئینی اندازوا را جانشین مسیحیت نماید.  هگل  می خواست آیینی مردمی برپا سازد که به دانش و روشنوایی آذرم داشته باشد. 

 به باور هگل مسیحیت  به پیشرفت اقتصادی بی اعتنا بود و مسیح از پیروانش می خواست که پارسایی پیشه کنند و خود را از گزند دارائی داشتن مصون بدارند و هگل می پرسید چگونه  یک همتودگی می تواند در اقتصادی چنین شوم بزیوَد. پس از آنکه ربسپیر در زیر گیوتین جان سپرد. هگل  از بلاهت آوردن آئینی نو دست برداشت.  برآیند او اینک این بود که می توان مسیحیت را نوسازی نمود.  

هگل هوادار پدیداری دیکتاتوری مانند ناپلئون بود که  مردمان توده را به یگانگی آورد و پس از انکه  دولتی یگانتامان (یونیورسال) را پدید آورد آنگاه تنها برفراز نماد کشور باشد و فرمانروایی در دست مهینان اندیشمند و کارشناسان باشد. در هنگامی که هگل میزیست در هیچ کجای دنیا زنان حق رأی نداشتند و مردان فرانسه در ۱۷۹۲ این حق را به دست آورده بودند. هگل اما با حق رأی همگانی مخالف بود و بباور او چنین حقی به هیچ روی نمی تواند رل مردم سالاری همه درگیر participatory democracy را بازی کند.

 با در یافت اینکه آزادی از هم-کنشگری شهر وندان در یک همتودگی پدیدار میشود،  هگل  می تواند تاریخ را  چنین شناسایی دهد؛ که هنگامی که آزادی به هستن در میاید تاریخ آغاز میشود. 

 فرید نوین:  پس می توان گفت که بر خلاف "پدیده شناسیِ هم-کنشگریِ"  هورسل که در آن نخست ، "خود"، خویشتن را می شناسد و سپس بر آن می شود که جهانی از خویشتنهای "دیگران"  را برپاسازد. در پدیده  شناسیِ هگل  "دیگران"  از نخست  برایِ  یافتن و بپا خاستنِ "خود"  مورد نیازند  و این یافتنِ "هم-کنشگری"  پیش از آفرینش "خود" روی میدهد. بنابراین در دیدگاه هگل، بر خلاف دکارت،  "خویشتن" درباشه ئی برای بررسی و  آزمون " خود"ش نمی تواند باشد، خویشتن می باید خودش را با کنشش بیافریند.  و چنین کنش تنها  با همیاری، همسایگی ، همراهی و هم کنشی دیگران ممکن می شود.  پس تنها در همتودگی خویشتن هاست که خود-آگاهی پدیدار میشود.   

به باور هگل آزادی ها ی فردی که در دهناد سرمایه داری بسوی گردآوری دارایی و زیاده روی در مصرف کالاهای گرانبها و پر زرق و برق  است  با آرمان تاریخ و  آماجِ یگانتامان همتوده های سیاسی  در تنش خواهد آمد و  چنین است که از سزاواری و کارایی کنشهای  همتودگی شهرگار civic society کاسته خواهد شد و این به بی اعتنایی و بی تفاوتی رأی دهندگان خواهد انجامید و بسخن دیگر  دهناد آزادیخواهی گرایی liberalism به پدیداری دولتی خواهد انجامید که توانایی پیشرفت بسوی آرمانهای تاریخ راندارد. 



"من" در  خردورزی هگل به خویشتن  باز میتابد reflect و  "درباشه" der Gegenstand را به درون خویش می  آورد.  "کنشگر"  و "درباشه" Subjekt und Objekt در اینجا دیگر  پندار و پیکر نیستند  که بل، اینک این "من" است و آن  خودِ "دیگری" ست در  "درباشه اش". 

خواسته یِ  "پندار" آنست که این دوسو را هماهنگی  دهد و این  خواسته را  به یاری  "فرهنگِ فرهیخته" که به "پندار" آگاهی میدهد،  و "منِ" تهی، و "جهانِ"  تهی در بیرون از من را آکنده و پر می سازد،   و  اینک  پندار ست که هم "کنشگر"  شده است و هم "در باشه".  و چنین است که   آگاهی او به خود- آگاهی بدل میشود  و این "یگانتامانِ خود - آگاهیِ  میانجی شده"   کاملا از  "یگانتامان بریده ئیکِ (ابستراکت) روانِ گیته ئیک die natürliche seele متمایز ست." 

در اینجا  واژه یِ"درباشه" برگردانِ واژه ی آلمانیِ gegenständlich ست که در انگلیسی به Object  برگردان می شود .  باهوده است که بدانیم  زبان آلمانی دو واژه  برای  "درباشه"   دارد das Objekt و  der Gegenstand و  همچنین دو  واژه نیز دارد برای  "درباشگی" objektiv  و  gegenständlich.  هنگامیکه  "درباشه" در برابر " کنشگر" است، هگل همواره واژه ی "کنش شده"    Obiekt، که برابر با واژه ی عربیِ مفعول  است،  را  دربرابر "کنشگر" Subjekt یا فاعلِ عربی  بکار میبرد ( و به همینگون   objektiv  را در برابر subjektiv بکار میبرد) اما "درباشگی" در این میانا  نیازی به آن ندارد که مورد دریافت یا آگاهی و یا هدف   "کنشگر"  باشد. از سوی دیگر هنگامیکه هگل بر سر آنست که بگوید؛ "درباشه" ئی را کنشگر می شناسد  و به آن آگاه است و یا در باشه ئی در پندار کنشگر ست  او از واژه های Gegenstand و gegenständlich  بهره میگیرد . 

گیتی نوین: به هر روی می توان دید که این داوش منورافکران ما که غربی ها  همگی به  "خردِ به خود بنیاد"  باوردارند نه به خِردِ کلیسایی یا سنتی بی پایه است .  ولی آنچه که به شهرگاریِ (تمدن) غرب شاید درخشش  داده ست  مدارا و برتابیدن باورها و اندیشارهای یکدگرست و شهروندان را با باور های کیش وآیین دیگران سرِ دشمنی نیست. گرچه در این سال ها  تندروان مسلمان با ستزه جویی ها وخونریزی هایی که  کرده اند  تا اندازه ئی به بنیاد گرایان و تندروهای مسیحی مجال داده اند که برای بینش های خود شنوندگانی بیابند. 

میخواهم بگویم که منورالفکران ما در ستیزه جوئی شان با آئین مردمان که از تعصب های و باورهای ‌آئینیِ خود شان ریشه گرفته است  به برپایی آزادی و مردم سالاری و پیشرفتِ فرهنگ یاوریی نمی کنند و اینگونه داوش ها به  هیزم کشی برای برپایی آتشِ دشمنی و کینه  می ماند. زیرا که گواهه های تاریخی  در چین وروسیه ی شوروی نشان میدهند که بسیاری از شهروندان به مجرد آنکه به آزادی دست  یافتند به دین و آیین باز گردیده اند. از سویی دیگر  هنوز در اروپا و آمریکا خانواده های طبقه ی میانه در کلیسا ازدواج می کنند و کاتولیک ها مراسمِ غسل تعمید فرزندانشان را به جد میگیرند وجشن کریسمس  رنگی بس مذهبی دارد و یا ملکه ی انگلیس رئیس کلیسای انگلیکان است  همانگونه که امپراطور ژاپن مقامی مذهبی دارد. و یا   رئیس جمهور های آمریکا، مگر یکی دوتن، همیشه به آئین خود و دیگران بس آذرم  داشته اند .   شاید کسانی   بگویند که این ها همه  وانمودهایی بیش نیست و در نهان در پس  راهبردها و کارکردها  و قوانین نقشی از  آئین  و سنت نیست .  اما این داوشی ست که  با گواهه ها سازگاری ندارد و دو دیگر آنکه برای بسامانی و دوری از آشفتگی پدیداری پدیده ها از اهمیت بر خوردارند.

 و هنوز در غرب باور به خرافه ها بسیار گسترده ست. ولی هیچ کدام ازین باورها جلوی پیشرفت های فناوری و دانش  غرب را نگرفته ست. و می توان  گفت که این که برخی از روشن اندیشان ما که تنها تمرکزشان  مسئله  آیین ست بس  به گم راهه میروند.  آیین مسٍئله ای  شخصی ست و هرکس می تواند به هرچه که فکر می کند درست است اعتقادداشته باشد. چراکه شاید یکی از بزرگترین اشتباه های رژیم پهلوی نیز این بود که میخواست تاریخ مدرن را با قرنطینگی  آیینی بنا کند . آنهم در کشوری که برای هشتاد در صد مردمانش و همه ای ادبیاتش باره شیفتگی به معبودیست که بردر میخانه ی عشقش گل آدم مخمر میکنند. همان آدمی که چون آسمان نتوانست بارامانتش را بدوش کشد قرعه ی فال بنام دیوانه اش زدند . به هر روی شاید که درسالهای دهه ی پنجاه بود که نگرش به مدرنیته در واکنش با گزاره ی پر هنشِ غرب زدگی آل احمد  با نوشته های کسانی مانند داریوش آشوری در موسسه ی تحقیقات اجتماعی آغاز شد . برای نمون ایشان در یکی از گفتگوهای اخیرش با بی بی سی  میگویند:


در اين حدود بيست سالی که در دنيای غربی زندگی کرده ام، به‌طبع فهم من از مسائل خيلی فرق کرده است. برای مثال، اين مفهوم "غرب زدگی"، که در دوران پيش از انقلاب رايج بود، يک جوری مرا هم تحت تاثير قرار داده بود و ساليانی طول کشيد تا من بتوانم خود را از رسوب‌های آن در من پاک کنم. من امروز اين مفهوم را، که هيچگاه شرح نظری درست و منطقی پيدا نکرد، نشانه‌ای از يک نوع بيماری بومی می دانم که از دل کين‌توزی جهان سومی ما برآمده بود و سد راه فهم ما بود. در اين سال‌ها با توجه به انقلاب و پيامدهای آن من به جنبه‌های گوناگون درگيری و مشکل ما با مدرنیّت انديشيده ام، از جمله آن مغاک زبانی را کشف کرده ام که ميان ما و بنياد مدرنیّت شکافی می‌اندارد که به‌سختی پر شدنی است .
  این نحوه از بررسی یک اندیشار و انهم آنرا نشانه ای از یک بیماری بومی خواندن براستی  غریب است. اندیشار "غرب زدگی" اندیشار نابسامانی  ذهنی وفرهنگیِ طبقه ایست که از دیدگاهی غربی به جهان می نگرند و نمی توانند با معیارهای  غرب فرهنگ توده های خود را بفهمند   و این همانست که طنز نویسان آن روزگارها با آفریدن کاراکتر هایی مانند مموش پوشتیان یا جعفرخان از فرنگ برگشته یا ماساچوستی ها به سخره شان میگرفتند..  که مانند آقای آشوری  میگویند:
در خود اروپا وقتی "اعلاميه حقوق بشر" را می نوشتند، اين اعلاميه در واقع حقوق بشر فرانسوی، و نه حتی اروپايی، را تعريف می کرد. در نظر کلونياليست های اروپايی ديگر مردم عالم، مردم غير اروپايی، با توجه به واپسماندگی فرهنگی و تمدنی‌شان، کمابيش نيمچه انسان به شمار می‌آمدند؛ "بومی" بودند، "وحشی بودند"--- اصطلاحاتی که مارکس هم در مقاله‌هاش به کار می برد. بعد از جنگ جهانی دوم بود که "اعلاميه حقوق بشر" تبديل شد به "اعلاميه جهانی حقوق بشر". اين سير کُره گير شدن ( من بر اصطلاح گلوبالیزاسیون کُره گير شدن را می گذارم) با پيشرفت تکنولوژی ادامه دارد. بخصوص از دهه ۹۰ به اين طرف، با برداشته شدن سدهای ايدئولوژيک که در بلوک کمونيست تن‌آور بود، دنيا در حال به هم پيوستن است؛ از لحاظ اقتصادی، از لحاظ تکنولوژی، از لحاظ امکانات ارتباطی که با وسعت عجيبی در اين ده بيست سال پيشرفت کرده و ما را هم ناگزير در بر گرفته است. اينترنت و امکانات ارتباطی ديگر درهای جامعه‌هايی مثل ايران را به روی دنيای بيرون باز کرده است. آميختگی‌ها و ارتباطات از راه ده‌ها هزار ايرانی که آمده اند بيرون درس خوانده اند و برگشته اند يا سالی صدها هزار تنی از هر دو طرف مسافرت می کنند، همه، به يک معنايی، جهانی شدن است.
. این همه نشان از غرب زدگیست  که ورود و آگهی ازحقوق بشررا به  پيشرفت  امکانات ارتباطی در اين ده بيست سال   پیوند داد   و گفته ی سعدی شیراز را که   بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک گوهرند را ندیده می گیرد. و یا  میتوان مانند منورالفکران ما از  انتقاد های لاک از پادشاهان خودسر سخن گفت، اما خرده گیری و طنزِ تیز و برنده وشجاعانه سعدی را ند ید که گفت: خــلاف رأی سلطان رأی جــســـتن / به خــون خویــش باشد دست شستن / اگــر خود روز را گـــوید شب است / این ببــاید گفتن اینک ماه و پروین.  یا اینکه قرن ها پیش از کانت این ناصر خسرو بود که درباره ی خرد میگفت: چون به مردم شود این عالم آباد خراب / چون ندانی که دل عالم جسم بشر است؟ 

آیا یک غرب زده می تواند  شگرفی این  اندیشار را که "دل عالم جسم بشرست" را  در یابد و  تفاوت آنرا، برای نمون، با روحِ تاریخِ هگل  بینند؟  ولی ایشان غرب زدگی را گونه ای کین توزی می خوانند!  کلّی گویی هایی از این دست و به گونه کلیشه  مانند از جهانوَستی   و  اینترنت و  آلودگی محیط زیست دم زدن دریافتیست روزنامه ای ازنووایی. ایشان درگفتگویشان با بی بی سی ادامه می دهند:


 اوايل قرن نوزدهم، با جنگ های ايران و روس ما آشنا شديم با دنيايی که هيچ اطلاعی از آن نداشتيم. برای دنيای بسته سنتی آن روز ما تجدد يک هجوم خارجی بود. آمدن عناصرش هم به‌شدت با مقاومت رو به رو می شد. مردمان سنتی ما حتی در مقابل کارد و چنگال و ميز و صندلی مقاومت می کردند. به مدرسه و علم مدرن و نهادهای تازه اجتماعی و سياسی سخت پرخاش می‌شد. برای اينکه مدرنيزاسيون پديده بومی ما نبود. از بيرون آمد و ديوارهای قلعه سنتی ما را شکست. در نتيجه، تا آمديم با آن آشنا بشويم و اخت بشويم و بفهميم که اصلا چه چيزی روی داده، يک قرن با همه حوادث و انقلاب‌ها و خون ريزی‌ها و کودتا‌ها گذشت. می‌بايست قرنی بگذرد تا پوست کهنه را بيندازيم و پوست نو درآوريم و از نو بپرسيم که چه می‌خواهيم و چه نمی‌خواهيم. در آن روزگاران آغازين از ناصرالدين شاه گرفته، که در برابر ورود ايده‌های مدرن مقاومت می‌کرد، تا منورالفکرانی که می خواستند ما را متجدد کنند، مسئله را چه قدر و چه گونه می‌فهميدند؟ ماشاءالله آجودانی اين داستان را بررسی سنجيده و دقيقی کرده است و اسمش را "مشروطه ايرانی" گذاشته است. بديهی‌ است که ما از اول نمی توانستيم همين نگره ای را داشته باشيم که امروز داريم. اين نگره حاصل گذار طولانی تاريخی ما و تجربه‌های دردناک ما و نيز سير تاريخ جهانی است که ما را به اين جا رسانده است. ما امروزه در خانه ها و شهرهايی زندگی می کنيم و در سازمان هايی کار می کنيم که مال دنيای مدرن اند. ساختارهای مدرن اند. ولی اگر به ياد بياوريم تهران صد سال پيش را و مردمی را که با الاغ و شتر در کوچه‌ها و خيابان‌های پرخاک و گل رفت و آمد می کردند، متوجه می شويم که اين چيزها چقدر بيگانه بودند با دنيای ما.
 اگرآقای آشوری به تاریخ انقلاب صنعتی نگاه میکردند می دیدند که اگر مقاومت  مردمان سنتی ما حتی در مقابل کارد و چنگال و ميز و صندلی   افسانه بافی ست  ا ينکه لادایت ها ی ناتینگهام شایر و یورک شایر و لانگ شایر انگلیس که هراسان شده از هجوم  مدرنیزه شدن  در نوامبر ۱۸۱۱ با حمله به ماشینهای نخ ریسی آنها را درهم   شکستند وا قعیت ست .وباید گفت که  ناصر خسروی همین الاغ سوارها قرن ها پیش در آن سروده ی سترگ خویش می گفت:  نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره‌ سری را / چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را  / درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را / و یا فردوسیش میگفت:
خرد جوید آگنده راز جهان / که چشم سر ما نبیند جهان/
تو چیزی مدان کزخرد برتراست / خرد بر همه نیکوییها سر است /
دلی کز خرد گردد آراسته / چو گنجی بود پر زر و خواسته/
 ایشان درگفتگویشان با بی بی سی ادامه می دهند:
 اما مدرنيته، به دلايل بسيار عميق تاريخی و فرهنگی، و از جمله—تأکيد می‌کنم—زبانی، مال دنيای غرب و در درجه اول مال هسته مرکزی آن در اروپا، يعنی فرانسه و انگليس و آلمان است. حتی سوئد و نروژ و فنلاند هم با همه پيشرفتگی‌شان در مدرنيزاسيون گمان نمی‌کنم چندان کند و کاو در بنيادهای مدرنیّت کنند و هرگز خبری از وجود جريان‌های بزرگ و نوآور فکری، چه علمی چه فلسفی، در آن‌ها نشنيده ايم.
البته حتی  اگر این درست هم بود که هیچ جریان بزرگ علمی  در سوئد ونروژ و فنلاند پیدا  نشده باشد هنوز اینگونه  نگرش ها  به نگرشهای نژاد پرستانه میماند ولی البته  آنچه که  ایشان می گویند  درست  نیست    چرا که به حداقل ایشان باید از میان صدها دانشمند سوئدی نام شیمی دان نامی  آلفرد نوبل  یا اخترشناس سلسیوس که درجه حرارت به نام اوست و یا گیاه شناس لِنِیوس که ساختار نامگذاری گیاهان را پایه گذاشت ویا آمار دان نامی کرامر که واضع   کرامر تئورم  و همچنین نواره ای-کرامر رائو و  نابرابره ی کرامر که  از مهمترین ابزارهای آماری برای پیشبرد دانش است    را شنیده باشند , و یا فریش و هاواملو و کیدلاند ِ نروژی  برندگان  جایزه های نوبل   در۱۹۶۹ و        ۱۹۸۰و  ۲۰۰۴ در اقتصاد  و فیزیکدان ایوار  گیاور Ivar Giaever برنده ی  نوبل ۱۹۷۳ برای پدیده ی تونل زدن  سوپر کنداکتورها و یا شیمی دان هاسل که برای اینکه اثبات نمود ملکول ها نمی توانند تنها روی یک سطح قرار بگیرند  نوبل ۱۹۶۹ شیمی را از ان خود نمود  , ویا گرانیت و ویرتانن فنلاندی برندگان   نوبل های  پزشکی و شیمی در سالهای  ۱۹۶۷ و   ۱۹۴۵. و البته  می باید از "آشنشِ کپنهاک" The Copenhagen interpretation مهین ترین نگرش فیزیک در سده ی بیستم در مدلِ کوانتم مکانیک برای  پیش بینی رفتار ذره ها یی مانند الکترون از سوی  نیل بوهر Niels Bohr  و ورنر هایزنبرگ  Werner Heisenberg که در آن هنگام دستیار بوهر بود نام برد.  واگر  "آشنشِ کپنهاگ"، که همه ی بنیان فیزیک نووا ی اینشتن و نیوتون را واژگون نمود و حتی بر فلسفه هنایشی شگفت و سترگ نهاد را  از"جريان‌های بزرگ و نوآور فکری، چه علمی چه فلسفی،"  ندانیم پس چه جریانی بزرگتر از آن خواهد بود؟

ولی  آنچه که ایشان درباره ی این کشورها می گویند چندان مهم نیست ولی اینکه میگویند؛ ایرانی ها "مردمی که با الاغ و شتر در کوچه‌ها و خيابان‌های پرخاک و گل رفت و آمد می کردند"  در برابر هجوم تمدن وامانده و قربانی یک سیلاب شدند  پرت و پلایی بیش نیست. اگر ایشان سری به  کرمان  میزدند و مجموعه ی گنج علی خان(از وزیران شاه عباس صفوی)  و حمام مردمی او  که در سال ۱۶۱۱ میلادی ساخته شده را می دیدند و اگر که نمی توانستند در شگفت آیند از شبکه ی آبرسانی به  گرمخانه ، حوضها،  و فواره‌های بسیار و فناوری گرم کردن هوای داخل حمام، چگونگی آب بندی مخازن آب و گرم کردن آب   ، تناسبات فضایی ورودیها و خروجیها،  ، بهره گیری از آب قنات، نگهداشتن حرارت،   می توانستند به حداقل بیاد بیاورند که اشراف فرانسه  تا چه رسد به مردم عادی،  در آنزمان، و حتی تا بیش از یک قرن پس از آن، حمام نمیکردند   وبا مالیدن پارچه های عطراگین بوی زننده ی  تن خویش را می پوشاندند.    سفیر روسیه که ماهی یکبار به حمام میرفت   در باره ی لوئی چهاردهم که در سراسر زندگی تنها دوبار به حمام رفته بود می نوشت "اعلیحضرت مانند یک حیوان وحشی بوی گند  میدهند" .



    حمام گنج علی خان --  ۱۶۱۱ میلادی


 یا مثلا اینکه آقای گنجی می نویسند :
همین‏طور اینکه امروز می‏پرسند مدرنیته چیست به معنای دوری از مدرنیته و زیر سؤال بردن مدرنیته است و به این موقعیت پست‏ مدرن گفته می‏شود. چیزی که گوهر مدرنیته را تشکیل می‏دهد، یک نوع خاصی از عقلانیت است که به آن عقلانیت انتقادی می‏گویند. البته دوران سنت هم مبتنی بر عقلانیت است، ولی عقلانیت آن دو تفاوت گوهری با یکدیگر دارد. حداکثر کاری که از عقلانیت سنتی بر می‏آید، عقل تفسیری است. فیلسوفانی که در دوران سنت بودند حداکثر با عقل خودشان جهان را تفسیر می‏کردند اما در دوران مدرن، صحبت بر سر تغییر است و این عقل «خود بنیاد» می‏خواهد در کل نظام عالم تغییر ایجاد کند. انسان سنتی به زندگی در آن دوران قانع بود و نظام عالم را عادلانه می‏دانست. اما انسان مدرن می‏خواهد هم در عالم و هم در اجتماع تغییر بدهد. امروز، در دوران مدرن، دین چه وضعیتی دارد یا دین مدرن ما را به کجا می‏برد؟ مقام من، مقام ناظر بیرونی است. عبوری که از سنت به مدرنیته صورت گرفته، سبب گسست کامل معرفتی شده است. یعنی اصلاً مفاهیم در دوره مدرن، مفاهیم سنتی نیست. حتی اگر مفاهیم، مفاهیم مشترک باشد، معنای آنها قلب ماهیت پیدا کرده است و آن مفاهیمی که امروز در دوران مدرن به وجود آمده، اصلاً معنا ی سنتی ندارند
فرید نوین : بله واقعا این گفتارها در دنیای دانش امروز هیچ معنایی ندارد . "عقل خود بنیاد" در دانش فیزیک کوانتم آشفته و سرگردانست. ما در گفتگو های گذشته در باره ی منطق ارسطویی که زیرپایه یِ دانشهاست و بر پایه قرارداد هایی مانند  قانون ارستاتلی زدودنِ میانه بنا شده اند و یا روش آماری بایز ‌ Bayesian Statistics سخن گفته ایم و دیده ایم که با دگرگونی منطق ارسطویی چگونه فناوری به دست آوردهایی دست می یابد که برای نیروی عقل اندیشیدن به آن ها بس دشوار ست. این تنها مارکس است که میگوید
فلاسفه به روشهای گوناگون کوشیده اند جهان را تفسیر کنند ولی ازین پس می باید جهان را دگرگونی داد
البته ما در این گفتگوها به تفصیل در باره ی خردورزان دوران نوایی گفتگو کرده ایم و خواهیم نمود و نشان داده ایم که این دوران بندی تاریخی به سنت و مدرن به هیچ روی درست نیست و به همان اندازه گمراه کننده است که رده بندی های طبقاتی پرولتاریا و بورژوا. تا هنگامی که این گونه شناسه ها به گونه یی  دانشورانه تعریف نشده اند که برای نمون پخشاره ی بورژوا  چه ریخت آماریی دارد آیا بهنجار normal ست، دو کوهانه  bi-modal است،   دمهای پهنی Leptokurtic دارد، و دیگر ویژگی هایی  از این دست، هر گونه داوری  چیزی به جز داوش نخواهد بود. اما همینکه اندیشاری اندازه گیری شد می توان شتاب دگرگونی آنرا محاسبه نمود می توان پیش گزاره بستگی انگیزشی causality relationship آنرا در دنباله های زمانی پژوهش کرد. اینکه در گوشه ی کتابخانه یی بنشینیم و انگار کنیم که طبقه ی زمیندار (فئودال) روزی جای خود را به  سرمایه داری  خواهد داد یا داده است زیادی ساده انگارانه است به ویژه که پیش بینی حرکت به سوی سوسیالیزم هرگز  به وقوع نپیوست.   


گیتی نوین: والبته خود حافظ ماهم می خواست  فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد.   ولی  آیا همه ی  خردورزان عصر نو می خواهند با عقل خود بنیاد نظام جهان را تغییر دهند؟ پس این همه گفتمانِ، برای نمون؛  هایدگر و گادامر برای بازگشت به خردورزی پیش از سوکراتیس (سقراط)  چیست؟ آیا فیلسوفانی که معتقد به قانون های ریاضی تراز و تعادل هستند مانند لایب نیتز که بر این باور بود که این جهان بهترین جهان شداست و یا اقتصاد دانان مكتب اطريش ،فن مايزر و فن هايك که معتقدند قوانین اقتصاد نظام جهان را تعیین میکنند و نمی توان با دخالتهای فیلسوفانه قوانین عرضه و تقاضا را به هم زد به مدرنیته تعلق ندارند؟ 


اگرچه مارکس در نگرش تاریخ یکسویه ی طبقاتی خود به بیراهه رفته بود ولی به آوند خردورزی اندیشمند درست دریافته بود که انسان سازنده ی خود و دنیای خویشتن است.

 همه ی تاریخ هیچ نیست مگر تراریختیِ پیشروانه یِ گیته ئیک (طبیعت) انسانی . با کنش کرد بر جهان و دگرگون نمودنِ آن انسان گیته ئیکِ خویشتن را دگرگون میسازد.

فرید نوین: اگرچه انسان تاریخی بروندهای گیته ئیک خویشتن را می سازد، اما هیچ دلیلی نیست که این بروندها بخردانه  باشد و یاکه دانش همواره به بخردانگی می انجامد.  انسانِ "کارگر" در نگرشِ مارکس با "کار" خویش از خود بیگانه میشود و گیته را  به کالاهای باهوده یِ مورد نیاز خویش دگرگون می نماید  و بدینسان  گیته ئیک خویشتن را میسازد.   در نگرشِ کرکه گارد نیز هستیِ انسانِ "راستی کنشگرانه" ایست برای برپایی خود  در ارتفاعی "در ۷۰،۰۰۰ فرسنگی بر فراز ژرفا" و این همان نگرش  ناصرخسرو است که:
چو تو خود کنی اختر خویش را بد . مدار از فلک چشم نیک اختری را
شتاب تند پیشروی دانش و فناوری به منورالفکران ما این باور را آورده ست که انسان غربی را جایگاهی والاتر در جهان ویژه شده ست و طرفه اینست که انسان غربی  خود اینک از مرگ انسان و انسانگرایی دم میزند  زیرا که در یافته است که پیوندی هماهنگانه میان انسان و نیرومندی نیست. 

هگل همانند آدام اسمیت به گونه يی "دست نا پیدا" باور دارد که نه اقتصاد، که بل انسان را به والایی رهنمون میشود. به یاد بیاوریم که آدام اسمیت برآن بود که هر تن در گیر در بازار با پیروی از خواسته  هایش و کوشش برای برآوردن آنها و از میان بردن نیازها ی خود موجب می شود که همگان  در توده به پیشرفت و رفاه دست یابند که گویی "دستی نا پیدا" راه را برای پبشرفت اقتصادی به مردمان نشان داده است.

  هگل  بجایِ دستِ ناپیدا از شناسه ی " بازیِ خرد"  die List der Vernunft    بهره میگیرد.  باید توجه داشت که در آلمانی  die List   می تواند میاناهایی همچون   زیرکی،   به کمین نشستن،  فریبکاری،    و نیرنگ  را  داشته باشد در انگلیسی    die List der Vernunft  به the Cunning of Reason  بر گردانِشده است. ما از برگردانِ بازی بهره گرفته ایم که در میان زیرکی که در پسند و بسزاست و نیرنگ که  ناپسند و ناسزا است میانا دارد.

به باورِ هگل  تاریخ انگاره هایِ  آشکارِ بیرونی اش را بگونه ای زیرکانه،  با بهره گیری از کنشهای نااندازوای irrational handeln  انسان پدیدار می نماید. او می نویسد: 
دو آخشیگ (عنصر) بنابرین در بررسی ما وارد میشود: نخست، اندیشار و دوم، نودشِ در هم تنیده ی شیفتگی،‌   در بافت گسترده ی تاریخ جهان یکی تار است  و دیگری  پود. (...) 
 من برآنم که هیچ چیز بیشتر از کنشهای انسانی برانگیخته شده از خواسته هایِ شخصی، از ویژگی یا ، اگر بخواهید، انگاره های خود-جویی - با این چگونگی که: همه ی نیرویِ خواستن و آرش به  بدست آوردن آرمان گذارده می شود و همه ی خواسته ها و آماج ها، و براستی همه چیزهای دیگر، برای بدست آوردن آن آرمان یَشتیده (قربانی) میشود.

  از اینرو به باور هگل، تاریخِ یگانتامان از آشکاریِ اندیشارِ خرد، در پدیداریِ همیشگیِ "آرش های ملی" Nationalgeist برپا میشود. این آرش ها در کنشِ  "جهان-تاریخیِ" قهرمانانی مانند اسکندر مقدونی، سزار و ناپلئون متبلور می شوند.  اما کارکرد اندیشار خرد در رویه یِ تاریخ، و نه در ژرفای آن، بخردانه نمی نماید؛ زیرا که در ایستگاهایِ گوناگونِ این روندار ، کنشهایِ این قهرمانان هنوز کارگشته verwirklichte نشده است، زیرا  که مردمان هنوز از آن کنشها به آوند آرمانهای یگانتامان برای زندگی خود پیروی ننموده اند.

آزمودگی  های انسانی هرآنچه بیشتر یگانتامانه باشد تراریختیِ transform دانش انسانی به توانایی انسانی بارز تر خواهد  گردید و  " بازیِ خردِ"  هگل بیشتر به بهره ی انسان خواهد بود.    و براستی  این "بازیِ خردِ" و یگانتامانگی همانست که ما در منطق الطیر عطار پدیدار می بینیم 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر