۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

نیچه : روشنوایی و نووایی



گیتی نوین (گ):  امروز  نیچه شاید از رخنه گر ترین  و پر هنایش ترین  فرزانگان در اندیشه و خرد اروپا  باشد. به گفته ی هایدگر او پایان   فرا هستی  (متافیزیک) را آورده ست.  بسیاری از خرد شناسان امروز اندیشارهای نوی  اروپا را در  دنباله رو ی از اندیشه های اودانسته اند. برای نمون ژاک دریدا  نیچه را به آوند  نمونه ای بارز از اندیشمند " پیاده سازی ساختار "   deconstructionism    می شناسد.  درکشورهای اروپایی و آمریکا   کتابهای نوشته شده در باره ی نیچه بسیارند برای نمون  تنها در فرانسه  در  دهه ی  ۱۹۸۰   ژان گرانیه ؛ موریس بلانشو، پیر کلوسوسکی ، ژان میشل ری،  برنارد پوترا ، پیر روندو،  سارا کوفمان و پل والادیه  کتابهایی در باره ی  او نوشته اند. البته در ایران هم کتاب مهم او"چنین گفت زرتشت  " به   برگردان جلال آل احمد و داریوش آشوری  در سالهای  دهه ی  ۱۳۴۰ چاپ شده  بود.البته همانگونه که والتر کوفمن در کتاب خود در باره ی  نیچه مینویسد:
همه گون آدمی؛  از جمله سبکسران، در باره ی نیچه نوشته اند اما افزون بر  بسیار از سرآمد سروده  سرایان ، و پژوهشگران پر آوازه ، در میان نویسندگان مهمی که درپخشار  اندیشه های او کارکرده اند می توان از   توماس مان،  کامو،یاسپر و هایدگر  نام برد  . به  کماترین سنجش، هیچ  خرد ورز نووا یی   از پس  کانت و هگل  هرگزمورد ارج نویسندگانی چنین  نخبه نبوده ست.  با این همه بسیار ازین  پژوهش ها  که بدست اندیشورانی  بسیار ستوده   به انجام رسیده اند، بر پایه ی  کنکاش هایی  بس نا استوار بنیان  گرفته اند و این سست مایگی گاه در باور نمی گنجد. 
و  راستش را بخواهید یکی دو نوشته ی داریوش آشوری در باره ی نیچه    بدون هیچ تردید، همانگونه که خواهیم دید،  از دریافتی  نادرست و واژگون  در باره ی نیچه حکایت می کنند.

در این گفتگو میکوشیم  تا آنجا که بشود گزارش ها و گواهه ها یی از کتابها و نوشتار هایی مانند کار  هایدگر در باره ی نیچه و همینطور کتاب" نیچه" ی کوفمن و نوشته هایی از میشل  فوکو، به ویژه  نوشته ی او بنام "نیچه،  تبار شناسی،  تاریخ" Nietzschela généalogie, l'histoire ، و از خود نیچه کتابهای   "زادش تراژدی یا  یونان گرایی وبدبینی"  Die Geburt der Tragödie, Oder: Griechentum und Pessimismus ، "در ماورای نیک و پَت  -پیشدرامدی در باره ی خرد آینده" Jenseits von Gut und Böse – Vorspiel einer Philosophie der Zukunft ،  "درباره ی  تبار شناسی منش"  Zur Genealogie der Moral ، "بنگرید به آن  مرد" Ecce homo ، "خواست  به نیرو" Der Wille zur Macht ، "چنین سخن آورد  زرتشت"*  Also sprach Zarathustra ،  "پگاهان - اندیشه هایی در پیشداوری منش"  Morgenröthe – Gedanken über die moralischen Vorurtheile و   " دُش مسیحا" Der Antichrist  را بررسی نمائیم تا شاید بتوانیم به   برخی از برداشتهای نادرست و گمراه کننده از اندیشارهای  نیچه  پایان دهیم.

دشواری و ناسازگاری  درنیچه

فرید نوین (ف):    مطمئن هستم که  این را  بسیاری می دانند که شناختن نیچه بس  دشوارست و شاید از  این روست که هم  سوسیالیست ها  نیچه را از خود می شناسند و هم فاشیست ها   وهم مدرنیستها و هم  پست مدرنیستها و هم  اگزیستانسیالیست ها! بنابراین شناسایی برداشت های نادرست می تواند دشوار باشد. از نیچه همیشه به آوند نویسنده ای "شناسه نویس" aphoristic یاد میشود.  او از این شناسه نویس گری ها aphorisms که  زیر آوندهای اندیشارهای او هستند ،همانند  خشت هایی، برای ساختن ساختار خردورزی خود بهره میگیرد. با این همه بسیاری از آن اندیشارها با یکدگر ناسازگارند و باید در باره ی این ناسازگاری ها در   این گفتگو به بیزش بپردازیم. و  گاه  نیچه در این شناسنوشت هایش کنایه هایی را بگونه ی لحنی شوخ برای گفتن  راستیی تلخ ‘ridendo dicere severum’  به بهره میگیرد و با زیرکی آنرا در بافت نوشته اش پنهان می کند بدون آنکه به خواننده کلیدی بدهد تا بتواند دریابد آیا برداشت او به شوخیست یا  به راستی.

گ : درست است. شاید در روال این گفتگوها  پر بیهوده نباشد که نخست در باره ی دیدگاه های نیچه در باره ی آزادی و مردم سالاری و نووایی گفتگو کنیم  و سپس به بافت فلسفی اندیشارهای او بپردازیم. 

اندیشارهای نیچه در باره ی آزادی و مردم سالاری در نگاه نخست بسیار ناپخته  و حتی ابلهانه می نماید. شاید او آنچنان خشمگین و آذرده ست که مخصوصاٌ می خواهد خواننده ی خود را خشمگین نماید. اینکه  حتی خردورزانی مانند برتراند راسل  اندیشارهای او را  به سخره گرفته اند از همین روست .  نیچه در کتابش افول بتها، یا چگونه با چکش  می باید خردورزی نمود Götzen-Dämmerung oder Wie man mit dem Hammer philosophiert در باره ی اندیشارش از آزادی می نویسد:   
اندیشار من در باره ی آزادی ـ  در هر-از-گاه ارزشِ یک چیز در این نیست که با آن چه چیز را می توان بدست آورد که بل در بهایی است که برای آن می پردازیم - در اینست که برایمان به چه اندازه هزینه دارد. من نمونی را نشان میدهم: نهادهای آزادیخواه یی که پس از آنکه آزادی به دست آید هنوز برجا می مانند بیدرنگ برای آزادی، آزار و آسیبی گرانبار می شوند. این را میدانیم، که آرمان آنها براندازیِ خواستِ به نیرومندی ست، den Willen zur Macht, آنها کوهستانها ودره زار ها ی مَنِش را برایِ برپایی ضابطه ها  هموار می نمایند، آنها خواری و هراسانی و خوشگذرانی می آورند - و همیشه پیروزی را از آن توده های همچون گـَلّـِه ها  می نمایند.  
آزادی خواهی: یا به سخنی  آشکار پرورش گـَلّـِه ها...  اما  هنگامیکه برای برپائی همین نهادها ، جنگ درمی  گیرد، هنایش هایی کاملا دگرگون  پدید می آید؛ جنگ برای برپایی نهادها به راستی آزادی ها را به گونه ئی نیرومندانه بر می انگیزانند. از دیدی ریزبینانه تر، این جنگ است که چنین هنایش هایی را پدید می آورد، جنگ برای بر پایی نهادهای آزادی خواه der Krieg um liberale Institutionen. 
پس آزادی چیست؟  آنستکه هرکَس  بخواهد خود-پاسخگو باشد. آنستکه هرکس فاصله ی جایگاه خود را، که از دیگران جدایمان می دارد، پاس بدارد. آنستکه هرکَس در برابر طغیان ها، سختی ها، بی چیزی ها و حتی به خود زندگی بی واکنش بماند. آنستکه هرکَس آماده ی آن باشد که جان انسانها را،  که حتی جان خویش  abgerechnet  را از برای انگیزه ی خود فدا سازد. 
آزادی به معنای آنست که  غریزه های مردانگی، جنگ و شادی بر دیگر غریزه ها،  برای نمون، بر "خوشی"،‌ پیروز آیند. انسان آزاد شده freigewordne ، و چه بسا بیشتر،  روانِ آزاد شده، در زیر گامهای خود لگدمال میکند آسوده زیستیِ خفت آورِ مغازه داران را، مسیحیان را،  گاوها را، زنها را، انگلیسی ها را،  و دیگر رویاهای مردم سالاران را. انسانِ آزاد رزم آورست. -  
 بر چه پایه ئی آزادی در میان افراد و در میان توده ها خود را اندازه میگیرد؟ برپایه ی ایستادگیی که در برابرش می شود که می باید بر آن چیره آید،‌ بر پایه ی چالشی که می باید هزینه نمود تا بر فراز بماند.  می باید  در آنجا که سخت ترین ایستادگی ها در برابر چیرگی پدیدار شده ست والاترین سان آزاد مرد را یافت -- پنج گام پیش از فرمانروایی زور Tyrannei ، و بسیار نزدیک به مرزهای پربیم بردگی. 

 و این به روانشناسانه راست است،  اگر که غریزه های نِکوهیده و بی مُدارای فرمانروایان خودکامه را دریابیم  که بیشترین فرمانتاری و بِسامانیک (انضباط)  Autorität und Zucht  بر علیه خویش را به چالش می کشند - که زیبنده ترین نمون آن جولیوس سزارست-؛ و  این  همچنین  از دید سیاست راست است، اگرکه مسیر آنرا در تاریخ بازنشان کنیم. آن کسان که دارای ارزشی بوده اَند،  دارای ارزشی شده اَند، آنان هرگز  در زیر نهادهای آزادی خواه ارجمند نشده اند: خطری بزرگ از آنان چیزی ساخت که مایه یِ دستاوردِ آذرمی ژرف بدانان شد، خطری، که  نخست به ما می آموزاند که یارانه مان unsre Hilfsmittel، فَرمنش هامان  unsre Tugenden، پدافند هامان، و رزم ابزارهامان و  گوهرمایه ی خود را  بشناسیم - که ما را  نیرومند میدارند ... 
فَروَند نخست: می باید نیازمند بود به  نیرومندی: و گرنه هرگز نیرومند نخواهیم شد. آن  گلخانه های بزرگ نیرومندی Jene großen Treibhäuser für starke،  برای نیرومند ترین انسانهایی که تا کنون بوده اند، جامعه های مَهین تباران (اشراف) رُم و ونیز، آزادی را دقیقاٌٌ به نودشی که من از واژه ی آزادی دریافت می کنم  در می یافتند: به آوند چیزی که داریم و نداریم، و می خواهیمش، و برآن چیره می شویم.
پس همانگونه که می بینیم، در اینجا نیچه به راستی به گونه ئی فاشیستی از آزادی مهین تبارانِ، یا اشراف، به معنای "آزادیِ راستین" سخن میگوید؛ که اینان می باید بکوشند تا  نگذارند که فاصله ها ی طبقاتی شان با پائین تر ها از میان برود  و می باید  به دنبال نیرومندی تا مرزهای برده داری پیش بروند . و  جنگ است که بهترین شرایط را برای آزادی فراهم میاورد.  

ف: این برداشت نیچه از آزادی به آوندِ  "خواستنِ نیرومندی" با خُرده گیری او از مدرنیته؛ که نهادهای سنتی را در هم می شکند و پیوند سازمان یافته ی نسل ها را در درازای تاریخ، چه به سوی آینده و چه به سوی گذشته، از هم می گسلد؛ پیوندی نزدیک دارد. از دید او "در دنیای مدرن هرکس برای همان روز می زیود، هرکس به شتاب می زیود، هرکس بسیار ناپاسخگویانه می زیود": و دقیقاٌ اینست که امروزه "آزادی"  خوانده می شود.  نیچه برای نمون از زناشویی مدرن نمون میاورد، که به جای آنکه بر پایه ی سنت باید برای تشکیل خانواده باشد و یا برای استحکام قدرت، امروزه بر پایه ی "عشق" است.  خواندن به دقت نیچه دراین باره نشان می دهد که تا چه اندازه برداشت آقای آشوری از نیچه نادرست است. نیچه می نویسد:
خُردِه گیری نووایی Kritik der Modernität - نهادهای ما دیگر چندان باهوده نیستند و در این باره همگان همباورند. اما این از نارسایی آنان نیست که از ماست. هنگامیکه ما همه غریزه ها، که از آنها نهادها برخاسته می شوند، را از دست دادیم نهادهایمان را هم از دست دادیم زیرا دیگر شایسته ی آنها نبودیم. مردم سالاری برای همیشه در ریخت کاسته شدن از نیروی سازمان دهی بوده ست: من در انسانّ، بس زیاده انسان Menschliches, Allzumenschliches چگونگی مردم سالاری را منجمله در امپراطوری آلمان Deutsches Reich به آوند ریخت کاستی دولت نشان داده اَم.
برای آنکه نهادها یی باشند، می باید که خواستی، انگیزه ای و یا واداشتی (اجباری)  باشد،‌ که  تا به اندازه یی کین توزانه  antiliberal bis zur Bosheit بر دُشگانگی با آزادیخواهی ست: خواستی به سنت،‌ به فرمانتاری Autorität ، به پاسخگویی برای سده هایی که خواهند آمد و  همبستگی زنجیره ای نسل ها چه به سوی آینده  و چه بسوی گذشته، تا بی نهایت.
هنگامیکه چنین خواستی در باش است، چیزی مانند امپراطوری رم  imperium Romanum بر پا می شود  و یا روسیه ، تنها قدرت امروزی که توان ماندگاری دارد، که می تواند شکیبا باشد، که هنوز می تواند  به چیزی پیمان دهد - روسیه، اندیشاری که چیزی بر واژیک است با دلواپسی نفرین شده ی اروپایی و ساختوست دولتهای کوچک، که با پدیداری امپراطوری آلمان به بزنگاهی بیمناکانه فرا رسیده اند. 
همه ی غرب دیگر آن غریزه ها را ندارد که از آنها نهادها بر خاسته می شوند، که از آنها آینده نمو می نماید: شاید هیچ چیز " روان نووای" modernen Geiste غرب را به این همه نیازارد.  هرکس برای همان روز می زیود، هرکس به شتاب می زیود، هرکس بسیار ناپاسخگویانه می زیود: و دقیقاٌ اینست که "آزادی"  خوانده می شود. 
 به آنچه که یک نهاد را نهاد می نماید  بیزاری میشود، کینه توزی میشود، رد میشود.  در همان دم که حتی با آوایی بلند سخن از "فرمانتاری" Autorität   میشود هراس از بیم برده داریی نو همه را  فرا میگیرد. اینچنین است که آفت زدگی décadence بر غریزه های ارزشی سیاستمداران ما، احزاب سیاسی ما پیشروی نموده است آنها به غریزه آنچه را که  از هم می پاشد،  آنچه که رسیدن به فرجام را شتاب میدهد ترجیح می دهند. 
برای گواه بنگرید به زناشویی مدرن،  همه بخردی alle Vernunft از زناشویی نووا رخت بر بسته است؛ با این همه، هیچ پرخاشی  Einwand gegen به زناشویی نیست که بل  پرخاش با نووایی است.  بخردی زناشویی -  که تنها پاسخگویی قانونی را بر شوهر  بار می نهد، که به زناشویی گرانیگاهی می دهد که امروزه در هر دو پایش لنگ لنگان است. 
بخردی زناشوئی - که در ناگسستگی بنیانی آن می نشیند،  که به آن پررنگیی می دهد که برفراز آنچه که از احساس و شور و هرآنچه که در دم پدیدارست می آید.  همچنین در پاسخگویی خانواده  برای گزینش همسر می نشیند. با گسترش  زیاده روی در زناشویی های بر پایه ی عشق  Liebes-Heirat همه ی بنیان زناشویی، تنها چیزی که   آن را یک نهاد میکرد، از میان رفته ست.  
یک نهاد هرگز، مطلقاٌ هرگز، نمی تواند که بر پایه ی  از خود- در- آورده eine Idiosynkrasie باشد . کسی نمی تواند زناشویی را، همانگون که گفته ام، بر پایه ی "عشق"  بنیان نهد -  آنرا می توان بر پایه ی خواسته های تن باره گی، بنیان نهاد یا خواسته ی دارائی (زن و فرزند به آوند دارایی)، یا بر پایه ی خواسته ی چیره شدن، که بگونه ئی همیشگی برای خویشتن کوچکترین ساختار چیرگی را،  در ریختِ خانواده سازمان داد،  که  نیاز به فرزندان و جانشینان دارد تا بر جا بماند- همچنین از لحاظ  فیزیولوژیکی -   تا اندازه ئی از قدرت، نفوذ و ثروت را برای آمادگی به گمارش های بلند مدت برای همبستگی غرایز در میان سده ها داشته باشد.

زناشویی به آوند یک نهاد برپایه ی به استوار پذیرفتنِ Bejahung بزرگترین و مانا ترین ریختِ سازمانی است. هنگامیکه جامعه نمی تواند خود را در همگی اَش به استواری تا دورترین نسل هایش بپذیرد ، پس زناشويی معنای خود را از دست داده ست  . زناشوئی مدرن معنایش را از دست داده و در نتیجه می باید از میان برداشته شود. 
گ : کوشش ما در اینجاست که از برخی نادرستی های پایه ای در باره ی نیچه پرده برداریم.  این کارل یاسپر است که در کتاب نیچه ی خود  به خوانندگان  کارهای نیچه هشدار می دهد که هرگز نمی باید خوشنود باشند از اینکه گزاره  ای  از  نیچه را "دریافته" اند مگر تا هنگامی که  از او   گزاره ای  درست  به  وارون  و  ناسازگار با آنرا یافته باشند ! حتی در میان کتابهای نیچه  و  یادداشتهای  او این تناقض گویی و بهم ناسازگاری بسیار به چشم میخورد. واین ویژگی  ایست که بررسیگران کارهای او همیشه خاطر نشان کرده اند. هرچند به کارگیری ناسازگاری های بسیارنشان نیستی گرایی   nihilism  او نیست.  برای او اندیشیدن به ناسازگار ها انسان را از گرفتار شدن در دام پوچی میرهاند. او از اینکه دانش غرب همواره در پی زدودن ناسازگاری هاست خشمگین است و در نوشته ی خواست به نیرو  مینویسد:
Die subjektive Nöthigung, hier nicht widersprechen zu können, ist eine biologische Nöthigung: der Instinkt der Nützlichkeit, so zu schließen wie wir schließen, steckt uns im Leibe, wir sind beinahe dieser Instinkt... Welche Naivetät aber, daraus einen Beweis zu ziehen, daß wir damit eine »Wahrheit an sich« besäßen! ... Das Nicht-widersprechen-können beweist ein Unvermögen, nicht eine «Wahrheit».
هنگامیکه به آوند یک کنشگر ناگزیر به ناپذیرفتن ناسازگاری هستیم این یک  ناگزیری  زیست شناسانه است:  بهنگامیکه برایندی میگیریم، غریزه ی باهوده ی برآیندگیری پاره ای از ماست . ما  تا به بسیار  خود همین غریزه ایم،  اما چه ساده اندیشانه است  که از   این  اثبات چنین برآیند بگیریم  که ما "راستی را در خودش "  یافته ایم ... نا توانی در پذیرفتن ناسازگاری  اثبات ناتوانی ست، نه اثبات "راستی".

ف :    این شاید  از آنروست که نیچه یکی  از پیروان روش هگلی است که میکوشد تا با کند وکاو در تز و آنتی تز به یک سنتز دست یابد.

گ:  بله  گه گاه  نیچه  به پژوهش در باره ی یک   گزاره  (تز)  است و سپس    واژگزاره  (آنتی  تز) آنرا بررسی می کند  و گه گاه به میانگزاره (سنتز) ی دست  می یابد.  اما  شاید در بیشتر موارد او از گوشه هایی  جدا ازهم  دشواری هایی را  به کنکاش و بیزش می کشد و برآیندهای گوناگونی را پیشنهاد می کند    اما هرگز به  برآیندی  ویژه  دلخوش نمیدارد و هیچ میانگزاره ای را به آوند راه چاره  نشان  نمی دهد.
ف:  پس این  دشواری داریوش آشوری نیست  که بل دشواری از خود نیچه است که  گزاره ها ی خود را به پدیداری پیشنهاد نمی کند و بالمآل هر کس  دریافت  خودرا با بخشی از کارهای او هماهنگ می یابد واین همانست که در اندیشار او  "چشم انداز" گرایی یا  Perspectivism خوانده شده ست. به هر روی یک چیز روشن است و آن اینکه به اندازه ی شمار خواننده های نیچه ما "نیچه" داریم!

هگل و اندیشه ی "مرگ خداوند"

گ:  بله درست است ولی همه ی دشواری ها از برداشتی دگرگونه سر نمی زند برای نمون نخستین دشواری  نوشته آشوری در اینست  که  چنین می نمایاند که  این  نیچه است که پیام "خدا مرده است" را پیش از هر کس دیگر در کتاب دانش شاد خود انگار نموده ست. در  حالیکه میدانیم که پیش ازنیچه    پیام مرگ خدا را هگل  به کمترین شمار  سه بار در کارهایش آورده بوده ست نخست در نوشته ی دین ودانش  Glauben und Wissen در  ۱۸۰۲  و سپس دوبار هم در  در کتاب پدیده شناسی Phänomenologie در بخشی که آنرا  آشکارایی دین Die offenbare Religion خوانده است   در  ۱۸۰۷   . اما آشوری می نویسد:
کتابِ   دانشِ شاد  پیشاهنگِ  چنین گفت زرتشت  است و یک سال  پیش از آن نشر شده  است. امّا، در  زرتشت  است که نیچه، به دنبالِ  طرحِ نخستینِ این ایده در  کتابِ پیشین، اندیشه‌یِ «خدا مرده است» را تا  واپسین پی‌آمدهایِ  هستی‌شناسانه، اخلاقی، روان‌شناسانه، و جامعه‌شناسانه‌یِ  آن، دنبال می‌کند.
البته کتاب  "دانش سرخوشی" یا "دانش شادمانگی" را ایشان  دانش شاد  برگردان کرده اند  که باز جای سپاس است زیرا در نخست آنرا دانش خندان برگردان کرده بودند ولی بخوبی پیداست که ایشان "طرح نخستین  ایده ی" مرگ  خدا را از نیچه می  دانند.

  در این که  اندیشار "مرگ خدا "اندیشار هگلی ست هیچ تردیدی نیست.  در  واقع هگل با اعلام  اینکه "تاریخ به پایان رسیده ست" اندیشار مرگ خدا را  نیز آشکار کرده بود! او در کتاب   "پدیده شنا سی" خود "مرگ خدا"  را به چند  بخش  تقسیم کرده ست. وتمامی این مرگ  را پیآمدی از گذار  "روان  یکتا "    بسوی  آگاهی و سپس بسوی خودآگاهی و یکی شدن  "روان فردی " با  "روان یگانتامان"  (یونیورسال )  انگار می کند.  اما در برابر این  روان که به آوند" تز"ست  جهان یه صورت" آنتی تز "  قرارگرفته است  که سرشار از فریب و پتیارگی اهرمنانه است. "روان یگانتامان "  (یونیورسال) در ریخت روان انسانی خود به آوند میانجی و مسیحا  پدیدار می  شود و در رویارویی با جهان پتیاره به آگاهی و سپس به خود آگاهی می رسد  و  با مرگ خویش به  "روان یگانتامان " بازمیگردد. هگل می نویسد:
بنابراین مرگِ این اندیشه - انگارِ در برگیرِ  مرگی بریده ئیک (ابستراکت)، هستیِ ایزدانه  ایست که  به آوندِ "خویشتن" شناسانده نشده ست. آن مرگ  احساسِ دردناکِ " آگاهی ناخشنود" ست   به اینکه  خودِ خداوند مرده ست. این گفته ی سخت،  بیان آن درونیترین خودشناسیِ ساده ست و بازگشتِ آگاهی ست بدرون ژرفاهای شبی که  در آن "من"="من"  ست. شبی که دیگر نمیتواند هیچ چیزِ برون از خود را شناسایی کند یا بِداندَش .  این احساس، به  راستی همان از دست دادنِ درونمایه (ذات) و نا پدیداریِ آن در  برابر آگاهی است؛
در اندیشار هگل  برای روان های آدمیان که هنوز به خودآگاهی نرسیده اند   وبنابرین آگاهی ناخشنودند این پیوند با "روان یگانتامان"  اینک گسسته شده است "خدا  مرده است" و انسان تنها مانده ست. و این مرگ برای زمینیان هر روز  تکرار  می شود، چون روان هر انسان در جستجوی پیوستگی با "روان یگانتامان " ست ، ومرگِ هر انسان یادآور "مرگِ خدا" است. دیوانه ی چراغ بدست  نیچه هنگامیکه از دهشتِ  "مرگِ خدا" سخن می گوید در واقع  به این مرگِ پیاپیِ انسانِ هگلی، به آوندِ بازگشتِ آگاهی بدرونِ ژرفاهایِ شبی که در آن "من"="من" ست اشاره می کند. آیا آن بخش از نوشته ی نیچه  در باره ی "پیاپئی  همیشگی رویداد های همانند"  را به یاد دارید؟ من فراموش کرده ام که در کدام یک از کتابهایش بود.

ف :بله جالب اینکه در همان کتاب " دانش شادمانگی" ست که او گویی از پدیداری زروان، خدای زمان،  می  نویسد:


Wie, wenn dir eines Tages oder Nachts, ein Dämon in deine einsamste Einsamkeit nachschliche und dir sagte: „Dieses Leben, wie du es jetzt lebst und gelebt hast, wirst du noch einmal und noch unzählige Male leben müssen; und es wird nichts Neues daran sein, sondern jeder Schmerz und jede Lust und jeder Gedanke und Seufzer und alles unsäglich Kleine und Grosse deines Lebens muss dir wiederkommen, und Alles in der selben Reihe und Folge – und ebenso diese Spinne und dieses Mondlicht zwischen den Bäumen, und ebenso dieser Augenblick und ich selber. Die ewige Sanduhr des Daseins wird immer wieder umgedreht – und du mit ihr, Stäubchen vom Staube!“ - Würdest du dich nicht niederwerfen und mit den Zähnen knirschen und den Dämon verfluchen, der so redete? Oder hast du einmal einen ungeheuren Augenblick erlebt, wo du ihm antworten würdest: „du bist ein Gott und nie hörte ich Göttlicheres!“ 
و   چه خواهد شد اگر روزی یا شبی  در تنهاترین تنها یی های تو دیوی به آرامی  در کنار  تو بخزد و در گوشهایت به نجوا بگوید که:   "این زندگی که هم اکنونش می زیوی و تا کنونش  زیسته ای می باید که به باری دیگر نیز بزیوی اَش، و در بیشمار بارهای دیگر نیز،  و هیچ چیزِ آن تو را تازه نخواهدبود، اما هر شکنج و شیدایی، هر اندیشه و هر آه و هر ناگفتنی کوچک و بزرگ زندگیت  بتو باز خواهدگشت به همان پیاپئی و به همان بخش در بخشی،  و به همین سان این تارتَنک و آن مهتاب در درختزار،  و به همین سان این دَمِ با خودِ من، و ساعتِ شنیِ جاودانه ی هستی، پیاپی به  وارو خواهد شد -و توهم شن به شن با آن تکرار خواهی شد!
آنک آیا خویشتن را بر زمین  نخواهی کوفت و دندانهایت را به هم نخواهی سایید و نفرین نخواهی گفت بر دیوی که چنین پیشگویی را آورده اَستَت؟  و آیا  تو به یکبار آن  دم شگرف را هرگز آزموده ئی که به او پاسخ خواهی داد که :  "براستی  تو خداوند هستی و من چیزی هرگز ایزدانه  تر از ین نشنوده ام."
گ  : بله  در همین جاست که نیچه از " تکرار  جاودانه همینی که هست"  Die Ewige Wiederkunft des Gleichen  سخن می گوید و  دهشت گسیختگی انسان را  از فرا هستی (متافیزیک) تصویر می کند. او تنها چاره  برای برتابیدن این رویدادها را ،که بدون هیچ گونه دگرگونی به پیاپی تکرار خواهند شد، در پذیرفتن این سرنوشت محتوم می داند. وبه برآیند او حال که اینچنین است،  می  بایست بدانسان زیست که در این جاودانگی همیشه شادمانه  بود. 

ولی روشن نیست  که  این را ه  چاره دقیقا به همان پیآمد  منجر خواهدشد  که پرهیزگاران دینوَر درآرزوی آنند  و این همانست که عارفین ما نیز گفته اند  که آنان خدایشان را نه به سودای بهشت که بل به خاطر شیفتگیشان به او بندگی می کنند.  پس اگر که تا به ابد زندگی به همین منوال تکرار می باید گردد،  دیگر بخردانه نخواهد بود که  دزدی کرد و آدم کشت و تبه کاری نمود چراکه اگر چنین کنی تا جاودان  می باید این تبه را تکرار کنی. و اگر برای تو این مهم نباشد آنگاه مانند  مردمان طبقه ی" نجس" ها      untouchables  در هند خواهی بود که به جاودان محکومند که با "کارمای" بیدادگر سرکنند. 

این دشواری  اندیشار نیچه است که هر آنچه که پدیدارست درست است و هیچ گونه راستیی ( Wahrheit  یا truth) در پس پدیداری ها نیست. و به گفته ی  او تفاوت بینش ها از  "چشم انداز" گرایی (پرسپکتیویسم) ما در اندیشارهامان سرچشمه می  گیرد .


نیچه و مردمسالاری

ف : دیدگاه های سیاسی نیچه  در باره ی مردم سالاری را از میان نوشته هایی که پس از مرگ او منتشر شد  مانند نوشته ی دولت یونان Der griechische Staat می توان ردیابی نمود.  این نوشته یکی از پنج بخش در نُسکِه دست نوشته ی او زیر آوند  پنج پیش درامد  بر پنج کتاب  نوشته نشده Fünf Vorreden zu fünf ungeschriebenen Büchern   بود که او  در زادروز کوزیما واگنر همسر واگنر به او هدیه داده بود  . 

نیچه در سر آغاز این نوشته  پیوند نووایی (مدرنیته) را با سیاست بدین گونه هویدایی میدهد:
ما نووایان   Neueren  با دو اندیشار از یونانیها به پیشتر شده ایم، در جهانی که به راستی به گونه ئی برده وار رفتار می کند و در همان حال به دلواپسی از واژه ی "برده"  گریزان ست  .  ما از "آذرمگینی انسان" و از "آذرمگینی کار" سخن میگوئیم. همگان خویشتن را به زجر میکشند از برای هستیی زجرآور، این نیاز نابرازا آدمی را به کارهایی پَست باز میدارد.
نیچه این نوشته را به آوند آشنشی (تفسیری)  از دولتِ فََراکنده ی پلاتو (دولت  کمال یافته ی افلاطون)  می انگارد  که در اندیشار آن  " هیروگلیفِ برجسته و شگرفش از آموزشِ راز گونه یِ بنیانینِ پیوندِ میانِ دولت و  هوشمندی می باید به جاودانه در آشنش آید. "    به باور  نیچه خاستگاه دولت بر پایه یِ پیمان نامه ئی مانند قرارداد اجتماعی روسو  پدید نیامد ست، که بل چیرگیی خشونت بار و به بندگیریی ناگهانی، دولت را پدیداری داده اَند . 

و بنابراین، او "بنیانگذار نخستین  دولت" را "نابغه یی نظامی" و " فاتحی با مشتهای آهنین" می خواند. در این نگرش  برپایی دولت به بردگی  مردمانی که شکست خورده اَند می انجامد و   سرانجام بَروَندِ گیته ئیِ (شرط طبیعیِ) جنگِ همگان با همگان bellum ominum contra omnes  را  به پایان می رساند. . نیچه در رابطه با این نگرش در کتابش به آوند تبار شناسی  مَنِش وَندی  می نویسد: 
من واژه ی "دولت" را به کار بردم: آشکارست که در دید  چه کسی ست - گروهی از درنده خویان زرین موی (بلوند)، با یک چیره مند و نژادی سرور، که سر ِجنگ دارند و از برای جنگ سازمان گرفته اند، و نیروی سازمان  دهی دارند، و  بی مهابا چنگالهای دهشتزایشان را بر سر مردمانی می نهند که  شاید شمارشان به بسیار بیشتر از آنان باشد، مردمانی هنوز بی چهره و در دگرگونی. بدین سان است که "دولت" بر زمین پدیدارشدست: و  چنین می اندیشم که من این رویا را که دولت با یک "پیمان نامه" آغاز شد از میان برده ام. 
بنابر این پیداست که نیچه باورمند به  مردم سالاری نیست. او بارها وبارها در نوشته هایش به مردمسالاری های رو به افزایش در دوران نووا حمله می نماید. و  دهنادِ (رژیم)  "ریشه گرائی مِهین تبارانه" (آریستوکراسی رادیکال)  Aristokratischer Radikalismus  را پیشنهاد می نماید، دهنادی نه به ریختِ هِرَم مانند سنتی، که بل  ریخت گرفته از پرورش نخبگانیِ که بر اروپا فرمان خواهند راند و بر جهان سروری خواهند نمود.  ریخت این دهناد را نیچه از گئورگ براندِز Georg Brandes  گرفته بود . او می نویسد:
 ‌ تا کنون،همه ی  پیشرفتهای گونِ "آدمی"،  کار هَمتوده های مهین تبار (جامعه های اشرافی) بوده است - و دیگر بار و دیگر نیز چنین خواهد بود- همتوده ایی که به نردبان بلند  رده های جایگاه و دِگرواری ارزش ها میان انسان و انسان باوردارد و به برده داری به سانی ویا دیگر سان نیازمندست.
بی گمان همه هوشمندی  نیچه از پنداشتی بیمارگون برخاسته بود. 

گ: نیچه به دولت به آوند یک نهاد زورگو نگاه می کند که گمارشش آغاز و پرورش یک روند توده ئی است.  او از "گیره ی آهنین دولت"  که توده ها را به هم می چلاند  و همچنین از هم می گسلاند تا ساختاری توده ئی را به ریخت یک هرم  بر پاسازد  سخن میگوید. به باور او جنگ یک رده ی نظامی را بوجود می آورد که آنهم ریختی هرم  در رده های سپاهیگری دارد.  آماج بنیانی این ساختارِ نظامیِ هرم مانند، که به گفته ی او "نگاره Abbild و شاید نمودار راستین دولت"   است،  ببارآوردنِ نبوغِ نظامی ست. 

به باور، نیچه گمارش و آماجِ دولت نیز آفرینشِ "گروه کوچکی از قهرمانان المپیایی" ست  که فرهنگی والا را پدید آورند  و بباور او  برده داری به آوند "گوهرمایه ی یک فرهنگ"'  در این ساختار ضروری ست.  و آشکارست که بردگان در این ساختار هرمی شکل او در پائین ترین رده ها جای دارند و با بیگاری  سنگین خود به گروه کوچک نخبگان در فراز هرم  پروا می دهند تا فرهنگ را پدید آورند. نیچه به روشنی نشان میدهد که بردگان امروزی در دید او " بردگانِ در کارخانه ها"  هستند " ناشناس و بی هویت".

"مهینانِ نو"یِ نیچه  اروپائی هستند  و بر اروپا فرمان می رانند  و می باید ‌"راهبرد هایی سترگ" را   برای آفرینشِ جهانیِ آموزش و پرورشِ نژادی از مردان پلاتوئی (افلاطونی) پیگیری نمایند .

 در دشمن-مسیح  Der Antichrist ، نیچه مدل کهنه یِ هرمی شکلِ سامانه یِ هندیِ منو  manu را برای ساختار توده ئی خویش بر می گزیند. نیچه   رده های این ساختار را   که مردمان را  در میان سه رده یِ دِگَرارزشی بخش می نماید "آشاوان نمودن یک رده بندی گیته ئی، یک قانون گیته ئی درجه ی یک"  می خواند ، زیرا که 
این گیته ست، و نه منو، که  رده ها را از هم جدا نموده: آنان که به آشکاری روانی فرزانه مند دارند، آنانکه به آشکاری اندامی نیرومند و منشی ستیزه جو دارند و سومین رده که در آنها این آشکاری ها  دیده نمی شود. رده ی  ناچیزان است - این آخرین رده بیشترین مردمان را دارد، نخستین رده  "مهینانند". 



ف: همانگونه که گفتیم با همه ی اینکه اندیشارهای نیچه بسیار نژادپرستانه و نامردمی ست، خُرده گیری های او بر شهرگاری اروپا بسیار بخردانه ودرست می نماید و شاید از اینروست که در سالهای اخیر بسیاری از خردورزان غرب کوشیده اند تا از اهمیت اندیشه های پلید او در پیکره ی کارهایش بکاهند  بسیاری از آنان مانند والتر کوفمان Walter Kaufmann,، که  با نوشته هایش چهره ی فاشیستی و نامردمی نیچه را، که تا اندازه ی زیادی ساخته و پرداخته ی نازی ها و خواهر هوادار نازی اوبود، کم رنگ تر نمود، برانند که نیچِه دید سیاسی ویژه ئی  نداشته است و او همه گونه دهنادهای سیاسی، چه مردم سالاری و چه توده گرا، را مورد انتقاد قرارداه ست. این دیدگاه دش-سیاسیگریِ نیچه حتی از سوی خردورزانی که دنباله رویِ هایدگر هستند و می خواهند از کوفمان فاصله بگیرند،  مانند دیوید ‌آلیسون و الکساندر نهاماس پذیرفته شده ست.

 برای این خرد ورزان، روان فرزانیِ نیچه  به جهانِ روانی او وابسته است و از دیدی آزادی خواهانه می باید آن را تا هنگامیکه در باورشخصی اوست  و در میدان شهر پدیدار نشده ست  محترم شمرد.

از سویی دیگر خردورزانی مانند تِریسی  اِسترانگ  Tracy Strong ، کیث انسل- پیرسون   Keith Ansell-Pearson  و به ویژه هنینگ آتمن    Henning Ottmann در تز بسیار بزرگِ استادیاری اش Habilitationsschrift در باره نیچه زیر آوند Philosophie und Politik bei Nietzsche و دانیل کانوِی   Daniel Conway نیچه را به گونه هایی چند به آوند یک  اندیشمند سیاسی میگیرند. به باور کانوِی خودسپردگیِ نیچه  به  جایگاهی، که شایانفر گرایی (کمال گرایی)   Perfectionism   شناخته می شود،  در کانون اندیشارهای سیاسی او ست : بباور او نیچه "تنها  دادوَندِگی  (توجیه) justification هستیِ انسان را در شایانفری (توان به کمال رسیدن) Perfectiibility  دائم  همگیِ نژادِ انسان در می نهد،  واین با دستاوردهایِ بالاترین نمونه هایِ انسانی گواهی میشود.

به هر روی، این گفتاک  که آیا نیچه یک اندیشمند سیاسی ست و یا که آیا  او اندیشمندی بر دُش گانگی با هرگونه سیاست است هنوز در غرب به برآیندی همه-پذیر نرسیده ست.  به باور من می باید یاوه گویی ها ی نیچه را همانند یاوه گویی های ولتر و مونتسکیو و هیوم، در باره یِ برتریِ نژادیِ اروپائیان و روایی برده داری را به همان یاوه که هستند گرفت. و سپس به ارزیابی اندیشارها ی ارزشمند آنان پرداخت.      


نیچه و ذرتشت
ف :  هنگامیکه در باره ی خردورزی نیچه می اندیشیم باهوده خواهد بود که آنچه را که  او در آغاز کتابش "بنگرید به آن مرد" Ecce Homo به آشکاری درباره ی خودش نوشته  را به یاد داشته باشیم. او می نویسد:
Ich will keine "Gläubigen", ich denke, ich bin zu boshaft dazu, um an mich selbst zu glauben, ich rede niemals zu Massen... Ich habe eine erschreckliche Angst davor, dass man mich eines Tags heilig spricht: man wird errathen, weshalb ich dies Buch vorher herausgebe, es soll verhüten, dass man Unfug mit mir treibt...
  من  خوا ستار هیچ "باورمندی "  نیستم.  چنین می پندارم که  شرور تر   boshaft  ازآنم که بخویشتن باورکنم؛ من هرگز با توده ها سخن نمی گویم.  به هراس دهشتناکی دچارم  که روزی  آشاوانم (مقدسم) بخوانید:  از اینروست که  این کتاب را پیش از آن منتشر می کنم؛  تا که شما را از ین  ستمگری  Unfug به من باز دارم.
برای نیچه پوسیدگی فرهنگ اروپایی تاب آور نبود. این فرهنگ گمان میکرد که  برای همه ی پرسشهایش پاسخی یافته ست و یا بزودی خواهد یافت. اما او می خواست که همه ی ارزشها ها را  به باز-ارزیابی   Umwertung aller Werte  کشد.  او  در باره ی ریختارِ این ،برترین خودآزمایی انسانی،  Formel für einen Akt höchster Selbstbesinnung der Menschhei می نویسد:
شما ریختاری برای چنین سرنوشتِ انسان شدن می خواهید؟ آنرا در چنین سخن آورد ذرتشت من خواهید یافت: "هر آنکس که می خواهد آفریننده ی نکوئی و پتیارگی باشد، می باید درنخست نابودگر ein Vernichter باشد و ارزشها را بشکند. بنابراین بالاترین پتیارگی ها از آنِ بزرگترینِ نکوئی هاست: اما چنین ست - آفرینندگی."
  این ریختار پرتوی چندان تابناک بر این پرسش که چرا وارونه نمودن ارزش ها "انسان شدن" را ممکن می نماید نمی افکند. می توان پذیرفت که برخی از ارزشها می باید تا اندازه ئی تعدیل گردند اما وارونه نمودن کامل رده بندی ارزشها، به نا فرزانگی میماند، برای نمون کشتن یک بیگناه پتیارگی ست آیا می توان با وارون نمودن رده ی ارزش ها آنرا بالاترین فَرمَندی گرفت . نیچه در این باره خاموش ست هرچند، چنین می نماید که او خود به نا استواری این گزاره آگاهست و از اینرو میکوشد که با پرتو افکنی بر اینکه برداشت او از ذرتشت چیست تا اندازه ئی این دشواری  را چاره نماید. او می نویسد:
از من نپرسیده اند آن پرسشی را که می باید پرسیده میشد، که در زبان من نام ذرتشت، چه معنا دارد، که این زبان نخستین کَسِ است که بی مَنش وند (غیراخلاقی)  Immoralisten بود ، زیرا آنچه که یکتاییِ سترگ  آن ایرانی را در تاریخ  برپا میدارد دقیقاٌ در رویاروی با بی مَنِش وندی است. ذرتشت نخستین کس بود  که در کارِ خویش چالشِ میان نیکی و پتیارگی را  درچرخهایِ راستینِ  کارکردِ چیزها دریافت: واین پرتو افکنیِ او  از مَنِش بود در پهنه ی فراهستی die Übersetzung der Moral ins Metaphysische ، با آوند نیرو، انگیزش و خودیِ آرمان als Kraft, Ursache, Zweck an sich    
اما این پرسش به فرجام پاسخی برای خود دارد. ذرتشت دهشتزا ترین اشتباه verhängnisvollsten Irrtum  را آفرید، "مَنِش" را die Moral و بنابراین او می باید نخستین کس بود که آنرا  بشناسد.  نه تنها او درازترین  و بزرگترین آزمودگی را نسبت به هر اندیشمند دیگر داشت که بل همه ی این داستان رد کردن آزموده گانه ی نگرشی ست که "رده بندی مَنِش وندی جهان" sittlichen Weltordnung خوانده می شود. آنچه که مَهین تر است  اینست که ذرتشت از هر اندیشمند دیگر راستگوترست.  آموزه های او، و تنها اوست، که راستگویی را به آوند والاترین فَرمَنِش als oberste Tugend برپا میدارد، و این بر واژ با ترسویی "فراندیش گرایان" Idealisten است  که از راستینگی گریزانند. ذرتشت در پیکر خویش دلاوریی بیش از هر اندیشمند دیگر گردآورده ست.  راستگویی و  کمانگیریی کارانه: اینست فَرمَنِشی ایرانی - آیا من دریافت شده ام؟ خود-چیرگی بر مَنِش وندی با راستگویی، خود-چیرگی بر مَنِش گرا با  بی مَنِش گرا یی - با چون من- این ست معنای ذرتشت در زبان من.

 با همه ی پیچیدگی گفتار نیچه  در اینجا ناسازگاری پیام  او به آشکاری  پدیدارست و آن اینکه چنین می نماید که او منش و اخلاق پسندیده یا راستگویی ذرتشت را ارج می نهد. اما  براستی چنین نیست زیرا او سرِ آن دارد که از  ارزشهای وارون یا  بی مَنِشی سوگیری نماید. هنگامیکه به این ناسازگاری می اندیشیم به این میانگزاره (سنتز) میرسیم که مَنِش و بی مَنِشی دوروی یک سکه هستند و نمی توانند بدون هم  برپا باشند.   او  اینک می کوشد که  دیدگاه خود را نمایانتر کند: 
  دربنیان، برداشت من از بی مٌنِش گرایی دو گونه نائیکی (نفی) را در بر می گیرد.  نخست آنکه: من آنگونه مرد را که تاکنون والاترین در شمار می آمده: نیکو، نیکخواه، نیک آفرین را  رد می کنم و سپس من نفی می نمایم آنگونه مَنِش را که به آوندِ خودیِ مَنِش als Moral an sich   بر فراز  و بس نمایان  گشته - مَنِشِ تباهی را die décadence-Moral  یا، به آشکارتر، مَنِش مسیحیت را.
نیچه میگوید که این نگاه او نگاهی آری گویانه به زندگیست. روانشناسی یک انسانِ نیک در دیدِ او از این سنجیدن بر میاید که ارزش او چیست و می باید بهای نگاهداری او را محاسبه نمود - می باید بَروَندِ بودن (شرطِ وجود) Existenzbedingungen او را دانست. 

او می نویسد: " بَروَندِ بودن نیکی دروغ استDie Existenz-Bedingung der Guten ist die Lüge و این به  آن معنا ست که نخواهیم بدانیم راستی در بنیان چگونه برپاشده است. به باور او جنبه های زشت راستگینی (واقعیت) die Furchtbarkeiten der Realität (در شیدگی هایش، در  هوسهایش، در خواستش نیرومندی)   به درجاتی بی شمار ضروری تر از خوشایندهای ناچیزند که مردمان "نیکی" می خوانندشان. 

به هر روی برای نیچه پرسش در باره "چگونگی" پدیده ها نیست که بل در باره ی "چرایی" آنها ست وبه باور او خردورزی اروپایی پاسخی برایِ چرایی نیافته است.  او می نویسد:
پایانِ برداشتِ مَنِش وریِ جهان، که پس از آنکه کوشید تا به ماورا بگریزد دیگر از پی آن هیچگونه بازدارنده یی برایش نیست، و این به نیستی گرایی nihilism می انجامد. که "همه چیز بی معناست."... انسان از هنگام کوپرنیکوس از کانونِ جهان بسوی "x" در غلطیده ست... معنی نیستی-گرایی چیست؟ اینستکه بالاترین ارزش ها خود را بی ارزش می کنند. آرمانی به چشم نمی خورد؛ پاسخی برای "چرا؟"ی ما به چشم نمی خورد.
 نیچه از اینکه خردورزانی مانند هگل و کانت ساختوستهای گسترده ئی را برای خردورزی خود برپا داشته اند آذرده ست و بر آنان خرده میگیرد که این ساختوستها آنچنان پرداخته شده اند تا که پاسخی را که سازنده ی ساختوست در دید داشته نشان بدهند.  او می نویسد:
ساختوستها ی دیگرگون خردورزی بایستی به آوند شیوه های آموزش روان به انگاشت آیند: آنها همواره  یک نیروی ویژه ی روان را که برای خواست یکسویه شان بهترین بوده ست پرورده اند تا که چیزها را  بدانسان ببینند  و نه به سانی دیگر.
برای نیچه این ساختوستهای بزرگ خردورزی  philosophical systems که می خواهند دشواری زیست انسان را با یک چرخش قلم چاره کنند چیزی به جز خودفریبی نیست.  او می نویسد:
پرسشهای کوچک و آزمون ها Versuche به  خواری گرفته میشد... برای چاره کردن همه دشواری ها  با یک گردش قلم ... این آرزوی پنهانی شان بود ... بلندپروازی بی کرانه ... که "چاره یابی معمای کیهان"  رویای یک اندیشمند  بود. بسیاری  به انگاره ی سراب آلود دچار بودند... و سر آخر شوپنهاور، که آنها این شخص بودند. 
و  شاید مهمترین پیام نیچه اینست که در دنیای امروز این هنرست که جایگزین خردورزی شده است. 
Der letzte Philosoph – es können ganze Generationen sein. Er hat nur zum Leben zu helfen. "Der letzte", natürlich relativ. Für unsere Welt. Er beweist die Nothwendigkeit der Illusion, der Kunst und der das Leben beherrschenden Kunst. Es ist für uns nicht möglich, wieder eine solche Reihe von Philosophen zu erzeugen, wie Griechenland zur Zeit der Tragödie. Ihre Aufgabe erfüllt jetzt ganz allein die Kunst. Nur als Kunst ist noch so ein System möglich. Vom jetzigen Standpunkt aus fällt auch jene ganze Periode der griechischen Philosophie mit ins Bereich ihrer Kunst.
  آخرین خردورز - می تواند همه ی نسلها باشد.  او تنها می باید به زندگی  یاری دهد. "آخرین" ، البته  به بستگی (نسبی) است.  برای جهان ما.  آن ناگزیری انگاره یی سراب وار را استواری میدهد، انگاره ی هنر،  و چیرگی هنر بر زندگی. برای ما دیگر  شدنی نیست که دنباله ای از خردورزان یونان را در هنگام تراژدی پرورش دهیم. اینک، هنر تنها در به بارآوردِ این گمارش است.  تنها  به آوندی که هنر هست هنوز چنین ساختوستی شدنی ست. ازین نقطه در دیدگاه ، همه ی عصرِ خردِ یونان همچنین به درون  هنرِ آن سرزمین می افتد. 
گ : اگرچه همانگونه که در پیش گفتیم نیچه همیشه به آنچه که  خود میگوید ناسازگارست . بباور او خردورز آینده، که می باید هنرمند باشد، سری ناسازگار با دیگران دارد، پسند و داوری او شخصی و از آنِ خودش میباشد. داوریِ او شاید چون دیونیزوس به هوس باشد و نه چون آپولو به خرد. او می نویسد: 
 Eine neue Gattung von Philosophen kommt herauf: ich wage es, sie auf einen nicht ungefährlichen Namen zu taufen. So wie ich sie errate, so wie sie sich erraten lassen – denn es gehört zu ihrer Art, irgendworin Rätsel bleiben zu wollen –, möchten diese Philosophen der Zukunft ein Recht, vielleicht auch ein Unrecht darauf haben, als Versucher bezeichnet zu werden. Dieser Name selbst ist zuletzt nur ein Versuch, und, wenn man will, eine Versuchung.

Sind es neue Freunde der »Wahrheit«, diese kommenden Philosophen? Wahrscheinlich genug: denn alle Philosophen liebten bisher ihre Wahrheiten. Sicherlich aber werden es keine Dogmatiker sein. Es muß ihnen wider den Stolz gehn, auch wider den Geschmack, wenn ihre Wahrheit gar noch eine Wahrheit für jedermann sein soll: was bisher der geheime Wunsch und Hintersinn aller dogmatischen Bestrebungen war. »Mein Urteil ist mein Urteil: dazu hat nicht leicht auch ein andrer das Recht« – sagt vielleicht solch ein Philosoph der Zukunft. Man muß den schlechten Geschmack von sich abtun, mit vielen übereinstimmen zu wollen. »Gut« ist nicht mehr gut, wenn der Nachbar es in den Mund nimmt. Und wie könnte es gar ein »Gemeingut« geben! Das Wort widerspricht sich selbst: was gemein sein kann, hat immer nur wenig Wert. Zuletzt muß es so stehn, wie es steht und immer stand: die großen Dinge bleiben für die Großen übrig, die Abgründe für die Tiefen, die Zartheiten und Schauder für die Feinen, und, im ganzen und kurzen, alles Seltne für die Seltnen. –.

خردورز ی بگونه یی تازه خواهد آمد:  من بَر آنم که او را نامی بی-خطر دهم. من در باره شان گمانه میزنم . به  آوند آنکه شاید بتوان در باره شان گمانه زد، زیرا که  شیوه ی آنان اینست که در پنهان بمانند - این خردورزان آینده حق دارند و یا شاید  به بیداد که به  هوسها شناخته شوند.  این نام خود در نهایت برای آزمون است، و اگر که  پروا دهید،  تنها یک هوس.
آیا آنان دوستان تازه ی"راستی" اَند، این خردورزانی که خواهند آمد؟ شاید به اندازه ئی بسا:  زیرا همه ی خردورزان تاکنون شیفته ی راستی هایشان  بوده اند. به یقین در میان آنها سخت-باوری  Dogmatiker  نخواهد بود. زیرا که آن وارون بر سرفرازیست، و حتی  وارون بر پسند،  اگر که راستیشان راستیی برای همه باشد: چیزی که تا کنون آرزویی پنهان و خیره سری برای همه ی تکاپوهای سخت-باوری بوده ست. شاید یک خردورز آینده بگوید  "داوری من داوری منست و برای کسی دیگر آسان نیست که حقی داشته باشد"،  باید مزه یِ ناخوشِ خواستن به سازگار بودن با بسیار ها را به کنار گذاشت. "خوب"  دیگر خوب نیست هنگامیکه همسایه ای آنرا به دهان میزند.  و چگونه می  شود که "دارایی مشترک"  داشت؟ "واژه" در خود ناسازگارست: آنچه که می تواند میانگین باشد همیشه کم ارزش است. و به انجام، باید ایستاده باشد بگونه ای که می ایستد و همیشه ایستاده بود. چیزهای بزرگ برای بزرگان میمانند و  گودی ها برای ژرفا،  نازکی ها  و لرزیدن ها برای پریها  و در همگی  و به کوتاهی همه ی ندرت برای نادر
 اگرچه با  نگرشی به  همه ی اندیشارهای  نیچه  و ارجی   که او به  هنر   نشان میدهد وهمچنین لحن  خوارانگیزی که او  در باره ی خرد ورزی بکار می گیرد می توان چنین پیشگزاره نمود ( hypothesized) که اندیشار او به مولانا می  ماند که می گفت " پای استدلالیون چوبین بود". او نووایی و روشن وایی را محکوم میکند که در تاکید بسیار به دانش و خرد از دل و احساس بریده اند. در کتاب "زادش تراژدی" نیچه  آپولویِ اندیشه و دانش را به خاطر دیونیزوس شور و سرمستی به کنار می نهد، زیرا که راستیی در این جهان بجز "هیچی" نیست. چون همانگون که هایدگر می نویسد؛ نبودنی که هرگز در باشیدن نبوده است هیچ نشانی حتی در یاد ما ندارد، و ازاین روی آن نبودن براستی نبودن است. نیچه می نویسد:
روی برمگردان و مرو، بمان و بشنو که فرزانگی مردمان یونان در بار‌ه خود این زندگی ، که در برابر دیدگانت ، باچنین شادمانی ناشناخته ،    از تاخوردگی باز می شود چه می گوید: " در افسانه ای باستانی  شاه مایداس برای  هنگامی دراز در درختزاری به شکار سیلنوس ، یارهمراه دیونیزوس،به جستجو می گردد و  اورا نمی یابد. هنگامیکه به انجام اورا گرفتار می کند از او می پرسد  در  میان همه چیزها  چه چیزست  برای آدمی که بهترین و خواستنی ترین هاست.  درپاسخ  آن نیمه -ایزد خشک زده و بی جنبش حتی واژه ای بر زبان نمی آورد و به انجام هنگامی که پادشاه به پرسش خویش پا فشاری  می نماید خنده ای جیغ آسا سرمی دهد و  چنین می گوید: " هلا ای نژاد نفرین شده و زودپریش ،  فرزندان بخت و آسیب از چه وادارم میداری که بتو آن بگویم  که برایت بهترین چاره آنست که آنرا نشنوی؟ آنچه که بهترین از همه چیزها ست بس  در ماورای  دسترس توست: نازاده شدن، نبودن، هیچ بودن . اما دو دیگر از بهترین ها برای  تو - مرگی است که زود آید.
 Die Natur hat den Menschen in lauter Illusionen gebettet. – Das ist sein eigentliches Element. Formen sieht er, Reize empfindet er statt der Wahrheiten. Er träumt, er imaginirt sich Göttermenschen als Natur. Der Mensch ist zufällig ein erkennendes Wesen geworden, durch die unabsichtliche Paarung zweier Qualitäten. Irgendwann wird er aufhören und es. wird nichts geschehen sein.
 گیته  (طبیعت) انسان را در سراب نگاه داشته است- و اینست آخشیگ (عنصر) راستین. انسان ریخت هارا میبیند و انگیزش را به جای راستی  به نودش میاورد. اوبه رویا می رود و خدایان وگیته را انگار میکند. انسان به پیشامد (تصادف) "هستیی" داننده شد و این با  کنارهم گذاری ویژگی های دوتایی ها بود.  او سرانجام بگونه ای دست برخواهدداشت و هیچ چیز روی نخواهد داد. 

واین  هیچی و عدم را هم در اندیشه های مولانا می بینیم. که می گفت:
سپاس آن عدمی را که هست ما بربود       ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید، وجود کم گردد           زهی عدم که چو آمد ازو وجود فزود
 خدای کانت ، خدای کرکه گارد و خدای نیچه

و  دلبستگی من به نیچه از آنست که او هنر را چاره ی  همه ی آسیب ها وشکنج های  زیستن می داند. ولی اگر   این نکته  را به کنار بگذاریم  دنباله ی نوشته ی  آشوری همه به کج راهه و بی راهه ست. او از  فلسفه ی دینامیک هگل  و تلاش  روان جهان برای جنبش  بسوی شدایش و آشکاری خویش هیچ نمی گوید  . و تمام فلسفه ی  نیچه را درتراز بندی میان "خدای فیلسوفان"  و خدای مسیحیان و یهود خلاصه می  کند.  والبته  "خدای فیلسوفان هم چیزی "از خود در آورده ست" . به ویژه  هنگامیکه  به کارهای نه  تنها سینا  و سنت اگوستین و اسپینوزا که بل به  کانت و کیرکه گارد   هگل و دیگر اندیشمندان بپردازیم  می بینیم که آنچه که برای آنها مهم است تفسیر و برداشت از پنداره ی گوناگون خداست  که برای کانت در خرد است، برای هگل در پویایی تاریخ برای کرکه گارد در کیش و برای نیچه در دل و هوس.   آقای آشوری می نویسند:

خدایِ  فیلسوفان در سَر جای دارد، در اندیشه. امّا خدایِ یهودی‌تبار-- چنان  که  صوفیانِ ما هم بسیار گفته اند-- جایِ اصلی‌اش نه در سر است که در دل٬ در   ژرفنایِ نهادِ انسانی. خدایی ست «غیور»، به روایتِ  عهدِ عتیق ، که  تابِ  دیدنِ هیچ خدایِ دیگری را در جوارِ خود ندارد. همان خدایِ یگانه‌ای ست  در  دین‌هایِ ابراهیمی که می‌خواهد همه‌یِ خدایانِ دیگر، همه‌یِ «طاغوت»ها،  را  از میان بردارد....
ایشان  از خدای یهودی تبار سخن میگویند  که  به برداشت ایشان تفاوت بسیار با مردوک و میترا و  مزدا داشته است!! ایشان "خدای فیلسوفان" را خدای  سوکراتیس و کانت معرفی می کنند.  البته آنچه که برای من مهم ست گفتمان نووایی (modernism) و پیوند نیچه  با  آنست.  از نوشته ی آشوری چنین بر می  آید  که  نیچه با روشن وایی کانت  موافق است و تنها خدای قراردادی او را رد می کند. ایشان می نویسند:
کانت  که یک پارچه فیلسوف بود و هوادارِ عقل، بزرگ‌ترین کشفی که بر بنیادِ   اندیشه‌یِ منطقی کرد این بود که گزاره‌هایِ مابعدالطبیعی، از جمله   گزاره‌هایِ اثبات و ردّ‌ِ خدا در جایگاهِ علت‌العلل، خلاف‌پذیر اند،  یعنی دلیل‌هایِ اثبات و نفی‌ِشان اعتبارِ یکسان دارند و٬ در نتیجه،  از  نظرِ شناختِ عقلی هیچ‌یک پذیرفتنی نیستند. این که خدا هست یا خدا نیست  را  با هیچ ضرورتِ عقلی نمی‌توان پذیرفت، زیرا هر سرِ آن را که بپذیریم، با   اشکالِ منطقی رو به روست. امّا، هنگامی که به مسأله‌یِ اخلاق رسید٬ خواست   که اخلاقی بر بنیادِ استنتاجِ عقلانی بنا کند.  زیرا اخلاقی را که تاکنون   به پشتیبانیِ خدا و بیم از کیفر یا امید به پاداشِ او بر سرِ پا بود،   بی‌پشتوانه‌یِ عقلانی دید. پس، بر آن شد که بنا به ضرورتِ اخلاقی یک خدا   برایِ آن «بیافریند» تا اخلاق بی‌پشتوانه‌یِ مابعدالطبیعی نمانـَد. امّا   این اختراعی بود بیهوده‌. چنین خدایی که دایره‌یِ فرمانرواییِ او قلمروِ   اخلاق باشد و بس، به دردِ خودِ فیلسوف هم نمی‌خورد. زیرا نه بیمِ دوزخ در   آن است نه نویدِ بهشت، حتّا بیمِ دوزخِِ درونی، یعنی ناآرامیِ وجدان. خدایِ   او نه یک خدایِ زنده است که جاویدان زنده بماند یا زمانی بمیرد. این  خدایی  ست که با آدمی سخن نمی‌گوید. در حقیقت، کانت با آن که در آن  مقاله‌یِ  نامدار، با عنوانِ «روشنگری چی‌ست؟» (یا با برداشتی دیگر،  «روشنی‌یابی چی  ست؟»)، آدمیان را به دلیری کردن در به کار بردنِ عقلِ خویش  فرامی‌خواند،  هنگامی که به مسأله‌یِ اخلاق می‌رسد، از این حکم پا پس  می‌کشد و این جا  خدایی را در کار می‌آورد که در طرحِ شناخت‌شناسانه‌یِ وی  نمی‌تواند بگنجد و  یا به زور، تنها به عنوانِ ضرورتِ اخلاقی، می‌گنجد.
 نیچه برعکس ادعای آقای آشوری با خرد ورزی کانت سر جنگ دارد. او میپرسد: چگونه اندیشار کانت به آوند "داوری از-پیش میانیک" synthetic a priori judgement  می تواند ممکن باشد؟  به گفته ی نیچه کانت  براین باورست که چنین داوری ممکن است  زیرا ما در خود ابزار خردورزی راداریم. او میپرسد این چگونه پاسخی است؟   اگرچه بهترست گفتگو در باره ی باورهای کانت را به  گفتگویی دیگر واگذاریم. آقای  آشوری نه کانت را  دریافته اند و  نه خدای کانت را  ولی  بر  داشت من از کانت این بوده ست که  خداوند او هنوز خداوندی است هنایش دهنده  به هنایش ها و یا به زبان آشوری علت والعلل. البته کانت با اندیشار خداوند در مسیحیت دشواری دارد.
{ و  در نوشته های کانت پا پس کشیدنی در کار نیست.  نگرش خداوند کانت با دقت یک معادله ی ریاضی  در کتابش خُرده گیری بر خِرَدِ ناب the Critique of Pure Reason تعریف  شده است. بر پایه ی این تعریف: اندیشار خداوند  او به آوندی بی بَروند Unconditioned ، به آوند هستیی  a being که "به مطلق ضروری"  necessary absolutely است، بسان "فَراَندیشی فراجسته" transcendental ideal که در اندیشاری  به آوند "نمونه ای از شایانفری" prototype of perfection  که ناگزیر ست  برای هرچیز که به بروند contingent و آشکار شده  در"دنیایِ نودِشین" sensible world ماست دیده شود: آنچه که ما میتوانیم انجام دهیم تا "آزمون نودِشین" sensible experience  را با "هستن مطلق" the Absolute Being آشتی دهیم  اینست که وَرا-پدیده ی extra-phenomenal  راستی را  به آوند "درباشه ئی فراجسته"  transcendental object پیش انگار نمائیم: ما هستن او را پیش انگار می نمائیم  اما نمی توانیم اورا بشناسیم.

البته کانت در کتاب اخلاقش خُرده گیری به خِرَدِ کارکردی  Critique of Practical Reason تعریف اخلاقیی را که آقای آشوری به آن اشاره کرده اند (به آوند "بروند والاترین ارزش اخلاقی زیستن" a condition of the supreme value of moral life) را هم پیشنهاد نموده  ولی به هیچ روی نمی توان آن تعریف را تعریفی جدا دانست. در این وبلاگ من "روشنوایی چیست؟" کانت را بفارسی برگردان کرده ام . کانت می نویسد حتی یک روحانی موظف است که بخردانه بی اندیشد. البته او وظیفه یک روحانی را بدو بخش تقسیم  میکند.نخست به آوند یک آموزگار مذهبی  که می باید همه آنچه را کتاب مقدس تعلیم می نماید بازگو نماید چون این وظیفه ی اوست و سپس به آوند یک پژوهشگر که حق دارد درباره ی خرافات مذهبی اظهار نظر کند و شیوه ی نگریستن درست را درباره ی آنها پیشنهاد نماید. بنابر این در مقام یک آموزگار مذهبی او چاره ای ندارد بجز آنکه در موعظه خویش بگوید که بر پایه  نسلهای مندرج در کتاب مقدس عمر جهان در حدود ۶۰۰۰ سالست  . اما در مقام یک پژوهشگر او می تواند بگوید که اگر بر پایه  دانش امروز از عمر جهان ۱۳.۸  بیلیون سال میگذرد شاید هر یک روزِ  کتاب مقدس براساس گردش زمین بدور خورشید نباشد  و یا شاید بتواند بگوید که داستانهای کتاب مقدس داستانهایی نمادین هستند. این گونه تفسیرها در حوزه ی باورند و نه دانش. و زینرو درستی یا نادرستی آن ها را نمی توان سنجید.  }

ف:   دقیقا. درفلسفه ی فراجسته (ترانسندنتال فیلوسوفی) کانت  می بینیم که اوج    فراجستگی در سامانه ی اندیشه ها از سه هویت خدا، جهان  و آدمی در جهان   ریخت می گیرد. فلسفه ی فراجسته، به گفته ی کانت،  کنش "آگاهی"  ست که به موجب  آن کننده آفریننده خویش می شود  و تمامی  شوندگی در رده بندی همه چیز،  در خداوند، به آوند یک سامانه ی بخردانه،  ریخت می گیرد و جالبست که  کانت  خود به روشنی آشکار می کند که این  سامانه  همان سامانه ی اندیشار ذرتشت  است. و اینکه مردوک و مزدا و یهوه را همانند می گیرید درست است،  چون  دشوارست که باورنمود که  مذاهب بر هم  تاثیری نگذارده اند  و  اهرمن ذرتشت  و  لوسیفر " مذهب یهودی تبار" (به گفته ی آشوری)  به احتمال زیاد باید از پنداره ای یکسان نشأت گرفته باشند.     به هر روی می توانیم این امر را  بدیهی گیریم که خداوند کانت خداوندی خردمند ست اما خداوند نیچه خداوندی عاشق. برای نمون  دریافت کانت در باره ی  ابراهیم نبی وداستان قربانی کردن فرزندش  برآیند ی خرد ورزانه است  بر خلاف برداشت عارفانه ی  کرکه گارد  . هنگامیکه ابراهیم  نبی  را وحی آمد که به روایت تورات پسرش آیزاک را باید قربانی کند  کانت بر بنیان خرد پیشنهاد می کند که ابراهیم می بایست به آن ندای آسمانی پاسخ می داد که "نه من چنین نمیکنم زیرا که  کشتن فرزند بخردانه نیست و خداوند بخرد من، مرا بر چنین کنشی ناپسندیده وانمی دارد." به دید کانت ابراهیم می باید از ین درخواست هراسناک  نتیجه می  گرفت  که این ندا   باید  آوای ابلیس باشد   و نه از آن خداوند.   کرکه گارد و نیچه بر عکس  کانت  بر بخردی آدمی در سپهری نامتناهی بی باورند. کرکه گارد در کتاب " دهشت  و لرزش"   Fear and Trembling می گوید، چون  ابراهیم به خداوند شیفته ست ناچار ست که به   فرمان او سر  نهد . و این همان اندیشاریست  که او آن  را "جهش دینانه"   Leap of Faith  می خواند . جهشی که  بر پایه ی کنکاش و بیزش کانت  با استدلال خرد توضیح  ناپذیرست  اما در میان باور اهل عرفان  بیگانه   نیست. اما این  که نیچه در این باره چه داوری می کند  دشوارست. چراکه او با مسیحیت و روشن  وایی هردو در   ستیزه ست.  خدایی که نیچه نمی پسندد خدای مسیحیت است  زیرا که نیچه همیشه در حال کلنجار بامسیحیت است. چگونه می توان  خدای فیلسوفان را در   این جمله ی  'چنین آورد ذرتشت' جایگزین نمائیم که "خدا از سر دلسوزی   برای انسان مرد" ؟ نیچه می نویسد این خدا بدست زشت ترین  انسان کشته شد  زیرا که زشتترین انسان تاب آنرا نداشت که خداوند به زشتی او بنگرد.  و زشتترین انسان برای یافتن  بهان   و دادن  هویدایی به کار خود   به آشکاری از "خدای شخصی"  خود سخن میگوید که اندیشاری مسیحی است ونه از خدایی طبقه بندی  شده در رده ی "خدای فیلسوفان":  
اما او ،  او با دیدگانی که همه چیز را  دیده بود می بایست می مرد،  او ژرفاها و گودال های انسان را دیده بود ،  همه  ی نابرازندگی ها و زشتی ها ی نهفته ی انسان را.  دلسوزی او هیچ شرمی را نمی شناخت، او به درون همه پلیدترین کناره های من خزیده بود.   این زیاده کنجکاو ، زیاده یکدنده،   زیاده مهربان  می بایست می مرد.
این خدا، "خدای فیلسوفان" آشوری نیست که بل همان خدائیست  که به نوشته ی جیل فریزر:
  نیایشش   در کتاب  گردآورده برای  پالودگی کتاب  نیایش های همگانی  the Collect  for Purity of The Book of Common prayer     برای مسیحیان اینست که   " براو همه ی دلها گشوده خواهد شد   و او دانای همه ی هوس ها ست و از او هیچ رازی پنهان نمی ماند"  همان خدایی که در پسالم  ۱۳۹ دیدگان خیره ی رخنه گرش سروده سرا را به گریز وامیدارد.

و اگر داستان ابراهیم را در چارچوب یک تراژدی یونانی  برای  نیچه باز گویی کنیم  و برای نمون به داستان ایفی ژنیا دختر آگاممنون که  باید  در برابر آرتمیس قربانی   بشود  بنگریم  می بینیم با داستان ابراهیم و آیزاک مسیحیت تفاوت چندانی ندارد --  آرتمیس ایزد دوشیزه شکارچی  خود از خدایان است، افی ژنیا نیز مانند آیزاک به شگفتی ازقربانی شدن می رهد و مانند آیزاک بجای او چارپایی قربانی می شود .  این داستان چون از فرهنگ یونان بر میخیزد برای نیچه  ارجمند  میشود.  اما تفاوت تراژدی یونانی با داستان آیینی چندان ریشه ای نیست.   البته به دید  او تراژدی را می باید تفسیر نمود  و ازهم پیاده کرد همان کاری که دریدا "ازهم سواسازی"  deconstruction می نامد.

   ستیزش نیچه با نووایی و روشن وایی
گ :  بله و از این روست که همانگونه که در نخست گفتم دریدا  نیچه را نمونه ای  بارز از "ازهم سوا ساخت " گرایان   یا پیاده سازی می خواند و اگر باز  گردیم  به راستای گفتگوی مان  به روشنی آشکارست که در "چنین سخن آورد ذرتشت" این مویه ی دیوانه ی چراغ بدست در باره ی مرگ خداوند آنگونه که  آشوری میگوید مویه ای در باره ی سرنوشت بشرِ هیچ انگارِ بی افق نیست و نکومنشی و  اخلاق  سدی در برابر روشن وایی ( یا بزبان  آشوری روشنی یابی) نیست. آشوری می  نویسد.
نیچه،   از سویی، سخت نگرانِ پَسرفتِ انسانِ خداـ‌مرده‌یِ بی«افق»، انسانِ   هیچ‌انگار (نیهیلیست)، به سویِ زندگانیِ نیمه‌حیوانیِ «واپسین انسان» است.   امّا، از سویِ دیگر، در زدوده‌ شدنِ افقِ جهانی که از خدا روشنی می‌گرفت،   افقِ نوگشوده‌یِ دیگری  در رویارویِ انسان می‌بیند؛ افقِ جهانِ آزاد از   وسوسه‌هایِ مابعدالطبیعی و افسانه‌ها و اسطوره‌ها که انسان در آن به نیرویِ   اراده‌یِ خود٬ می‌تواند معنابخشِ هستی شود. به عبارتِ دیگر، به مقامِ   اَبَرانسان دست یابد و طرحِ انسان‌باوری را که مدرنیّت در پیش گرفته است به   تمامیّت رساند. مرگِ خدا رویدادی ست هولناک برایِ بنده‌یِ   خداوند-گم-‌کرده، برایِ برّه‌یِ گم شده‌ از گلّه‌یِ عیسایِ مسیح. زیرا بر   اثرِ آن خورشید فرومی‌میرد، تاریکیِ شب همه جا را فرومی‌گیرد، و افق برینِ   هستی ناپدید می‌شود. و، از سویِ دیگر، همین رویداد افقِ تازه‌ای به رویِ   انسانِ دلاورِ مدرن می‌گشاید، افقِ زندگانیِ انسانِ آزاد از ترس‌ها و   خرافه‌هایِ کهن، زندگانی‌ای که می‌تواند، به گفته‌یِ زرتشتِ وی، شادمانه   «به زمین وفادار» مانَد و در آفاقِ مابعدالطبیعه، با فریبِ روشنی‌هایِ   دروغین، در میانِ «دو جهان» سرگردان نگردد.
اینکه آشوری می نویسد  این اَبَرانسان نیچه ای "طرحِ انسان‌باوری را که مدرنیّت در پیش گرفته است به  تمامیّت"  میرساند ویا این "رویداد افقِ تازه‌ای به رویِ انسانِ دلاورِ مدرن می‌گشاید" برداشت درستی از نیچه نیست  چون نیچه به آشکاری از مدرنیت (نووایی ) خشمگین و بیزارست. اما  همانگونه که هابرماس می گوید   نیچه با "روشن وایی" وداع کرده ست  این   "نقطه چرخشی" ست در اندیشه ی اروپایی  که  به پسا نووایی  (پُست مدرنیسم)  منجر شده است.  روبرتافتن از نووایی  ناشی از تلاش شکست خورده ی هگل و پسا   هگل گرایان است که نتوانستند  باز ریختی گفتمانی (دایالکتیک) برای  اندیشار های   اروپایی فراهم آورند. بگفته ی میشل فوکو اروپا ی نووا و به ویژه  آلمان  بیش از   اندازه خود را گرفتار خرد و استدلال علمی  نمود. بدون آنکه مرزهای بِخردانگی را شناسایی کند بدون آنکه از بیمناکی خردوایی بیش از اندازه هراس داشته باشد.  بگفته ی او باوجود آنکه   دولت  نووای آلمان بخردانه و سنجیده  می نماید ولی:
این  بدگمانی هست  که چیزی در سنجه گرایی   rationalism  و  حتی  درخردوایی هست که موجب   این   توانایی بیش از اندازه دولت شده ست.   این دیدگاه بیشتر در میان چپ  آلمان  برخاسته است و به هر روی در میان هگل گرایان چپ تا مکتب فرانکفورت  خرده  گیری بارزی از گشتیده گرایی  Positivism   درباش گرایی  Objectivism و  سنجه گرایی، میان فن و فناوری و همچنین انتقادی فراوان   ازپیوند میان برنامه های بنیانی میان دانش و فن بکار گرفته می شود. هدف این   خرده گیری ها  آن بود که بستگی میان پیش انگاره های ساده پرداخت شده ی   دانش  ،از یک سو، و   ریخت های  فراچیرگی  dominance را در جامعه های  کنونی را از سوی دیگر   نشان دهد.

نیچه نخستین اندیشمند ست که این بیم را دریافت نموده ست .او در کتاب "خواستن توانایی" می نویسد:
بدبینی نووایی به آشکاری از بیهودگیِ دنیای نووا برخاسته ست.
ودر کتاب "افول بت ها "   می نویسد:
همه ی غرب آن غریزه ها زشتترین انسان که از آنها نهادینه ها نمو می نمودند ، که از آنها  آینده  نمو می کرد، را از دست داده ست؛ شاید هیچ چیز به  این همه نمی تواند بروارون با   درون مایه ی "روان نووایی" باشد. همه برای امروز  می زیند،  همه به شتاب  می زیند- همه  بی بند وبار می زیند؛ و دقیقا این است که همه آن را  "آزادی" می خوانند".
بگمان  نیچه اندیشه های نووایی مانند ارجمند شناختن ارزش هر فرد، تلاش برای  اندیشیدن به روشی همه در برگیر و یگانتامان (یونیورسال)،  خویشتن را در جای دیگری گذاشتن (به  دلسوزی)، همه از این بیمِ انسان نووا آگهی می دهند که شاید او  به زیرِ یوغ     نیرومندان در  آید؛ هراس نووایان  از   نابرابری (که  از آن گزیری نیست)   و بنا بر ین دلخواه  همگانی نووایان به اینست که  همچون گوسفندی به ناشناسی  "در درون گله ای از گوسفندانِ باهم برابر ناپدیدار بمانند".  او بت های تازه ی   نووایی   ، مانند  جایگاه انسانیت و یا خرد را شایسته آن نمی بیند که به  آوند آرمانهایی ناب   بتوانند به روشن وایی ناب رهنمون شوند که بل او این  ارزشهای نووایی را همچون نشانه هایی از پژمردگی و گندیدگی می یابد که  آدمیان را  تنها به این هدف  سوق میدهد که فقط آن کنند که "همه  دیگران می کنند" این ارزشهای نووایی است  که می باید سرنگون گردد و بجای آن باز گردیم به دنیای افسانه ها و اسطوره ها   درست بر خلاف آنچه که آشوری برداشت کرده است! همانگونه که برنارد مانگوس  و کاتلین هگینز نشان داده اند  به پنداشت  نیچه  تراژدی یونان بر پیوستگی دو بنیان ساخته شده است  نخست بنیان آپولو  -- ایزد خورشید که بنیانی ست  سامان دار،  با زیبایی  ایستا و مرزهای نشان شده و دو دیگر  بنیان دیونیزوس است  که بر واژ با بنیان آپولو بنیانی است آشفته و شوریده، زیاده روی بی بند وبار و فروپاشی هر گونه مرز. در نگرش نیچه تراژدی یونان در جستجو ی  معنای زندگی بر تراز این دو بنیان  ساخته شده ست. به برداشت نیچه گروه همنوایان درتراژدی یونان آزمودی  دیونیزوسی ست  برای تماشاچیان  که در شور موسیقی گرفتار می آیند  و آن احساس بخردانه ی خویش را در باره ی خود به آوند یک فرد رها می کنند و خویشتن  خویش را در همگی به شورآمده  گم می کنند و با آن همگی دیوانه شده  با شادمانی یکی می شوند.  در این پدیده ی عرفانی ست که ارزش زیباشناسی  (استتیک) زندگی یافته می شود.  و چنین است که در "چنین سخن آورد زرتشت "  در باره ی انسانیت آپولویی که به آوند روشن وایی کانت  دل آن داشته که  خرد خویش را بکار گیرد  می نویسد:
انسانیت هنوز  هیچ آرمانی ندارد.
اما برادران من به من بازگوئید ، اگر که هنوز انسانیت هیچ آرمانی ندارد - مگر همچنین نیست  که  انسانیت خود هنوز در ناسزا ست.
خرده  گیری نیچه از نووایی (مدرنیزم) بس تلخ وخشمناکانه است. بر خلاف آنچه که  آشوری دریافته ست نیچه در کتاب پنجم "دانش شادمانگی" و در نوشته ی سوم از   کتاب" تبار شناسی منش" پیوند میان دانش و اخلاق (ونه میان اخلاق و مذهب) را  بباد انتقاد میگیرد. او دگر باره نشان می دهد که از نووایی بیزارست و می خواهد از  آن دوری جوید و همانگون که  در "چنین سخن آورد زرتشت"  می نویسد   راهی تازه  را می خواهد دنبال کرد.
به  راه های تازه خواهم رفت. سخنانی نو بر من خواهد آمد؛ به خستگی مانند همه ی  دیگر آفریدگاران  از زبانهای کهن نمو خواهم نمود. روان من دیگر در میان ارواح ازپافتاده گام برنخواهد داشت.
به  گفته ی هابرماس نیچه نه تنها ازروشن وایی که حتی ازسنجه گرایی   رویگردانست. به نوشته ی او نیچه سنجه گرایی را با "مطلق دیگرش"  روی در رو  می کند:
او پسند  را، "طعم آری یانه" ، را به آوند ابزاردانش در ماورای  درستی یا نادرستی، در ماورای نیکی و پتیارگی به ارکه می نشاند . اما  نمی تواند به سنجه اش در داوری زیباشناسی  سزاواری دهد زیرا که  او در هر دَم از خِرَد نمی  تواند توانی مورد نیاز  را برای سنجش ارزشها  بیابد ، ارزشهایی که به خاطر هنر نووا  کاراتر  شده اند
ارزشهای اخلاقیی را که نیچه واژگون میخواهد کرد برخلاف آنچه که آشوری نوشته است ارزشهایی هستند که از تنه ی روشنوایی و نووایی شاخه زده اند. اخلاقی که انسان نووا را به رمه بودن سوق داده است.اما آشوری می نویسد
امّا   این نیچه‌یِ فیلسوف‌ـ‌شاعر بود که، با  دلیریِ فیلسوفانه‌یِ بی‌همتایِ    خود، اخلاق را همچون مسأله‌یِ بنیادیِ  فلسفی و بالاترین سدّ‌ِ «روشنی‌یابی»    طرح کرد. نگرشِ بنیادیِ تاریخیِ او  به اخلاق و دیدنِ اخلاق در بسترِ    زندگانیِ به‌ذات تاریخیِ انسان، سبب  شد که او ژرفنایِ مسأله‌یِ زندگانیِ    خدا در زیستِ انسانی و زیستِ انسانی  در زندگانیِ خدا را ببیند. زیرا با    پدیدار شدنِ خدا (و نخست خدایان) در  افقِ هستی بر انسان بود که انسان انسان    شد و پای به جهانِ نیک و بد و  زشت و زیبا نهاد و تاریخِِ او بر این  بنیاد   بنا شد. نیچه با ویران کردنِ  بنیادِ عقلیِ وجودِ بی‌زمانِ مطلق    (ایده‌‌باوریِ افلاطون٬ ذات‌باوریِ  ارسطو) همچون عالمِ وهمِ انسانی، که    تکیه‌گاهِ متافیزیک از یونانِ  باستان تا امروز است، و نگریستنِ هستی بر    بسترِ زمان و گذراییِ آن، و  انسان بر بسترِ تاریخ و گذراییِ آن، خدا را نیز    تاریخمند دید و تاریخِ  زندگانی و مرگِ او را در تاریخِ اروپا و در جانِ     اروپایی با چشمِ  فیلسوفانه نگریست.
آشوری بدون آنکه بکوشد کانت یا هگل را بفهمد با منطقی   سبک می گوید خدای فیلسوفان با خدای مسیحیت اروپایی تفاوت داشت. او می گوید نیچه عالم وهم انسانی را، که سرچشمه ی آفرینش هنر ست، ویران کرده است. هیچ چیز نادرست تر از ین برداشت در باره ی نیچه نیست زیرا همه ی تلاش او بر این بوده ست که وهم و خیال یا انگار انسانی را باز سازی نماید.

ف :   بله چند بند آخر این نوشته بیشتر به نوشته ای در باره ی  هگل می ماند تا  در  باره ی نیچه. این هگل بود  که هستی و روان جامعه را در  بستر زمان و  گذرایی  آن شناسایی کرد  و از این رو بود که هگل خداوند  تاریخمند را مرده  اعلام  داشت و بالمآل  آدمی ، که بازیگری  در تاریخ  ست،  را  فرمانروای   سرنوشت  خویش  اعلام نمود. و اگر نیچه   پیام  مرگ خدا  را  از هگل به وام  میگیرد  به  این   خاطرست که بر خرد گرایی کانت و انقلاب  کوپرنیکوسی  او  گلایه مند  ست و از آن خرده  می گیرد.
گ:  شاید در اینجا بهتر باشد  اندکی در باره ی خرده گیری نیچه از اخلاق اروپا سخن بگوئیم.  کتاب تبار شناسی اخلاق نیچه که یکی از کتابهای کلیدی روشن اندیشی نووای اروپاست  European intellectual modernity شاید یکی از تاریکترین کتابهایی باشد که هرگز نوشته شده اند.  به ویژه اینکه این کتاب در باره ی کجروی وگمراهی انسان است ، موجودی که نیچه اورا "حیوان بیمار" می خواند. و در این نوشته او تاریخ  دگرریختی این انسان حیوانی را در دامن شهرگاری civilization و اخلاقیت مسیحی برملا می کند. و سپس در باره ی سان تازه ای از انسان که پس از مرگ خدا به هستی خواهد آمد و موجب از میان رفتن فرهنگ  اخلاقی مسیحیت می شود سخن میگوید.

ف:  برای نیچه اخلاق ساختوستی systematic morality  از اشتباهاتی است که چارچوبی  در پیرامون شیوه ی اندیشیدن، نودیشن و زیستن ما به وجود آورده است:  و این نماد برجسته ای از نااگاهی بنیادین ما در  باره ی خودمان و جهانمان میباشد.  او در دانش شادمانه می بیند که چگونه انسان با چهار اشتباه آموخته میشود. ما خویشتن را به ناهمگی  incomplete می بینیم؛  ما خویشتن را با ویژگی هایی داستان مانند میبینیم؛  ما خویشتن را در "رده ای نادرست"  در تراز با حیوان ها و گیتی ئیک (طبیعت)  می سنجیم - به این معنا که خودرا از آنان برتر می گیریم. و به فرجام  ما سیاهه ی از  چیزهای خوب  می آفرینیم  و سپس این سیاهه را جاودانه و بی بروند  unconditional انگار می کنیم.  او می خواهد که ما به "ماورای نیک و پَت" بی اندیشیم . به باور او این پیشداوری های ماست  که در اینگونه اندیشیدن سدراه ماست.  اخلاقیات دانشی را انگار می کند که ندارد.
گ- او درنامه ای به همکار دانشگاهیش جاکوب بورکهارد  Jacob Burckhardt   می نویسد کتاب " در ماورای نیک و پَت"  همان را میگوید که " چنین سخن آورد ذرتشت"  'ولی به شیوه ای دیگرگون - بسیار دیگرگون' به نوشته ی او این کتاب   'درهمه بنیانها' یش خُرده گیرئی ست بر نووایی modernity. به باور او گمارش یک فرهنگ آنست که انسان هایی شهریارانه ببار آورد ولی تار یخ نشان میدهد که فرهنگ اروپا بردگان بجای شهریاران  پرورده است . در دنیای نووا آماج فرهنگ این بوده است  ' که حیوانِ شهرگارین civilized شده یی رام'  ویا  از انسان 'این درنده ی شرزه'  حیوانی خانگی بسازد . اینک انسان میکوشد تا هر دم  'بهتر' بشود به این معنا که  'بیشتر در آسایش، بیشتر در میانه بشود، بیشتر بیگرایش، بیشتر چینی، بیشتر مسیحی...' و این بباور او خطر بزرگ فرهنگ نوواست که حیوانی را پرورش میدهد که رام شدن خویشتن را  در آرمان خود میدارد و این پایان تاریخ برای هر آزاداندیش است. این گونه ای بودایی گری اروپایی ست که والاترین ارزش اخلاقی را  در همدردی همبُوانه  میشناسد  ' به آوندی که گویی  خود اخلاق، اوج ست، اوجی که نوع بشر بر آن چیره گشته است، تنها امید برای آینده،  آسایشی برای اینک، رستگاری از همه ی بزهکاری های گذشته..'  
ف: پس می توان گفت که نیچه میکوشد  که برداشتی نو برای اخلاق بپردازد برداشتی که خرده گیرانه و از دیدگاه اوناب است . او به نودش یا حس یا معنای اخلاقی کاری ندارد ، که بل برای او معنای اخلاق در روندار تاریخ پدیدار میشود و رشد می کند. و از اینروست که پیشنهاد می کند که می باید همه ارزشها را باز ارزیابی نمود. البته به برداشت من هیچ آشکار نیست که چرا ارزش هایی که پس از این باز ارزیابی به دست میایند ارزش های برتری خواهند بود.  

گ: نیچه در کتاب "افول بت ها"  می نویسد "آنچه که  در فرهنگ 'نیک' به شمار امده ست  همیشه  چیزی نا گوار بوده ست ، و حتی چیزی بوده ست برضد سیاست"  و  در کتاب "انسان برازنده  خویشتن را "ضدسیاسی " می خواند. ارزش های نیچه ای شاید در کارهای پیروان هستی گرایانی مانند هایدگر و کرکه گارد بیشتر نمایان باشد. البته اینکه نازی ها و هیتلر  او را از شمار خود می دانستند به خاطر آن بودکه  خواهرنیچه، که  از هواداران  نازی ها بود و در یازده سال پایانی زندگی برادرش از  او پرستاری می نمود   برداشتهای نادرستی در باره ی ارزشهای اورا موجب شد. در این سالها  همه ی  کارهای  ادبی و فلسفی نیچه در دست این خواهر بود چون دیوانگی بر نیچه چیره شده بود  و او دیگر هیچگونه هشیاری بخردانه نداشت.  این خواهر بود که از نیچه شخصیتی سیاسی هوادار نازی ها ارائه داد و تفسیرهای نادرست دیگران از برخی  از نوشته های او  مانند   "ابر مرد و خواست توانایی" به این گمراهی افزود. برای نمونه هنگامیکه او در کتاب "افول بتها"  مینویسد: " ناتوانان همچون  زالو  یا پارازیت  جامعه هستند. در برخی از حالتها شایسته نیست که بزندگی ادامه داد.  والاترین انگیزه برای زیستن، زیستنی فرازمند، بی رحمانه ترین  سرکوبی کردن  و به  انزوا وادار کردن  زندگی  کژ ریختانه است  - برای نمون در تعیین حق بارورَشدن، حق زاده شدن ، حق زندگی ... مردنی سربلندانه هنگامیکه زندگی سربلندانه میسر نیست".
و لی از سوی دیگر در نوشته یی از او در کتاب "انسان ،  چه بسا  انسان "  می توان دریافت که او نمی توانسته ست که هوادار خودکامگی و زور باشد  . برای نشان  او می نویسد : " چه بهتر که نابود شد تا به کینه و هراس تن داد. و دوبرابر بهتر اینست  که  نابود شد تاکه   هراس و   کینه ی  دیگران  را به خود بر انگیخت -  واین گفته باید روزی سرنوشته ای والا  برای   تکا تک  حکومتها گردد"  او حتی با حکومت گرایی  statism  دشمنی داشته است و در "چنین سخن آورد زرتشت "  از زبان زرتشتش حکومت را "نام بی احساس ترین همه ی دیو ها ی بی  احساس" می خواند و در "افول بت " ها می نویسد " برای زورمند شدن باید هزینه ی سنگینی  پرداخت. زورمندی موجب  خرفتی است"  و سپس می نویسد "  آلمان، آلمان برتر از همه -- افسوس که این  پایان خردوایی آلمان بود".

ف :    اگرچه باید این را هم  افزود که نیچه  بشیوه ی  همیشگی خود  در اینجا هم به بیراهه رفته ست و تاثیرهایی که از اندیشار نادرست  لامارک گرفته است و نادرست فهمیدن  پنداره ی داروین به ویژه تکاپو برای  ماندگاری  در برخی از اندیشارهای بی راهه ی او تاثیر داشته ست . او نمی تواند بپذیرد که نیروی  جنبش دهنده به زندگی  تنها "خواستن توانایی" نیست و  بل می تواند به تعبیر داروین "خواستن زندگی" باشد. اما اصل  داروینی" گزینش گیته ئیکانه"   natural selection بر او بسیار گران و آشفته می آید.

گ: در کتاب  "بنگر به آن مرد" نیچه  کسانی را که  ابرمرد او را ناشی از داروین گرایی  می خوانند به  دشنام می گیرد : " این    گله چارپایان دانشمند مرا به داروین گرایی  بد گمان ساخته اند" ولی با این همه نمی توان  پنهان نمود که او خود به گونه ای به " دگرگونایی"  evolution باور داشته ست. در کتاب "دانش شادمانگی" او بر شوپنهاور خرده می گیرد که چرا  "دگرگونایی"   را  به بهانه اینکه رازآلوده  و پیچیده ست رد می کند و  کار لامارک را  با اینکه هوشمندانه می  یابدش نادرست و پوچ می خواند. البته پنداره لامارک که اینک نادرست انگاشته می شود آن بود که پیکره و ساختار جانداران از پیرامون زیستشان تاثیر می پذیرد  نمونه ی پر آوازه ایی که او می آورد نمونه ی رزافه بود که گردن درازش را به ناشی از تلاش برای رسیدن  به  برگها ی دور از دسترس بر فراز درختهای بلند می دانست. این گردن کشی  به گمان لامارک به مرور داشتن گردنی دراز  را در نژاد زرافه ارثی کرده است. در حالیکه در اندیشار داروین  این "گزینش  گیته ئیکانه" است که رفته رفته نژادی با گردن دراز را بر نژادی با  گردن کوتاه ترجیح داده ست. اما نیچه داروین را نمی پذیرد و می گوید داروین  اندیشار "دگرگونایی" را از خردوایا نی  مانند هراکلیتوس ، امپوداکلیس ، لامارک و هگل به وام گرفته است. در کتاب "دانش شادمانه" به ویژه می گوید : "  این هگل بود که اندیشار داروین را پایه گذاشت  و گفت که:" انگاشت نژادها   از یکدگر  بر میآیند ... و بدون هگل هرگز داروینی نمی بود"  نیچه بر آن بود که "داروین  بر نقش "شرایط برونی" به گزافه  تاکید کرده ست و از مرز مسخره فراتر شده ست.  عامل بنیانی در روندار زیست دقیقا آن نیروی سترگ شکل دهنده ی  درونی ست  که    "شرایط برونی" را  به هوده می گیرد و  از آن بهره ور میگردد ."
 
ف: این نیروی زندگی یا نیروی سترگ شکل دهنده ی  زندگی را نیچه " خواستن توانایی" می خواند و آن را به " دگر ارزیابی  همه ارزش ها " پیوند می زند.  و این اندیشار به گرد  محور " پر مایه ساختن زندگی"   میچرخد؛ که در نماد ابرمرد پدیدار می شود که نشان از "انسانیتی  والاترست" . اَبر مردی که نیروی آفرینش هنری دارد.  و می تواند "خردوایی   آینده " را بی آفریند . خرد وایی که در تفسیری نو و در ارزیابی دیگرگون از زندگی  به "ماورای نکویی و پتیارگی"  می شود.  نیچه در اینجا  خرد وایی کانت را به گونه ای نو تفسیر می کند . 
کانت درانقلاب خویش که آن را   انقلابی کوپرنیکوسی خوانده بود  در کتاب "خرده شکافی خرد آوندی ناب "      به این بر آیند رسیده بود که " نیروی قانون گذار خرد انسان بر طبیعت قانون می نهد و طبیعت به ناچار  بر آن قوانین سر فرو می نهد و  از آن قوانین پیروی می نماید". برای نیچه انسانی که می تواند بر طبیعت قانون نهد بایستی انسانی باشد برازا که بتواند در ماورای ارزشهای رسیده ی  نکویی و پتیارگی بیاندیشد. توان خواست او بر نیستا گرایی  چیره می شود و دانش شادمانگی را بر پا می دارد.

گ : این جای خوبی ست برای پایان این  بخش  اگر که می پذیرید  این گفتگو را در اینجا به انجام میرسانیم و در دنباله ی این گفتگو در بخش بعدی به انقلاب کوپرنیکوسی کانت  که می دانم در دل شما جایی ویژه دارد  خواهبم پرداخت.


*     اینکه چرا "چنین گفت زرنشت" را  من   "چنین سخن آورد زرنشت" برگردان   کرده ام در تفا وتیست که شاید بیش از اندازه خرده گیر اما به هر  روی برای  من مهم ست و آن تفاوتیست که میان دو واژه ی آلمانی sprach و sagte و دو واژه ی برابر به  انگلیسی spoke و told می بینم












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر