۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

هستی شناسی و آشنش در اندیشار هانس گئورگ گادامر

  

گیتی نوین (گ): همانگونه که در گفتگوهای پیشین گفته ایم یکی از هدفهای ما درین گفتگوها این است که تا آنجا که شدنی ست از واژه های پارسی برای گزارش اندیشارهای خردورزی بهره جوئیم. زیرا واژه هایی مانند معرفت النفس ویا دیگر واژه های به کاربرده شده  در نوشتار های فلسفی مانند "نفس ناطقه قدسیه که محل انبعاثی ندارد و قوای آن فکر و ذکر و علم و حلم و نباهت و خاصیت آن نزاکت و حکمت است"، براستی پیوندی سست و فرسوده با اندیشارهای پژوهشگر در زبان پنداشتهای  امروزی ما دارند. و  از اینرو برای دریافتشان می باید به واژه نامه هایی روی بیاوریم که به اندوه باید گفت خود بسیار نارسا و کم مایه اند. چنین  است که من هرگز نتوانسته ام در فرهنگهای مان ریشه ی یک واژه و دگرگونی آنرا برای نمون از زبان سانسکریت به پهلوی یا پارتی جستجو نمایم. شاید این می باید نخستین آرمان و آماج دانشکده های ادبیات ما  باشد. به ویژه، واژه نامه های فارسی درباره ی گواک های خردورزی در فلسفه ی امروز از کمبود و نارسایی بسیار برخوردارند. 

به هر روی بررسی اندیشارهای گادامر می تواند بسیار پر بهره باشد. زیرا اندیشارهای او با اندیشارهای خردورزی یونان به ویژه با پنداره های ارستاتل (ارسطو) و پلاتو (افلاطون) بستگیی نزدیک دارد و از این روی در پیوستگی با خرد ایران باستان است، که در جای خود باید به آن بپردازیم.

فرید نوین (ف) : شاید پیش از آنکه  در باره ی کنکاش و اندیشارهای گادامر در باره ی نووایی و نهادین گرایی گفتگو کنیم نیاز داشته باشیم  به  پیشدرامدی در باره ی زمینه های دیدگاه  او از مردمسالاری و آزادی. 

می باید در دیدمان داشته باشیم که  هابرماس در  برآیندگیری  از پژوهشش در باره کنش اندازوا و اندازوایی اجتماعی Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung  که در کتابش به آوند  کنش رسانه گری Theorie des kommunikativen Handelns  باز تاب داده بود از شهروندان می خواست که در گفتگویی آزادانه  و بخردانه بایکدگر به گونه یی همه-پذیر به توافقی بخردانه دست یابند.  او پیشنهاد می نمود که در این گفتگو آیین و مذهب  شهروندان را می باید به کنار گذاشت، و حتی تا به آنجا پیش می رود که می خواهد در پارلمانهای جهان هرگونه نشانیک reference  را به آیین ومذهب از گواهیک هاو نوشته های پارلمانی  به زداید و از میان ببرد. اما دشواری دراینست که شناسایی یک نوشته ی آیینی بسیار دشوارست. برای نمون، می توان پرسید که آیا اگر از یک نویس-بافتِ آیینی واژه ی "خدا" را به زدائیم و واژه یی مانند "خردهمگانی" را جایگزین آن نمائیم، آیا آن نویساک دیگر آیینی نخواهد بود؟  پاسخ البته نه ئیک (منفی)  خواهد بود. از سوی دیگر "همه-پذیری" بسیار نارویدادنی است و اگر گواهه ی همه-پذیری را   به آن گزاره که بیشترین رای را میاورد بسپاریم، آشکارست که، اگر بیشتریک (اکثریت) مردمانی باورمند به آیین باشند، آنها باورهای آیینی خود را به گونه ای اندرمیان خواهند آورد.

گ: مِیوِ کوک Maeve Cooke  در این باره می گوید  داوش ها و  ادعا های خداشناسی  همیشه  در ریخت یگانمان (یونیورسال) آورده می شوند  و بنابراین، چنین یگانمان برای اندیشار هابرماس که  میخواهد میان گواک اخلاقی moral discourse   و گواک منشی ethical discourse   تمیز قائل شود دشواری زاست. زیرا "گواک اخلاقی" که  از یگانمان ها بنیان می گیرد با "یگانمانهای آیینی" پیوندی ریشگی دارد.  اگرچه از دید شما "گواکِ منشی" نیز از این دشواری نمی تواند بری  باشد، زیرا که  "همه-پذیری" یک توافق در جامعه ،  یا به سخنِ هابرماس  "خود دریافتی همگانی جامعه" the collective self-understanding of a community ، معمولاٌ با رأی اکثریت پذیرفته می شود .   کوک  مینویسد هابرماس در رویارویی با این دشواری  به بیراهه  افتاده ست،  زیرا  چنین می پذیرد که زبان و آوندشِ آیینی برای دیگران، از جمله شهروندان بی باور به آیین،  نیز  توانمندی داشتن معنا را دارند  . کوک در باره ی درستی این پیشنهاد  تردید دارد.

 اما گادمار از همان آغاز پژوهش خود راهی دیگر را بر می گزیند، که درآن گذر برای فرهنگ و نهاد به یاری منشی فرهیخته جایگاهی ارجمند پدیدار می شود. به باور او گفتمان سوکراتیس (سقراط) در خردورزی پلاتو (افلاطون) گونه ای آموزش گسترده ی منشی فرهیخته برای شهروندی است. 
 این آموزش تنها برا ی یاد گرفتن درباره ی چندوچونی نیست که بل  برآنست که "همه ی روان را" دگرگون نماید.       
به سخن دیگر، این آموزش  میکوشد  که در شهروندان و  رهبران شان رفتار و منشی را   به بار آورد  که بتوانند  از خردمندی  به شیوه یی نیکو و انسانی بهر ه گیرند. گادامر  شیوه ی نااندیشمندانه سیاستگران امروز را با شیوه ای اندیشمندانه در زندگی سنجه می کند که در آن آرمان گزینشی  است برای   پیروی از نیکویی. و اینگونه زندگی  اندیشمندانه را به دنباله روی از ارستاتل   پُرکردگی πρακτική  یا پراکتیس می خواند، که به گفته ی هایدگر: آن "بودن- در- آنجا"ی    هستی های انسانی به آوند  زندگیی در پُرکردگیِ  πρακτική   هستیی ست  که دارای زبان است  ζωή πρακτική τις τοῦ λόγον ἔχοντος.

فرید نوین (ف) : به زبانی ساده تر از زبان هایدگر آنچه که گادامر می گوید همانند  آن سروده ست که میگوید؛ کار نیکوکردن از پرکردن ست، با این اندک دگرگونی که منش نیکو داشتن از پر کردن است.  

به هر روی، کنکاش گادامر در اندیشارهای پلاتو تازگی ویژه ای دارد؛ از این روی که او با این نگرش که نوشته های پلاتو نهفته و پوشیده در رازست و تنها وِیژگان را توان دریافت آنست، در رویارویی ست و آنرا به چالش می گیرد. وی با جستجو در ساختار گفتگو های پلاتو به این برآیند می رسد که اندیشار های او را تنها با پژوهشی ریزکاوانه از گفتگوهایش می توان دریافت. و ریخت ساختاری این گفتگوها خود در نمایاندن اندیشار پلاتو بازتابی برجسته دارند. 

گادامر  از خرده گیری هایدگر بر  روشنوایی بهره به بسیار می گیرد و خود بر آن خرده گیری بس می افزاید.  هرچند هنگامیکه دوید دتمر  David Detmer در نوشته اش  زیر آوند "خرده گیری گادامر بر روشن وایی"  از "نگرش های ریشه گرای روشن وایی ستیزی" او گزارش داد، گادامر در پاسخ او نوشت:
 برای من مایه ی در شگفتی بسیارست  که برتابه (پروژه) ی من در باره ی یک آشنش خردورزانه   philosophical hermeneutics ... در زیر  آوند "خرده گیری روشنوایی" بررسی شده است....  آنچه را که کانت  روشن وایی می خواند،  در حقیقت   همانست که آشنش در دیدگاه خود دارد. 
 گادامر در  زیر هنایش هستی شناسی هایدگر  براین تلاش است تا کوتاهی های فَراندیشگری آلمان German Idealism را با کاوش در اندیشار  ‌"دریافتن"  به آوند "راستیی- در- حال-روی-دادن" یا " رویدادی-در هستی" چاره کند. او بر آنست که نادرستی انگاره ی خودکار و خوددراندیش کنشگری را با عرضه ی  پیوند آشنشگر با نهادین (سنت)، در روشناییِ رویدادی که او ناخواسته به آن کشیده شده است،  درمان نماید. و  برای این  درمان از اندیشار  "دریافتن"  به آوند  آزمود راستینی در "هستی شناسی" که پیش از بودن در "دراندیش خُرده گیرانه" critical relection آشنشگر 'هستی' بوده ست بهره میبرد.  

در خردورزی گادامر آشنشگری  سر آن ندارد که معنای نوشته های پیشین را باز سازی کند. که بل این نهادینه (سنت)  است که  در ریخت پسندده و آشکارگرش در رونداری که فرمان را به دست میگیرد aneignen، خویشتن  را در پرتو راستی و نهان بینی نوشتارهای برگزیده در میابد.

گ : و نمی باید فراموش کنیم که گادامر به آوند شاگرد هایدگر و در زیر هنایش او به اندیشار "فرزانگی کنشگر" (Daspraktische Wissen (phronesis، که ارستاتل در کتاب ششم منش نیکوماک خود به آن آشنایی داده بود، توجه ای بارز نشان می دهد. برای هایدگر پنداره ی "فرزانگی کنشگر" از برای کنشگری انسانِ "اندر-هستی" به هنگام "بودن-در-جهان" بایسته و ضروری است. و این بایستگی از برتری  "فرزانگی کنشگر"  در سنجه با دریافتنی بر پایه ی نگرش(تئوری)  برخاسته است و حتی هایدگر تا به آنجا پیش می رود که "فرزانگی کنشگر" را آفریننده ی نماد اندریافت ما از درباشِشِمان میداند. و یا بسخن دیگر، آنچه را که در باشش نهفته است را ما می توانیم به یاری فرزانگی کنشگر خویش دریابیم. و این در باشش هم درباششی کنشگرانه ست و هم به شیوه ای بنیانی تر درباششی ست بودنی و اگزیستانسیل.


ف : شاید بهتر باشد که این نگرش را با نگرش آزما باورانی the skeptical view مانند مترودور کیوس Metrodore of Chios که از شاگردان دموکریتوس بوده ست به تراز در آوریم . او می گفت "من این را که آیا چیزی را می دانیم یانه را به چالش میگیرم. ما نمی دانیم که آیا حتی همین را نیز می دانیم یا نه . و ما نمی دانیم که آیا چیزی هست یا نیست." و این البته نگرشی بود که رو در روی نگرش سوکراتیس (سقراط) می ایستاد و در گفتگوی پیشین دیدیم که هایدگر برای دریافتن هستیِ "اندر-هستی" از نگرش های سوکراتیس و خردورزان پس از او دوری می گزید. زیرا برای او دریافتن هستی تنها در پیوستگی ها ی کنشگرانه مانند پیوستگی یک چلنگر با چکشش و با سندانش و درباشه ی از آهن، که آنرا به ریخت یک شمشیر یا یک  تیشه در می آورد، شناخته می شود و از اینروست که "فرزانگی کنشگر" تا به این رده در نگرش او برجسته ست.

برای گادامر آماج اینست که خردورزی نوین را از لغزش به سوی دریافتن بی تاریخ خودمان و پیرامون فرهنگی و روشنفکرانه مان باز دارد و از تمایلمان به اینکه خود را از سنت هایمان جدا کنیم  و آنها را نا مربوط  به دلواپسی های خود-دریافتی در اینک بگیریم وارهاند

باید به یاد بیاوریم که کانت در نوشته ی مَهین خود  "روشن وایی چیست؟" این اندرز هوریس Horace را  پخشا نموده بود که "دل آن داشته باش که بیندیشی"    Sapere aude. گادامر در پایانه ی کتابش "راستی و شیوه" به چگونگی  بریده ئیک (آبستره) این اندرز و نابینایی آن اشاره می کند. به باور او نابینایی این اندرز  نابینایی در پیوند با فرجام پذیری انسان  و بافت گریز ناپذیر تاریخی، نهادی برای هر گونه تلاش انسانی از جمله اندیشیدن اوست.

  او  در نوشته یی دیگر  زیر آوند "دانش  به آوند ابزار روشن وایی" به دیگر بار از این اندرز بهره میگیرد و آنرا چاره یی بر ای ناپختگی می شناساند، خامیی که ما را  به خودنابودی خواهد کشانید . ‌از اینروست که ما به "دراندیشی"  reflection و "داوری"  judgement  نیاز مندیم که بایسته می دارند که  "دل آن داشته باشیم که بیندیشیم!"


گ: به هر روی گادامر نیز مانند هایدگر دریافت و آشنش (تفسیر، هرمنوتیک) را بسان نمادی کنشگر از  اندریافت و نهان می بیند. و به سخنی دیگر اندریافت و آشنش همیشه از یک کنش شاخه میزنند و در هیچگونه روش، دستور یا شیوه ی ساده ای نمی توان آن اشنش ها را کوتاه نمود و آشکاریشان داد. و این نقطه ی آغاز آشنش (hermeneutics ) گادمر ست. بیگمان شیوه ی شیوا و روان نوشتار گادامر کارهای اورا بس آشکارتر و ریزکاوانه تر از استادش هایدگر می نماید و به هر روی او از دنباله های به هم چسبیده از واژه ها که به واژه بازی می ماند  رویگردانست.

 به باور گادامر  "روشنوایی آکنده (کامل)" ،‌ که "روشنوایی  بد"  die schlechten Aufklärung   یا "روشنوایی ریشه گرا" به دنبال رسیدن به آنند  گونه ای بُت پرستی در نووایی است . اگرچه او این  "روشنوایی  بد" را تنها به درنگی در دانش و اندیشه ی نو می گیرد ، درنگی که هنایش آن کوتاه خواهد بود. نمادهای این درنگ برای گادامر آری ئیک گرایی positivism و هوده ئیک گرایی utilitarianism  قرن بیستم می باشد. این درنگ با دکارت آغاز شد و با روسو و کانت به پایان رسید. 

این "روشنوایی ریشه گرا" متاسفانه روشنوایی است که در میان منورالفکرین ایرانی از قرن نوزدهم تا به اکنون ریشه دوانده است.و ما درباره ی  این "دانش باوری" کورکورانه  که ناآگاه از شیوه ی شناخت در دانش،  خود را از چاله ی خرافات به در میکشد و به چاه بلاهت می اندازد در گفتگوهای گذشته بسیار گفته ایم.  

هستی شناسی و آشنش در اندیشارگادامر
ف : در پایان سده ی هیجدهم آشنش (هرمنوتیک ) به نگرشگاری گرفته شد درنگرش های گونگونی که از آشنش ساخته شد آنرا به آوند شیوه ی تفسیر همه گون از نوشتارها، به ویژه نوشتارهایی در دانش های انسانی، شناسانیدند. البته به جای آنکه از قواعد تفسیری نوشتارهای مذهبی مانند انجیل پیروی شود در این آشنش ها تلاش بر این بود تا دستور های دریافتن به کند و کاش گرفته آید. 

نخستین تلاش در این زمینه را فردریخ شله مایخر انجام داد که در نگرش او دو جنبه ی آشنش دستور زبانی و آشنش روانشناسانه مورد جستار قرار گرفتند. در جنبه ی نخست کوشش او بر آن بود که برای "دریافتن" میانای (معنای) یک گواک می باید  پیوند آن را با "زبان" به آشنش بگیرند. در جنبه ی دوم ، برای دریافتن آن گواک ها، روندار زندگی گوینده ی آن گفته ها بررسی می گردید. و تلاش آشنش بر این بود که اندیشه ی یک نگارشگر را از پس نوشته هایش آشکار گرداند. 

اما "دریافتن" همگی یک نوشتار شدنی نمی بود، زیرا که "هنگامِ آشنش" با "هنگامِ نوشتار" یکی نبود و دریافتن "هنگامی دیگر" در همگی  ویژگی آن میسر نبود و این به کژدریافتی و یا نادریافتی آشنشگر در می کشید. 

و از این روی بود، که شلرمایخر یگانمانگیِ universality آشنش را در  یگانمانگیِ کژدریافتی شناسایی نمود. برای پژوهشگران نخستین در این زمینه آشنش شیوه ای بود رسا و بسزا برا ی پرده برداری از معنای یک نوشته . اما ویلهلم دیلثیWilhelm Dilthey از این تلاش برای آشکاری دادن به معنا فراتر شد و به باور او آشنش ، به آوند شیوه شناسی برای پرده برداری از روی معنا ، پایه و بنیانِ دریافتن دانشهای تاریخی و انسانی Geisteswissenschaften ست. به باور دیلثی بنیان فلسفی دانش برپایه ی دریافت نمایانی هایِ آزمونهای زندگی شده Erlebnis استوارست. 

آزمونهای زندگی شده نه تنها آزمودنی هایِ گیتی هستند که بل همچنین "آزمونهای درونی" را نیز در بر می گیرند و اینچنین آزمونها به درداشتهایِ درونی وابسته اند. چنین ست که آزمونها ی زندگی شده باید بسان یک مایگانِ (ماتریکس) پیوندی میان یک کنشگر و زمینه ی تاریخی او دیده شود. و این مایگان در یک گواک آشکار می گردد. 

"دریافتن" این گواک تنها می تواند با بازآزمونی Nacherleben آنها ممکن شود. به سخنی دیگر این "شدایی" تنها به هنگامی رخ می دهد که ما زمینه هایِ تاریخی نهفته در پیکره یِ آن گواک ها را روشنی بخشیده باشیم . به این روی بود که دریافتن ریشه ای بودمانی و اگزیستانسیالِ یافت و آشنش نه تنها به آوند شیوه ای برای دانش های انسانی که بل به ویژگیی از آزموده های تاریخی بودمان انسانی نمایان گردید.

گ: برای بسیاری از این آشنش پردازان اینکه در دانشهای انسانی نمی توان همچون در دانشهای گیته ئیک، مانند شیمی و فیزیک، الگوهای ریاضی را بکارگرفت گونه ای دشواری و نارسایی می نمود. بنابرین اندیشورانی همچون شله مایخر و دیلثی برآن بودند که به گونه ئی "شیوه هایِ دانشِ" دانشهای انسانی را هماهنگی دهند تا که با آن شیوه ها پژوهشگران دیگر نیز بتوانند گزاره های یکدگر را آزمایش نمایند. 

هایدگر در یادداشتهای آموزشی خود بنام هستی شناسی: آشنش گشتندگی Ontologie: Hermeneutik der Faktizität آشنش را به آوند آنچه که در پژوهشِ ساختارِ گشتندگیِ بودمان باید بکاربرده شود نمایانده بود. به باور او آشنش به «نگرش» یا تئوری تفسیر بستگی نداشت، که بل  همچنین، در باره ی شیوه ی «دانشورانه» دریافت نیز نبود. آشنش هایدگر برآن بود که "خود-آشکاریِ" ساختارِ دریافت را بدرستی پدیدار  نماید.

در اندیشار هایِ نخستینِ  آشنش پنداره یِ "گردآورد  آشنش"  نقشی نمایان  داشت. این گردآورد همبستگی های تفسیری را میان پاره های یک ساختار  و همگیِ اندام آن نشان میداد . اما هایدگر ریختِ این انگاره را در هم ریخت و بجای آن ریخت تازه ای را جاگزین نمود که در آن  همهِ دریافتن « به همیشگی و در هر دم»  آماده یِ دریافتنِ "خودی-چیزها" die Sachen  selbst’ ست. برای نمون  اگر ما می خواهیم پرده ی گرنیکای پیکاسو را دریافت کنیم نیاز به آن داریم که از پیش "دریافتهایی" درباره ی آن پرده داشته باشیم. مانند اینکه بدانیم این پرده  نودش خشم و اندوه  پیکاسو را در باره ِ بمباردمان دهکده ی گرنیکا به هنگام نبردهای داخلی اسپانیا نشان می دهد. وگر این دریافت پیشین را نداشته باشیم دریافتن آن پرده شدنی نخواهد بود. 

البته برای یک هشیاری اندک تر دریافتن از پیشِ اینکه چرا پیکاسو شیوه یِ ویژهِ نگارگریِ نمادگرایانه  را بکاربرده ست بایسته و ضروری است. به هر روی، در هستی شناسی روزمره ی هایدگر برای دریافتن هر پدیده ای نیاز به آن داریم که خود را "در-جهان" و "در-کنار" آن پدیده بیابیم. و آشنش  تلاشی ست که  ساختار این باشندگی را آشکاری می دهد. 

اما دشواری در آنست  که  "درباشگی" پیش از هرگونه "دریافتنی" روی می دهد و بنابراین می باید بودن "درباشه" ها را همیشه "پیش انگار"  نمود  حتی در هنگامیکه «دریافتن» بر آنست که خودش را آشکاری دهد. و بنابرین آشکاری این باشندگی (یا این نماد هستی شناسانه ی  دریافتن) تنها به این پدیداری شداست که ما ریخت ساختاری که در "هم اینک" با آن آشنائیم  را برهنه از هر پنداره دیگر آشکاری دهیم و در چنین رویی آشنش با پدیداری یکی خواهد گشت. این گونه آشنش برای انسان " اندر-هستی" شدایی دارد  زیرا او "در-جهان" است .
در پس هر آشنش "پیش-ساختاری" از دریافتن هست؛ چیزی که از پیش داریم - پیشداشت  Vorhabe ، چیزی که از پیش دیده ایم - پیش-نگری Vorsicht  و چیزی که از پیش پندیده ایم  - پیش پنداشت Vorgriff . 
پس برای هایدگر  "آشنش" روشنی بخشی  و پرتو افکنی در زمینه ی هستی شناسیت. یا همانگونه که شما گفتید آشنش بنیانی ست  که بر پایه یِ آن انسان با هستی و با جهان در همبستگی می آید و با آن در می آمیزد. 

خرد ورزی آشنش، که گادامر  آن را بنیان  می نهد، از این اندیشار هایدگر هنایش می گیرد اما در راهگذاری دیگر پیموده می شود. زیرا  دلبستگی هایدگر به چشم انداز هستی شناسانه ی آشنش است اما گادامر  از آن فراتر می رود  و  می خواهد "تاریخ وایی" این پنداره را بازکاوی نماید.  بنابراین او آشنشی تاریخی را از "پیش-ساختار"  دریافتن در ریخت  «گشوده بودن  بسوی جهان» دنبال می گیرد.

ف:    اندیشار های گادامر   در باره ی زبان که در نوشتارش بنام"درباره ی پدیده شناسی نیایشگری و زبان"  Zur Phänomenologie von Ritual und Sprache    نوشته ست بسیار با هوده و باارزش   است وامیدوارم که روزی شما آنرا به فارسی برگردانید. او مانند  هایدگر به  نقش  ناپیدای زبان      verborgen    در اندیشارهای  غرب ، از هنگام پیدایش فلسفه  در یونان باستان  تا هنگام کانت و فَراندیش گرایان (ایده آلیست) آلمانی تا نو کانت گرایان و خردورزان  پس از آنها ، تاخته و آن  را به خرده گیری میگیرد زیرا به باور او  فلسفه  با پرداختن بسیار و باریک بینانه به ریشه ها ، ساختارها  و زمینه ی بنیانی اندیشه  از درگیری با زبان کوتاهی کرده ست و از اینروست که بازی  زبان ناپیدا و یا به زبان هایدگر کم نما unauffällig  بوده ست. اگرچه پلاتو و دیگر خردورزان در درازای تاریخ هرازگاهی درباره ی زبان اندیشیده اند  ولی به گفته ی گادامر  تنها هوسرل و هایدگر بوده اند که با این درگشت به  آگاهی پرداخته اند.

گ:   درست، اما او از پژوهش هوسرل گلایه دارد که در پرداخت فراجست فَراندیشانه   transcendental idealism خود از نقش برجسته ی  زبان در کنشهای  مورد درخواست  هشیاری ها intentional acts of consciousness کاسته است. و  حال آنکه هایدگر در کند وکاش خود  به زبان یونانی بازمیگردد  و واژه های آن را در کانون جستار خود می نشاند. بگمان او هایدگر  با برگرداندن واژه های یونانی به لاتین توانست  از فراهستی گرایان مکتبی scholastic metaphysicians درفلسفه  بگسلد. و این همان روندار هایدگری "از ساختار اندازی"  destructuring زبان فراهستی بود که  جنبش "ازهم پیاده سازی" ژاک دریدا deconstruction را بر انگیخت.

اگرچه واژه های برابر شده ی لاتین هرگز در تراز واژه های یونانی نشدند و از اینروی ریخت پنداشتهایی مانند «هستی» را دگرگون کردند و پیوند  آن را  با زمان  گسیختند چرا که سابستانشیای لاتین substantia تنها درونمایه ای  بیش نبود که با زمان  هیچ پیوندی نداشت. به باور گادامر فراهستی شناسی پلاتو (افلاطون) نیز هزینه های خود را داشته است.

ف : بله درگفتگوی پیشین به این اشاره کردیم که هایدگر می خواهد به دوران پیش از سوکراتیس  (سقراط)  بازگردد. زیرا که در آن هیچ نشانی از فراهستی فلسغه ی اروپایی پس از مسیحیت پدید نیست .  برای خردورزان پیش از سقراط  هیچ گسیختگی میان واژه های روزمره  و معنای فلسفی آنها  وجود نداشت. البته باید گفت که این ادعای بزرگیست چه برای هایدگر و چه برای گادامر. چنین ادعایی را می توان در باره ی واژه ی "هستن" در زبان پارسی امروز بکاربرد چون همه ی دریافت فلسفی ما  در واژه ی "وجود" در زبان عرب  است که به دست خردورزانی چون سینا و فارابی و میراماد وصدرا بنیان گرفته است . و با این همه اندیشیدن در باره ی «هستی» بناچار  گسیختگیی فلسفی را نمایان  خواهد ساخت و به همین سان  اگرچه در بازماندۀ ناچیزی که از اندیشارهای فلسفی پیش از سوکراتیس به جا مانده   شاید نتوان گسیختگی فلسفی را یافت اما این دلیل نمی شود که آن خرد ورزان در باره ی هستی همواره به ریختی در پیوست با پدیده می اندیشیده اند. 

گ:   برای من هم برخی از آوندهایی که گادامر می آورد  تا  اندیشه هاش را بپذیراند درخور پرسش و دشوارست . برای نمون به گفته ی او یونانی ها حتی برای "زبان " واژه ای نداشتند. و زبان بیگانگان را Rhabarber می خواندند زیرا بگوششان آوای آن چون «بر - بر» میامد. با این همه می توان  از این نکته چشم پوشید و گفت که برای گادامر و هایدگر پژوهش در فلسفه ی پیش از  سوکراتیس (سقراط)  ارجمند ست زبرا به انگار آنها میان   فلسفه و زبان فلسفی پیوندی نزدیک ست  که به آنها پروا می دهد تا خرداندیشی نووای  را بیافرینند  که از بینش فراهستی رها باشد.

ف :  گادامر می اندیشد که هایدگر با جستجو در  معنی واژه های یونان باستان توانسته است به شناخت دانش نزدیکتر گردد  و بتواند به  Destruktion یا "ویرانگری" زبان فراهستی بپردازد. 

گ:   این "ویرانگری" درست  همانست که بگفته ی گادامر او از استادش هایدگر فراگرفته ست.  او می گوید  هایدگر  بود که  به من پیوستگی میان آوندش Vernunft و  زبان Sprache   را نشان داد.  و به همین سان پیوندهای میان سخنگویی و اندیشیدن ، واژه و پنداشت ، گفتمان و سخنوری ، بودنی در گفتگو با دیگری و  شنیدنی باهم (dem Miteinander des Sprechen     und dem Aufeinander des Hörens).        

او می گوید که چگونه شوری در او برانگیخته شد هنگامی که دریافت  که می تواند به فلسفه  بپردازد  بدون آنکه نگرانِ ساختارهایی باشد در فلسفه ی به کاربرده شده در آن روزها،  ساختارهایی مانند پنداشت های خشکیده، ریشه های نخستین، پیش انگاره ها و یا زمینه های ی فرجامین. و چنین شد که برای همه ی زندگیش فلسفه همچون  کند و کاشی شد در کان ژرف فرهنگ و فلسفه ی یونان، تا که معنی های واژه ها یی  مانند  mimesis, techne, poiesis, energeia, phronesis را  را کاوش کند و بیابد. و چنین بود که او با یاری اندیشارهای یونان باستان به خرده گیری بسیاری از اندیشه های فلسفه ی پسا مسیحیت برخاست و گرچه در همان حال او نمی خواست که  از برنامه ی هایدگر در «ویرانگری  زبان فراهستی» پیروی نماید.
          
ف :  آشنش گادامر در آوند پدیده شناسی هایدگری  در ریختهای "فرزانگی کنشگر" و اندیشارهای گفتاری او را به دریافتن خود  «دریافت» در  همه یگانتامانیش (یونیورسالیتی )  رهنمون می شود. در این روند است که اندیشار آشنش او در پیوندش با اندیشار هایدگر از آشنش سنتی در فلسفه می گسلد.  اگرچه در این گسیختگی آن آشنش سنتی را رها نمی کند و آن را نیز به بررسی میگیرد. 

شاید بتوان گفت که آشنش فلسفی  گادامر  زمینه ی  «دریافتن» را   روشنایی میدهد . اما در این روشنگری  هیچ  شیوه و یا گزینه ای از دستورهای  دریافتن  را برای «دریافتن»  سزاوار و با هوده نمی بیند.  هرچند  او نمی خواهد  اهمیت شیوه شناسی را انکار نماید که بل می خواهد به نارسایی نقش شیوه برای «دریافتن» پافشاری نماید .  و به فرجام در باور او نقش گفتمان ، کنش و در باش بودن برا ی دریافتن برتر از شیوه ست.   

 گ:    و  از همین روست که در شیوه ی گادامر بارها و بارها اندیشار نووا با یاری از پنداشت های ژرفتر یونانی به خرد سنجی گرفته شده ست.  به ویژه اینکه حتی در دوران کانت و هگل نیز  نقش زبان در دریافتن و آشنش ناپیدا  و  نهفته بوده ست. به گفته ی او این پدیده شناسی بود که ما را به اهمیت «جهان-زیستن» و زبان آگاه نمود و این زبانِ "جهان-زیستن" بود که درکانون  اندیشه ای خردورز نشسته بوده ست. به سخن دیگر این پدیده شناسی بود که از آغازی نو  neue Anfang خبر میداد.

گادامر از درشگفتی بسیار خود آگاهی می دهد در آن هنگام که   از استادش هایدگر شنید که  در یونان باستان تعریف  انسان "جانداری اندازوای"  animal rationale نبوده ست که بل "جانداری سخنگو"  das Wesen, das Sprache hat   بوده ست.

بگفته ی او در پنداشته های یونان باستان "جهانِ-شنفته-شده" جایی نداشت. جهانِ شنفته شده به آنگونه که مارتین  باوبر Martin Buber و فرانتز روزنزویگ   Franz Rosenzweig   در آیین یهود آگاهی داده اند و خردورزانی چون تئودور هیکر  Theodor Haecker و فردیناند ابنر Ferdinand Ebner در  مسیحیت  از آن گفته اند و کرکه گارد  Kierkegaard و گراف یورک  Graf Yorck و کارل هوهل Karl Hohl و دیگران در مسیحیت پروتستان، برای پنداشتهای نگرشگر یونان باستان ناشناخته و چالشگر می نموده ست. از این روست که پنداشت گرایی نووا در آلمان به آزمودن شنفته ها روی آورده ست.

از دیگر سوی، گادامر در برابر  برداشتهای دانشورانه از زبان  و آوندش  می کوشد که از شیوه های سخنوری باستان و ریختهای به باورگیری آن بهره گیرد. او می نویسد " پنداشت باستانی سخنوری ما را بسوی همه ی زمینه یِ  بودن با یکدگر و رسیدنِ به دریافتِ همدگر  در ریخت هایی  نمادین  رهنمون می شود". اینگونه ریختهایِ در گیری باهم و بودنِ باهم و همدلی و همکاری  در دل زبان گسترده ست. 

در رویارویی با ناهشیاری مرگ، واژه ها همیشه  پاسخ ها هستند

ف : اگرچه باید گفت  که برای گادامر  زبان تنها  در ریخت  واژه  های سخن نیست و بس گسترده تر از آنست او می گوید: " زبان تنها زبان واژه ها نیست . زبان اشاره های  چشم ها ، زبان  ادای دست ها ، ایما و اشاره و همه ی آنچه ست که  'در درگیری باهم' Miteinander به کار می بریم "  البته این گستردگی تنها در اینک شدایی پذیر ست چون دریافتن زبان چشم ها و دستها و ایماهای رفتگانی همچون سعدی و حافظ  دیگر در اینک ممکن نیست. و در یافتن هر اندیشه ی تاریخی تنها با بکار بردن زبان و شیوه های آوندش میسر ست.

ولی به هر روی نمی باید فراموش کرد که به گفته ی گادامر " واژه ها همیشه پاسخ ها هستند حتی هنگامیکه پرسشها یند ". انسان تاریخی مرده ست و به باور گادامر زبان و فلسفه در مرگ به کرانه ی "یکتای ناهشیاری مرگ" می رسند. هنگامیکه پرسشهای ما از این راز پاسخی نمی یابند. او می نویسد " در جهان بودن با دیگران که در پرسش و پاسخ و در گفتگو پدیدار می باشد مرگ دهشتناکترین گونـۀ پایان هر گفتگوست " . پایداری تنها پاسخ ما به مر گست با این همه در رویارویی با مر گست که اهمیت این سروده ی هولدرین Hölderlin پدیدار می شود که " ما گفتگویی هستیم و می توانیم یکدگر را بشنویم". در رو در رویی بامرگ همه با هم در گفتگویم " بی پاسخی در رویارویی با مرگ انگیزۀ آشکاری بسی ریخت هاست همچون کیش و افسانه و آفرینش هنر". در اندیشیدن ما می توانیم پیوسته به ماورای مرگ بی اندیشیم به همانگونه که پنداشت جهانی در آنسو را دینها ارائه می کنند. در رو یا رویی با مرگست که ما خویشتن را در یکسو از گفتگویی در اینک و در اینجا می یابیم حتی اگر که آن گفتگو در باره ی جهانی دیگر باشد.

به باور  گادامر این  گفتگو میان مادر و نوزاد  آغاز میگیرد. گفتگویی که در بودن آنهاست باهم و برای هم. آزمودنهایی که زندگی را می آموزد  و مردمی را می آفریند. این درست همان پیامی است که در سروده ی ایرج نهفته است .
گویند مرا  چو زاد مادر             پستان به دهن گرفتن آموخت 
 شب ها بر گاهواره ی من         بیدار نشست وخفتن آموخت 
دستم بگرفت و پا به پا برد       تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم        الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من                   بر غنچه ی گل شگفتن آموخت
این گونه پیوند میان مادر و نوزاد سپس گفتگویی می شود میان همباشان در یک جامعه . گادامر می نویسد " اگر ما به این گونه آغاز آزمودن و آزمودنهای هنگام پایان زندگی بیندیشیم خواهیم دید که زبان دربرگیرنده ی هردو ست. و آنگاه ست که در میابیم که گویایی Sprechen براستی چیست. و آن جستجو و یافتن واژه هایی ست که هرگز براستی نمی پیوندند. " در این گفتگوی میان ما هیچ گونه مرز و ایستگاهی نیست " ما از فشار زندگی آگاهیم، روانه ای که همه زندگی را با خود میبرد به همانگونه نیز انسان را در سخندانیش با خود خواهد برد" 



گادامر و کار هنری  به آوند آشکاری دهنده ی  راستی

گ:     شاید  بهتر باشددر اینجا  به برداشت گادامر درباره ی هنر بپردازیم . او در آشکاری دادن به آشنش فلسفی خویش می گوید که از پنداشت هایدگر  که گمارش هنر را «پرده برداری  ازجهان»  شناسانده ست تاثیر گرفته ست . اگر بیاد  داشته باشیم هایدگر در سرچشمه ی کار هنری Der Ursprung des Kunstwerkes می گوید "پرده برداری از  جهان"  در نهفته بودن "زمین" زمینه دارد. هایدگر این پدیداری پدیده ها را پس از پرده برداری  از آنها    را درونمایه و سرچشمه ی  کار هنری میداند واین  برآیندی از  پنهان بودن و آشکاری دادن است.

هایدگر این آشکاری دادن هنر را با دریافت راستی  یکی می گیرد  و می گوید که درونمایه ی هنر در ویژگی  "نمایندگی" آن نیست که بل توانایی آنست در آشکاری دادن به جهان.  و چنین است که نیایشگاه های یونان باستان  "جهان" یونان را آشکار می نمود و با این شیوه  یونان به پدیده ها پروا داد  که در  ریختی یونانی در این جهان هویدا شوند.

ف:     اینچنین به دید می آید که هایدگر در اینجا  به نگرش کانت روی می آورد. چون اگر بیاد داشته باشیم کانت  در انقلاب کوپرنیکی خویش گفته  بود که " نیروی قانون گزار آوندش بر جهان قانون می  نهد و جهان بناچار از آن قانون پیروی می نماید."  و در انجا چنین می نمایاند که هایدگر می گوید:  نیروی آوندش نیایشگاه های یونانی بر جهان یونانی  قانون گذارد که "راستی" می باید آنچه باشد که "دیده" می شود و جهان یونان  از این قانون پیروی نمود . همانگونه که  در آوندش یهود و مسیحیت این قانون  گذارده شده بود که "راستی" را از "شنفته" ها می توان دریافت. شنفته هایی مانند آنکه موسی دریا را به دوپاره نمود تا یهودیان را از مصر به سرزمین  پیمان شده شان بیاورد . و یا  اینکه مسیح  لازاروس  مرده را زنده نموده ست. و اینچنین  قانون  که بر پایه ی شنفته هاست  جهان مسیحیت را می آفریند.  در جهان اسلام  نیز این گفتمان میان آن گروه از پیروان  که باور دارند که پیامبر   بشری مانند  همه ی  دیگران بوده است و  گروه دیگر  که باور به کارهای شگرف او دارند همیشه بوده ست. البته این اندیشار هایدگر پر کشش است  اما اینکه تا چه اندازه درست است  در خور اندیشیدن است . زیرا هنگامیکه  در ایلیاد و ادیسه ی هومر   می خوانیم که  دو شیزگان پیشگویی که در نیابشگاه های یونان  مانند اراکل دلف The Delphic Oracle پیام ایزدان را به  سرداران و جنگجویان می آوردند. آن دوشیزگان موبد  این پیامها را   با  قربانی کردن چارپایان و پرندگان و خواندن رازها ی روده ها و درون شکم آن جانوران بر ملا می کردند. و در تاریخ هرودوت می خوانیم که کروزوس پادشاه لیدیا  به اراکل دلف باور بسیار داشت زیرا او  نمایندگانی به هفت نیایشگاه جهان فرستاده بود تا درستگویی آنهارا بیازماید و تنها اراکل دلف بود که به درستی گفته بود که کروزوس درست در همان هنگام  مشغول پختن آبگوشت لاک پشت و بره ست!  و از این روی بود که  او پیش از یورش  به ایران از اراکل پرسید که کدامین سو در آن نبرد پیروز خواهد شد؟  و اراکل پاسخ داده بود " اگر از رودخانه فراتر شوی یک شاهنشاهی نابود خواهد گشت "  و کروزوس  به نادرستی چنین پنداشت که این شاهنشاهی ایران ست  که نابود خواهد شد و  به ایران آفند آورد اما از کوروش  شکست خورد. پس می توان گفت که شاید این گونه پیش گویی ها را هایدگر با دیدی رمانتیک می نگرد وآنها را "آشکاری دادن" می خواند.

گ:     به هر روی هایدگر  آشکاری دادن را با "راستی" یکسان می داند. آنچه که در نگرش او مهم است  اینست که این راستیِ پدیدارشده در آشکاری  با آن راستیی  که پیشینیان آنرا "درستی" می شناساندند تفاوت دارد.   درستی از گونه ای پیوند میان گفتاک و جهان آگاهی می دهد.  حتی   آن راستی که هماهنگی میان یک گفتاک و پیکره ای از گفتاک های دیگر  را نشان می دهد و  «در شماری هماهنگین راستی»  خوانده می شود  نیز تنها دریافتی از "درستی"  ست و نه از "راستی".   اگرچه هایدگر  پنداشت راستی را به  دریافت "درستی" رد نمی کند اما می گوید او  دریافت راستی  را بیشتر در  «پرده برداری» می باید یافت.   در این ریخت "راستی"   داشتن  پیوندی میان گفتاک ها و جهان نیست که بل رونداریست که پدیده ها ی جهان و آنچه که در باره شان گفته شده است باهم و  به هم هنگام  آشکار می شوند اگرچه چنین پرده برداری ممکن ست پدیده ی "درستی " را هم نمایان کند.

دریافت گادامر از هنر دریافت پیوند هنر با راستی است و این راستی هرگز به همگی پدیدار نیست زیرا که  پرده برداری از نهفته ها همیشه پرده برداریی  به فرجامین نیست.  به باور او نگرش زیباشناسی در زیر هنایش  کانت از آزمودن هنر در آوندی درباشانه  بیگانه  مانده ست. به سخن دیگر پاسخ هنر  در کانت پاسخی  سواشده و زیباشده ست. در نگرش کانت داوری زیباشناسی  تنها به پسند پیوست دارد و از این روی  این  داوری از سوی دیدی کنشگر  است  و نه از  دیدی  درباش  و بی سوی .

گادامر  با روی آوردن سرراست  به هنر و پنداشت راستی، به آوند پرده برداریی نخستین و  به ناپایان گرفته شده،  نگرشی دیگر از دیدی کنشگر فراهم میکند  که در آن اندیشارهای پلاتو و ارستاتل  از گفتمان  و فرزانگی کنش پذیر   با  اندیشار هایدگر ، در باره ی آشنش در یاشگی، آمیزه و پیوند داده شده است.  نمونه ی این دید کنشگر نمایشنامه است که درآن هم گفتمان هست  و هم آشنش در باش .و هم دیگر از  درباشه های هنر.

با این همه گفتمان یک پرده ی نقاشی یا یک تندیس گفتمانی خاموش است. و اگر ببیننده در پرسش خود  به بیراهه رفته باشد آن کارهنری نمی تواند پاسخی  برای او فراهم آورد.  اما گادامر می گوید:" هر کار هنری ، اگر با کسی پیوند کند، از هم آنک به دادن پاسخی  پیمان کرده است. هر آنکه به خویشتن پروا ی آلوده شدن به نگریستن و اندیشیدن داده باشد ،  درهم آنک در گفتگویی در گیر شده ست و  درتلاش برای پیوستگی با دیگری ،  با زبانی در همداشت  با دیگری، بگونه ای پاره ای از  او را   بخود می گیرد و این همانند هر گونه گفتگوی دیگرست که در آن نیروی داستانگویی و هنر افسانه سازی برای رسانه گری به کاربرده می شود. برای او نمونه ی رسای این اندیشار  کار هایدگر است. او در کتابش  هستی و زمان  با کمبود  ونارسایی زبان  نمی توانست  آندیشار اندر-هستی هستی را برساند. و ار اینروی  با میانبری از ارستاتل بسوی خرد ورزان پیش از سوکراتیس توانست راهی برای رسانیدنِ پنداشت  هستی بیابد. گادامر می نویسد " این شیوه یِ زبانشناسی برای اندیشیدن است. زبان بر پا سازنده و بنبان گذار نیست  اما راه گشا ست.  و چنین ست که هر گوینده ای    واژه ها یی را بر می گزیند  زیرا که در جستجوی پاسخی می باشد.  هر چالشی برای اندیشیدن بخردانه تلاشی ست برای درگیری در یک گفتگو.

زبان گفتگو و کردار رفتاری    Sprache – Gespräch und Ritual
برای گادامر  همه ی تلاش برای رساندن به  برآیندی  می انجامد که از بودنِ باهم و بودنِ  برای هم  برخاسته ست. برای نیچه  همه ی بودنِ انسان  در ریخت خواستن توانایی پدیدار می شود اما برای گادامر هنگامیکه شخصی  خودرا فدای دیگری می کند و یا هنگامیکه مادری ار همه چیز خود می گذرد تا  از فرزندش نگاهداری کند انگیزه ی خواستن توانایی رنگ می بازد. او حتی در کردارِ هایِ رفتاریِ جانداران در پذیرشِ یکدگر در گله و یا پرخاش شان باهم در کرداری رفتاری و یا در جستجویی برای جفت و دیگر ازین سان  انگیزۀ بودن در جهان و بودن با دیگران را  می یابد. جانداران این کردارهای رفتاری را بدون کاربردِ از واژه انجام می دهند ولی انسان از زبان  و سخن برای اینگونه رفتارها یاری می جوید  اما در این کردارهایِ رفتاری انسان گزینه های چند شماری از منش ها و آیین ها و پیوندها ی دوستانه و دشمنانه بر انگیزه های جانورانه افزوده می شود.

انسان همانند دیگر جانداران  در «جهان زیست » به گردهم آمده است.  گادامر در این گرد هم آیی گونه ای همبستگی  می بیند. همبستگی در پذیرفتن و دریافتن  اینکه همگان  در گیتی  به یگانگی Mitsamt رسیده اند. این هستیی است گردهم شده با همه.  اما تفاوت انسان با  دیگرجانداران  در این جهانِ زیستن  آزادی اوست. و این آزادی در کردارهای رفتاری و رسانه گری  انسان در اشاره کردن و  نامگذاری  des Zeigens und Nennens هویدا می شود . این کردارهایِ رفتاری را  مادر، جامعه و فرهنگ ریخت می دهد و از این روست که آیین های رفتاری در جامعه های گوناگون باهم  تفاوت دارند. اما  فراگیری زبانِ دیگری می تواند به فهمیدن   تفاوت های دیگری یاری دهد. 

برای گادامر این تفاوت ها ناشی از ویژگی هایی سوا شده (آبستراکت) مانند روحیه یا شخصیتی دیگرگون و یا آوندشی و نگرشی  دیگرگون و  دیگر از این گونه  نیست.  هر گونه تفاوت را می باید در چارچوب  بودنِ باهم  و  یگانگی در گیتی  das Ineinander von Mitsamt und Miteinander     بررسینمود. در این بررسی است که  کردارهای فرهنگی و ارزشهای گروهی معنای واژه ها را آشکار می کنند.  وچنین است که چنین معناهایی را می باید با توصیف آن ارزشها و کردارها روشن نمود .اگر یک انگلیسی زبان می گوید  Familiarity breeds contempt       برگردان واژه به واژه که" آشنا بودن بیزاری را می پروراند" معنای این گفته را نمی رساند. تنها آزمودگی در زندگیست که این معنا را را آشکار می نماید که: " آشنایی با کوتاهی ها و نارسایی ها و کمبودها  ست که مایه ی  بیزاری میشود."    

معنای  گفتارهای هر زبان را تنها  با آزمودن زندگی در کنار یکدگر  می توان دریافت . برای یک اروپایی دریافت معنای "بازهم دسته گل به آب داده ای" در پس پرده ی فرهنگ پنهان ست. دانستن واژه  های رسا  تنها با  شناختن  کردارهای آیینی  ممکن میشود  برای نمون   واژه های رسا  در یک سوگواری خاموش ماندن است و یا گفته هایی   که همه چشمداشت شنیدن آنها را دارند.

به باور گادامر کار برد زبان در کردار رفتاری  rituals بر دریافت ما از پدیده ای نمی افزاید که بل تنها  دریافتمان را استواری می دهد. زیرا که براستی کردار رفتاری  Ritus پیش از هر آوند دیگر گفتنی نیست و بل از کنش آگاهی میدهد. 

کردار رفتاری در یک انجمن در یگانگی با دیگر همباشان در آن انجمن سر می زند. اگر شما همباشی در انجمنی کمونیست هستید دیگر همباشان را «رفیق» خطاب می کنید و این تنها از آن روست که کنش رفتاری در آن انجمن چنین ایجاب می کند. و به همین سان همباشان در یک  خانقاه به جای سلام میگویند "یاعلی" و یا هنرمندان نووا ریش می گذارند و کلاه بِره بر سر می نهند. در حالیکه کاربرد زبان در دادوستد اندیشه با اینگونه کاربرد تفاوت بنیانی دارد. گادامر می نویسد: 
 در زندگی راستین زبان ، بر واژاک  با کردار رفتاری،  «باهم بودن» Miteinander  بر فرازتر از هر چیز دیگر   "ریخت" گفتگو را به زبان می دهد. این باهم بودن یک سخنرانی تک نفره نیست  -- به آن گونه که نخست یکی سخن گوید و سپس دیگری که بل آن جستجویی است برا ی یافتن واژه ای درست تا بتوان به سوی دیگر گفتگو پاسخ گفت.  در این باره  با هم بودن واژه و پاسخ  نیز دارای اهمیت است.
. این باهم بودن و  برای هم بودن همانگونه که گفتیم از اندیشار  خواست توانایی نیچه  جداست  برای گادامر نماد برای هم بودن پرومته است که شکنجه ی خدایان را به جان می خرد تا آتش را از آنان  برباید  و ارمغان بشر کند و این ایثار گری پرومته به خاطر خواست قدرت وتوانایی نیست. انسان در زیر ستم و دهشت  مرگ خویشتن را به فراز می کشد تا که در باهم بودن   به پرومته  به پیوندد. به باور گادامر همه ی آفرینندگی و اندیشارهای انسان برای گفتگو با پرومته است  تا مرگ  را سرکوب Verdrängung کند.

گادامر و آشنش  بنیان های دریافتن
ف:  اندیشارهای  گادامر در پیوست با خرد یونان به ویژه با گفتمانهای پلاتو و فلسفه ی کنش پذیر ارستاتل    آشنش نووا  را در سده ی بیستم   بنیان نهاده اند. اگرچه  این پرسشی ماندگارست که تا چه اندازه  دشواری های جهان امروز با دشواری های جهان دوهزار و پانصد سال پیش  ارستاتل همسان است؟ پیشرفتهای دانش و فناوری و رسانه های رایانه ای که فاصله میان فرهنگها را به اندکترین رسانده اند    فرزانگی کنش پذیر ارستاتل را با پیچیدگی ها و دشواریهایی روبرو ساخته اند که برای ارستاتل و دیگر خردورزان یونان باستان در کرانه های انگار نمی امد. حتی چارچوب های زندگی اجتماعی و همبستگی های ما در ساختارهای اقتصادی و فناوری یکپارچه در جهان امروز  تعیین می شوند.  امروزه درگیری های آفریننده و ناگهانی در جهان فرهنگ و هنر  به ندرت رخ میدهد و اندیشه های همگانی اینک در تالارهای در بسته ی بنیادهای بازرگانی و سیاسی ساخته شده و ریخت داده میشود.  و با دستگاه های رسانه ای پخش می گردد. البته چنین رونداری همیشه به معنایی ناشایست و ستمگرانه و زیان آور نمی تواند گرفته شود .  پاره ای بزرگی از ین روندار ناشی از پیچیدگی فناوری و ساختارهای اجتماعی در مردم سالاریست. یک شرکت معدنی ناچاراست که به سنجش  برداشت  ها ی مردمی که در پیرامون آن  معدن زندگی می کنند  بپردازد. و بهره برداری از یک معدن  اگر با درست منشی انجام گیرد همیشه  موچب آلودگی  پیرامون زیست نمی گردد. اما حتی یک شرکت درست کردار نیز میباید نگرش های اجتماعی را بسوی سود های بهره برداری از معدن منعطف نماید  و پژوهشگران دانشگاهی نیز  پاره ای از این روندار هستند. و همانگونه که گادامر میگوید پژوهشگران و دولتمردان و مدیران هرکدام در ویژگی گمارش ها یشان کارشناس و خبره اند و در روندارها ی دانش و فناوری و بازرگانی به گردش آرام و بی دست انداز  سامان پیچیده ی اجتماعی چشم دوخته اند و در ین میان  کنش ها  praxis به شگردها techniqueدگرگون گشته اند. و این همان جهان اندازوا و بی تفاوت به انسان  یا جهان فناوری Gestell هایدگر ست که موجب از خود بیگانگی انسانست در هستی  و به پرسشهایی می انجامد که  در آنها  همه ی هستی تنها به سفره ای برای خوردن  ماننده  ست.  

خرده گیری گادامر از این جهان به ویژه متمایل بسوی بی زمینه گی این جهان ست . او این بی زمینه گی را به شیوه ی دانش غربی پیوند می دهد  که    راستیک ها  facts  را تنها به آوند راستیک به کارمی گیرد و زمینه ی  راستیک ها را، که به  راستیک معنا میدهد، نادیده می انگارد. به باور او دانش نمی تواند از زمینه اش رها و جدا باشد. ما نمی توانیم بدون یک "هشیاری تاریخی  پرهنش"  wirkungsgeschictliches Bewusstsein  به دریافتن   یا دانش فرا رسیم  و  این رونداریست   که در آن  هشیاری از تاریخ هنش میگیرد و  همچنین بازگشوده ست در برابر هنشهای آن. 

به باور گادامر  دانش انسانی  که به باشه  های تاریخ وابسته نباشد دانشی تهی ست.  و اینچنین ست که نه تنها  ما  همواره در حال دریافتن و آشنش
ماندگار های فرهنگیمان  هستیم که بل آنها را در سنجش کنشهای کنونی خود به کار میگیریم.  هستی  در گذار کنونی ما نمی تواند از دشواری ها ی گذشته  مان گسیخته گردد. البته  این به معنای  درجازدن در  ماندگار های پیشین نیست که بل خواستهای کنونی ما نیاز به آن  ماندگارها  دارد که راه های پیشروی در اکنون را نشان می دهند. و اندازوایی بخردانه  رونداریست که گذشته و اکنون را در دانشی یگانتامان  (یونیورسال) میانجی می شود.  و در اینجاست که پنداشت  آشنش گرداگرد شده ی گادامر نمایان می شود زیرا در این گراگرد می توانیم  همه ی یک پدیده را با بررسی پاره های آن دریابیم  و  همچنین می توانیم آن  پاره ها را  با بررسی پدیده در همگیش دریابیم.  

پس "دریافتن" کنشی نیست  که بتوان با شیوه مندی  به  وجهی در باشا و ناسوگرانه به آن دست یافت که بل آن «رویداد »      gebeurtenis  یا آزمونیست که در آزمودن یک کار هنری  یا ادبی فراهم میاید و یا در پژوهشی دانشورانه در نگرش و بررسی کارهای دیگران دیده می شود  و درهر یک ازین موارد دریافتنی ست که  به  «خود دریافتن»   انجام می شود. و دریافتنی هرگز مطلق نیست.  این همان شیوۀ پلاتویی(افلاطونی) گفتگو با متن ها وکارهای دیگرانست.    

اگر "راستی" ادعا شده  در فرهنگ دیگری با «راستیِ» در فرهنگ من دگرگون ست می باید که افق دید می بسوی فرهنگ دیگر ی گسترده تر  و گشوده تر شود  تا بتوانم پیشداوریهای خودرا به پرسش گیرم  واین راهگشای   گفتگویی op gesprek  خواهد گردید که به پرسش و پاسخ می انجامد. در فرجام این گفتمانست که افق ها  به هم می آمیزد و پیش داوری در بستگی  با درباشگی یا دگرگون میگردد و یا استوارتر میماند.

ف: به باور گادامر فرهنگ غرب به خود فریبی دچارست که می پندارد همه ی تنش ها، چالش ها ودشواری  های انسانی را با فناوری و دانش می توان پاسخ داد و چاره نمود. جامعه ی بشری هنوز  در برگیر هستی هایی تاریخی  و هنگامی ست.  و از اینروست که آشنش در برداشت گادامر جانشین  سنت کهن فلسفه ی کنش پذیر ارستاتل   می باشد. از اینرو پرخاش های انسانی تنها در برداشتی نا فناورگر و برپایه ی درست منشی در خور چاره ند.  داوری های اندازوا و  چاره ها یی  از این دست  با چاره های پیشنهاد شده از سوی خرد واییِ کندوکاش شده در شیوه ی دانش تفاوت  دارند.  زیراخرد کنش پذیر phronesis بر پایه ی دریافتن خویشتن  در زمینه ای  تاریخی و زبانی  به اندازوایی  رسیده ست.  پس چاره های آن برآیندی هستند از روحیه ای کنش پذیر . و این به معنای پی گیری  و درگیری  در گفتگو یی ست  برای یافتن بهترین پاسخ های نگرش مندانه   برای پرسشهایی شدنی دریک سنت.

اگرچه چنین چاره هایی در نخست بس بیمناک می نمایند، زیرا که کنش پذیری   تفاوت نگرش ها را نمایانتر می نماید،  و لی  این گونه چار ه ها  چاره هایی استوار تر هستند زیرا که برداشت و نگرش هر دوسوی گفتگو  در آن  ارجمند  گرفته شده ند.

گ:   با  سپاس از شما اینجا جای خوبیست برای پایان دادن به این گفتگو . تا گفتگویی دیگر در باره ی دریدا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر