۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

آزادی ، هستی شناسی و آشنش در اندیشارهای هانس گئورگ گادامر

  

گیتی نوین (گ): همانگونه که در گفتگوهای پیشین گفته ایم یکی از هدفهای ما درین گفتگوها این است که تا آنجا که شدنی ست از واژه های پارسی برای گزارش اندیشارهای خردورزی بهره جوئیم. زیرا واژه هایی مانند معرفت النفس ویا دیگر واژه های به کاربرده شده  در نوشتار های فلسفی مانند "نفس ناطقه قدسیه که محل انبعاثی ندارد و قوای آن فکر و ذکر و علم و حلم و نباهت و خاصیت آن نزاکت و حکمت است"، براستی پیوندی سست و فرسوده با اندیشارهای پژوهشگر در زبان پنداشتهای  امروزی ما دارند. و  از اینرو برای دریافتشان می باید به واژه نامه هایی روی بیاوریم که به اندوه باید گفت خود بسیار نارسا و کم مایه اند. چنین  است که  هرگز نمی توان در فرهنگهای ما  ریشه ی یک واژه و دگرگونی آنرا برای نمون از زبان سانسکریت به پهلوی یا پارتی جستجو نمود. شاید می باید پدید آوردن چنین فرهنگی نخستین آرمان و آماج دانشکده های ادبیات ما  باشد. به ویژه، واژه نامه های فارسی درباره ی گواک های خردورزی در فلسفه ی امروز از کمبود و نارسایی بسیار برخوردارند. 

به هر روی بررسی اندیشارهای گادامر می تواند بسیار پر بهره باشد. زیرا اندیشارهای او با اندیشارهای خردورزی یونان به ویژه با پنداره های ارستاتل (ارسطو) و پلاتو (افلاطون) بستگیی نزدیک دارد و برای دریافت اندیشه های او براستی نیاز به واژه هایی  بسیار  درست و دقیق داریم.

فرید نوین (ف) : شاید پیش از آنکه  در باره ی کنکاش و اندیشارهای گادامر در باره ی نووایی و نهادین گرایی گفتگو کنیم نیاز به آن داشته باشیم که  به  پیشدرآمدی در باره ی زمینه های دیدگاه  او از مردمسالاری و آزادی بپردازیم. 

به باورِ گادامر دریافتن  پدیده های همتودگی  sozialen Phänomenen  تنها در چارچوب آزمودگی انسانی der menschlichen Erfahrung ممکن میشود. در دیدگاه او پیوند "من-تو" پیوندی تاریخی نیست که بل پیوندی  آشنشانه  hermeneutische Beziehung ست. آشنش گونه ئی تفسیر است در اندرون اندیشه ی ما از آنچه که در برابر ماست. تفسیری که به ما کمک میکند تا آنچه را که می بینیم و می شنویم دریابیم. برای چنین تفسیر ما می باید انگاره ئی از پیش در پنداشتِ خود، از رویدادی که در برابر ماست،  داشته باشیم تا بتوانیم آن رویداد را آشنش کنیم. برای نمون ما پیش انگاره ئی از مراسم عروسی در پنداشت  خود داریم و بنابراین هنگامیکه  یک جشن عروسی را می بینیم در میابیم که این جشن عروسی است. بباورِ گادامر هنگامیکه ما "دیگریی" نا‌ آشنا را می بینیم  براستی نمی باید پیشداوریی در باره ی او در پنداشت خود داشته باشیم، چرا که در دیدگاهی آشنشگرا از جهان، می باید  "دیگری"  را فهمید و به او مجال داد تا از خود بگوید."دیگری" را نمیتوان به "من" کاسته  کرد.

با  آنکه گادامر از دریافتنی آشنشین hermeneutischen Verständnis هواداری می کند  ولی هنوز ازین  مَهتایه یِ کانت the Kantian principle نیز پیروی می نماید که هرگز از انسان به آوند ابزاری برای رسیدن به یک هدف بهره نگیر! و یا بسخن خود کانت:

„Handle so, daß du die Menschheit sowoh in deiner Person, als in der Person eines jeden andern jederzeit zugleich als Zweck, niemals bloß als Mittel brauchest.“ 
در هنگامهایی همسان در همیشه، با انسان چنان رفتارکن، که نه هرگز  به آوندِ ابزار، بل به آوندِ آرمان،  چه آن انسان  تو خود باشی و  یا که هرکس دیگر،  
این برتابه به معنای آزادی "دیگری" ست که می تواند با چنین بَروَند به آرمان انسانی خود رسد، وچنین است که آزادیِ"دیگری"  در اندیشارِ گادامر خدشه بردار نیست و این مهتایه به او پروا میدهد که راهبردهایِ مَنِشمندانه یِ شناساییِ ارزشمندیِ "دیگربودن" را آشکاری دهد. ارزشِ نهادن به "دیگری" به من پروا میدهد تا ارزشهای خود را بهتر ارزیابی نمایم.

گ:  میتوان گفت که از دیدِ گادامر  "دریافتنِ"   در برگیرِ ،  همه آنچه می باشد که در پذیرش ماست و هم آنچه که با باورهای ما در چالش ست. و  بنابرین او  خودسریِ Souveränität "دیگری" را می پذیرد.  و از آنجا که گادامر به وجودِ "راستیِ مطلق" باورندارد، دیدگاهِ "دیگری" بر پایه یِ درستیِ آن استوار می باشد و نه بر پایه یِ هماهنگی و سازگاریِ آن  با "راستیِ مطلقی" که از آسمان آمده ست.

 "دریافتن" برای گادامر از دانستن و شناختنِ "دیگری"، با بکار گیری توانایی یا زور  ببار  نمی آید، و "دیگری" را بدینسان در همگیِ خودش  نمی توان دریافت. و ازینروست که آزمودن و دریافتنِ راستینِ  "تو"،  آزمودنی مَنِشمندانه است که در آن "دیگری"  به یک درباشه کاسته  نمی گردد  der das "Andere" nicht objektiviert wird.

گادامر به جایگاهِ کنشگریِ کسیکه با ما در گفتگوست، و ما بر آنیم که آنچه که او میگوید را دریابیم، آذرم بسیار می نهد .  برایِ دریافتن یک همگُوی باید همواره به یادداشته باشیم که او "را با ما پیوندی است" و می باید  در گُوِش با او  در جایگاهی برابر در گیر شویم. 


ف: از سوی دیگر، گادامر همچنین  نهادینه ها Tradition  و فرمانگاران Autorität    را، که با پیشداوری Vorurteil از سوی خردورزانِ روشن وایی Aufklärung  به زیانباری گرفته شده بودند، به دیگر بار آذرم می نهد . بباور او، روشنوایان در برداشت خویش از ناسازگاری میانِ "باور به  فرمانگاران"  و "آزادی در بکار بردن خرد خویش"  به ناروا در گزافه  رفته اند. آنان اندیشار  فرمانگارگی را با  فرمانبری کورکورانه blindem Gehorsam پیوسته داشته اند و  این شدایی را نادیده گرفته اند که  فرمانگاران می توانند فرهیخته و خاستنگاه راستی باشند و از اینرو خوار شمردن رهنمون  فرمانگارانِ فرهیخته می تواند  پیشداوریی آسیب زا باشد. 

به باور گادامر پیروی از  فرمانگاران را نمی توان  با پیشداوریِ "کنشِ سربفرمانانه یِ بخردانه"  Akt der Unterwerfung der Vernunft  بررسی نمود که بل این پیروی  می تواند "کنشی شناسمندانه" باشد که  چنین پیش انگار می نماید که دیگری در داوری و اندریافت برتر از خودست  Ein Akt der Anerkennung setzt aber die Erkenntnis darüber voraus, dass der Andere an Urteil und Einsicht überlegen ist و بنابراین از دریافت او پیروی مینماید. پذیرفتن فرمانگاران می تواند بر بنیان این اندیشار استوار باشد که گفتار و کردار  آنان  از سرِ دلبخواهیی نابخردانه  نیست. 

به باورِ  گادمار، روشنوایان  به ناروایی همچنین  نهادینه (سنت) را، همچون فرمانگارگی،  با  "برپاییِ آزادیِ اندازوا" ناسازگار  یافته اند. بباور روشن وایان نهادینه ها از 'بخود برگزینیِ آزادانه' پیشگیری مینمایند، چرا که باور اینست که ارزشیابی  نهادینه ها نیازی به خردورزی ندارد و از پیش به ما  داده شده ست که نهادینه ها با ارزشند. اما گادامر هیچ دلیلی برای ناسازگاری نهادینه ها و اندازوایی نمی بیند. به باور او در تاریخِ هر نهادینه،  در آغاز دمی از آزادیِ گزینش بوده ست و نهادینه ها برای ماندگاری در درازای روزگار همواره نیاز به پاسداری و نگاهداری داشته اند، که این خود نشان از کاربردِ آوندش دارد. از اینروست که آشنشی فرهیخته بسیار باهوده  و بس مورد نیازست.

می باید در دیدِ خود داشته باشیم که  هابرماس در  برآیندگیری  از پژوهشش در باره یِ کنشِ اندازوا و اندازواییِ همتودگی (اجتماعی) Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung ، که در کتابش  زیر ِآوند  "کنش رسانه گری: Theorie des kommunikativen Handelns  باز تاب داده ست، از شهروندان می خواهدکه در گفتگویی آزادانه  و بخردانه بایکدگر  به توافقی بخردانه و  همه-پذیر  دست یابند.  

او پیشنهاد می نماید که در چنین گفتگویِ آزادانه می باید آیین و مذهب  شهروندان را  نادیده انگاشت، و حتی تا به آنجا پیش می رود که می خواهد در پارلمانهای جهان هرگونه بازنشان  reference  را به آیین ومذهب از گواهیک ها  documents و نوشته های پارلمانی  بزداید و از میان ببرد. البته دشواری دراینست که شناسایی یک نوشته ی آیینی بسیار دشوارست. برای نمون، می توان پرسید که آیا اگر از بافت یک نوشته یِ آیینی واژه ی "خدا" را بزدائیم و واژه یی مانند "خردِ همگانی" را جایگزین آن نمائیم، آیا آن نوشته دیگر آیینی نخواهد بود؟  

پاسخ به این پرسش البته نائیک (منفی)  خواهد بود. از سوی دیگر پدیداری "همه-پذیری" بسیار نارویدادنی است و اگر  گزاره ئی که می تواند بیشترین رای  داشته باشد را جاگزین  همه-پذیری  بگیریم، آشکارست که، اگر دربیشترینان (اکثریت) مردمانی باورمند به آیین باشند، آنها باورهای آیینی خود را به گونه ای اندرمیان خواهند آورد و بَروَندِ هابرماس از کنار نهادن آیین  بر جای نمی ماند.

از اینروست که  آنها که بسادگی میگویند همه ی دشواری ها از آئین هاست و اگر همه کس بی دین باشد دشواری های تنش چاره خواهد شد گمراهند زیرا که  این چاره، آزادیِ داشتن دین باوری را از مردمان میگیرد.  چاره تنها در فرهیختگی ست.

گ: مِیوِ کوک Maeve Cooke  در این باره می گوید؛  داوش ها و  ادعا های خداشناسی  همیشه  در ریخت یگانتامان (یونیورسال) آورده می شوند  و بنابراین، چنین یگانتامان برای اندیشار هابرماس که  میخواهد میان گواکِ اخلاقی moral discourse   و گواکِ منشی ethical discourse   تمیز قائل شود دشواری زاست. زیرا "گواکِ اخلاقی" که  بر یگانتامان ها بنیان می گیرد با "یگانتامانهای آیینی" پیوندی ریشگی دارد.

اگرچه از دیدِما "گواکِ منشی" نیز از این دشواری نمی تواند بری  باشد، زیرا که  "همه-پذیری" یک توافق در جامعه ،  یا به سخنِ هابرماس  "بخود دریافتی همگانی جامعه" the collective self-understanding of a community ، معمولاٌ با رأیِ "در بیشترین ها" پذیرفته می شود و بگونه ی "یگانتامانی" برای همگان در میاید.

کوک می نویسد؛ هابرماس در رویارویی با این دشواری  به بی راهه  افتاده ست،  زیرا او چنین می پذیرد که "زبان و آوندشِ آیینی" برای دیگران، از جمله برای "شهروندانِ بی باور به آیین"  نیز  می توانند دارای معنا  باشند. کوک در باره ی درستی این پیشنهاد تردید دارد.  و برای ما نیز با توجه به اینکه باورهای آئینی را نمی توان در چارچوبِ آوندشی اندازوا rational reasoning  بررسی نمود نگرشِ هابرماس رنگی ناآزاده دارد.  

 اما گادمار از همان آغازِ پژوهشِ خود راهی دیگر از زاه هابرماس را بر می گزیند .در گذار او فرهنگ و نهادینه به یاری منشی فرهیخته  در جایگاه هایی ارجمند پدیدار می شوند. به باور او گفتمان سوکراتیس (سقراط) در خردورزی پلاتو (افلاطون) گونه ای آموزشِ گسترده، از منشی فرهیخته، برای شهروندی است. 
 این آموزش تنها برا ی یاد گرفتن درباره ی چندوچونی نیست که بل  برآنست که "همه ی روان را" دگرگون نماید.       
به سخن دیگر، چنین آموزشِ فرهیختگی میکوشد  که در شهروندان و  رهبران شان رفتار و منشی را به بار آورد که بتوانند از خردمندی به شیوه یی نیکو و انسانی بهره گیرند. گادامر  شیوه ی نااندیشمندانه سیاستگران امروز را با شیوه ای اندیشمندانه در زندگی می سنجد که در آن آرمان، گزینشی است برای   پیروی از نیکویی. و اینگونه زندگی  اندیشمندانه را به دنباله روی از ارستاتل   پُرکردگی πρακτική  یا پراکتیس می خواند، که به گفته ی هایدگر:
 آن "بودن- در- آنکجا"یِ هستی های انسانی، به آوند  زندگیی در پُرکردگیِ   πρακτική   هستیی ست  که دارای زبان است  ζωή πρακτική τις τοῦ λόγον ἔχοντος.

ف : به زبانی ساده تر از زبان هایدگر،  به سادگی می توان گفت؛ کار نیکوکردن از پرکردن ست، فرهیختگی بسیار از پرکردنِ کرداری فرهیخته ببار می آید.  منش نیکو داشتن از پر کردن در نیکوکاریست.  

به هر روی، کنکاشِ گادامر در اندیشارهای پلاتو تازگی ویژه ئی دارد؛  او در رویارویی  و چالش با این نگرش  است که نوشته های پلاتو بس نهفته و پوشیده در رازند و تنها وِیژگان را توان دریافت آنهاست. وی با جستجو در ساختار گفتگو های پلاتو به این برآیند می رسد که اندیشار های او را تنها با پژوهشی ریزکاوانه از گفتگوهایش می توان دریافت. و ریخت ساختارانه یِ این گفتگوها خود در نمایاندنِ اندیشارِ پلاتو بازتابی برجسته دارد. 

گادامر  از خرده گیریِ هایدگر بر روشنوایی به بسیار  بهره میگیرد و خود بر آن خرده گیری بس می افزاید.  هرچند هنگامیکه دوید دتمر  David Detmer در نوشته اش  زیر آوند "خرده گیری گادامر بر روشن وایی"  از "نگرش هایِ ریشه گرایِ روشن وایی ستیزی" او گزارش داد، گادامر در پاسخ او نوشت:
 برای من مایه ی شگفتی بسیارست  که برتابه (پروژه) ی من در باره ی یک آشنش خردورزانه   philosophical hermeneutics ... در زیر  آوند "خرده گیریِ روشنوایی" بررسی شده است....  آنچه که آشنش در دیدگاهِ خود دارد، در حقیقت،   همانست که کانت  روشن وایی اَش می خواند.
 گادامر در  زیر هنایشِ "هستی شناسی" هایدگر  براین تلاش است تا کوتاهی های فَراندیشگری آلمان German Idealism را با کاوش در اندیشارِ  ‌"دریافتن" ، به آوند "راستیی- در- حال-روی-دادن" یا " رویدادی-در هستی" چاره کند. او بر آنست که  بیماریِ انگاره یِ خودکار و بخود دراندیش کنشگری را با عرضه ی پیوندِ آشنشگر با نهادینه (سنت)، در پرتوِ روشناییِ رویدادی که او ناخواسته به آن درکشیده شده است،  درمان نماید. و  برای این  درمان از اندیشارِ "دریافتنی"،   که آشنشگرِ 'هستی' بوده ست،  بهره میگیرد. و  پیش از آنکه "بازاندیش تابِ خُرده گیرانه" critical reflection، پدیدار شود، چنین  آشنش  به آوندِ آزموده یِ راستینی در "هستی شناسی" وجود داشته است. 

در خردورزی گادامر، آشنشگری را سرِ آن نیست که معنای نوشته های پیشین را باز سازی کند. که بل این نهادینه (سنت)  است که  در ریخت پسندیده و آشکارگرش در رونداری که فرمان را به دست میگیرد aneignen، خویشتن  را در پرتوِ راستی و نهان بینیِ نوشتارهای برگزیده در میابد.

گ : و نمی باید فراموش کنیم که گادامر به آوند شاگرد هایدگر و در زیر هنایش او به اندیشار "فرزانگی کنشگر" (Daspraktische Wissen (phronesis، که ارستاتل در کتاب ششم منش نیکوماک خود به آن آشنایی داده بود، توجه ای بارز نشان می دهد. برای هایدگر پنداره ی "فرزانگی کنشگر" از برای کنشگری انسانِ "اندر-هستی" به هنگام "بودن-در-جهان" بایسته و ضروری است. 

و این بایستگی از برتریِ  "فرزانگی کنشگر"  در سنجه با دریافتنی بر پایه ی نگرش(تئوری)  برخاسته است و حتی هایدگر تا به آنجا پیش می رود که "فرزانگیِ کنشگر" را آفریننده ی نماد اندریافت intuition ما از درباشِشِمان میداند. و یا بسخن دیگر، آنچه را که در باشش نهفته است را ما می توانیم به یاریِ فرزانگیِ کنشگرِ خویش دریابیم. و این در باشش هم درباششی کنشگرانه ست و هم بشیوه ای بنیانی تر ، درباششی ست بودنی و اگزیستانسیل.


ف : شاید بهتر باشد که این نگرش را با نگرش آزما باورانی the skeptical view مانند مترودورِ کیوس Metrodore of Chios که از شاگردان دموکریتوس بوده ست به تراز در آوریم . او می گفت؛ "من این را که آیا چیزی را اصلاٌ می دانیم یانه را به چالش میگیرم. ما نمی دانیم که آیا حتی همین را نیز می دانیم یا نه . و ما نمی دانیم که آیا چیزی هست یا نیست." 

و این البته نگرشی بود که رو در روی نگرش سوکراتیس (سقراط) می ایستاد و در گفتگوی پیشین دیدیم که هایدگر برای دریافتن هستیِ "اندر-هستی" از نگرش های سوکراتیس و خردورزان پس از او دوری می گزید. زیرا برای او دریافتن هستی تنها در پیوستگی ها یی کنشگرانه مانند پیوستگیِ یک چلنگر با چکشش و با سندانش و درباشه ی از آهن، که آنرا به ریختِ یک بیل یا یک  تیشه در می آورد، شناخته می شود و از اینروست که "فرزانگیِ کنشگر" تا به این رده یِ والا در نگرش او برجسته ست.

برای گادامر آماج اینست که خردورزیِ نوین را از لغزش به سوی دریافتن بی تاریخ خودمان و پیرامون فرهنگی و روشنفکرانه مان باز دارد و از تمایلمان به اینکه خود را از سنت هایمان جدا کنیم  و آنها را نا مربوط  به دلواپسی های "بخود-دریافتی در اینک" بگیریم وارهاند

باید به یاد بیاوریم که کانت در نوشته ی مَهین خود  "روشن وایی چیست؟" این اندرز هورِیس Horace را  پخشا نموده بود که "دل آن داشته باش که بیندیشی"    Sapere aude. گادامر در پایانه ی کتابش "راستی و شیوه" به چگونگی  بریده ئیک (آبستره) این اندرز و نابینایی آن اشاره می کند. به باور او نابیناییِ این اندرز ، نابینایی در پیوند با فرجام پذیری انسان  و بافتِ گزیر ناپذیر تاریخی، نهادینه ئی برای هر گونه تلاش انسانی، از جمله اندیشیدن او، است.

  او  در نوشته یی دیگر  زیر آوند "دانش  به آوند ابزار روشن وایی" به دیگر بار از این اندرز بهره میگیرد و آنرا چاره یی بر ای ناپختگی می شناساند، خامیی که ما را  به خودنابودی خواهد کشانید . ‌از اینروست که ما به "دراندیش تابی"  reflection و "داوری"  judgement  نیاز مندیم که بایسته می دارند که  "دل آن داشته باشیم که بیندیشیم!"


گ: به هر روی گادامر نیز مانند هایدگر دریافت و آشنش (تفسیر، هرمنوتیک) را بسان نمادی کنشگر از  اندریافت و نهان می بیند. و به سخنی دیگر اندریافت و آشنش همیشه از یک کنش شاخه میزنند و در هیچگونه روش، دستور یا شیوه ی ساده ای نمی توان آن آشنش ها را کوتاه نمود و آشکاریشان داد. و این نقطه یِ آغازِ آشنشِ (hermeneutics ) گادمر ست. بیگمان شیوه ی شیوا و روان نوشتار گادامر کارهای اورا بس آشکارتر و ریزکاوانه تر از استادش هایدگر می نماید و به هر روی او از دنباله های به هم چسبیده از واژه ها که به واژه بازی می ماند  رویگردانست.

 به باور گادامر  "روشن واییِ آکنده (کامل)" ،‌ که "روشن واییِ  بد"  die schlechten Aufklärung   یا "روشن واییِ ریشه گرا" به دنبال رسیدن به آنند  گونه ای بُت پرستی در نووایی است . اگرچه او این  "روشن واییِ  بد" را تنها به درنگی در دانش و اندیشه ی نو می گیرد ، درنگی که هنایش آن کوتاه خواهد بود. نمادهای این درنگ برای گادامر آری ئیک گرایی positivism و هوده ئیک گرایی utilitarianism  قرن بیستم می باشد. این درنگ با دکارت آغاز شد و با روسو و کانت به پایان رسید. 

این "روشن واییِ ریشه گرا"  و بد متاسفانه روشنوایی است که در میان منورالفکرین ایرانی از قرن نوزدهم تا به اکنون ریشه دوانده است.و ما درباره ی  این "دانش باوری" کورکورانه  که ناآگاه از شیوه یِ شناخت در دانش،  خود را از چاله ی خرافات به در میکشد و به چاه بلاهت می اندازد در گفتگوهای گذشته بسیار گفته ایم.  

هستی شناسی و آشنش در اندیشارگادامر
ف : در پایان سده ی هیجدهم آشنش (هرمنوتیک ) به نگرشگاری گرفته شد درنگرش های گونگونی که از آشنش ساخته شد آنرا به آوند شیوه ی تفسیر همه گون از نوشتارها، به ویژه نوشتارهایی در دانش های انسانی، شناسانیدند. البته به جای آنکه از قواعد تفسیری نوشتارهای مذهبی مانند انجیل پیروی شود در این آشنش ها تلاش بر این بود تا دستور های دریافتن به کند و کاش گرفته آید. 

نخستین تلاش در این زمینه را فردریخ شله مایخر انجام داد که در نگرش او دو جنبه ی آشنش دستور زبانی و آشنش روانشناسانه مورد جستار قرار گرفتند. در جنبه ی نخست کوشش او بر آن بود که برای "دریافتن" میانای (معنای) یک گواک می باید  پیوند آن را با "زبان" به آشنش بگیرند. در جنبه ی دوم ، برای دریافتن آن گواک ها، روندار زندگی گوینده ی آن گفته ها بررسی می گردید. و تلاش آشنش بر این بود که اندیشه ی یک نگارشگر را از پس نوشته هایش آشکار گرداند. 

اما "دریافتنِ" همگیِ یک نوشتار شدنی نمی بود، زیرا که "هنگامِ آشنش" با "هنگامِ نوشتار" یکی نبود و دریافتن "هنگامی دیگر" در همگیِ  ویژگیِ آن میسر نبود و این به کژدریافتی و یا نادریافتی آشنشگر در می کشید. 

و از این روی بود، که شلرمایخر یگانتامانگیِ universality آشنش را در  یگانتامانگیِ کژدریافتی شناسایی نمود. برای پژوهشگران نخستین در این زمینه یِ آشنش شیوه ای بود رسا و بسزا برا ی پرده برداری از معنایِ یک نوشته . اما ویلهلم دیلثیWilhelm Dilthey از این تلاش برای آشکاری دادن به معنا فراتر شد .   به باور دیلثی بنیانِ فلسفیِ دانش برپایه ی دریافتنِ نمایانی هایِ "آزمونهای زندگی شده" Erlebnis استوارست و  آشنش ، به آوند "شیوه شناسیی برای  آشکاری دادن به  معنا" ، پایه و بنیانِ دریافتن دانشهای تاریخی و انسانی Geisteswissenschaften ست. 

"آزمونهایِ زندگی شده" نه تنها آزمودنی هایِ گیتی هستند که بل همچنین "آزمونهای درونی" را نیز در بر می گیرند و اینچنین آزمونها به درداشتهایِ درونی وابسته اند. چنین ست که "آزمونهایِ زندگی شده"  باید بسان یک مادِگانِ (ماتریکس) پیوندی میان یک کنشگر و زمینه ی تاریخی او دیده شود. و چنین مادگان در یک گواک پدیدار می گردد. 

"دریافتنِ" این گواک تنها می تواند با بازآزمونی Nacherleben آن مادگانها ممکن شود. به سخنی دیگر "دریافتِ معنا" تنها به هنگامی رخ می دهد که ما زمینه هایِ تاریخیِ نهفته در پیکره یِ گواک ها را روشنی بخشیده باشیم . از این روی بود که دریافتن ریشه ای بودمانی و اگزیستانسیلِ یافت و آشنش نه تنها به آوندِ "شیوه ای برای دانش های انسانی"، که بل به ویژگیی از "آزموده هایِ تاریخیِ بودمانِ انسانی" نمایان گردید.

گ: برای بسیاری از  آشنش پردازان دانشهای انسانی  از گونه ئی دشواری و نارسایی در آسیب بود. زیرا این دانشها همچون دیگر دانشهای گیته ئیک، مانند شیمی و فیزیک،  نمی توانند الگوهای ریاضیی را برای آزمون گزاره هاشان بکار گیرند.  از اینرو اندیشورانی همچون شله مایخر و دیلثی برآن بودند که به گونه ئی دانشهای انسانی را با  "شیوه هایِ دانشِ" هماهنگی دهند تا که بیاری از آن شیوه ها پژوهشگران دیگر نیز بتوانند گزاره های یکدگر را به آزمایش  گیرند. 

هایدگر در یادداشتهای آموزشی خود بنام؛ هستی شناسی: آشنشِ گشتندگی Ontologie: Hermeneutik der Faktizität آشنش را به آوند آنچه که در "پژوهشِ ساختارِ گشتندگیِ بودمان" باید بکاربرده شود نمایانده بود. به باور او آشنش نه تنها به «نگرش» یا تئوری تفسیر بستگی نداشت، که بل  همچنین، در باره ی شیوه ی «دانشورانه» یِ دریافت نیز نبود. هایدگر برآن بود که  آشنش می باید "بخود-آشکاریِ" ساختارِ دریافت را بروشنی پدیدار  نماید.

در اندیشار هایِ نخستینِ  آشنش، پنداره یِ "گردآوردِ آشنش"  نقشی نمایان  داشت. این گردآورد همبستگی های تفسیری را میان پاره های یک ساختار و همگیِ اندام آن نشان میداد . اما هایدگر ریختِ این انگاره را در هم ریخت و بجای آن ریخت تازه ای را جاگزین نمود که در آن  "همه یِ دریافتن" ، به همیشگی و در هر دم،  آماده یِ دریافتنِ "خودی-چیزها" die Sachen  selbst’ ست. 

برای نمون  اگر ما می خواهیم پرده ی گِرِنیکای پیکاسو را "دریافت" کنیم نیاز به آن داریم که از پیش "دریافتهایی" درباره ی آن پرده داشته باشیم. مانند اینکه بدانیم این پرده  نودشی ست از خشم و اندوه  پیکاسو، در باره یِ بمباردمانِ دهکده یِ گِرِنیکا، به هنگام نبردهای داخلی اسپانیا.  و بیننده یِ پرده می باید نامردمیِ دهناد فاشیزم را دریافته باشد. وگر این دریافتهای پیشین را نداشته باشیم دریافتن آن پرده شدنی نخواهد بود. 

البته برای یک هشیاری، دریافتنِ از پیشِ اینکه چرا پیکاسو شیوه یِ ویژه یِ نگارگریِ نمادگرایانه symbolism را بکاربرده ست بایسته و ضروری است. به هر روی، در هستی شناسیِ روزمره یِ هایدگر، برای دریافتنِ هر پدیده ای نیاز به آن داریم که خود را "در-جهان" و "در-کنار" آن پدیده بیابیم. و آشنش،‌ تلاشی ست که  ساختارِ این باشندگی "در-جهان" را آشکاری می دهد. 

اما دشواری در آنست  که  "درباشگی"، پیش از هرگونه "دریافتنی" روی می دهد، و بنابراین می باید بودن "درباشه" ها را همیشه "پیش انگار"  نمود  حتی در هنگامیکه «دریافتن» بر آنست که خودش را آشکاری دهد. و بنابرین آشکاری این باشندگی (یا این نمادِ هستی-شناسانه یِ دریافتن) تنها  چنین میتواند پدیدار بشود، که ما ریختِ ساختاری که در "هم اینک" با آن آشنائیم را، برهنه  و نا پوشیده از هر پنداره یِ دیگر، آشکاری دهیم و در چنین روست که "آشنش" با "پدیداری" یکی خواهد گشت. این گونه آشنش برای انسانِ " اندر-هستی" شدایی دارد و شدنی ست،  زیرا او "در-جهان" است .
در پسِ هر آشنش، "پیش-ساختاری" از دریافتن هست؛ چیزی که از پیش داریم - پیشداشت  Vorhabe ، چیزی که از پیش دیده ایم - پیش-نگری Vorsicht  و چیزی که از پیش پندیده ایم  - پیش پنداشت Vorgriff . 
پس برای هایدگر  "آشنش" روشنی بخشی  و پرتو افکنی، در زمینه ی هستی شناسیت. یا همانگونه که شما گفتید؛ آشنش بنیانی ست  که بر پایه یِ آن انسان با هستی و با جهان به همبستگی درمی آید و با آن درمی آمیزد. 

خرد ورزیِ آشنش، در بنیان گذاریِ گادامر، از چنین اندیشارِ باشندگی "در-جهانِ" هایدگر هنایش می گیرد اما در راهگذاری دیگر پیموده می شود. زیرا  دلبستگی هایدگر به چشم اندازِ "هستی-شناسانه یِ آشنش" Ontological Hermeneutics است اما گادامر از آن فراتر می رود  و  می خواهد "تاریخگاری" Historicity این پنداره را بازکاوی نماید.  بنابراین او آشنشی تاریخی historical hermeneutics را از "پیش-ساختار" دریافتن the prestructure of understanding ، در ریختِ  «گشوده بودن بسوی جهان» openness to the world. دنبال می گیرد.

فاندیشار های گادامر در باره ی زبان که در نوشتارش بنام"درباره ی پدیده شناسی نیایشگری و زبان"  Zur Phänomenologie von Ritual und Sprache   نوشته ست بسیار با هوده و باارزش است. او مانند هایدگر به  نقش  ناپیدای زبان verborgen در اندیشارهای غرب ، از هنگام پیدایش فلسفه  در یونان باستان  تا هنگام کانت و فَراندیش گرایان (ایده آلیست) آلمانی تا نوکانت گرایان و خردورزان  پس از آنها ، تاخته و آنان را به خرده گیری میگیرد زیرا به باور او  فلسفه  با پرداختن بسیار، و بس باریک بینانه، به ریشه ها، ساختارها و زمینه ی بنیانی اندیشه از درگیری با "زبان" کوتاهی کرده ست، و از اینروست که بازیِ زبان در خردورزی، ناپیدا و یا بگفته یِ هایدگر؛ کم نما unauffällig  بوده ست. اگرچه پلاتو و دیگر خردورزان در درازای تاریخ هرازگاهی درباره ی زبان اندیشیده اند، ولی به گفته ی گادامر، تنها هوسرل و هایدگر اَند که آگاهانه به این دَراَستِش پرداخته اند.

گ:   درست، اما او از پژوهش هوسرل گلایه دارد که در پرداختِ فَراجستِ فَراندیشانه یِ  transcendental idealism خود از نقشِ برجسته یِ  زبان در  "کنشهایِ از سرِ خواستگیِ هشیاری ها"  intentional acts of consciousness کاسته است. و  حال آنکه هایدگر در کَند وکاش خود  به زبان یونانی بازمیگردد  و بازیِ واژه های آن را در کانونِ جستار خود می نشاند. بگمان او هایدگر  با برگرداندنِ واژه های یونانی به لاتین توانست خودرا از "فراهستی گرایان مکتبی" scholastic metaphysicians درفلسفه  بگسلاند. و این همان روندار هایدگری "از ساختار شکنی"  destructuring زبانِ فراهستی بود که  جنبش "ازهم پیاده سازی" ژاک دریدا deconstruction را بر انگیخت.

بباور هایدگر واژه های ی یونانی  مانند "اوسیا"  οὐσία واژه ئی ست به میانای بودن که در خردورزی امروز ontic است.  این واژه بنادرست در لاتین به substantia و گاه به essentia برگردان شده است . ریشه ی یونانی واژه یِ اوسیا οὐσία   برای ریخت زنانه ی (مؤنث) کنش-واژه ی (فعل) "ایمی" εἰμί ، در هنگام اکنون، به میانای "هستن" در 'من هستم' است. ارستاتل (ارسطو) پروتِی اوسیای  πρώτη οὐσία  یا "نخستین درونمایه"  را در رده بندی های خود  بگونه ی  یک اسب و یا یک درخت که در برابر ماست میگرفت اما واژه های  لاتین  در پشت دیوار زبان، از جهان فاصله گرفتند و ریخت پنداشتهایی مانند «هستی» را  گم کردند و پیوند آن را با زمان  گسیختند. به باور گادامر فراهستی شناسی پلاتو (افلاطون) نیز هزینه های خود را داشته است.  

ف : بله درگفتگوی پیشین به این اشاره کردیم که هایدگر می خواهد به دوران پیش از سوکراتیس  (سقراط)  بازگردد. زیرا که در آن هیچ نشانی از فراهستی فلسغه ی اروپایی پس از مسیحیت پدید نیست .  برای خردورزان پیش از سقراط  هیچ گسیختگی میان واژه های روزمره  و معنای فلسفی آنها  وجود نداشت. مَعنای درونمایه ی یک اسب، "هستنِ اسبی" بود در برابر ما. البته باید گفت که این ادعای بزرگیست چه برای هایدگر و چه برای گادامر. چنین داوشی را می توان در باره ی واژه ی "هستن" در زبان پارسی امروز بکاربرد چون همه ی دریافت فلسفی ما  در واژه ی "وجود" در زبان عرب  است که به دست خردورزانی چون سینا و فارابی و میراماد وصدرا بنیان گرفته است . و با این همه اندیشیدن در باره ی «هستیِ» یک در باشه بناچار  گسیختگیی فلسفی را نمایان  خواهد ساخت. به همین سان اگرچه در بازماندۀ ناچیزی که از اندیشارهای فلسفی پیش از سوکراتیس به جا مانده ست  شاید گسیختگی فلسفی را نتوان یافت اما این دلیل آن نمی شود که آن خرد ورزان در باره ی هستی همواره به ریختی در پیوست با پدیده ئی در جهانِ روبرویشان  می اندیشیده اند. 

گ:    درست است. برخی از آوندهایی که گادامر می آورد  تا  اندیشه هاش را بپذیراند درخور پرسش و دشواری زاست . برای نمون به گفته ی او یونانی ها حتی برای "زبان " واژه ای نداشتند. و زبان بیگانگان را Rhabarber می خواندند. زیرا بگوششان آوای آن چون «بر - بر» میامد. با این همه می توان  از این نکته چشم پوشید و گفت که برای گادامر و هایدگر پژوهش در فلسفه ی پیش از  سوکراتیس (سقراط)  ارجمند ست زبرا به انگار آنها میان   فلسفه و زبان فلسفی در آن عصر پیوندی نزدیک  و جود داشت که به آنها پروا می داد تا خرداندیشی نووایی  را بیافرینند  که از بینش فراهستی رها باشد.

ف :  گادامر می اندیشد که هایدگر با جستجو در  معنی واژه های یونان باستان توانسته است به شناخت دانش نزدیکتر گردد  و بتواند به  Destruktion یا "ساختار شکنی" زبان فراهستی بپردازد. 

گ:   این  "ساختار شکنی" درست  همانست که بگفته ی گادامر او از استادش هایدگر فراگرفته ست.  او می گوید  هایدگر  بود که  به من پیوستگی میان آوندش Vernunft و  زبان Sprache   را نشان داد.  و به همین سان پیوندهای میان سخنگویی و اندیشیدن ، واژه و پنداشت ، گفتمان و سخنوری ، بودنی در گفتگو با دیگری و  شنیدنی باهم (dem Miteinander des Sprechen     und dem Aufeinander des Hörens) را از او فرا گرفتم.       

او می گوید که  هنگامی که دریافت  که می تواند به فلسفه  بپردازد  بدون آنکه نگرانِ ساختارهایی مانند پنداشت های خشکیده، ریشه های نخستین، پیش انگاره ها و یا زمینه های ی فرجامین باشد، که در فلسفه ی آن روزها بکاربرده می شد، در او شوری سرشار برانگیخته شد.  و چنین شد که برای همه یِ زندگیش فلسفه  کند و کاشی شد در کانِهای ژرف فرهنگ و فلسفه ی یونان، تا که معنی های واژه ها یی  مانند  mimesis, techne, poiesis, energeia, phronesis را کاوش کند و بیابد. و چنین بود که با همه یِ این که نمی خواست از برنامه یِ هایدگر در « ساختار شکنیِ زبان فراهستی» پیروی نماید، با یاری گرفتن  از اندیشارهای یونان باستان به خرده گیری بسیاری از اندیشه های فلسفه ی پسا مسیحیت برخاست.
          
ف :  می توان گفت که آشنشِ گادامر، در آوند پدیده شناسی هایدگری،  در ریختهای "فرزانگیِ کنشگر" و اندیشارهای گفتاری، او را به دریافتن خودِ  «دریافت» در  همه یگانتامانیش (یونیورسالیتی )  رهنمون می شود. در این روند است که اندیشارِ آشنش او در پیوندش با اندیشار هایدگر از آشنش سنتی در فلسفه می گسلد.  اگرچه در این گسیختگی آن آشنش سنتی را رها نمی کند و آن را نیز به بررسی میگیرد. 

شاید همچنین بتوان گفت، که آشنش فلسفی  گادامر  زمینه ی  «دریافتن» را   روشنایی میدهد . اما در این روشنگری  هیچ  شیوه و یا گزینه ای از دستورهایِ دریافتن را برای «دریافتن»  سزاوار و با هوده نمی بیند.  هرچند  او نمی خواهد  اهمیت شیوه شناسی را انکار نماید که بل می خواهد به نارسایی نقش شیوه برای «دریافتن» پافشاری نماید .  و به فرجام می توان گفت که در باور او نقش گفتمان ، کنش و در باش بودن برای دریافتن برتر از شیوه ست.   

 گ:    و  از همین روست که در شیوه ی گادامر بارها و بارها اندیشار نووا با یاری از پنداشت های ژرفتر یونانی به خرد سنجی گرفته شده ست.  به ویژه اینکه حتی در دوران کانت و هگل نیز  نقش زبان در دریافتن و آشنش ناپیدا  و  نهفته بوده ست. به گفته ی او این پدیده شناسی بود که ما را به اهمیت «جهانِ-زیستن» و زبان آگاه نمود و این زبانِ "جهان-زیستن" بود که درکانون  اندیشه ای خردورز نشسته بوده ست. به سخن دیگر این پدیده شناسی بود که از آغازی نو  neue Anfang خبر میداد.

گادامر از درشگفتی بسیار خود آگاهی می دهد در آن هنگام که   از استادش هایدگر شنید که  در یونان باستان تعریف  انسان "جانداری اندازوای"  animal rationale نبوده ست که بل "جانداری سخنگو"  das Wesen, das Sprache hat   بوده ست.

بگفته ی او در پنداشته های یونان باستان "جهانِ-شنفته-شده" جایی نداشت. جهانِ شنفته شده به آنگونه که مارتین  باوبر Martin Buber و فرانتز روزنزویگ   Franz Rosenzweig   در آیین یهود آگاهی داده اند و خردورزانی چون تئودور هیکر  Theodor Haecker و فردیناند ابنر Ferdinand Ebner در  مسیحیت  از آن گفته اند و کرکه گارد  Kierkegaard و گراف یورک  Graf Yorck و کارل هوهل Karl Hohl و دیگران در مسیحیت پروتستان، برای پنداشتهای نگرشگر یونان باستان ناشناخته و چالشگر می نموده ست. از این روست که پنداشت گرایی نووا در آلمان به آزمودن شنفته ها روی آورده ست.

از دیگر سوی، گادامر در برابر  برداشتهای دانشورانه از زبان  و آوندش  می کوشد که از شیوه های سخنوری باستان و ریختهای به باورگیری آن بهره گیرد. او می نویسد " پنداشت باستانی سخنوری ما را بسوی همه ی زمینه یِ  بودن با یکدگر و رسیدنِ به دریافتِ همدگر  در ریخت هایی  نمادین  رهنمون می شود". اینگونه ریختهایِ در گیری باهم و بودنِ باهم و همدلی و همکاری  در دل زبان گسترده ست. 

در رویارویی با ناهشیاری مرگ، واژه ها همیشه  پاسخ ها هستند

ف : اگرچه باید گفت  که برای گادامر  زبان تنها  در ریخت  واژه  های سخن نیست و بس گسترده تر از آنست او می گوید: " زبان تنها زبان واژه ها نیست . زبان اشاره های  چشم ها ، زبان  ادای دست ها ، ایما و اشاره و همه ی آنچه ست که  'در درگیری باهم' Miteinander به کار می بریم "  البته این گستردگی تنها در اینک شدایی پذیر ست چون دریافتن زبان چشم ها و دستها و ایماهای رفتگانی همچون سعدی و حافظ و گوته و شیلر  دیگر در اینک ممکن نیست. و در یافتن هر اندیشه ی تاریخی تنها با بکار بردن زبان و شیوه های آوندش میسر ست.

ولی به هر روی نمی باید فراموش کرد که به گفته ی گادامر " واژه ها همیشه پاسخ ها هستند حتی هنگامیکه پرسشهایند ". انسان تاریخی مرده ست و به باور گادامر زبان و فلسفه در مرگ به کرانه ی "یکتای ناهشیاری مرگ" می رسند. هنگامیکه پرسشهای ما از این راز پاسخی نمی یابند. او می نویسد: "در جهان بودن با دیگران که در پرسش و پاسخ و در گفتگو پدیدار می باشد. مرگ دهشتناکترین گونـۀ پایان هر گفتگوست " . پایداری تنها پاسخ ما به مر گست با این همه در رویارویی با مر گست که اهمیت این سروده ی هولدرین Hölderlin پدیدار می شود که " ما گفتگویی هستیم و می توانیم یکدگر را بشنویم". در رو در رویی بامرگ همه با هم در گفتگویم." بی پاسخی در رویارویی با مرگ انگیزۀ آشکاریِ بسی ریخت هاست؛ همچون کیش و افسانه و آفرینش هنر". در اندیشیدن ما می توانیم پیوسته به ماورای مرگ بی اندیشیم به همانگونه که پنداشت جهانی در آنسو را دینها ارائه می کنند. در رو یا رویی با مرگست که ما خویشتن را در یکسو از گفتگویی در اینک و در اینجا می یابیم حتی اگر که آن گفتگو در باره ی جهانی دیگر باشد.

به باور  گادامر این  گفتگو میان مادر و نوزاد  آغاز میگیرد. گفتگویی که در بودن آنهاست باهم و برای هم. آزمودنهایی که زندگی را می آموزد  و مردمی را می آفریند.  درست همانننپ پیامی که در سروده ی مادر ایرج نهفته است. 
دستم بگرفت و پا به پا برد       تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم        الفاظ نهاد و گفتن آموخت
این گونه پیوند میان مادر و نوزاد سپس گفتگویی می شود میان همباشان در یک جامعه . گادامر می نویسد " اگر ما به این گونه آغاز آزمودن و آزمودنهای هنگام پایان زندگی بیندیشیم خواهیم دید که زبان دربرگیرنده ی هردو ست. و آنگاه ست که در میابیم که گویایی Sprechen براستی چیست. و آن جستجو و یافتن واژه هایی ست که هرگز براستی نمی پیوندند." در این گفتگوی میان ما هیچ گونه مرز و ایستگاهی نیست " ما از فشار زندگی آگاهیم، روانه ای که همه زندگی را با خود میبرد به همانگونه نیز انسان را در سخندانی اَش با خود خواهد برد." 



گادامر و کار هنری  به آوند آشکاری دهنده ی  راستی

گ:     شاید  بهتر باشددر اینجا  به برداشت گادامر درباره ی هنر بپردازیم . او در آشکاری دادن به آشنش فلسفی خویش می گوید که از پنداشت هایدگر  که گمارش هنر را «پرده برداری  ازجهان»  شناسانده ست تاثیر گرفته ست . اگر بیاد  داشته باشیم هایدگر در سرچشمه ی کار هنری Der Ursprung des Kunstwerkes می گوید "پرده برداری از  جهان"  در نهفته بودن "زمین" زمینه دارد. هایدگر این پدیداری پدیده ها را  ،پس از پرده برداری از آنها، درونمایه و سرچشمه یِ کار هنری میداند واین  برآیندی از  پنهان بودن و آشکاری دادن است.

هایدگر این آشکاری دادنِ هنر را با دریافت راستی  یکی می گیرد  و می گوید که درونمایه یِ هنر در ویژگی  "نمایندگی" آن نیست که بل  در توانایی ِآنست به آشکار نمودنِ جهان.  و چنین است که نیایشگاه های یونان باستان  "جهان" یونان را آشکار می نمود و با این شیوه بود که یونان به پدیده ها پروا داد  که در  ریختی یونانی در این جهان هویدا شوند.

ف:     اینچنین به دید می آید که هایدگر در اینجا  به نگرشِ کانت روی می آورد. چون اگر بیاد داشته باشیم کانت  در انقلاب کوپرنیکی خویش گفته  بود که " نیرویِ قانون گزارِ آوندش، بر جهان قانون می نهد، و جهان بناچار از آن قانون پیروی می نماید."  و چنین می نمایاند که هایدگر می گوید:  نیروی آوندش نیایشگاه های یونانی بر جهان یونانی  قانون گذارد که "راستی" می باید آنچه باشد که "دیده" می شود و جهان یونان  از این قانون پیروی نمود . 

و همانگونه  بود که در آوندش یهود و مسیحیت این قانون  گذارده شده بود که "راستی" را از "شنفته" ها می توان دریافت. شنفته هایی مانند آنکه موسی دریا را به دوپاره نمود تا یهودیان را از مصر به سرزمین  پیمان شده شان بیاورد . و یا  اینکه مسیح  لازاروس  مرده را زنده نموده ست. و اینچنین  قانون  که بر پایه ی شنفته هاست  جهان مسیحیت را می آفریند.  در جهان اسلام  نیز این گفتمان میان آن گروه از پیروان  که باور دارند که پیامبر بشری مانند همه ی دیگران بوده است و  گروه دیگر  که باور به کارهای شگرف او دارند همیشه بوده ست. البته این اندیشارِ هایدگر پر کشایش است، اما اینکه تا چه اندازه درست باشد  در خور اندیشیدن است. 

هنگامیکه  در ایلیاد و ادیسه یِ هومر   می خوانیم که  دو شیزگان پیشگویی که در نیایشگاه های یونان  مانند اُراکل دلف The Delphic Oracle پیام ایزدان را به  سرداران و جنگجویان می آوردند. آن دوشیزگان موبد  این پیامها را  با  قربانی کردن چارپایان و پرندگان و خواندن رازها ی روده ها و درون شکم آن جانوران بر ملا می کردند. و در تاریخ هرودوت می خوانیم که کروزوس پادشاه لیدیا  به اُراکل دلف باورِ بسیار داشت، زیرا که او  نمایندگانی به هفت نیایشگاه جهان فرستاده بود؛ تا درستگویی آنهارا بیازماید، و تنها اُراکل دلف بود، که به درستی خوانده بود که کروزوس درست در همان هنگام  مشغول پختن آبگوشت لاک پشت و بره ست!  و از این روی بود، که  او پیش از یورش  به ایران از اُراکل پرسید؛ که کدامین سو در آن نبرد پیروز خواهد شد؟  و اُراکل پاسخ داده بود " اگر از رودخانه فراتر شوی یک شاهنشاهی نابود خواهد گشت "،  و کروزوس  به نادرستی چنین پنداشت که این شاهنشاهی ایران ست  که نابود خواهد شد و  به ایران آفند آورد اما از کوروش  شکست خورد. پس می توان گفت که شاید این گونه پیش گویی ها را هایدگر با دیدی رمانتیک می نگرد وآنها را "آشکاری دادن" می خواند.

گ:  به هر روی هایدگر آشکاری دادن را با "راستی" یکسان می داند. آنچه که در نگرشِ او مهم است اینست که این راستیِ پدیدارشده در آشکاری  با آن راستیی  که پیشینیان آنرا "درستی" می شناساندند تفاوت دارد.

درستی از گونه ئی پیوند میان گفتاک و جهان، آگاهی می دهد.  حتی آن راستی که هماهنگی میان یک گفتاک و پیکره ای از گفتاک های دیگر  را نشان می دهد و «در شماری هماهنگین راستی»  خوانده می شود  نیز تنها دریافتی از "درستی" ست و نه از "راستی".   

اگرچه هایدگر  پنداشت راستی را به  دریافت "درستی" رد نمی کند اما می گوید؛ دریافت راستی  را بیشتر در  «پرده برداری» می باید یافت.   در این ریخت "راستی"  در  یافتن  پیوندی میان گفتاک ها و جهان نیست که بل رونداریست که در آن پدیده ها ی جهان و آنچه که در باره شان گفته شده است باهم و  به هم هنگام  آشکار می شوند. اگرچه چنین پرده برداری ممکن ست پدیده ی "درستی " را هم نمایان کند.

دریافت گادامر از هنر، دریافتِ پیوند هنر با راستی است و این راستی هرگز به همگی پدیدار نیست، زیرا که  پرده برداری از نهفته ها همیشه پرده برداریی  به فرجامین نیست.  

به باور او نگرشِ زیباشناسی، در زیر هنایش  کانت، از آزمودن هنر در آوندی درباشانه  بیگانه  مانده ست. به سخن دیگر؛ پاسخ هنر در کانت، پاسخی  سواشده و زیباشده ست. در نگرش کانت داوری زیباشناسی تنها به پسند پیوست دارد و از اینروی این داوری از سوی دیدی کنشگر  است  و نه از  دیدی  درباش  و ناسوی گیر .

گادامر  با روی آوردنِ سر راست به هنر و پنداشتِ راستی، به آوند پرده برداریی نخستین و  به ناپایان گرفته شده،  نگرش  دیگری از دیدی کنشگر فراهم میکند،  که در آن اندیشارهای پلاتو و ارستاتل  از گفتمان  و فرزانگی کنش پذیر   با  اندیشار هایدگر ، در باره ی آشنشِ در باشگی، آمیزه و پیوند داده شده است.  نمونه ی این دیدِ کنشگر نمایشنامه است که درآن هم گفتمان هست  و هم آشنش در باش .و هم دیگر از  درباشه های هنر.

با این همه گفتمان یک پرده ی نقاشی یا یک تندیس گفتمانی خاموش است. و اگر بیننده در پرسش خود به بیراهه رفته باشد، آن کارهنری نمی تواند پاسخی  برای او فراهم آورد.  اما گادامر می گوید:" هر کارِ هنری ، اگر با کسی پیوند کند، از هم آنک به دادنِ پاسخی پیمان کرده است. هر آنکه به خویشتن پروا ی آلوده شدن به نگریستن و اندیشیدن داده باشد ،  درهم آنک در گفتگویی در گیر شده ست و درتلاشی برای پیوستگی با دیگری ،  با زبانی در همداشت  با دیگری، بگونه ئی پاره ای از  او را بخود می گیرد و این همانند هر گونه گفتگوی دیگرست که در آن نیروی داستانگویی و هنر افسانه سازی برای رسانه گری به کاربرده می شود. 

برای او نمونه ی رسای این اندیشار  کار هایدگر است. او در کتابش  هستی و زمان  با کمبود  ونارسایی زبان  نمی توانست  اندیشارِ "اندر-هستیِ" هستی را برساند. و ار اینروی  با میانبری از ارستاتل بسوی خرد ورزان پیش از سوکراتیس توانست راهی برای رسانیدنِ پنداشتِ هستی بیابد. گادامر می نویسد " این شیوه یِ زبانشناسی برای اندیشیدن است. زبان بر پا سازنده و بنیان گذار نیست،  اما راه گشا ست.  و چنین ست که هر گوینده ای واژه ها یی را بر می گزیند؛  زیرا که در جستجوی پاسخی می باشد.  هر چالشی برای اندیشیدنی بخردانه، تلاشی ست برای درگیری در یک گفتگو.

زبان گفتگو و کردار رفتاری    Sprache – Gespräch und Ritual

برای گادامر  همه ی تلاش برای رسانگی به برآیندی  می انجامد که از بودنِ باهم و بودنِ  برای هم  برخاسته ست. برای نیچه  همه ی بودنِ انسان  در ریختِ خواستن توانایی پدیدار می شود، اما برای گادامر هنگامیکه شخصی  خودرا فدای دیگری می کند و یا هنگامیکه مادری ار همه چیز خود می گذرد تا  از فرزندش نگاهداری کند، انگیزه یِ خواستنِ توانایی رنگ می بازد. 

او حتی در کردارِ هایِ رفتاریِ جانداران در پذیرشِ یکدگر در گله و یا پرخاش شان باهم در کرداری رفتاری و یا در جستجویی برای جفت و دیگر ازین سان انگیزۀ بودن در جهان و بودن با دیگران را  می یابد. جانداران این کردارهای رفتاری را بدون کاربردِ از واژه انجام می دهند ولی انسان از زبان  و سخن برای اینگونه رفتارها یاری می جوید.  اما در این کردارهایِ رفتاریِ انسان، شماری از گزینه هایی از منش ها و آیین ها و پیوندها ی دوستانه و دشمنانه بر انگیزه های جانورانه افزوده می شود.

انسان همانند دیگر جانداران  در «جهان زیست » به گردهم آمده است.  گادامر در این گرد هم آیی گونه ای همبستگی  می بیند. همبستگی در پذیرفتن و دریافتن  اینکه همگان  در گیتی  به یگانگی Mitsamt رسیده اند. این هستیی است گردهم آمده با همه.  اما تفاوت انسان با  دیگرجانداران  در این جهانِ زیستنِ آزادانه ی اوست. و این آزادی در کردارهای رفتاری و رسانه گری  انسان در اشاره کردن و  نامگذاری  des Zeigens und Nennens هویدا می شود . این کردارهایِ رفتاری را  مادر، جامعه و فرهنگ ریخت می دهد و از این روست که آیین های رفتاری در جامعه های گوناگون باهم  تفاوت دارند. اما  فراگیریِ زبانِ دیگری می تواند به فهمیدنِ تفاوت های "دیگری" یاری دهد. 

برای گادامر این تفاوت ها ناشی از ویژگی هایی سوا شده (آبستراکت) مانند روحیه یا شخصیتی دیگرگون و یا آوندشی و نگرشی  دیگرگون و  دیگر از این گونه  نیست.  هر گونه تفاوت را می باید در چارچوبِ  "بودنِ باهم  و  یگانگی در گیتی"  das Ineinander von Mitsamt und Miteinander  بررسینمود. 

در چنین بررسی است که  کردارهای فرهنگی و ارزشهای گروهی معنای واژه ها را آشکار می کنند.  وچنین است که چنین معناهایی را می باید با توصیف آن ارزشها و کردارها روشن نمود .اگر یک انگلیسی زبان می گوید  Familiarity breeds contempt       برگردان واژه به واژه که" آشنا بودن بیزاری را می پروراند" میانای این گفته را نمی رساند. تنها آزمودن در زندگیست که این میانا را را آشکار می نماید که: " آشنایی با کوتاهی ها و نارسایی ها و کمبودها  ست که مایه ی  بیزاری میشود."    

میانای  گفتارهای هر زبان را تنها  با آزمودن زندگی در کنار یکدگر  می توان دریافت . برای یک اروپایی دریافت معنای "بازهم دسته گل به آب داده ای" در پس پرده ی فرهنگ پنهان ست. دانستنِ واژه هایِ رسا  تنها با  شناختنِ  کردارهایِ آیینی ممکن میشود  برای نمون؛ واژه های رسا، در یک سوگواری خاموش ماندن است و یا گفته هایی که همه چشمداشت شنیدن آنها را دارند.

به باورِ گادامر، کار بردِ زبان در کردارِ رفتاری  rituals بر دریافتِ ما از پدیده ای نمی افزاید، که بل تنها دریافتمان را استواری می دهد. زیرا که براستی کردارِ رفتاری  Ritus پیش از هر آوند دیگر گفتنی نیست و بل از کنش، آگاهی میدهد. 

کردارِ رفتاری، در یک انجمن در یگانگی با دیگر همباشان در آن انجمن سر می زند. اگر شما همباشی در انجمنی کمونیست هستید دیگر همباشان را «رفیق» خطاب می کنید و این تنها از آن روست که کنش رفتاری در آن انجمن چنین ایجاب می کند. و به همین سان همباشان در یک  خانقاه به جای سلام میگویند "یاعلی" و یا هنرمندان نووا ریش می گذارند و کلاه بِره بر سر می نهند. در حالیکه کاربردِ زبان در دادوستدِ اندیشه با اینگونه کاربرد تفاوت بنیانی دارد. گادامر می نویسد: 
 در زندگیِ راستینِ زبان ، بر واژاک  با کردارِ رفتاری،  «باهم بودن» Miteinander  بر فرازتر از هر چیز دیگر   "ریخت" گفتگو را به زبان می دهد. این باهم بودن یک سخنرانی تک نفره نیست  -- به آن گونه که نخست یکی سخن گوید و سپس دیگری. که بل آن جستجویی است برا ی یافتن واژه ای درست تا بتوان به سوی دیگر گفتگو پاسخ گفت.  در این باره  با هم بودنِ واژه و پاسخ  نیز دارای اهمیت است.
این باهم بودن و  برای هم بودن همانگونه که گفتیم از اندیشارِ خواستِ تواناییِ نیچه جداست  برای گادامر نماد برای باهم بودن پرومته است که شکنجه ی خدایان را به جان می خرد تا آتش را از آنان  برباید  و ارمغان بشر کند و این ایثار گری پرومته به خاطرِ خواستِ قدرت و توانایی نیست. انسان در زیر ستم و دهشت  مرگ، خویشتن را به فراز می کشد تا که در باهم بودن  به پرومته  به پیوندد. به باور گادامر همه ی آفرینندگی و اندیشارهای انسان برای گفتگو با پرومته است  تا مرگ  را سرکوب Verdrängung کند.

گادامر و آشنش  بنیان های دریافتن
ف:  اندیشارهای  گادامر در پیوست با خرد یونان به ویژه با گفتمانهای پلاتو و فلسفه ی کنش پذیر ارستاتل، آشنش نووا را در سده ی بیستم بنیان نهاده اند. اگرچه  این پرسشی ماندگارست که تا چه اندازه  دشواری های جهان امروز با دشواری های جهان دوهزار و پانصد سال پیشِ ارستاتل، همسان است؟ 

پیشرفتهایِ دانش و فناوری و رسانه های رایانه ای که فاصله میان فرهنگها را به اندکترین رسانده اند  فرزانگیِ کنش پذیر ارستاتل را با پیچیدگی ها و دشواریهایی روبرو ساخته اند که برای ارستاتل و دیگر خردورزان یونان باستان در کرانه های انگار نمی آمد. 

حتی چارچوب های زندگی اجتماعی و همبستگی هایِ ما در ساختارهای اقتصادی و فناوری یکپارچه در جهان امروز  تعیین می شوند.  امروزه درگیری های آفریننده و ناگهانی در جهان فرهنگ و هنر  به ندرت رخ میدهد و اندیشه های همگانی اینک در تالارهای در بسته ی بنیادهای بازرگانی و سیاسی ساخته شده و ریخت داده میشود.  و با دستگاه های رسانه ای پخش می گردد. البته چنین رونداری همیشه به معنایی ناشایست و ستمگرانه و زیان آور نمی تواند گرفته شود .  

بخشِ بزرگی از ین روندارها ناشی از پیچیدگی فناوری و ساختارهای اجتماعی در مردم سالاریست. یک شرکت معدنی ناچاراست که به سنجش  برداشت ها یِ مردمی که در پیرامون آن  معدن زندگی می کنند  بپردازد. و بهره برداری از یک معدن  اگر با درست منشی انجام گیرد همیشه  موچب آلودگی  پیرامون زیست نمی گردد. اما حتی یک شرکت درست کردار نیز میباید نگرش های اجتماعی را بسوی سود های بهره برداری از معدن منعطف نماید . و پژوهشگران دانشگاهی نیز  پاره ای از این روندار هستند. 

و همانگونه که گادامر میگوید پژوهشگران و دولتمردان و مدیران هرکدام در ویژگی گمارش ها یشان کارشناس و خبره اند و در روندارها ی دانش و فناوری و بازرگانی به گردش آرام و بی دست اندازِ سامان پیچیده ی اجتماعی چشم دوخته اند و در ین میان  کنش ها  praxis به شگردها techniqueدگرگون گشته اند. و این همان جهان اندازوا و بی تفاوت به انسان  یا جهان فناوریِ Gestell هایدگر ست که موجب از خود بیگانگی انسانست در هستی.  و به پرسشهایی می انجامد که  در آنها  همه ی هستی تنها به سفره ای برای خوردن  ماننده  ست.  

خرده گیری گادامر از این جهان به ویژه متمایل بسوی بی زمینه گی این جهان ست . او این بی زمینه گی را به شیوه ی دانش غربی پیوند می دهد  که    راستیک ها  facts  را تنها به آوند راستیک به کارمی گیرد و زمینه ی  راستیک ها را، که به  راستیک معنا میدهد، نادیده می انگارد. به باور او دانش نمی تواند از زمینه اش رها و جدا باشد. ما نمی توانیم بدون یک "هشیاری تاریخی  پرهنش"  wirkungsgeschictliches Bewusstsein  به دریافتن   یا دانش فرا رسیم  و  این رونداری ست که در آن،  هشیاری از تاریخ هنش میگیرد، و همچنین بازگشوده ست در برابر هنشهای آن. 

به باورِ گادامر  دانش انسانی  که به باشه  های تاریخ وابسته نباشد دانشی تهی ست.  و اینچنین ست که نه تنها  ما  همواره در حال دریافتن و آشنش
ماندگار های فرهنگیمان  هستیم که بل آنها را در سنجش کنشهای کنونی خود به کار میگیریم.  

هستی  در گذارِ کنونی ما نمی تواند از دشواری ها ی گذشته  مان گسیخته گردد. البته  این به معنای  درجازدن در ماندگار های پیشین نیست، که بل خواستهای کنونی ما نیاز به آن ماندگارها را دارد که راه های پیشروی در اکنون را نشان می دهند. و اندازوایی بخردانه، رونداریست که گذشته و اکنون را در دانشی یگانتامان  (یونیورسال) میانجی می شود.  و در اینجاست که پنداشت  آشنش گرداگرد شده ی گادامر نمایان می شود زیرا در این گراگرد می توانیم  همه ی یک پدیده را با بررسی پاره های آن دریابیم  و  همچنین می توانیم آن  پاره ها را  با بررسی پدیده در همگیش دریابیم.  

پس "دریافتن" کنشی نیست  که بتوان با شیوه مندی  به  وجهی در باشیدن و ناسوگرانه به آن دست یافت که بل آن «رویداد »      gebeurtenis  یا آزمونیست که در آزمودن یک کار هنری  یا ادبی فراهم میاید و یا در پژوهشی دانشورانه در نگرش و بررسی کارهای دیگران دیده می شود  و درهر یک ازین موارد دریافتنی ست که  به  «خود دریافتن»   انجام می شود. و دریافتنی  که هرگز مطلق نیست.  این همان شیوۀ پلاتویی(افلاطونی) گفتگو با متن ها وکارهای دیگرانست.    

اگر "راستی" ادعا شده  در فرهنگ دیگری با «راستیِ» در فرهنگ من دگرگون ست می باید که افق دید من بسوی فرهنگِ "دیگر" ی گسترده تر  و گشوده تر شود  تا بتوانم پیشداوریهای خودرا به پرسش گیرم.  واین راهگشایِ گفتگویی op gesprek  خواهد گردید که به پرسش و پاسخ می انجامد. در فرجام این گفتمانست که افق ها را به هم می آمیزد و پیش داوری در بستگی با درباشگی یا دگرگون میگردد و یا استوارتر میماند.

ف:  به باورِ گادامر، فرهنگ غرب به خود فریبی دچارست که می پندارد همه ی تنش ها، چالش ها ودشواریهایِ انسانی را با فناوری و دانش می توان پاسخ داد و چاره نمود. جامعه یِ بشری هنوز در برگیر هستی هاییِ تاریخی  و هنگامی ست.  و از اینروست که آشنش، در برداشت گادامر، جانشین  سنت کهن فلسفه ی کنش پذیر ارستاتل می گردد.

 از اینرو پرخاش های انسانی تنها در برداشتی نا فناورگر و برپایه ی درست منشی در خور چاره ند.  داوری های اندازوا و  چاره ها یی  از این دست  با چاره های پیشنهاد شده از سوی خرد واییِ کندوکاش شده در شیوه ی دانش تفاوت  دارند.  زیراخرد کنش پذیر phronesis بر پایه ی دریافتن خویشتن  در زمینه ای  تاریخی و زبانی  به اندازوایی  رسیده ست.  پس چاره های آن برآیندی هستند از روحیه ای کنش پذیر . و این به معنای پی گیری  و درگیری  در گفتگو یی ست  برای یافتن بهترین پاسخ های نگرش مندانه   برای پرسشهایی شدنی دریک سنت.

اگرچه چنین چاره هایی در نخست بس بیمناک می نمایند، زیرا که کنش پذیری   تفاوت نگرش ها را نمایانتر می نماید،  و لی  این گونه چار ه ها  چاره هایی استوار تر هستند زیرا که برداشت و نگرش هر دوسوی گفتگو  در آن  ارجمند  گرفته شده ند.

گ:   با  سپاس از شما اینجا جای خوبیست برای پایان دادن به این گفتگو . تا گفتگویی دیگر در باره ی دریدا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر