۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

گفتگویی درباره ی غربزدگی و نووایی -- بخش دوم دیدرو و هگل



گیتی نوین : شاید بیجا نباشد که در اینجا بیاد بیاوریم که هگل نخستین خردورز اروپایی است که مدرنیته و نووایی را در کانون پژوهش خود قرار داده ست . اینکه انگیزه ی او از پژوهش در باره ی نووایی چه بوده ست  چندان روشن نیست برخی گفته اند که انگیزه ی او کاوش برای یافتن راستی بوده است و لی یافتن راستی تنها انگیزه ی نووایان نبوده و هر اندیشمند دیگری به دنبال راستی است منتهی برخی مانند کانت بر این باورند که راستی را به مدد خرد می توان جستجو نمود و گروهی دیگر به مدد دهش روان آشاوان (فیض روح القدس). هگل راستی را فرآورده ی یک روند پویای تاریخ می شناسد و می نویسد:
جوانه ناپدید میشود و شکوفه از هم باز می شود. و می توان گفت که "راستی" آن جوانه با پدیداری شکوفه زدوده شده است. به همین سان است  که میوه ، "راستی" گیاهین  شکوفه را نادرست نشان می دهد . که این ریخت ها نه تنها  با هم شباهتی ندارند که بل   جای یکدگر را هم  می گیرند چراکه باهم سازگاری ندارند.   اگرچه این طبیعت سیال بی درنگ  همه ی این اعضا  را در   پیکره ای  سامان یافته    یگانگی میدهد که  نه تنها دیگر با هم ناسازگار نیستند که بل هر کدامشان به یک اندازه   ضروریند و تنها این برابری در ضرورت  ست که همه ی زیست آن گیاه را آشکار میسازد.
فرید نوین:  بله   هگل  اندیشار نووایی و مدرنیته اش را برآمده از نقش "کنشگر"میداند و این اندیشارست که بر خردورزانی مانند نیچه و مارکس و هایدگر و هابرماس  هنایش و تاثیری مهین داشته  است. او  می نویسد:
بنا به نگرش من همه چیز... وابسته به اینست  که ما  "راستی" را در میابیم و آشکاری میدهیم نه تنها به آوند "بنیان" که بل به همان اندازه به آوند "کـُنشگر".
بنیان در اینجا ریخت "راستی" است-- یا  جهانی که  در باشِش اَش در برابر کنشگر قرار گرفته ست. برای دریافت بهتر مفهوم این نووایی  در اندیشارهگل میتوان گفت که "راستینگی" یک ساختمان تنها در بنیان آن ساختمان نیست که بل سازنده  و یا آرشیتکت آن ساختمان هم به همان اندازه  "راستینگی"  آن ساختمان هستند.  مهمترین آرمان هگل اینست که در نووایی میان بنیان و کنشگر "یگانگی" برپای کند.  در این برداشت همانگونه که یرمیا یول  Yirmiyahu Yovel آشکاری داده ست:
بودنی ها خودشان به گونه ی یک روندار هستند . آنها در ریختِ  به آکندیک (کمال) رسیده اشان درهستی پدیدار نمی  شوند که بل میباید  به آن ریخت گشته شوند.
هگل در فلسفه ی تاریخ جهان خویش "خود-گشتندگی انسان" را با "حکومت مدرن" برابری می دهد و می نویسد:
آزادی هیچ نیست مگر دانستن و به اثبات رساندن موضوعاتی بنیانی مانند؛ قانون و داد و فراوردن گشتندگییی ( تولید واقعیتی) که با آنها به گفت وشنود ست. واین همان حکومت است.
در اینجا حکومت گشتندگی آزادیست.  او در کتابش بنام عناصر فلسفه ی حق   Grundlinien der Philosophie des Rechts  "آزادی" را ریخت ویژه ای از "کنش" می شناساند و نه کنش آنچه که یه ویژگی یک شخص و به از خود درآوردگی های او مربوط می شود بلکه ابن آزادی گزینش هایی بخردانه است که خود اورا دردرون  نهادهای اجتماعی میشناساند . او "آزادی مطلق" را در خیابانها ی انقلابی پاریس آشکارشده می یابد . در دوران انقلاب هرشخص خویشتن را باتقسیم کار اجتماعی و فنی به  اوج  گشتندگی  میرساند و هر فرد می دانست که هر فرد دیگر نیز می داند که از اینروست که هم شدایی و هم گشتندگی    پدیدار می شوند.هگل شورش و بپا خیزی توده هارا رونداری میدید که در آن انقلابیون کنارهم بودند  وبا یکدیگر می خوردند و می خوابیدند و غذا و اسلحه و آگهی و اطلاعیه تولید می کردند .اما به باور او این آزادی مطلق موجب هرج ومرج و آشفتگی ست که توده در آن هنوز رسانه ها و بنیان های نهادهای اجتماعی مدرنیته را  نساخته و ندارد اما به هر روی این توانایی را دارد که خویشتن را دگر باره از نو بیافریند. اما این نووایی با فروکش  شورانقلابیون و جهتگیری های سیاسیی که سکان فرمانروایی را به دست می گیرند دوباره به واپس می رود  و نیروهای قانون گذاری و دادوری و  اجرایی   به دیگر بار بازسازی   میشوند ودراین الگوی هگل که برگرفته از دورا ن ترور و دهشت پس از انقلاب فرانسه است  آزادیی که  به میانوایی واسطه و  یا نماینده ی نووایی  شکل بگیرد به هیچ روی آزادی نیست. مدرنیته به باور هگل برای دیگر بار آزادی را قربانی می کند زیرا نمایندگی "گشته شدن" نیست .

 تعریف هگل از آزادی مطلق گونه ای خودآکاهی همگانیست از همه ی گشته شدنی های کنشگرانه.

گیتی نوین: شاید این باورهگل که انسان با "بخود-آرمانگری" یا یا تصمیم گیری به سرخودی تعریف می شود در باورهای سوی گیران مدرنیته در ایران تاثیر گذارده است و  بسیاری از "روشنفکران" ما همه ی مکتب های فلسفی نووایی را با این چوب می رانند که گویی این باور به "کنشگر" ویژگی همه آنهاست. و حال آنکه همانگونه که گفتید باورهای هگل باورهایی مسیحی  هستند مثلا در همین مورد هگل در خرد ورزی یا logic خود به داستان گناه نخستین و اُفتایش آدمی در کیش های  ابراهیمی  می پردازد  و می نویسد که آدمی برای بودن در طبیعت می باید٬ "جامه ی بی گناهی به برکشد " و ازاینروی او همانند حیوانست. زیرا که حیوان ناتوان از تبه کاریست  چون در طبیعت گناه نمی تواند باشد. اما برای انسان بودن میبایست که توانایی تبه کاری وگناه را داشت تا   که بتوان به  کنشگری یا subjectivity   پرداخت. 

در بهشت کیشهای ابراهیمی آدم از چشایی مزه ی سیب یا میوه ی دانستن بازداشته شده ست. اما ابلیس در نماد مار که همانند پروردگار به شناخت  نیکی وبدی آگاهی دارد او را وسوسه میکند. اما هگل در این اُفتایش آدم نکته یی پذیرا  میابد زیرا که اگرچه این گناه موجب نایگانگی او با پروردگارش شد اما همچنین موجب چیره شدن  او برآن نایگانگی شد . زیرا که آدم در زمین امکان  گشتندگی یافت.

ٰفرید نوین:  اینکه مدرنیته گرایان در ایران می پندارند که آدمی به یاری  "خرد خود بنیاد " می تواند همه ی دشواریهایش را چاره کند، برای هگل پذیرفتنی نیست. چرا که در جامعه ی  نووا این کنشگری ها ی بخردانه می توانند با هم در ٔدژوری وناسازگاری و در تضاد باشند.  برای نشان دادن این گونه دژوری ها هگل از تضادهای افسانه ی آنتیگون مانند می آورد. سالها پیش من در مچله ی خوشه ی شاملو در نقدی  به نمایشنامه آنتیگون ژان آنویی  کوشیده بودم برخی از این بینش ها را بنوشته آورم ولی متاسفانه سانسورهای آنزمان  هرگز چنین پروایی را نمیداد که از آزادی و خودکامه گی سخنی گفت. به هرروی این غنیمتی ست که  اینک  می توانم   این اندیشار فلسفی هگل را به گونه ای بازگو کنم.  داستان آنتیگون داستان ساده ایست. پس از آنکه ادیپوس پادشاه  آگاه می شود که از سر سرنوشت نادانسته  پدر کشته و با مادر همخوابگی نموده با دستان خویش دیدگان خود را کور می کند و سپس به تبعید می شود. دوپسر باهمزاد  او پلی نی سیزس و اتوکلیس چون به سن بلوغ میرسند بر سر جانشینی پدرو پادشاهی جنگی ویرانگر و خانمانسوز برپا میدارند پلی نی سیزس با هوادارانش به  اتوکلیس که بر تخت پادشاهی نشسته حمله  میبرند و درین نبرد  هردو برادر کشته می شوند.

کرئون برادر جوکاستا ( مادر ادیپوس) به نیابت پادشاه می شود او که تنها بر پایه ی "خرد خودبنیاد" خویش  به ارج نهادن به قانون می اندیشد دستورمی دهد که جسد اتوکلیس با ارجمندیی قهرمانانه به خاک بسپارند، چرا که او به هنگام چالش برادرش برتخت پادشاهی نشسته بود هر چند به بیداد،   ولی چسد پولی نیزس می باید به شرمساری در بیابان رها شود تا که به کیفر قانون شکنی طعمه ی درندگان گردد. آنتی گون خواهر این دوبرادر و دختر ادیپوس این روا نمی بیند که پیکر برادرش دچار اینچنین خواری شود . او نیز  بر پایه ی  "خرد-خود-بنیاد" خود، که ارج نهادن به کالبد برادر همخون را گمارش هر انسان میشناساند، از دستور کرئون سر می پیچد و پیکر پُلی نیزس را در پنهان و  به  آیین گُردانگی  بخاک میسپرد.

کرئون که تنها به "قانونمندی" می اندیشد دستور میدهد که آنتیگون زنده بگور شود و این با این همه است که پسرش هائه مون که نامزد آنتیگون ست ازپدر به خواهش می خواهد که از کیفرآنتیگون در گذرد. اما کرئون این گناه بر اونمی بخشاید و در میان پچ پچ  شهروندان، که ازین دلسختی و بیداد او گلایه  دارند،  بر دستور خویش پا می فشرد.  هرچند او به فرجام  در تنها شدنش   هنگامیکه خواهرش  جوکاستا و پسرش   هائه مون  و دختر خواهرش آنتیگون دست  به خودکشی میزنند  و  دسته ی همآوایان کهنسالان شهر تِب  می خوانند که  "سرانجام تو داد را آموختی  اما چه دیر"  بر ستمگری خویش آگهی می یابد.

 برای  هگل آنتیگون در "کنشگری" خویش  در باره ی "بنیان"  کنش اش در جامعه (که نماد آن پیکر بیجان پلی نیزس است)  خودرا “گشتنده“ می سازد. اما این  “ گشتندگی“  آنتیگون در جامعه  به نگاه هگل  به همراه خویش یک  ناشازگاری، دژوارگی  و تضاد اجتماعی را دامن می زند زیراکه جامعه توان دریافت کنشگری او را ندارد. و این به باور هگل مسئله ایست که دوران  نووای ما با آن روبروست زیا که اگر نهادها و فرهنگ  نووایی می باید زیر سیطره ی “خرد-خود-بنیاد“ قرار گیرند؛ نیاز به آنست  که  کنشگران همچون کرئون درس مُدارای باهم را فراگیرند پیش از انکه بس دیر شده باشد.  وتنها در اینروست که “زیستنی منشانه“ یا اخلاقی sittlichkeit ممکن می شود.

گیتی نوین: این کنشگری و گشتندگی در برداشت هگل از داستان سوکراتیس (سقراط) نمایان ترست واین به ویژه جالبست چون که اندیشار نیچه از  آغاز مدرنیته که به باور او با سوکراتیس اَغاز شده ست  از هگل گرفته شده ست. هگل می نویسد:
اصل کنشگری در اندیشارهای سوکراتیس (سقراط)، در آغاز جنگهای پِلُپونزی the Peloponnesian War ،  پدیدارشد. این اصل همان ناوابستگی  مطلق  و  آزادی گوهرین اندیشه است.
زیراکه سوکراتیس در آموزشهای خویش بر آن بود که انسان  باید  بتواند   "درستی و نادرستی" و "نیکی و بدی" را به خویشتن پیدا نماید. او  "آموزگار اخلاق" نبود که بل "آفریننده ی اخلاق" بود . اخلاق یونان اینک یک "خودآگاهی" بود که اراده بر اخلاق داشت. او میگفت:
 انسان  پایبند اخلاق آنکس نیست که فقط اراده می کند به درستکاری و سپس چنان می کند. زیرا کسیکه چنین می کند تنها بی گناهی بیش نیست. اما انسان  پایبند اخلاق کسی ست که آگاهست به آنچه که می کند.“
 به نوشته ی هگل، در فلسفه ی تاریخش، سوکراتیس بدین گون انسان یا کنشگر را به ارجمندی والا   رسانید زیراکه انسان کنشگر با هوشمندی و اطمینان  اینک توان داشت که  خود تصمیم فرجامین خویش را را "در رویارویی با کشور و اخلاق مرسوم   اتخاذ کند" سوکراتیس می گفت که از زمان های کودکی این آوای درونیش daimonion  بود که به او میگقت نکویی و زشتی چیست. بنابراین به باور هگل کیفرمرگ که دولت شهر آتن بر او رواداشت  به گناه آنکه ایزدان تازه ای را پرداخته ست کیفری "بس درست و دادورانه" بود. اما تراژدی آن کیفر این بود که مردمان آتن اینک در می یافتند:
که آنچه که سوکراتیس می آموزانید در میانشان ریشه هایی برومند  دوانده ست  و اینک آنان می بایست به همراه سوکراتیس گناهکار یا بی گناه شناخته شوند.
به باور هگل این سفر سوکراتیس  سفر  انسانست که در بَزَنگاهی از تاریخ به خود آگاه میگردد. "مای" تباری او رفته رفته به  "من" نووا دگرگون میشود. این "خودآگاهی" سر آغازٍ پیدایش   فردیت و کسایی ست که بسا دشواری ببار می آورد. چرا که آن کس را از قبیله و تبارش جدا میکند که او اینک  در پی سامان نووایی است که بر پایه ی خرد اندازوا  rational  و شمارگرست. اصل کـُنشگری به آگاهی سیاسی رهنمون می شود. اما اینک خودآگاه در میابد که "دیگریی" نیز هست  واین دیگری نیز میخواهد به کنشگری خویش گـَشتندگی دهد.  اینک پرسشی تازه به میان میآید وظیفه و گمارش من در برابر این "دیگری" چیست؟
 ٰ
فرید نوین: دقیقا به باورِ هگل "از خود بیگانگی"  انسان در داستان زندگی مسیح، که به پندار او پسر خداست،  متجلی  میشود که  او نمادی ازخدای پدرست. آزادی یعنی آنکه انسان می تواند بگزیند همه ی کنش هایی را که با "آزاد بودن" هماهنگی دارند و یا آنکه بیگانه بماند. اگرچه بایستی گفت که روش گفتاک یا دیالکتیک هگل که از ناسازگاری تز و آنتی به پیدایش سنتز منجر میشود و یا به فارسی آنگونه که شما برگردان کرده اید از گزاره و دشگزاره به میانگزاره می انجامد بس خردمندانه است و این همان روش پژوهش در دانش نوین است که به روش آماری بایز شناخته می شود . و در باره ی آن در گفتگوهای پیشین سخن گفتیم. البته هگل یک دانشمند به معنای فیزیک دان یا شیمی دان که با  پژوهش  آزمونگرایانه به ویژگی های دانش خویش آشنا می شوند نبود. او خردورزی آزادیخواه بود که به پاخیزی مردمی به آوند پالایشگری برای دشواریهای اجتماع  نگاه میکرد و البته بر این باور نبود که پس از یک انقلاب نووایی ریشه میگیرد و  همه چیز درست خواهدشد. درواقع میبایست گقت که شیلر و کانت پیش از هگل کوشیده بودند که انقلاب فرانسه را بخردانه قلمداد کنند. برای نمون کانت در پردازه خویش در باره ی آئین د ر ۱۷۹۳   با این نتیجه گیری که فرانسوی ها هنوز پختگی لازمه را برای آزادی نداشتند به مخالفت برخاست واین اصل را بنا نهاد که آدمی تنها هنگامی به پختگی لازم برای آزادی دست خواهد یافت که آزاد باشد. البته هگل در شنید و شنود خویش درباره ی انقلاب فرانسه و تاثیر آن بر شناخت آزادی و نووایی  به بر رسیده از آن تا اندازه ی زیادی  متاثر از روشن اندیشان فرانسوی مانند دنیس دیدرو (۱۷۸۴-۱۷۱۳) Denis Diderot ودیگران بود که در فرانسه  آنانرا فلسفه دان یا "فیلوزوف"   philosophes  می خواندند و لی در واقع اینان بیشتر جامعه شناس یا دانشوران سیاسی  بوده اند. به هر روی او در درس آموخت های جنا Jena Lectures  در باره ی نوشته های این اندیشمندان می نویسد :
...آنچه در باره اشان تحسین برانگیز ست نیرو و توان شگرفِ  پندارِش  Notion آنهاست در دشمنی با هستش، در دشمنی با کیش و در دشمنی با قدرت فرمانروایی که در هزاران سال بپا بوده ست.
گیتی نوین: شاید در اینجا پر بیجا نباشد که پیش از آنکه درباره  ی بینش هگل از نووایان فرانسه سخن بگوییم درباره ی این  "فیلوزوف " های فرانسه و نووایی شان که  اینهمه بر فرهنگ ما تاثیر گذاشته است اندکی به بررسی پردازیم چراکه در بسیاری از گفت و شنودهای فلسفی ایران آرا و عقاید این گروه با آرا و اندیشارهای  لاک و هیوم و کانت آمیخته می شود و برآیند آن بینش هایی غریب وناشناخته ست است در باره ی دانش و شناخت.

 فرید نوین: بله این فکر خوبیست چون من می خواستم در اینجا به پردازم برخورد هگل  با  نوشته ی دیدرو "برادرزاده ی رامو"  Le Neveu  De Rameau  که نمونه ی شایانی  ست از طرز تلقی نووایان ایرانی . 
 
گیتی نوین:  بله این گفتاک ها در سده ی هیجده در باره ی هنر و زیبایی و نودشها و پسندهای انسانی پدیدار آمد که درآلمان باومگارتن  Baumgarten    آنرا "زیباشناسی" خوانده ست.  و به موازات آن دانشهای آزمودنی و گیتیانه که در پایان قرن هفدهم به  ویژه با کتاب ايزاک نیوتون    "فلسفه طبیعی با اصول ریاضیات"   Philosophiæ Naturalis Principia Mathematica که در آن با معادلاتی نسبتا ساده توانسته بود قوانین  حرکت سیارات و ستارگان را بیان نماید. او به این باورِ دکارت پشتیبانی داده بود که میتوان دانش را بر پایه ی استواری از فراهستی یا متافیزیک بنیان داد. دکارت برین باور بود که یک دانش پژوه  می باید بر هرباوری که گمان پذیر است گمان کند. اما از آنجا  که نودش ها و احساسهای انسانی خطا پذیرند. در باره ی پروردگار و روان مینووی خویش می بایست که از آگاهی ها درونیمان یاری بگیریم.  واین همانست که عرفای ما نیز گفته اند که اینگون موضوعات را باید به دل وانهاد که پای استدلالیون چوبین بود. 

به هر روی روش دکارت که سیستم باورهای مکتبی ارستاتل  (ارسطو) را سرنگون میکرد به پیشرفت های بارزی در دانش های فیزیک و ریاضی منجر شد. البته ما در گفتگوهای پیشین به نقش لایب نیتز و لاک و هیوم و کانت نیز درخردوزانه نمودن دانش اشاره کرده ایم. ولی این کوشش ها به گونه ای در نووایی انقلابی فرانسه به بی راهه رفت. پیشرفتهای دانش به اندیشمندان فرانسوی این اعتماد بی پایه را داد که دانش می تواند پاسخگوی همه پرسشها باشد. البته همانگونه که شما  در باره ی پاپر و هایزنبرگ و بوهر و دیگر دانشمندان امروزین کوانتم فیزیک گفتید دانش هرگز هیچ پاسخی برای هیج برسش ندارد، که بل هر تئوری یا بینش برای مدتی کوتاه پابرجایی میگیرد تا آنگاه که رویدادها و گشتارهای تازه داته های نوی آماری را فراهم آورند که بر پایه ی آن بتوان تئوری جدیدی برپا و برای آزمون ارائه نمود وبدینسان بود که دیدیم تئوری ارستاتل جای خود را به تئوری نیوتون و این یکی جای خود را به تئوری اینشتاین و تا به امروز که به تئوری بوهر و هایزنبرگ و مکتب کپنهاگ رسیده ایم. 

چنین پدیدارست که فرانسه  در قرون هفدهم تا نوزدهم به "نووایی"  تنها به خاطر نووایی پابند بود و این همانست که در قرن بیستم به "هنر برای هنر"  انگلیس و آمریکا نیز سرایت نمود و برای نمون به  نمایش های چندش برانگیزو کودکانه ی گالری تیت لندن منجرشد که برای نمون جایزه ی ترنر سال   ۲۰۰۱ را در نقاشی به آدمی بنام مارتین کرید دادند که چراغی را روشن و خاموش میکرد یا تریسی امین که  تختخواب  بهم ریخته  اش را به گالری آورده و به تماشا نهاد،  ودیگر ازین دست اداها،   و خوشبختانه در ین  قرن اینگونه سبکسری ها با رویارویی بسیاری از اندیشمندان درگیر شده است که از کلاهبرداری و شارلاتانیزم بیزار شده اند . 

این شیدایی به نووایی شاید به آشکاری در سروده ی شارل پراو Charles Perrault  بنام سده ی لوئی بزرگ   le Siècle de Louis le Grand   پدیدارشد   و اسن سروده یی بود که او در ۲۷ ژانویه ی ۱۶۸۷ در آکادمی فرانسه خواند که درآن  برای به پاسازی مدرنیته و نووایی درخواست می نمود.  و این سپس  به چاپ کتابی چهارجلدی بنام   ستیزه ی نووایی و باستان وایی  Querelle des Anciens et des Modernes  انجامید. در واقع این کتاب بیش از آنکه دغدغه اش ارزش هنر باشد به سیاست هنر می پرداخت. این روندار اندیشه به ویژه در نووایی روسو، ولتر ، دیدرو و دالامبر  هویداست. دیدرو و دالامبر از  ویراستاران گردآورد فرهنگ یا واژه نامه ی آوندش دانشها، هنرها وپیشه ها    L’Encyclopédie ou Dictionnaire raisonné des sciences, des arts et des métiers   در سالهای ۱۷۵۱ تا ۱۷۷۲ بودند که به باور برخی از پژوهشگران از عواملی  بود  که موجب انقلاب فرانسه شد ، چون نویسندگان آزادی خواهی مانند  روسو،  ولتر، مونتسکیو و خود دیدرو نوشته هایی انقلابی راد در آزادیخواهی و مردم سالاری در آن فرهنگنامه  نگاشته بودند. "انسیکلوپدی"  واژه ی لاتین نویی بود که از نادرست خواندن واژه ی یونانی انکیکلیوس پادیا ἐγκύκλιος παιδεία آمده و "انکیکلیوس" به معنای گِردآره  یا گردهم آورده  و "پادیا"  از ریشه ی یونانی "پای"  و "پایدوس"  به معنای پایه و یا  بپایی که در یونانی به معنای آموختش فرهنگ بود ، ساخته شده بود . دیدرو در پیش درآمد این  گرداره ی فرهنگ می  نویسد:
براستی آرمان این گردآیه ی فرهنگ گردآوری دانشی است که در جهان کِـشته شده ست.  تا به انسانی  که همزمان باماست  فرا آورده شود وبه آنها  رسانیده شود  که ازین پس می آیند. تا که کار سده های پیشین برای سده های از ین پس  بیهوده نگردد. که فرزندانمان بهترآموخته شوند و در همینک به رادی و شادی دست یابند.  واینکه ما پیش از مرگ  خدمتی به نژاد آدمی در سده های آینده  کرده باشیم  
البته میان انسیکلوپدیست ها و روسو در باره ی معنای هنر بگومگو بسیاربود چراکه در میانشان بینشی همسو در باره ی گوهر مایه و طبیعت هنر  نبود. در سده ی هیجده  به یاری استعمار سطح زندگی و نوامندی درکشورهای اروپایی بالا رفته بود  و این رفاه و آسایش و فراوانی کالاهای  گرانبها از دید اندیشمندانی نووا و تازه جو  مانند ولتر بسیار خوشایند بود که در سروده ی بلندش Le Mondian   در  ۱۷۳۶    مینوشت:
برای دل پست من چه بس شیرینست
دیدن به اینجا این همه فراوانی را
مادر هنرها و کارهای شاد
برایمان می آورد از سرچشمه های پر بار
نیازهای تازه  و به همان اندازه کامیابی های نو
زرهای زمین و گنجینه های سوار بر موج
سرنشینانش و مردمانش  از همه هوا
همه در خدمت غنا و نوشانوشی این جهان
آه چه هنگام خوشیست این  سده ی آهن ما٬٬ 
از سوی دیگر روسو باور خوشبینانه ی ولتر را در باره ی  نووایی نمی پذیرفت چراکه  شهروندان را از آن بهری نابرابر بود. وبا این همه او در گفتاک هنرها  و دانشهایش Discours sur les sciences et les art در ۱۷۵۰ به دنبا ل رابطه ی نویی میان هنرها و طبیعت بود. او به گسترش دانش  در کشورهای مردم سالار آزادیخواه خرده میگرفت. داستان این خرده گیری روسو اینک بسیار آشناست. هنگامی که او  برای دیدار از دوست زندانیش دنیس دیدرو به  زندان وینسنز  Vincennes  می رفت آگهی چالشی را برای نوشته یی  در باره پیوند هنرها و دانش ها  از سوی آکادمی دیون the Academy of Dijon مشاهده کرد  . در این هنگام دیدرو به این  دلیل در زندان بود که  بر اندیشار  پروردگاری  خداوند خرده گرفته بود و اینک به روسو این اندیشار  تابیده شده بود  که آدمی در طبیعت خویش نیکومنش است واین جامعه است که اورا به تبه کاری وامیدارد. 

روسو نخستین کس بود که بر خردورزی اروپایی ایراد می گرفت. او برآن بود که فیلوزوف های  فرانسه  درست میگویند که خرد ورزی بنیان پیشرفت جامعه ست اما هزینه ی خرد ورزی گندیدگی جامعه ست چراکه خرد ورزی اخلاق را به کنار می نهد و تنها به  کامیابی و سر خوشی می اندیشد.
 
 و البته نباید فراموش کرد، که  همان گونه که در پیش گفتیم، این گفتاک همه در اوج  استعمار روی میداد.  والبته این استعمار نیز استعماری خردورز بود که به قوانین وپیمان ها ارج می نهاد. برای نمون در ۱۴۹۳ پاپ الکساندر ششم با یک سری از فرمانها bulls به فردیناند و ایزابلا فرمانروایان اسپانیا حاکمیت بر  "همه ی سرزمین هایی که کشف کرده اید یا کشف خواهید کرد" را داد. اگرچه  به موجب این فرمان، بومیان این سرزمین ها  می باید  به نرمی به مسیحیت گرویده شوند ، به اسپانیا و پرتغال "پدروایی شاهانه ای"  patronata royal عطا شد که به پادشاه کنترل گسترده ای را بر کلیسای جهان نو میداد ومذهبیونی مانند خوان سپول ودا  براین باور بودند که بومیان این سرزمین ها در طبیعت شان برده هستند "مانند فرزندانی برای اولیائشان، مانند زن برای شوهر، مانند مردمان ستمگر برای مردمان مُدارا"  

 حتی هنگامیکه  فراسیسکو دو ویکتوریا  Francisco de Victoria از فرقه ی دومینیکن های مسیحی اسپانیا  از بیشرمی و ستم اسپانیای استعمارگر بر بومیان سرخ پوست آمریکا آگاهی یافت و از کشتار و برده گیری از این بومیان انتقاد نمود --  زیرا که جمعیت  آنان در مدت بیست سال از  ۲۵۰ هزار نفر به ۱۵۰ هزار نفر کاسته شده بود، این انتقادی مشروط بود. اگرچه  ویکتوریا در سخنرانی هایش  از اندیشار متمدن گرداندن بومیان به آوند گمارشی آیینی و مذهبی بر پایه ی این اصل خرد ورزانه  انتقاد  می نمود،  و اگرچه او می گفت که بومیان  همچون هرانسان دیگر گنجایش اندازوایی و خرد وایی دارند و بر پایه ی این خردوایی ست که از حقوقی طبیعی برخوردارند، و  گرچه از تصمیم پاپ مبنی بر اجازه دادن به برده گیری از بومیان انتقاد می نمود، زیرا به باور او پاپ حق نداشت که بومیان مسیحی شده را   به گناه آنکه دزدی و یا زنا می نمایند کیفر دهد؛ چرا که براین مبنی هیچ پادشاه مسیحی دزد و زناکار دیگر ایمن نمی توانست بود. با این همه،   ازدید  ویکتوریا  اگر که بومیان مسیحی نمی بودند،  دیگر پاپ هیچگونه حقی برای متمدن گرداندن آنان نداشت. ویکتوریای  خردورز  استعمار اسپانیا را موجه قلمداد میکرد. چرا که اگر که بومیان به ستیز بر خیزند  وحقوق بین المللی را زیرپا نهند؛  او آنگاه همه ی ستمهای  استعمار را  به حق میداند.  چرا که  حقوق بین الملل ارجمندند به این دلیل که اکثر ملت های جهان به این حقوق پای بندند و ازاینروست که او استعمار اسپانیا را به حق می شناسد! و پژواک اینگونه استدلال را در بسیار از گفتمان های نواندیشان  کشورمان می توانیم بشنویم.

پیش از آنکه به دیدرو باز گردیم  شاید پر بیهوده نباشد که درباره نووایی و استعمار  این نکته ای را  در نگاه داشته باشیم که استعمار همیشه معیار های انسانیتش دوگانه بوده ست. برای نمون  در تابستان ۱۲۴۶ هنگامیکه پادشاهان و شاهزادگان آسیایی و اروپایی زیر فرمان امپراطوری مغول در دشتی در قره قوروم  گرد آمده بودند تاکه مراتب بندگی و فرمانبری خویش را به گیوک خان نوه و جانشین سوم چنگیزخان عرضه کنند. پاپ اینوسنت چهارم Pope Innocent IV هم دونامه  به همراه سفیرش جیووانِِی  دی پلانو کاپرینی Giovanni DiPlano Carpini  فرستاد که در آن به حقوق انسانی اشاراتی شده است  که مقایسه آن با  حقوقی که برای بومیان آمریکایی در نظرگرفته شده اثبات این ادعا ی  دورویی است.


نامه ای از پاپ اینوسنت چهارم به پادشاه تاتارها :
در نگرش به اینکه نه تنها انسان و حیوانات بی خرد که بل همه ی عناصری که دستگاه جهان را  تشکیل می دهند در یک قانون ‌ذاتی شکل گرفته  ازارواح آسمانی باهم یگانه اند ، که همه ی آنها از سوی پروردگار آفریننده به گروه هایی هم آوا بخش شده اند تاکه  ثبات  سامانه ای صلح آمیز را پایداری دهند. پس بدون دلیل نیست که ما برانگیخته شده ایم تا به شدیدترین لحن  شگفتی خویش را ازین ابراز نماییم که شما ، بدانگونه که شنیده ایم ، به بسیار ی از کشورها تجاوز کرده اید که به مسیحیان و دیگران متعلقند و آنانرا به ویرانیی دهشتزا مخروب نموده اید. و با خشونتی که هنوز فرو نکاسته ست   از دست درازی ویرانگرخود بسوی سرزمین های دورتر بازنایستاده اید. و با گسیختن پیوندهای طبیعی وبی گذشتگی چه بر زن و  مرد و چه بر   پیر و  جوان بی ملاحظه بر همه  باشمشیری خونریز خشم می آورید.  
بنابرین ما ، به پیروی از پادشاه صلح، به این آرزو که همه ی مردمان در ترس از خدای به پیمانی  یگانه باشند، به  همه ی شما اندرز می دهیم، تمنا می کنیم ، و صمیمانه درخواست می کنیم که که در آینده از ین گونه کشت وکشتار و به ویژه از آزار مسیحیان دست بر کشید و پس از دست یازیدن به این همه تبه کاری تاسف بار با توبه ای شایسته از  خشم بپا خاسته ی بارگاه خداوندی  ، که بدون هیچ تردید شما آنرا  برانگیخته اید ، پوزش بطلبید.  وشما نمی باید ازاینکه خداوند بزرگ، هنگامیکه شمشیرعظمت شما  بر علیه مردمان درخروش است،  تاکنون  اجازه داده ست که کشورهای مختلف  دربرابرتان بپا افتند ،  جسورگردید و به شرارت های گسترده تر دست یازید. زیرا که خداوند هرازگاه  ممکن است که از کیفر دادن مغروران درین جهان برای این دم خوداری نماید به این دلیل که اگر آنان به تصمیم خویش از فروتنی غفلت نمایند آنگاه او نه تنها دیگر می تواند در دادن کیفر بر شرارت آنان  در ین زندگی بیش ازین درنگ  نکند که بل شاید بتواند انتقام بزرگتری نیز در جهان دیگر بگیرد.
به این مناسبت است که ما فرزند عزیزمان جیووانِِی  دی پلانو کاپرینی با یارانش ، حاملین این نامه ، که مردانی هستند  شناخته شده  برای روحیه ی مذهبی خویش، خوشرو برای فضائلشان و با استعداد در دانستگی در باره ی کتاب مقدس، را بسوی تو  گسیل  داشته ایم . به مهربانی آنان را بپذیر وازسر احترام به پروردگار  باایشان به ارجمندی رفتارکن، براستی بدانگونه که خود مارا  می پذیری در شخص آنان. و با آنان صادقانه رفتار کن در برابر مسائلی که از سوی ما با تو مطرح می کنند. و هنگامیکه تو گفتگویی پربهره درباره ی مسائلی که گفتیم با آنها داشتی، به ویژه در باره ی  آنچه که به صلح مربوط می شود .  مارا کاملا مطلع گردان به وسیله ی همین برادران که  جه چیز شما را بر انگیخته تا دیگر کشورها را ویران کنید و قصد شما در آینده چیست؟  با آنان  به ایمنی رفتار کنید.  سپس با توشه ای  برای خروج وبازگشت از سفر یاری دهید . بدان سان که در آنگاه که  خود مایلند بازگردند در راه خویش به سوی حضور ما .  لیون ۱۳ مارچ ۱۲۴۵  
 این نامه این پرسش را برمی انگیزد که چرا سه قرن پس از این نامه بومیان آمریکا در آن "قانون ‌ذاتی شکل گرفته ازارواح آسمانی با دیگران به هم یگانگی" گرفته نشدند . پاسخ نامه ی  گیوک خان به پاپ و پرسشهایی که داردهم از لحاظ محتوی  و هم از لحاظ لحن در خور اندیشیدن ست. او می نویسد:
 نامه ای از کیوک خان به پاپ اینوسنت چهارم :
به نیروی آسمان  جاودانه، ما خان فراگیر همه ی کشورهای بزرگیم.
چنینست فرمان ما: این یک دستورست که گسیل می شود به پاپ بزرگ که او بداند و اطاعت نماید.
پس از مشاوره با پادشاهانی که زیر پشتیبانی تو هستند  تو به ما پیشنهاد فرستاده ای و فرمانبرداری خویش را برما عرضه کرده ای که ما آنرا از دستان فرستادگانت پذیرفتیم.
اگر که بر گفته خویش عمل کنی، آنگاه تو ، پاپ بزرگ ، به شخص  خود و به همراه پادشاهانت باید برای ادای احترام به نزد ما بیایی و انگاه ما تو را در باره ی احکام یاسا آموزش خواهیم داد.
علاوه بر آن تو گفته ای که برای ما نیک  خواهد بود اگر که مسیحی شویم.  تو به شخص  خود  درباره ی این موضوع برایم بنویس  و   خطاب به من از من در خواست کرده ای. این ، در خواست تو، من نمی فهمم.
علاوه بر ین تو به من این کلمه ها نوشته ای "تو به قلمرو مجارها و دیگر مسیحیان حمله کرده ای که ازبرای آن من در شگفتم. به من بگو جرم آنان چه بودست؟" این گفته ها ،همانند تو، من در نمی یابم.  چنگیزخان و اوگتای قاآن فرمان های  آسمانی را آشکاره کرده اند. اما آنان که تو نام میبری به فرمان های آسمانی باورندارند. آنان که توازایشان می گویی خویشتن را بس خودپسند نشان داده اند و فرستادگان ما را کشتند. و چنین ست که به فرمان آسمان جاودانه ، ساکنان کشورهای مذبور کشته و نابود شدند. اگر که این فرمان آسمان نباشد چگونه کسی می تواند تنها به نیروی خویش بکشد و چیره شود؟
و هنگامیکه تو میگویی " من مسیحی هستم، من به خدا نیایش می کنم، من دیگران را به محاکمه می خوانم وتحقیر می کنم ". از کجا میدانی چه کسی خداوند را خشنود می کند و به چه کسی او رحمت ادا می کند؟ چگونه می توانی این بدانی که با این کلمه ها سخن میگویی؟
با سپاس از نیروی  آسمان جاودان، همه ی سرزمین ها از خاستگاه خورشید تا خوابگاه خورشید به ما عطا شده ست. چگونه کسی می تواند کاری به جز پیروی از فرمانهای آسمانی انجام دهد؟ اکنون دل راستگوی تو باید بتو بگوید "ما تبعه تو خواهیم شد. و نیروهای خویش را در اختیار تو خواهیم نهاد ". تو در شخص خود ودر رأس  پادشاهان، همه ی شما، بدون استثنا ،  باید برای عرض خدمت به نزد ما آیید. و به ما ادای احترام نمایید. انگاه تنها ما تسلیم شما را تایید خواهیم کرد. اما اگر تو از فرمان آسمان اطاعت نبری و برخلاف دستورمان عمل نمایی ما خواهیم دانست که تو برما دشمنی.
این چیزیست که ما باید به تو بگوییم . اگر که تو در عمل مطابق  با آن کوتاهی نمایی ، چگونه ما می توانیم پیش بینی کنیم که برتو چه خواهد شد؟ تنها آسمانست که میداند.
ابن پرسش پرسشی دادورانه ست آیا مغولها پیرو مدرنیته  بودند؟ این پرسش براین پایه است که یاسای چنگیز خان برپایه ی مذهب بنا نشده بود چنگیز از قانون گذار خویش تاتا تونگو    Tatatungoخواسته بود که برایش قانونی بیافریند که صلح و نظم را در میان اتباعش بر قرار دارد. و دادگستر او  شیگی کوتوکو   Shigi-Kutuku  حتی یک مغول نبود. اسیر جنگیی بود که چنگیز از او خواسته بود  که" دزدان را کیفرده و دروغ را به راستی آور". البته این همه را به طنز می گویم و بهترست که به نووایی فرانسوی و دیدرو  بازگردیم !

در قرن هیجدهم اندیشمندانی مانند کانت و دیدرو با استعمارگری به چالش  بر خواستند. به ویژه چالش های دیدرو یکی از پر نیروترین چالشها بود. دربخشی که او  برای   تاریخ  دو هندِ رینال L'Histoire des deux Indes de Raynal نوشته است او  براین ادعا که "بومیان با برخورداری از فرهنگ اروپایی در خور  احترام می شوند،" خرده میگیرد؛ چرا که این احترام در برون از پیرامونی  پدیدارست که آنان درآن می زیوند. به باور او این اروپاییانند که نا متمد ن مانده اند. و درست است که  فرهنگ و هویت ملی به رشد اجتماعی و اخلاقی یاری می کند  ومعیارهای  ارج انسانی را والا یی میدهند ولی هنگامیکه مردمان از کشور خویش بدورند این منش در آنها کاستی میگیرد و به معیارهای اخلاقی پابند نمی مانند. و از اینروست که استعمار گران به خشونت و ستم   و بدور از معیارهای انسانی و اخلاقی   با بومیان  رفتارمی کنند.  بنابراین به تعبیری دیگر  دیدرو پای بند اخلاق ست.  و این به ویژه در نوشته ی که  او  برای گردایه فرهنگ به آوند حقوق طبیعی نوشته است بس هویدا ست. البته این را هم باید گفت که پیش از دیدرو اندیشار حقوق طبیعی  در کارهای جان لاک  آورده  شده  بود و این ربطی به  نووایی نداشت و برای جان لاک حقوق طبیعی از رده بندی سنجارها و هنجاره ها   بر گرفته میشد. 

البته در  انگلیس بینش لاک چندان پذیرفته نبود و برای یک انگلیسی حق خاک وخون همان آزادی پارلمانش بود. این نخست در آمریکا و سپس در فرانسه بود که حق خاک و خون بازشناخته شد . در آمریکا با اعلامیه ی ناوابستگی(استقلال) و در فرانسه حقوق طبیعی به آوند Droit Naturel  و یا  در لاتین به آوند    Jus Naturale  به معنای حقوق طبیعی و قانون طبیعی درکار دیدرو که نوشت " من انسانم و هیچ حق راستین نا گسستنی از خویش ندارم مگرحقوق بشری" که یاد آور سروده سرای نامدار رم هوراس است که نوشته بود "هیچ چیز انسانی بر من بیگانه نیست".

فرید نوین: بله این پیش درآمد خوبی بود برای شناخت دیدرو و دوستان نووایش در فرانسه و اینک قصد من اینست که تأثیر نووایی فرانسه را در فلسفه و خرد بررسی نمایم چون همانگونه که شما اشاره کردید در ساختار فیلوزوف فرانسوی و یا یاران  انسیکلوپدیک  مانند ولتر و دیدرو و روسو هیچگونه یک دستی از آنگون که داریوش آشوری  یا آقای زیبا کلام به آن اشارت دارند وجود ندارد و باید ببینم این اندیشار نوایی چگونه از طریق هگل و نیچه ومارکس و هایدگر و هابرماس وارد فلسفه شد و چگونه این آمیزه ی از ریخت افتاده ی عجیب و غریب ایرانی آن  در کار این آقایان پدیدار گشته ست. 

 برخورد هگل با  نوشته ی دیدرو ٬ زیر آوند "برادرزاده ی رامو"  Le Neveu  De Rameau نخستین جایی ست که بگونه ای هنایش نووایی فرانسوی را روی فلسفه ی آلمان پدیداری می دهد. هگل در پدیده شناسی خودش Phenomenology در ۱۸۰۶ سه بار به این نوشته اشاره دارد.  گویا در ۱۸۰۵ نسخه ای از ین نوشته ی دیدرو  به توسط شیلر Schiller به گوته داده شده بوده ست و گویا گوته پیش از آنکه آن را به شیلر بازگرداند به آلمانی برگردان کرده بوده ست و چنین می نماید  که گوته شاید این برگردان را به هگل نشان داده بوده ست. مارکس دراین باره میگوید اشاره ی هگل به دیدرو نشان بر آن دارد که هگل به بنیانهای اقتصادی و اجتماعی جوامع نووا علاقمند بوده ست . البته برخی مانند اشمیت برین باورند که آنچه که  هگل از دید رو دریافته است برداشتهای گوته است از کار او،  و واژه هایی که هگل در کار خویش به کار می گیرد واژه های دیدرو نیستند.

به هر روی "برادرزاده ی رامو" کتابی ست "نیست انگار" یا نیهیلیست و در ین نوشتار دیدرو آنچنان به این نیست انگاری برادرزاده وفاداری نشان میدهد که حتی در بسیار از موارد به انکار و یا تناقض باورهای خویش نیز تن در میدهد و نیست گرایی برادر زاده را تأ یید می نماید. گوته در برگردان خویش خود را ناچار از آن می بیند که در باره ی فیلوزوف  های پاریس  (ولتر و مونتسکیو و دالامبر) و چالشگران آنها (پالیسو و پوانسینه و فررون) و برخی از هنرمندان پاریس یادداشتهایی ضمیمه کتابش بنماید. از نخستین سطرهای کتاب دیدرو  با نوشتن  اینکه:
 چه آفتاب و چه باران من هر روز در ساعت پنچ بعد از نیمروز خوی آن دارم که برای قدم زدن به پاله رویال بروم
او خویشتن را به آوند یک فیلوزوف روشن وا که سوی گیر خردورزی و اندازوایی و بنابرین شخصیتی استوار و در تراز می شناساند. در برابر او برادر زاده ی  راموست که بگفته ی گوته:
برای  یک چند در قالب شخصیت برادر زاده ی رامو آدمی در نهادخویش وابسته، که با بکاربردن  مواد مخدر  توانایی دست یازیدن به هر گونه  تبه کاریست  که حس تحقیر و حتی نفرت  مارا بر می انگیزاند وبا این همه این احساسات منفی ما در باره ی او فروکش می نماید. چراکه نویسنده نشان میدهد که او شخصیتی  بی استعداد نیست که بل موسیقیدانی ارزنده و کاریست.
دیدرو با رویارویی خویشتن با شخصیت برادرزاده به بررسی دوتایی هایی مانند نکویی و تبه کاری، دیوانگی و فرزانگی، بخردی و  نا بخردی ، و زشتی و زیبایی می پردازد وافزون برآن ارزش آموختن را به زیر پرسش می آورد که  بس کشاینده است زیراکه میدانیم او در گفتاک خویش با روسو به سختی از ارزشهای آموزش دفاع کرده بوده ست. کوتاه شده ی داستان اینست که در جریان یکی از آن قدمزنی هایش دیدرو با برادر زاه ی رامو برخورد می کند و آگهی میابد که او  کارش را  به آوند آموزگار موسیقی از دست داده ست زیرا که به کارفرمایانش گفته ست که به راستی در باره ی آنان چه می اندیشد. در خلال گفت وشنفت شان  دیدرو در می یابد که رفتار رامو سرگرم کننده ولی ناخشنود کننده ست. چنین آشکار می شود که یک بار او در رفتار نامناسبش زیاده روی کرده ست و به این دلیل هم از کارش اخراج شده ست. در ادامه ی گفتگو رامو بلند پروازانه وگهگاه گستاخانه و بی منطق است.  آندو از سیاست و موسیقی و اخلاق و موضوعاتی دیگر سخن می گویند و دیدرو مبکوشد تا با رفتاری بخردانه به او نشان دهد که دیدگاههای دیگران در خور ارزش است . و پول داشتن برای  آوردن شادمانی لازمست ولی نمی تواند به اطمینان آورنده ی شادی باشد و آموختن ارزشمندست و به کوتاه سخن نشان میدهد که او براستی سویگیر ارزش های روشنوایی ست. اما برادرزاده به هیچ یک از برهان های او وقعی نمی نهد و با نگاهی ناباورانه   همه را پوچ و تو خالی می یابد و دیدرو را شخصی  خود نما و خود پسند می یابد.

هنگامیکه دیدرو در نهایت کلافگی  به رامو می گوید که او تن آسان و  آزمند و بزدلست و روانش همه پرخاشاک ، رامو به آرامی پاسخ میدهد که او  این همه را می پذیرد. دیدرو نشان میدهد که رامو شخصیتی برخورنده ولی نا توانست،  کسی ست که گرایش دارد به خشونت نمایی و زبردستی  و دست افشانی و آوازه خوانی و گریه و همه گونه نا آرامی ناترازانه.

هگل ابن پیام دیدرو را در می یابد که رامو می تواند مانند نیچه در رفتار نابخردانه خویش محق باشد.  دیدرو با لحن مردد خویش نشان میدهد که   گفته های روشن وای خویش را باور ندارد. 
هر از گاه در شگفت می شدم از داوری درست این دلقک درباره ی آدمها و شخصیتهای شان  و به او نیز این را گفتم.  
برای رامو جهان همه پوچ و بی معناست. همه زندگی را میتوان به گونه ای  آسان و خوش آیند در تهی کردن هرروزه  روده ها از مدفوع  خلاصه نمود. او با لحن خودپسندانه ، خودنما وبی باکانه و سبکسرانه هرگونه دشواری فلسفی را بسخره میگیرد که فرزانگی سلیمانی به دیده ی او باده گساری بسیارست و باد از شکم برون دادن به آسانی و با پری پیکران هم آغوشی و به بسترهای نرم خفتن و مانده از ان همه بیهودگی است. هنر را با راستی پیوستی نیست و توده های آدمی به جزگروه هایی گردهم آمده اززورگویان و بردگان نیستند.

هگل در تضاد میان رامو به آوند "گزاره"  یا تز و دیدرو به آوند "دژگزاره" یا آنتی تز پیدایش "میانگزاره" یا سنتز نووایی را گزارش می کند. واین را موجب پیشرفت "جهانِ گشته شده" می بیند. انسان هنگامی به آزادی شایان دست می یابد که این دوگانگی به یگانگی بدل شود. این اندیشار هگلی "با-خود-بودن- در- دیگری"  ست. به این معنا که "دیگری" از خود میشود و کنش های او پاره ای ازآرمان های "من" میگردد. آزادی  یگانگی  "کنشگر " و  "کرده گشته" است. گفتگوی "از-خود-بیگانگی " Entfremdung    مانند گفتگوی رامو و دیدرو منجر به پیدایش مسئولیت های تازه ی برای "خودپنداری-اندازوا" Entäußerung  میگردد که اگرچه در کارهای مارکس همان "از-خود-بیگانگی" است ولی برای هگل به گونه ای ازخود بیگانگی اگاهانه ست  و شاید نزدیکتر به مفهومی ست که روسو از این اندیشار داشته است.

برای روسو همانگونه که دیدیم "از-خود-بیگانگی" هنگامی پدیدار می شود که او از طبیعت بدر میشود و جامعه ی نووا پدیدار میشود. انسان که در طبیعت خود را و کار خویشتن را می شناخت، اینک در پیمانی همگانی با دیگران بخشی از حقوق خود را به ناچار به جامعه و نمایندگان خویش درجرگه ی گفتمان (پارلمان) واگذار می کند. در جامعه ی نووا  کارها بخش شده اند و  ؛؛ "گذران زندگی" او اینک تنها به "کار" خود او وسته نیست و از اینست که اوبه "از-خود-بیگانگی " میرسد. در هگل در گفتاک میان افراد همچون دیدرو و رامو و در انقلابی مانند انقلاب فرانسه که از آن جامعه ای نووا به وجود می آید و نهادها و پیمانها ی شهروندی روان  تاریخ  خویشتن را آشکار می کند و از خود بیگانگی به گونه ای  "خود پنداری-اندازوا"  بدل  میشود.

 گیتی نوین: ستیزهای نیچه هم با نووایی رنگ  خرده گیری ها ی دیدرو را دارد از زبان رامو.  برای نیچه دوران نووایی از زمان سوکراتیس (سقراط) آغاز شد ه ست . همان هنگامیکه سوکراتیس خرد را جانشین افسانه های یونان باستان ساخت. او مینویسد:
من میخواهم بفهمم که از کدام "از-خود-درآوردندگی"  معادله ی سوکراتیسی پدیدار گشته ست، که خرد برابرست با نکومنشی و  برابرست  با خوشنودی. این بس بیهوده ترین معادله  ها که گرایش های یونانیان کهن را به چالش میکشد. 
 او پیاپی برومندی و برویش فرهنگی یونان باستان را با پژمردگی و فرسودگی و به هم ریختگی زندگانی نووا مقایسه می کند. نیچه درپژوهش تاریخی خود نشان میدهد که در یونان هومر هماوردی   agon  در کانون زیستن قرار داشت. درین فرهنگ  دو گون آگان یا هماوردی به چشم میخورد یکی هماوردی ددمنشانه و تاریک که اریس خوانده میشد  و به گاه های خشونت و خونریزی میرسید  وان دیگری  هماوردی میان هنرمندان و همه پیشه های دیگر که فرهنگ ویژه ی یونان را بارور میکرد. به سخن دیگر این فرهنگ از بنیان هماوردانه بود هماوردی میان سروده سرایان، نمایشنامه نویسان ، آهنگسازان، خردورزان  وسیاستمداران که آنرا از شور زندگی آکنده میکرد . وین در تراز با دانش نوواست که خود پسندی و خود فرازی را خوار می شمرد و و  فرهنگی بی جان و افسرده  را در نمایان می دارد. به باور او سوکراتیس می خواست که بینش هایی یکسان را بر بنیان خرد بر جامعه استوار سازد که در آن دیگر انگاره ای از گًـُردمندی و سرافرازی نباشد اما به خوشبینی  نمایانگر حقیقت وراستی گردد.

 بباور نیچه سوکراتیس انسانی بینشگرا را می آفرید که خویشتن را به بندگی خرد وامیداشت و تن خویش را خوار می نمود به این بهانه که به هستی خود بها دهد. واین نووایی بنیان گزار نهادها ی فرمانروایی مردم سالاری ودادگستری و ارتش و اقتصاد شد. واین برداشتهایی بود که از آن پس وِبر و لوکاس و مکتب فرانکفورت به آن گسترش دادند. 

راه چاره ای که نیچه برای پژمردگی و فرسودگی نهادهای نووا پیش می نهاد آمیخته ای بود از بنیانهای آپولویی و دیونیزوسی . آپولو نماد خردو  اندازوایی وبسامانگی بود و دیونیزوس نماد سرمستی و شادی و شور و گل بر افشانی . او درنخست نمونه ی این آمیزه را در کارهای ریچارد واگنر یافت اما بزودی از سبکسری و کمبود اندیشارهای ژرف  و والا در آنها سرزده شد . او به د نبال فرازمندی و سروری ابرمردانه بود و نقش مسیحیت  در آفرینش انسان هایی بی دست وپا و ناتوان که به امید بخشش از سوی آسمان به گردهم می آیند و سرودهای بی سروته از مژده های بیهوده آیینی  می خوانند را نکوهش می کرد . بگمان او مسیحیت:
به  بلاهت انسان  دامن می زند و خودرا روحاّ سوی گیر بی نوایان قلمداد میکند   و جلوگیراز آفرینش هوشمندی های سترگ است. 
 به باور او "آخرین انسان"٬ خرد خویش را اندازه و سنجه ی راستی  می شمرد . او که تهی از هر گونه آفرینندگی و احساس و نابی ست با پنداری رمه وار سرفرو می نهد به همه ارزشهای زندگی  نووا.
 بدون شبان و همه یک رمه، همه خواسته هاشان یکسان ست و همه مانند هم و هرکه نودشی دیگر دارد به خود خواستگی روانه ی دیوانه خانه می شود 
فرید نوین:   نیچه البته نخستین اندیشمندی نبود که به مسیحیت خرده میگرفت از پس  هگل  استراوس ،فوئرباخ ، استرینر، مارکس و دیگران نیز بودند. اما شاید خرده گیری های او ازین دید درخور توجه است که به باور او ارزش های مسیحیت   بنیان بینش های سیاسی نووا هستند و از اینروی خرده گیری های او از مسیحیت  انتقاداتی است از این ساختارهای سیاسی نووا . پرسش این است که نیچه  چه ساختار سیاسی را پیشنهاد میکند تا جاگزین این نووایی گردد. وپاسخ به این پرسش گویی ساختاری اروپا مدارانه ست که کشورها به گونه ای باید رده بندی شوند. البته به افراد پروا داده می شود که بدنبال بلندپروازی های خویش باشند ولی این همانگونه که میدانیم ناشدنی ست. البته خود نیچه هرگز مشخص نکرده است که ساختار سیاسی پیشنهادیش چیست و پژوهشگرانی مانند استرانگ، وارن، ساته و روتاری که خواسته اند به این پرسش پاسخ دهند به این بر آیند میرسند که سیستم آزادیخواه مردم سالار نووا با خرده گیری های نیچه می تواند بهتر سازمان یابد.

(ادامه دارد  )
















































هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر